<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Negin.M.alipout</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_813553</link>
        <description>سعی میکنم بنویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 03:17:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/315997/avatar/b6GBkD.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Negin.M.alipout</title>
            <link>https://virgool.io/@m_813553</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_813553/%D8%AF%D8%A7%D8%BA-jsikbzzidmef</link>
                <description>مدت‌هاست قلم بر کاغذ نچرخاندم و متن و داستانی از سر انگشتانم زاده نشد.خواستم قداست کلمات را با دانش ناقص و توان کمم به سخره نکشم.اما همیشه کلمات برایم مامنی بودند برای نوشتن از رنج و درد. همیشه قلمم برای نوشتن از درد کودکان و بعدها مادرهایم چرخیده و کاغذ سیاه کرده.از این داغ نمیخواستم بنویسم. نمینوشتم تا شاید قلمی شیواتر از درد مادرم فغان کند ولی توان دلم کمتر بود.مینویسم تا شاید داغ دلم به کلماتم قدرت ببخشند و داغ بی عدالتی که بر مادرم رفت بر تن تاریخ حک شود.اما از کدام بنویسم؟ از مادری که ماه‌ها برای جنین داخل شکمش لالایی و آواز خواند اما به حکم فقر و از ترس گشنگی و سلامت فرزندش او را به دیگری فروخت؟از دخترم که بین زدو خورد پدر معتاد و مادر هزار سودایش هر روز از ترس میمیرد؟از مادری که ماه‌ها از خجالت شکم برآمده‌اش را مخفی می‌کرد؟ خجالتی که تنها لایق متجاوزش، شوهرش و خانواده‌اش بود؟مادری که بعد از بارداری‌های ناخواسته و متوالی به جز شکر خدا چیزی از زبانش درنیامد.مادری که حتی برای به‌دنیا اوردن جگرگوشه‌اش در ییمارستان دل‌دل میکرد که پول ندارند لباس ندارد دارو ندارد ندارد و ندارد و ندارد.مینویسم از مادری که کودکش را هنگام مریضی هیچ‌جا پذیرش نکردند. مادری که به جرم ملیت و لباس‌های قدیمی‌اش حالا داغ کودک بر دل دارد.به حساب ناحسابی بودن دل سیاهشان نگاهی به سرتاپای مادرم انداختند و حتی نذاشتند دکتر فرزندم را ببیند.کودکی که میشد امروز زنده باشد.کودکی که باید زنده میماند. کودکی که به خاطر سندگی چند ناانسان از درمان باز ماند تا هنوز چشم به دنیا و نور و خورشید باز نکرده، تنش نصیب خاک و حضور کوتاهش داغ بر دل ما و مادرش باشد.اینبار مینویسم تا شاید کلماتم بی‌عدالتی و سنگدلی که در حق مادرم و فرزندم روا شد جایی بر تن تاریخ حک کنند.</description>
                <category>Negin.M.alipout</category>
                <author>Negin.M.alipout</author>
                <pubDate>Sat, 07 May 2022 00:17:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذوق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_813553/%D8%B0%D9%88%D9%82-ovejvwnvxhuq</link>
                <description>ذوق  قریحه محرک بشری و یکی از ارکان مهم پیشرفت انسان‌هاست.بسیاری از احساسات آدمی در موقع وقوع قابل شناسایی نیستند یا حتی با هم اشتباه گرفته میشود. خشم با غم، عشق با عادت، بیحوصلگی با بی تفاوتی. اما ذوق، احساسیست که به راحتی شناسایی میشود. هجوم آدرنالین در رگ‌های سراسر بدن، اجبار به حرکت و تغییر و فعالیت.تمام پیشرفت هوموسیپین‌ها از دوران پارینه سنگی تا به امروز مدیون ذوق بشریست. ذوق اولین محرکه برای پیشروی است، برای افزایش کیفیت و بهره‌وری، برای آسان کردن زندگی حتی برای عده‌ای کوچک.ذوق باعث میشود تا ما رنج مهاجرت، زندگی دور از حاشیه امنمان را؛ به جان بخریم و در محلی جدید دنبال اشیانه بگردیم. ذوق باعث میشود چندین ماه یا سال تمام تمرکز و زندگیمان را وقف پروژه‌ای کنیم. بدون ذوق شروع زندگی مشترک، با وجود ترس‌ها و ناشناخته‌ها ممکن نبود.این احساس را دست کم نگیرید. سرکوب نکونید در آغوش بگیردش تا کیفیت زندگیتان چندبرابر شود.</description>
                <category>Negin.M.alipout</category>
                <author>Negin.M.alipout</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 22:53:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن تکلیف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_813553/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81-ggcobaggz74v</link>
