<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 《نویسنده درون》</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_81114349</link>
        <description>نویسنده درون هستم نوشته هایم از درونم نشات میگیره از احساسات باورم از حال خوب و بدم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4221934/avatar/lbQtgv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>《نویسنده درون》</title>
            <link>https://virgool.io/@m_81114349</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنفر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-ev3t746tnoza</link>
                <description> تنفر چیز عجیبیه !ولی این تنفر در حال حاظر انگیزه ایجاد می‌کنه برای انجام کارهای که برای انجامشون مصمم نبودمو برنامه ها و پلن های را می چینه که تا به الان بهشون فکر نمیکردم یه فرصت میدم به کسی که ازش متنفرم و اگر مجدد از این فرصت به خوبی استفاده نکرد و باعث نارحتی من شد میفهمم لایقه بودن کنار من نیست از خودم می پرسم ارزش این فرصت را داره ؟جواب میدم :بهش فرصت نده به خودت بده تا رشد کنی و ان را پله ای کنی برای رفتن به بالا  .خودخواه ایه ولی اون بدتر از این  کرد این را مینوسم تا یادم بمونه که چیکار کردی و چه برنامه های ریختم باشد به یادگار🙃</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 16:42:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدوارم هرجا هستین سلامت باشید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%B1%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-wiydigklpump</link>
                <description>سلام صدای منو می‌شنوید از مشهداینجا از 8 شب شروع می‌کنن تا 23 شب و صبح آرام داریم دیشب امشب 2 شب پست هم هست جالبه بدونین شب اعتراض میکنن روز راهپیمایی نمی‌دونم همه اینجورین یا من فقط این‌جوریمنگرانمنگران همه سپاهی پلیس ادم معمولی فرقی نداره همه انقدر که خوابم نمیبره بی طرف هستم هم میگم اون سمت خوبه هم میگم این سمت خوبه.ولی نمی‌دونم بقیه جاها چه خبره ماجرا از چه قراره  فقط از خدا میخوام همه چی آرومه باشه شما از کجا هستین همه چی خوبه امیدوارم هیچ کسی چه دوست چه دشمن آسیب نبینه🙃</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 00:29:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط دلنوشته هست وقت تلف نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D9%81-%D9%86%DA%A9%D9%86-bgnmiz771er4</link>
                <description>سلاممیگم خیلی حس بدیه که هیچ جای برای تو جا نیست .خونه شوهرت حس کلفت حس سربار بودن داشته باشی خونه مجردی ات حس پس زده شدن نخواسته شدنتا قبل ازدواج دنبال کسی بودم منو از اونجا نجات بده به ارامش برسم خودم یک زندگی رویایی زیبا تشکیل بدم و انقدر به خودکشی فکر نکنمالان بعد ازدواج هنوز به خودکشی فکر میکنم در کنارش به طلاق و نبودن در هردو مکانمامانم همش میگه بچه بیار 6 ساله سر خونه زندگیت هستی دیر میشه دروغ میشه دور اطرافم ازمن میپرسن مجردی یا متاهل بعد سوال بعدی چند ساله سر زندگیتی بچه نداری بیار دیگه دیر میشه پشیمون میشی از این حرف ها از یک از تجربه های فلان چیچانشون میگن که دیگه بچه اشون نمیشهخوب باید علام کنم بچه نمیارم چون پدر بچه اصلا درکم نمی‌کنه چون شما توی این زندگی لعنتی نیستین از بیرون می‌بینید گل بلبل هست داخلش که نیستین شما طعمه شور اشک صورت منو حتی نمی‌چشید شما داغ دلمو نمیدونید من همش آرامش میخوام چیز زیادیه خدا ...امیدوارم توی اون دنیا عضایی بدنم ازم شکایت نکنن حداقل اونجا به ارامش برسم چرا من حق انتخاب ندارم چرا انقدر منو بچه می‌بینید بعد از همون بچه ،بچه میخواید خوب بهم فضا بدید تا خود لعنتی ام را ثابت کنم تا کی میخواید جای زبون من باشید چرا نمیزارید 2 روز شاد باشم میدونی چیه من بیشتر از افکار قدیمی و فرسوده پدر سالاری شما ها خسته ام 2021 هستیم هنوز فکر فرسوده و قدیمی دارید خوب یه خورده به روز بشید ابدیت بشید ورژن جدید رو کنیدکار همه چیمون جدید بشه حتی حرف زدن هایمان نصفش به زبان انگلیسی زبانها شبیه بشه و وسایل بروز جدید داشته باشیم افکار خیلی هایمان هنوز در نسل قدیمه و باور داریم اون موقع یک چیز دیگه بودمیشه حداقل به ما نسل جدید ها فضا بدید ما با گذشته زیبایی شما کار نداریم ما همین الان هم اجازه بدید با همین فناوری افکار همه چی زیبا می‌کنیم شما نسل پذیرفتن ها بودید هرچی می‌گفتن میگفتین چشم نماز بخون چشم رو حرف آقا خودت حرف نزن چشم ما نسل چرا هستیم چرا نماز بخونیم چرا روی حرفت ،حرف نزنم وقتی اشتباهه یا باورم این نیست کاش فضا بدی کاش اجازه بدی خودم را نشون بدم تا کی میخوای همه چی تحمیلم کنی اینجوری بشین اینجوری حرف بزن اینجوری راه برو اینجوری بپوش اینجوری بخور من کجام علایق من کجاست شخصیت من کجاست چرا درکم نمی‌کنی چرا همدلی نمی‌کنی من لعنتی از مقایسه شدم متنفرم حالا تو هی منو با مادر خواهرت مقایسه کناره من یاد گرفتم پیله کنم رو کاری که می‌خوام انجام ندی خودم دست به کار بشممیدونی چیه فقط دلم از تو پر بود امدم اینجا نوشتم ولی حالا دیگه نمیخوام زهرای سابق باشم سکوت کنم هرچی تو بگی بگم چشم و شب ها گریه کنم روز ها لبخند الکی بزنم تو برات مهمه خونه تمیز باشه شام ناهار اماده باشه و برای چیز های که الویت خودته نمیزاری برم سرکار تو برات مهمه هر یک روز درمیان به مادر خواهرت زنگ بزنم زنگ نزنم با من دعوا میوفتی در صورتی که خودت این کار نمی‌کنی به خانواده من زنگ نمیزنی ادعایت می‌شود فرق نمیزاری میدونی من با تو مشکل دارم ولی این کارهایت باعث شده از خانواده ات هم بیزار بشم...تو خودخواهیحالا برای من تو یک غریبه ای تا زمانی که خودکشی کنم یا پولم با کلی جون کندن قایمکی جمع کنم طلاق غایب بگیرم با سامانه ثنا حضور پیدا کنم و کلا از ایران برمفعلا فکرم اینجوری قد می‌دهد و الان توی این حال این را بهترین تصمیم می‌دانم شاید بعدا نظرم عوض شد من هم مثل تو افکار قدیمی پیدا کردم و سوختم ساختمولی از یک چیز مطمئن هستم تا وقتی تکلیفم با تو مشخص نشد بچه وارد این زندگی کذایی نمیکنمحالا مامان من بیاد بگه مامان تو بگه خودت بگی یا هر شخص دیگه ای بیاد بگه پشیمون میشی دیر میشه دروغ میشه باز من انتخابم همینه اگر یک جا حق انتخاب داشته باشم اونم اینجاست و اجازه نمیدم تا وقتی به درک متقابل نرسیدیم و تکلیف من با تو مشخص نشد بچه بیاد حالا 6 سال هم زیر یک سقف باشیم مهم نیست چون تو هنوز مرا نشناختیهه جالبه حتی نمیدونی که اینجا دل نوشته می‌نویسم(ببخشید که شما هم مجبور به خوندن این متن شدید فقط نیاز داشتم خودمو خالی کنم و هیچ جای بجز اینجا نبود)من خوبمحتی اگر بغض دارم بازم خوبمحتی اگر اشک میریزم بازم خوبمحتی اگر خستم بازم خوبمحتی اگر به خودکشی فکر میکنم بازم خوبممن خوبمفقط یه خورده به آرامش آغوش امن نیاز دارم همین من خوبم🙃</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 01:29:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oumthmxblxqh</link>
