<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن خطیبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_811586</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:36:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/315416/avatar/lOnc6s.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن خطیبی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_811586</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-f71nhbnnxsid</link>
                <description>مردی مسن با عصا بالای پله های باریک و درازی که به بالا خانه منتهی میشد ایستاده بود، مدتها پیش بعد از تصادف، عصا لازم شده بود و به اجبار جوشکاری را بوسیده بود و کنار گذاشته بود و خرج خانه را مثل لباسهایش وصله پینه میکرد.هنوز سرزنده و امیدوار عصاها را به زمین میزد تا شاید دوباره بتواند برای تنها امید زندگی اش پدری کند. امیدش با جثه ریز و کوچک، با چشمهای براق و جستجوگر مرا میپایید و دست نحیفش را که برای سلام‌پیش کشید ضعف جسمانی اش فریاد میزد، چند بار قلبش را عمل کرده بود،از جناق سینه به پایین زخم بلندی روی سینه کوچکش خود نمایی میکرد و با گذشت زمان گوشت اضافی روی جای جراحی قلبش را پر کرده بود، درست انگار پدرش با انبر جوشکاری بی هیچ نقصی زخم را پر کرده باشد. کامپیوتر را که دید تمام صورت کوچکش که قد یک کف دست نمیشد، خنده شد، مدتها بود در آرزوی کامپیوتر برای درس بود، همه معلمها یکصدا استعدادش را تائید‌ میکردند و اصرارش به درس را صحه میگذاشتند. کامپیوتر را که دید بلند شد محکم بغلش کرد و درجا گفت دکتر که شدم جبران میکنم! ساکت شدم‌، مدتها بود که به جبر زمانه، فقط استعدادهای سوخته را دیده بودم و حالا امیدِ پدری مسن با استعدادی درخشان امیدوارم کرده بود، شاید بیخود نبود که اسم واقعی اش را هم‌امید گذاشته بودند.  امید با همان صدای تو دماغی و کودکانه اش گفت میتونم یک اجرا براتون داشته باشم؟ من که متوجه حرفش نشده بودم با سر تایید کردم، نی توی خالی بلندی که هم قدش میشد آورد و شروع به نواختن‌ کرد، نه کلاسی رفته بود و نه دوره ای اما چنان‌ مینواخت و دلبری میکرد که دوره رفته های فکل کرواتی اش نمیتوانند. نمیدانم شاید این پسرک مرضی داشت که همه را جذب خود میکرد و امیدش را مثل مرض واگیر دار انتقال میداد، چنان مینواخت و انگشتان ظریفش روی نی میرقصیدند که تمام خستگی این چند روزه ام بال دراورند و پرواز کردند. پدر در بین اجرا عصا زنان نامه های قدیمی امید را از لای قران توی کیف پارچه ای بالای تلویزیون به زحمت در اورد، کاغذ رنگ و رفته ای بود که امید روی تخت بیمارستان قبل از اتاق عمل نوشته بود &quot;بابا مامان، از تمام زحمات شما سپاس گذارم، قول میدهم از این به بعد تا زمانی که میتوانم تلاش کنم‌ تا پزشک قلب شوم امضا  امید &quot; همین قدر ساده اما واقعی که بعد از چند سال هم در حال تلاش برای آن را لحظه ای متوقف نکرده بود. درسی که امروز پیش این نیم وجبی ضعیف الجثه یاد گرفتم را در این همه عمر مسخره از نزدیک ندیده بودم، روی تخت بیمارستان و عمل قلب باز قول پزشکی بدهی و چند سال هم گذشته باشد و پا پس نکشیده باشی!  پایین خانه شروع به قدم زدن که میکنم دوباره شیرجه میزنم توی افکارم، چرا باید این استعداد نیاز به من دو زاری داشته باشد؟ پس کجایند ان دوربینی های مصاحبه ندیده؟ حتما اگر امید جای دیگری روییده بود درخت تنومندی میشد. اما اینجا، در این محل، در خواب وظیفه مندان...</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 22:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ermpfjdohtvh</link>
                <description>  تاریخ عجب مزخرف عجیبیست. امروز مطمن شدم هرچه هست بیشتر از گوشه ای از حقیقت نیست و تکه هاییست که پیروزمندان پشت تریبون ها فریاد زدند و نه چیزی به نام حقیقت در جایی بحث بود که جنگ چه شد و چه نشد و کسی که توضیحات زیر اسمش را باید با نیسان آبی جابجا میکردی مثلا از واقعیت های جنگ میگفت و حرفهایش را بر اساس گفتار فرماندهان پیروز سوار شده بود و از شعرهایی که بافته ی تخیل فاتحان بود مخم به درد امد، از گروه منصورون و سپاه تا جنگ و شکستهایش که یک ریالش شبیه واقعیت نبود گفت و مفهوم تاریخ و تاریخ نویسی را یکبار دیگر با پتک جلویم به شکل یک تکه ی بی ارزش فروریخت و با صدای اطراف دوباره افکارم را افسار زدم و بستمشان تا زمانی دیگر... از زمانیکه خاطرم اجازه میدهد، بیدار ماندن شبها را عاشقانه دوست داشتم و عشقبازی من و شب حرف امروز و دیروز نیست و خاطره ها باهم داریم سکوت شب مامن خیالات و حرفهایی شده که شاید در بیداری جایی ندارند، شاید هم بازیچه ای باشد برای فرار از غم ها و اعصاب خوردی های روز و نمیدانم چند مدتیست چرا اینقدر پر از حس های عجیب و غریبم و یک دفعه مثل حسین پناهی فقط اه میکشم و نا امیدانه خودم را بغل میگیرم یا چنان در نقش دلقک دیگران را میخندانم که خودم هم تعجب میکنم شاید هم تقصیر رفیق بیشعوریست که گذاشت و رفت و نه رفتنی که بشود حتی جمع شویم دور هم‌ و از خاطراتش بگوییم و مرهمی بمالیم به زخم نبودش، بیشعور یک جوری رفت که هر کسی دنبال سهم خودش در رفتنش میگردد و ته زندگی اش هم شد یک فیلم و یک متن و یک بچه ایی که حالا ما باید برایش به نوبت نقش پدر بازی کنیم، به اضافه ی دوستی که نقش زنش را داشت و حالا باید به قول شارمین صلیب درد او را هم حمل کند، من که از قبر هم در بیاید قبل از هرچیزی مثل خر کتکش میزنم اینقدر که حرف گوش نگرفت و ادم نشد تا خودش هم از خر بودن خودش خسته شد و این شد عاقبت خودش و ما زندگی هم مفهوم عجیبست، از آدم و حوا تا بیل گیست راجع بهش نظرها دادند و داستانها را قطار کردند از معنایش و در آخر هم هنوز آن را نفهمیدیم که اگر میفهمیدیم لاقل این وضع نکبت زندگیمان نبود که یک گوشه فوتبال در استادیوم ببینند و یک گوشه ای قارچ سیاه خودنمایی کند‌. هر چند این مفاهیم پیچیده را چه به مغز تهی من که بازش کنند در آن سیمی ست که گوش ها را اتصال داده که قطع شود گوش ها می‌افتند از مغز خبری نیست اما ای کاش میشد زندگی را مثل بازی های بچگی اینقدر جدی نمیگرفتیم و برد و باختش میشد نهایتا یک گریه چند دقیقه ای و دوباره میپریدیم سر خط و از سر شروع میکردیم</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Sep 2021 14:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-ysfjr6rn09hv</link>
                <description>قاب عکس با لبخند حک شده بر لبی که جز با خنده برای من باز نمیشد بالا گرفته شده و چهره های خموده و پیچیده در سیاهی لباسها و صدای لا اله الا الله و من با فاصله از همه عقبترهنوز نه رسم عزا میفهمم و نه مفهومش را، از نماز با کفش و بی سجده تا لباسهای سراسر سیاه و قبرهایی با آپشن هایی جدید و ارتفاع هایی که مثل برج بالا میروند و تعارفات معمول در تسلیت که حتی نمیدانم در جوابش چه باید بگویم و آخرین شاهکارم در جواب تسلیت روزی خودتون باشد بود! و اتفاقا ارثیست که از مادربزرگم دارم که او هم خودش اسطوره ای بود که در جواب تسلیت مثلا تبریک بگوید و بعدش خودش بشیند جلوی همه بخنند به اشتباهش!چهره ی‌عموی کوچکم که از فوت پسرش در دو سال گذشته تا حالا بیست سال شکسته تر شده بود را نگاه میکردم، بعد از فوت مهدی تنها کسی بود که شوخی نمیکرد و فقط یک لبخند زوری از سر محبت میزد و با حسرت جوانهای مردم را نگاه میکرد، اشکهایش بند نمی‌آمد که در سرم چرخید هر وقت در این نقطه جمع‌ میشویم یکیمان کم شده، از عمو و پدربزرگ و مهدی گرفته که داغش میماند تا سالها تا قد و نیم‌قدهای دور و نزدیک که همگی در همین خاک جمع بودند و امروز شاید چراغ این جمع که حتی یادم‌ نمی‌آید کلیدی در قفل در خانه اش چرخیده باشد از بس چهارطاق باز بودصدای لا اله الا الله بلند شد و من باز هم‌عقب بودم، دختر عمه بزرگم موبایلش در آسمان میرقصید که فیلم بگیرد و تولید محتوا کند از این خداحافظی برای ایسنتاگرام چند کایی اش و صدای ناله ی عمه ی کوچکم که یکسال بود مادرش را ندیده بود گوش فلک را کر میکرد که دوباره صدای ساز و دهل چپ‌ مخصوص عزاداری بلند شد که خودش از ترکیب داریوش و تریاک سنگین تر است و پدربزرگم‌ هم استاد نوازندگیش بود که ما هنوز نوارهایش را کنار وسایل قدیمی بابا داریمسمت چپ مان دیوار پر‌نقشی از شهیدان جنگ و سمت راست مزار شهدایی که از بچگی پدرم بالای سر هر کدامشان خاطره یی میگفت و ما در راهرویی بلند به سمت پدربزرگ که بعد از ۳۰ سال دیدار تازه میکرد با همسرشبالای قبر که پارچه ها را کنار میزنند تا ذکری بخوانند که نمیدانم چه فرقی دارد برای جسم بی جان یک انسان زبان دیگری برایش شهادت شیعه و مسلمان بودنش را بخواند شوهر عمه ام که قلب هندلی ش به زور لک و لک میکند انگار تازه متوجه فوت مادربزرگم شده بود شروع به هق هقی بلند کرد که چقدر زودرفتی ننه فریدون و اشکهایش سرازیر و ناگهان نفسش در گلویش گیر کرد و به هن و هن افتاد و از حال رفت و ۱۱۵ واجب شد و همه در استرس بودند که عمه جان نطق فرمودند شوک زده شده که عمویم جمله همیشگی اش را تکرار کرد که ما خودمان سسخلیم و خاکمان هم سسخل خیر است که پدرم طبق معمول پند اخلاقی مودب بودن به عمو داد و راهی بیمارستان شد و حالا باز هم نگران که نکند این دفعه که اینجا جمع شدیم دوتا از ما کم بشود..</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 12:23:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارمندی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-buvax4go8wvx</link>
