<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mosio</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_81467449</link>
        <description>....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:29:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4881216/avatar/aYBa0i.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mosio</title>
            <link>https://virgool.io/@m_81467449</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-ma2sodjadbfu</link>
                <description>بخش اول ،قسمت هفدهمپشت دروازه‌های قصر غوغا به پا شده بود. بوی دود شمع و عرق سربازان با هم قاطی می‌شد. تلاش آنها برای پراکنده کردن مردم بیهوده بود؛ هر کسی را که هل می‌دادند، دو نفر دیگر جای او را پر می‌کرد. از زمان بنیان‌گذاری خاوران تا امروز، تنها پنج مرتبه «پدر» هویت خود را آشکار کرده بود. مردم بی‌تاب دیدن او بودند. موعودیان با پرچم‌های دورنگ قرمز و آبی بیرون قصر مشغول نواختن موسیقی و آوازهای سنتی خود بودند؛ صدای دف و سرنا تا اعماق راهروهای سنگی قصر نفوذ می‌کرد.اما درون قصر سکوتی سهمگین حکمفرما بود. آن قدر سنگین که نفس کشیدن هم سخت بود.هما روی ایوان ایستاده بود. نسیم ملایم موهای سیاه او را می‌رقصاند، اما چشمانش خیره بود؛ خیره و سرد، مثل دو تکه یخ در دل زمستان. چشم در چشم مهران دوخته بود. مهران نفس عمیقی کشید؛ بوی عطر از ردای هما به مشام می‌رسید ، همان بویی که هزار سال پیش در شب عروسیشان او را مست کرده بود.سرانجام هما سکوت را شکست. صدایش برنده بود؛ صاف و تیز بود، مثل تیغی که آرام از روی پوست بگذرد:– جالبه... به‌خاطر یک زن خودت رو نشون دادی.مهران اخم‌هایش درهم رفت. رگِ کنار چشم چپش می‌زد. انگشتانش را مشت کرد ،نه برای زدن، برای اینکه لرزششان را پنهان کند:– اون مادرم بود.هما خندید.بدون اینکه چشمانش بخندند. خنده‌ای نه از سر شادی، بلکه از سرِ خشمِ سال‌ها؛ خشمِ شب‌هایی که تنها در تختی سرد غلتیده بود. صدای خنده‌اش در تالار خالی پیچید و به دیوارها خورد:– یادت رفته؟ مادرت هزار ساله مرده. طاعون‌زده‌ها گرفتنش. بوی جسدش رو یادته؟ یا اون رو هم فراموش کردی؟مهران نگاهش را از او گرفت. به کاشی‌های کف ایوان خیره شد. زیر لب، اما به اندازه‌ای بلند که او بشنود:– همه چیز رو یادمه. تو فراموش کردی... من رو. شوهرت.هما نفسش را حبس کرد. برای یک لحظه، چیزی در قلبش ترک خورد ،شاید دلتنگی، شاید حسرت. اما سریع خودش را جمع کرد. قدم‌هایی سریع و محکم برداشت. سیلی چنان محکم بر صورت مهران نواخت که صدایش در تالار مانند شلاق پیچید. گرمای دستش روی گونه مهران ماند:– شوهر من توی یه قبر توی سپیدشهره. تو فقط یه آهنگری که خاطراتش رو حمل می‌کنه. پوستت، دست‌هات، حتی صدات... همه چیزِ تو دزدیه.مهران جای سیلی را با دست نگرفت. دستش را پایین نگه داشت. گونه‌اش می‌سوخت، اما اجازه نداد دستش به سمت صورتش برود. صدایش گرفته بود – نه از درد، از چیزی شبیه خستگیِ هزار ساله:– اگه می‌دونستم تو و نسل تو با من چیکار می‌کنید، اتحاد با نامیرایان رو قبول نمی‌کردم. مرگ رو انتخاب می‌کردم.