<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آفرودیت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_80956742</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 10:53:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1037719/avatar/M96Ozd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آفرودیت</title>
            <link>https://virgool.io/@m_80956742</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;رع&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80956742/%22%D8%B1%D8%B9%22-yuqwt4a9ge7b</link>
                <description>تو که اومدی من مرده بودم!منی که به هیچی و هیشکی اعتقاد نداشتم، تو همه خداها و اسطوره ها دنبال ریسمون میگشتم خودمو بچسبونم بهش و بیام بالا!ولی غافل ازینکه...نجات دهنده تو یه ظهر پاییزی منتظرم بود..اونم از وسط اسطوره های خاک خورده مصری!انقدر بی سر و صدا اومدی که هیچ کس نفهمید، &quot;نور&quot; که صدا نداره، داره؟آروم آروم تابیدی بهم..امروز که نگات میکردم، فهمیدم خدا هم میتونه دوباره به دنیا بیاد، انگاری یه خدای مصری از آسمون توی تو تجلی پیدا کرده بود!&quot; &quot;رع&quot; رب النوع خورشید مصر، خداوند روشنی و نور که به جهان تابید و زمین را زنده کرد&quot;من زمین بودم، سرد و سخت و تاریک و خاموش و تو از انتهایی ترین صحرای سوزان مصر تصمیم گرفتی بیای و حال منو دگرگون کنی..تو خدای خورشید &quot;نور&quot; زندگی من، روشنی بخش بودی. امروز من فهمیدم، تمام تاریخ مصر هم میدونن که تو زیباترین تجلی &quot;رع&quot; بودنی!ف.آ</description>
                <category>آفرودیت</category>
                <author>آفرودیت</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 21:34:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و پنج سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80956742/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-tj98fs6k42aw</link>
                <description>گرمم میشه و بی قرار پتو رو میزنم کنار، سرم درد میکنه و کلاف زندگیم انگاری گره های کور خورده و با دندونم باز نمیشه..دم دمای ۲۵ سالگی، وقتی دارم به این فکر میکنم که یک چهارم قرن و هیچی به هیچی گذروندم، همش حس و حال دویست سالگی دارم...انگار دو تا قرن و دارم راه میرم نمیرسم هیچ جوره. من عاشق ثباتم، عاشق جاهای تکراری، کارای تکراری، عاشق دوره کردن یه سریال و پاتوق کردن یه کافه، عاشق ساعتای مشخص، قرارای مشخص.عاشق اینم که وقتی میگیم‌ بریم؟ بدونیم کجا و چه ساعتی!ولی هر چی میگذره انگار کائنات لج میکنه باهام،_: میخوای همه چی ثابت شه؟پس بچرخ تا بچرخیم!تو همون گرما و کلافگی و پتوی پرت شده پایین پام، تو همون دم دمای یک چهارمِ قرنم، میبینم تو تنها چیز ثابت زندگی منی..همین نگاهِ شاد و عاشقانه که تو مردمکم معلومه، انگاری آدم یکم سرشو کج کنه و سمت راست عکس و ببینه  یه رومئو روی صندلی پدیدار میشه.تو رومئوی عزیزم میدونی من عاشق تکرار و دوامم..قول میدم تا پر تکرار ترین چیز زندگیم همین نگاهِ ژولیت وارانه باشه برات..ف.آ</description>
                <category>آفرودیت</category>
                <author>آفرودیت</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 21:44:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80956742/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-doyi3gxb10ly</link>