                <description>در ورودی یک نفر با طب سنج لیزری، ژست جنگ ستارگان گرفته بود و رفت و آمدها را زیر نظر داشت، طبت را میگرفت و با اشاره دستان دستکش پوشیده ش اجازه ورود میداد، راستش توی این چند هفته تا حالا یک مورد را هم ندیدم رد کند اما همچنان ژستش‌ مثل سربازان اسلحه به دستی که حکم مرگ و زندگی را امضا میکنند میماند ساختمان بلند قد سرتا پا سنگی که نفهمیدم چرا باید این همه راه بیایم حضوری فرمایشاتم را بگویم و نمیشود با اینترنت هندلی قراضه کارم را انجام دهم، وارد که شدم از سقفش تا پایین کلی راه بود و گردن کج کردم دیدم خیلی بلند است و به ارتفاع فکری و زندگی ما نمیخورد، طبق معمول همیشه زندگی‌ هم من در پایین ترین نقطه چسبیده به کف بودم، شاید دلیل خوابهای همیشگی پروازم کف خوابی ۲۴ ساعته در بیداریست که اینقدر طول کشیده که حرف که میزنم بوی کفش مردم میدهد این وامانده ی گشاد همیشه باز. بعد از نگهبان طب سنج به یک سه راهی میرسیدی که دست چپ و راستت طبقه اول بود و مستقیم میرفتی با پله ها به طبقه بالا هدایت میشدی‌ البته که من همیشه کارم با طبقه اول راه می‌افتاد و خیلی کم میشد کاری به کار بالا نشین ها داشته باشم اما ساختمان اینقدر بزرگ بود که میشد میز و صندلی ها را کنار گذاشت و فوتبال بازی کرد اما حیف که وقتی کارمند میشوی روحت را طاق زدی با حقوق مسخره ی سرماه که تا آخرای ماه هم بشود صدای جیغ زنت یادت میندازه که ته کشیده و یا باید قرض کنی یا اسنپ را نصب و من هنوز نفهمیدم این حقوق ثابت چه ارزشی دارد که حتی راه رفتنت را هم متر بزنند بابتش، وگرنه فکر کن چه کسی بدش می‌آید کارمندان کار را تعطیل کنند و بشینند باهم بازی کنند، یکدفعه کارمندان دو طبقه بایستند در کنار هم و با یک فوتبال یا مسابقه مچ اندازی سر جایگاههایشان بجنگند که تازه اگر اینجور شود اینهمه کارمند چاق هم در ادارات نمی‌بینیم و مشکل اضافه وزن هم حل میشود اما حیف که یک مشت دلقک همه جا را گرفته اند و من تفکراتم را باید فقط در خیالاتم در غیربهداشتی ترین سرویس منزل مرور کنم، البته شخصی هم که باهاش کار داشتم از همه بدتر بود، از بتن نرمی ساخته شده بود که فقط بتواند از روی تکلیف حرکاتی برای پاسخ انجام دهد نه بیشتر، مطمنم همان اول کار روحش را مایه مالانه با شندرغاز طاق زده و حتی نمیداند کجاست که شاید بعد ازبازنشستگی آنرا پس بگیرد و ببرد که برای همراهی نوه هایش خرج کند. هرچه بود امروز عروسک کوکی ما صدایش را هم میوت کرده بود و من از همان صدای نازک ته چایی ش هم محروم شده بودم... کارم که تمام شد سریعا خانه ارواح را ترک کردم و دعا دعا که نکند روزی کارمند جایی شوم که روحم را تا بازنشستگی بدزدند</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 14:06:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند ضلعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B6%D9%84%D8%B9%DB%8C-esdl7xnnmauw</link>
                <description>کاش میشد همیشه مثل ماشین تایپی باشم که پا در آورده و قدم‌ میزند و هرچی میبیند مینویسد و راه ارتباطی کل دنیایش همان کلید های تق تقی کیبوردش باشد که در حین اینکه از مد افتاده اند میتوانند هنوز هر چیزی را مکتوب کنند. شاید این یگانه آرزویی باشد که در آن انگار خودم خودم را بغل کرده ام و میفشارم و میتوانم خودم را حفظ کنم.بچه که بودیم با بکن نکن های بزرگترهایی که هنوز نمیدانم به صرف بزرگی شان چرا هر چرتی میگفتند باید میپذیرفتیم شکل گرفتیم و هر کسی را شکلی میدادند یکی مربعی، یکی مستطیل یکی لوزی یا حتی مثلث، ناز و ادا بردار هم نبود و نیست چرا که ما موجودی هستیم که با عقاید و ژنهای پیشینیان.از نظر من هر آدمی بعد از دوران کودکی یک شکلی دارد، یکی مربع میشود مثل بابام که همه چیزش منظم و در چهارچوب است و زاویه اش دقیقا ۹۰ درجه و حالم را بهم میزند اینقدر که برای هر چیزی قانونی نانوشته و نوشته دارد و یکی هم ۸ ضلعی ست مثل مادرم که خودش را وقف کرده میان ۴ بچه و داماد و عروس و دو نوه اش و هر کدام از اضلاعش را به یکی اختصاص داده که نکند کم بیاید برای هر کداممان و اینقدر شکلش با تعداد عوض شده که تمام وجودش شده درد از درون و هشت ضلعی منظمی از بیرون و یکی مثل محمدمان بیضی مسخره ایست که آخر نفهمیدم چی توی سرش میگذرد و از کودکی مثل من میدانستم شکست میخوریم گالیور فقط مخالفت میکرد و حالا فهمیدم آدمهای با کلاس بهش میگن آنارشیست اما از نظر من همان بیضی بدقواره همیشه نا امیدست که در تلاش شکل گرفتن ناکام مانده اینقدر این بچه را کتک میزدند، یکی هم مثل سمیه مان مستطیل است با طول زیاد و عرض کم که همیشه غرق در یک چیز‌میشود و هیچ چیزیش مثل ادم نرمال و میانه نیست و یک روز کارمند نمونه کشوریست که یادش رفته شیر بچه اش را بدهد و یک روز هم مادری که از سر کار بخاطر دخترش فرار کرده، یکی هم مثل ثمین میشودمنحنی ای که خودش هم نمیداند شکلش در اهرم فشار‌ خانواده به چه شکلی در امده و تنها کسی ست که هنوز امیدی به تغییر شکل دارد، اما من از اول دایره بودم، دایره ای پر از خیال و متنفر از اشکال هندسی بی سر و تهی خود ساخته ای که در فکر ما شکل جامعه عقب ماندهی دو زاریمان شکل درست هستند و دو ریال ارزش ندارد آدم خودش را بخاطرشان اذیت کند، پدرم، معلم، همسایه پروی سیبیلوی کچلی که نمیدانم چرا هر روز راپورتم را به بابام میداد هر روز توی سرم میزدند تا کم کم مستطیلی شوم رو به پیشرفت که بلاخره مدرک دانشگاهی بگیرم و جایی شغل پیدا کنم و در کمال بشوم مربعی منظم!اما از بچگی دایره بودنم را لاقل در درون خیالم نگه داشتم و گه گاه پاورچین پاورچین به سراغش میرفتم، حتی آن لحظه ای که پدر بعد از شکستن سر یونس با کمربند من را میزد و من در خیال اینکه اول اون سنگ زد و من فقط نشونه ام دقیق تر بود حق را به خودم میدادم یا وقتی بخاطر‌ ۵ گرفتن تاریخ که از لج معلمش درس نمیخواندم و بابام دو کوچه دنبالم میدوید هم سعی کردم شکلم از دست نرود و لاقل یک جایی درون خودم حفظش کنم اما خب هیچکدام از اینها بی هزینه نبود و امروز درست است در درون دایره هستم اما ناخوداگاه بعضی وقتها مربع میشوم و بعضی اوقات حتی تا چند ضلعی شدن هم میروم اما حالا ماشین تایپ شدن راه نجاتم شده که لاقل اینجا درون دکمه های این لعنتی با تق تق کیبورد در عالم خیالم هرچه میخواهم دایره باشم...</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 13:59:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحل آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-ixhcg6jatzsh</link>
                <description>اتفاق نامعلوم آرامش قسمت ساحلی جزیره را از بین برده بود، دسته دسته میگوها به آنجا می آمدند و بر تعداد آنها اضافه میشد، خسته و حتی زخمی و آسیب دیده از هجوم گوشت خوارها در مسیر به آنجا رسیده بودند و به امید آرامش صدفها را که تنها داشته هایشان از زندگی قبلی بود زمین میگذاشتند و به به میان صخره های مرجانی تو در توی نزدیک جزیره پناه میبرند، صفهای بلند از میگو ها راه افتاده بود و در میان صفها سر و صدا و بلوایی بپا بود و میگو ها سیبیل به سیبیل ایستاده بودند و بعضی هاشان بچه به کمر و بعضی ها به دنبال خانواده خود در صف میگشتند، عده ای از ساکنین صخره های مرجانی برای کمک به میگوهای تازه رسیده جمع شده بودند و بیمارها و مسن تر ها که سیبیل های بلند و سیاهی کمرشان از دور هم قابل تشخیص شده بود را از صفها جدا میکردند و به آنها رسیدگی میکردند.در بالای صفهای طولانی، ماهی ها به امید راهی برای حمله به میگوها میچرخیدند اما از ترس چنگال تیز شاه میگوهای که برای ایجاد ترس مدام چنگالهای خرده کننده شان را به هم میکوبیدند تا ماهی ها جرات نزدیک شدن به خود راه نمیدادند، روی زمین بین صخره ها هشت پایی که کاملا زیر شنها و خزه ها استتار کرده بود شاهد ماجرا بود و همه چیز را زیر نظر داشت، وقتی مطمن شد کسی او را نمیبیند با جستی سریع به سمت تاریکی های عمیق حرکت کرد.بچه میگویی که تازه داشت سیبیل هایش به زمین میرسید و پشت کمرش کمی سیاه شده بود در کنار مادر خسته و عصبانی خود حرکت میکرد، بچه میگو هر چند دقیقه یکبار میایستاد و با تعجب به اطراف نگاه میکرد، انگار اولین صخره هایی بود که در عمر خود میدید و ناگهان با فریاد مادرش به خودش می آمد و به دنبال مادر حرکت میکرد، در مسیر کمی بالاتر میان صخره ها ناگهان ایستاد، به نقطه ای خیره شده بود و چشمهای ورقلمبیده اش برق میزد، میگوی آبی رنگی را میدید که پاهای کشیده و مرتبش را به آرامی تکان میداد به طوری که  بچه میگو حس میکرد روی سن در حال خود نمایی و رقصیدن است، لکه های قرمز کمرش را به نمایش میگذاشت و نوک دماغ درازش را که سر بالا کرده بود را این طرف و آن طرف میکرد و با هر تکان سرش سیبیل های بلند بلوند شده اش تکان میخوردند...، غرق در تماشا بود که ناگهان با ضربه صدفی که مادرش توی سرش زد متوجه شد کجاست و دنبال مادرش به راه افتاد اما حسی در درونش زنده شده بود، هر چند قدم به پشت سرش نگاه میکرد تا حتی شده یک لحظه دیگر او را از دور تماشا کند.هشت پای سیاه که همه چیز را دیده بود به سرعت به سمت دریاداری حرکت کرد،دریاداری کشتی ای قدیمی غرق شده در نزدیک جزیره بود که حالا مدتها بود به حال خود رها شده بود و به ساختمانی برای دریاداری بدل شده بود. دو خرچنگ سینه پهن در پایین به عنوان نگهبان مسیر ورودی را به طور کاملا هماهنگ رژه میرفتند و هر 6 پایشان بدون اشتباه همزمان به زمین برخورد میکرد، هشت پا به آرامی و با کمی استرس نزدیک شد و با خنده در حالی که دوتا از پاهایش را به هم مالید و گفت سلام دوستان، خسته نباشید، یکی از خرچنگها که انگار او را میشناخت گفت به به جناب 8 پا، خیلی پا داری که دوباره اینجا شنا میکنی! چیه دوباره ؟ چی میخوای؟ دوباره میخوای کیو به صید بدی؟هشت پا دوپای دیگرش را بالا آورد و در حالی که 4 پای خود را به هم میمالید و میشد اضطراب را از لرزش پاهایش حس کرد گفت قربان چنگالتون بشم، برای دریادار خبر دارم، خبرهایی که اگر بشنون خیلی خوشحال میشن و حتما جلبک ماهیانه شما رو هم افزایش میدن خرچنگ از روی عصبانیت سیبیلهایش را تکانی داد و گفت دوباره میخوای برای خودت و ما دردسر درت کنی؟!! که بلا فاصله چشمش به بسته بندی زیبای جلبک ها در پاهای پشتی هشت پا افتاد و با کمی مکث گفت البته شاید این سری خبرهات به درد بخور باشن! همکار نگهبانش گفت، اما این همونیه که سری قبلی... که خرچنگ دیگر در حرفش پرید و گفت، خوبیت نداره که دوست کف دریا و عزیزمون بیشتر از این منتظر بمونه و راه رو برای هشت پا باز کرد. پشت در کابین دریادار یک ماهی بادکنکی با سرعت تمام در حال تایپ نامه ایی بود که با صدای هشت پا جیغش به هوا رفت و باد کرد و مثل یک تکه سنگ خشکش زد، هشت پا کمی تکان خورد و بالا و پایین شد و متوجه شد بادکنک ماهی توان حرکت ندارد خودش با پا در زد و با کسب اجازه وارد اتاق دریادار شد.دریادار که نهنگ سفیدی بود فریاد زد، مگهه نمیبینی جلسه داریم؟ که چشمش به هشت پا افتاد و قیافه اش بهم ریخت، داخل کابین جلسه ای بین اره ماهی، کوسه، پیرانا و لاک پشت پیر و خرچنگ و دریادار نهنگ در جریان بود، دریادار نهنگ با عصبانیت فریاد زد بادکنک ماهی احمق مگه نگفتم جلسه هستیم و نگاه تندی به هشت پا انداخت که ناگهان از پشت سر هشت پا عروس دریایی وارد شد و با دیدن هشت پا یک ثانیه ای برق دار شد و بلافاصله خود را کنترل کرد و با عشوهی ای که در بدن شل و ول و شفافش موج میزد گفت اوه ... جناب دریادار من نمیدونم این پا دراز چطوری وارد شده!!! دریادار نهنگ گفت حالا شما خودتون رو ناراحت نکنید حتما تقصیر اون بادکنک ماهیه و با عصبانیت به هشت پا گفت بهتره برای دلیل خوبی اومده باشی و گرنه بدمون نمیاد وسط بحث سنگین مشکلات غذایی یه وعده هشت پا هم داشته باشیم!هشت پا که این بار هشت تا پایش را به هم میمالید گفت قربان این دفعه خبر خوب و درستی دارم، از ساحل داره خیر میباره و این خبر میصرفه که یک خروار صدف بزرگ گوشتی بارم کنید! دریادار نهنگ کمی آرام شد و از روی کنجکاوی گفت خب بگو ببینم چی شده ولی اگر خبرت به درد نخور باشه ممکنه نتونی از در خارج بشی، هشت پا که موقعیت را مناسب دید شروع به حرکت بین افراد جلسه کرد و گفت، خب دوستان امروز در حالیکه کف دریا بودم و برای لقمه ای غذا استتار کرده بودم دیدم سیل عظیمی از میگوها دارن به صخره های مرجانی پناه میبرن، اونقدر زیاد بودن که میشد باهاشون تمام صدفهامون رو پر کنیم و دریاداری رو با پوستشون فرش کنیم، نمیدوم چه اتفاقی افتاده اما شاید تمام میگوهای دریاهای پایین هم اینجا اومدن! دریا دار نهنگ که نمیتونست جلوی خوشحالیش رو بگیره گفت دوستان، دوستان جا باز کنید تا جناب هشت پا بشینن...