<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیما هاشمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_809975</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:35:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سیما هاشمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_809975</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-q9sij1flfzug</link>
                <description>فصل اول: تهرانحاج بابا مثل همیشه با چندتا سرفه و یاالله بلند از در باغ تو اومد که ننه و کلفت های خونه بتونن حجابشون رو رعایت کنند. روبه مشتی خانوم گفتش که خانم خانوما پس فردا میریم تهران یه خونه اونجا خریدم این جا نمیشه ،کارامون راه نمی افته باید تهران بریم.تا پس فردا که گاری ها برای اسباب کشی می آیند وسایل لازم راجمع کن .البته اینجا را خالی نکن چیز هایی که برای تابستان لازم داشته باشی اینجا باشه که تابستونا که گرم میشه بیایم ییلاق یکی رو می ذارم اینجا نگه داری کنه مسئله ای نیست. تهران که رفتیم کم کسری ها را بگو به میرزا می گم بخره.ما مثل همیشه حرف ها رو شنیدیم و قرار شد پس فردا راهی تهران بشیم.ذوق وشوق تهران باعث شد تا مدتی خوابم نبره .وقتی خوابیدم هم خواب خونه تهران را دیدم . صبح زود گاری ها با باربر ها امدند و وسایل را بار کردند دوتا درشکه هم امد که ما باهاش بریم من و مشتی خانم ودایه با یک درشکه بقیه با یک درشکه دیگه دایه برای ناهار لقمه داده بود درست کردند که تو راه بخوریم کوزه اب را هم یادش بود . من قبل هم خونه فامیل تهران آمده بودم البته هر بار چند روزه می آمدیم راه دور بود و یک روزه نمی شد رفت مهمانی و برگشت مسیر را خیلی دوست داشتم تمام وقت تو کالسکه از این پنجره به اون پنجره می رفتم و همه جا را نگاه می کردم مشتی خانم و دایه از دستم ذله شده بودند فقط وقتی که خوابم برده بود آرامش پیدا کرده بودند.عصر رسیدیم. با کالسکه که از در بلند می خواستیم وارد بشیم دو طرف در دوتا پیر نشین بود. تو دالون ورودی دوتا اتاق بود که برای کارهای حاج بابا بود.توی حیاط که وارد شدیم سمت چپ یک طویله و اصطبل بودوکنارش مستراح مرغ و خروس ها و بز و گوسفند را با یک گاری جدا اورده بودند. یه حوض بزرگ وسط حیاط بود دور تا دورش چند تا درخت یه درخت انجیر بزرگ به درخت خرمالو یک درخت گردو بزرگ وچند تا درخت چنار دلم برای درخت های میوه باغ تنگ شد.  کف حیاط هم خاک نبود شن بود و دور تا دور چند پله بالاتر غلام گردشی داشت. با ذوق و شوق رفتم توهمه اتاق ها البته اتاق ها همه خالی بود تا آب وجارو کنند و فرش بیندازند .همه با عجله کار می کردند که تا تاریک نشده  اتاق ها فرش بشه که بتوانیم بخوابیم .دایه خانم تا رسیدیم خونه چادرو چاقچورش را کنار گذاشت با چارقد وتنبان و شلیته شروع کرد به خونه شاگردها بگه هر وسیله را کجا ببرند. (قبول نداشت جلو خونه شاگرد هم باید رو گرفت )همه در تکاپو بودن تلمبه لب حوض بودش که آب اب انبار را بکشه بالا برای خوردن دیگه نخوادکسی پله های آب انبار را پایین وبالابرود . اون خونه از آب چشمه می خوردیم.۵ تا پله بالاتر از حیاط اتاق ها بود وسط اتاق شاه نشین بود برای مهمون ها دو طرف شاه نشین هم هر طرف دوتا اتاق بود. اتاق ها بهم راه داشت درهای ارسی با شیشه های رنگارنگ خیلی قشنگ بود. اتاق حاج بابابزرگتر بود اول اتاق حاج بابا را آماده کردند.  تا قبل غروب آفتاب همه اتاقها رو فرش کردن و مخده گذاشتند و سر طاقچه ها پیه سوز و شمعدان ها را قرار دادند برای شام قرار شد ابدوغ خیار بخوریماز اون خونه دایه نان بیشتری اورده بود و می دانست اینجا به پخت نان نمی رسند. من فقط پایین تو حیاط مشغول گردش بودم.  چهار تا پله پایین تر مطبخ بود کنارش هم انبار بود . اجاق مطبخ از اون خونه خیلی بزرگتر بود یک تنور هم برای پخت نان بود . اون طرف هم یک زیر زمین بزرگ با حوض وسطش بود برای گرمای تابستان که بشه گرما را تحمل کرد البته حاج بابا می گفت گرم شد دوباره اراج می ریم. دایه به کارهای خونه می رسید و کلفت و نوکر ها را رسیدگی می کرد من پیش دایه خانم می خوابیدم .حیاط از همه طرف دیوار های بلندی داشت حاج بابا گفته بود همسایه سمت چپیمون یه فرش‌فروش بود یه طرف دیگه ، همسایه صاحب منصب بود که می گفتند خیلی وضع مالیش خوب است.تو محل به میراب چون پول بیشتری داده بودند یک شب در میان آب حوض را باز می کرد.من بعداز چهارتا بچه به دنیا آمده بودم ، ولی آنها مرده بودند. یک برادر بعداز من هم مرده بود. الان مشتی خانم حامله بودمی گفتند زردی داشتند هرچی ترنجبین و خنکی بهشون دادند افاقه نکرده و بعد از دو هفته مردند ، سرمن نذر روضه هر ماهه کردند که من زردی نگرفتم و زنده موندم (البته از بچه دومی نذر کرده بودند ولی فقط من زنده مونده بودم) 28ام هر ماه تو خونه روضه داشتیم که اون خونه هر کی می آمد چند روز می ماند و من خیلی ذوق می کردم که با بچه های خاله بازی می کردم و تنها نبودم.یه موقع شنیده بودم عمه خانم گفته بود که حاج رضا ببین اینجا تو اراج بخت دخترت  درست باز نمی شه حتما باید بیای تهران تا بتواند با یک فامیل حسابی وصلت کند. مشتی خانم هم بهتره تهران زیر نظر یک قابله خوب باشه که شاید این یکی بماند.عمه خانم خودش بچه نداشت. خیلی دوا درمون کرده بود ولی نشده بود و حاج ابوالفضل یک زن دیگه گرفته بود که وارث پیدا کند ولی باز بچه دار نشده بود حالا صحبت بود که باز عروسی کند عمه خانم فقط یکبار شنیدم به مشتی خانم می گفت عیب از خودش هست ولی هی می ره زن جدید می گیرد.حاجی و عمه با دربار ارتباط داشتند و خیلی به این افتخار می کردند . عمه خانم خیلی من را دوست داشت و در باره من حساس بود.نزدیک آخر ماه بود مشتی خانم در باره روضه و تدارکاتش دستور می داد، می خواست از ناهار همه را دعوت کند و عصر هم روضه باشد هم دیدن وولیمه خونه بود وهم روضه، کار زیاد بود از قبل ننه رضا آمده بود و برای من و مشتی خانم لباس دوخته بود .یواش یواش هوا سرد می شد و قرار بود بعد از روضه کرسی ها را برپا کنند.</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 23:07:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیگ پرشین و طراوت و من (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D9%84%DB%8C%DA%AF-%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-hkcag2rsustf</link>