                <description>.چکچکچکصدای شیر آب میومد..خیلی وقت بود خراب شده بود.. صدای چک چکش سردردم رو بیشتر میکرد..غلت خوردم...پتو رو کشیدم روی سرم و تمرکز کردم,هزار بار رو درست کردنش تاکید کردم بازم انگار نه انگار..!کلافه بلند شدم نشستم,از روی میز کنار تختم یه قرص برمیدارم و میخورم..از حرصم لیوانو محکم میکوبم رو میز,یه لحظه میپره و باز خوابش میبره..صدای نفس کشیدنش کنارم میاد نگاش میکنم...پاکت سیگارمو برمیدارم و یواشی میرم تو بالکن..نخ اول و روشن میکنم بوش میپیچه تو دماغم..موهای رنگ شدمو میزنم پشت گوشم..به خودم نگاه میکنم و چروکامو میکشم تا صاف شن..میخوام یادم بیاد چه شکلی بودم,تو شیشه پنجره معلومم..موهام روشن تر از همیشه شده و سن و سالم و بیشتر معلوم کرده..هنوز اونقدر پیر نشدم..دود و از تو ریم فوت میکنم به عکسم توی شیشه..میون اونهمه دود...,جرقه میخوری تو ذهنم...تو کجایی..؟من موهام روشن شده..یکم چروک دارم و یه عینک..تو چقدر عوض شدی؟ ناخنای از ته گرفتمو نگاه میکنم و میخورمشون..چی سر زندگیت اومده یعنی..؟سردم میشه..خودمو بغل میکنم...یه شبایی..میام میشینم اینجا..بهت فکر میکنم..بعضی وقتا..از اون روزایی که حالم خوش نیست..از اون روزایی که یه آهنگی شنیدم..یه اسمی..از اون روزایی که شیر آبم چکه میکنه و ته دلم میگم,اگه تو بودی تا الان درستش کرده بودی..برای تو چند تا از این شبا پیش میاد..؟میشینم کف بالکن و بیشتر سردم میشه..سرمم خوب نمیشه..لرزم میگیره..دلم نمیخواد برم تو..یه دفعه ای سرد شد انگار..سر خوردیم رفتیم تو آبان..چند روز دیگه تولدمه..چهل و چهار سالگیم از رگ گردن بهم نزدیک تره..دلم میخواد زمان وایسه...عقربه ها رو نگه دارم و نذارم این دو تا چهار لعنتی بهم دهن کجی کنن!سیگارو خاموش میکنم رو زمین..ها میکنم تو دستام..صداش و میشنوم میاد پشت در بالکن و تق تق..میکوبه بهش..یعنی بیا تو..یعنی بسه..یعنی خفه شدی!تو صدم ثانیه..قبل از اینکه سرمو بلند کنم و تو چشماش نگاه کنم آبان سرد ترین فصل سال میشه..مغز یخ زدم قفل میکنه,کاش عسلی باشن...کاش عسلی باشن...لرزم بیشتر شد...تو همون صدم ثانیه زمان وایساد..لبام کش اومد الکی به لبخند...نگاه به مشکی چشماش کردم که میام...الان میام....فریما.آ</description>
                <category>آفرودیت</category>
                <author>آفرودیت</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 12:10:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80956742/%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D9%87-da0hm0x0cvqy</link>
                <description>.هیچ صدایی نمیاد..از شدت سکوت گوشم‌یه سوت ریزی میکشه..یه صدای برفک‌مانند که مغزم تولید میکنه تا از حجم سکوت جلوگیری کنه.چشمام داره گرم میشه..میتونم رگه های قرمز و تصور کنم،پلکای پایین اومده که به خاطر نور گوشی جمع ترم شده.چند ساله روی این تختم..؟ چند ساله لرز میکنم پتو رو میکشم رو خودم؟عرق میکنم برش میدارم..؟به زور خودمو کش میدم سمت لبه تخت صدای ترق ترق قلنجای کمرم میاد،جوشش اسید معدم واسه یه وری خوابیدن طولانی..یه مسکن برمیدارم و با آب مونده تو لیوان میدمش پایین،معدم غل غل میکنه و خودش بی سر و صدا میشه.از صدای برفک آروم توی گوشم پناه میبرم به خش خش عصبی عضلات پام روی رو تختی.ته دلم به هیچی گرم نمیشه دیگه..این روزای تکراری ترسناک تر از اونین که آدم فکرشو میکنه..