لاکپشت پیر که روی کمرش هر گونه خزه و جلبکی قابل رویت بود گفت خب مثل اینکه دعاهای ساحلم جواب داده و از این بابت شکرگذارم و لبخند شیرینی رو لبش نشست، پیرانا که چشمهای درشت و از حدقه در آمده اش از خوشحالی بازتر هم شده بود و دهان گشادش آب افتاده بود گفت اگر اینجور باشد به جز مصرف داخلی میتوانیم در زمینه صادرات هم سرمایه گذاری کنیم، اره ماهی گفت و البته بعد از مدتها میتوانیم بدون نگرانی سر کنیم، خرچنگ اما بر خلاف همه ساکت بود و بی احساس، دریادار نهنگ نگاهی به خرچنگ کرد و گفت خرچنگ خان نظر شما چیست؟! گفت من برخلاف شما نگرانم، چه اتفاقی افتاده که میگو ها به اینجا پناه آورده ند؟! ممکنه جای دیگه اتفاق وحشتناکی افتاده باشه که ما ازش بیخبریم!دریادارنهنگ خنده ای سر داد و گفت جناب خرچنگ شما هم که همیشه قسمت بد ماجرا رو میبینید و با حالتی مضحک گفت دعاهای ساحلانه ی جناب لاکپشت جواب داده، شما چرا نگرانید!!!؟ و یک چشمکی به اره ماهی زد و دم به دم زدند و خندیدند.دریادار نهنگ گفت خب دوستان امروز به خاطر خبر خوش جشن خواهیم داشت و باله هایش را به هم زد و گفت عروس دریایی! عروس دریایی... عروس دریایی دوباره با عشوه وارد شد و دریادار گفت عروس جان امروز جشن داریم و لطفا چندتا از دوستای شفاف و شل و ولت رو دعوت کن...اره ماهی خندید و گفت البته به شرطی که دوباره جناب لاک پشت دوباره فیلمشون پخش نشه!!! و قاه قاه همگی خندیدند، لاکپشت پیر که عصبانی شده بود رو به اره ماهی گفت بهتر از این است که دماغه ی درازم در جایی گیر کند، دریادار که متوجه تند شدن بحث شد گفت دوستان تا عروس دریایی ها بیایند بهتر است با هشت پای عزیزمان به دیدار صخره مرجانی برویم...</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 00:44:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و جمعیت امام علی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C-dzwk3vsgwkat</link>
                <description>بارداری یا بار داری؟قسمت قبلی از شناسایی و چیزهایی که داشتم تازه تجربشون میکردم گفتم، از بمباران افکارم و فکرهایی که داشتم و...چشم باز کردم دوباره توی محل بودم نمیدونم چی منو به اینجا میکشید اما حس یک کشف جدید یا شایدم حس دلسوزی یا خیرخواهی یا هرچیزی بشه اسمشو گذاشت منو برده بود تو دل هر روزه رفتن به مندلی،هرخونه که میزدیم و وارد میشدیم یه پتک توی سرم بود، بچه های قد و نیم قدی که میدیدم، یخچالهای خالی، خانه های جهنمی غرق در گرما و چیزایی که تا 29 سالگی نه دیده بودم و نه شنیده بودم نه اصلا فکر میکردم لمسشون اینقدر برام عجیب باشه، از این همه اعتیاد، فقر، از دستهای خالی و...رفتیم خونه ی علی و صداش کردیم، اونجا با دایی هاش صحبت کردیم و از شرایط محله برامون گفتن و تازه فهمیدیم که پدر خود علی هم زندانه و دایی هاش سرپرستیشون رو به عهده گرفتن و خودش و برادر کوچیکترش و مادرش یا دایی هاش زندگی میکنن و دنیای علی هم دست کمی از خونه هایی که میرفتیم نداشت، برام خیلی جالب بود که این بچه خونه خودشون پر از درده ولی  هیچی به ما نگفته بود، علی جلوتر از ما میرفت طبق معمول یه لبخند الکی داشت، دستهاشو باز کرده بود و سینه اش رو داده بود و به همه حتی  شده الکی سلام میکرد و هر حیوونی که میدید با سنگ میوفتاد دنبالش و وسط راه تعقیب و گریز یاد ما میوفتاد و برمیگشت سمت ما، با فهم خودم که یاد سوالات مسخره ی مدرسه افتادم و گفتم میگم علی دوست داری بزرگ شدی چیکاره بشی؟ یه نگاه بهم کرد، گفت من!!! بزرگ شدم یه موتور بخرم، دور موهامو سفید سفید کنم، یه سچین(چاقو) به کمرم و برم خیابون لشکر آباد تک چرخ بزنم! و خندید و دوباره حرکت کرد، یه لحظه مونده بودم که چی میگه! مگه همه بچه ها نمیخوان دکتر مهندس بشن این آرزو رو از کجاش در آورد دیگه؟! که یه دفعه برگشت گفت مثل اسماعیل برقی! میخواستم سر صحبت رو باز کنم که گفت بیاین اینجا رسیدیم، اینجایی که میریم حرف نزنید و هیچی نگین! بردمون به یه بیابون بزرگ، جایی که آخرین خونه ها ساخته شده بودن، راستش تازه فهمیده بودیم که اینجا زمین مجانیه و با حداقل امکانات بدون مجوز و سند ساخت و ساز میکنن و برای همینه از امکانات محرومن، راجع به دلایل مهاجرتشون به اینجا بعدا صحبت میکنم که خودش یه مثنوی هفتاد منه و توی سیل 98 تمامی دلایل رو لمس کردم.یه بیابون بود که توش چندتا خونه ی نامنظم ساخته شده بود و علی مارو صاف برد سمت یه خرابه، گفتم علی اینجا کجاست خندید گفت میخوایم بریم پیش مرضیه!!! شاخام در اومد گفتم کی؟!! گفت مرضیه... خرابه رو نگاه کردم، شک داشتم کسی اینجا باشه ولی قدمهای مطمن علی منو کشوند دنبال خودش و مطمن شدم حتما یکی هست که بچه داره میره اونجا دیگهچند قدم قبل از ورودی  ایستاد و داد زد و به عربی گفت آهای مهدی اینجایی؟! که مرد دراز فوق العاده لاغر که صورتش زیر نور همیشگی آفتاب از سوختگی گذشته بود و سیاه شده و از چند متری بوی بدش رو میشد حس کرد و لباسی کهنه و پاره ای که شاید توی همون خرابه ها پیداشون کرده بود به تن داشت، ابروهاشو در هم کشیده بود و مستقیم با اخم نگاه علی کرد، توی نگاهش یه عصبانیت شدیدی رو میشد حس کرد، راستش یکم ترسیده بودم نه از اینکه برام اتفاقی بیوفته از اینکه حس میکردم خیلی تو حال خودش نیست، به عربی با علی حرف زد و رفتیم داخل، البته هنوز نمیدونم بیرون و داخل اونجا چه فرقی داشت.یه پتوی کهنه ی بزرگ کثیف که خیلی جاهاش سوخته بود و یک طرفش روی یک بند کشیده شده بود و یک طرفش هم به دیوار نیمه ساخته چسبیده بود، زیر سایه اش یک پتوی دیگه پهن بود، کل دیوارها سیاه بودن و رد آتیش روشون مونده بود و کلی زباله دور و اطراف بود و هیچ چیزی که برای من تعریف زندگی رو داشته باشه دیده نمیشد، یک زن لاغر سیاه که دندون های زرد نصفه و نیمه اش توی ذوق میزد با دستهای سیاه و لاغری که حتی نگاه بهشون حس بدی هم داد بیرون اومد و خیلی محترمانه و گرم سلام کرد، لباس هاش اینقدر کثیف بود که  به خودم گفتم این بچه چرا مارو آورده اینجا اونم با یه دختر، زن تعارفمون کرد راستش از لهجه فوق العاده فارسیش که تازه ته لهجه تهرانی هم داشت خیلی تعجب کردم آخه اونجا خیلی ها فارسی رو متوجه نمیشدن بعد اینجا توی این دخمه این زن اینقدر خوب فارسی حرف میزنه! چیزی برای نشستن نبود و مهدی رفت پشت پتو یک نصفه رختخواب ابری درب و داغون که پر از اشغال بود رو برداشت چندتا تکونش داد و اندازه یه کوه ازش اشغال و گرد و خاک بلند شو پهن کرد که راحت بشینیم، مونده بودم، بشینم، نشینم که گفتم هرچه باداباد و نشستیم و قیافه ی فاطمه دیدنی بود که بنده خدا هم روش نمیشد چیزی بگه هم دلش نمیومد بشینه، همین که نشستیم دیدم دو نفر دیگه زیر همون یه ذره پتو دارن با پایپ شیشه میزنن دوتا مرد جوان که چهره هاشون عین مهدی و مرضیه خیلی وقت بود رنگ حمام ندیده بود و بدون توجه به ما کارشون رو میکردنمرضیه نسشت روی یک سنگ جلوی ما خیلی شیرین و قوی شروع کرد به صحبت و انگار نه انگار تمام زندگیش یک پتوی سوخته ی کهنه اس و یه جوری قمپز در میکرد که بیا و ببین، از زندگیش گفت از اینکه دوره های پرستاری در تهران گذرونده بود و زندگی خوبی داشت و اعتیاد اون رو به اینجا کشیده و از اینکه مردم محل همین پتوی به قول خودش خونه رو چندبار آتیش زدن و الان 7 ماهه که بارداره! اینو که شنیدم وا رفتم، یه نگاه به قیافه ی سوخته ی لاغر مرضیه میکردم یک نگاه به شکمش که انگار نه انگار بچه ای توش هست، هی به خودم میگفتم اشتباه میکنی بابا اصلا شدنی نیست توی این اوضاع، انتظار هرچیزی رو داشتم جز این! خدایا این زن، با این وضعیت اونم اینجا، آخه چجوری این بچه رو تا الان رسونده؟! اونم ماه هفتم! توی این گرما، نه آب نه دستشویی نه حتی یک سقف نصف و نیمه اونم با ظاهری که اعتیادش از دور داد میزد، راستش دروغ چرا از اونهایی بود که اگر قبل از جمعیت امام علی دیده بودمش راهمو کج میکردم و میگفتم یه وقت نرم سمتش مریض میشم(خجالت آوره خودمم میدونم ولی ندیده بودم و اینکه من بچه سوسول بالا شهری به حساب میومدم) فاطمه که یکمی انگار از پزشکی سر در میورد از شرایط بچه پرسید که جوابش مشخصا این بود که اصلا مرضیه تا حالا نه دکتر رفته و نه حتی میدونه وضعیتش چطوره و... همینجور که حرف میزدیم مهدی هم به اون دو نفر اضافه شد و دود پشت دود که یه دفعه مرضیه سرشون جیغ کشید که برای من نذاشتین خودتون میدونید با اون وضع و اوضاعش همه ازش حساب میبردن، شدت آفتاب توی سرم داشت دیوانه ام میکرد و گرما و کثیفی هم به احساس گرما اضاف شده بود و دوست داشتم از اونجا فرار کنم، سعی میکردم دست به چیزی نزنم، یه دفعه مهدی  سرشو آورد بالا و متوجه شد من خیس عرقم، دلش سوخت بلند یه ظرف! ظرف که چه عرض کنم یه کاشه فلزی زنگ زده ی کثیفی که مطمنم همسن و سال بابا بزرگم بود رو با لباسش پاک کرد و از بشکه آب که درست زیر آفتاب بود برام یه لیوان آب آورد، هیچ وقت اون لیوان آب و نگاههای دلهره آور فاطمه رو فراموش نمیکنم که با چشماش داد میزد نخور اون آبو، نخور ولی نمیشد دست رد زد به میزبانی که تمام داراییش رو تقدیمم کرده بود، با ترس و لرز آب رو خوردم و... حس میکردم ذره ذره وجودم شده مریضی، بلند شدیم و خدافظی کردیم و به محض دور شدن فاطمه شروع کرد به داد و بیداد که چرا خوردی مگه عقل نداری و... منم دیگه خورده بود و فایده ای نداشت که یه دفعه گفتم، ااا من که روزه بودم! چرا آب خوردم؟!!توی خونه خواهرم که چند ماهی بخاطر بارداریش خونمون بود نشسته بود و مادرم داشت برای افطار غذا درست میکرد، هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید، اون همه ادعا تبخیر شده بود و از من چیزی نمونده بود جز یه آدم گیج پر از سئوال که جواب هم براشون نداشتم، مرضیه چی میخوره؟ اون بچه الان اصلا سالمه؟ بچه چی میشه؟ به دنیا میاد که به کجا برسه اصلا؟ اصلا زندگی اونجا چجوریه؟!! توی فکر بودم که موبایلم زنگ خورد، همون دختر تپل موفرفری ای بود که روز اول مارو با جمعیت آشنا کرده بود، از یه زوج جدید گفت و یکی دو نفر دیگه که بهمون اضافه شده بودن و یه جلسه برای هماهنگی که بینمون ترتیب داده و از این به بعد قراره باهم کار کنیم، دفعه دیگه از آشنایی با آدمهای جدید و اتفاقات عجیبی که افتاد میگم #جمعیت_امام_علی #انکار_هزاران_کودک #شارمین_میمندی_نژاد</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 03:35:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و جمعیت امام علی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C-swbfjgbwjaxf</link>
