<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهلین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_80866172</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 20:11:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ماهلین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_80866172</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80866172/%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-wbgp7ycob2my</link>
                <description>نفس تند تند می‌دوید سمت خومه هوا داشت تاریک میشد و بوی خوب یلدا توی کوچه ها پیچیده بود میدونست که همه خانواده منتظرشن تا جشن شب یلدا رو شروع کنن. وقتی رسید خونه همه دور سفره یلدا نشسته بودن و مادر بزرگ داشت قصه می‌گفت.نفس با ذوق رفت پیش مادر بزرگ و ازش خواست یه داستان دیگه بگه. مادر بزرگ با مهربونی نگاهش کرد و با صدای اروم گفت یه شب یلدا بود که همه دور هم جمع شده بودیم درست مثل حالا پدر بزرگت یه انار برداشت و گفت هر دونه انار به آرزو داره هر کی از این انار بخوره آرزو براورده میشه نفس با تعجب پرسید واقعا؟ مادر بزرگ خندید و گفت آره ولی اون شب یه اتفاق عجیبی افتاد. وقتی همه دونه هارو خوردیم ناگهان یه درخت انار کوچیک وسط اتاق رشد کرد همه با تعجب به اون نگاه میکردیم پدر بزرگت گفت این نشانه ای است برای براورده شدن ارزو هامون.چشمان نفس برقی زد و گفت پس باید انار بخوریم و ارزو کنیم</description>
                <category>ماهلین</category>
                <author>ماهلین</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 16:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن بدون خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80866172/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-wxijekdhwgxx</link>
                <description>هفته پیش که داشتم میرفتم همدان، اتفاقی هم دانشگاهیم که مهاجرت کرده بود هلند باهام تماس تصویری گرفت، گفت کجایی و فلان؟ گفتم اتفاقا دارم میرم همدان. صداش با بغض قروقاطی شد گفت مهدی یاد دوران دانشگاهمون بخیر، میتونم یه زحمتی برات داشته باشم؟ گفتم تو امر کن.  گفت میشه یک عکس از کوچه نگین اینا برام بفرستی؟ نپرسیدم چرا.قبل از اینکه به کارم برسم رفتم سعیدیه کوچه فلان یه عکس گرفتم و فرستادم، پرسید ازش خبر داری؟ گفتم نه، عکس یه درخت از رو اون عکس برام فرستاد گفت قبل مهاجرتم از مادرم خداحافظی کردم، رفتم از نگینم هم خداحافظی کنم که برم، حالا هر چی بینمون اتفاق افتاده بود، روزای خوبی رو کنار هم گذرونده بودیم خاطرات خوبی رو ساخته بودیم، وظیفم بود حداقل ازش یه خداحافظی خشک و خالی کنمیادمه اون روز تماسمو رد کرد سه ساعت نشستم زیر اون درخت و پشت هم بهش زنگ زدم آخر سر بلاکم کرد :) من تا ابد دلتنگ اون کوچه میمونم چون دل سیر از خودش و آدماش خداحافظی نکردم .من از نگین خبر داشتم نگفتم که غربتو براش سخت تر نکنم، اما من الان بیشتر از اون به بغض آلودم، خاک اون کوچه همیشه برای من بوی غربت و غم میده. نگین یک سال بعد از مهاجرت او بر اثر سرطان فوت کرد.</description>
                <category>ماهلین</category>
                <author>ماهلین</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 23:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد یک سالگیش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80866172/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C%D8%B4-j4fmadripu07</link>
                <description>کنارش بودم که حالش بد شد بدو بدو بردنش آی سیو {تروخداااا کمکش کنید جون عزیز ترین کستون کمکش کنید امشب تولد یک سالگیشه می‌خوام براش جشن بگیرم} همه ریختن بالا سرش بیست دقیقه قلب کوچیکشو فشار دادن برگشت. خوشحال شدم کلی التماس دکتر و پرستار کردم گذاشتن برم پیشش می‌خواستم بوسش کنم نرده های تخت نزاشت یه دست کشیدم به موهاش چشمای قشنگشو باز کرد. سریع ازش فیلم گرفتم پرستار اومد گفت {نگیر خانم اینجا گوشی ممنوعه} گفتم {باشه آخرین فیلمه می‌خوام وقتی بزرگ شد بهش نشون بدم چقدر عذاب کشیدم} نشستم به قرآن خوندن سوره الرحمن بود تا تموم شد کتاب بستم  دیدم دستگاه ها ارور میدن.دوباره ریختن بالا سرش منو بیرون کردن. از پشت شیشه همه چیزو رو میدیدم که چطوری قلب بچمو فشار میدن، آرین داشت می‌جنگید برای مامانش... ضربان قلبش هی میرفت رو پنجاه باز صد می‌شد. داد زدم {خداااااایا بچم چه گناهی کرده که باید این طوری بشه برش گردون پسرمو خدااااایا} خدارو به هر کسی قسم دادم فقط پسرمو برگردونه. اون همه چیز منه.حالم بد شد خواهرم منو برد بیرون راهرو تا رفتم بچم تموم کرد. برای همیشه تنها‌مون گذاشت.بعد ها فهمیدم که میگن عزرائیل خجالت می‌کشه جلو روی مادر،جون بچشو بگیره... کاش هیچ وقت نمی‌رفتم.</description>