هما چند قدم به عقب رفت. پشتش به ستون سنگی خورد. سنگی بود که روزی سرش را به آن تکیه داده بود و به حرف‌های عاشقانه مهران گوش می‌کرد. حالا ستون سرد بود، مثل خودش:مثل همیشه طلبکار. فکر می‌کنی از همه بهتری؟ تو فقط یه دروغگویی. به همه دروغ گفتی. حتی به شورای اول. فکر می‌کنی اگه می‌گفتی جاودانگی ما هدیه اتحاده، چهارده خاندان قبول می‌کردند؟ جواب بده،مهران به هما خیره شد. چشمانش خیس نبود، اما سرخ بود. سرخی از بی‌خوابی، از پشیمانی، از چیزی که شبیه عشقِ مرده بود:– به خاطر تو دروغ گفتم. بچه‌هامون. خاوران. اگه می‌گفتم، همه می‌خواستن جاودان باشن. دیگه اتحادی در کار نبود. تو مادر نمی‌شدی... ما همدیگه رو از دست می‌دادیم.هما دوباره به سمت او رفت. این بار آرام‌تر، اما سهمگین‌تر. کف دستش را باز کرد. نگاهش را به کف دستش انداخت همان دستی که هزار سال پیش حلقهٔ عروسی را از مهران گرفته بود. بعد دوباره سیلی زد. محکم‌تر.– به خاطر من؟ یا به خاطر خودت؟ همیشه رویای پادشاهی داشتی. حالا هم به آرزوت رسیدی. از تو متنفرم. از تو و قوانینت. شیلا به خاطر تو مرد. همینطور آبتین. اگه قانون تو و تولد اون پسر نبود، الان هر دو زنده بودن.نفس عمیقی کشید. بوی شمع و خاکستر. به سمت در حرکت کرد. ایستاد. پشتش به مهران بود. چرخید و رو به مهران کرد. دوباره شروع کرد:– من تو و قوانینت رو با هم از بین می‌برم.درِ تالار باز شد. هوای سرد بیرون ،درون تالار پیچید.کارن وارد شد. قدم‌هایش بلند و مصمم بود، اما گوشه‌های لبش کمی می‌لرزید. از پدربزرگ و مادربزرگش گذشته بود؛ از وسط این میدان جنگ عبور کرده بود:– نمی‌خواید نظر من رو هم بپرسید؟ من شهریارم. شهریار خاوران. خودتون قوانین رو نوشتید و خودتون نقض می‌کنید. ما دیگه به شما نیازی نداریم.صدایش بلندتر شد:– من تصمیم خودم رو گرفتم. از امروز، شما به خاوران ممنوع‌الورودید. بعد از من هم رادمهر این کار رو می‌کنه.هما به سمت کارن رفت. نزدیک. آن قدر نزدیک که نفسش به صورت کارن بخورد. انگشت اشاره‌اش را بلند کرد و زیر چانهٔ کارن گذاشت. حرکتی که میان عشق و تهدید معلق بود:– تو نمی‌تونی حتی جون نوه خودت رو حفظ کنی. خاوران به یک شهریار قدرتمند و شجاع نیاز داره... و من اون شخص رو در اختیار دارم. من نیرا رو شهریار خاوران می‌کنم. حتی اگه به قیمت نابودی شاهشهر با شیردال‌ها باشه.هما رفت. بوی عطرش تا چند ثانیه در تالار ماند.مهران نگاهی به کارن کرد. آن نگاه را نمی‌شد تفسیر کرد. نه خشم بود، نه غم. چیزی بین تسلیم و تصمیم. بی‌کلمه خارج شد. راهروی قصر تاریک بود و صدای پایش روی سنگ‌ها می‌پیچید.جمشید و بهمن بیرون تالار منتظر او بودند. هوای سرد صورت مهران را سوزاند – همان جایی که سیلی خورده بود. جمشید به سمت مهران دوید. صدایش نگران بود، مثل کودکی که پدرش را برای اولین بار شکننده ببیند:– خب پدر... چی شد؟مهران به جای جواب، دستش را روی شانه جمشید گذاشت.جمشید سنگینی دستش را حس کردبا صدایی گرفته، اما قاطع جواب داد:به زرین‌شهر می‌ریم. پادگان گارد سایه. باید به دنبال راشا بفرستیم. اون باید شهریار بشه. وگرنه خاوران نابود می‌شه.باد سردی وزید. موهای جوگندمی جمشید را به هم ریخت. هیچ‌کس حرف نزد. فقط صدای طبل موعودیان از بیرون قصر می‌آمد؛ شاد و بی‌خبر از اینکه درون قصر، دنیایی در حال فروپاشی است</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 07:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-rhwr0kkl49g0</link>