                <description>پرشین و طراوت و من (قسمت سوم)سال 97 تعداد روز های لیگ 8 روز شد وباز از دو روز قبل و تا 2روز بعد از آن بچه ها بودند . قبل از لیگ با مشکلاتی که سال قبل از آن ،داشتیم و تجربیاتی که به دست آورده بودیم از یک ماه قبل لیست غذا ها (با توجه به سال های قبل و علاقه بچه ها) آماده سازی مواد را شروع کردیم البته به علت کم بودن فریزر این آماده سازی تا حدی انجام شد.از چند ماه قبل منقل برای کباب هم پیدا کرده بودیم به همین خاطر جوجه کباب هم به لیست غذا ها اضافه شده بود. حالادیگه قرار شده بود که به بچه های خونه های تهران همینطور به داورها و دست اندرکاران زمین بازی هم غذا داده شود. برنامه به صورتی بود که تمام وعده های غذایی پلو باشد ؛ در هر وعده نوشابه یا دوغ و سالاد یا ماست هم بود. صبحانه ها هم یک روز در میان تخم مرغ و بعضی از روزها همراه با سیب زمینی با پنیر و گوجه و خیاریا روزهایی کره و مربا یا کره و حلواارده و باز هم حجم زیادی مربا برای صبحانه از قبل آماده شد . غذا هایی مانند لوبیا پلو چلو جوجه و قورمه سبزی و قیمه زرشک پلو با مرغ را بیشتر دوست داشتند . برای عصرانه هم شیر و میوه و کاپ کیک (دستپخت خانم ها)و لقمه نان و پنیر یا کره مربا درست می شد . هر روز در عمل 2تا وانت برای بردن غذاها در هر وعده باید می آمد که یکی از اعضا هماهنگی آن را به عهده گرفته بود. چون تابستان و هوا گرم بود حتما باید سالاد ها در یخدان گذاشته می شد تا گرما خرابش نکند . برگرداندن آن تعداد یخدان هم برای وعده بعدی باز نیاز به داوطلب داشت که خوشبختانه داوطلبین بخوبی همکاری می کردند . غذاها بلافاصله بعد از کشیدن ارسال می شد به همین خاطر سرد نمی شد .از چند هفته قبل داوطلبین نامنویسی می کردند هم برای نظارت برکار نو جوانان که سالاد و لقمه ها را آماده می کردند و هم برای کمک در آماده سازی و پخت غذا ها برای درک بیشتر حجم و بزرگی کار کافیه به یک مهمانی حدود 15تا 20 نفره در خانه فکر کنید که از چد روز قبل برایش تدارک دیده می شود حالا این مهمانی ما برای کودکان و نوجوانان و جوانان ما بود با تعدادی حدود 380 نفر آن هم صبحانه و ناهار و عصرانه و شام و برای 12 روز حجم کار زیاد بود ولی چون عشق همراهش بود رضایت به همراه می آورد. تازه همراه این کارها ی تهیه غذا ،تمام سعیمان را می کردیم که خودمان را به دیدن مسابقات برسانیم چون فرزندانمان غیر از غذای جسم نیاز به غذای روح و تشویق داشتند .چه زیبا بود زمانی که این کوچک مردان بزرگ بعد از باخت تیمی به بچه های آن تیم دلداری می دادند و آنها را تشویق می کردند.یکی از روز های جوجه کباب قرار بود 480 سیخ جوجه کباب درست کنیم (بچه های تهران بیشتر بودند) از صبح شروع کردیم به کباب کردن جوجه ها و مدام داوطلبین کنار منقل عوض می شدند که تحمل گرما را بیاورند و مریض نشوند . این را هم بگم که بعد از ارسال ناهار، نوجوانان و مادران داوطلبان یک غذای سرپایی می خوردند مشغول مرحله بعدی کار می شدند و این شامل کسانی می شد که از 7صبح تا 8شب بودند. تعدادی از داوطلبین فقط یک شیفت در روز همکاری  می کردند ولی در طول لیگ چند روزی می آمدند.بعد از ارسال وعده شام خانم ها مشغول تمیزکاری می شدند و من و چند نفر دیگر مواد لازم برای روز بعد را از انبار بیرون می گذاشتیم.از کارهای دیگری که در زمان لیگ انجام می شد خرید روزانه مواد سالاد و نان و ماست و ... بود که نیاز به چند داوطلب داشت.دو روز آخر بعد از پایان مسابقات برای بچه ها که با اتوبوس و قطار و... به شهرشان بر میگشتند غذای تو راه را می دادیم که اکثرا برای راحتی خوردن ساندویچ بود و اینکه به موقع غذای هر کدام از تیم ها و شهرها به دستشان برسد هم برنامه خودش را داشت.ادامه دارد</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 19:04:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاشیه 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-2-wevrnchgszv7</link>
                <description>یک شب وقتی آمدم خونه دیدم مادرم سرش قلمبه شده وبالا آمده ، خواهرم هم یه بادمجان زیر چشمش در آمده و برادرم هم مثل موش یه گوشه ساکت نشسته جم نمی خوره . یه کم که گذاشت فهمیدم مادرم که آمده خونه دیده بابام خواهرم رو زده چون نرفته براش مواد بگیره مادر گفته چرا؟ اون را هم زده از قبل مادرم به بابام گفته بود بچه هام را دنبال مواد و این کثافتکاری ها نمی فرستی . برادرم هم خونه نبوده آمده ساکت نشسته و بهانه دست بابا نداده که کتک بخورد.یه تعداد از بچه های خونه مدرسه می روند مثلا علی و خواهرش، بابا علی زندانه مامانش هم دو باره شوهر کرده و از این شوهرش هم یه پسر داره ، علی اینا با مادر بزرگشان زندگی می کنند که می گن مواد می فروشه ولی به بچه ها خیلی می رسه بابا زهرا خواهرم رو می خواست پیش خدیجه خانم بفرستد که نرفته بود . مرتب یه کسایی می آیند و سراغ خدیجه خانم را می گیرند.تو اتاق علی اینا خیلی وسایل قشنگتری هست ، ولی من می دونم که این وسایل برای خاطر اینکه آدم هایی مثل بابای من دیگه سرکار نروند و همه را اذیت کنند یا دیگه مثل اونا که تو پارک هستند دیگه نه جای خواب داشته باشند و نه حالی برای کار فقط دنبال یا فروش مواد باشند و یا دزدی کنند.سعید مدرسه نمی ره اونم مثل من شناسنامه ندارد ولی یه جا می ره درس می خونه الان سواد داره بهش می گن بیا بیشتر بخون که بری کلاس بالاتر ولی می گه بهشون گفتم می خواهم بروم سر کار کابینت سازی روز یک میلیون بهم می دهند، بهش گفتم این کار کجاست دست منم بند کن خندید گفت : خره کار کجا بود مخم نمی کشه گذاشتمشون سر کار دست از سرم بردارند. یه سیگار در آورد که بکشد که قاطی کردم حسابی و گفتمکه مرتیکه این چیه می کشی ؟ گفت مرتیکه خودتی الاغ اون دفعه بچه ها را دیدم حس کردم خیلی بچه ام همه دارند سیگار می کشند غیر من که نمی کشیدم. گفتم :خوب خره با کشیدن سیگار بزرگ شدی؟یکدفعه تو اتاق خدیجه خانم صدای جیغ و داد راه افتاد همه جمع شدند چقدر آدم تو این خونه بودیم.نگار خواهر علی را سوار موتور کرده بودند و برده بودند.ادامه دارد</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jan 2021 16:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاشیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-rtxpeb7d5bv7</link>
                <description>اگر می توانستم از این دره لعنتی بروم اون بالا خیلی خوب می شد. تو این دره که از اولی که یادم می آید فقط کار کردم ، چند سالم بود نمی دونم ، شناسنامه که مثل بچه های دیگه ندارم بدونم کی به دنیا اومدم ، فقط  می گن هوا خیلی بارونی بود و هر آن فکر می کردند سقف خونه می آید پایین مادرم هم می گه سه روز درد کشیده تا من به دنیا اومدم . تازه مطمئن نبودن که هر دو زنده بمونیم. از وقتی که تونستم بدون اینکه دستم را بگیرند راه بروم کارکردم . اولا دستفروشی می کردم تو اتوبوس فال حافظ یا دعا می فروختم . تازه تو خونه از خواهر و برادر کوچیکترم هم باید نگهداری می کردم . مادرم هم که از صبح زود تا الاهی شب خونه مردم کار می کرد تا یه لقمه نون و پول مواد بابا و اجاره اتاق را جور کند.من اون بالا رو دوست دارم خونه هاش خیلی قشنگه حیاط هاش هم از پارک محله ما قشنگتره درخت و گل های رنگی قشنگ که اسمهاش را نمی دونم ولی دوستشون دارم . این پایین تو محل پارک داریم کفش یه چیز هایی انداختند که مثلا نرم باشه بچه ها زمین خوردند سرشون نشکنه، تاب داره سرسره داره تعداد زیادی هم معتاد داره که مشغول کشیدن مواد جلوی بچه ها هستند . البته بچه ها همه این مراسم را تو خونه هم می بینند برای همین برایشان عادی است، فقط وقتی پلیس اونطرف ها پیداش بشه تو پارک نیستند . صندلی های پارک هم همیشه پر از آدم هایی است که اون بیرون  گرما و سرما را به خانه یعنی اتاقی که توش پر از کتک و فحش و آزار است ترجیح می دهند. کنار پارکمان هم یک جوب آب داریم که پراز آشغال و موش های بزرگتر از گربه است ، یکبارم خودم شاهد بودم که دوتا موش به یک گربه حمله کردند که چنان جونش رو گذاشت رو کولش و در رفت که آدم خنده اش می گرفت.