                <description>موقعی که من 9 ساله بودم مراسم جشن تکلیف اتفاق مهمی بوددر بین سفر آقای هاشمی از کازرون قبل ازینکه به نیشابور برسد یک روز کامل کلاسمان تعطیل میشد. همه میتوانستیم لباسهای رنگی در مدرسه بپوشیم و گروه سرود داشته باشیم و نمایش اجرا کنیم. کیک بخوریم و با هم بازی کنیم بدون اینکه فریاد ناظم ساکتمان کند. در آخر جشن هم چادرهای سفید تزیین شده با روبانهای رنگی و گل، جانماز رنگی پفی و یک کیف برای مرتب نگه داشتن تمام انها به ما میدادند.در 9 سالگی تمام معنی جشن تکلیف همین روبانهای رنگی و کیک خوشمزه و جشن و بازی بودامااما از فردای جشن مجبور بودیم با چادر مشکی به مدرسه برویم. اگر کسی صدای خندمان را میشنوید شدیدا توبیخ میشدیم. مجبور بودیم نماز ظهر و عصر را به جماعت در مدرسه برگزار کنیم. دهه محرم هر روز صبح نیم ساعت زودتر به مدرسه برویم تا زیارت عاشورا بخوانیم. معلمها و روحانیهای دعوت شده برایمان از اصول الدین و فروع الدین میگفتند. از اتش جهنم میترساندمان و میگفتند زنان را از تارموهایی که نامحرم دیده اویزان میکنند. از چشم بزرخی و اینکه فلان ایت الله دختری را که با نامحرم حرف زده به شکل سگ گر دیده برایمان میگفتند تا حدی که چندین ساعت بحث کلاس مقدار مجاز صحبت با راننده تاکسی بود. که چطور ادرس بدهیم تا به خانه برسیم بدون اینکه نامحرم از صدایمان تحریک شود و به جهنم برویمما فقط 9 سالمان بود و در مدرسه معروف غیرانتفاعی در شمال تهران درس میخواندیم.بزرگتر شدیم. به قدری که گشت ارشاد بهمان تذکر میداد باید مانتوی تیره گشاد و روسری تیره سر کنیم چون روسری گل گلیمان جلب توجه میکند. گناهی که اگر مرتکب شویم به سیاهچالهای ترسناکی میاندازنمان و شکنجمان میکند. حداقل آن موقع این داستانی بود که از بازداشتگاه وزرا برای ما تعریف میکردندبزرگتر شدیم. تبدیل به &quot;زن&quot; شدیم. باید در خانه از سوتینهای تنگ ورزشی ناراحت که مدرسه برایمان تهیه کرده بود استفاده میکردیم تا پدر و برادرها متوجه رشد سینه هایمان نشوند. مجبور بودیم، خانم مدیر گفته بود زنگ میزند خانه و از مادرمان میپرسد دختر &quot;بی حیایی&quot; بوده ایم یا نه. مرتب بهمان گوشزد میکردند قوز کنیم تا برجستگی سینه مان مشخص نشود. لباس گشاد بپوشیم. در دوران پریود برای سحری بیدار شیم مبادا پدر و برادرهایمان متوجه شوند ما &quot;زن&quot; شدیم.اولین باری که صدای خنده بلند یک زن را شنیدم در ویدیو کنسرت خواننده خارجی بود که یواشکی داشتم در کامپیوتر برادرم میدیدم. اول ترسیدم که قرار است در گلوی خواننده محبوبم سرب بریزند، سگهای جهنمی به او تجاوز کنند و از موهایش آویزانش کنند. بعد از چندوقت ترسم ریخت، از طنین صدای خنده‌اش خوشم آمد. باعث میشد من هم لبخند بزنم. بار اول وقتی در خانه تنها بودم همه پنجره هارا بستم و پتو را محکم دور صورتم پیچاندم و بلند خندیدم. خنده ام را دوست داشتم. فردایش یواشکی در گوشه حیاط برای دوستانم تعریف کردم باورشان نمیشد صدای خنده بلند میتواند زیبا باشد و صفیر شیطان نیست آنقدر قلقلکم دادند تا با صدای بلند خندیدم. زنگ تفریح که تمام شد اجازه نداشتم سر کلاس بروم. در دفتر نشستم تا مدیر با مادر شاغلم تماس بگیرد و مجبورش کند در وسط روز به مدرسه بیاید. آن وقت در حضور من به مادرم گفتند من &quot;خراب&quot; شده‌ام و ادای &quot;زنان فاسد&quot; را در میاورم و اگر در تربیتم بیشتر دقت نکند باید تا سال دیگر در &quot;خانه‌های فحشا&quot; دنبالم بگردد. و من 11تنها  سالم بود.جشن تکلیف هرچقدر رنگین و پرنور و پرسرور باشد در نهایت تنها اعلامیه شروع اسارت است از روز بعد جشن دختران 9ساله را وادار میکنند انطور که آنها میخواهند بپوشند، بگردند، راه بروند و صحبت بکنند و حتی ازدواج بکنند...جشن تکلیف، جشن نیست بلکه مجلس عزای آرزوهای پر از رنگ دخترکان 9ساله بی خبر است.</description>
                <category>Negin.M.alipout</category>
                <author>Negin.M.alipout</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 04:13:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسوی‌زاده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_813553/%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-qqdm1chxggyi</link>
