<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saylia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_80876433</link>
        <description>سایلیا نویسنده ی ماهی دیوانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 15:59:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4068439/avatar/SRbJKx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saylia</title>
            <link>https://virgool.io/@m_80876433</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت چهارم ماهی دیوانه/سایلیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80876433/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7-grjgsw7tcu7g</link>
                <description>#part_4🐟 پارت چهارم – ماهی دیوانهماهی دیوانه حالا ... آرام و بی صدا ... به تور نزدیک شد . ماهی های در حال فرار ، به تنش ضربه میزدند و به عقب پرتاب میشد اما هنوز اون داشت به سمت جلو ، به سمت تور ، شنا میکرد .صدای فریاد ها را می‌شنید صدای زجه ها ، کمک ها ، التماس ها ، صدای گریه ها . چه سخت بود شنیدن این صداها ، هر چند خود هم به همان سمت شنا میکرد .تور ها را دید تورهایی ریز که انگار مخصوص آنها ساخته شده بود ...میان آن همه صدا ، صداهای دیگری هم می شنید ...صدای پدر و مادرش &quot;برو جلو کوچولوی من ... شنا کن ... شنا کن ... آفرین ، آفرین ... هوراااا تونستی تونستی ... نگاه کن خانم این بچه ی منه، بچه ی من ، معلومه که بچه ی من ناامید نمیشه ... خون من تو رگهاشه ...&quot;صدای پدر بود ... تشویقش میکرد ، صدای خنده ی مادر بود که می‌گفت &quot;بله بله آقا حق با شماست &quot; صدای ضعیف خودش را هم می‌شنید او هم می‌خندید همراه پدر و مادرش ...میان آن همه ترسی که داشت ، یه لبخند میان لب هایش نقش گرفت ، به خود آمد اون داشت چیکار میکرد ؟؟خودکشی ؟یعنی این همه ناامید بود ؟انقدر ناتوان ؟انقدر ضعیف ؟ که جانش را دهد برای چه ؟یک دوستی که پیدا نشد ؟ یا دوستانی قلب او را شکسته اند؟ درست است ، هیچکس اورا درک نکرد ، شاید هم نخواستند درکش کنند !اما آن صدای خنده ها از ذهنش بیرون نمی‌رفت صدای خنده های خودش بود ... از ته دل ... با تمام وجود ... در میان آن همه خاطره ، یه خاطره به ذهنش آمد ...یادش است پدر از خودکشی بدش می آمدسنی نداشت ... هنوز ماهی کوچولو بود ... یکی از همسایه ها به شیشه ی شکسته ای که در دریا بود ، نزدیک شد ... و خودش را با آن کشت ...ماهی بود جانی نداشت ... در جا بر شن های دریا افتاد ...پدرش با آن صمیمی بود اما هیچوقت برای سوگواری نرفت ... هیچوقت برای تسلیت نرفت ... اون از ماهی های ضعیف متنفر بود ...پس اگر او هم میمرد پدرش هیچوقت یادش نمی‌کرد ...به خود آمد میان تور ها بود ...او گرفته شده بود ...نه او باید فرار میکرد ، باید فرار میکرد میان همهمه ای که بود گشت ...تور بزرگی بود پیدا کرد یه قسمت پاره بود ...صداها زیادی روی مخش بودند ...نمیتوانست تمرکز کند این دفعه فریاد زد فریادی بلند تر از صدای دیگران که باعث شدند اون اینگونه دلسرد شود ...ماهی ها آرام شد باز فریاد زد &quot; فرار کنید ... از اینجا &quot;خودش از آن قسمت تور بیرون آمد ، ماهی دیگر به دنبال او ، از تور در آمدند ماهی دیوانه با سرعتی که خودش هم باورش نمیشد از آنجا دور شد حالا خیلی دورتر بود ...اما دید ، دید که ماهیگیر ها به خاطر پارشدگیه تور و سرعت ماهی ها قایق برعکس شد و به دریا افتادند اول نگران شد اه ، این چه حس مزخرفی بود که این ماهیه دیوانه داشت ...نگرانی برای دشمن ؟ برای کسانی که میخواستند آنها را بگیرند ؟ اما نه ماهیگیر ها شنا کردند و سوار قایق شدند و ناامید برگشتند ماهی دیوانه خندید ، خندید ، خندید ...جوری می‌خندید که انگار آخرین خنده هایش است ...ناگهان میان آن همه گریه کرد ، فریاد زد فریاد هایی که هویدای آن همه دردی که کشیده بود ، بودند فریاد زد ، جیغ زد ، گریه کرد ...آنقدر که دیگر ساکت شد آرام شد ..تمام شد ... حالا می‌توانست دوباره ادامه دهد ..‌.اما دنبال چی باید می‌بود ؟ ماهی بزرگی صدایش زد &quot;ببخشید، شما؟&quot;@lahzehamon</description>
                <category>Saylia</category>
                <author>Saylia</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 10:14:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت سوم ماهی دیوانه/سایلیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80876433/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7-yjkv97eg3u5v</link>
                <description>#part_3🐟 پارت سوم – ماهی دیوانه ماهی دیوانه هنوز به شنا کردن ادامه می‌داد.شنا، شنا، شنا، شنا، شنا...تنها کلمه‌ای که در ذهنش تکرار می‌شد همین بود:شنا کن، شنا... شنا کن... شنا کن لعنتی!بعضی وقت‌ها شتاب می‌گرفت، بعضی وقت‌ها از درد زیاد و از فریادهایی که در دلش می‌پیچید، فقط ادامه می‌داد.جز این چه کار دیگری می‌توانست انجام دهد؟نمی‌توانست به عقب برگردد... می‌توانست؟نه، وقتی به عقب نگاه می‌کرد، جز تاریکی، سیاهی مطلق، دروغ، فریاد، تلاش‌های بیهوده برای هدف‌های بی‌هوده، سردی، رنج‌ها و زخم‌ها، چیزی نمی‌دید.می‌ترسید...می‌ترسید از جایی که هست.می‌ترسید از ادامهٔ راه.نکند دوباره آن دردها، آن فریادها، آن گریه‌هایی که در دریا پنهان شده بودند، تکرار می‌شدند؟نه... نه... نه!به قدری ترس داشت که نمی‌دانست باید چه کار کند.بدنش می‌لرزید، آن قلب کوچولویش درد می‌کرد.احساس می‌کرد باله‌هایش فقط حرکت می‌کنند، ولی رو به جلو نمی‌رود.چرا جلوتر نمی‌رود؟مگر نمی‌گفت &quot;شنا کن، شنا&quot;...پس چرا انگار هنوز در همان نقطه بود؟یا شاید زمان، برای او زیادی کند می‌گذشت؟گاهی، یا شاید در تمام مسیر، با خودش فکر می‌کرد:چرا من؟ چرا باید این دردها را بکشم؟چرا باید آن دروغ‌ها را تجربه می‌کردم؟چرا ماهی‌ای را از دور می‌دیدم، و وقتی نزدیک می‌شدم، جلبکی بود که خودش را برای همه تکان می‌داد؟یا سنگی که همچون سایه‌ای فریبم داد؟چرا اصلاً من آن چیزها را باور می‌کردم؟چرا بقیه فریب نمی‌خوردند؟شاید دیگران آن‌قدر عاقل بودند که اصلاً حرفی نمی‌زدند؟او حالا سردی راه را بیشتر حس می‌کرد.پشتش هم سرد بود...آن‌قدر سرد که حس می‌کرد اگر برگردد، کوسه‌ای از پشت به او حمله می‌کند و می‌بلعدش.و حالا، کمی جلوتر آمده بود.همه‌جا ساکت بود.که ناگهان، دریا – درست مثل دلش، درست مثل ذهنش – آشوب شد.چه شد؟ماهی‌های دیگر هم فرار کرده بودند.پشت جلبک‌های بلند پنهان شد.نگاه کرد... دقت کرد...از پشت آن نگاه کم‌سو و تار، که از اشک‌ها پر شده بود، خیره شد.ماهیگیرها را دید...به منطقهٔ ماهیگیری آمده بود؟یا آنها جای خودشان را تغییر داده بودند؟باید فرار می‌کرد... باید دور می‌شد...اما ناگهان، یک فکر به سرش زد.او که دیگر امیدی نداشت، دیگر نوری نمی‌دید، چرا همان‌جا نماند؟بماند تا ماهیگیر تور را پایین بیاورد و او را با خود ببرد...شاید بلعیده می‌شد.اما حداقل دیگر لازم نبود شنا کند.ماهی بیچاره...به کجا رسیده‌ای که جانت دیگر معنا ندارد؟و حالا ... آرام و بی صدا ... به تور نزدیک میشد.✍️ با قلم سایلیا«ماهی دیوانه» فقط یک داستان نیست… یک حقیقت پنهانه✍️ اگر دوست داشتی، حتماً نظرتو برام بنویس.پارت چهارم به‌زودی منتشر می‌شه...و حالا... آرام و بی‌صدا... به تور نزدیک می‌شد.</description>
