<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های banoye.mordadi68</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_81033416</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:06:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2738040/avatar/L6FmWN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>banoye.mordadi68</title>
            <link>https://virgool.io/@m_81033416</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی بی طیبه و حاج بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81033416/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-rcguscf6ebmc</link>
                <description>مامان بزرگم رو صدا میزدیم بی بی طیبه .از اون زن های تمیز و وسواسی قدیمی که به اصطلاح آهن رو انقدر میشست و میسابید که تبدیل میشد به استیل!!از اونایی که بوی گلابی که به لباسهاش میزد از چند متری به مشام میرسید . چهار تا دختر زاییده بود .خونش مثل دریای شفاف تمیز و در و دیوارهاش آبی بودبا شمعدونی های لب حوض و ماهی های قرمز مامانم و خاله هام و کل فامیل مثل پروانه دور و برش بودن و هرروز خونش پر از مهمون بود .تااینکه سال 88 سکته ی مغزی کرد و نصف بدنش کاملا فلج شد . بی بی طیبه ی ما دیگه نمیتونست راه بره .نمیتونست حتی کارهای روزمره و ساده ش رو انجام بده .اما تیر دردناک برای بی بی طیب روزی بود که نتونست ادرارشو کنترل کنه و خودش رو خیس کرد .وقتی دکتر گفت براش از پوشک بزرگسال استفاده کنید هیچوقت اون روز و اون صحنه ای که از ته دل زار زد رو فراموش نمیکنم. اخه  بی بی طیبه وسواس داشت و حالا که فهمیده بود دیگه توان کنترل ادرار و طهارت گرفتن خودشو نداره براش قابل هضم نبود .همش جیغ میزد میگفت من نمیخوام مُشَمبا بشمجیغ های بنفشش باعث شد بهش آرامبخش بزنند و من هرگز صورت قرص ماهش از جلوی نظرم کنار نمیره . آقا بزرگم رو صدا میزدیم باباحاجی از اون مرد زورخونه ای های قدیم بود که بهش میگفتن پهلوون و جوونی هاش جوونمرد محله بوده. یال و هیکلی داشت ماشاالله .وقتی فهمید چی شده و حال بی بی رو دید اومد در گوشش گفت طیب خانوم فهمیدی چی شده؟ منم مثل خودت باید مُشمبا بشم . به رسم قدیمی بودنشون به پوشک میگفتن مشمبا . بی بی که بخاطر سکته ی مغزی یکمم اختلال مغزی بهم زده بود گفت راست میگی حاجی؟ تو چرا؟حاج بابا پیشونیشو بوسید و گفت آره عزیز دل حاجی چون واسه پا و زانو درد شدیدم نشستن رو سنگ توالت واسم قدغن شده!!! بی بی طیبه خندید و گفت اخی حاجی پس ما بچه شدیم و باید پنبه پیچ بشیم و غش غش ریسه رفتو  بابا حاجی دستشو محکم تر فشرد و خندید .اون لحظه دل هممون که توی اتاق بودیم لرزید از اینهمه عشقی که توی چشمای بابا حاجی موج میزد ...بعد از اون هر وقت مامانم و خاله هام که حالا به نوبت از مامان بزرگ مراقبت میکردن میخواستن پوشک بی بی رو عوض کنند حاجی بابا میومد و میگفت طیب خانوم یادت که نرفته ما باید پنبه پیچ بشیم پوشاک من عوض شده و حالا نوبت تو هست و به همین روش بود که بی بی طیبه دیگه هرگز بخاطر پوشَک شدنش گریه نکرد و باهاش کنار اومده بودحتی انگار یه جور آسودگی خیال داشت و به پوشَک عادت کرده بود چون صداش در نمیومدده سال به این صورت گذشت و ما هرگزی دیگه گله و شکایتی از بی بی نشنیدیمالحق که مامانم و خاله هام حق فرزندی رو ادا کردن و تا اخرین نفس مثل گل از مادرشون مراقبت کردنهزینه های پوشَک رو بین خودشون تقسیم کردند تا به حاج بابایی که یه بازنشسته ی ساده ی بیمه بود فشار مالی وارد نشهمرتب پوشَکش رو عوض میکردند و نمیذاشتن مادرشون حس بدی بگیرههرروز حمامش میدادن و موقع تعویض پوشَک پودر بچه میزدن که بی بی پوستش قرمز نشه حالا که من این خاطره رو مینویسم بی بی طیبه چهارساله زیر خاکه و بابا حاجی هم یک هفته بعد از طیب خانمش بهش پیوست انگار طاقت نبودنش رو نداشت . از اونا فقط قاب عکس روی دیوار با یه رُبان مشکی باقی مونده . اما چشماشون میخنده و من میدونم هر دو راضی و خشنود بودن که بچه ها تا لحظه ی آخر تنهاشون نذاشتن و هیچوقت خم به ابرو نیاوردن . فکر میکنم همه ی ما نیاز داریم یه همراه واقعی مثل باباحاجی توی زندگی داشته باشیم که واسه دردهامون مرهمی عاشقانه باشه . #یک_روز_جای_من</description>
                <category>banoye.mordadi68</category>
                <author>banoye.mordadi68</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jul 2023 00:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>