                <description>یه حس قشنگی دارم که انگار زندگی داره بهم لبخند میزنهیه حسی بهم میگه تلاش های امسالم برای سال دیگه جواب میده اونجوری که میخوام میشهدیدین وقتی کوچلو هستین سال جدید میاد حس میکنید بزرگ شدیم ،یک سالمنم الان این حس دارم حس میکنم تجربه های خوبی کسب کردم، حس زیبای بهم میگه تو موفق میشی و نتیجه دستاوردهایت را میبینیفقط یع کوچلو گیچ هستم راجب رفتن یا نرفتن به باشگاه الان ۹ماه باشگاه میرم و یه ذره خستم از رفت امد ها با اینکه پیشرفت کردم دنبل هایم از ۲ کیلو به ۳ کیلو و الان به ۵ کیلو رسیده ولی نمیدونم چرا حس میکنم نیاز دارم استراحت کنم ۳ ماه پیش رو را ، و سال جدید حرفه جدید آزمایش کنماز اون سمت عذاب وجدان دارم چون موقع شروع به خودم قول دادم ۱سال برم باشگاه الان دارم زیرش میزنم دوست ندارم این سردرگمی روولی اخرش به نتیجه میرسم همیشه اینجور جدال ها یک برنده دارند.الان در حال حاظر خوشحالم و اثری از ناراحتی غم در من نیست خوشحالم چون بالاخره من هم تونستم کار پیدا کنم بعد اینکه از دفتر پیشخوان امدم بیرون ۱سال نیم بیکار بودم خیلی حالم بد بود ولی هیچ کسی درک نمیکرد همه چی بی معنی پوچ شده بود تا بیک روز یک کتابی خوندم؛ تصمیم گرفتم مربوط به رشته خودم یعنی خیاطی کاری داخل اینستا شروع کنم تصمیمش راحت بود ولی انجامش بی نهایت سخت حرفه اش را داشتم جسارت نداشتم جدال خودم با خودم شروع شد ذهن نمیزاشت کار را شروع کنم دل می‌گفت بزن به دریا شیرجه بزن شروع کن و صبح های خسته خواب آلود بی انگیزه رمان های فیلم و بازی جالب همه چی جالب هیجان انگیز بود به غیر از انجام کارم ۲ ماه جدال من خلاصه شد به قانون ۵ دقیقه و موفق شدم درست در آذر ماه استارت  زدم ولی فقط محتواهای بود داخل گوشیم که هنوز شهامت این را نداشتم به اشتراک بزارم و دنبال تایید که ایا این محتوا خوبه به همه نشون می‌دادم حتی رباط گوشی ولی بالاخره موفق شدم پست نکردم هنوز قصد پست کردن دارم منتها انجام نمیدم موفق شدم چون یکی کار من را دید خوشش امد درخواست همکاری داد البته یک ماه آزمایشی هستم ولی اگر قبولم نکرد باز چیزی از دست نمیدم دست هایم برای انجام کار تند میشه و چیزهای جدید یاد میگرم و ارتباطم درست میشه میفهمم سری بعد با شخص دیگه چطور برخورد کنم و میتونم ادعا کنم من جای مربوط به این شغل کار میکردماین حس لبخند همینه ذهن به هرجا سفر میکنه گاهن به سمت تلخی ها درد ناراحتی غصه و یک وقت های به سمت شیرینی شادی خنده حالا سفر قلب ذهن من یک سمته بدون جدال برای این کار این بار ذهن پنهان نشده اینبار نمیترسه برعکس اون دوماه تلخ و کذای و باتلاقی که داخلش دست پا میزدم این بار هردو پذیرایی این مسیر پر پیچ هم هستن ته داستان را نمیدانم چی در انتظار هست در این سفر چه چیز های جالبی میبینم چه تجربه ای کسب میکنم یا چه چیزهای تلخ ترسناکی پیش روی من هست را هم نمی‌دانم ولی از حضور این حس زیبا که همه چی عالیه خیلی خرسندم امیدوارم زندگی به روی شما هم لبخند بزنه هرچیزی که میخوای اگر به صلاح شماست اتفاق بیفته🙃</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 01:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من انقدرام تنها نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-hy1idenjrmho</link>
                <description>حس تنهایی...حس بدی هست که احساس تنهایی کنی کسی نداشته باشی باهاش حرف بزنی روزه سکوت اجباری بغضی که خیلی برای گلو سنگینه چشمی که از اشک پر میشه نوک بینی که قرمز شده گر گرفتگی صورت ولی کسی نیست بگه چته!امشب امدم برم حرم امام رضا علیه السلام میدونم اونجا خالی میشم اروم میشم دهنم هم خالی میشهولی الان دلم سنگینه ذهنم درگیر هی میگه تنهایی🙁درکل حس خوبی نیستیاد کسایی افتادم که الان داخل آسایشگاه هستن افتادم اونا الان چطورن؟یادکسانی افتادم که گوشه بیمارستان هستن افتادم اونا الان چطورن؟چرا انقدر گریه ام گرفتهاز خدا میخوام همه دل خوش داشته باشن تنها نباشن همه سلامت باشنحالا حالم بهتره حالا حس میکنم تنها نیستم در مقابل اونا حداقل من حرم امام رضا علیه السلام دارم🙃همه چی خوبه من تورا دارم</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 17:53:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنده عقب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-ymiemdrckb4e</link>
                <description>امروز قرار اردو مدرسه بریم لفور یکی از جاهای دیدنی شمال هستسوار ماشین قدیمی عمو شعبان شدیم اتوبوس بوی عجیب میداد اولش توجه نکردم روی صندلی بی رنگ روی زوار درفته نشستم جای دوستم رو هم گرفتم هرکس میومد میگفتم اینجا جا گرفتم اخرش با قلدر مدرسه دعوام شد مگه خریده ای تو هست؟ دوستم امد با ذوق گفتم بیا اینجا دعوا تموم شد در بین راه یادم امد ای وای قرص ماشین نیاوردم حالم بد شده بود سرگیجه داشتم و از یه طرف ناراحت بودم چرا اخر ماشین ننشستم که بزن بکوب خنده اونجا بود حتی بوی پفک هم میومد با اینکه حالم بد بود ولی لبخند و خنده روی لب هایم پر نکشید وقتی رسیدیم با کلی جون کندن اول از همه از ماشین سفید رنگ پیاده شدم اهنگ هایده توی ماشین صداش زیاد شد داشت بلند میخوند که( امشب شب عشقه همین امشب را داریم و بیا قصه درد را برای فردا بزاریم من هم قصه درد را برای فردا گذاشتم و حتی با اون ماشین با اون بوی عجیب بی نهایت خوش گذشت حتی صدای هایده در اون جنگل آماج رودخانه زیبا بود</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 00:08:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باتلاق وجودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%85-enx492mfdkij</link>
                <description>در باتلاق وجودم دست پا میزنم راه خلاصی را می‌دانم ولی چرا کاری نمیکنم؟هر شخصی به پیشم می‌آید از کتاب های وجودم که خواندم به او راهنمایی میدهم حرفم را قبول دارد با تمام وجود به او راهنمایی میکنم نمی‌دانم بعد راهنمایی هایم او نجات پیدا می‌کند یا نه چرا که برای خودم کار ساز نیستراه را میدانم چاه را می‌دانم ولی با سر در ان چاه میوفتمصدای خسته خود را دورن اون چاه می‌شنوم کمک خواستن را می‌شنوم هق هق گریه هایش را نیز می‌شنوم پس چرا کاری نمیکنم؟می‌دانم راهی که در پیش گرفتم انتهای راه موفقیت هست ولی هر کاری میکنم بجز انجام ان کارمقدمات اماده هست ابزار کار نیز اماده هست کمی از کار نیمه انجام شده ولی نیمه باقی ماندهدر زمان بیکاری به سراغش می‌روم ولی به تو عجیبی ناگهان خسته میشومبه سرکوفت های کودکی متصل کردم نامه ای برای شخصی که مرا حقیر ناچیز میدید نوشتم در دفترم به هو گفتم این بار میخواهم خودم را به خودم ثابت کنم نه به تو بغضی در گلویم شکست و به اشک تبدیل شد به خود گفتم تو قوی و او مهم نیست و چه سخت بود گفتن اینکه مهم نیست در صورتی که از وجودم مهم تر هست دروغ که به خود گفتم آشکارا مرا به جیغ وادار کرد و به زبان اوردم برایم مهم هستی و این ناخداگاه ترین کار ان روزم بودهق هق گریه هایم سکواریم ان هم در تنهای دیدنی بود برای اینگزه دادن خودم کار شروع کردم همان کاری که الان ناقص و نصفه ماندهچه همیچین جذاب می‌شود حتی مورچه ای در حال راه رفتن روی فرش وقت کوشی میکنم تا ان کار نصفه را انجام ندهم مقاومت برای چیست نمی‌دانم این بار ،شاید هنوز در کودکی هایم غلت میزنم شاید از شروع و ناقصگذاشتن رها کردن میترسم‌.