                <description>دو نوشته مختصر برای گرامیداشت علی‌اصغر و محمد موسوی‌زادهکلمه قوی‌ترین سلاح بشریست بطوریکه خداوند به قدرت و عظمت قلم قسم خورده‌ اما امروز کلمات به احترام داغ خانواده‌ی موسوی‌نژاد سکوت کردند. غم از دست دادن فرزند، کمر شکن است. و تصور حجم اندوه پدر و مادر محمد و علی‌اصغر پس از ازدست دادن دومین پاره‌تنشان بسیار دشوار است.خودکشی شاید یکی از دردناک‌ترین انواع از دست دادن باشد اینکه بدانیم جان عزیزی به خواسته خودش از بین رفته و در شرایطی که ما، بعنوان جامعه، وظیفه داشتیم از آن پیشگیری کنیم میتواند خواب هر انسانی را آشفته کند. خودکشی کودکان که به تازگی در ایران تبدیل به اپیدمی شده از نشانه‌های زوال جامعه است جامعه‌ای که به قدری در  روزمرگی خود غرق شده که صدای همسایه‌اش به گوش نمیرسد.---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------در عزای علی‌اصغر موسوی‌زادهمیگن دنیای زیر آب از دنیای روی آب خیلی قشنگ‌تره، پر از رنگه، پر از مهربونیه. ماهی‌های خوشگل داره، مرجان‌های مهمان‌دوست داره. همه غذا پیدا میکنند، همه سرپناه دلخواهشون رو دارند. فقر و نداری و سیاهی اونجا معنی نداره. هیچ صدفی از گشنگی نمیمیره، هیچ ماهی بخاطر فقر خودش رو نمیکشه، هیچ ستاره‌ای بی فروغ نمیشه.شاید بخاطر همین مهدی ما رفت به زیر دریاشاید رفت تا در اون دنیای یک‌دست، زندگی زیباتری رو پیدا کنه...مهدی موسوی‌نژاد برادر 7ساله محمد موسوی‌نژاد پسر11 ساله بندر دیری که مهر امسال به دلیل فقر خودکشی کرد، غرق شده‌است. سونامی خودکشی کودکان در ایران روزبه روز قربانیان بیشتری میگیرد ولی همچنان زنگ خطر را برای مسئولین و جامعه به صدا درنیاورده‌است. خودکشی مسئله پیچیده‌ایست که جنبه‌های فراوان زیادی دارد بخصوص در خودکشی کودکان بازماندگان باید سریعا خدمات مددکاری و مشاوره دریافت کنند تا از آسیب‌های بیشتر جلوگیری شود.</description>
                <category>Negin.M.alipout</category>
                <author>Negin.M.alipout</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 14:42:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 دقیقه و 42 ثانیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_813553/3-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%88-42-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-jhjxtyw4usja</link>
                <description>ثانیه 1سکوتصدا از هیچکس در نمیومدشوکثانیه3جیغ ممتدگریهداد و فریادثانیه 15خلبان سعی میکرد با بلندگو مردم را آروم کنه. مداوم میگفت که اسیب مهلک نیست و میتونیم به فرودگاه برگردیم. هنوز حتی درست اوج نگرفته بودیمچی شد؟؟؟ثانیه 30دستام میلرزید. نمیتونستم حتی گوشیم رو از حالت هواپیما بردارم. میخواستم به مامانم پیام بدم. بگم چقدر دوستش دارد. به بابام بگم چقدر عاشقشم. به خواهر کوچولوم بگم چقدر بهش افتخار میکنم. به دلبر...آخ از دلبر، بهش پیام بدم چی بگم؟ بگم دوستت دارم؟ بگم کاش بودی؟ بگم خداروشکر که نیستی؟ بگم اخ از بوی تنش، لطافت پوستش خنده‌های شیرینش ....ثانیه 60زمزمه‌هایی پیچیده بود یکی میگفت بمب تو قسمت بار هواپیما بوده یکی دیگه میگفت نقص فنی بوده یکی میگفت نه بابا سپاه زدتمون مسخرهمگه میشه؟ 30سال گفتیم مگه آمریکا کور بود هواپیمای مسافربریمون تو خلیج فارسو ندید؟ دیگه بعد 30سال و اینهمه پیشرفت تکنولوژی! مگه میشه!؟ثانیه 70تازه تونستم اینترنت گوشی رو وصل کنم. اینقدر انگشتام میلرزید که نمیتونستم درست تایپ کنم تازه با این سرعت اینترنت عمرا ارسال نمیشد. بیخیال شدم خواستم زنگ بزنم.شماره مامانم چند بود؟اه لعنتیمن از 5سالگی شمارشو حفظ بودم.شماره دلبر چی؟ثانیه 75تازه متوجه اطرافم شدم. ادم‌های وحشت‌زده، ادم‌های شوکه شده مثل خودمنگاهم خیره شد به چندتا ردیف جلویی، یه نوزاد، مادرش محکم بغلش کرده بود و تابش میداد، روی صندلی کناریش یک دختر با زیباترین موهای مواج دنیا و گیراترین چشم‌هایی که دیده بودم نشسته بود. دستش رو گذاشته بود روی کمر مادرش، دستای کوچولوش سعی میکردن مادرشو آروم کنن چشماش ولی پر از ترس و بغض بودثانیه 90گوشی مامان در دسترس نبود، احتمالا تو راه برگشت بودن تو جاده خوب آنتن نمیدادبه بابامم زنگ زد، تک تک بوق‌هارو میشمردم. همیشه همینقدر بوق میزد تلفن، قبلا به نظر میمومد دوتا بوق میزنه بعد میگه مشترک مورد نظر پاسخگو نیست ولی الان انگار تصمیم نداره بگه. انگار اپراتورم دلش میخواد من صدای بابامو بشنوم. صداش بزنم. اصلا نه... کاش بابا یه بار دیگه صدام بزنه...ثانیه 120چند دقیقه شده؟ چرا نمیرسیم فرودگاه کلا 20ثانیه بود بلند شده بودیم دیگه؟ چقدر بود مگه؟ الان یه نیم ساعتی شده تو راهیمساعت گوشیمو چک کردم2دقیقه گذشته بودثانیه 130صدای گریه‌ها اروم شده‌بود. فقط صدای هق هق میومد. داشتم فکر میکردم من الان جوان ناکام محسوب میشم؟ آرزوهام خیلی‌هاش نصفه مونده. دانشگاه ترمای آخره هنوز مدرکمو نگرفتم سرکار نرفتم، دلبر چی؟ میخواستم باهاش ازدواج کنم، باهاش بچه‌دار شم، بچه‌هامونو بزرگ کنیم، روز اول مدرسشون، روز آخر مدرسشون، قبولی دانشگاه، آخ آخ عاشق شدن چی؟بغلیم چی؟ نگاهش کردم. بچه‌سال به نظر میرسید. حتما تازه دانشگاه قبول شده اینا که الان مهم نیست نکنه عاشق نشده باشه؟ نکنه ندونه عشق چه رنگیه؟ نکنه تا حالا قلبش برای کسی تند نزده؟اون نوزاد چی؟ اونکه هنوز حتی مغزش هم کامل تشکیل نشده. مادرش...مادرش که حتما عاشق شده اون چشما و اون آغوش کار آدم عشق ندیده نیست. میخواستم برم ازش بپرسم که ایا اونم خوشحاله که همسرش باهاش تو این سفر نیست؟چند ردیف عقب‌تر، اون زوج تازه عروس داماد بودند، دورادور میشناختمشون تو دانشگاه، اسمشون چی بود؟ ارش و پونه؟؟ نمیدونستم وضع من بهتره یا اونا؟ نه دلبر من الان جاش امنه، احتمالا اروم خوابیده اون حداقل میمونه تا داستان عشقمون رو روایت کنهثانیه 180از پنجره چراغ‌های شهر معلوم بود داشتیم کم کم میرسیدیم بالا سرش، پرند بود فکر کنم. خوبه نزدیک فرودگاهیم یعنی. داریم میرسیمثانیه 190گوشیمو برداشتم صفحه پیامای دلبرو باز کردم. نوشتم &quot; میدونی خیلی میخوامت؟&quot;نوشتم&quot; میدونی چقدر دوستت دارم؟&quot;نوشتم &quot; میدونی چقدر دلم میخواد بچه‌هامونو باهات بزرگ کنم؟&quot;ثانیه200رفتم تو پیامای مامان دیدم آخرین پیام براش نوشتم که &quot; دوستت دارم مامانی&quot; دیدم برام نوشته &quot; منم دوستت داره ثمره‌زندگیم&quot;چیزی ننوشتمهمین خوب بود. لازم نبود نگرانش کنم ما که نزدیک فرودگاه بودیم. هواپیما هم که به نظر تا فرودگاه میتونست برهثانیه 210رفتم تو چت بابا نوشتم&quot; بابا میدونستی که قهرمان زندگیمی؟&quot;نوشتم &quot; میدونستی هر قدمی که خواستم بردارم قبلش از خودم پرسیدم بابا اگر بود تایید میکرد&quot;نوشتم &quot; میدونستی چقدر عاشق همتونم&quot;ثانیه 220به نظر میومد از پرند هم رد شدیم. یکم راه نفسم انگار باز شد، چشامو تنگ کردم ببینم فرودگاهو میشه ازینجا ببینم.گوشی تو دستم لرزید، دلبر بودثانیه 221صداشاخ از صداشبا خنده صدام کردثانیه 222.........</description>
                <category>Negin.M.alipout</category>
                <author>Negin.M.alipout</author>
                <pubDate>Fri, 27 Nov 2020 23:53:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردپای 12هزارساله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_813553/%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D8%A7%DB%8C-12%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-yxw3ufw7ephg</link>
                <description>هنوز نفس‌هاشو پشت گردنم احساس میکنم.میدونستم فاصله گرفتیم اما هنوز موهای گردنم سیخ بود. ماهیچه‌های پام میسوخت، خیلی وقت بود اینقدر ندوییده بودم، نفسم درد میکرد انگار یه کیسه تیغ ریختن تو سینم.اون حیوون لعنتی، با اون دندونای تیز لعنتی‌ترشیادش بخیر یه موقعی شکارشون میکردم، شکارچی خیلی خوبی بودم، دیرتر از بقیه خسته میشدم، میتونستم تا قیامت دنبالشون بکنم تا از نا و نفس بیوفتن ولی خب بعدش این کوچولو اومد، این کوچولوی دوست داشتنی.از پشت سرم حس کردم صدای پا شنیدم، سریع کوچولو رو گذاشتم زمین و به حالت حمله خیز برداشتم. چیزی پشت سرم نبود، اگرم بود خوب قایم شده بود نمیدیدمش. سعی کردم تا حد امکان نفس نکشم و ثابت بمونم. هیچ چیز نبود. قطره‌های بارون تق تق میخوردن به زمین گلی و صدا میدادن. میتونستم حس کنم کوچولوی احمقم پاشده داره راه میره، کمرم رو صاف کردم و برگشتم سمتش، چقدر سخت بود قهقه نزنم، با اون پاهای کوچولوش چجوری داشت میدویید. قدم زنان رسیدم بالا سرش و موهای سیخ سیخی خوشگلشو آروم کشیدم. سریع نشست رو زمین، دستای تپلوشو حلقه کرد دور پام و با اون تیله‌های براقش نگام کرد، شیطنت و شادی از چشماش میریخت. دلم میخواست سفت بچلونمش. باز اروم موهاشو کشیدم-پاشو ببینم تنبل خان، من اینهمه اوردمت یکمم خودت راه برو ببینمسرخوش پاشد و بازی کنان ادامه داد. اون حیوون لعنتی. باز برگشتم عقب رو نگاه کردم نه صدایی میومد نه ردپایی، به جز ردپای ما معلوم بود. نفسم رو محکم بیرون دادم. باید میرفتیم نباید الان وایمیسادیم وگرنه تا شب به غار نمیرسیدیم. رومو که برگردوندم از ته دل خندیدم. برای اینکه تندتر بدوا به جای دوپا مثل همه‌ی بچه‌های عادی، داشت چهاردست و پا میدویید، اونم تو این زمین گلی، به رد پا نگاه میکردی انگار یه بچه میمون گم شده. بهتر، هر چی تندتر بره زودتر میرسیم.