                <description>بخش اول ،قسمت شانزدهمآبتین به پنجه‌های عظیم و سیاه شیردال خیره شده بود.همیشه آرزو داشت روزی آذرخش را از نزدیک لمس کند.شیردال افسانه‌ای ،و حالا زندگی‌اش قرار بود زیر همان پنجه‌ها به پایان برسد.از مرگ نمی‌ترسید.کارش را انجام داده بود.بیست روز دیگر هفتاد ساله می‌شد و طبق قوانین خاوران، دوران خدمتش به پایان می‌رسید.لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.همیشه آرزو داشت شهریار شود.اما سرنوشت بازی عجیبی با او کرده بود.فرزند ششم شهریار پیشین.سرباز گارد.برگزیده پدر.محبوب مادر.بازگشت به قصر پس از مرگ برادر بزرگ‌ترش.و در نهایت...مشاور شهریار.تمام خاطرات زندگی‌اش از برابر چشمانش گذشت.اما پشیمان نبود.با مرگ شیلا، راه برای بازگشت یک فرزند ششم دیگر به قصر باز می‌شد.پسری که روزی تاج خاوران را بر سر می‌گذاشت.شهریاری از خون آبتین.همین برایش کافی بود.رویش را به طرف مردم چرخاند،به امید اینکه فردین راببیند،با خودش گفت:پدر من رو میبخشه،من هر کاری کردم بخاطر خاندان شهریاری بوده،فرزندان رادمهر بهتر از روزبه و بچه هاش خاندان ما و خاوران رو سربلند و پر افتخار نگه میدارن،من بخاطر خانواده این کارها رو انجام دادم.شیر دال سر بزرگ و مخوفش را به ابتین نزدیک کرد و او را بو کرد.آرش بر پشت شیردال نشسته بود.دستانش روی یال‌های سیاه جانور قرار داشت.نگاهش به هما دوخته شده بود.چهره مادر سرشار از خشم بود.خشم زنی که نوه‌اش را از او گرفته بودند.سرانجام هما سرش را به نشانه تأیید تکان داد.آذرخش نعره‌ای سهمگین کشید.صدایش سراسر حیاط قصر را لرزاند.سپس روی دو پای عقب بلند شد.لحظه‌ای بعد، پنجه‌های عظیمش فرود آمد.صدای خرد شدن استخوان‌ها در فضا پیچید.همه‌چیز در یک چشم بر هم زدن تمام شد.جایی که چند لحظه قبل آبتین ایستاده بود، اکنون تنها توده‌ای خون‌آلود باقی مانده بود.آذرخش سرش را پایین آورد.جسد را با منقارش گرفت و تکانی داد.گویی حتی شیردال نیز از مرگ شیلا خشمگین بود....................فردین به محله گرداب رسید.از همان لحظه ورود فهمید چیزی درست نیست.مردم نگاهشان را از او می‌دزدیدند.هیچ‌کس لبخند نمی‌زد.هیچ‌کس سلام نمی‌کرد.چند قدم جلوتر رفت.کارگاه در سکوت فرو رفته بود.خبری از صدای چکش‌های کیوان نبود.در آهنگری بسته بود.قلبش فرو ریخت.صدایی از پشت سرش بلند شد.ـ فردین... پسرم...برگشت.پریناز بود.همسایه سال‌های طولانی‌شان.زن اشک می‌ریخت.اما فردین دیگر چیزی نمی‌شنید.پاهایش خودشان راه را پیدا کردند.شروع به دویدن کرد.کوچه‌ها را پشت سر گذاشت.از میدان گذشت.و سرانجام به آرامستان رسید.آنجا بود.دو قبر تازه.دو تپه خاک که هنوز رنگشان با زمین اطراف فرق داشت.