<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_81294730</link>
        <description>هنوزم دارم درس میخونم و نمیدونم کلی نمیدونم تا بالاخره یه روزی بدونم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:30:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3714645/avatar/29Bv9v.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_81294730</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میل بی‌نهايت به یکسری چیزها.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81294730/%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7-fdhlefkwpitb</link>
                <description>و بعد یه روز صبح یا شایدم دم غروب میفهمی تمام اونچه که تو زندگیت می خواستی این بود که دوست داشته بشی، دیده بشی برای اونچه که واقعا لایقشی.مثلا نه برای چیزهای ظاهری، برای اون هوش استعداد، توانایی و خود واقعیت که ابرازش میکنی.یکم بعدتر به سرت میزنه که نکنه چون من شاید هیچ وقت خودمو ابراز نکردم اینجوری شد؟کافکا تو نامه به پدر، میگه که من قرار نبود یه سخنور بزرگ بشم اما تو توانایی صحبت های عادی رو هم از من گرفتی پدر. کاشکی که منظور کافکا رو نفهمی و دردش رو نچشیده باشی. هفته پیش درحال مبارزه با خودم ازش پرسیدم من زشتم؟ و جوابی که گرفتم این بود که قیافه سلیقه ایه.خندیدم و گفتم پس گمون کنم من‌ سلیقه کسی نیستم.تو هم در جواب خندیدی.خنده دار نبود. اینکه سلیقه ی خودت هم نباشی حتی، خنده دار نیست به هیچ وجه.به خودت فشار میاری به ارتباطاتت یه شانس دوباره بدی و تو همون مترو میفهمی که نه ، این کار نمیکنه و داری درجا میزنی.حس ناکافی بودنی که میگیری در کلمات نمیگنجه.آدمهای زیادی هستن که میرن، آدمهایی که از الان میدونی بعدها تو داستانت یه نقطه هم نخواهند بود و پاک میشن انگار هیچ وقت نبودن.آره.۱۹بهمن۰۳</description>
                <category>ریری</category>
                <author>ریری</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 05:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز ستاره بودن و جنون-</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81294730/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-etbpdapmukye</link>
                <description>تنها زمانی میفهمی من چی میگم که باهاش دست و پنجه نرم کرده باشی، رو به آینه نگاه کرده باشی و خود 5 ساله ات رو دیده باشی.این نوع از درد شادیت رو می خوره و تموم می کنه، مهم نیست چقدر شدید باشه یا به شکل و نوعی، همشون یجور نابودتت میکنن. ممکنه به عقب نگاه کنی و حتی نفهمی تمام زمان های دزدیده شده حالا کجا هستن؟از خودت میپرسی کی زندگی منو تموم کرده و بعد می فهمی تموم اونچه که تو سرت بوده خاطراتت رو از بین برده، حتی گاهی وقتا تورو عقب نگه داشته تا نتونی خاطره ای بسازی.به مامان میگفتم من دلم میسوزه برای این چیزی که شدم.مامان هیچ وقت نفهمید خیره خیره نگام می کرد و می پرسید دلت برای کی می سوزه ؟ تو همون آدمی.مامان من دلم می سوزه، مامان من چجوری باید جبران کنم همه ی بلا هایی که سر خود خردسالم آوردم؟چجوری بگم متاسفم؟چجوری بگم تو لایقش نبودی، من اشتباه کردم و متاسفم و بیا درستش کنیم.مگه درست میشه اصلا؟میشه؟اعتقاد سرسختیه که آدمی که الان هستی نتیجه ی همه ی دردهایی که کشیدی.همیشه از خودم میپرسم من میتونستم کی باشم بدون همه ی اتفاقات؟دوست بهتری می شدم؟ دختر بهتر، خواهر بهتر؟اما هیچ وقت قرار نیست بفهمیم.پس همین جا میشه خط آخر...سوال اینه که اینجا خط آخره یا آخر خط؟یازده بهمن03</description>
                <category>ریری</category>
                <author>ریری</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2025 23:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان بخش اول از فصل جدید-یادت میمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81294730/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-kizrdwq10xnj</link>