یکم که گذشت حس کردم خسته شده و دست و پاش دارن میلرزن، سرعتمو کم نکردم. آها بلند شد. پرید و پامو گرفت. چقدر بهش افتخار میکنم، کمتر بچه‌ای میتونست اینجوری به پای مامانش بچسبه، برای فرار کار به درد بخوریه دیگه وقت تلف نمیشه برای برداشتن بچه.من خسته شده بودم، بچه حوصلش سر رفته بود، یکم که تو بغلم میوردمش بعدش میذاشتمش رو زمین و دنبال هم میدوییدم، وقتی خسته میشد دوباره بغلش میکردم، هر بار بغلش میکردم انگار از نو مادر شدم، بوی تنش مستم میکرد، هر بار قلبم به افتخارش تندتر میتپید. این کوچولوی نازِ...صدای غرش شنیدم.بچه رو سریع گذاشتم زمین، در حین چرخیدن خم شدم و غریدم. حیوون لعنتی اندازه 100درختم باهامون فاصله نداشت، چجوری اینقدر نزدیک شده بود بدون اینکه بفهمم، غرید و روپاش بلند شد. چقدر گنده بود هیچوقت تنهایی بدون اسلحه نمیتونستم از پسش بربیام. قلبم میکوبید خون تو تنم سریعتر از هر وقتی که یادم میاد میچرخید، از گوشه چشم کوچولومو نگاه کردم. نشسته بود رو زمین و با چشمای براقش نگاهم میکرد.ترسیده بودترسیده بودمخیره شدم به اون حیوون لعنتی، خم شدم و از عمق گلو غریدم12هزار سال بعد...دانشمندان طولانی‌ترین رد پای باقیمانده از عصریخبندان که تا امروز کشف شده را در پارک ملی نیومکزیکو پیدا کردند. برخلاف سایر ردپاهای باستانی، این مورد خاص بدلیل رفت و برگشتی بودن و طولانی بودنش منحصر به فرد است و حدودا 1/5 کیلومتر طول دارد، یک تیم بین‌المللی این ردپاها را بررسی کرده‌اند و نتایج آن را طی مقاله‌ای به چاپ رسانده‌اند.طبق بررسی دانشمندان این ردپا متعلق به یک مادر و فرزندش هستند، مادر هرچند ده متر بچه را زمین گذاشته و از اندازه ردپاهایی  کودک میتوان حدس زد، بیشتر از دوسال نداشته. از روی توزیع فشار پا میتوان فهمید با عجله راه میرفتند که با توجه به منطقه، که به داشتن حیوانات شکارچی مشهور است احتمال میرود در حال فرار بوده‌باشند.ردپاها در منطقه‌ای متوقف میشوند و سپس ردپای برگشت پدیدار میشود. اما در مسیر برگشت تنها یک ردپا وجود دارد.مادر بدون فرزندش مسیر برگشت را طی کرده...منبع: https://theconversation.com/amp/fossil-footprints-the-fascinating-story-behind-the-longest-known-prehistoric-journey-147520?__twitter_impression=true</description>
                <category>Negin.M.alipout</category>
                <author>Negin.M.alipout</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 20:22:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت اکران گوزن‌ها-قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_813553/%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-dnugmdgm2zw3</link>
                <description>من خیلی خوشبختمچون شانس این رو داشتم به آرزوم برسم و این داستان، داستان زندگی منهبذارید داستانو از جایی بهتون بگم که اقا معلم هممون رو جمع کرد و ازمون پرسید دوست داریم چیکاره بشیم. یکی میگفت لباس، یکی میگفت صندلی، یکی میگفت چادر، یکی میگفت لباس کار، اما فقط من بودم که گفتم پرده سینما؛ آقای معلم با چشم‌های نازک شده نگام کرد و تکرار کرد پرده!؟-نه! نه هر پرده‌ای. من میخوام پرده سینما بشم. بشینم رو به روی مردم و نگاهشون کنم. پاپکورن خوردنشون، نوشابه خوردنشون، بوسه‌ها و نوازش‌های یواشکیشونهمه بهم خندیدن. ولی خنده نداشت که، اتفاقا باید به کسی که نمیدونه تو زندگیش چی میخواد خندید. من هدف داشتم و دعا میکردم بهش برسم. آقا معلم هم خندید ولی آق سید که از دور نگاهمون میکرد نخندید. همینجور خیره خیره زل زده بود بهم. چند روز بعدش منو خواستن دفتر. اق سید تنها نشسته بود و سیگار میکشید. سیگار رو دوست نداشتم. دودش میرفت تو جونم و باعث میشد بو بگیرم. اینقدرم بوی این سیگارای دوزاری که میکشید بد بود که با 10بار حموم رفتنم همش نمیرفت. دو سه تا سرفه صلحتی کردم تا اق سید سیگارشو خاموش کنه. اومد جلو و دست کشید به الیافم. اه، اوقم گرقته بود دستش بوی سیگار میداد. برگشت تا خاکستر سیگارشو روی یه کاغذ رو میزش بتکونه. اوا اینکه شناسنامه منه. دلم میخواست گریه کنم. تکیه داد به دیوار و شروع کرد+ بچه جون شنیدم که دلت میخواد پرده سینما بشی. راسته؟