                <category>Saylia</category>
                <author>Saylia</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 01:39:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت دوم ماهی دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80876433/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-tcvhl7inm9hx</link>
                <description>#part_2 دیگر نه فریادی مانده بود،نه اشکی برای پنهان شدن در آب،نه حتی ترسی برای فرار کردن…فقط سکوت.سکوتی سنگین،سکوتی که از فهمیدن آمده بود، نه از تسلیم شدن.ماهی دیگر به دنبال نوری در دوردست نبود.دیگر چشمش را به سطح آب ندوخته بودتا شاید دستی از آسمان بیاید…او حالا فهمیده بود:هیچ‌کس نمی‌آید.و شاید، قرار هم نبوده کسی بیاید.ماهی نشست.در دل همان تاریکی،در همان نقطه‌ای که سال‌ها از آن گریخته بود.و برای اولین‌بار،به جای گریختن،به خودش نگاه کرد.نه به زخم‌ها…بلکه به اینکه چطور با همین زخم‌ها هنوز زنده مانده.چطور با این‌همه درد، هنوز نفس می‌کشد.چطور با آن‌همه دلسوزی برای دیگران،هنوز دل کوچکی در سینه‌اش می‌تپد…آه…او فقط یک ماهی نبود.او یک معجزه‌ی پنهان بود در دل اقیانوس…کسی که زنده ماند،با همه‌ی نبودن‌ها،با همه‌ی دردهایی که کسی ندید.ماهی فهمید شاید کسی نیاید او را نجات دهد،اما شاید خودش،بتواند برای خودش نجات باشد…شاید &quot;نور&quot;نباید چیزی در دوردست باشد،بلکه باید چیزی باشدکه در دل تاریکی ساخته می‌شود.نوری ضعیف،اما واقعی.از دل شکست،از دل سکوت،از دل خودِ واقعی.و حالا...او هنوز می‌شنود که دیگران صدایش می‌زنند:«ماهی دیوانه…»اما او لبخند می‌زند،نه از شادی،بلکه از فهمیدن.دیوانه بودن شاید بد نباشد…اگر قرار باشدبا دیوانگی،خودت را نجات بدهی ✍️ با قلم سایلیا«ماهی دیوانه» فقط یک داستان نیست… یک حقیقت پنهانه✍️ اگر دوست داشتی، حتماً نظرتو برام بنویس.پارت سوم به‌زودی منتشر می‌شه...خودت را نجات بدهی.</description>
                <category>Saylia</category>
                <author>Saylia</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 01:33:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت اول ماهی دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80876433/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-ixutvn1aikbt</link>
                <description>#part_1غمگینم همانند ماهی که در ته اقیانوس در تاریکی و تنهایی دنبال مسیری ست که تهش نمی‌داند چیستفقط به دنبال نور میگردددر مسیر جلبک هایی او را ازاردند کوسه های اورا ترساندند ماهی های کوچیکی که از دور سایه ترس بزرگی بر رویش انداختند و او را مسخره کردنداون نمی‌خواست چنین باشدنمی‌خواست تنها باشد در این مسیریه دنبال یک دوست مسیر را دنبال میکردپدر و مادرش از دور بلند فریاد می‌زدند برو جلو خودت باید بتوانیاو ترسی داشت که نمیدانست چگونه با آن کنار بیایدبه دنبال نوری در مسیر دنبال دوستی هم بوددر آن مسیر هیچ جز تنهایی نبودهیچ جز تلاش های بیهودههیچ جز گریه های بی پایان که هیچکس آن ها را ندید چون او در آب بود اشک ها پنهانفریاد میزد و زجه میزد و کمک میخواست از هر کس اما صدایش خاموش بودشاید ماهی ها توانایی شنیدن صدایش را نداشتندهر وقت هم کسی صدایش را می‌شنید بر سرش فریاد که فقط راه ت را ادامه بده کاری ندارد که فقط شنا کن رو به جلواو پریشان شده بود ناگهان به خودش آمدچه کارها برای چه کسانی انجام