                <description>ابتدای موضوعات، سخت ترین بخششه.آدما میگن این یه فصل جدید از زندگیته، پس فکر کنم به همین سادگی(ساده نبود اما صداشو درنیار) یک بخشش گذشت.راستش آدما خیلی چیزا میگن که من هنوز نمیدونم کدومش درسته و کدوم رو باید فراموش کنم.فهمیدم حسرت من تو زندگی چه الان چه سالها بعد فقط و فقط اینه که به اندازه کافی لحظاتی نساختم که بعد ها بتونم برای خودم یادآوری کنم.چه تنها و چه همراه بقیه.یادم میاد که گفتی خواب دیدی داری برام کتاب میخونی ولی حالا یادت نمیاد چه کتابی. مهم نبود، هنوزم نیست.حالا از خودم میپرسم آدمها مهمن یا اون تاثیری که روی ما میزارن؟ حالا که نیستی و عین جملاتت یادمه فکر می کنم شاید فقط اونچه از خودت باقی گذاشتی مهمه.نمیخوام یادم بره ولی جرعت نوشتنش رو هم ندارم، آدمها همیشه میگن یادت میمونه نگران نباش.آهنگای قدیمی رو گوش میدم که یادم نره.شاید بعدا بفهمم واقعا چی مهمه؟هدف چیه؟باید آدمهای جدید رو ملاقات کرد؟به چی قراره برسیم؟میدونم سوالام زیادن ولی نمیدونم قراره با تجربه جواب هاش رو پیدا کنم یا چی...؟این هفته با مریضی گذشت و فیلمایی که حرف دربارشون زیاده.ولی فکر میکنم into the wild-2007  ارزش وقت گذاشتن رو داشت.بهش یه شانس بدید.into the wild-2007






و آخرین کتابی که تموم شد فریدون سه پسر داشت بود. خیلی جاهاش هست که دلم میخواد نقل قول کنم و ارزش واقعا خونده شدن داره اما شاید این بهترینشه.شايد همه چيز با نان آغاز شد.ما فرزندان انقلاب نبودیم. ما نان بودیم. نان داغی که لقمه چپ سران حکومت شدیم. تکه پاره مان کردند و خوردند و پاشیدند. نه. چه می گویم؟انگار که در این خلقت اضافه بودیم. ما را مصرف جامعه مان نکردند. ما را اسراف کردند.&quot;عباس معروفی-فريدون سه پسر داشت&quot;دوشنبه هشت بهمن-03</description>
                <category>ریری</category>
                <author>ریری</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 18:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع- می نویسم تا بمونه، برای خودم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81294730/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-chkqicnkjwrn</link>
                <description>تقریبا یک ماه میگذره از وقتی تو درمانگاه منتظر نوبتم بودم و اینجا اکانت ساختم.شاید به اندازه کافی شجاع نبودم که چیزی بنویسم شایدم همون حس همیشگی که مگه چه چیز مهمی داری که بگی؟چی داری که ارزش نوشته شدن و خونده شدن رو داشته باشه؟خودمو قانع کردم که دارم برای خودم مینویسم و هیچکس نمیدونه من واقعا کی ام پس واقعا مهم نیست چی میگم. مینویسم از همه چیزهایی که اتفاق میوفته تا برای همیشه این روزها از ذهنم پاک نشن، شاید اینجور بنظر بیاد که این روزها چرا باید بمونن؟راستش نمیدونم فقط نیاز دارم تعریفشون کنم حتی اگر هیچی نشه، چون این دقیقا همون کاریه که تو زندگی واقعی هیچ وقت نتونستم انجامش بدم.سعی میکنم سخت نگیرم، چیز زیادی نمیدونم و هنوز دارم یاد می گیرم و تجربه میکنم پس مینویسم از آدمها و کتابهام و فیلمایی که میبینم.هدف همه چیز اینه بتونم بهتر بشم، نه مثل مدرسه یا کنکور یا چیزای شبیه این.... بهتر شدن واقعی.الان یاد یه چیزی افتادممازلو میگه انسان کامل کسیه که به بالاترین سطح نیاز ها برسه ...بالاتر از نیاز های ابتدایی، نیاز به خودشکوفایی و ازین حرف ها.مازلو معتقده این نیاز تو آدمها به شکل های متفاوتی خودشو نشون میده، یکی مادر خوبی میشه و یکی شاعر، هنرمند یا نویسنده ی خوبی میشه و اما من کجام؟ &quot;وقتی همه ی نیازهای اساسی انسان برآورده شدند، انسان به فکر خودشکوفایی می افتد یعنی می کوشد تا توانایی ها و استعداد هایش را کشف کند&quot; -مازلوو آره همین، قطعا بعدا چیزهای زیادی برای گفتن خواهد بود.</description>
                <category>ریری</category>
                <author>ریری</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 15:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>