پارکمون فقط بهار و شاید هم اولای تابستون وقتی زنا یه پارچه می اندازند و دور هم سبزی ونخود و باقالی پاک می کنند یه کم شبیه پارک است . وقتی برای کوتاه مدت هم که شده از دخمه های بدون پنجره و هوای اتاق هایشان می آیند بیرون تا هوای دود زده خیابان را نفس بکشند.بگذریم من می خواهم بروم از این دره می خواهم بروم اون بالا می خواهم اگر زباله هم جمع می کنم زباله های اون بالا باشه تازه یک وقتایی توش غذا هم پیدا می شه اگر جای درست بری برای زباله جمع کردن می بینی ظرف غذا را نصفه انداختند دور چقدر غذا هاش خوشمزه است تو خونه اصلا از این غذا ها نداریم. البته بعضی وقت ها مادر از خونه هایی که کار می کند غذا می آورد خونه ولی به این خوشمزه ای نیست . هیچوقت به مادرم نگفتم این غذا ها را خوردم .خونه ما تعدادی اتاق است که هر خانواده تو یکی از اتاق ها زندگی می کند. اتاق ما در جدا داره ولی اتاق سعید اینا درش از تو اتاق علی اینا است برای همین حتما سعید اینا از یک ساعتی به بعد باید خونه باشند البته وقتی می خواهند بروند مستراح باز باید از اتاق علی اینا رد بشوند.حوض وسط حیاط با شیر کنارش جای شستن ظرف و لباس است. سر عوض کردن آب حوض و شستنش همیشه دعوا است مستراح اون طرف حیاط است که همه باید آنجا بروند . شلنگ تو مستراح را یکی از همسایه ها گذاشت ولی دو روز بعد دزدیدند. هیچ کس آفتابه اش را تو مستراح نمی گذارد چون برای دفعه بعد دیگه نیست. دو بار تا حالا در مستراح را دزدیدند حالا فقط پرده داره. لباس های شسته را هم باید تو اتاق خشک کنیم وگرنه دزدیده می شه کفش هم دم در نمی شه گذاشت .ادامه دارد</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jan 2021 00:18:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیکان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-ny3vszbq0w3b</link>
                <description>سال 56از کمپانی 15هزار تومان قسطی خریداری شد.4سال بعد من دست دوم 85 هزار تومن خریدم و یار من و خانواده ام شد. سالیان سال در سفر و حضر همراهم بود.خیلی وقت ها با ترس اینکه تو جاده بگذارتمان می گفتیم دیگه نمی شه باهاش مسافرت رفت ولی باز یک تعمیر و راهی جاده می شدیم و شمال و جنوب و شرق و غرب کشور را باهاش طی می کردیم.یادم است زمانی قرار بود به سمت رشت و آستارا برویم تو بزرگراه کرج به قزوین مشکل پیدا کرد و سرعت بالاتر از بیست کیلومترنمی رفت. من پشت فرمون بودم و پلیس راه آمد و فکر کرد تمرین رانندگی تو بزرگراه انجام می دهم ، اول گواهینامه ام و سابقه آن را دید قبول کرد که ماشین خراب شده است. به قزوین رسیدیم و تعمیرش کردیم و به سفر ادامه دادیم.بار اولی که دزدیدنش سه روز بعد تو یکی از خیابان های شهر پیدا شد و وسیله ای را ازش ندزدیده بودند که پلیس گفت احتمالا برای حمل قاچاق دزدیدند و بعد کنار خیابان گذاشتند.بار دوم 8سال بعد بود تو یه جاده خارج شهر برده بودند همه وسایلش را باز کردند یک کارگر از روی بیمه نامه توی داشبورد خبرداد ولی پلیس کلی پول گرفت که تایید کنه ماشین خودمون است تعمیرگاه هم رادیوش رو خودش برداشت لازم داشت.کلی ماشین در این مدت خریداری و فروخته شد ولی یار و همدم من باقی ماند هر کجا که می خواستیم برویم تمام بچه ها خواستار بودند سوار این ماشین بشوند.در همه اسباب کشی ها با راننده اش یاور بقیه بود تا سال 87 اسباب کشی خواهرم بود کلی وسیله بار زدیم ولی دیگه نمی کشید با مکافات وسایل را رساندیم ولی دیگه خیلی پیر شده بود قابل تعمیر هم نبود ششماه اصلا ازش استفاده نکردم ولی بالاخره در ازای طرح خودروهای فرسوده یک میلیون با وام گرفتم و خودروی دیگری خریدم . هیچ ماشینی را دیگر زمان به این طولانیی وبا اینهمه خاطره خوب و بد نداشتم.یکی دیگر از آموزش هایی که این ماشین باعثش شد این بود که در هیچ کجای دنیا با یک اقتصاد سالم یک ماشین را 15 هزار تومان قسطی نمی خری بعد از سی و سه سال استفاده یک میلیون بفروشی تازه وام هم بگیری.</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 00:11:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرو ریاضی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%88-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-gyxgpgaxzreo</link>
                <description>رضایی پای تخته ، مثل همیشه که آقای علی اکبری پا به کلاس می گذاشت .باز بچه ها لبخند به لب و زیر چشمی نگاه کردند و همین حرف را آنها هم زیر لبی گفتند.آقای علی اکبری دبیر تمام دروس ریاضی پایه سوم متوسطه اول بود و چون وقت برای دروس ریاضی کم بود ساعت های نقاشی و خط را هم به او داده بودند که باز ریاضی کار کند (بچه ها فقط به ریاضی نیاز داشتند نه نقاشی و خط).رضایی ریاضیش خیلی خوب بود و تمام نمرات ریاضی را بیست می گرفت. تمام تمرین هارا بخوبی حل می کرد و در کلاس او پای تخته تمرین ها را حل و دبیر پشت میز استراحت می کرد. و فقط زمان درس دادن پای تخته می رفت.خط و نقاشی هم فقط امتحان گرفته می شد، که رضایی در این دو مورد اصلا استعداد نداشت.زمان امتحان نهایی رسید و در سالن امتحان فقط بچه ها بودند ، امتحان خط و بعد نقاشی بود.جاوید درس های هنریش خیلی خوب بود. روی یک برگه خط را نوشت ولی نپسندید و می خواست ورقه را دور بیندازد که رضایی اجازه گرفت که از برگه او استفاده کند و اسمش را روی ورقه نوشت و یک نفس راحت کشید. نقاشی را هم به هر صورتی بود انجام داد و امتحان به پایان رسید.به عنوان کمک به دبیر برای وارد کردن نمره ها بعد از پایان امتحانات رفت . ورقه های ریاضی را آقای علی اکبری تصحیح کرده بود و نمراتش وارد شد . ولی هم زمان با نمره دادن به برگه های خط و نقاشی نمرات را وارد می کردند . اول دو برگه او را دبیر نمره عالی داد و بعد به برگه های دیگر رسید . حول و ولا به دل رضایی افتاده بود که جاوید نمره خوبی بگیرد دبیر چون ریاضی او خوب نبود و سررشته ای هم از هنر نداشت نمره پایینی داشت می داد که با سعی زیاد رضایی سه نمره بالا رفت .چون جاوید و رضایی بعد از آن سال به مدارس مختلف رفتند از شرایط زندگی هم خبردار نشدند ولی رضایی سالها بعد نیاز خط خوش را درک کرد به دنبال این هنر رفت.</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 20:43:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا در کوچه های فقر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B1-ckfojuvuem3p</link>