این بار غیر از توی که برام مهم بودی همه تایید ام کردن حتی خدا نشانه ای داد اینبار کسانی که پشتم نبودن پشتم هستن ولی همچنان من در همان نقطه ایستاده امجدال من با خودم دیدنی استچه حرفهای انگیزشی به خود که نمیزنم موقع شروع که می‌شود دود می‌شود می‌رودواقعا حرف باد هواستخسته از جدال خسته از شروع نکردن و همچنان در باتلاق دست پا میزنم چاره راه شروع هست حتی ناقصولی گفتنش خیلی راحت هستبه همه میگم مجزه تو انجام کاری هست که از انجام دادنش فرار میکنی بزار همنجا علام کنم من یک فرار کار حرفه ای هستم که به گرد پاهایم نمی‌رسید در این روزها خانه بطور عجیب کثیف بد بو و ظاهر زشتی دارد ولی در واقیت اینطور نیست این فراری هست برای انجام ندادن کار و روی آوردن به کار دیگری در این روز ذهنم مشغله دیگری دارد به جز انجام کاری که باید انجام شود چه نش کنایه های به یادم اورد و چه داستان های ساخت خیالی واقعی همه جوره ساخت خراب کرد از نو ساخت ولی به کاری که باید انجام بشه هیچ فکری نکرد هیچ راهی نداداین روز رمان ها رنگ بوی دیگری گرفتن انگار مطالب با ان چیزی که قبلا خوانده ام متفاوت هستبیا صادق باشیم این نیز فرار دیگری هستاین روزها وقتی به بیرون می‌روم برای کاری چه زیبا می‌شوند بوتیک ها و چه خوشمزه هستن غذاهای فست فود و ذرت مکزیکی حتی نوشیدنی گرم سرد این روزهاصادق که باشم برای فرار است تا وقت کم بیاورم برای انجام کاری که باید انجام شودکلمه( باید )قبلا وادار میکرد کاری را حتما انجام دهم این بار چه سنگین هست و نمی‌توانم انجام دهم اخه باور عجیبی همه چی جالب هست به غیر انجام باید منموفقیت را میبینم تلاش نمیکنماین چه باتلاقی هستو چرا من این همه خسته هستمدر روز به جای ۸ ساعت به جرأت میگم من ۱۲ ساعت را خوابمو این خستگی دلیلش کاملا مشخص هستکمککسی اینجاستمن اینجامکمککمن در باتلاق گیر کرده اممیدانم خودم باید کاری کنم ولی..باز خسته شده ام چقدر خوابم می‌آید 😴کسی هست کمک ؟؟دلیل انجام ندادن را فقط می‌خواهممشکل کجاست؟</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 22:59:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من چمه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%85%D9%87-zxxsvuz5bpq0</link>
                <description>«سلام. من امروز چند ساعتی خوابیدم. یک جا شنیدم می‌گویند خوابیدن ممکن است همان خودمراقبتی باشد. پس الان من چمه؟​می‌دانم باید خانه را جارو بکشم، گردگیری کنم، لباس‌ها را بشویم و آشپزخانه را مرتب کنم، ولی حوصله‌اش را ندارم. حال انجام این کارها را ندارم، نمی‌دانم چرا.​از آن سمت، دلم می‌خواهد به پوستم برسم، ماسک بگذارم، می‌خواهم به خودم برسم و خودِ واقعی را برای خودم بسازم، ولی باز هم مثل جنازه افتاده‌ام و حال و حوصله این کارها را ندارم.​دلم خرید می‌خواهد؛ لاک جدید، لباس جدید، وسایل خانه جدید، ولی حوصله خرید هم ندارم.​باشگاه سر اجبار می‌روم. وقتی می‌روم خوشحال می‌شوم، ولی حوصله این را ندارم سوار اتوبوس شوم و با تاکسی برمی‌گردم.​برنامه‌ریزی می‌کنم، چه شب و چه روز، ولی هیچ‌کدام را انجام نمی‌دهم. چمه؟ نمی‌دانم!​مشکل کجاست؟ دلم کلاس زبان یا کلاس‌های یادگیری جدید می‌خواهد، ولی... این هم مثل بقیه.​شاید نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم؛ به‌خاطر حجم زیاد کار و حس کمال‌گرایی. می‌خواهم همه را باهم هندل کنم، ولی انگار نمی‌شود. برنامه‌ریختن در طول هفته برای انجامشان حوصله می‌خواهد و من آن را ندارم...​چمه؟ نمی‌دانم! یک مقدار خسته هستم، ولی نمی‌دانم از چه چیزی خسته هستم!​تا حالا برای شما پیش آمده این مدلی شوید؟​دلم می‌خواهد کتاب بخوانم، ولی حوصله این را هم ندارم. دلم می‌خواهد بروم سر کار، ولی انگار نمی‌شود!​یک مدت خیلی خوب بود. همه‌چیز عالی بود. ولی حالا... مشکل چیست؟ نمی‌دانم!​محیط را مرتب کردم، به موهایم رسیدم، گوشی را پاکسازی منظم کردم، ولی انگار یک سری کارها هنوز باقی مانده. چون هیچ‌کدام حال من را خوب نکرد. واقعاً مشکل چیست؟ چرا این‌جوریم؟​حوصله خودم را هم ندارم. 🙁​چه‌کار کنم حالم بهتر شود؟ شاید نباید کاری بکنم و باید رها کنم همه‌چیز را؟​یک سؤال: من فقط این‌جوریم؟ فقط منم که حوصله هیچ‌چیز ندارم؟​شاید بروم بیرون حالم خوب شود!؟ ولی حوصله بیرون هم ندارم. 🙁»</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 14:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی مثل خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-mctf4a7e7oxl</link>
                <description>یکی مثل خودم پیدا کردمدوستش دارند ولی فکر میکنه کسی دوستش نداره کسی نمیخوادتش کسی نمی‌فهمنداو رایکی که با هزار جون کندن، پول برای کلاس های مشاورش جور می‌کنند با این قیمت های سرسام آور باز میگه عقاید قدیمی دارندیکی وقتی میخواد بمیره دل همه خانواده خون میکنه دنیای خانواده سیاه میکنه با هزارو یک مردن زنده شدن راهی بیمارستان اش میکننیکی که همه دوسش دارن ولی مدل خودشون با داد دعوا کتک سرزنشیکی این خودم پیدا کردم که تو خونه ای بزرگ شد که مادر از دست پدر کاراش به عشق نرسیده، طغیان میکنه اما سر بچه هاش نگرانه ولی نگرانی های که بلد نیست درست بگهیکی مثل خودم که از خونه فراری بودچقدر شباهت زیاده کدوم بگماز اسیب ها بگم که با فکر دوست نداشته شدن نمیشد اون خونه درس خواند برای حس رهای به رمان فیلم روی آوردن برای کمی ارامش نوشتن روی همه جا و اخرش فکر خودکشیفرار ازخانه هرتابستان خونه خاله یا مامان بزرگ رفتن برای قدری ارامشاز گریه های شبانه بی صدا وقتی صدای گریه مادر بلند تر بودازکفتن سر مادر به دیواراز نیش زبان ها برای دفاع از خودمیا از لرزش دستم که اون زودتر از من به حرف امداز خط بدم که اشفتگی درونیم بودراجب کدوم آسیب صحبت کنم؟ولی همه اینا خطم شد به این موضوع که اونا دوستم داشتن همینبرای هم صحبتی چت های ناشناس خوب بود ولی تا وقتی مامانت چکت نمیکرد بعد سرزنش نمیشدی&quot; این میشناسی از کجا میدونی خانم هست&quot; و تو ،توی دلت میگفتی عقاید قدیمی و نظرهای پوسیده خودت را بالاتر و روشن فکر تر میدیدیباکسی حرف میزدی تا می‌فهمید چند سالت هست اولین حرفش این بود بیشتر از سنت میفهمی ولی خوب چرا؟چراش روشنه نه؟حالا من ازاد شدم از اون هیاهو، از اون محلی که باید ارامش من می‌بود ولی نبود من دختر بودم تونستم کنار بیام ولی حالا برادرزاده ام زندانی شدمن روی اوردم به هم صحبت اون روی اورد به سیکار به چه زبونی بگم که اون فقط کلاس چهارم هستاون یاد گرفت سوء استفاده کردن از مادر پدرش راخانه ای که همش دعوا کتک کاری هست خونه ای که زن بجای ارامش دادن ترک میکنه میره خونه مادرش بچه ای که حتی خونه مادربزرگ هم ارامش نداره چیزی که من اونجا داشتم خونه مادربزرگم محل آرامشم بود در سه ماه تابستان ولی برای اون که میشه خونه مجردی های من اونجا محل ارامش نیست من از اونجا فراری بودم اون به اونجا روی اورد و نتیجه بدتر شد بچه مگه چند سالته که انقدر حرفه ای دزدی میکنیبچه مگه چندسالته که دورغ هایت انقدر زیبا به دل میشنه چه خوب دورغ میگی که با حقیقت مو نمیزنهمگه چند سال داری که همه دخانیات را میشناسیچرا تمام عرق و شراب را بلدی و همه مزه هارو میدونی من حتی نمی‌دانم چه رنگی هستنمگه چند ساله هستی راجب روابط روی تخت هم خبر داری،نکند کاری کردی پس چرا انقدر اگاهی؟