فردین خشکش زد.صدها سال زندگی کرده بود.مرگ‌های بی‌شماری دیده بود.دوستان.یاران.عزیزان.اما این یکی فرق داشت.زانوهایش سست شد.خودش را روی مزار دیبا انداخت.آخرین باری که گریه کرده بود را به یاد نمی‌آورد.اما حالا سیل اشک‌هایش روی خاک جاری شده بود.دستانش خاک مزار را چنگ می‌زد.انگار می‌خواست عزیزش را دوباره از دل زمین بیرون بکشد.برای نخستین بار پس از سال‌ها، مهرانِ جاودان نبود.نه بنیان‌گذار خاوران.نه پدر سرزمین.فقط مردی بود که خیلی دیر به خانه برگشته بود.آرام سرش را بلند کرد.چشمان سرخش را به مردمی دوخت که اطرافش جمع شده بودند.صدایش شکسته بود.ـ کی؟سکوت.ـ بهم بگید... چه کسی این کار رو کرد؟کسی جواب فردین را نداد،ساعت ها گذشت و فردین همچنان روی مزار دیبا افتاده بود.صدایی اشنا به گوشش رسید؛پدر،صدای بهمن را شناخت.سر و وضع بهمن بهتر از فردین نبود.بهمن فردین را در آغوش گرفت و به گریه افتاد:پدر من دیر رسیدم،به محض اینکه شیرین بهم خبر داد به اهنگری رفتم که فراریشون بدم ولی دیر شده بود،منوببخش پدر،گریه امانش را برید.هق هق کنان ادامه داد:حالا هم دنبال من هستن،میگن من کشتمشون.فردین بهمن را از خودش جدا کرد:کی؟گریه بهمن ادامه پیدا کرد.فردین به سینه بهمن چنگ زد و اینبار با صدای بلند داد زد:میگم کی؟حرف بزن.:اببین، آبتین به ما خیانت کرد،اول دختر شهیاد رو کشت ،بعدش میخاست شما رو بکشه، وقتی اونجا میرن و شما رو پیدا نمیکنن دیبا و کیوان رو میکشن.دنیا دور سر فردین چرخید.خاطراتی که میخاست فراموش کند به یاد اورد،باز هم خیانت ،ان هم از نزدیک‌ترین کسان خودش.ایستاد،رو به بهمن و جمشید کرد:بلند شید به قصر میریم ،باید ابتین رو ببینمبهمن با دست اشک‌هایش راپاک کرد:دیره پدر،ابتین امروز صبح اعدام شد،سرش را پایین انداخت :اگه من رو هم ببینن همین کار رو هم با من میکنن.فردین در اتش خشم میسوخت:گفتم راه بیفتید. جمشید و بهمن به دنبالش راهی شدند. در طول مسیربا خودش حرف میزد:تمام این مدت من رو بازی دادن،ابتین و روزبه ،من رو فروختن.به عماد،به تاردین‌ها، حالا نوبت منه.وارد آهنگری شد،حصیر کف اتاق را کنار زدند .خاک ها را جابجا کرد.جمشید دست فردین را گرفت:زود تصمیم نگیر ،خودت گفتی فقط وقتی خطر جدی باشه.فردین با عصبانیت دستش را جدا کرد.صفحه ای بزرگ از آهن را برداشت صندوقچه ای پیدا شد.در صندوق چه را باز کرد،زره ابی تیره ،شمشیر و تبر دستی کوچک.زره درخشش خاصی داشت،زره ای که در هیچ آهنگری نمی‌توانست ساخته شود،ادمک حکاکی شده روی زره زنده به نظر می‌رسید.زره باستانی خاوران ،زره پدر،اولین شهریار.:</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 14:09:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-gxtpmpxwzblj</link>