                <description>شکر یا کفرقسمت قبلی نوشتم که کاملا اتفاقی و بر اثر گم شدن به محله ی مندلی رسیدیم و اونجا با علی آشنا شدیم و شروع به گشتن توی محله کردیم و...آفتاب وسط آسمون بود و اینقدر تیز بود که انگار ذره بین جلوش گرفته بودن، علی جلو رفت، ایستاد یک سمت در و محکم شروع به در زدن کرد، اینقدر در رو محکم زد که ابروهام بالا پریدن و سریع گفتم آروم ، زشته بابا... یه نگاهیم کرد و با لهجه عربیش گفت خو زنگ دارن؟!! یا از در برم بالا؟ منم خندیدم نه تو درست میگی ولی یکم یواش تر، صدای خیلی آروم زنی اومد که به عربی میگفت کیه؟ کیه؟ و علی به عربی بهش چیزی گفت و لای در رو در حد یک چشم که نگاه کنه باز کرد و خواهش کرد که بریم داخل، وارد خونه که شدیم، البته خونه که چه عرض کنم یک حیاط چند متری قدر پارک یه موتور که کفش هم لوله سفید اومده بود و تا شیر دستشویی که تنها شیر خونه بود کشیده شده بود و دیوارهای حیاط که از آجرهای قدیمی و مخلوط نیمه شکسته و سالم و سیمان بد شکلی که حتی بند کشی هم نشده بود و مشخص بود کار یه آدم نابلد بوده و یک اتاق که یه یخچال کهنه و یه فرش خیلی قدیمی و کثیف توش بود و دیوارهایی که پوسترهایی از حضرت ابوالفضل و امام حسین و امام و رهبری بجای تابلو روی دیوار خودنمایی میکرد و از شدت کثیفی حتی نمیتونستی بهشون تکیه بدی و یه دبه ی بزرگ سفید پر از آب گوشه اتاق بود و ته سیگارها و وسایل بهم ریخته گوشه کنار توی چشم میومدن، این دومین خونه ای بود که تو اهواز واردش میشدم و کولر نداشت و تازه داشتم اولی رو هضم میکردم که با دومی مواجه شدم، یه پنکه تنها وسیله ی خنک کننده بود که از شدت گرما اونم خیلی جون نداشت.نشستیم و فاطمه در حالیکه با لخند زن رو نگاه میکرد و احوال پرسی میکرد یک لحظه که زن روش رو برگردوند با چشم و ابرو اشاره به پیک نیک گوشه اتاق کرد که روش چندتا سیخ بود منم عین خنگ ها زل زدم بهشون و زن با نگاه من رنگش کمی سرخ شد و سرش رو پایین انداخت، تنها با یه بچه ی 2 یا 3 ساله بود که ازش جدا نمیشد و آروم و با تعجب مارو نگاه میکرد و من سعی میکردم با لبخند توجهش رو جلب کنم و هرچی بیشتر ادا در میوردم اون نگاهش بی احساس تر میشد و حسم میگفت با خودش میگه این دیوانه ای که نه به زبون مادریش حرف میزنه و نه ظاهر مسخره اش میخوره مال اینجا باشه چرا قیافه اش رو اینجوری میکنه ، از اونجایی که یک خانم تنها بود و نمیشد من باهاش خیلی صحبت کنم فاطمه باهاش حرف میزد و صدای حرفهای آهسته شون رو فقط میشنیدم، چند دقیقه که گذشت تحمل گرما داشت برام سخت میشد، تمام لباسهام خیس شده بودن و حس میکردم داره ازم آب میچکه اما همش نگاه میکردم که این بچه و مادرش چطوری این هوا و گرما رو تحمل میکنن!؟ به خودم گفتم شاید یه قلوپ آب یکم حالمو بهتر کنه، یاد حرفهای اون دو تا دوستمون افتادم که میگفتن خیلی صمیمانه اجازه بگیرید و خودتون برید سر یخچال آب بخورید، منم جو گرفتم و بلند شدم اجازه گرفتم و در یخچال رو باز کرد و توی یخچال جز یه پیاز یه پارچ آب و چندتا نون هیچی پیدا نمیشد! خشک شدم در یخچال، نمیدونم به یخچال خالی عادت نداشتم یا به این حس خجالت از جسارتم اما خالی بودن یخچال عین پتک خورد توی سرم...دوباره برگشتم و نشستم و دیگه نمیتونستم تحمل کنم و یک دکمه ام رو باز کردم، زن داشت صحبت میکرد، از اعتیاد و بیکاری شوهرش گفت و سختی های زندگی با یک بچه 2 ساله بدون کولر، بدون حمام و حتی بدون هیچ امیدی از بهتر شدن اوضاع و اینکه عقلش نمیرسید باید چیکار کنه و کجا بره...از خونه که زدیم بیرون زیر آفتاب داغی که حتی نورش چشم رو آزار میداد یه نفس عمیق کشیدم و حس میکردم از توی تنور خارج شدم و گرمای ظهر اهواز برام قابل تحملتر بود تا محیط کوچیک اون اتاق و حسی که داشت، راستی اون بچه چجوری تحمل میکرد؟! اینقدر گرم شده بود که کسی توی خیابون نبود دیگه و صدای خرد شدن سنگ های خاکی زیر پامون رو میشد بشنوی، علی بازم جلو افتاد، برگشت یه نگاه کرد و با تمسخر گفت هه... گرمت شد؟! و خنده ی تحقیر آمیزی کرد و به راه ادامه داد، چندین خونه دیگه رفتیم هر خونه کلی اتفاق و مسئله جدید برام داشت که قسمتهای بعدی براتون میگم. دم افطار در حالیکه انگار از جنگ برگشته بودم خونه و عین سربازها که ذهنشون توی سنگرهاشون میمونه و عزیزاشون رو از دست میدن منم ذهنم اونجا مونده بود و باورها و عادتهام بمبارون شده بود، از زنگ در خونه تا قالی تا دیوارها تا رنگ داشتن دیوار تا حس نرمی فرش زیر پام، همه چیز برام تازگی داشت و اینقدر نادون بودم که خدارو بابت اینکه من مثل اونها در نداری نیستم شکر میکردم.اما موقع اذان با وجود خستگی  میلی به غذا نداشتم،به علی فکر میکردم به بچه هایی که دیدم، به گرمای آفتاب و اون بچه ی 2 ساله در حال آب پز شدن و خودم که چقدر با این مسائل غریبه بودم و هر چی خونده بودم و دیده بودم زیر او آفتاب داغ داشت بخار میشد..#جمعیت_امام_علی #انکاران_هزاران_کودک #شارمین_میمندی_نژاد</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 18:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و جمعیت امام علی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C-hsy7qfwljhrw</link>
                <description>گم شدن یا پیدا شدنقسمت قبلی از حضور در اولین خانه برای شناسایی و فشار گرمای هوا به اضافه روزه بهمون رو گفتم و حالا داشتیم سمت خیابان اصلی حرکت میکردیم، فاطمه دختر چادر چشم رنگی ای و عینکی که خیلی هم با کلمات سنگینی باهام همکلام میشد سئوالی رو پرسید که سئوال منم بود اما روم نشده بود به زبون بیارم، گفت آقای خطیبی به نظرتون منطقیه توی این همه مشکل اینا رفتن ماهواره خریدن؟!! خب بفروشنش یک کولر بخرن! راستش تو فکر منم بود و با قیافه حق به جانب گفتم آره منم تعجب میکنم، اصلا نمیترسن که بگیرشون؟! راستش الان که دارم اینو مینویسم میفهمم اونموقع زندگی انسانهایی که هیچی ازشون نمیدونم رو به قضاوت نشستم، کنار خیابون اصلی تاکسی گرفتیم و حرکت به سمت خونه...موقع افطار تمام مدت تو فکر گرمایی بودم که توی اون خونه حس کردم و زندگی بدون کولر تو اهواز، اون نور کم، اون دیوارهایی گچی که هیچ ردی از سفیدی گچ روشون باقی نمونده بود، زندگی پشت سه چرخه و نداشتن شناسنامه، دنیای جدیدی دیده بودم، آدمهای جدید، زندگیهای متفاوت، برام عین داستانها بود، سعی میکردم خودمو سرگرم کنم اما همش فکر میکردم چطور با این شرایط کنار بیان؟ البته این فکرم هم بعدا میگم که چقدر مسخره بوده و سئوال اصلی که بعدا بهش رسیدم چیز دیگه ای بود.فردا قرار بود ادامه شناسایی رو انجام بدیم، یکی از دخترها پیام داد که نمیتونم بیام و من موندم و فاطمه، قرار بود بریم پیش ابوسعید و سعید پسر بدون شناسنامه رو ببینیم. دوباره سوار اتوبوس شدیم و به خیابون بزرگی که توش کارگاه زباله بود رسیدیم، فکر میکردم قراره یه آدمی رو ببینم که یه قسمت از زندگی رو نداره، شناسنامه! همش فکر میکردم که این داستان یکم عجیبه و نمیتونستم بفهمم بدون شناسنامه بودن یعنی چی؟ چطور میشه زندگی کرد؟ چرا پدر مادرش براش شناسنامه نمیگیرن؟! اصلا من شناسنامه نداشتم میخواستم چیکار کنم؟ توی این فکرا بودم که رسیدیم و ابوسعید پسر لاغری که توی اون کوه زباله داشت یه گونی رو پر میکرد رو به عربی صدا کرد، حدود 12 سالش بود با یه پیراهن تیم بارسلونا و شلواری که از شدت کثیفی قهوه ای شده بود، اومد دست بده و سلام کنه یه لحظه مکث کرد انگار شک داشت و سرشو انداخت پایین گفت ببخشید دستم کثیفه و نمیتونم دست بدم، برام دیدن این پسر کشف یه دنیای جدید بود اینقدر دوست داشتم بشونمش و همینجوری ازش سوالاتی که توی سرم رژه میره رو بپرسم که حد نداشت اما نمیشد و درست هم نبود، حال و احوال معمول سئوالات تکراری و پوچ خوبی و چه خبر و چکار میکنی بینمون رد و بدل شد و رفتیم دوباره روی همون موکتی که رختخواب سعید و باباش بودو و سعید برامون از زندگیشون گفت، از مادری که سعید با دردهاش درد میکشید و با هر روزی که میگذشت سعید بیشتر حرص میخورد از اینکه نمیتونه براش کاری کنه تا آرزوی داشتن یک سقف بی منت و یک حمام و خواب راحت، کلاس ششم رو گذرونده بود اما چون مدرکی نداشت نمیتونست جایی رو پیدا کنه که برای کلاس بعدی بپذیرنش و نمیدونست باید از این بابت چیکار کنه ماهم که خبری از بچه ی بی شناسنامه و شرایط نداشتیم خیلی راحت گفتیم ما پیگیری میکنیم و کمک اصلا مگه میشه بچه ای مدرسه نره حتما یه راهی پیدا میکنیم غافل از اینکه هم میشه هم زیاد هست از این سعید ها.بعد از صحبت با سعید و حرفهایی که کلی فکرمون رو مشغول کرده بود خیلی بی هدف شروع به پیاده روی کردیم و حرف و حرف از شرایطی که اولین بار یه نفر رو توش دیده بودیم و برامون قابل درک نبود و سعی میکردیم قضیه رو به ذهن کوچیک و بسته ی خودمون تقلیل بدیم، مغزمون چنان درگیر بود که یادمون رفته بود کجا باید بریم و کجا هستیم و بعد از کلی پیاده روی توی گرمای مرداد اهواز که میشه روی آسفالت تخم مرغ سرخ کرد چشم باز کردیم دیدیم کنار جاده ی اهواز به خرمشهریم، یک خیابون بزرگ و پهن و پر تردد که ترافیک ماشین کوچیک و بزرگ اجازه رد شدن راحت نمیداد، دو طرف جاده هم مغازه مصالح فروشی و جلوشون وانت های فروش میوه و دستفروشی های مختلف، رفتیم سمت مقابل یه چهار راه کوچیک بود با یه چراغ قرمز که دورتا دورش پر بود از بساط دست فروشی، از مرغ زنده ی توی قفس بگیر تا فروش ماهی که تا حالا ندیده بودیم کنار خیابون انجام بشه، فاطمه گفت بریم ببینیم این خیابون چطوره و وارد شدیم، هر چی بیشتر جلو میرفتیم انگار داشتیم از زندگی شهری فاصله میگیریم، راستش از شدت گرما آرزو میکردم زودتر چندتا شناسایی انجام بدیم و مثل یک کارمندی که تایم کاریش تمام شده برگردیم بریم، اما فاطمه خیلی محکم ادامه میداد و منم نمیشد کم بیارم و این رگ خوزستانی اصلا براش افت داشت کم بیاره، رسیدیم به جایی که دیگه خیابون جدول نداشت و یکم جلوتر آسفالتی هم وجود نداشت فاطمه گفت بریم از مغازه دار بپرسیم ببیم شرایط چجوریه، سلام و احوال کردیم و خیلی سریع رفتیم سر اصل مطلب، مغازه دار هم از اوضاع بد منطقه برامون گفت و مشکلاتی که تا ندیدیه بودیمشون نمیتونستیم باورشون کنیم، حین صحبت بودیم که یه دفعه یه پسر نوجوون قد کوتاه اومد داخل به عربی با مغازه دار صحبت کرد و مغازه دار هم به زبون عربی چیزی راجع ما بهش گفت، پسر با لهجه عربی سلام کرد و گفت اومدین برای کمک؟ من همه جا رو میشناسم بیاین نشونتون میدم.جلوتر از ما شروع به راه رفتن کرد، متراش هاش(دمپایی عربی) براش بزرگ بود و پاهاش رو روی زمین میکشید و حین راه رفتن سینه شو داده بود جلو و دستهاشو باز کرده بود، به نظرم خیلی بامزه میمومد اسمش علی بود، کل محله رو میشناخت و همه جا رو بلد بود، هر چیزی میپرسیدیم حتی اگر نمیدونست یه جوابی براش سر هم میکرد، ما هنوز نمیدونستیم کجاییم و گفت به اینجا میگیم &quot;مندلی&quot; منم با تعجب تمام اسم رو چندباری تکرار کردم که یادم بمونه، مندلی مندلی مندلی...