بچه مگه چند سالته که از صبح تاساعت یک بامداد بیرون خونه‌ ای تو کوچه خیابون مگه خونه نداری ؟اره درسته نداری خونه ای که بجای عشق ارامش چیزهای دیگه موج میزنه تو ارامش میخوای اونا شدن راه خلاصی از دغدغه‌های تو و رسیدن به ارمشتمن دورم خیلی دور ۱۲کیلومتر دورم ولی اشتیاقت را می‌بینم وقتی منو میبینی دارم میبینم برای آغوشم لحظه شماری میکنی خواسته هایت رامیشنوم&quot; عمه امشب پیشت بخوابم&quot;ببخش مرا که هیچ وقت برایت وقت نداشتم ببخش مرا که نمی‌توانم برایت کاری کنم کاش تورو پیش خودم در خانه خودم نگهت میداشتم کاش میشد قدیمی برایت بردارمولی حالا یکی مثل خودم پیدا کردم نه برادرزاده ام را نه یک دختر هم نام خودم مثل خودم آسیب دیده مثل خودم اشک دم مشک ولی برای خالی نکردنش مقاومت کردنیکی مثل خودم از خونه گریزانیکی مثل خودم به فکر خودکشییکی مثل خودم که پتو را سپر میبینه برای تن خسته اشیکی مثل خودم که با خودش صحبت میکنه که ارم بشهولی فرق داریمفرق ان جسور بودنش استفرق من نجات پیدا کردنم هستمن دور شدم تا به ارامش برسم ۱۲ کیلومترولی او هنوز آنجا زندانی هستمیخوام کمکم اش باشمولی...او هم مثل برادرزاده امچرا نمی‌توانم مرحم باشم درمان باشم آغوش باشم گوش برای نجوا های تنهایشان باشم؟شما مثل من هستین همون قدر تنها همون قدر بی پناه همون قدر دنبال ارامشکاش تسکین درد هایتان بودممیخوام بهتون بگم &quot;می‌دانم که اوضاع سخت است و تو احساس تنهایی می‌کنی. من کنارت هستم.&quot;من هستم همین جا کنارت پشت پناهت تا جای که تو بخوای همراه هم قدم هستم🙃</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 12:07:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من پذیرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-wsgl8y6wfkb8</link>
                <description>میخوام باور کنمخواب دیدم، خواب یک گربه زیبا در خانه راه خروج داشت می‌رفت دوباره برگشت خواستم کمک کنم وحشی شد گاز گرفتو اخر پذیرفت باید بره انگار راهش را گم کرده بود وقتی توضیح دادم اون شب باید بره جاش اینجا نیست  پذیرفت رفت اول که تو خونه دیدم خواست ازدرب ورودی بره در بسته بود تلاش کرد باز کنه . بزارید من این داستان را بیشتر براتون باز کنم بزارید کامل از خوابم توضیح بدم حس ناتمومی داستان ناکافی بودن را دارم اگر کامل توضیح بدم بهتر میشه بزار بگم ماجرا از این قراره که.... داستان از این قرار بود که خانه مادربزرگم خواب موندم جالبه بدونین که  ما در یک ساختمان زندگی می‌کنیم بالاخونه و پایین خونه چیزی که از بچگی به ما گفتن حس گرسنگی بیدارم کرد راهی خانه مادرم شدم دلم دست پخت مادرمو می‌خواست ولی یادم رفته بود شام امشب به عهده منه وقتی وارد خونه شدم مادرم پدرم در جای همیشگی خواب بودند من که وارد شدن با صدای درب بیدار شدن و نشستن مادرم باهام دعوا افتاد چرا شام درست نکردم گویا اون‌ها هم گرسنگی داشتن می‌خوابیدن معذرت خواهی کردم و گفتم خواب موندم پذیرفت رفتم آشپزخانه و خالی بودن گاز بهم دهن کجی می‌کرد ،برگشتم برم اتاقم که به ادامه خوابم برسم یک گربه زیبا ملوس از اتاقم خارج شد گفتم اینجا چیکار می‌کنی جالبه حرف زد وگفت :&quot;دارم میرم &quot;رفت جای درب ورودی تلاش می‌کرد از کنار باز کنه موفق نشد رو دوپای خود وایساد داشت با دستش باز می‌کرد من هم با مسخرگی نگاه می‌کردم می‌گفتم آها تو می‌تونی زود باش از کجا اومدی از همونجا برو جالب بود به جای تحسین از کارش مسخره‌اش می‌کردم این از شخصیت الان من کاملا به دوره رفتم سمتش تا کمکش کنم مادر پدرم تماشاچی بودند رفتن من به سمت او مصادف شد از ترس او تا برگشتش به سمت اتاقم درب رو باز کردم آمدم سمتش جلویش را بگیرم چرخاندمش به اون سمت که درب ورودی بود درب ورودی رو ببینه ولی اون باز چرخید داشت می‌رفت سمت اتاقم فکر کنم راهدار مغزش غیر فعال شد یادش رفت ،یادش رفت درب خروج اون سمته با دستم گرفتم تا پله‌ها بیرون بردمش مقاومت می‌کرد با دو دستم محکم گرفتم و رو زمینش گذاشتم شکمش رو به بالا بود دندون‌هایش را نشانم داد گازم گرفت درد نداشت خونیم نیامد مادر و پدرم وارد راه پله شدن و از من می‌خواستم ولش کنم می‌گفتن هار داره کثیف هست ولش کن ولی من مطمئن بودم ول کنم دوباره برمی‌گرده سمت اتاقم سعی کردم باهاش صحبت کنم آرومش کردم راه خروج را نشان دادم بهش گفتم ببین جای تو اینجا نیست راه خروج از اون سمت هست آرام شد روی چهار دست و پای خود قرار گرفت و رفت من الان بیدارم دارم به خوابی فکر می‌کنم که بی‌نهایت به واقعیت نزدیک بود گویا آن گربه از خودم بود پس چرا من فقط متوجه و نگاه حرف‌هایش می‌شدم او داشت به من چیزی می‌گفت یک واقعیت و پذیرفتن اون واقعیت واقعاً سخته داشت خود درگیری‌هایم را به رویم می‌آورد داشت می‌گفت چرا الان این آرامش نسبی نصیبم شده من که تلاش می‌کردم با تغییر دکوراسیون و رفتن به کلاس‌های جورباجور حالم را خوب کنم و منی که با پذیرفتن اون موضوع دردناک سعی کردم حالم را باز هم بهتر کنم با تمام مشغله فکری خودم را آروم کردم داشت یادآور می‌شد که  چرا حالا آرام هستم یادمه آن شب که حالم بد بود ماه هم قرمز بود الان از اون زمان خیلی وقته می‌گذره شاید یک ماه ولی چرا دوباره یادم اومد نکنه آرامش قبل طوفان هست. من واقعا مثل یک گربه گاز می‌گرفتم ولی روح خودم را و حالم را خراب‌تر می‌کردم واقعاً از زندگیم پشیمون بودم و دنبال دلیل زندگیم بودم آره درسته من خونه مجردیمو می‌خواستم در این حال نمی‌خواستم به اون روزهای سخت و عذاب آور برگردم این آرامش الان بعد پذیرفتن موضوع ستم اومد و قبولش کردم اینو وقتی متوجه شدم که با کسی صحبت می‌کردم از من سوال راجع به این موضوع می‌پرسید خیلی راحت می‌گفتم دارم راجع بهش فکر می‌کنم یا دارم برای اون آماده میشم  منی که همیشه جبهه میگرفتم این را میگفتم و دقیقاً این زمان پذیرفتم چون حس می‌کردم کلامم از قلبمه نه مغزم و اینکه خیلی در خیال پردازی‌هایم نقش داشت تمام تصورات ذهنم شده بود رویام شده بود باور زندگیم و حالا راجع بهش خواب دیدم نمی‌دونم چه زمانی قبول کردم .اصولاً خواب‌های حقیقت دارند من دارم این خواب را به این موضوع به احساسات خودم ربط میدم حس می‌کنم گربه خود گذشتم بود و گاز گرفتن نشونه از ناآرومی خودم آسیب رسوندن به روحم و خانه و اتاق همان بخشی بود که می‌خواستم ازش فاصله بگیرم و برگشتنش بخش مهم ماجرا و اینکه دیگران می‌گفتند ولش کن بره کثیف هست هار داره ولی من باهاش روبرو شدم باهاش صحبت کردم بهش گفتم جاش اینجا نیست راه خروج از اون سمت هست .همون لحظه من پذیرفتم گذشته را رها کردم می‌خوام فکر کنم یا باور کنم این خواب  نشان دهنده این هست که تصمیمات و احساسات من درست هستند و انرژی برای ساختن آینده بزارم می‌خوام باور کنم که خوابم از گذشته تبدیل به آینده زیبا شده به همین که می‌خوام به خودم ثابت کنم این آرامش بعد طوفان هست نه قبلش باور کنم که همینه نه چیز دیگری.🙃</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 20:33:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی به فکر خودم باشم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-hjzhvq5hrhi9</link>