                <description>بخش اول قسمت پانزدهمسپیده‌دم هنوز کامل بالا نیامده بود.ابرهای خاکستری آسمان شاهشهر را پوشانده بودند و بادی سرد از میان درختان آرامستان سلطنتی می‌گذشت.تابوت کوچک شیلا روی سکوی سنگی قرار داشت.سکوتی سنگین بر جمعیت حاکم بود.نه صدای گریه کودکی شنیده می‌شد و نه نجوای درباریان.انگار همه از ترس شکستن این سکوت، نفس‌هایشان را هم آرام‌تر می‌کشیدند.شیما کنار تابوت زانو زده بود.از شب قبل حتی یک قطره اشک هم نریخته بود.صورتش رنگ نداشت.مدام تکرارمیکرد:اون پسر همه دخترامو میکشه،خودم دیدمچشمانش به تابوت خیره مانده بود؛ انگار هنوز باور نکرده بود دخترش آنجا خوابیده است.هر چند لحظه یک بار دستش را روی چوب تابوت می‌کشید.مثل مادری که می‌خواهد آخرین بار موهای فرزندش را نوازش کند.دایه پشت سر او نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد.رادمهر اما متفاوت بود.او گریه نمی‌کرد.حتی اشک هم در چشمانش دیده نمی‌شد.مثل مجسمه‌ای سنگی ایستاده بود.دستانش آن‌قدر مشت شده بودند که خون از لای ناخن‌هایش بیرون زده بود.تمام شب را کنار پیکر دخترش گذرانده بود.چند بار پزشکان خواسته بودند او را آرام کنند.اما نپذیرفته بود.فقط یک سؤال را بارها تکرار کرده بود:«چرا؟»هیچ‌کس جوابی نداشت.نورا کمی دورتر ایستاده بود.لباس سیاه بر تن داشت.سرش پایین بود.اگر کسی به او نگاه می‌کرد، تصور می‌کرد از همه غمگین‌تر است.اما پشت آن چهره اندوهگین، ذهنش مشغول چیز دیگری بود.همه چیز دقیقاً همان‌طور پیش رفته بود که پیش‌بینی کرده بود.مرگ شیلا مثل سنگی بود که در برکه افتاده باشد.موج‌هایش تازه داشتند شکل می‌گرفتند.آبتین کنار کارن ایستاده بود.برای نخستین بار احساس پیروزی نمی‌کرد.وقتی تابوت کوچک را دید، قلبش فشرده شد.شیلا فقط یک مهره سیاسی نبود.دختری بود که بارها او را «پدربزرگ» صدا زده بود.برای لحظه‌ای کوتاه از خودش پرسید:«آیا واقعاً ارزشش را داشت؟»اما سؤال را در ذهنش خفه کرد.خیلی دیر شده بود......................دخترک را هرگز از نزدیک ندیده بود، اما هر بار که نیرا به دیدنش می‌آمد، محال بود حرفی از شیلا نزند.دختری پرانرژی، شاد و امیدوار به آینده.حتی دایه، با آن اخلاق تند و زبان تلخش، طاقت دوری از او را نداشت.هما به تصویر خودش در آینه خیره شد.چطور ممکن بود چنین دختری ناگهان به زندگی خودش پایان بدهد؟نه...چیزی درست نبود.او مطمئن بود اتفاقی هولناک در قصر رخ داده است.باید به شاهشهر می‌رفت.این حادثه فراتر از تحملش بود.حقیقت را پیدا می‌کرد و اگر کسی در این ماجرا دست داشت، مجازاتی برایش در نظر می‌گرفت که تا نسل‌ها در یاد مردم خاوران بماند.شاید زمان آن رسیده بود که دوباره با مهران ملاقات کند.هما سرش را بلند کرد.ـ هرمز.پیرمرد فوراً وارد اتاق شد.ـ امر کنید مادر.ـ به مهران خبر بده. می‌خوام ببینمش.چشمان هرمز از شادی برق زد.شاید این حادثه تلخ، پس از سال‌ها پدر و مادر خاوران را دوباره کنار هم قرار می‌داد.ـ چشم مادر.با عجله به سمت در رفت.اما صدای هما او را متوقف کرد.ـ صبر کن.هرمز برگشت.ـ لازم نیست.لحظه‌ای سکوت کرد.ـ به آرش خبر بده شیردال رو آماده کنه. باید همین امروز به شاهشهر بریم.هرمز مردد گفت:ـ ولی مادر... بدون اجازه شهریار...هما آرام به سوی او چرخید.صدایش پایین بود، اما خشم پنهان در آن از فریاد هم ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.ـ شهریار اگه واقعاً شهریار بود، از شیلا محافظت می‌کرد.