                <description>قرار بود چند تا از خانه های ایرانی شال و کلاه ببافند و برای بچه هایی که در سیستان و بلوچستان شناسایی شده بودند ارسال شود. خانه ایرانی خاکسفید هم قرار بود در این طرح مشارکت کند ،چون اکثر خانم ها و دخترها بافت بلد نبودند قرار شد من برای آموزش بهشون بروم خانه علم (دخترم در این طرح مشارکت داشت و از من کمک خواست) .کامواها را از خانه ایرانی مولوی رفتیم گرفتیم و آوردیم خانه علم ،من هفته ای سه شب برای آموزش به خانم ها و دخترها می رفتم.آبانماه بود . یادم است که با چه اشتیاقی یاد می گرفتند یکی از دختر ها که به هیچ کاری علاقه نشان نمی داد با سرعت زیادی یاد گرفت و خیلی علاقه نشان داد .یکی از دختر ها که خیلی کوچک بود با علاقه می خواست که یاد بگیرد چون سنش کم بود میل بافتنی می ترسیدم بهش بدهم تا یک بار با خلال دندان و مقداری کاموا که از من گرفته بود تکه کوچکی خیلی مرتب و زیبا بافت وقتی استعدادش را دیدم بهش میل و کاموا دادم (همین دختر چند ماه بعد شوهرش دادند به مردی هم سن پدرش و در ازایش پول رهن برای خانه گرفتند) .قرار بود تعدادی شال و کلاه تحویل بدهیم که در همل با سرعت بافت خانم ها جور در نمی آمد و به یلدا نمی رسید ،من به نظرم رسید که از دوستان و فامیل کمک بگیرم و خودم هم ببافم ،یکی از روزهایی که رفته بودم خانه علم یک کیسه بزرگ از کاموا ها را با اتوبوس بردم خانه در اتوبوس مشغول بافت بودم که خانم هایی که آنجا بودند حجم کامواها را که دیدند سوال برایشان پیش آمد و با صحبتی که کردبم و توضیحی که دادم یکی از مسافران آن شب ناظمی ثابت و و دائمی برای خانه اشتغال شد و بقیه هم خیلی مشتاق برای همکاری بودند.آن سال از همه برای بافت شال و کلاه ها کمک گرفتم و جالبی کار این بود که هر کس برای بافت می گرفت به بقیه توضیح می داد و تماس می گرفت که دوستانشان هم می خواهند ببافند.من آن سال چندین بسته شال و کلاه از شهرهای مختلف داشتم که خودشان کاموا گرفته و بافته و ارسال کرده بودند.یک کلاس قرآن قرآن بود که هفتگی تشکیل می شه یکی از فامیل ها تو کلاس صحبت کرده بود و به من گفت کاموا بردم ‌و توضیح دادم تمام افراد کلاس که حدود سی نفر بودند از پیر و جوان مشتاق بافت شال و کلاه شدند و حتی طرح های رنگی قشنگ هم اضافه کردند و برای زیبا ترشدن خودشان کامواهای رنگی متفاوت برای خرج کار خریدند.یکی از شب ها که کارمان در خانه علم بیشتر طول کشیده بود با دخترها آمدم بیرون و خواستم مسافت بیست دقیقه ای تا مترو را پیاده بروم دختر ها می گفتند خاله شب شده تنها پیاده نرو خطرناک است و آخر هم مجبورم شدم برای رفع نگرانی آنها با تاکسی بروم.آذر ماه که طرح رو به اتمام بود تمامی این افراد از اینکه چقدر این مشارکت در بهتر شدن روحیه اشان  کمک کرده و حالشان بهتر است.ما آن سال چندین بار کاموا گرفتیم و تعداد بیشتری از میزانی که قول داده بودیم شال و کلاه تحویل دادیم.تمام آن افراد سال بعد هم پیام می دادند و خواستار مشارکت دوباره در طرح بودند.فکرش را که می کنم اینطور که این افراد خواستار بودند ،شاید ما باید راه های دیگری هم برای مشارکت مردمی پیدا کنیم.شما چه راههایی به نظرتان می رسد؟</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 02:47:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرشین و طراوت و من (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-xer5reqqraes</link>
                <description> هم زمان باید به خانم ها غذا ها را آموزش می دادیم دنبال مدرس برای آموزش های مختلف بودیم . مرداد ماه باز صحبت لیگ  و آمدن بچه ها به تهران و انجام مسابقات شد .  ضمن هماهنگی کارهای اشتغال وقتی بچه ها مسابقات مقدماتیشان بود هم فرصت می شد به دیدن مسابقات می رفتم ، یادم هست یک بار موقع تشویق بچه ها شماره ده را که خیلی خوب بازی می کرد تشویق کردم وقتی مسابقه هم تمام شد رد که می شد همه را به خصوص او راتشویق کردم یک سال بعد تو خانه علم که مرا دید بدو آمد جلو گفت خاله من شماره ده هستم که گفتی خوب بازی می کنم و از آن زمان که دیدم تشویق بچه ها چقدر روی روحیه اشان اثر دارد سعی کردم هر زمان وقتش را پیدا کردم حتما مسابقات بچه ها را بروم . سال 96 لیست غذا های بچه ها را تعیین کردند با این شرایط که من گفتم تمام وعده های غذایی را از صبحانه و ناهار و شام ومیان وعده راپوشش می دهیم . یادم است که فقط 50 کیلو مربا برای صبحانه بچه ها پختیم لیگ قرار شد یک هفته باشد که یک سری از بچه ها از یک روز زودتر می آمدند و تعدادی هم یک روز دیر تر می رفتند در نتیجه 9 روز می شد . وسط لیگ متوجه شدند که بعضی از بچه ها یک نوع غذا را نمی خورند و به آن عادت ندارند . یکی از غذا ها را قرار شد عوض کنیم و به جای آن آبگوشت بدهیم چشمتان روز بد نبیند مامور خرید به بازار تره بار گفت که سیب زمینی بفرستد سیب زمینی ها هر کدام بین 600 تا 700گرم بود آبگوشت برای 350 نفر از روز قبل بار گذاشتیم گوشت و نخودو لوبیا و همه مواد از جمله سیب زمینی ها ریخته شد که خوب پخته شود صبح که از سر کوچه می رفتیم طراوت بوی آبگوشت می آمد بعد از ظهر که گوشت و نخود ولوبیا و سیب زمینی را از آبش جدا کردیم که بکوبیم سیب زمینی ها مثل سنگ مانده بود فکر کنید سیب زمینی نپخته را بخواهید بکوبید اعلام نیاز کردیم کلی داوطلب برای کوبیدن گوشت و مواد آمد حالا این اندازه گوشت کوب نداشتین تو شیشه ها آب ریخته بودیم که سنگین شود بجای گوشت کوب استفاده کردیم هر کس یک طرف مشغول بود دست تعدادی پینه بست و تا یک سال یادگاری آبگوشت لیگ  رو دست ها ماند. مشکل دیگر درست کردن ساندویچ بود برای سه وعده شام برای هر بچه 2تا ساندویچ که سیر شوند تازه بعد از سرخ کردن 2تا کتلت برای هر ساندویچ درست کردن 700تا ساندویچ با مخلفات داخلش (خیار شور و گوجه فرنگی و کاهو و سس) یکی از شب ها یادم است تعداد داوطلب های کمک هم کم بود از ساعت 12 که ناهار رفته بود خانم ها تو ماهی تابه های بزرگ 1400تا کتلت سرخ کردند و هم زمان ساندویچ ها آماده می شد مواد دیگر داخلش را صبح بچه ها بعد از سالاد ناهار خرد کرده بودند. با همه این مشکلات همه با عشق کار می کردند و کسی نبود که ابراز خستگی کند جو چنان دوستانه و همراه بود که فقط خستگی جسمی بود و با خواب قابل رفع شدن بود. اون سال هنوز منقل نداشتیم داستان جوجه کباب را که به سال بعد مربوط می شود بعدا تعریف می کنم . ادامه دارد</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Dec 2020 18:26:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرشین و طراوت و من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%86-zzvf74dottzy</link>