وارد خیابون فرعی کنار مسجد شدیم، دیگه خبری از آسفالت نبود، انگار وارد یک شهر یا شایدم کشور دیگه ای شده بودیم، مثل فیلمها بود یه سری جوب پر از فاضلاب دو طرف خیابون بود و روش جلبک بسته بود و توی کل محله ادامه داشتن، خونه هایی که مردم با مصالح شخصی و بدون هیچ استانداردی ساخته بودن، نمای همه خونه ها بدون هیچ تزیین اضافه ای با آجرهای زمخت و سیمان پوشیده شده بود و حتی درها رنگی نداشتن جز ضد زنگ، هر گوشه و کنار یه تل زباله بود و بین هر چندتا خونه یه فضای خالی پر از اشغال دیده میشد و بچه هایی که بی توجه به همه چیز بینشون بازی میکردن و بالا و پایین میدویدن و پر از سگ های ولگردی بود که با دیدن هر آدمی انگار جن دیده بودند و پا به فرار میذاشتن، بعضی از بچه ها یکم پایینتر توی اوج گرما داشتن پا برهنه فوتبال بازی میکردن، روی زمین یه سری لوله باریک سفید رنگ بود که توی کل خیابون امتداد داشتن، سرو تهشون معلوم نبود و همه جا بودن که بعدا فهمیدم لوله آب هستن که مردم از لوله اصلی برای خودشون کشیدن، کف خیابون حدود یک متری از خونه ها پایینتر بود و اینقدر رد ماشین و موتور کف خیابون بود که یک تیکه صاف نداشت و حتی موقع راه رفتن هم ممکن بود پات پیچ بخوره، خیابونها و زباله ها و خونه ها رو با تعجب نگاه میکردیم و هر چند دقیقه ای یکبار منو فاطمه با تعجب نگاهمون بهم گره میخورد، با خودم فکر میکردم همچین جایی چجور وجود داره؟ اینجا چرا اینجوریه؟! این مردم چرا اینجان؟! یعنی حتی آب هم لوله کشی نیست؟! هر چی بود اصلا تا اون لحظه تصور وجود همچین مکانی از شهرم در ذهن و باورم نمیگنجید، علی گفت اینجا با هیچ کس جز من حرف نمیزنید و نگین برای چی اومدید، مستقیم رفت و در یک خانه یی که اینقدر درش کوچیک بود حتی یک آدم به سختی ازش رد میشد ...#جمعیت_امام_علی #انکار_هزاران_کودک #شارمین_میمندی_نژاد</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 08:51:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و جمعیت امام علی(ع)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B9-jiovs7c6zdya</link>
                <description>اولین تجربهقسمت قبل گفتم که به طرز مسخره ای رفتیم برای شناسایی و رسیدیم خدمت ابوسعید...حین صحبتهاش از سختی های زندگی و خانه و زندگی از دست رفته اش حرف زد و بیماری همسرش که دیابت و رماتیسم همزمان توان حرکت را از او گرفته و برای کارهای شخصیش هم نیاز به کمک دارد، خیلی عجیب بود نه میشناختیمش نه ما رو میشناخت اما با اولین حرف سر درد دلش باز شد انگار منتظر گوشی برای شنیدن بود که  مشکلات و حرفهاش رو با یکی شریک بشه یا شایدم بنده خدا فقط میخواست سبک بشه، از بی شناسنامه بودن پسرش گفت و اینکه یک مدیر مدرسه پذیرفتتش اما نمیتونن بهش مدرکی بدن و نمیدونه باید چیکار کنه. خیلی با افتخار راجع به پسرش صحبت میکرد و اسمشو که میورد غرق در رویا میشد و چشمهاش برق میزد، گفت زن و پسرش رفتن برای حمام رفتن خونه یکی از فامیلها که همین اطراف زندگی میکنه و شب دوباره برمیگردن، اشاره به موکت زیر پامون کرد و گفت این موکت هم رختخواب من و پسرمه و زنم هم پشت سه چرخه دراز میکشه اولین بارم بود، حتی فکر نکردم توی سرما و گرما چیکار میکنن و اینکه چطور میشه 2 نفری روی موکت 3 متری نازک کف خیابون میشه خوابید که فاطمه پرید گفت پس وسط بارون یا گرما چه میکنید، یه خنده تلخی کرد و  گفت این سقف مسجد مثل سایبون تا پیاده رو اومده و زیرش میشه خوابید...نمیدونستم چی باید میگفتم یا چی نمیگفتم، اولین بار بود میدیدم یک انسانی با زن و بچه کنار خیابون میخوابه و کل زندگیش یه سه چرخه اس، هست و نیستش به اندازه یک ماه پول تو جیبی بچه های بالا شهری نمیشد، دوست داشتم برم زودتر از اونجا، برم و راه برم و فقط فکر کنم، فکر کنم تا بتونم چیزی که دیدم و با تمام وجودم لمس کردم رو بتونم درک کنم، شماره اش رو گرفتیم و زدیم بیرون و قرار گذاشتیم واسه فردا پس فردا که پسرشم ببینیم، نمیتونستم حرف بزنم کلمات نمیتونست کمکم کنه حسم رو بیان کنم، خدایا این زندگی یعنی چی؟ چطور یک نفر میتونه اینجور زندگی کنه؟ راستش هنوز به چرا نرسیده بودم با کمک مغازه دار به یک آدرس دیگه رفتیم راستش وسط ظهر بود و کسی توی خیابونا پیدا نمیشد.اینو نگفتم که اوج تابستون بود، فکر میکنم مرداد ماه بود دیگه خودتون حساب کنید  زبان روزه و گرمای مرداد اهواز چه ترکیبی میتونه برام ساخته باشه از گرمای اهواز اینو بگم که علامت پلاستیکی بالای تاکسی ها در اهواز از شدت گرما تغییر شکل میده و حالت آب شده پیدا میکنه و این جذابیت و گرمای وحشتناک مختص خود ما اهوازی هاست و اجازه بدید این یکی مال خودمون بمونه.رسیدیم به آدرس، بین دوتا خونه یه در فلزی کوچک زنگ زده بود که پایینش به قدری خورده شده بود که میشد را رفتن اهالی خونه و پاهاشون رو دید، اینقدر در زنگ زده بود که ترسیدم محکم در بزنم از جا در بیاد، صدای ضعیف مردی اومد که میشد سایه اش رو دید و خرش و خرش کشیدن دمپاییش رو زمین نزدیک میشد، در رو که باز کرد چهره اش به قدری کثیف و نامرتب و خسته بود که چشمهاشو با زور بالا بردن ابروهاش باز نگه داشته بود و اگر رنگ مشکی موهاش نبود فکر میکردم 60 یا 70 سالی داره، سلام کردیم و شروع به صحبت کردیم و گفتیم ما یه سری دانشجو هستیم که داریم تحقیق راجع به وضع معیشتی مردم انجام میدیم و خیلی راحت اجازه ورود ما به خونش رو داد و گفت ببخشید یکم نا مرتبه ولی بفرمایید!!! مثل علامت سوال شدم که چجوری اینقدر راحت راهمون داد؟!! 3 تا غریبه که مشخص نیست از کجا هستن! اگر من بودم راهش که نمیدادم هیچ از پشت در میدیدم نمیشناسم حتی در رو هم باز نمیکردم بعد این مارو بدون هیچ شناختی راه داد توی خونه اش، دوباره به سوالاتم اضافه شده بود که یاد جلسه دیروز افتادم که برامون صحبت کرده بودن و ساعتها بحث کردیم که چجور وارد خونه آدمی که نمیشناسیمش بشیم و ما میگفتیم غیر ممکنه و راهمون نمیدن و اونا بهمون میگفتن وقتی در خانه آدمهایی میری که مشکل دارن خیلی راحت در رو باز میکنن و میپذیرنت و بنده های خدا اینقدر مشکل دارن که سریع در رو به روی تو باز میکنن و بعدشم سفره دلشون رو و حالا این اتفاق رو واقعا داشتم لمس میکردم!یک حیاط کوچیک بود که فقط دو تا چیز توش به چشم میومد، یکی دیش ماهواره که برام عجیب بود حتی قایمش نکردن و یکی دیگه هم زباله، کوه زباله ای که نمیتونستم بپرسم توی حیات خونه برای چی زباله هست، کل خونه همون یک حیاط بود و یک اتاق شاید 9 یا 12 متری، داخل که شدیم یک زن جوان جلوی پامون بلند شد و با کمال محبت و احترام فاطمه و نیلوفر رو در آغوش گرفت و خوش آمد گفت، کل وسایل خونه توی همین اتاق جمع شده بود، یک کمد چوبی قدیمی بلند گوشه اتاق بود و کنارش رختخوابهایی که لای ملحفه پیچیده شده بودند و قابلمه و ظرفهایی که نفهمیدم با وجود این شرایط استفاده شون چیه و تلویزیون قدیمی درشت اندامی که داشت شبکه ماهواره ای پخش میکرد و خیلی محتواش با فضای خونه جور نبود و فرشی که شاید همسن من بود و دیگه جونی بهش نمونده بود و بعضی جاهاش دایره دایره سوخته بود، گچ دیوارها که از شدت نم و دود و دم و کثیفی اثری از سفیدیش مشخص نبود و یک تک لامپ لخت تنها وسط بود که نورش جون زیادی هم نداشت و اتاق با وجود لامپ نیمه روشن بود اما همه اینها به کنار خونه کولر نداشت! اینو بگم که زندگی در خوزستان بدون کولر تقریبا ممکن نیست دمایی که ظهرها واقعا حدود 60 درجه میرسه با کسی شوخی نداره اما خونه به قدری گرم بود که یک لحظه حس کردم حالم ممکنه بد بشه و شر شر عرق میرختم و زن و مرد هم سریعا بخاطر گرما عذرخواهی کردن و بازم باعث شد عرق شرمندگی از عرق کردن هم بهم اضافه بشه. شروع به صحبت کردیم و باز هم مرد سفره دلش رو باز کرد، از بیکاریش گفت و اینکه مجبوره زباله ها رو بیاره توی حیاط و تفکیک کنه و از فروششون خرج روزگار بچرخونه و از سختی های زندگی توی یک اتاق و خونه ای که آشپزخونه و حمام نداره و کولر و بخاری که هیچ وقت نداشتن و بچه ای که بخاطر گرما و ترس از مریضی فرستادنش خونه فامیل که حالش بد نشه نمیدونستم چی باید بگم، تمام علم و فلسفه و ادعام دود شده بود رفته بود هوا، من درگیر چه فکرهایی بودم و چند محله پایین تر از خونه ما ...از خونه که زدیم بیرون سه تا آدم سرخ شده از شدت گرما بودیم که مطمنم اگر ماه رمضون نبود نفری یه بشکه آب میتونستیم بخوریم، یادم نیست کی پیشنهاد بازگشت به خونه رو زودتر داد اما بدون بحث تایید شد اما حالا از کجا باید برمیگشتیم؟! ما که اصلا نمیدونستیم کجاییم! شروع کردیم حرکت پیاده به سمت جاده ی اصلی که شاید اونجا از کسی بپرسیم یا اینکه بفهمیم بلاخره اینجاست کجاست و چجوری باید برگردیم که تازه متوجه شدیم اینجا وسط شهر خودمون گم شدیم!!! البته اینکه چطور این اتفاق افتاد مسلما ربط به هوا و روزه داشت و گرنه که در حالت عادی یه گوگل مپ خرجش بود، البته بد هم نشد و اتفاق دیگه ای برامون افتاد#جمعیت_امام_علی #انکار_هزاران_کودک #شارمین_میمندی_نژادی</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 11:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و جمعیت امام علی(ع)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B9-rtlbpibferjz</link>
                <description>آشناییماه رمضون بود، دراز به دراز جلوی تلویزیون بودم و طبق معمول کانال بالا پایین میکردم و منتظر بودم اذان رو بگه که بتونم تن لشمو تا سر سفره افطار بکشونم، زدم ماه عسل که تنها چیزی که نداشت عسل بود دیدم یه پسر مو فرفری از یه سری کارهایی میگفت که داشتن به اسم جمعیت امداد دانشجویی مردمی امام علی انجام میدادن، از بچه هایی که کنارشون بودن از خانمهایی که باهاشون کار میکردن و تجربه های تلخ و شیرینشون، به نظرم با بقیه فرق داشت، ادا اصول نداشت، حرفهاش به دلم مینشست صدتا نشانه ی ظاهری مذهبی به خودش وصل نکرده بود و ظاهر و باطنش یکی بود لاقل در ظاهر.منم خیلی وقت بود دنبال جایی بودم که خودمو پیدا کنم، راستش همه جا رفته بودم تا اون چیزی که فکر میکردم درست هست را پیدا کنم، از هیات و بسیج بگیر تا خانقاه و جلسات ذکرو وووو اینقدر رفتم که حد و نصاب نداره، البته با ذکر اینکه آدم خوب و بد توی همشون بود و خدایی بعضی هاشونم ماه بودن از خوبی و پاکی، گفتم اینم رو بقیه، امتحانش ضرر نداره و شماره شون رو گیر آوردم و رفتم توی سایتشون و ثبت نام کردم، گذشت ... خیلی هم گذشت اینقدری که وقتی باهام تماس گرفتن، خب آخه چرا میذاری اینقدر دور که حتی اصلا یادم نبود داستان چیه، بنده خدا هی آدرس و نشونی میداد که بابا شما اسمتون توی وب سایت ما هست و بخدا خودتی و منم که حافظه ماهی قبول نمیکردم که خودمم، بلاخره قرار گذاشت که چند روز دیگه میخوایم یک طرح در اهواز اجرا کنیم و اگر دوست دارید ساعت 5 در این آدرس حضور داشته باشید.