نفسم گرفت. البته قبلشم بخاطر بوی سیگار گرفته بود ولی اینبار جدی جدی از هیجان گرفت. میدونستم که کارخونه ما پرده سینما تولید نمیکنه در حقیقت تو ایران کلا جایی تولید نمیکردش، ولی اق سید مدیر تولید بود، هر چی میخواست میتونست تولید کنه.-بله آقا...یعنی...چیز...بله قربانحس کردم داره از پشت اون سیبیلای پرپشتش بهم میخنده+میتونم یه تیم بیارم. یعنی تو ذهنم بود امتحانی یه دونه درست کنم. سودش زیاده. تازه والاحضرتم احتمالا پولی جایزه‌ای چیزی بهمون میده. تولید داخلی و ازین چرت وپرتا. اگر بشه. ولی خب بدون که امتحانیه، یعنی ممکنه وسط راه بفهمیم ااا اشتباهی بریدیم یا اشتباهی دوختیم، اون موقعست که یا میریزیمت آشغالی یا آتیشت میزنیم. تازه اگرم بتونیم معلوم نیست کیفیت کار چقدره. ممکنه هیچکس هیچوقت نخرتت و اینقدر تو انبار بمونی تا حشره بیوفته به جونت و بپوسی. هنوزم دلت میخواد بچه؟دیگه جدی جدی نفسم رفته بود. دو راه داشتم، یا میتونستم امیدوار باشم که موفق میشن یا بکلی از آرزوم دست بکشم برم دنبال یه شغل دیگه. اصلا مگه پرده معمولی چشه اونجوریم میتونم مردمو نگاه کنم... ولی نه، نباید از آرزوم دست بکشم. همه جرئت و اون دوتا مولکول اکسیژنی که مونده بودو جمع کردم و سعی کردم صدام محکم به نظر بیاد-آره. من دلم میخواد پرده سینما بشم.اق سید نگاهشو گرفت و اینبار زل زد به حیاط بتنی.+پس شنبه آماده باش. میان دنبالت میبرنت خط تولیدخط تولید...شنیده بودم درد داره. اونقدر زیاد که بعضیا کار تموم نشده طاقت نمیارن و میمیرن. اون پارچه بیحال و بی رنگ‌روها رو که دیدید. انگار نه درست وایمیسن نه درست میشه دوختشون نه درست رنگ میگیرن. همونا جنازه همین بچه‌هاست. البته معمولا میسوزونن جنازه ها رو ولی خب وقتایی که از برنامه تولید عقبن همینجوری میریزنشون تو مغازه‌ها، یه بنده خدای از همه جا بی‌خبریم میاد میخرتشون.کجا بودم؟ آها تولید. ترسیده بودم ولی میدونستم که از پسش برمیام، من هدف داشتم. تو خوابگاه نمیدونستم به بقیه بگم؟ نگم؟ فکر میکردم کسی باورم نمیکنه یا بدتر ممکنه اهمیت ندن.پنجشنبه دیگه دلم طاقت نیورد. گفتم. برخلاف انتظارم همه باورم کردن، تشویقم کردن، حتی بعضیا گفتن شنبه برام دعا میکنن. خوشحالم که گفتم بهشون.دم اذان، اومدن صدام کردن، شبش کلا خوابم نبرده بود؛ دل تو دلم نبود کلی استرس داشتم. بردنم تو یه اتاق روشن، چندتا خارجیم اونجا بودن، راه میرفتن دورم، دست میکشیدن بم. کاش یه جنبشی هم راه میوفتاد علیه دست کشیدن به پارچه‌ها. واقعا از لمس کف دستای عرق کردشون چندشم میشد. آخرش درازم کردن روی زمین. میز به بزرگی پرده سینما تو کارخونه نبود و نمیصرفید برای یه کیس امتحانیم هزینه کنند، درک میکردم. زمین بتنی بود. لرز افتاد بود تو تنم.نمیخوام از چیزایی که گذروندم صحبت کنم. یعنی اصلا انگار فراموش کردم. چند لحظه خیلی محو یادمه، مثلا دردی که لحظه اول تو تک تک نخام پیچید یادمه، صدای خنده و صحبت آق سید یادمه با یکی از همون اجنبیا، صدای دعا خوندن اقا معلمم یادمه. میدونی! میگن یه مکانیسم دفاعیه. همین فراموشی رو میگم. میگن مغزت خاطرات درد و عذاب رو دفن میکنه اون ته مها تا عقلتو از دست ندی.خلاصه جونم براتون بگه که بالاخره بعد 2،3 روز کار تموم شد. درجه 1 از آب در نیومده بود ولی قابل قبول بود. یکی دوجا موج داشت تنم که یکی از همون خارجیا گفت مهم نیست. کیفیت دستگاه‌های پخش به هر حال اونقدر زیاد نبود که کسی متوجه بشه این پیچ و تاب از فیلم نیست و پرده مشکل داره.منو گذاشتن تو انبار بعد عکاسی‌ها و فخر فروشیاشون، نفهمیدم آخرش والاحضرت به اق سید جایزه داد؟ چی داد؟ بقیه بچه‌ها سرنوشتشون چی شد کیا به سلامت از خط تولید بیرون اومدن؟ خلاصه جونم براتون بگه از همه دنیا دور بودم، آمار روزا از دستم در رفته بود نمیدونم بعد چند وقت یه غریبه اومد دنبالم. یه سینما تو آبادان منو خریده بود. به قول آق سید در حمایت از تولید داخلیو این چرتا حتما وگرنه اونا تو ابادان اونقدر وضعشون خوب هست که برن جنس کره‌ای بگیرن. راستی اسمشم گفت، چی بود اسمش؟آها رکس، سینما رکس آبادان</description>
                <category>Negin.M.alipout</category>
                <author>Negin.M.alipout</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 20:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مژگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_813553/%D9%85%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-hbnucwdt1gmz</link>