                <description>کی به خودم برسم خوب؟​&quot;به خودتان اجازه دهید که یک روز استراحت کنید و فقط روی خودتان تمرکز کنید. خانه همیشه هست، اما انرژی و حال خوب شما مهم‌ترین سرمایه‌تان است.&quot;​باید حال خودم اول خوب باشه که خونه هم انرژی مثبت جریان پیدا کنه، درست میگیم؟​آره، درسته. من باید اول حال خودم رو خوب کنم. چطوری؟​باید صبح‌ها زود بیدار بشم و اولین کار، خوردن آب ولرم هست که بدنم هیدراته بشه. بعد برای روحم ارزش قائل بشم، مدیتیشن کنم، برقصم، بخندم.​بعدش به ذهنم بها بدم و شروع کنم به نوشتن از هر افکاری که دارم؛ شکرگزاری کنم، نامه بنویسم برای آینده، گذشته و الانم. می‌تونم کار مورد علاقه‌ام رو انجام بدم یا چیز جدیدی یاد بگیرم. برای خودم وسایل بهداشتی و آرایشی بخرم و به ظاهرم برسم. برای باطنم هم کتاب بخونم، فیلم ببینم، آهنگ و پادکست‌های مثبت گوش بدم. باید به خودم هدیه هم بدم، درستش همینه.​تا کی خودم رو زندانی کنم و همش نگران تمیز کردن خونه، شام، ناهار و وسایل خونه باشم و بخوام با جابه‌جا کردن وسایل به خونه روح بدم؟​از این به بعد می‌خوام نگران خودم باشم؛ نگران روحم، جسمم و ذهنم. اصلاً من خودم رو دوست داشته باشم، دیگران هم منو دوست خواهند داشت. اگر هم نداشتن، مهم نیست. خودم هستم و خودم را دوست دارم. می‌خوام پیاده‌روی کنم، حتی تنها با خودم، و شاد باشم. لبخند از لبهام نیفته. مگر من چند سال دارم که خودم رو درگیر این چیزهای بی‌ارزش کردم؟ هر کسی خواست هرچی بگه، بگه شلخته، بگه کثیف، بگه کدبانو نیست. مهم نیست، مهم منم که چی دوست دارم.​شایدم نه!​یه کوچولو گیجم. دلم اون چیزهایی رو می‌خواد که گفتم، ولی منطق و عذاب وجدان این اجازه رو نمیده. موندم چیکار کنم. یه زمان می‌گم مهم نیستن دیگران، یک لحظه دیگه بابت این موضوع خودم رو سرزنش می‌کنم. می‌گم چقدر خودخواه و بدجنس هستم و می‌ترسم که دیگران بگن: &quot;چقدر بی‌مسئولیت و چقدر شلخته‌ست!&quot;منه شلخته​همیشه فکر می‌کردم اگر خودم رو درگیر تمیزکاری و کارهای خونه کنم، همه چیز سر جای خودش قرار می‌گیره. ولی بعد از مدتی فهمیدم که با جابه‌جا کردن وسایل خونه، فقط جسمم رو خسته کردم و روحم خسته‌تر شده. گیر افتادم توی این دو حس. آخرش به چه نتیجه‌ای می‌رسم؟ نمی‌دونم!​آخه چطور هر دو رو مدیریت کنم؟ چقدر این کار برای من سخته. انگار دارم از تایم استراحتم کم می‌کنم. برای شما مشکل نیست؟ چطور مدیریت می‌کنید که هم به خودتون برسید، هم به خونه؟ آخه شاخه‌های کار هم زیاده. خودت: [روح، جسم، ذهن، باطن، ظاهر] و خونه: [گرد و غبار، جاروبرقی، غذا درست کردن، مرتب کردن کشو، کمد، یخچال، راه پله، جابه‌جایی وسایل و...]​دیدی چقدر زیرشاخه داره؟ تازه با این حساب، نمیشه به فکر کلاس زبان رفتن، یا باشگاه رفتن، یا کارهای دیگه بود. واقعاً می‌خوام بدونم این حجم از کار رو چطور می‌شه با آرامش و بدون فرسودگی انجام داد؟​ولی خیلی از خانم‌ها همه رو مدیریت می‌کنن، تازه بچه هم دارن و سر کار هم می‌رن. ولی واقعاً چطور می‌شه به همه چیز کامل رسید؟ چرا من یک کار رو باکیفیت انجام میدم، یکی می‌لنگه، یکی نیمه‌رهاست، و یکی هم احسنت و افتخار داره؟ یعنی همه جوره کارتون رو درست انجام میدید شما، یا گاهی لایی می‌کشید و یه چیزی رو رها می‌کنید؟ لطفاً بهم بگید من تنها نیستم. 🙁​من تلاش کردم همه چی عالی بود ولی خودم خسته بودم، انگار غلطک از روم رد شده. می‌شه کمکم کنید تا بتونم یک برنامه جامع برای خودم بسازم؟ این حس &quot;یا صفر یا صد&quot; هم گویا دردسر شده برم.​اصلا می‌خوام به جای اینکه فکر کنم یکی رو باید قربانی کنم، هر دو رو با هم در برنامه بگنجونم. باور دارم که &quot;کافی&quot; بودن، خیلی باارزش‌تر از &quot;بی‌نقص&quot; بودنه اما بی‌نقص بودن حس فوق‌العاده‌ای داره. باید به خودم فرصت بدم. من ارزشمند هستم و مهم‌ترین سرمایه زندگی‌ام، خودم هستم. بقیه چیزها رو می‌شه مدیریت کرد.​چطور؟ نمی‌دونم. 🙃یه سوال: شما چطور این تعادل رو بین خودتون و کارهای خونه برقرار می‌کنید؟ لطفاً تجربیاتتون رو در کامنت‌ها با من به اشتراک بذارید.</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 01:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درون زیبا،بیرون زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-eqfux3i3ibrk</link>
                <description>​میدونی چیه؟ خیلی‌ها خونه‌ی مرتبی دارن ولی ذهنی بهم ریخته. خیلی‌ها خونه‌ای نامرتب دارن ولی ذهنی آرام و مرتب ندارن. و یک عده هم هستن که یا هر دو رو ندارن یا هر دو رو دارن؛ یعنی هم خونه‌ی مرتب و آرامش‌بخش، هم ذهنی پر از آرامش. یا ذهنی بهم ریخته و بدون آسودگی و خانه‌ای نامرتب و بدون آرامش. ولی این دسته تعدادشون خیلی کمه.​من جزو کدوم دستم؟ این سوالیه که خودم جوابش رو نمی‌دونم. سعی می‌کنم خانه‌ام مرتب باشه و می‌دونم کمد و کشوهای نامرتب، آشفتگی ذهن من رو نشون میده. اون‌ها رو هم ردیف می‌کنم. انگار فقط حفظ ظاهر می‌کنم. شاید هم نه. ولی خودم به هم ریخته‌ام؛ نه برنامه‌ای که سر نظم باشه، نه لبی که خنده داشته باشه. نمی‌دونم چرا همیشه خسته‌ام. نکنه دسته‌بندی من اشتباه هست؟ و باید یک دسته اضافه کنم: «خونه‌ی مرتب، ذهن خسته و آشفته». هرچی که هست، دوستش ندارم.​باید به خودم بیام. باید پاشم و توی همون برنامه‌ای که کلاً مختص به ردیف کردن خانه هست، خودمم جا بدم. باید خودم رو دوست داشته باشم. آره، درستش همینه: خودم رو دوست داشته باشم. ولی از کجا شروع کنم؟ گیجم. و این دفعه می‌دونم نمی‌خوام از محیطم شروع کنم، می‌خوام از خودم باشه. ولی چطوری؟ نمی‌دونم. ذهن به هم ریخته‌ام یاری نمی‌کنه. از این شاخه به اون شاخه می‌پره. یک بار میگه رسیدگی به پوست و مو و از این قبیل، یک بار میگه ورزش، یک بار میگه یادگیری چیز جدید مثل زبان، یک بار میگه بشین کار مورد علاقه‌ات رو انجام بده مثل طراحی. و تمام این کشمکش‌ها بیشتر از قبل خسته‌ام کرده. و اون شخصیت کمال‌گرای من، از ترس به نتیجه نرسیدن کارها، من رو به غل و زنجیر کشیده. و منی که نمی‌دونم با این آشفتگی الان چطوری کنار بیام.​نمی‌دونم قبلاً چطوری با موضوعات کنار می‌اومدم. نه در واقع کنار نمی‌اومدم؛ من با خوندن رمان‌های بیهوده، روزم رو شب و شبم رو روز می‌کردم. تا پایانش دست بردار نبودم، اصلاً به پایانش نزدیک می‌شدم یکی دیگه‌ام شروع می‌کردم. و از این اتاق زمان خارج می‌شدم که گشنه بودم یا نیاز های ضروری. و حالا حس یک مرده‌ی متحرک دارم. شما هم تا حالا از این حس‌ها داشتین؟​می‌دونین من برای یک مقدار آرامش رو آوردم به گوشی و رمان و حالا اون آرامش اومده یا شاید نه. ولی من رو معتاد کرده. حالا بعد از کل روز بگو مگو با خودم، فهمیدم چی می‌خوام. من خود واقعی‌ام رو می‌خوام؛ همونی که بدون نیاز به کسی خودش رو پیدا کنه، بخنده، تفریح کنه و روحش وابسته به کسی نباشه که آرامشش رو به هم بزنه.​حالا یک برنامه ساختم. یک برنامه‌ی کامل و جامع. یک برنامه‌ای که می‌خوام لاک‌پشت‌وار جلو برم تا تبدیل به عادت بشه. و این دفعه محیط نه، از خودم شروع می‌کنم؛ از روحم و بعد از جسمم. حالا می‌خوام مدیتیشن کنم. سم‌زدایی از رمان و فضای مجازی انجام بدم. می‌خوام گوشه‌ای بشینم و با خودم حرف بزنم، بگم چقدر خودم رو دوست دارم. می‌خوام زیاد بخندم، یا شاید برقصم. می‌خوام روح خودم رو آرام کنم و به نجوا و پچ‌پچ عاشقانه عادتش بدم چون اون لایقش هست.🙃​یک جایی خوندم:(ما در دنیایی پر از دوگانگی‌ها زندگی می‌کنیم: بالا و پایین، تاریک و روشن، سرد و گرم، تند و آرام، چپ و راست، مثال‌های اندکی از هزاران تضاد در دنیا هست. برای اینکه یک تضاد وجود داشته باشد، نقطه مقابل آن نیز وجود دارد. و برای ما، درونی وجود دارد که بیرونی هست. به هر آنچه که ما فکر می‌کنیم، در بیرون ما اتفاق می‌افتد. درون زیبا، بیرون زیبا خواهد داشت.و من می‌خوام درونم رو پر از آرامش کنم تا بیرونم پر از آرامش بشه. شما چه پیشنهادی دارید که بهم کمک کنید تا درونم رو بهتر بسازم؟&quot;</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 20:38:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز چه قشنگه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%87-ix7pr07ljafn</link>