                <description>لیگ پرشین مسابقات قوتبالی است که بین جوانان و نو جوانان و نونهالان خانه های ایرانی جمعیت امام علی (ع) سراسر کشور برگزار می شود تا با ورزش، در حاشیه به کاهش و پیشگیری آسیب های اجتماعی و تغییرالگوهای فرهنگی و اجتماعی این کودکان کمک کند. این مسابقات سراسری از سال 94 در تهران شروع شد که تیم هایی که صعود کردند در تهران با هم مسابقه می دادند، از آن زمان ارتباط لیگ پرشین و آشپزخانه طراوت آغاز شد.آشپزخانه طراوت یکی از خانه های اشتغال جمعیت امام علی (ع) در محله خاکسفید است ، که جهت اشتغال زنان سرپرست خانوار تاسیس شده است.قرار شد آشپزخانه طراوت غذای بچه هایی که برای مسابقات به تهران آمده بودند را تهیه کندو به خوابگاه ارسال کند. (من آن سال در طراوت نبودم) شنیدم شرایطی بود که داوطلبان همراه خانم های اشتغال شبانه روز مشغول کار بودند تا غذای بچه ها را با کیفیت و به موقع به دستشان برسانند.سال 95 که دوره دوم لیگ پرشین بود من هم به آشپزخانه طراوت اضافه شدم. با تجربه سختی که از سال قبل داشتند از اینکه آیا از پس کار برمی آیند یا نه ، با صحبت جمعی بین مسئولین و ناظم ها قرار شد کار انجام شود ، به علت دوری خوابگاه و بعد مسافت فقط شام را آشپزخانه طراوت تهیه کرد و چون مواد اولیه از قبل امکان آماده شدن نداشت هر روز از صبح مواد اولیه غذای روز بعد خریداری و آماده می شد و از صبح هم خانم های اشتغال و هم داوطلبان مشغول کار بودند یک بار قرار بود زرشک پلو با مرغ داده شود و صدتا مرغ از میدان بهمن آمد و چون امکانات نداشتیم به تمام داوطلبانی که برای کمک می آمدند می گفتیم تخته و چاقو هم همراه خودشان بیاورند خرد کردن و شستن و سرخ و پخت این تعداد مرغ از 8صبح تا پاسی از شب طول کشید.و اینکه این داستان برای پاک کردن سبزی و برنج و ... جریان داشت که خانم ها پای ثابت کار بودند و داوطلبین عوض می شدند. مثلا برای هر وعده 60 کیلو برنج باید پاک می شد . اون سال بچه ها یک هفته در خوابگاه بودندو تعدادشان هم خیلی نبود البته تعداد بچه ها هرسال اضافه می شد اشتیاقشان برای بودن در تیم خانه اشان افزایش پیدا می کرد و همه پیگیر تمرین و مسابقات بودند.با شروع سال 96من سرپرست آشپزخانه طراوت شدم. زمانی بهم ابلاغ کردند که از این به بعد شما مسئول طراوتی وکار داوطلبانه چون و چرا ندارد هر کجا که کاری از دستت بر بیاید و یا فکر کنند تو از پسش بر می آیی ویا کاری زمین مانده باید بگی بسم الله و شروع کنی.من مدتی بود که فکر می کردم اینکه غذا پخته شود یک وقت کم ویا زیاد بیاید درست نیست ، وقتی بیست پرس غذا سفارش گرفتی بعد از پخت هر خانمی یک قابلمه غذا هم همراهش ببرد خانه این اشتغال و این طرز کار درست نیست .شروع کردم اکسلی درست کنم که تمام موادو مقداری که برای هر غذا لازم است را در آن واردکنم . کاری زمانبر بود به هر ناظمی مقدار را می گفتم و تعدادی که در نهایت آماده می شد را هم می پرسیدم و دستورها را اصلاح می کردم و این کار برای تمام غذا ها و کیک ها و شیرینی ها و مربا و ترشی و شور و همه موارد باید انجام می شدادامه دارد</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 19:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشنواره اسفناج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%A7%D8%AC-xvqjkqbjx1mz</link>
                <description>ما تو خونه همه طرفدار اسفناج هستیم از اولی که می آید تا زمانی که هست می خریم و انواع غذا ها را باهاش می پزیم. خارج از فصل هم کتر ولی گلخانه ای را می گیریم.چند وقت بود به همسرم می گفتم با خریدها اسفناج هم بگیرد ، تا اینکه یک روز با یک دسته بزرگ اسفناج آمد خانه فکر کنم حدود ۷تا ۸ کیلو بود شوکه شده بودم ، وقتی قیافه مرا دید گفت به سبزی فروش گفتم یک دسته اسفناج بده این را داد یک دسته است !!!خلاصه کاری نمی توانستم بکنم شروع کردم به پاک کردن ۲تا لگن که پاک کردم انگار نه انگار که اصلا تغییری در دسته اسفناج اتفاق افتاده ، ولی کمر من اعلام حضور کرد که دیگه برای من کافی است و توان ندارم ، به بهانه خیس کردن سبزی بلند شدم و دوتا لگن سبزی را خیس کردم و کمی چرخیدم که کمرم فراموش کند که نیروی کمکی از راه رسید پسر و همسرم دوتایی آمدند کمک که سه تایی ۵ساعت مشغول پاک کردن و شستن و پختن اسفناج ها بودیم .جای همگی خالی شب نرگسی (گل در چمن)  خوردیم و سالاد اسفناج ، فردا ناهار چلو خورشت آلو اسفناج ، وعده بعد آش رشته با اسفناج بعد ته چین اسفناج در ادامه آش ساک و پیتزا اسفناج و...تا بالاخره اسفناج ها تمام شد </description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 23:05:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماسک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-ni7rb1czxtei</link>
                <description>هیچ کس به ما توجه نمی کرد فقط دکترها و پرستارها اون هم تو اتاق عمل ،حالا کلی ارج و قرب پیدا کردیم ،این هم از صدقه سری این ویروس منحوس کروناست . حالا دیگه هر کجای دنیا باشی بدون من از در بری بیرون جریمه می شی ، با طلا و جواهر درستم می کنند حتی عروس و دومادهام باید منو بزنند ،حالا با قر و فر بیشتر ،چقدر طراح های لباس روی من کارکردند ،خلاصه خیلی خیلی مهم شدم .ولی چقدر از این سیاستمدارهایی که مرا کردند وسیله در آمد خودشون بدم میاد ،آخه چرا زور می گید این درسته این بچه بنده خدا که کلی در روز زحمت می کشه تا این همه سوزن را تو این برس جا بده و چندر غاز پول بگیره  بیاد ۲وتا سه هزار تومن بده منو بخره اون هم فقط برای دوساعت این بنده خدا که کمتر از این مزد می گیره . امیدوارم این ویروس منحوس این بچه ها را درگیر نکنه ولی شمایی که می گی کشکی کشکی قرنطینه است و کارخودت رو می کنی عیب نداره برای همین وقتی می خواستی حرف بزنی و منو بردی زیر چونه ات اصلا مقاومت نکردم بغل دستیت هم که سرفه کرد ویروس منحوس را فرستاد سمتت باز من کاری انجام ندادم بگذریم که اگر بگیری هم کلی پول خرج می کنی و خودت رو معالجه می کنی بیمارستان هم برات جا دارهولی ولی وقتی اون طفل معصوم را دیدم که منو از تو سطل زباله با بقیه زباله ها برداشت و آب شست هرچی گفتم نکن عزیز دلم نکن آخه چطور از دستت فرار کنم که منو به صورتت نزنی آخه هم این ویروس منحوس و هم کلی میکروب ویروس دیگه وای ترا خدا نکن این کار رو وای چیکار کنم چطور از دستت در برم ...آی خانم کسی پشت من لبت رو نمی بینه بی خودی منو رنگ و وارنگ نکن با روژت ای بابا اینقدر به من دست نزن مگه الان میله مترو رو نگرفته بودی چیکار کنم تا شما آدم ها یاد بگیرید ای وای دستت رو از زیر من به دماغ و دهنت نزن کی خدا از دست شماآدم ها چه کنم؟ولی چه آدم های خوبی دارند منو تو بسته به اون هایی که ندارند رایگان می دهند آی آقا ۲تا بسته به اون بچه بده تو خانواده فقط یکی از من هست که اشتراکی استفاده می کنند هرچی هم مقاومت می کنم اثر ندارد یکیشون آلوده به این ویروس منحوس بشه همه گرفتند . بگذریم که با این جای کم و تعداد زیاد یکی که بگیره دیگه قرنطینه معنی نداره و همه می گیرند کاری هم از دستم بر نمی آید کاش خودشون تعدادی از ما را باپارچه می دوختند که حداقل بتوانند بشورندمان و تو هر خونه نفری ۲تا داشتند. ای داد بارون اومد و خیس شدم عوضم کن خیس بشم دیگه فایده ندارم اصلا برم دار از رو صورتت بدون من محفوظ تری ولی می دونم پول جریمه نداری بدی آخه این ویروس هم بین فقیر و پولدار فرق می زاره.</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 23:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشونت به چه چیزی می گویند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-lgt5z30pirfr</link>