                <category>ماهلین</category>
                <author>ماهلین</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 15:01:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتار عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80866172/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-xmv8szsuhjed</link>
                <description>مهر 1400 بود. روز اول مقطع تحصیلی جدید روز عجیبی بود  وقتی برگشتم خونه دیگه خبری از حال و احوال های مامان نبود. بعد از اون روز دیگه قربون صدقم نرفت، دیگه بغلم نمی‌کرد و خبری از بوس نبود. این سوال تو ذهنم بود که چرا؟ چرا انقدر همه چیز یک دفعه عوض شد؟ مگه چیکار کردم یعنی چون بزرگ شدم این طوری شد؟ هرچی فکر کردم دلیل منطقی نتونستم پیدا کنم، تنها دلیلی که تونستم براش پیدا کنم  این بود که شاید چون نوه‌اش به دنیا اومده این طوری شده. علناً می‌گفت اونو بیشتر از شما دوست دارم :) مسخرس نه؟ ولی این طوری خودمو قانع کردم :/ سه سال گذشت هیچ چیزی بهتر نشد ولی بدتر شد. شما ها اگر مامان با بابا شدید همچین کاری نکنید بچتون گناه داره نابودش نکنید</description>
                <category>ماهلین</category>
                <author>ماهلین</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 22:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محله‌‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80866172/%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-hjf64glatvib</link>
                <description>زادگاه هر کسی نشان محل زندگی او است، و هر کسی به او افتخار می‌کند. ما ایرانی هستیم و هر ایرانی غیوری به کشور و وطن خود افتخار می‌‌‌‌‌‌کند. اما این ایران عزیزمان دارای شهر و روستا‌های زیادی است که محله سیزده آبان زیر مجموعه آن را تشکیل می‌دهند.شهر و روستا هایی که هر زبان و لحجه خاص خود را دارد به عنوان مثال: کرد، لر، عرب، ترک، بلوچ، گیلک، تالش در کنار هم و با هم زیر سقف بزرگ آسمان و کشور عزیزمان ایران با صلح و دوستی و اتحاد زندگی می‌کنند. هر کدام از این مناطق با گویش و زبان خودشان محل زندگی بسیاری از بزرگان ایرانی بوده است و خواهد بود.من به عنوان یکی از اهالی محله سیزده آبان سعی دارم علاوه بر آشنایی کشورم، محل زندگی اصلی خودم را که در آن بدنیا آمده‌ام و زندگی می‌کنم، به طور خلاصه برای شما شرح کنم.من در استان تهران محله سیزده آبان شهر‌ری  به دنیا آمده‌ام. محله من دارای اساتید شایسته احمد کعبیان پور «کارشناس پیشکسوت فوتبال» علی رضا دبیر «کشتی گیر پیشکسوت» رضا بنفشه خواه «بازیگر» دانیال حکیمی «بازیگر» آقای رمضان زاده «رئیس دفتر رئیس جمهور» و... استمحله سیزده آبان یک محله پر رفت و آمد است که همیشه مردم در حال عبور و مروارند. این محله دارای 12 تا مرکز درمانی، 10 تا بوستان، 10 تا مدرسه، 9 تا مسجد، 8 تا مرکز اداری، 4 تا آموزشگاه، 4 تا مرکز فرهنگی استمحل زندگی هر کس برای او قابل ستایش و افتخار  است و همیشه خود را متعلق به آنجا می‌داند حتی اگر فرسنگ ها از آن دور باشد وطن و محله را همیشه زادگاه خود و محل زندگی خود می‌داند.محله سیزده آبانمحله سیزده آبانمحله سیزده آبان</description>
                <category>ماهلین</category>
                <author>ماهلین</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 00:32:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالیه تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80866172/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88-qk6u1srlhl5e</link>
                <description>طوبا خانم که فوت کرد، «همه»  گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد.سه ماه گذشت ولی حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنچشنبه می‌رفت سر خاک.ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی‌رسند که به او برسند. طلعت خانم را نشان کرد و در یک مهمانی نشان حسین آقا داد. حسین آقا که برآشفت، «همه» گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پر می‌شود. حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمی‌تواند پر کند. توی اتاق رفت و در را به هم کوبید. «همه» گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور می‌شود جای خالی ،زنش را پر کند. مرد زن می‌خواهد.