                <description>امروز چه قشنگه!اینکه خونه پدریت بیدار بشی خیلی زیباستاون آرامش که قبلا داشتی دوباره سراغت میادچه خوبه که یک جای برای پناه گرفتن داشته باشیچه زیباست بزرگ تر ها حضور داشته باشناون وقت میشن دلیل جمع شدن تمام بچه ها نوه ها دورشوناگر خدای نکرده نبودن فکر نکنم کسی اینجوری دور هم جمع بشهدیشب همه کنار هم بودیم داخل خونه ای بچگی‌هایمانگفتیم خندیدیم زدیم رقصیدیمتا ساعت ۳ بعد جنازمون افتاد هرکسی یک گوشه با اینکه جا تنگ بود هیچکس اعتراض نکرددیگه بزرگ شدیم سایز کودکی هایمان نیستیم دیگه  حتی تنها هم نیستیم هر کدام مان به دو یا سه یا چهار نفر تبدیل شدیم ولی همه مان از حضورمان در اینجا خوشحال بودیمهمه خنده رضایت شادی از ته دل داشتیماز اون خنده های که از عماق وجودت میخندیصبح شد سرحالی شادی دیشب تا الان در من نمایان بودفکر کنم تا صبح با یک لبخندی که قصد جمع شدن نداشت خوابیدم و حالا با همون لبخند بیدار شدمساعت ۶:۳۰هست باور نکردنی که الان بیدارم چون معمولا تا ساعت ۱۱ ظهر میخوابمنه درواقع میشه باور کرد چونمن اینجامجای که ارامش دارمجای که بدون دغدغه فکریجای بدون نگرانیالان همه خواب هستن همون جوری توی جای تنگ تو هم توهم بدون یک اتاق خصوصی بدون اُرد دادن اضافی همه پذیرفتن باید برای اینجا بودن با این موضوع کنار بیانتنها کسی که بیداره پدرم برای رفتن به شالیزار و مادرم برای غذا دادن به اردک ها و جوجه هاو صدای پرنده‌ هاو یک صبحانه به سبک شمالی روی زمینچه صفای داره روی زمین دور هم نشستن بدون تجملات میز صندلی حتی لقمه که میوفته پایین دوباره وارد دهنت میکنی یک جور دیگه خوشمزه تر میشه انگار اینجا کثیف شدن معنی ندارهبا ولع میخورم گویا خوشمزه تر از غذای مادر دیگه پیدا نمیکنمچه زیباست لبخند مادر و چه دلگرم کننده هست لبخند پدرو منی که دارم فکر میکنم چطور حاضر شدم اینجا را رها کنم و به یک شهر پر از دود و دم بدون محبت برماینجا همه چیزش یه شکل دیگه زیباستمگر می‌شود زادگاه ات باشد زیبا نباشهحتی نسیم صبحگاهی هم یک جور دیگر خنک دلنشین هستامروز چه قشنگه🙃</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 07:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه زندگیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-qaayjgmkflhq</link>
                <description>یک وقت های حالت انقدر بده که نمیدونی چته یا میدونی به روی خودت نمیاری¿به خدا میگی من میبینی من همینجا روی همین کره خاکی همین دنیای فانی همین جا هستمباورم داری خدا نمی بینه توراولی مگه میشه؟ خدا همه ی ما رو میبینهتو اون حالت اون ناراحتی برای اروم کردن خودت اینو میگیبعد....یه نشونه یک نشونه باعث میشه بفهمی خدا همیشه حواسش به تو هستیک نشونه ای که میشه نور امیدت تو دلتمیشه همه ای هم و غمت میشه همه زندگیتو اون موقع اون لبخند اون شادی بهترین شادی زندگیت میشهو حالا اون اشک ها از خوشحالی رو گونه ام هستولی همیشه اینجور نیست...یک وقت های واقعا طول میکشه جواب بگیرییک وقت های دعا مردود میشه تو زیان پند داری اون سود میشهولی من واقعا بی صبر هستمخیالم باورم همون چیزی که فکر میکنه میخوادبدون اینکه تصور کنه این به ضررش هستبی طاقت میشمو بعد چند سال چند وقت چند ماه یا چند روزمیفهمم که چقدر خوب شد اون اتفاق که بهش فکر میکردم نشد الان اینجوری اتفاق افتاد اون موقع چی میشدو میگیم خدایا شکرتهمینتمامنه نماز شکرینه یادآوری دوباره ایمن اینجوریم یا همه ما یادمون میره مجدد بابت اون اتفاق تشکر کنیم؟اما حالا حالا بعد کلی گریه عجز و نالهبعد کلی فکر که این حرفم درستهبه درجه رسیدم که باید راضی باشم به رضایی خدانباید اصرار کنم و نباید چیزی که از غیب نمیدونم تن خودم بپوشنمحالا به ارامش خیال رسیدمو اون نشانه بهترین قسمت زندگیمهاز همان خدای که به من آرامش داد میخوام تو زندگی شمام از این نشانه ها از این آرامش ها بهتون بده🙃الهی امین</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 10:16:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دوست خوبم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%85-kvnr6wvgyinr</link>
                <description>چه حس قشنگی داره که یک نفر برای تو دست به کاری میزنه که تو دوست داری کاری مبکنه که نیازی در انجام دادنش نمیبینه ولی برای خوشحال تو این کار میکنهتو این دنیای که اکثر ادم ها متفاوت به نظر تو و سلیقه تو دیدگاه تو هستناون یک نفر میشه نور زندگیت امید زندگیتچقدر خوش شانس بودم خدا اونا سر راهم قرار دادتو اوج ناراحتیم دیدن اسمت اوج خوشحالیم بودممنونم که هستی دوست خوباینو فقط برای تو نوشتم تا توهم مثل من خوشحال بشیبرام مهم نیست بازخورد منفی بگیرمهمون طور تو تلاش کردی خوشحالم کنی خواستم ازت تشکر کنم و خوشحالت کنمحتی اینجوری به سبک خودم:)(همه ما تو لحظه زندگیمون به یک دوست همدم نیاز داریم هرچقدر تنهای حالمون خوب باشه ولی ته دلمون احساس خلا را داریم هرچقدر سیس عقاب بگیریم خودمونم میدونیم که عقاب هم تنها نیست امیدوارم تک تک لحظه های زندگی تنها نباشید مثل من بودنِ یک دوست خوب تو زندگی را تجربه کنید)</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 04:08:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش در تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-axqx6l5rfucr</link>
                <description>یک وقتی دوست داری حرف بزنی و هرچی تو ذهنت به زبون بیاری فقط ساکت نباشی با شریک زندگیت صحبت کنی یا یک دوست یا اعضایی خانوادهفقط میخوای یک گوش باشه که حرفات بشنوه و تو از هر دری که دوست داری صحبت کنیولی الان تو نقطه ای ایستادم که گوش ای برای شنیدن حرف هام نیستمخاطبان گوشی ام را بالا پایین میکنم دنبال یک اسم هستم که بتونم باهاش صحبت کنم و سرانجام... نیستیک لحظه های از زندگی به کسی نیاز پیدا میکنی و اون موقع که کسی نیست میفهمی خودت هستیو خودت برای همه چیز کافی هستیمن رو آوردم به خودم و با خودم صحبت کردم از هر چیزی هرجای از عشق از تنهای از کار از نامردی از تنفر از محبت و...و خودم به حرف خودم گوش دادمیک جای از زندگی آدم میفهمه تنها کسی که میشه بهش تکیه کرد و بهش پر بال داد خودشه نه هیچ کس دیگهو من از خود به خدای خود رسیدمالان سبک بالم و الان دیگه حرفی نیست خالی خالی شدمخوب شد که با خودم حرف زدم نیاز داشتم به خلوت با خودم و امروز همون روز بود که فهمیدم باید به نیاز های خودم جواب مثبت بدمالان مطمئن هستم قرار نیست کسی از حرفهایم علیه خودم استفاده کنهو این ذهن خالی از دغدغه بهترین هدیه به خودم بود🙃خودت را دوست داشته باش</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 14:55:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداری ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-vnmxym4qypx6</link>
