<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Emma.emris</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_81313140</link>
        <description>Nothing 
Just “Emma”</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:45:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Emma.emris</title>
            <link>https://virgool.io/@m_81313140</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرلین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81313140/%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-j0owolq9aftz</link>
                <description>کیلیان:من سال های زیادی دریا نوردی کردم با اژدها جنگیدم غول هارو کشتم اما هیچوقت انقدر احساس ضعف نکرده بودم یعنی چی ..یعنی واقعا دارم میمیرم؟ نه .. من به این سادگی نمیمیرم .. دارم بهتر میشم.. چه اتفاقی افتاد؟ چرا حالم بد شد و چرا دارم درست میشم ..آه بالاخره.. یه نفس عمیق و راحت.. برگشتم و پشت سرم موجودی رو دیدم که اصلا شبیه به تصوراتم نبود یه ادم  عادی.. بدون هیچ تفاوتی با یه انسانی که جادو نداره مثل من..سیاهه: خوشحالم خوشحالم خیلی خوشحالم اون بالاخره متولد شدواقعا خوشحال بود! اما منظورش کی بود ؟ مرلین؟ یا نکنه من جادوگر سیاه شدم و نمیدونم؟ برای یه لحظه کوتاه وحشت کردمکیلیان : منظورت چیه؟سیاهه: اروم باش اروم اروم باش تو هنوزم همون شاهزاده کوچولوی کملاتی منظورم اون بود..اون دختر..مرلین!</description>
                <category>Emma.emris</category>
                <author>Emma.emris</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 00:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرلین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81313140/%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-s9eyjm4ivhim</link>
                <description>کیلیان: تو..تو چرا باید منتظر تولد خواهر من باشیسیاهه:چون اون فقط خواهر تو نیست اون بزرگترین دوست یا بزرگترین دشمن منه.. اون ناجیه مقدر شده که ناجی باشه ..اما قید نشده که ناجیه نوره یا ناجیه تاریکیکلا داشت با یه لحن تمسخر و خنده صحبت می کرد شایدم دیوونست واقعا لازمه جدی بگیرمش؟ نه.. ینی.. نمیدونمشمشیر رو با یه حرکت دراوردم و زیرگلوشو فشار دادم..سیاهه: اروم باش شازده کوچولو من میدونم برای چی اومدیکیلیان: برای چی اومدم؟سیاهه: نجات مادر و خواهرت اومدی معامله کنیکیلیان: در ازاش چی میخوای ؟سیاهه: اوه اوه عجله نکن به اونجا هم می رسیم</description>
                <category>Emma.emris</category>
                <author>Emma.emris</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 00:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرلین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81313140/%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-gpgpbwzi4zwu</link>
                <description>کیلیان:تنها بودم ..پدرم اگه می فهمید که جانشینش تنها و بدون هیچ سربازی اومده به جنگل راز تا سیاهه رو ببینه ..واقعا نمیدونم روی چی خشمشو خالی می کرد ..یا بهتر بگم.. روی کیسکوت..هیچوقت انقدر صدای سکوت برام بلند و فریاد گون نبوده انگار که سکوت داره گوشامو کر می کنه باید یه کاری می کردم باید مادرم و خواهر کوچیکمو نجات میدادم ..رسیدم ..چشمه پریزاد..افسانه ها میگن سیاهه اینجا متولد شده یه عده هم میگن سیاهه یه ادم معمولی بوده و سیاهیه وجودش اینجا متولد شده عجیب بود که مسیر خیلی راحت بود؟ اره..البته که عجیبه..اما بیشتر از عجیب خطرناکه ..خیل خب دیگه وقت ندارم باید احضارش کنمسیاهه..سیاهه..سیاههآه قلبم فشرده شده ..سخت نفس میکشم و تار میبینم کلاغ ها دارم بالای سرم می رقصن</description>
                <category>Emma.emris</category>
                <author>Emma.emris</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 23:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرلین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81313140/%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-s4asztbqruh7</link>
                <description>پارت چهارماز زبان کیلیان:به چشمای نگرانش خیره شدم و دروغ گفتم ..بازم دروغ گفتم..بازمچطور میتونم بهش بگم بیست سال پیش واقعا چه اتفاقی افتاد اینکه مسئول مرگ مادرمون من بودم نه اون ..(بیست سال قبل)دایه: شاهدخت بی قراره ..طفل معصوم بی قراره اروم نمیگیره ..سرورم ..با من اروم نمیگیرهکیلیان: برای چی تو دربار شاه داری خدمت میکنی ..مادرم هیچ جونی نداره اگه بخواد به شاهدخت شیر بده هلاک میشه یه جوری ارومش کنصدای گریه های بی وقفه مرلین اعصابم رو داغون می کرد نکنه بیماره.. طبیب رو خبر کنم..پریشون بودم فرامندهی لشکر کملات انقدر اشفتم نکرده بود که گریه های عاصیانه ی این بچه کلافم کرده بودچیکار باید می کردم آه مادر کاش فقط چند روز سالم میموندی تا این بچه از اب وگل در بیاد خشم سرم رو به درد اورده بود فقط یه نفر میتونست کمکم کنه “سیاهه”ولی اون فقط با معامله کار میکنه من چی داشتم که در ازاش خواهرم حفظ بشه و مادرم درمان..</description>
                <category>Emma.emris</category>
                <author>Emma.emris</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:11:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرلین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81313140/%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-ny2o0hen4fct</link>