                <description>از شهرستان‌های محروم اطراف دزفول خبری رسیده که ما را به مرور تعاریف برخی مفاهیم وامی‌دارد.مژگان:جمع مژه، مویِ پلکِ چشمو نامی دخترانه، نامِ یک مادر در سالندِ دزفولبخت:شانسآن چه دختران به امیدش با لباس سپید به خانه همسر می روند کفن:پارچه ای سپیدقایق نجاتی که جنازه ات را از دست همسر ناسازگار نجات می دهد و به ساحل قبرستان می رساندتیشه :ابزاری هلالی شکل و تیز برای تراشیدن، قطع کردن و شکستن سنگ و چوب و... و بریدن سر زن! آن گاه که جنون خشم یا افیونِ همسرش اقتضا کندقتل:سلبِ حق حیات یک انسان و یا روشی برای پاک کردن ننگ!اما خبر چیست:چند روز پیش از زادروزِ پیامبر رحمت، بزرگمردی که بر زنده به گور کردن دخترکان تاخت، مژگان، مادری مظلوم، به دست همسر معتاد پیش چشم فرزندانش، با تیشه ای سر بریده شد و به قتل رسید تا چنان که هنوز مرسومِ بخشی از مردمانِ این روزگار است، با کفنی سپید از جهنم زندگی مشترک به آسودگیِ عدم کوچ کند و شکایتِ خود را از این زمانه، به درگاه خدا بَرَد... که گویا هنوز گوش بندگان خدا، شنوای رنج های یک مادر اسیر در خانه‌ای افیون گرفته نیست.مژگان گشول، مادری خسته از اعتیاد همسر، به خانه پدرش پناه برد اما به قتلگاهش برگردانده شد تا برای فرزندانش مادری کند. فرزندانی که صبح همان روز با بدن غرق در خون مادرشان رو به رو شدند.قتل های ناموسی که جز ادبیات مگوی مردمانمان بوده در سالهای گذشته به همت فعالین اجتماعی از پستو خانه بیرون آمده و به مطالبه عمومی تبدیل شده است. این معضل شایسته جامعه‌ای که خود را پیرو منش پیامبر (ص) میداند نیست و با عزم عمومی و همت ملی باید تیشه بر ریشه این جهل زد.به امید آنکه دیگر هیچ دختری با داس و هیچ مادری با تیشه به قتل نرسد.</description>
                <category>Negin.M.alipout</category>
                <author>Negin.M.alipout</author>
                <pubDate>Mon, 09 Nov 2020 00:49:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکینه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_813553/%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%87-qyza58kcyay4</link>
                <description>سکینه و احسان زوح آرامی بودند.اما سکینه قبل از ازدواج دختر شر و شیطانی بود که نه تنها خانواده‌اش بلکه همسایه ها هم از دستش آسایش نداشتند. برای گردو چیدن از بقیه زرنگتر بود و سریعتر از همه به بالای درخت میرسید. جلوتر از پسرها از خانه بیرون میدوید و همیشه خدا شلوارش پاره و خاکی بود. بعدها هر بار از آن روزها یاد میکرد لبخند نصفه‌ای بر لبش مینشست و چشمانش برق میزد.پدر سکینه که مرد سنتی بود، از رفتارهای دخترش شرمگین بود. به نظر او دختر را باید نه آفتاب ببیند نه مهتاب، صدای خنده‌اش را خودش هم نشود و موقع حرف زدن صدایش از صدای بال زدن پروانه کمتر باشد. او تلاش میکرد دخترک را با کتک و تهدید آرام کند اما همیشه ناموفق بود. تا آخر راه حل نهایی را در ازدواج سکینه دید. در حقیقت میخواست سکینه قبل از اینکه سرافکندگی برایش درست کند از خانه‌اش برود و مشکل مرد دیگری بشود.این راه حل را در اصل برادرش پیشنهاد کرده بود. به نظر او دختر برادرش را درست تنبیه نمیکردند و پیشنهاد داد سکینه را به عقد پسرش احسان دربیاورند. احسان همیشه نقطه مقابل سکینه بود، پسری فوق العاده آرام، که کمتر کسی صدایش را شنیده بود هیچگاه نمیدوید و از هیچ درختی بالا نرفته بود. وقتی این خبر را به سکینه دادند با جیغ و داد مخالفت کرد. خانه را بهم ریخت حتی سعی کرد فرار کند ولی به دیوار حیاط خانه هم نرسیده گرفتنش، با آن پاهای کوچک که نمیتوان از بزرگترها فرار کرد. ان موقع فقط 9 سال داشت.روز عقد بسیار آرام بود. همه خوشحال فکر میکردند موفق شده‌اند و ازدواج از سکینه یک خانم باوقار ساخته. بعد از اینکه عاقد آمد سکینه از سر سفره بلند شد و اجازه گرفت تا به دستشویی برود. خانم ها ریز ریز میخندیدند و میگفتند از هیجان ازدواج است! اما برگشتش طول کشید. بعد از 10دقیقه ولوله‌ای در جمع افتاد و بعد از 15دقیقه در دستشویی را شکستند. سکینه آنقدر جثه کوچکی داشت که توانسته بود از هواگیر کوچک دستشویی به بیرون بخزد و فرار کند.من آن هواگیر را دیده بودم عرضش به زحمت از یک و نیم وجب بیشتر بود.عمو که دیگر پدرشوهرش شده بود خندید و به بقیه گفت نگران نباشند و میداند سکینه کجا پنهان شده و میرود میاوردش. پدر سکینه با استرس سییبیلش را میجویید و دعا دعا میکرد زودتر برگردند نگران بود الان دیگر پشیمان شده باشند و سکینه را سریعا طلاق بدهندو آن وقت با یک زن مطلقه در خانه چه میکرد. وای از این بی‌آبرویی!