داده بودچه کارها که غرورش را شکسته بودنددنبال نوری در دلش بود شاید نور را میتوانست آنجا پیدا کنداما دگر دلی نبودحالا هم به دنبال نور بود هم به دنبال دلاه این چه فکری بود که ذهن او را مشغول کرده بوددل ،عشق، غم خوار، شادی، عاشق، معشوق ،یاور ،همدم ،پناه، عشق ورزیدن بی منتچرا هیچکس دنبال این چیزا نبود شاید هم بود اما چرا در مسیر که او می‌رفت کسی را ندیدشاید راه را اشتباه آمدهاما او که هر راهی را امتحان کردخوش رفتاری کوتاهی توجه زیاد توجه کم قهر بخشش التماس زجه خندیدن های الکی برای تقویت روح فرد مقابلاون نمی‌خواست کسی از اون ناراحت شود این چنین شد اما باز انگار او مقصر بودبعد از قلب روح او هم گرفته شدروحی هم نبود در مسیر ایستاد به خود نگاه کرداو حالا یک ماهی دیوانه بودبه خود بیشتر نگاه کرد در مسیر که آمده بود در هر ساعتش یک گونه بود خنده گریه عصبی افسردهاو چرا اینگونه شده بوداه حالا فهمید برای هرکس اخلاقش رفتارش شخصیتش را تغییر داده بودحالا کنترل همه چی از دستانش رها شده بودحالا چه میکرد خودش هم نمی‌دانستفقط می‌دانست هر فردی یک آغوش داردشاید آغوش او مرده بود شاید آغوش کس دیگری شده بودحالا او فقط شنا میکردشنا در سکوت در خفانه او هنوز در حال تلاش برای بهانه ای برای خنده میگشتحالا همه ماهی دیوانه صدایش میزنندغمگینم مثل ماهی دیوانه✍️ با قلم سایلیا«ماهی دیوانه» فقط یک داستان نیست… یک حقیقت پنهانه✍️ اگر دوست داشتی، حتماً نظرتو برام بنویس.پارت دوم به‌زودی منتشر می‌شه...#ماهی.دیوانه #سایلیا #روانشناسی #اجتماعی #دلنوشته #داستان.کوتاه@lahzehomon</description>
                <category>Saylia</category>
                <author>Saylia</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 10:35:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی دیوانه/ نویسنده سایلیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80876433/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7-v8pvr9ttxvvv</link>
                <description>📖 عنوان رمان: ماهی دیوانه✍️ نویسنده: سایلیا🎭 ژانر: درام | روانشناسی | عاشقانه | تاریک📌 وضعیت: در حال تایپ• خلاصه:داستان ماهی‌ای که در اعماق دریا میان گذشته‌های تلخ و آینده‌ی نامعلوم، در حال فرار از چیزی‌ست که اسمش را زندگی گذاشته‌اند...رمانی درباره‌ی درد، ترس، عبور، و امیدی که شاید هنوز زنده باشد... یا نه.• مقدمه‌ی رمان «ماهی دیوونه»شاید این فقط قصه‌ی یک ماهی باشد…ماهی‌ای کوچک در دل اقیانوسی بی‌پایان، در حال شنا، در حال فرار، در حال گم‌شدن.اما اگر خوب نگاه کنی، شاید خودت را در چشم‌های ترسیده‌اش ببینی.شاید ماهی دیوونه فقط یک ماهی نباشد — شاید او، من باشم. تو باشی. ما باشیم.در دنیایی پر از فریاد، دروغ، امیدهای نصفه‌نیمه و تاریکی‌هایی که نمی‌گذارند برگردی،همه‌ی ما شنا می‌کنیم…با زخمی روی قلب، اشکی پنهان در آب، ترسی از گذشته و آینده، و صدایی در ذهنمان که می‌گوید:&quot;شنا کن... شنا کن لعنتی...&quot;این داستان، فقط یک خیال نیست.این، آینه‌ای‌ست از رنج‌هایی که بلد نیستیم بلند فریادشان بزنیم.از ترس‌هایی که در شب‌هایمان پنهان‌اند و امیدهایی که گاهی مثل جلبک، فقط توهم‌اند.ماهی دیوونه داستان من و توست… اگر هنوز در این دنیا، با تمام خستگی‌ها، شنا می‌کنی.نظرات و حمایت‌های شما باعث ادامه‌ دادنمه 💙</description>
                <category>Saylia</category>
                <author>Saylia</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 10:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>