                <description>در هر کجای دنیا که زندگی کنی متاسفانه معنای خشونت متفاوت می شود ،البته بعضی از خشونت ها در تمام نقاط در باره اشان اتفاق نظر است . خشونت فقط صدمه جسمی زدن نیست بی توجه ای یکی از بدترین انواع خشونت است ،هیچ دقت کرده اید به بچه هایی که به قول معروف شیطان هستند و دیوار راست را بالا می روند.این کودکان کارهای زیادی برای جلب توجه انجام می دهند. مثلا بچه های دیگر را اذیت می کنند در بین این بچه ها بوده اند که در رشته و کاری بخاطر انجام دادن درست و  خوب آن مورد تشویق قرار گرفته باشند و باز از این طریق بخواهند جلب توجه کنند؟در خانواده ها دیده اید که کودک کاری را که از قبل گفته شده نباید انجام دهد انجام می دهد و کتک هم می خورد ولی او این کتک را به بی توجه ای نرجیح می دهد ،چون دیده نشدن و مورد بی توجه ای قرار گرفتن یکی از بدترین خشونت ها است آن کودک درد جسمی را حضر است قبول کند تا دیده شود.و این زمانی که کودک هستی به شکلی و وقتی بزرگتر و نوجوان می شوی به نوع دیگری ،در نوجوانی باز برای دیده شدن و مورد قبول گروه قرار گرفتن کارهای خلاف می کنی برای اینکه گروه تو را قبول کند و در بزرگسالی ... کارهای بقیه را ببینید و به دیگران توجه کنید در هر سنی انسانها به توجه نیاز دارند.</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Nov 2020 23:25:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقا گرگه و پسرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%85-iiyuahva1zce</link>
                <description>مدتی بود که شب ها پسرم بیدار می شد و صدا می کرد به اتاقش که می رفتم می گفت آقا گرگه آمده من را بخورد. شبی چند بار باید می رفتم چراغ را روشن می کردم پسرم هم از تخت پایین می آمد تمام اتاق را از تو کمد و زیر تخت و تو بالکن و همه جا را دنبال آقا گرگه می گشتیم از نبودش مطمئن می شدیم باز پسرم می رفت تو تخت و من به اتاق و این داستان ادامه داشت .تا یک روز نشستیم صحبت کردیم که این داستان است داستان شنگول و منگول و حبه انگور داستانیست در باره یک خانم بز و سه بچه اش (شنگول و منگول و حبه انگور ) که هر روز صبح برای تهیه غذا به دشت می رود و به بچه ها سفارش می کند که در را به روی آقا گرگه باز نکنند که خطرناک است و وقتی در می زند تا بچه هایش دستهای حنا بسته اش را ندیدند در را باز نکنند که آقا گرگه می آید می خوردشان و گرگه بالاخره می تواند بچه ها را گول بزند و به خانه برود و دوتا از بچه ها را بخورد و در انتها مادر بچه ها را نجات می دهد (این از داستان هایی بود که مادر بزرگم برایم بچگی تعریف می کردو خیلی دوست داشتم ) به پسرم گفتم این داستان است واقعیت نداردکه عکس های کتاب را نشان داد (تا آن زمان به تصویرگری کتاب از دید یک کودک نگاه نکرده بودم) دیدم واقعا راست می گه دقت که بکنی آقا گرگه خیلی ترسناک است تازه شنگول و منگول هم ترسناک بودند.ترفندی به نظرم رسید آن روز با پسرم به کتابفروشی رفتیم البته این دفعه فقط به داستان دقت نکردم تصویر گری را هم مورد توجه قرار دادم با چندتا کتاب جدید به خانه آمدیم و آنها را خواندیم . آقا گرگه را هم دور از چشم پسرم به طبقه بالای کمد تبعید کردم .تا چند شب کمتر و گاهی آقا گرگه پیداش می شد و بمرور آقا گرگه فراموش شد و در تبعید ماند تا دیگر پسرم را نترساند .حدود 6تا 7 سال بعد که از آن خانه می خواستیم جابجا شویم دو باره پیدا شد ولی دیگر باعث ترس نبود.</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 17:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقابله با توهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-xrrop0ud3ymv</link>
                <description>تا حالا با آدم هایی که در خلوت خودشان در باره شما انواع و اقسام فکر ها را پرورش داده اند و آنها را واقعی پنداشته اند مواجه شده اید؟این آدم ها در زمان هایی به اصرار می خواهند با شما در باره توهماتی که در باره شما زده اند صحبت کنند و آنها را به شما نسبت بدهند . در مرحله اول شما اگر فرد برایتان مهم باشد سعی می کنید اتهامات را با دلیل و منطق ونشان دادن شواهد رد کنید البته باید در نظر داشت که با تمام کوششی که برای رد اتهامات انجام می دهید باز مرغ فقط یک پا دارد و نه بیشتر ، بعد از زمانی نوع و تعداد توهمات بیشتر می شود و به نوعی این افراد می خواهند شما را وارد بازی کنند و شما بدون اینکه متوجه باشید در تله بازی آنها گیر می افتید.وقتی به تنهایی در باره اتهامات و توهم ها فکر می کنید و دنبال دلایلی که قانع کننده باشد می گردید متوجه این مطلب می شوید که کسی که اتهام را زده باید در ثبات آن بکوشد نه شمایی که متهم شده اید . در این زمان و مواقع درخواست اثبات اتهام را می کنید که با کلمه من می دانم (دلیل محکمه پسند ) رو برو می شوید.مواقعی که طولانی برای اثبات بی گناهی خود می مانید حتی ممکن است کار به خشونت بکشد و این دیگر اصلا قابل تحمل نیست .راهکار من جدیدا ترک مکان و فقط گفتن این است که تو اختیار داری که به هرچه میخواهی و به هر صورتی دوست داری فکر کنی ولی من دلیلی برای اینکه ترا از توهم در بیاورم نمی بینم و دلیلی برای اینکه مقابل تو بنشینم و به توهین های تو گوش بدهم هم نمی بینم من می روم و تو می توانی با خودت تمامی این صحبت ها را تکرار کنی و هر اندازه دلت می خواهد هم توهماتت را گسترش بدهی. هرزمان می توانستی بدون توهم واتهام صحبت کنی من حاضر به صحبت هستم وبه این می گویند مرگ عاطفه و عشق در رابطه.</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 11:06:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این هم زندگیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mxzjsbx6t631</link>