                <description>پارت سوممرلین: کیلیان؟ عزیزم خوبی ؟ مثل گچ سفید شدی..در که باز شد کیلیان رو دیدم که با لبخند تصنعی و رنگ و روی پریده  در حالی که به در تکیه داده بود منو نگاه می کرد کیلیان: معلومه که حالم خوبه امروز برای من یه روز خاصه روزی که شاهزاده کوچولوی ما به دنیا اومدمرلین با خنده ادامه داد :کیلیان من ۲۰ سالم شده میشه انقدر از کلمه کوچولو استفاده نکنیکیلیان : آه.. ملکه اینده میخواد باهاش رسمی صحبت کنمنزدیک تر شد و پیشانیمو بوسید و ادامه داد: تو همیشه برای من یه دختر کوچولویی ملکهکیلیان از من بزرگتر بود و ولیعهد.. اما بعد از تولد من نمیدونم چه اتفاقی افتاد که با پدرم درگیر شد و جانشینی سلطنت رو قبول نکردبخاطر همین اینده سلطنت به دستای من سپرده شد</description>
                <category>Emma.emris</category>
                <author>Emma.emris</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 18:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرلین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81313140/%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-e4xrkvrpdap4</link>
                <description>پارت دوممورگانا قبل از اینکه اعدام بشه چند روز در سیاهچال زندانی شد  پدرم در دربار جادوگر نداشت چون اصلا علاقه ای به جادو نداشت و همیشه بر این عقیده بود که جادو چیزی جز سیاهی و شیطان نیست  ، اما مورگانا قوی ترین جادوگر کملات بود او به راحتی می توانست با یک جادوی ضعیف و بی زحمت از ان زندان خلاص شود اما، اما این کار را نمی کرد اون نگهبانان را التماس می کرد تا به برادرم که ان زمان ولیعهد و جانشین پدرم بود بگویند که به ملاقاتش بروند اما انها با طعنه و تمسخر هشدار هایش را نادیده می گرفتند آه.. چه اهمیتی دارد من با تولدم جان  چندین نفر را گرفتم  مادرم ، مورگانا، پرسیوال و هزاران سرباز بی گناه هر سالگرد تولد برای همین خاطر مرا ازار می دهد و امروز هم بیستمین سالگرد تولد نفرین شده من است … همین طور در فکر بودم که در باز شد …</description>
                <category>Emma.emris</category>
                <author>Emma.emris</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 14:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرلین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81313140/%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-ytgu35eqrxqm</link>
                <description>پارت اول:کملات..همه چیز از سرزمین کملات شروع شد شاید بهتر باشه متناسب با نوع افسانه شروع کنیم ، با جمله معروف “روزی روزگاری”……داستان از زبان مرلین روایت می شود:با وحشت از خواب پریدم، مدت ها بود که شب ها کابوس هام نمیزاشت یک لحظه خواب راحت داشته باشم چه اتفاقی برام افتاده بود؟ روز های زیادی گذشته از اخرین لبخند واقعیم شاهدخت سرزمین بزرگ کملات روزای سختی رو داره می گذرونه…صدای دلنشین گنجشک ها ارومم می کرد از روی تخت بلند شدمهمین که روبه روی اینه ی اتاقم ایستادم موهای بلند و اشفته که تا زیر کمرم را در اغوش کشیده بود را دیدم که بیشتر از همیشه خود نمایی می کرد آه.. من دختری نوزده ساله بیش نیستم چقدر احساس ضعف می کردم وقتی به من به چشم وارث حکومت نگاه می کردند تنها امید من برادر بزرگترم بود که واقعا با من مثل یک شاهدخت واقعی رفتار می کرد نه بخاطر ترس از پدر بی رحمم بخاطر عشقی که به من داشت، به خودم..پدرم پادشاه بی رحمی بود او عاشق من و برادرم بود و تنها معشوقش ما بودیم او به غیر از ما به همه سخت می گرفتمادرم بعد از به دنیا اوردن من سخت بیمار شد و پدرم به تمام جادوگران سرزمنیمان دستور داده بود تا یک راهی برای درمانش پیدا کنندانها فهمیدند که در انتهای جنگل “راز” که فرسنگ ها از کملات دور بود درختی رشد کرده که از جادوی افرینش ساخته شده میوه این درخت توانایی شفا دادن هر موجود زنده ای رو داشت برادرم “کیلیان”می گفت که قوی ترین جادوگر زمان را همراه با لشکر کملات به فرماندهی پرسیوال رزمجوی شجاع کملات به ان جنگل فرستادند تمام سربازان ما در ان جنگل کشته شدند بجز خود جادوگر..”مورگانا” وقتی مورگانا تنها و بدون لشکر و میوه درخت افرینش برگشت پدرم او را در میان جمعیت مردم اعدام کرد چون مورگانا از لحظه ای که برگشته بود هیچ حرفی نمی زد و با اشتیاق به من که نوزادی چند ماهه بودم نگاه می کرد</description>
                <category>Emma.emris</category>
                <author>Emma.emris</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 14:32:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرلین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81313140/%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-paakd7mmzb4c</link>
                <description>پیش گفتارداستانی که در موردش مینویسم ،تقریبا متعلق به دو هزار سال پیشه شاید حتی قبل از قرون وسطیٰ!این داستان در مورد کسیه که براش کتاب ها ، قصه ها ،  افسانه ها و فیلم و سریال های زیادی ساختن بعید میدونم کسی تا حالا اسم مرلین رو نشنیده باشه ! شاید بهتر بود اسم رمان رو میزاشتم “افسانه مرلین”اما بزار بگم که این رمان کاملا هم تخیلی نیست نظرتون چیه یه سری واقعیت ها رو از لا به لای قصه های جفری مانموث به دنیای خودمون بیاریم؟ شاید مفهوم افسانه چیزی نباشه که ما میدونستیم چون افسانه های برای این گفته میشن که چیزی به ما یاد بدنEmma Emris•</description>
                <category>Emma.emris</category>
                <author>Emma.emris</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 13:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>