حسین آقا ولی هر پنچشنبه می‌رفت سر خاک. سال زنش هم گذشت ولی حسین آقا زن نگرفت. «همه» گفتند  امسال دیگر حسین آقا زن می‌گیرد. سال دوم و سوم هم گذشت ولی حسین آقا زن نگرفت.هر وقت یکی پیشنهاد می‌داد حسین آقا زن بگیرد، حسین آقا میگفت آن موقع که بچه‌ها احتیاج داشتند این کار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درامدند. حرفی از احتیاج خودش نمیزد، دختر ها را شوهر داد و پسرا هم زن، اما وعده پنجشنبه ها سر جایش بود «همه» گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده بچه ها هم رفتند، دیگر امسال وقتش است، جای خالیه طوبا خانم را پر کند. حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود و حرف های همه را نمی‌شنید.دیروز حسین آقا مرد. توی وسایلش دنبال یک چیزی می‌گشتند چشمشان افتاد به یک کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:«هر چیزی که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی «تو» باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچ وقت دل نمی‌شود.»</description>
                <category>ماهلین</category>
                <author>ماهلین</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 15:33:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روتین مطالعه برای امتحان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80866172/%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-grefavoudm2i</link>
                <description>موقعی که من مدرسه مکتب توی محله سیزده آبان بودم همیشه میخواستم یک برنامه درست برای زمان امتحانا داشته باشم تا بهتر درس بخونم یادمه یک بار توی اینترنت جستجو کردم و این مطلب را دیدم:6:30 تا 7 صبحانه بخور.7 تا 9 درس تخصصی بخون.9 تا 9:30 قهوه بخور‌و موزیک گوش بده.9:30 تا 11:30 درس تخصصی بخون.11:30 تا 12 میوه یا سبزیجات بخور .12 تا 13:15 درس عمومی بخون.13:15 تا 14:45 ناهار بخور و استراحت کن.15 تا 16:45 درس تخصصی بخون .16:45 تا 17:15 عصرونه بخور .17:15 تا 19:15 درس تخصصی بخون .19:15 تا 20:15 شام بخور و استراحت کن.20:15 تا 21:45 درس عمومی بخون و بخواب.یادش بخیر تو یه چشم بهم زدن سه سال توی این مدرسه بودن تموم شد و حالا باید برای مقاطع بالاتر خودمو آماده کنم.</description>
                <category>ماهلین</category>
                <author>ماهلین</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 21:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اجرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80866172/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-rzgg41as8on2</link>
                <description>اون روز توسط معلم ریاضی‌‌مون به سالن کتابخانه محله سیزده آبان دعوت شدیم. یک جشن برای جمع کردن و پیدا کردن بچه ها برای انجام کار های گروهی بود. وقتی که صحبت های مجری تموم شد، فرم هایی بهمون تحویل داده شد که نسبت به علاقمون باید فرم ها را تکمیل میکردیم. مثل همیشه تئاتر را علامت زدم.یک حس خاصی داشتم یکی درونم میگفت این دفعه فرق داره. فردای اون روز یک پیام از طرف مجری داشتم که گفته بود ساعت 14:00 به کتابخانه سیزده آبان بریم. وقتی همه بچه ها جمع شدن و صحبت ها انجام شد قرار شد برای شب یلدا برنامه داشته باشیم. قرار بود توی اون برنامه تئاتر هم اجرا بشه .خیلی شدید براش ذوق داشتم به حدی که وقتی از بچه ها جدا شدم گریم گرفت، رویاهام داشت به واقعیت تبدیل میشد. از فردای آن روز برای تمرین و انجام کار ها تقریبا هر روز به کتابخانه می‌رفتیم. مسئول اونجا هر کاری میکرد که این گروه از بین بره. فقط دو روز مانده بود به اجرا که همه چیز داشت خراب میشد گیر دادن های مسئول کتابخانه برای نمایش نامه و همکاری نکردن بچه ها و...با کلی صحبت قرار شد نمایش نامه رو عوض کنیم و بچه ها هم اذیت نکنن تا بتونیم برای اون روز اجرا داشته باشیم .فقط یک روز و‌نیم زمان داشتیم که یک نمایش نامه بنویسیم و بتونیم تمرین کنیم. روز اجرا رسید 1402/9/29 همه استرس داشتیم و ساعت ها داشت تند میگذشت. مهمان ها دونه دونه وارد سالن شدند ضربان قلبم تند تر شده بود . همه سعی داشتند همدیگر رو آروم کنند ولی مشخص بود همه استرس داشتند. مجری صدا زد که روی صحنه بیایم اجرا شروع شد همه ساکت شدند چراغ ها خاموش شدند وقتی که تموم شد همه برامون دست زدند خیلی حس خوبی بود و دوست داشتم بارها و بارها این اتفاق تکرار بشه.روز اجرا</description>
                <category>ماهلین</category>
                <author>ماهلین</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2024 19:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>