سکینه و عمویش بعد از حدودا 20 دقیقه برگشتند.او بی حرف بر سر جایش نشست و تا آخر مراسم هیچ نگفت. در 10سالگی برای بار اول باردار شد و 7ماه بعد اولین فرزندش به دنیا آمد. او در 20سالگی 6بچه داشت. دیگر طنین صدایش را همه فراموش کرده بودند هیچکس خنده‌اش را ندید و به ندرت از اتاق تاریکش بیرون می آمد. بعد از گذشت این همه سال پدر و مادر سکینه کمی پشیمان شده بودند، او تنها فرزند خانواده بود که درس نخواند و سر کار نرفت. دختر دیگرشان پرستار شده بود و پسرشان مهندس بود. اما سکینه هیچگاه به مدرسه بازنگشت در حقیقت از خانه خارج نشد آنها حتی نمیدانستند صدایش در 20سالگی چه طنینی دارد و بعد از اینهمه سال از تغییرات زیاد و ناگهانیش متعجب بودند.هیچکس نفهمید روز عقد چه اتفاقی افتاد و چطور عمو، سیکنه 9ساله را در تنه درخت گردو پیدا کرده بود. به هیچکس نگفت که سکینه باز هم تلاش کرده بود از دستش فرار کند اما زور جثه کوچکش به عمویش نرسیده بود. هیچکس نمیدانست چطور عمو سکینه را به انباری برده بود، با کمربندش دستهای او را بسته بود. سکینه آن موقع هنوز نمیدانست که ناموس خانواده عمو شده و دیگر اجازه ندارد سبکسری کند و شرافت خانواده را در خطر بیاندازد. نمیدانست که عمویش فردی با غیرت است و برای این کارهایش باید تنبیه شود.سکینه به هیچکس نگفت چه عمویش آن روز چطور به جسمش تعرض کرده بود و روحش را کشته بود. هیچکس ندید که سکینه سر سفره عقد در زیر لباس سفید پر از منجوق و پولکش چطور خونریزی میکند. به هیچکس نگفت که چطور عمویش و پسرعمویش در طی این سالها از آزارش دست بر نداشته‌اند و جسم و روحش را چطور مورد تجاوز شکنجه قرار داده‌اند تا یک وقت دوباره هوس فرار به سرش نزند. هیچکس حتی سکینه، نمیدانست پدر واقعی فرزندانش در حقیقت چه کسی است؟سکینه مادر من بود. او 11 سال شکنجه شد تا در نهایت در 20سالگی خودش را آتش زد.من چطور این داستان را میدانم؟ خب پدر و پدربزرگم برایم تعریف کرده‌اند. بالاخره یک نفر باید جای مادرم را برایشان پر میکرد چه کسی بهتر از من. هم شبیه مادرم بودم و هم تقریبا همان سن مادرم را داشتم هنگامی که زندانی این خانه شد. پدر و پدربزرگم مطمئن شدند که من تمام بلاهایی که سر مادرم آوردند را میدانم. در حقیقت مطمئن شدند که من هم تجربه‌شان کنم. اما همیشه حواسشان بود نفت در دسترسم نباشد تا مثل مادرم از دستشان فرار نکنم. اما خداروشکر حواسشان به بقیه راه‌ها نبود.کسی میداند مردن با وایتکس دردناک است یا نه؟ یعنی از تجاوز پدر و پدربزرگ هم دردناکتر است!؟اگر من بمیرم چه بلایی سر خواهر برادرهایم می‌آید....**این متن با تاثیر از پادکست یک پنجره ترس واقعی‌ست و روایت من یک زنم نوشته صدیقه احمدی نوشته شده است.</description>
                <category>Negin.M.alipout</category>
                <author>Negin.M.alipout</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 22:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_813553/%D8%B3%DA%AF-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-ic8jhzonlug6</link>
                <description>سگ همسایه ما از فرزندم با وفاتر بود. هر روز قبل از رفتن به پیاده روی صبحگاهی، سری به من میزد و دمی تکان میداد. همیشه حواسش به در حیاط بود و هر بار غریبه ای نزدیک میشد مارا خبر میکرد. گاهی اوقات، شب‌ که میشد پتوی عروسکی گرمش رو به دندان میگرفت و می‌آمد زیرپای من، کنار شومینه لم میداد و به داستان های تموم نشدنی‌ام از قدیم‌الایام گوش میداد. اما فرزندم...سالها بود که حتی برای 5دقیقه سری به من پیرِ مریض‌احوال و دلتنگ نزده بود.صاحب سگ روزهای اول از رفتارش جا میخورد، حتی چندباری سعی کرد مانع شود اما او هر بار راه فراری پیدا میکرد و خودش را به من میرساند. کم کم صاحبش بیخیال رابطه عجیب ما شد و اجازه داد هرچقدر که میخواهد پیش من بماند.اما هر کس نداند من که دیدم. با چشم‌های خودم دیدم فرزندم قبل از رفتن به جنگ، جلوی سگ زانو زد و با او صحبت کرد.هر چند هیچکس از صحبت‌هایشان خبر ندارد. به جز سگ زبان بسته، و فرزند مفقودالاثر من.</description>
                <category>Negin.M.alipout</category>
                <author>Negin.M.alipout</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 22:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>