                <description>فرار از رسانه به دریای ارامش-سلام میشه یک سوال ازشما بپرم؟+بله بفرمایید درخدمتم!-میخواستم بدونم تاحالا شده حوصله خودتم نداشته باشی و از همه چی خسته باشی چه روحی چه جسمی چه ذهنی چه مالی+بله اون زمان های که فکر به شدت درگیری داشتم اینطور بود و دفعه اولم نبود این حس به سراغم می‌آمد ولی الان میتونم کاملا همچی مدیریت کنم-پس چطور به ارامش الان رسیدی من حس میکنم خیلی خستم و این خستگی با۴۸ ساعت خوابیدن شاید حل بشه شایدم بیشتر+خوب اینجوری فقط جسمت استراحت میکنه که بعید بدونم اونم استراحت کنه+منظورتون چیه؟-ببین آدم ها وقتی ذهن بهم ریخته آشفته داشته باشن به خوابشون هم سرایت میکنه و باعث میشه خواب راحت نداشته باشی و اینجوری همش خسته ای میدونی چیکار کنی از این خستگی نجات پیدا کنی+اره بخوابم-:)نه عزیزم راهکار این نیست+شما راه بهتری سراغ داری ایده ای داری خوب بگو!¿-بله، ایده ای بهتری دارم+خوب:)این جوری ایستاده نمیشه بهتره یک جا بشینم+اونجا خوبه ،خوب نشستیم حالا بفرمایید ایده تون را بگین-اول اروم باش ببین تاحالا شده به این فکر کنی ذهن هم نیاز به استراحت کردن داره اینکه ما تو جهان هستی امروزی درحال انتخاب کردن چیزهای متنوع مختلف هستیم بین خواستن نخواستن و همش داریم انتخاب میکنم و ذهن مارا خسته میکنه از این افکارها؟ میدونی چیه ذهن ما نیاز به استراحت داره+خوب من که گفتم با خوابیدن اونم تایم زیاد دکمه اف اون میزنیم-اره خوابیدن خوبه ولی یک وقت های ذهنمون باید ورزش بدیم+ورزش؟!-بله همون طور که بدن ورزش میکنه ذهن ما هم نیاز به ورزش داره ،نه اون ورزشی که شما فکر میکنی ورزشی که من میخوام بگم با ورزش بدن فرق داره +چطوریه اون وقت؟!-خوب یک بخشش مراقبه کردن یعنی شما میشینی و دم باز دم انجام میدی دم و نفس را وارد شکم کرده و بازدم خارجش میکنیم و تمام تمرکز را روی نفس هایت می‌گذاری یک وقت های افکارهای زیادی سمتت میان هجوم میارن اونهارا بپذیر و با بازدم خارجشون کنیه ورزش دیگه مدیتیشن یا یوگا هست اینم تاثیر زیادی داره حتی پیاده رویمتوجه حرفهام میشی+شما بگو من سعی میکنم هضم کنم+خوب بخش مهم این ماجرا که به استراحت ذهن کمک میکنه میدونی چیهبا سر جواب منفی میدم (اونقدر که چیزهای عجیب دارم می‌شنوم هنوز ذهنم نتونست درک کنه و نمیتونستم حتی زبونم تکون بدم بگم نه انگار در حالت خاموشی قرار گرفتم که ذهنم نمیتونست درخواست تکون دادن زبون بده در عوض کله به این گندگی را تکون داد همون کفایت میکنه)-:)خوب بخش مهم رسانه هست ،ما باید از چیزهای مثل [گوشی بازی کامپیوتری فیلم فضای مجازی چیزهای از این قبیل فاصله بگیری]+(ناخودگاه از دهنم خارج شد نه و مثل بلبل حرف آمدم)+نه نمیشه اصلا حرفشم نزن کل روز من اوقات فراغت غیر فراقت من همین گوشی کاراش اون ازمن بگیرن من هیچی نیستم اصلا بدون گوشی یا به قول شما رسانه چیکار کنم (واطلاعات ازاین قبیل که مثل چی به زبون می‌آوردم و ترس ازدست دادن گوشی مثل اینکه رادارم فعال کرد)-:)خوب این اصلا خوب نیست شما باید ازش فاصله بگیری اصلا نصف خستگی شما به جرات میتونم بگم که از این گوشی که وابسته اون هستی(بابا این خانم دیوانست بابا به چه زبونی بگم تو بیا جونم بگیر گوشی نگیر اصلا میدونه من چقدر فیلم کره‌ای نشون کردم باید ببینم اینو میگه)-میدونی باید چیکار کنی باید سه هفته به خودت فرصت بدی گوشی بزاری کنار بجاش فضای خلا زندگیت با چیزهای دیگه پر کنی اینجوری حالت خیلی بهتر میشه آخه گوشی اطلاعات زیادی را سر یک ثانیه بهت میده وذهن برای پردازش هرکدوم وقت زیادی میزاره و خسته میشه و احساسات همش بهم ریخته میشه یک لحظه خوشحال یک لحظه ناراحت یک لحظه بیخیال و ای پردازش احساسات اون را کلافه اشفته میکنه و روحت خسته میشه و اینجوری حتی از نظر مالی هم خسته ای+چه ربطی به مالی داره اون به خاطر کار هست که پول خوبی ندارم-ربط داره خودت اینو متوجه میشینظرت راجب ترکش چیه+بهش فکر میکنم( فقط اینو گفتم که بیخیال من بشه عمرا به ترک گوشیم فکر کنم)-خیلی خوب این شماره ....منه منتظر خبرت هستم امیدوارم حالت بهتر بشه+من جواب مثبت ندادمااا فقط گفتم فکر میکنم-:)+(اون بایک لبخند رفت بدون هیچ حرفی ولی دو روز ذهن منو درگیر کرد اخرش قبول کردم از این حالم که بدتر نیست همش خسته همش عصبانی پس حرفش اجرا کردم برنامه ریختن زیاد سخت نبود چون کل روزم به همون گوشی و روی تخت بودن متصل بود و با حذف گوشی یا به قول خانم رسانه کلا وقتم آزاد بود به چیزهای که قبلا دوست داشتم فکر کردم نوشتن خوندن کشیدن دویدن و همه رو توی برنامه خودم پیاده کردم  اون خانم انگار میدونست انجام میدم هفته دوم بدترین هفته بود چون کشش عجیبی به برگشتن به روزهای قبل داشتم ولی به سختی مقاومت کردم چون واقعا از اون حالت حالم را بد میکرد حاظر نبودم به خستگی اون موقع برگردم ولی هفته سوم همچی بهتر شد حتی تیک اینکه همش دست تو جیبم میکردم تا گوشی نگاه کنم ازمن گرفته شد دیگه مثل قبل وابسته نیستم  &quot;والان باید بگم واقعا خسته نیستم و یک عالمه وقت آزاد برای انجام کارهای نیمه تموم دارم جالبه که سحرخیزان شدم اون راست می‌گفت حتی خستگی جسمی مالی روحی من هم حل شد چون کیفیت کارم بهتر شد حقوقم بالا رفت اون موقع خسته بودم همش و روکارم تمرکز نداشتم&quot;&#039;الان باید بگم همه چی وقف مراده همه چی عالیه&#039;[نظر شما چیه برنامه رو روزندگیتون پیاده کنید من بهتون پیشنهاد میدم حتما این کار را حداقل سه هفته انجام بدین]</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 02:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌نویسم آروم بشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%B4%D9%85-wvsxmeminmav</link>
                <description>دیگه حالم خوبه اگه همه چی بدِ من خوبمسلاممیگم من احساس پوچی دارم اینکه بی خاصیت و بی ارزش هستماینکه توی این جهان 🌎 هستی یک کار برای من نیستاینکه حرف هایم را نمی‌شنوند و اینکه حرفهایشان خار می‌شود در دل ❤️مناینکه دلم❤️ میخواد خودمو بکشم تا از این جا راحت 😌 بشماصلا دلیل آفرینش من اصلا چیه؟کلفتی کردن یا اینکه خودم بچه بیارم والسلام 👋ناشکری نمیکنم ولی...اصلا ولش...خستمهمینبساین جهان🌎 رو نمیخوام.....این آدم های که قضاوتم میکنن را نمیخواماین اشک های روی گونه هم نمیخوامفکری که به شدت بهم ریخته هست و علتش....نوشتن حالم آروم میکنه امدم که بنویسم شاید فرجی شد و من هم به چشم امدم من هم درک شدم من هم دیده شدممشکل کار نیست و مشکل افکار منه که چیز های منفی بهم میگه همین....</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 16:39:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شارژ شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98-%D8%B4%D8%AF%D9%85-he7oorku5kwy</link>