روز موعود بعد از اینکه کلی جلوی آینه بودم و از انواع تافت و ژل توی سرم خالی کردم و بعدشم طبق معمول تاکسی و حرکت، با هر زحمتی بود آدرس رو پیدا کردم، یه ساختمان قدیمی پنج طبقه که مثل فیلم های ترسناک پله های باریک و بلندی داشت که چراغش هم سوخته بود و خبری از آسانسور هم نبود تا طبقه سوم توی تاریکی رفتم بالا، وارد که شدم یک دفتر کوچیک بود که دور تا دورش صندلی چیده شده بود و با من حدودا 5 نفری میشدن، سه آخانم و یک آقا نشستم مثل بچه های خوب و مثبت یک گوشه، پامو گذاشتم روی پام و یقه ام که تا ناف باز بود و موهای فر فری حال بهم زن سینه ام که فکر میکردم خیلی هم جذابن رو نمایان کردم و خودمو معرفی کردم، پسر لاغر عینکی و قد بلند به همراه یه دختر تپل عینکی مو فرفری که ظاهر هر کدومشون ساده و بدور از اداهای یکی مثل خودم بود با خودم گفتم مگه کسی که از تهران میاد نباید مدل بچه های بالای شهر چهارتا عفه و کلاس بذاره اما این دونفر بی شو و نمایش نشسته بودن و لبخند دوستانه ای هم داشتن، راستش اولش خوشم نیومد، دو نفر دیگه هم به ما اضافه شدن و ما 5 نفر اهوازی بودیم و اون دوتا تهرانی ولی حرفهاشون خیلی قشنگ بود، رفتم توی خیال، رویایی فرانچسکو آسیزی شدن، فیلمی که همیشه بعد از دیدنش گریه ام میگرفت و با مف آویزون میگفتم خدایا میشه منم مثل این آدم زندگی کنم؟ بعدم مینشستم پای پلی استیشن و رویای قشنگم از یادم میرفت، بگذریم... صحبتهاشون تمام شد قرار شد یک طرح اجرا کنیم که اون موقع تا اینجا فهمیدمش که قراره کیسه غذایی رو برسونیم دست آدمهایی که واقعا نیاز دارن و منم توی ذهنم یه مارپیچ کشیدم که هویج رو باید برسونم به خرگوش و نه فکر کردم چی به چیه نه اصلا سرم میشدفرداش اون دو دوست تهرانی که حرفهاشون منو غرق رویا کرده بود رفتن و ما یه گروه زدیم و قرار شد بریم شناساسیی در مناطق محروم، اون دو تا رفتن و ما موندیم و کاری که جز تئوری که برامون گفتن ازش خبری نداشتیم و حالا منی که پامو از شهرک نفت و کیانپارس اینورتر نذاشته بودم باید میرفتم توی سطح شهر دنبال مناطق محروم! هنوز عین روز جلوی چشمم هست که ساعت 5 ظهر به مقصد یک محله ای که اسمش رو زیاد شنیده بودیم رفتیم سر ایستگاه اتوبوس بماند که این جانب پر ادعا اصلا اتوبوس خط واحد سوار نشده بودم تا اون روز، خلاصه از پنج نفرمون سه نفر اومدنو بقیه از همون محکم اعلام کردند مارفتیم بای بای، سوار اتوبوس شدیم، منو فاطمه و نیلوفر که نه همو میشناختیم نه میدونستیم محروم چیه نه میدونستیم محرومیت چیه! از یه جایی به بعد همه مکانها و خیابونها برامون نو بودن و نمیدونستیم کجاییم، همه یکی یکی رفتن پایین و راننده مونده بود و مایی که اصلا نمیدونستیم کجاییم و داریم کجا میریم، راننده دیگه از دست ما حوصله اش سر رفته بود و سر هر خیابون به امید راحت شدن از شر ما توی آینه یک نگاهی به ما میکرد و میگفت اینجا پیاده میشین ما هم فکر میکردیم اومدیم لباس بخریم و اطراف رو به قصد پسندیدن نگاه میکردیم و میگفتیم نه بازم جلوتر، خلاصه دیدیم فایده نداره و بعد از برگزاری جلسه سران در انتهای اتوبوس رفتیم جلو خدمت راننده راستشو گفتیم و دمش گرم مشتی بود و مارو برد توی یک خیابون و گفت این خیابون به نسبت بقیه خیابون ها محروم هستن و ما خوشحال مثل کاشف ها رفتیم پایین و شروع به گشتن خیابون های محلهبازم چیزی دستگیرمون نشد و وضع خیابونها از چیزی که ما فکر میکردیم خیلی بهتر بود، دیدیم فایده نداره یاد راهنمایی های اون دوست لاغر دراز عینکیمون افتادیم که میگفت از مساجد، مدارس، مراکز بهداشت و یا مغازه های محل میتونید کمک بگیرید، رفتیم سراغ مغازه دار محل و راست و حسینی داستانمون رو یکبار دیگه گفتیم مغازه دار هم آدرس یک کارگاه بازیافت زباله رو داد که یک خانواده اونجا زندگی میکردند، خانواده ی 3 نفره ای که محل زندگیشون یک موتور سه چرخه بود، راستش اولش اصلا درک نکردم چی میگه و با خودم میگفتم بابا یه چیزی برای خود میگه و آدرسو گرفتیم و رفتیم سمت کارگاه بازیافت.یک حیات بزرگ چند صد متری پر از زباله های مختلف که کپه کپه جمع شده بودند و آدمهایی که بینشون بالا و پایین میرفتن و زباله ها رو تفکیک میکردند، تو عمرم همچین صحنه ای ندیده بودم، بدون دستکش و یا چکمه بدون هیچ محافظی بین زباله ها راه میرفتن، یک طرف پلاستیک بودن یک طرف کاغذی و یک طرف هم وسایل فلزی، یک نفر سریع اومد ببینه ما اونجا چی میخوایم با این ظاهرهای تابلو و ما هم سراغ ابوسعید رو گرفتیم، یه مرد فوق العاده لاغر آفتاب سوخته که تا کمر توی زباله ها خم شده بود، صورت تکیده و لاغر که از شدت لاغری لپی به صورتش نمونده بود سلام کردیم و با لهجه عربی و صدای دورگه اش مثل مزاحمها باهامون برخورد کرد و گفت کار دارم اما کمی که براش توضیح دادیم درد دلش باز شد، از زندگی توی خیابون و یک موتور سه چرخه که خودش و پسرش و زن بیمارش توش زندگی میکردن برامون صحبت کرد و بردمون پیش موتور سه چرخه اش که تنها دارایی زندگیش بود و با تنها موکتی که داشت دعوتمون کرد به نشستن و...این تازه شروع ماجراست و بعدا میگم که گم شدیم از کجا سر در آوردیم و چه شانسی آوردیم#جمعیت_امام_علی #انکار_هزاران_کودک #شارمین_میمندی_نژاد</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 18:40:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rtkqtzhtlmrd</link>
                <description>رهایی از اعتیاد به موبایلدفعه قبلی از سختی های دورکاری که در حد کارگری در معدن برام سخت بود رو گفتم و اینکه با راه حل ساده چطور حس و تمرکز بهتری پیدا کردمhttps://vrgl.ir/Ca4w7دورکاری به نظرم یعنی کار در دفتری که تا چند دقیقه قبل اتاق خوابت بوده! حالا فکر کن بیدار شدی چشمهاتو باز کردی زیر پتوی گرم و نرم در حالی که داری توی اکسپلور اینستاگرام ول میچرخی میفهمی تتلو با دنیا دعوا کرده یا یه برادر ایرانی با هنرپیشه و خواننده خفن رل زده ساعت کاری شروع میشه!وسطش بگم که کال سنتر یک شرکت مثل نمای یک شرکته و صدای شما اولین چیزیه که مشتری پای تلفن میشنوه حالا فکر کنید من مثلا بخوام شروع به کار کنم‌ و در حالیکه هنوز خودم تو فکر اخبار زرد و جذابم و هنوز لود نشدم شروع به کار کنمبه خودت میای میبینی ۷ صبح بیدار شدی و تا ۹ کله رو کردی تو گوشی و زمان رفته که رفته و به قول بابام آخرش تو چشماتو از دست میدی با این موبایل بچه (خودتون همسن خر خانین? ) باید شروع به کار کنی و یک عده نشستن هی میگن سلام صبح بخیر و روز خوش!(همکاران‌ گرامی مخلصیم)حالا بماند که اصلا و ابدا نمیرسیدم مطالعه ای راجع به کار داشته باشم اونم کاری که همش جدید بود و چالش هایی که اصلا تابحال تجربشون‌نکرده بودماینجور ادامه دادن کار ممکن نبود و ساعتهای زیادی در پی یافتن ریشه های دعوای تتلو و دنیا و خواص فلان دارو بر قوای فلان در اینستاگرام و اینور و اونور هدر میرفت، واسه همین رفتم سراغ اون رییس کچل مهربونه که بابت پست قبل که اونهمه ازش تعریف کردم هنوز حقوقمو زیاد نکرده(الان میگه اخراجت نکردم خدارو شکر کن)و ازش کمک خواستم که گفت! بدو برو کتاب اثر مرکب و یا کار عمیق و یه مشت کتاب بی سر و ته رو بخون، اولش گارد داشتم‌که بابا این حرفا چیه من خودم رساله ام و این سوسول بازیا به ما نمیخوره....امممما خوندم اثر‌مرکب رو و متاسفانه موفق شد بین من و گوشی فاصله ببندازه و باعث بشه با تمرکز بهتر و مفیدتر از موبایل فاصله بگیرم و کارم رو بهتر انجام بدماولش خیلی سخت بود و دوری از گوشی عاشقی رو از یادم برد اما به مرور بهش عادت کردم و شاید مسخره باشه اما ساعت تنظیم میکردم که نیم ساعت یا یک ساعت سراغ گوشی نرم و این توی یک روز یعنی موفقیت...معتادم خودتونیدیا زمان مطالعه ی مرتبط با کار رو از ۱۰ دقیقه شروع کردم و سه تا ۱۰ دقیقه رو با زجر تمام تحمل‌میکردم که بشینم یک جا و مطالعه در ارتباط با کال سنتر داشته باشمخلاصه که الان به کمک خوندن کتاب و دوره و دعای پدر و مادر و همت مسئولین تونستم با اعتیاد به گوشی کنار بیام و زمان مطالعه و کار و استفاده از گوشی رو تنظیم  کنم#کال_سنتر #دورکاری #اهواز #تهران #اعتیاد #اثرمرکب #کارعمیق</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Feb 2021 04:11:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتهون ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%A8%D8%AA%D9%87%D9%88%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ej2w12ssgri7</link>
                <description>نگاه معصومانه ش به من در حالیکه تمام وجودش توی بند بود خیلی برام عجیب بود، انگار هیچ نقطه منفی ای تو وجودش نداشت، انگار آزاد بود رها و در اوج رضایت لبخند میزد و این همه سختی روش اثری نداشتف چطور میتونستم باور کنم این آدم 7 نفر رو به اون وضعیت کشته؟!روبروی سلول انفرادیش بودم که اصغری به سمت اومد، سالها بود همکاربودیم و توی پرونده های مختلف کنار هم کار کرده بودیم اما این پرونده جفتمون رو بدجوری درگیر کرده بود، یک پرونده دستش بود، کنارم ایستاد و  با اون صدای نازکی که اصلا به ظاهر زمختش نمیخورد شروع به خواندن جزییات پرونده کرداما من گوش شنیدن نداشتم و تمام فکرم پیش نگاه پارسافر بود، محسن پارسافر، همونی که جلوی روم سرتا پاشو بسته بودن اما با آرامش و رضایت تمام لبخند میزد و نگاهم میکرد، یک دفعه گفتم اصغری کلیدها رو بیاراصغری که سرش توی پرونده بود جا خورد و گفت حمید دیوونه شدی؟!! این آدم ممنوع الملاقاته، خطریه داداش، گفتم ممد جان میاری اون کلیدو یا خودم برم بیارم؟ یه بغی کرد و گفت نه که نمیارم! و در حالیکه سرشو به نشانه ی تاسف تکون میداد گفت: خودت برو بیار، دیوانه ای بخدا تو ...داخل سلول از فاصله چند وجبی داشتم اون نگاهو از نزدیک میدیدم، صورت لاغر و کشیده ای داشت با یک ته ریش و موهای کوتاه و ساده ای که به یک سمت شانه شده و به معصومیتش اضافه کرده بودند، چشمهای مهربانی که انگار در پسشان دریایی از حرف بود و بینی ای که انگار با سنگتراش صاف برشش داده بودن، بدون هیچ صحبتی تمام وجودم سوال بود، اما مکس کردم تا اون شروع به حرف زدن کنه، یک دفعه در حالیکه یک سمت صورتش رو به من چرخونده بود گفت ببخشید جناب سروان میشه این قسمت صورتم رو بخارونید و سرشو آورد نزدیک، یکدفعه اصغری با استرس یک قدم اومد جلو در سلول داد زد: هوی هوی برو عقب!!!!  حمید حواست باشه ها!! این دندوناش از تیزی بدتره! یک نگاه بی تفاوت به اصغری کرد و گفت : یعنی از زبون تو هم تیزتره؟! و بی اهمیت به اصغری دوباره صورتشو آورد سمت من که یعنی بخاروناصغری گفت والا تو پرویی! هر کی نگاهش کنه میگه بچه پیغمبره... صورتشو خاروندم، میخواستم باهاش ارتباط بگیرمحس میکردم شخصیتش با این چیزی که ما فکر میکنیم فرق داره، مگه میشه یک قاتل اینجوری اینقدر آرام بشینه یک گوشه و فقط نگاه کنه؟!! سر یکی از صحنه های قتل گوش های یک نفر رو با دندون بریده بود و تمام و دل و روده اش رو کف اتاق خالی کرده بود اما حالا به فاصله چند وجبی من اینقدر آرارم نشسته بود که فکر میکردم شاید آدم اشتباهی توی سلول کنارمه</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 08:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غار و غور معده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%BA%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%BA%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%87-l5xhafhjzzjg</link>