گوشمو یه جوری میذارم رو بالش که نبضمو بشنوم حالا از صدای خشک عضله ساق پام پناه بردم‌به نبض نا منظم قلبم..به روزام فکر میکنم‌ که از همه چی فرار میکنم و به همه چی پناه میبرم...به فکر آدما تو اتوبوس، که روی صندلیای چرک نشستن،و از چشماشون انگار خون میزنه بیرون..هر چی بیشتر بهشون زل میزنم صورت وهم آلودشون عجیب غریب تر میشه، مثل یه حجم رنگ که با کاردک قاطیش کنی..هی پیچیده میشن تو هم مثل یه کلاف کاموا که هیچ وقت بافته نمیشه...انگار چند ساله مثل من حل شدن تو جای خودشون..انگار اتوبوس با اینا میره و برمیگرده...میره و برمیگرده‌‌‌...انگار یه نفر دوخته مارو به این سرما و نا امیدی..با کوک های محکم جون دار..از گره کور این روزا..اینا از کی فرار میکنن؟دلشون به چی خوشه..؟به چی پناه میبرن..؟.فریما.آ</description>
                <category>آفرودیت</category>
                <author>آفرودیت</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 12:07:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کندو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80956742/%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%88-dtm1vkqje1tm</link>
                <description>.صدای کولر تو مغزم‌میپیچه،یه ریتم‌خاص سرسام‌آوری گرفته،چاقوی جراحی رو برمیدارم و از پشت سر تا دقیقا بین ابروهامو شکاف میدم،جلوی آینه اتاقم وامیستم‌که همه چی دقیق و نظم‌باشه،پوست سرم و میدم‌کنار و همون چاقو رو میندازم وسط جمجمم و تق! از هم باز میشه،دقیقا مثل یه گردوی تر و تازه راحتِ راحت.با احتیاط مغزمو که به رشته باریک نخاعم وصله رو درمیام میذارم رو میز و نگاهش میکنم..تو،تو عامل تمام حال بد منی.علائم حیاتیم داره کمرنگ و کمرنگ تر میشه،لوازم آرایشمو میریزم کنار مغزم روی میز و آروم‌میشینم،آرایش میکنم..غلیظ،قشنگ میشم..به صدای باد که تو حلزونی گوشم گیر کرده توجه نمیکنم،انگار یه پیرزن وسواسی تو دلم رخت میشوره..هی چنگ میزنه و تموم نمیشه،انگار عکس سیاه و سفید پاره قدیمی خودشو میبینه و قلبش به درد میاد..سوزن و نخ میکنم و سرمو میدوزم،کوکای درشت،من عاشق گلدوزیم،مخصوصا روی چیزی که دیگه قابل استفاده نیست..در بالکن و باز میکنم و نفس میکشم تو هوای بیرون،سیگارمو لا به لای پیچ و تاب خون آلود مغزم خاموش میکنم و بعد آروم،پرتش میکنم پایین.صدای افتادن یه جسم لزج،همه صدای ریتمیک کولر و از بین میبره.درو میبندم و میام روی تخت میشینم به آینه نگاه میکنم..چشمام از حجم ریمل و خط چشم قشنگ شدن و...من دیگه هیچ چشمی رو نمیشناسم،هیچ خیابونی و هیچ اسمی،هیچ عسلی دیگه روحمو پاره نمیکنه..انگار صدای بوق ممتد مانیتور قلب و میشنوم وسط اتاقم،دیگه هیچ صدایی نمیاد دراز میکشم و بی هیچ خاطره ای با جمجمه خالی زل میزنم به سقف،یه دفعه،دوباره علائم حیاتی برمیگردن،خاطره یه سقف آشنا با دستگاه شوک ، دنده هامو میشکونه..پشت در اتاقم باتلاق عسله،حجم چسبناکش از زیر در میاد تو،باید چیکار کنم همه چی یادم بره...؟صدای اون اصل کاری لعنتی رو میشنوم..تاپ،تاپ،تاپ چاقوی جراحی رو برمیدارم و قبل از اینکه تو این کندو خفه بشم یه راست میرم سراغ قلبم...ف.آ</description>
                <category>آفرودیت</category>
                <author>آفرودیت</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 12:03:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>