                <description>​«یه وقت‌هایی اونقدر خسته‌ام که حوصله خودم رو هم ندارم. یه جورایی این آهنگ &quot;برانکارد بیارید منو روش بذارید&quot; وصف حال منه.​امروز هم همینطور بودم. تو ذهنم این بود که پاشو، زندگی خودت رو به روال قبل برگردون، پاشو کارت رو شروع کن، تنبلی رو بذار کنار. ولی یه چیزی ته ذهنم می‌گفت: &quot;بذار بیشتر استراحت کنم، بذار بخوابم. من الان به جذب انرژی نیاز دارم.&quot; کاملاً به این جمله که &quot;خواب، خواب میاره&quot; اعتقاد دارم. نمی‌دونم چرا، ولی اون قسمتی که می‌گفت &quot;پاشو&quot; از این جنگ سر بلند بیرون اومد. با بی‌میلی و خستگی تمام بلند شدم و کارهام رو انجام دادم. بدنم لود نشده بود و من تلاش برای لود شدن می‌کردم. به قول ما شمالی‌ها &quot;مه حر هندا نمو&quot;.​مراقبه همیشه خواب منو می‌پرونه و حالم رو خوب می‌کنه. پس نشستم و چشم‌هام رو بستم تا انرژی کائنات رو جذب کنم و با ذهنم کلنجار نرم. جالب نیست؟ ذهن من همیشه یک کار برای انجام دادن داره. یک کار رو به پایان نمی‌رسونم، برنامه دیگه برام ردیف می‌کنه. چرا این همه کار؟ یه وقت‌هایی از نبود کار غر می‌زنم و یه وقت‌هایی از زیادی کار. تکلیفم مشخص نیست، چند چندم من؟ فقط من اینجوریم یا همه همینن؟​به هر حال، این بیداری و انجام کار با حالت بی‌انگیزگی و فقط برای تموم شدن کارها، منی که ساعت ۷ صبح بیدار شده بودم رو تا ساعت ۲ظهر بیدار نگه داشت. انگار فقط می‌خواستم کارم تموم بشه و ازش سرباز کنم، حالا درست یا اشتباه. چشم‌هام همش می‌خواست بسته بشه، فکر کنم به چوب کبریت نیاز داشتن که نگهشون داره. رأس ساعت ۲، منی که هیچ‌وقت روی زمین نمی‌خوابم و نق می‌زنم که زمین سفته، روی فرش کنار مبل دراز به دراز افتادم. جالبه که همون حالت خوابیدم، همون حالت هم بیدار شدم؛ منی که صد دور تو خواب دور خودم می‌چرخم و این پهلو اون پهلو می‌شم، این بار در یک ثانیه خوابیدم. وقتی بیدار شدم، ساعت ۶ غروب بود. یعنی اگه گوشیم زنگ نمی‌خورد، بیدار می‌شدم؟​جالب‌تر اینکه برق رفته بود و من تو گرما خوابیدم، ولی گرما هم نتونست کاری کنه که بیدار بشم. این همه خستگی برای چی؟ &quot;راسته میگن ادم که خواب داره بالشت هم نیاز نداره&quot;الان پر از انرژی هستم، معلومه، چهار ساعت خواب عمیق باید هم منو فول انرژی کنه.​انگار مثل یک گوشی بودم که شارژش رو به اتمام بود، ولی صاحبش اونقدر کار داشت که گذاشت به یک درصد برسم بعد بزنه به شارژ. دیدی بعضی روزها همون یک درصد رو هم که به شارژ می‌زنی، خاموش میشه و برای روشن شدن تلاشی نمی‌کنه؟ منم همین بودم، خاموش شده بودم و الان کاملاً شارژ شارژ هستم.​با اینکه کارهام عجق وجق و فقط برای رفع تکلیف انجام دادم، ولی بازم راضی هستم. مگه آدم چقدر عمر می‌کنه که اینجوری با تمام وجود بخوابه؟اصلاً کار همیشه هست، اگه من پیر بشم و کم‌خواب بشم چی؟ کی پاسخ‌گو هست؟ این‌ها حرف‌های&quot; یک من یه غازی&quot;  هست که خودمو رو قانع می‌کنه که کار درست رو انجام دادم و عذاب وجدان ام رو ساکت می‌کنه.​ولی خودم می‌دونم که انجام اون کارها با انجام ندادنشون فرقی نداشت و اگر عمری موند، داخل برنامه فردام قرارشون دادم. کار فردا زیاده، ولی الان اونقدر انرژی دارم که می‌تونم کوه جا به جا کنم.​یه وقت‌هایی بدون فکر و خیال، بدون دلشوره و استرس بخواب. مطمئن باش بدنت به خواب نیاز داره و بدون تو روبات نیستی، کار همیشه هست. اگه یه وقت کار رو انجام ندادی و این دنیا رو ترک کردی، فدای سرت. همه‌ی اون کارها مال این دنیا بودن نه دنیای دیگه. نگران خانواده‌ات هم نباش، همونطور که تو تونستی، اون‌ها هم می‌تونن گلیم شون رو از آب بیرون بکشن. تو هم به انرژی نیاز داری. مطمئن باش برای اینکه نشخوار ذهنی نکنی یا خودت رو سرزنش نکنی این رو نمی‌گم، دارم حقیقت رو می‌گم. &quot;یه وقت‌هایی بهترین کار، همون انجام ندادن اون کار و خوابیدن با خیال راحته. فکر کن داری از انجامش فرار می‌کنی، ولی بعدش این تو هستی که پر از انرژی .&quot;»《پراز حس خوب مثل الان من》</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 19:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند رضایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81114349/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-o82wtwbcgbar</link>
                <description>یه وقت های دوست دارم که استقلال مالی داشته باشم و دستم تو جیب خودم باشه برای یک قرون دوهزار گردن کج نکنم از خونه نشیتن علَلی تعللی خسته شدم از اینکه بی هدف تو خیابون ها بچرخم از اینکه برای خرید هرچیزی اول اجازه بگیرم بعد پولش بگیرم و بعد بخرم حالا بعد خرید مورد پسند کسی که بهم پول داد هست یا نیست دوست دارم بی دق دقه بی استرس بی دردسر هرچی دوست دارم بخرم دلم میخواد عوض خونه ماندن درب دیوار نگاه کردن یا بیهوده گشت زدن تو خیابون مثل ول گردا برم جای کار کنم با مردم جدید ادم های جدید روبه رو بشم ازشون بپرسم چه کمکی میتونم بهشون بکنم و بعد پایان کار اون حس رضایت تو چهرشون میخوام اون لبخند پر شادی اون کلمه که میگه خدا خیریت بده دخترم اخه چرا نمیشه ...¿چند وقت پیش داخل اتوبوس بودم یه اقای شاکی سوار شد بدون اینکه کسی ازش چیزی بپرسه یا نظری بخواد برگشت گفت همه کارهارا این خانم ها گرفتن حقوق کم میگرین حرفشم بزنن چیزی نمیگن مارا بی کار کردن سنش زیاد نمیخورد نهایتن ۴۰ سالش که باشه یا نباشه ولی افکار قدیمی داشت افکار دوره پدرسالاری خواستم بگم خدا روزی هرکسی مجزا براش درنظر گرفته و کار تو با روحیات و چیزهای که از کائنات خواستی کنار گذاشته ولی با این افکارت سمت تو نمیاد ولی سکوت کردم تو دلم گفتم شاید اون الان شرایط روحی روانی خوبی نداشته باشه شاید اون الان نیاز یه ارامش داشته باشه با توجه و درک شدن به جای اینکه تکزیب کنیم دوست داشته باشه تایید بشنوه برای همین ساکت شدم ولی راسته ادم هم فرکانس خودش جذب میکنه از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر شنیدین بگن کبوتر با عقاب یا هرچیز دیگه ایی....؟تو اتوبوس یکی هم نظرش پیدا شد و باهم راجب این موضوع حرف زدن گویا اسم ما خانم ها بد در رفته وگرنه اقایون بیشتر .....بگذریم حرف من الان اینه که اگه ما خانم ها انقدر پیشرفت کردیم و جامعه دودستی به ما تعلق داره مثل حرف های اون دوتا اقا پس چرا من؟!شاید درست از خدا درخواست نکردمشاید یک اشتباهی انجام دادم که باعث شد این کار نداشته باشمشاید اصلا وقتش نباشه الان شاغل بشمشاید فرصت داشتم درست استفاده نکردماین فکر ها خیلی ازار دهنده هستن بهمم میریزنولی من مطمئن هستم روزش برسه من هم به اونچه که دوست دارم میرسمفقط باید بکم خدایا راضیم به رضای توراستی میدونستین ما به هرچی فکر میکنیم سر راهمون قرار میگره من دوست دارم فکر کنم اون دوتا اقا نشانه ای از خدا بودن که یک قدم به پیدا کردن کارم نزدیک شدم خواست بگه نگران نباش خیلی از خانم ها بیرون از خونه کار دارن برای توهم یکی کنار گذاشته شده😊یا خواسته بگه&quot;تو تنها نیستی و خیلی‌ها مثل تو دارن برای این هدف تلاش می‌کنن.&quot;اینجوری حس قشنگ تری دارم🙃اینجوری حس قشنگ تری دارم</description>
                <category>《نویسنده درون》</category>
                <author>《نویسنده درون》</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 15:54:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>