                <description>زندگی رعنا زنی رنج دیدهخونه امان تو منطقه کوهستانی بود یک ده با 8خانوار تا قبل از 9 سالگی با بچه های دیگه بیرون خونه بازی می کردم اگر مادرم درگیر کار خانه ام نمی کردیک عروسک با کهنه پاره مادرم برایم درست کرده بود و با اون بازی می کردم. همه جا جنگ بود مردها که از ده بیرون می رفتند بیشتر از جنگ خبر می آوردند. 9سالم که شد گفتند دیگه از خانه نباید بیرون بروم چند سال هم بود که باید برقه میزدم اتفاقا دوست داشتم چون از وقتی که آبله گرفته بودم پوست صورتم پر از دست انداز شده بود. ظرف ها را باید لب چشمه می شستیم مرد ها تو زمین کشاورزی می کردند ولی محصول خوبی بدست نمی آمد فقط کسانی که خشخاش می کاشتند وضع مالی بهتری داشتند ولی اگر حکومت می فهمید ... ده سالم که شد برای پسر یکی از خانواده های ده خودموم ازم خواستگاری کردند و خانواده به همان خاطر صورتم موافقت کردند و با پولی که از خانواده شوهرم گرفتند راهی ایران شدند . کمی بعد از ازدواج (چقدر سخت بود و وحشتناک ) فهمیدم که شوهرم معتاد است و به خاطر اینکه ترک کند برایش زن گرفته اند و او هم ترک نکرد 12 سالم بود که دخترم به دنیا آمد و من خانواده ای را باید اداره می کردم. پدر شوهرم پسرش را عاق کرد و گفت دیگر پسرش نیست دخترم 2سالش بود و من فرزند دوم را باردار بودم . چند بار با خانواده ام در تهران صحبت کرده بودیم قرار شد پیش آنها برویم تمام طول راه با شکم پر دخترم را هم باید بغل می کردم مسیر خیلی سخت بود و راه طولانی تازه مقدار زیادی از وسایلمان را هم باید می آوردم با چادر و برقه و شوهرم فقط مقدار کمی از وسایل را حمل می کرد دخترمان را هم که بغل نمی کرد چند بار در طول راه دیگر توان ادامه نداشتم وقتی که امکان حرکت نداشتم فقط توقف می کرد. تو تاریکی باید از مرز رد می شدیم که مامور ها نگیرنمان به هر وضعی بود به تهران رسیدیم وبه خانه پدرم اینها رفتیم که فهمیدم در یک دعوای خانوادگی پدرم با اینکه مقصر نبوده به زندان افتاده و به این زودی ها آزاد نمی شود. مادرم هم دچار افسردگی شده بود . خواهرم در یک مرکز مشغول درس خواندن بود و چون سنش بیشتر بود و افغان بود نمی توانست به مدرسه برود.(باز خوب بود که با سواد شده بود) خیلی دنبال جا گشتیم ، شوهرم اعتیادش هی بیشتر می شد فرزند دومم پسر بود . در یک خانه پرستار خانم پیر زمینگیری شدم که یک اتاق به ما داد برایش غذا می پختم تر و خشکش می کردم خرید و همه کار ها با من بود حالا پسرم 2 ساله بود و من باز باردار وشوهرم هر چیز که در خانه قابل فروش بود را می فروخت و خرج مواد می کرد. و من فقط زمان هایی می توانستم از خواهرم کمک بگیرم تمام وقت از آرزویش که دکتر شدن بود صحبت می کرد و من در حسرت بی سوادی بودم و اینکه به هر وضعی که باشد نمی گذارم فرزندانمان مانند من بی سواد بشوند. شوهرم دیگه وقتی من خونه بودم نمی آمد ولی وقتی نبودم به خانه می آمد و همه جا را می گشت تا پول برای موادش پیدا کند به عشق فرزندانمان زنده بودم کودک سوم دختر بود . هنوز از پیرزن نگه داری می کردم و فرزندانش هم به من می رسیدند مادرم حتی یک لحظه حاضر به نگهداری کودکانم نبود خیلی وقت ها خواهرم را به خانه پیش خودم می آوردم اجازه گرفته بودم یک روز در هفته دو ساعت برای یاد گیری بافتنی به انجمن حمایت از کودکان کار بروم همون جایی که  خواهرم درس می خواند. دخترم شش ساله شده بود و در همان مرکز قبولش کردند و چقدر از استعدادش می گفتند چقدر معلم بافتنی از کارم تعریف می کرد و می گفت با استعداد هستم. یک روز که به پسرم پول دادم که برود نان بگیرد بدون نان برگشت و گفت پدرش پول را ازش گرفته نمی دانستم چه کنم خرجی که نمی داد پولی که با بدبختی در می آوردم را هم می گرفت . یکبار که دختر کوچکم به کوچه رفته بود از بس کوچک بود یک ماشین که عقب عقب می رفت بهش زد و سرش کبودشد خدا رحم کرد که متوجه شدند و زیرش نکردند . صاحبخانه ای که با پیرزن در خانه اش بودیم دیگری راضی به ادامه اجاره نشد و خانواده پیرزن او را به خانه سالمندان بردندو من بدون کار و مسکن با سه فرزند ماندم فقط 18 سال داشتم. با کمک انجمن در یک خیاط خانه به عنوان میان کار به کار مشغول شدم و یک اتاق اجاره کردم زمانی که دخترم کلاس نداشت از خواهر و برادرش نگهداری می کردو وقتی به کلاس می رفت دو بچه تنها در خانه بودند. دخترم سواد دار شد و اجازه دادند که به مدرسه برود اجازه گرفتم و تمام کارهایی که باید انجام می دادم را انجام دادم تا اسم دخترم را در مدرسه نوشتم . خبر دار شدم شوهرم برگشته به افغانستان و بعد از مدتی با خبر شدم که آنجا فوت کرده و تلفنی از خانواده شوهرم داشتم که برای گرفتن مراسم ختم از من می خواستند برایشان پول بفرستم . و واقعا مانده ام که زندگی چگونه است و چه باید کرد؟</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 01:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آداب اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-nevs1wjdj8nv</link>
                <description>در هر اجتماعی برای سلام برای ابراز احترام وکلا برای زندگی در اجتماع یک آدابی وجود دارد که افراد جامعه براساس انجام آن آداب مودب یا غیر اجتماعی در نظر گرفته می شوند مانند دست دادن که یکی از مواردی بود حتما زمان مواجه با هم انجام می دادیم .بیماری کرونا باعث شده که خیلی از آداب اجتماعی عوض شود دیگر افراد با هم دست نمی دهند هم را در آغوش نمی گیرند دیگر انسان اجتماعی نیست از اجتماع و بودن با دیگران گریزان است دیگر زمانی که به مهمانی دعوت می شوی دنبال بهانه برای نرفتن می گردی ، اگر کسی ماسک نداشته باشد ترسناک است . بچه ها هم به ماسک عادت کرده اند ، رفتن بیش بزرگتر ها که قبلا وظیفه و علاقه بود حالا بی فکری است ، اگر کرونا ادامه پیدا کند فکر می کنید آداب اجتماعی به چه صورت می شود ؟ چه چیزهایی در گذاشته باعث به وجود آمدن آداب اجتماعی قبل از کرونا شده؟</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Nov 2020 01:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر کن تو دقیقا همان کسی هستی که آرزویش را داری ، حالا هفته آخر زندگی ات را توصیف کن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%DA%A9%D9%86-n2frjic0k6ov</link>
                <description>درکارگاه نگارش ونویسندگی بیست موضوع برای نوشتن مطرح شده بود اولین موضوع &quot;فکر کن تو دقیقا همان کسی هستی که آرزویش را داری ، حالا هفته آخر زندگی ات را توصیف کن&quot;تمام موضوع ها جالب بود ولی شدیدا جذب مطلب شدم و فکر کردم اگر این اتفاق برای من می افتاد چه می کردم . آیا تمام وقت باقیمانده را به گریه و زاری دلسوزی برای خودم می گذراندم ؟ آیا شرایطی را به وجود می آوردم که تمامی اطرافیان را درگیر غمی ماندگار کنم؟ من دیگر باید بروم برای ماندگان چه می توانم بکنم؟ در هر زمانی اگر در باره رفتگانتان فکر کنید همیشه خاطرات خوش و حالات خوب و شرایط خوبشان را در خاطر حفظ می کنید برای من که اینگونه بوده است حتی وقتی که در بیمارستان و با شرایط بد در انتهای زندگی دیده بودمشان ولی باز فکرم روی زمان های سلامتی و شادی آنها باقی می ماند و خاطرات بد و ناراحتی ها را به عقب می راند . نمی دانم همه چنین شرایطی را دارند یا نه و آیا در باره این موضوع اصلا حاضر به فکر کردن هستند؟ خیلی از انسان ها زبانی می گویند از مرگ هراسی ندارند ولی با بروزاولین علائم بیماری و یا نشانه ای که فکر مردن را الغا کند چنان وحشتی در وجودشان ایجاد می شود که قابل وصف نیست . البته برای تمامی موجودات همانگونه که تولد و رشدی وجود دارد مرگ و پایان این جهانی هم هست حال باید دید که با این مرحله از زندگی چه برخوردی داریم و چگونه این مرحله را هم بخوبی پشت سر می گذاریم بدون اینکه عزیزان به جا مانده امان را بیش از حد متعارف اذیت و دچار غم کنیم اکثر افرادی که به مرگ فکر می کنند کسانی هستند که از زندگی خود راضی نیستند نکته ای که در مورد این موضوع خیلی مهم بود برخوردمان با مرگ زود هنگام بود در زمانی که از زندگی راضی هستیم .شما با این موضوع چگونه برخورد می کنید ؟ آیا برخوردتان مثل من است؟ https://soundcloud.com/navid-chitti/death </description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 23:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی و ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-eyegbxskhmtb</link>