                <description>صدای غرش های محیط همراه با پس لرزه های بزرگی را میتوانم حس کنم، به گانم غولهای سیاه گرسنگی در معده ام بر سیری غلبه کرده اند و هرچه میتوانسته اند خورده اند و بر بالای صخره های پیروزی فریاد گرسنگی سر میدهند و من مجبورم به زودی تسلیم آنها شده و برای آنها غذایی تهیه کنم، آیا من قوی ترم یا قولهای درون معده که این چنین فریادشان در بدنم رعشه انداخته و صدایشان حرکت را برایم محالتصور میکنم بعد از جنگی سهمگین غولهای گرسنگی پیروز شده بر غولهای کثیف سیری ایستاده بر برجهای آزادی سر مستانه فریاد میکشند و گرنه این حجم از سستی در من طبیعی نیست، اما حق با کدام است؟ با غولهای سیری که از بیرون حجوم میبرند یا غولهای گرسنگی که در کمینگاه به کمین نشسته اند؟اما هرچه فکر میکنم زور هر دوی آنها از من خیلی بیشتر است، میتوانند به راحتی مرا زمین گیر کنند بعد از چند روز گرسنگی حتی به کام مرگ بکشانند، پس چطور با این حجم از ضعف در ذهن پروازهای بلندی برای به دست آوردن و کنترل خیلی چیزها دارم؟ من حتی زور معده ی یک وجبی خودم را هم ندارم</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Feb 2021 08:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kea3axhyadek</link>
                <description>قسمت دومقسمت اول گفتم چی شد که ایطور شد و من شدم کال سنتر دورکار یک مجموعه در تهران! اهواز به تهران رو در چند ثانیه پیمودمما شدیم دور کار و جوابگوی تلفن، کار در خانه اما اصلا شبیهه چیزی که فکر میکردم نبود، نه شبیهه اون راحتی ای بود که داشتم و فکر میکردم در حالی که شلوارک گل‌گلی پوشیدم، پا رو میذارم روی پا و دراز به دراز میوفتم و در حالیکه چایی، این یاور همیشگی(اعتیاد به چایی در حد تزریق)رو به بدن میزنم و فیلم میبینم بینش هم یه کمی کار انجام میدم نه شبیهه کار توی یک اداره بود که همه چیز خیلی خشک و از پیش تعیین شده باشه  چیزی شبیه گشف یه چیز جدید بوددوم مسئله خواب زیبای من بود که شب و روز معکوس بودن برام بخاطر یه سری مسائل خیلی بهم ریخته بود، ما هم با فکر اینکه خب حالا یه روزم اینور و انور اشکال نداره و ما که تو خونه ایم وسطش میخوابیم شروع به کار کردیم، روز های اول من بود و تلفن جواب دادن، صدای بلند همیشگی تلویزیون و گوش سنگین پدر تا صدای بلند اخبارهایی که همراه با دعای پدر بود برای سلامتی مسئولین و زنگ مردم و بحث که من سر کارم رعایت کنید و دعای مسئولین رو جای دیگه ببرید اما بی فایده بود و پدر از هرچی میگذشت از مسئولین نمیگذشت، صداهای خونه تا نا آمادگی حتی توی نشستن و خواب لعنتی که هر کاری میکردم تنظیم نمیشد و نمیتونستم راحت باهاش کنار بیام، اما یک میز و صندلی و یک گوشه اتاق شد ساده ترین راه حل و مطالع روزانه در مورد کار و آموزشهای همیشگی که از قوانین شرکت بودن شدن راه نجاتبماند که خود اون مطالعه و شرکت در جلسات رو جداگانه حتما میرم روی منبر راجع بهشیواش یواش خوابم یکم تنظیم شد، هر چند بعضی اوقات از دستم در میره اما قابل مقایسه با اون خوابیدن های برخلاف مردم نبود هر چی که بود تونستم به مرور یاد گرفتم توی خونه میشه راحت بود و خیلی هم خوبی داره اما قوانین خاص خودشو دارهمصیب بعدی اعتیاد شدید به موبایل و کارهای جمعیت بود که دفعه حوصلمو داشتین براتون میگم و از منبرم مستفیض بشیناینم لینک سایت گروه تاسیساتی ۲۴ ساعته، یک سایت تاسیساتی کامل شاید برای معرفیش بهتره بگم دایره المعارف تاسیسات، یک جورایی هر سوالی از تاسیسات دارید اینجا جوابش هست!!!https://piping24.ir#دورکاری #کال_سنتر #تاسیسات #مرکز_تماس  #اهواز #تهران</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 23:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورکاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-lo5rlcauhtu3</link>
                <description>قسمت اولشروع همکاری  سال قبل بود و دوباره یه گوشه ای از مملکت رو اب برداشت و فریاد بلند شد که سیل سیل، منم عضو یک سمن فعال در زمینه بحران و امداد رسانی  صحبت شد که کی میتونه بره تا مناطق سیل زده، منم خوزستانی جو گیر، نمیشد بگم نه من نمیرم، افت داشت برام گفتم بریدددد کنار، خودم میرم، خلاصه حساب کن ساعت ۸ شب گفتن مثلا فردا صبح میری از اهواز به جاسک  زیاد حرف نزنم ک بحثم سیل نیست، با یه بدبختی رسیدیم جاسک، اینا هم فکر میکردن فرمانده گردان فرستادن خط مقدم زنگ‌میزدن چی نیاز داری چی نیاز نداری، ماهم جو گیر و یه وری‌ تو خواب و بیداری گفتیم چند هزارتا بیل!!! هنوز خودم نمیدونم چجوری اون بیل ها رو حساب کردم!! فقط یادمه با یکی از بچه ها وسط خواب و بیداری حساب و کتاب کردیم  اینا هم فهمیدن ولک فرمانده در حد ابدارچی فرستادن، یکی رو از تهران بلند کردن فرستادن که بیاد ببینه این فرمانده گردان اینجا داره چه خاکی تو سر میریزه...  گفتن نیما داره میاد، میشناختمش توی یکی از نشستها دیده بودمش، یک سالی از من بزرگتر بود، شما فکر کن یک کچل سیبیلوی که اسمش هم‌نیماست!! حالا اینکه یک کچل سیبیلو چطور میشه اسمش نیما باشه بماند ولی اومد اونجا کلی کمک کرد و مشکلات حل شد خدارو شکر. بعد از یک ماه خرده ای از جاسک دل کندیم و زدیم بیرون، یک روز این سیبیلوی کچل که حالا فهمیده بودم بر خلاف سیبیلش مهربونم هست زنگ زد و گفت حاضری کار آفرینی کنی و بشی کار آفرین؟! دوباره جو مارو گرفت و گفتم من خوارکم کار آفرینیه، هرچی باشه هستم، گفتم ولی من اهوازم تو تهرانی، چطور میشه؟! گفت تو بشین تو خونتون تلفن جواب بده!! یه نگاه به ریشام کردم، به ابروهام که قد چمن زار پر پشت بود گفت من شبیه منشی هام؟! گفت نه خنگ خدا، تلفن شرکت جواب میدی بهش میگن کال سنتر! گفتم هاااا؟! چی سنتر؟! اخه ما کجا و این کارا کجااا عامو خلاصه راضی شدیم الان چند ماهه دورکارم و جواب تلفن و میدم مسئول کال سنترم هستم ، میخوام از این به بعد اینجا هفته ای یک پست راجع به کار و دورکاری و تجربه اش بذارم..</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 14:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-qivfbsopq1ql</link>
                <description>کارگران که به جز خطهای اخمشان تمام صورتشان سوخته از هجوم آفتاب بود مات و مبهوت بودند هر کدامشان کودک و یا زنی در کنارشان داشتند و مشغول کار در مزرعه ای آباد و پهناور بودند که حجم آن به قدر کشوری بلند شده بودجهانشان در لحظه ای ایستاده بود، شیطان و سپاهش هجوم آورده بودند و مسجدی که خود با دستان خود ساخته بودند را در آتش میدیدند، مسجدی از جنس خشت و کاه گل، ساده بدون آرایش و آلایش، با هدایا و دست رنج خود و مردم، گوشه گوشه وجودش خاطره ای بود از تسکین درد انسانی دیگر، از تسکین برای کودکان و زنانی که پناهی جز خانه ی بی نام ونشان خدا نداشتند، از فریادهای کودکان که مسجد پناهشان بود، از دردهای زنان که دردهایش را فقط مسجد شنوا بود، نیازهایی که آنجا بازگو شده بود و برآورده شده بودشیطان آتشی برافروخت بر مسجد از سر بی خبری، بی‌خبری و لجبازی ای همیشگی اشلجبازی از آنکه حرفش دوتا نشود لجبازی از آنکه اشتباهش را نپذیرد، لجبازی از آنکه فهم دیگری را نبیند لجبازی از اینکه مسجدی بر مسجدش پیشی‌نگیرد و لجبازی از آنچه هست نمایان نشودو در آخر دعوت کرد، بر یگانه مسجدی که در بسته بر نیازمندان و دردمندان بود، مسجدی که ریا و خرافات با گنجهای فراوان احاطه اش کرده بودند و جز زیبایی ظاهری باطنی برای خود نداشت...</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 13:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوزستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%D8%AE%D9%88%D8%B2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-wpf8yilz1cxo</link>
                <description>ای کاش میتوانستم متنم را با زبانی بنویسم که فقط آنهایی که بعدا پتکش میکنند بر سرم متوجه آن نشوند و الباقی همه کل داستان را بگیرندسرزمین پدری و جایی که حس تعلقی شدید به آن دارم، از گرمای عجیب تابستان و شرجی نابود کننده هوا که راه چاره اش را در شنا در استخر روباز نیوساید شرکت نفت میافتیم تا سرمایی که با 10 درجه چنان به استخوانت میزند که برف باقی استانها در مقابلش شوخیست، از سرزمین نفت و نخل از جایی که قومیتها و ادیان مختلف در آن کنار هم به راحتی زیست کرده و تمدنی با شکوه چون عیلامیان را پایه ریزی کردند.باران اخیر ایمانم را در اراده ای پشت پرده برای نابودی خوزستان و تبدیل آن به محلی متروکه برای استخراج نفت و گاز بیشتر کرد و عجیبتر آنکه امسال شهری کوچک مثل جراحی هم دچار این مشکل شد و نشان از نبود زیر ساخت در گوشه گوشه استان دارد.مشکلات خوزستان اولین بار با گرد و خاک خود را برای کشور نمایان کرد و صدایش به گوش چهار نفر رسید، چیزی که تا قبل از ریاست جمهوری احمدی نژاد مثالش را ندیده بودیم، یکی میگفت مالچ پاشی در عراق انجام نشده یکی میگفت خاک از کویت است و کاسبان خاک را خاک کربلا و موجب سلامتی میدیدند، اما بعدها مشخص شد خشک شدن هورالعظیم دلیل اول ماجراست بگذریم از گرد و خاک مشکلات خوزستان که گهگاهی با اتفاقات عجیب تیتر خبرها را فتح میکنند آنقدر زیاد شده که توان شمارش آنها در بنده ای پیدا نمیشود، آب آشامیدنی سالم ندارد، هوای اهواز یا گرد و خاک دارد و یا آلودگی شدید با آلاینده ها که نشان این ماجرا باران های اسیدی در اولین بارش هر ساله است، تشنگی روستاییان شهرهایی مثل آبادان و خرمشهر، مشکلات فاضلاب، بی آبی و نابودی کشاورزی ها، انتقال بی رویه آب به استانهای فلات مرکزی، بیکاری عجیب با وجود صنعتهای قوی در استان، معضلات شدید اجتماعی که آنقدر زیاد شده اند که یارای ذکر آنها وجود ندارد و همین بس که در تمام معضلات نام خوزستان در بین 5 استان اول استچه شده که استانی که پر از سرمایه است اینچنین بیمار و رو به موت افتاده است؟ در شهری که کبریت زده شود  گاز خارج شده از زمین روشن میشود بیکاری و اعتیاد شهر را تسخیر کرده، در جایی که روزی ماهی هایش آنچنان لذیذ و معروف بود که نامش مثل برند معتبری میماند حالا از شدت خشکسالی روستاها خالی شده اند، آبادان و خرمشهر در کنار دریا و رودخانه مشکل آب آشامیدنی دارند، غیزانیه اش با وجود محاصره در چاههای نفت بیکاری و تشنگی را فریاد میزند و...معضلی نمانده که در خوزستان موجود نباشد و این سیاهی به دید م چند دلیل عمده دارد اول آنکه بعد از جنگ در خوزستان هزینه ای نشد که جنگ احتمالی دوباره ایجاد ضرر نکند و رشد بی رویه جمعیت و قدیمی بودن زیر ساختها باعث وجود بسیاری از مشکلات شده است، دوم وجود گروههای فعال جدایی طلب و فضای امنیتی استان که در بعضی مواقع به حدیست که سرمایه گذاران جرات حضور در این استان را پیدا نمیکنند و سوم انتقال بی رویه آب استان، این سه دست به دست هم داده اند در حال تبدیل خوزستان به فضایی خالی از سکنه و آبادانی هستنداما سوال ذهن من این است که خوزستانی که منبع قومیت های مختلف و گرایش به سمت کشورهای همسایه است تا چه زمانی این مشکل را تحمل میکند؟ جایی که متاسفانه هم اسلحه یافت میشود و هم گروههایی برای فعالیت جدایی طلبی....نگرانم از روزی که خدایی نکرده دیر شده باشد و نتوان کاری کرد</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 10:25:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمبودور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%DA%A9%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1-ppwf0kgu8xah</link>