                <description>ازنظر روانشناسی خاطره هایی که از خیلی کودکی به خاطر می مانند دلایل خاص دارد و یکی از آن دلایل ترس می تواند باشد.اولین خاطره ای دارم این است که در اتاقی که با خواهرو برادرم می خوابیدم بالای درش شیشه داشت و در به راهرو باز می شه که در کنار راهرو جالباسی چوبی بود که قسمت بالای آن جای کلاه داشت شبها وقتی چراغ خاموش می شه برای خواب من به جای چوب لباسی مردی که کلاه شاپو سرش بود و یک خنجر به دهن گرفته بود می دیدم که می خواهد بیاید. حالا با آمدنش چه می خواست انجام دهد یادم نیست. در نتیجه من ترس از تاریکی را خیلی داشتم البته با روشن کردن چراغ خواب و اینکه پدر و مادرم مدت کوتاهی مرا به اتاق خود برای خواب بردند و تابستان هم همگی در حیاط پهلوی هم خوابیدیم و اینکه منشا اصلی ترس من داستان های جنایی که دختران همسایه در هفته نامه بلند می خواندند و مرا هم پیش خود می بردند بود.خاطره ای که خیلی روشن از ترس دارم زمانی بود که پدر و مادرم برای میگرن شدیدی که مادرم داشت به دکتر رفته بودند و من و خواهر و برادر بزرگترم را در خانه تنها گذاشته بودند و کلید را هم فراموش کرده بودند ببرند ، می دانم که این خاطره مال قبل از 4سالگی است چون خواهر کوچکترم هنوز به دنیا نیامده بود .خانه ما یک خانه کوچک بود بر روی در ورودی از دو طرف دو نسترن درختی بود یکی قرمز و دیگری صورتی که غیر از اینکه از داخل کوچه پیدا بود و عطرافشانی می کرد از درون حیاط هم خیلی زیبا بود با حوض کوچکی که ماهی های قرمز کوچولو در آن همیشه در حال شنا بودندو دوتا باغچه کوچک پر گل هم داشتیم مادرم همیشه به گل و گیاه علاقه خاصی داشت ساختمانی کوچک در سه طبقه یک طبقه زیر زمین بود که به حیاط پنجره داشت چند پله بالاتر راهرویی بود که چوب لباسی در آن قرار داشت و در دو اتاق که با در چوبی بزرگ به هم وصل بود در این طبقه بود که محل زندگی و خوابمان بود از راهرو یک سری پله به زیر زمین می رفت که هم کارآیی آشپزخانه و هم انبار راداشت .و یک سری پله به طبقه بالا می رفت که مهمانخانه بودو هیچ استفاده دیگری از آن نمی شد.شب مورد نظر پدر و مادرم دیر آمدند یادم نیست چراولی خواهر و برادرم که مدرسه می رفتند تکالیفشان را انجام دادند و خوابیدند هرچه گفتم کلید را جا گذاشته اند و پشت در می مانند آنقدر خسته بودند که خوابشان برد، من با ترس بیدار بودم البته ترسم بیشتر از تاریکی و نا شناخته ها بود.یادم نیست که چه ساعتی بود ولی یادم است که پدر و مادرم آمدند و زنگ زدند هرچه کردم خواهر و برادرم بیدار نشدند وقتی چندین بار صدای زنگ را شنیدم مجبورا خودم رفتم در را باز کنم در تمام طول حیاط کوچک انواع موجودات از پنجره زیر زمین برای اذیت من بیرون آمدند با اینکه برای اینکه نترسم با صدای بلند مرتب می گفتم آمدم الان می آیم که صدای خودم بهم آرامش بدهد تا به در رسیدم و به زور در را باز کردم .ولی از آن زمان که تعریف کردم از ترسم و اینکه برای ترس از پنجره زیر زمین مسخره ام کردند تا بزرگی دیگر با اینکه خیلی از تاریکی می ترسیدم هیچ کجا و به هیچ کس از ترسم نگفتم و فقط سعی کردم خودم آنرا بدون کمک از بین ببرم.به خاطر ندارم کی و چگونه از بین رفت ولی الان از چیزهایی که می بینم بیشتر می ترسم.</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 13:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-f8yxrda1bod6</link>
                <description>زندگیزندگی زیباست با همه مشکلاتش با همه پستی و بلندی هایش . اما چرا بعضی افراد قدر این زندگی زیبا را نمی دانند؟خداوند مگر چند زندگی به ما عطا کرده است؟ بیش از یکبار؟چه می شود که کسی حاضر به نابود کردن این یکبار زندگی هم می شود واین زیبایی را از خودش دریغ می کند ؟به هر کجا که نگاه کنی با همه سختی ها به یک برگ به یک کودک به یک پرنده به آسمان به خاک به مورچه ای که به نظر ما بی هدف برروی زمین در حال حرکت است به زباله ای که از وجودش دوباره موجودات زاده می شوند و رشد می کنند حتی مرده ها هم باعث ایجاد زندگی برای دیگران هستند .تمامی موجودات در دنیا به دنبال بیشتر زنده بودن هستند فقط موجوداتی که شنیده ام خودکشی می کنند انسانها و نهنگ ها هستند کسی علت خودکشی جمعی نهنگ ها را نمی داند.انسانها هم به گفته روانشناسان اکثرشان فقط برای جلب توجه دست به این کار می زنند و تعداد کمی هستند که واقعا دنبال مردن هستند .الان فکر که می کنم نمی دانم چرا اول صبح به چنین موضوعی فکر کردم.</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 12:29:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه روبرویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_809975/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-f7oxsrtpuslt</link>
                <description>وقتی برای خرید خانه آمدیم دو چیز خیلی توجه ام را جلب کرد یک حیاط بزرگ و سبز و خانه روبرویی آنطرف خیابان که کاملا حیاطش و شرایطش متفاوت بود . خانه ای که برعکس ساختمان های جدید به جای اینکه عمودی بالا رفته باشد افقی و قرار داشت و در یک راستا هم نبود بلکه نقشه اش به گونه ای بود که نور از تمام پنجره ها به داخل نفوذ کند اما فکر کنم ساختمان ده طبقه ای که روبرو ساخته شده بود باعث سلب آسایش ساکنان خانه روبرو شده بود و اکثر اوقات کرکره های چوبی قرمز قشنگ پنجره ها بسته بود همسایه ها می گفتند خانه در اختیار یک ملاک بزرگ اهل غربایران است که کارکنان خانه که با لباس های قشنگ محلی بیرون می آمدند این گفته را به نوعی تایید می کرد . در حیاط خانه یک سرو مطبق بلند و زیبا بود که سر به آسمان کشیده بود . درختان خرمالو وسیب با میوه های قشنگشان به آدم چشمک می زدند مرغ و خروس ها و بیدار شدن با صدای خروس در قلب تهران صدای سگ های بزرگ داخل حیاط خانه استخر آبی که خالی بودوجود داشت که در پاییز برگ های رنگی درختان در آن خیلی زیبا بود . لحاف و تشک ها و فرش هایی که شسته و روی نرده های چوبی ایوان برای خشک شدن پهن می شد و بیشتر آدم را به شک بودن بیماری در آن خانه می انداخت .یک روز صبح اتفاق بدی افتاد دیوارهای دور خانه رنگ شد که نشانه ساخت ساختمان جدید بودجرثقیل بزرگی در داخل حیاط قرار گرفت درخت سرو زیبا قطع شد و...</description>
                <category>سیما هاشمی</category>
                <author>سیما هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 22:57:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>