                <description>قسمت دومشدت تعفن اجساد و ترس ایجاد شده به حدی بو که به سرعت از محوطه دور شد و شروع به بالا آوردن کرد، آنقدر بالا آورد که نفسش بند آمد و همانجا روی زمین خاکی و سفت دراز کشید و شروع به گریه کردن و فریاد کردتی شرتش را در آورد دور دهان و بینی پیچید تا بو کمتر اذیتش کند و دوباره به سمت زاغه ها رفت، خانه به خانه جستجو میکرد و فریاد میزد کسی اینجا نیست؟ هی کسی نیست؟ و به خانه بعدی سرک میکشید، گویی دوست نداشت با این واقعیت که کسی باقی نمانده کنار بیاید و در اوج استیصال به دنبال نشانه ای از حیات در میان اجساد تقلا میکرد، در هر خانه با اجسادی که تکه ای از بدن خود را برای گذران زندگی فروخته بودند برخورد میکرد، یکی دست نداشت یکی پا و دیگری چشمهایش را فروخته بود، گویی فقر چنان به آنها فشار آورده بود که انسان سالمی در منطقه پیدا نمیشد، در میانه خانه ها نا امیدانه زانو زد و رو به آسمان کرد، خورشید درست وسط آسمان بود آفتاب با شدت هر چ تمامتر میتابید، سرش را پایین انداخت، از یافتن حیات نا امید شده بود، حس عجیبی داشت دوست نداشت حقیقت مرده ها را باور کند اما هر چه میدید جسد بود و هیچ کسی باقی نمانده بود.با نا امیدی تمام برخواست و برگشت که خارج بشود که صدای برخورد دری را شنید، به سرعت به سمت صدا دوید، بین چند خانه دوباره صدا را شنید و متوجه شد صدا از داخل خانه ای کوچک پشت سرش می آید در را باز کرد، یک جفت کفش کوچک از یک کمد بیرون زده بود و از ترس در کمد را با دست گرفته بود، در را باز کرد، یک دختر بچه ی مو فرفری با نگرانی و ترس تمام با چشمان درشت داشت التماس میکرد &quot; خواهش میکنم، خواهش میکنم باهام کاری نداشته باش&quot; دستهاشو تا نیمه بالا برد و لباسش رو از صورت باز کرد و بوی تعفن باعث شد چند تایی سرفه کنه، به سختی یک نفس کشید و گفت &quot;هی نترس من کاریت ندارم، بیا بیرون، بیا&quot; سعی کرد به آرامی از آنجا خارجش کند و در حین خارج شدن گفت&quot; نترس من کاریت ندارم، اسمت چیه&quot; دختر هنوز ترس در چهره اش مشخص بود با اضطراب نگاهی به اطراف انداخت و وقتی دید مرد تنهاست گفت &quot; آنا &quot; مرد گفت &quot; هی آنا نترس آروم باش من هر سال این موقع میام اینجا و به دوستام سر میزنم اما امسال اومدم و ...&quot; نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد درک دختر به اتفاقی که اینجا افتاده نمیرسد، ادامه داد &quot; کس دیگه ای هم با تو هست آنا؟&quot; آنا سرش رو به نشانه ی نه تکون داد، گفت &quot; آنا تو نمیتونی اینجا بمونی، من تورو با خودم به خونه میبرم&quot; آنا مثل کودکی رام شده آرام بود و انگار هیچ پناهی جز مرد حس نمیکرد، رفت سریع توی کمد و عروسک بافتنی خودشو برداشت و به سمت مرد اومدخارج از خانه مرد دست آنا را گرفت و شروع به حرکت کردن، مرد با حالتی سوال برانگیز گفت &quot; آنا اینجا چه اتفاقی؟!!! چرا همه... چرا همه اینجوری مردن؟&quot; آنا ایستاد یک دستش عروسک بود یک دستش در دست مرد، دستش را از مرد جدا کرد و با اشاره علامت سوسک بزرگی که روی دیوار کشیده شده بود اشاره کرد، مرد با دیدن علامت جواب سوالش را گرفته بود، کار مونکاها بود، حزب طرفداران افراطی کمبودور، همونهایی که توی مسیر چند تاییشون رو دیده بود و نیازی به دلیل خاصی به کشتن اونم کشتن زاغه نشین ها نداشتن، به خیابان رسیدند، همه جا فقط صدای باد می آمد و حرکت حیوانات سخت جانی که از اتفاقات اخیر جان سالم به در برده بودند و در ماشینهای رها شده در خیابان زندگی میکردند، در مسیر حرکت میکردند که ناگها دوباره صدای تیر هوای و جیغ بلند دسته مونکاها رو شنید، به سرعت جلوی آنا زانو زد و با دستپاچگی گفت &quot; آنا باید قایم بشی، تیشرتش را سریع پوشید، دست آنا را گرفت و بین ماشین ها نگاه کرد و یک ماشین خالی از حیوان پیدا کرد و آنا را آنجا  قایم کرد، گفت&quot; آنا هر اتفاقی افتاد تو نباید از اینجا خارج بشی، خواهش میکنم تکون نخور&quot; و به سرعت سعی کرد خیلی عادی به عبور خود ادامه بده، دسته ی مونکاها که رسیدند توجه راننده موتور به لباسهای کثیف و به هم ریخته ی مرد جلب شد، نگاهش آنچنان سنگین و پرسشگرانه بود که مرد حس کرد باید خود را برای مرگ آماده کند اما سعی کرد برخود مسلط باشد و آرام به راه خود ادامه دهد، راننده با موتور به سمتش آمد و یک دور دورش چرخید و او را بو کشید ،بقیه موتور ها هم به او اضافه شدند و مرد در محاصره آنها بود، راننده ایستاد سرش را نزدیک مرد کرد و در حالیکه صورت چرک و کثیفش رو میخاروند  گفت &quot; از چند ساعت پیش تا حالا خیلی کثیف شدی، رفته بودی زاغه ها؟ &quot; . بلند بلند رو به دوستانش قهقه سر داد، انگار میخواست با افتخار اعلام کنه که جنایت زاغه ها کار اونهاست، مرد آب دهنشو قورت داد و با صدایی لرزان گفت &quot;  بله ، رفته بودم دوستمو ببینم&quot; این رو که گفت راننده بلند بلند رو به رفقاش با حالتی تحقیر آمیز خندید و اینقد وحشتناک و بی مهابا میخندید که با هر خنده اش تا ته حنجره اش رو میشدید دید، تفنگشو در آورد زیر چونه مرد گذاشت، صورتشو نزدیکش کرد و گفت &quot; خوب! چی پیدا کردی؟ حتما دنبال یه چیزی بود&quot; مرد که میدونست هیچ تضمینی برا زنده موندنش نیست با ترس و لرز گفت &quot;  آره اما هیچکس اونجا نبود، همه مرده بودند&quot; اینو رو که گفت دوباره همه مثل حیوان بلند بلند خندیدند و انگار خوی حیوانیشون اینقد اونها رو تسخیر کرده بود که از هر جنایتی لذت میبردند، راننده گفت &quot; کاش تو هم اونجا بودی ولی حیف که تو دوران هوای پاک اجازه قتل نداریم، اما میتونیم به موتور ببندیمت و تا خونه همراهیت کنیم&quot; این راگفت پشت موتور پرید و با لذت تمام به دوستش اشاره داد که او را به زنجیر به پشت موتور ببند که یک دفعه صدایی از بین ماشین ها آمد، مرد با هراس به طرفصدا برگشت، وای اگر آنا را پیدا میکردند سریع با خودشون به کمپ همیشگی میبردند و معلوم نبود اونجا چه بلایی سرش بیاد، اما جرات تکان خوردن نداشتمونکاها به سرعت به سمت صدا رفتند، مرد یک لحظه خود را تنها دید، کمی مکث کرد و با نگاه نگران مونکاها را دنبال کرد، یکدفعه از پشت سرش آنا را دید که بین ماشینها قایم شده و با اشاره بهش میگه بیا، به سرعت بین ماشین ها رفت و قایم شد...</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 03:07:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا یا یلدا !؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_811586/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-mvze7iui0r0v</link>
                <description> باید چیزی‌مینوشتم، از درد چیزهایی که دیدم لبریز شده بودم نون خوردن خودش رو به زور میتونست تامین کنه، بچه هاشو از کوچیک و بزرگ می فرستاد برای زباله گردی اما کیسه رو که دیده بود نتونست بود تحمل کنه و کیسه رو بین همسایه ها تقسیم‌کرده بود، بهش گفتم چرا اینکارو کردی... بغض کرد و دستم‌رو گرفت و برد توی کوچه تنگ‌ و باریکی که از نگاه به درهای خونه میشد حدس زد که دست صاحبخانه مثل کوچه ی زندگیش تنگه  در خانه اول رو زد، در سفید رنگی بود که اینقد زنگ زده بود که تشخیص رنگ سفید در رو به سختی میشد متوجه شد، در باز شد، یک زن‌ سالخورده در رو باز کرد و نگفته ظاهرش درد و رنجش رو فریاد میزد، همسرش پیر بود و بیمار و بعضی وعده ها جز گرسنگی چیزی نداشتند  همسایه کناری به سختی نفس میکشید و حرکت کردن‌براش سخت بود، اون یکی فرزند معلول داشت و هر کدوم مشکلاتشون سر به فلک میکشید  داشتم له میشدم، بار این همه درد با هم رو نمیتونستم تحمل کنم داشتم و سعی کردم زودتر دور بشم، توی فکر عمیقی بودم، یاد فلسفه یلدا افتادم و خامی و نادونی خودم که فلسفه ی آیین یلدای جمعیت امام علی که آیین یلدا در کوچه های فقر بود رو بهتر از هر نقطه ایران این مادر‌ درک کرده بود  ذهنم خسته بود، یکم بالا تر روی یک سکو نشستم و چراهای زیادی محاصره ام کرده بودن و هر کدوم یک چرا رو مطرح میکردن، چرا باید ایراد میگرفتم که چرا کیسه رو تقسیم کردی ؟ چرا باید یک عده انسان در این وضعیت زندگی کنن؟ چرا موقع انتخابات اینجا شلوغه و موقع مشکلات خلوت؟ چرا صحبتی از این چیزا توی جامعه و اینستاگرام نیست؟! تو چراهای خودم بودم و داشتم‌ یقه به یقه با این حریف سنگین کشتی میگرفتم که یه پراید سفید ایستاد، دختر کوچک و زیبایی که حدود ۷ سال سن داشت و یک پلاستیک خوراکی بزرگتر از قدش دستش بود و خیلی با ناز و آروم به سمتم آمد، آیلار بود؛ دختر ترکی که توی محله ای عرب نشین از دور هم قابل تشخیص بود، حضور خانواده غیر عرب اونجا خیلی عجیب بود و هیچ وقت نفهمیدم چرا اومدن اینجا ساکن شدن.  تکدیگری میکرد و همراه مادرش هر روز سر چهار راه یه محله بالاتر سر کار میرفت و عاشق درس خوندن بود  کل خانواده اعتیاد شدیدی داشتن و پول تکدیگری خرج مواد پدر و مادر میشد و بچه ها جز کار نقش دیگه ای نداشتن، شاید حتی غذایی که میخوردن رو واسه جون داشتن برای درآمد بهشون میدادن  دوید داخل و گفت عمو بیا... بیا داخل یک لحظه  داخل رفتم، دفترش رو آورد و با صدای بچه گانه اش گفت عمو توروخدا بیا به من درس بده...مثل دختر بچه هایی شیرین زبون همسنش نگاه دلبرانه ای کرد و گفت خواهش میکنمممم اینقد قشنگ گفت که دوست داشتم همونجا بشینم و درس رو شروع کنم  حرفش از همه چیزهایی که دیده بودم قوی تر بود، دفترش سفید سفید بود و هیچی توش نوشته نشده بود، گفت عمو همه مسخره ام میکنن و میگن تو بی سوادی و بی سواد میمونی. باید میرفتم و به خونه ی بالاتر میرسیدم، لبخند زدم و قرار روز چهارشنبه رو برای شروع درس دادم  توی مسیر‌ برگشت بعد از مدتها یه کنار ایستادم و نمیتونستم راه برم، سنگینی فکرهام رو داشتم روی ماهام حس میکردم  یه خوره افتاده بود به جونم...چیکار کنم؟ باید چیکار کنم؟؟؟</description>
                <category>محسن خطیبی</category>
                <author>محسن خطیبی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 21:13:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>