سپس با لحنی قاطع گفت:ـ برو..............................نورا به سمت میز برگشت و روی صندلی نشست.ـ جالبه...آبتین سر بلند کرد.ـ چی؟ـ پدر یک قدم از ما جلوتر بوده.ـ منظورت چیه؟ـ راشا و همسرش رو به النسان فرستاده و خودش هم ناپدید شده.آبتین طبق عادت همیشگی دست به ریش کوتاهش کشید.ـ نه، این اتفاقی بوده. راشا به عنوان محافظ همراه یک بازرگان رفته. ولی پدر همیشه برای هر کاری هدفی داره.لحظه‌ای مکث کرد.ـ خودش هم معمولاً با جمشید به اطراف شهر می‌رفت.سپس نگاه سنگینی به رایان انداخت.ـ اما وقتی برگرده، معلوم نیست چه اتفاقی بیفته.صدایش سردتر شد.ـ اون آهنگر و زنش رو خیلی دوست داشت.نباید بهشون آسیب می‌رسیدی.رایان اخم کرد.ـ من دستورات همسرم رو اجرا کردم.سپس بی‌آنکه از نگاه آبتین بترسد ادامه داد:ـ با تمام احترام شاهزاده، نظر شما برای من اهمیتی نداره.نورا گفت هر کسی داخل آهنگری بود کشته بشه.من هم همین کار رو کردم.آبتین با تمسخر گفت:ـ ولی اون جوون موعودی فرار کرد.برای چند لحظه سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.نورا پیش از آنکه بحث بالا بگیرد، وارد شد.ـ کافیه.سپس آرام ادامه داد:ـ پس قاتل همون موعودیه.نگاهش را به آبتین دوخت.ـ پیداش کن، پدربزرگ.مردم باید بدونن در خاوران هیچ جرمی بدون مجازات نمی‌مونه.لبخند محوی روی لب‌هایش نشست.لبخندی که بیشتر به سایه‌ای از پیروزی شباهت داشت.ـ و وقتی پیداش کردیم، همه باور می‌کنن عدالت اجرا شده. :::...........................سایه شیردال سیاه بر فراز شاهشهر افتاد.کسانی که سن بیشتری داشتند و روزگار شکوه شهیاران را به یاد می‌آوردند، با شگفتی سرهایشان را بالا گرفتند.سال‌ها بود که هیچ شیردالی بر فراز شهر دیده نشده بود.کودکان با وحشت به آغوش مادرانشان پناه بردند و برخی از مردم از ترس روی زمین زانو زدند.شیردال با چند ضربه قدرتمند بال‌هایش از فراز دیوارهای شهر گذشت و به سمت قصر رفت.لحظه‌ای بعد، هیولای عظیم بر حیاط سنگی قصر فرود آمد.زمین زیر پنجه‌هایش لرزید.صدای برخورد پنجه‌هایش با سنگ در سراسر قصر پیچید.مادر نخست از پشت شیردال پایین آمد و پس از او آرش فرود آمد.چند سرباز برای استقبال به سمت آن‌ها حرکت کردند.دیدن مادر، شهیار و شیردال کافی بود تا فرمان شهریار را از یاد ببرند.صدای نعره شیردال بلند شد.همگی بی‌اختیار زانو زدند.مادر بدون توجه به آن‌ها به سمت تالار شاهی حرکت کرد.چهره‌اش آرام بود، اما اخم عمیقی که بر پیشانی داشت از خشم فروخورده‌اش خبر می‌داد.درهای بزرگ تالار گشوده شد.کارن بر تخت شهریاری نشسته بود و محافظانش حلقه‌ای از فولاد و نیزه پیرامون او ساخته بودند.با دیدن هما، چهره پیرمرد در هم رفت.ناگهان با خشم فریاد زد:ـ شما آشکارا دستور من رو زیر پا گذاشتید!صدایش در تالار پیچید.ـ همیشه همین بودید. مغرور، خودخواه و بی‌اعتنا به قانون.سپس رو به سربازان کرد.ـ هر دوی اون‌ها رو دستگیر کنید!سکوت.هیچ‌کس تکان نخورد.دستور شهریار صادر شده بود، اما کسی جرئت اجرای آن را نداشت.هما فقط مادر خاندان شهریاری نبود.او مادر خاوران بود.مردم برای اثبات راستگویی‌شان به موی او قسم می‌خوردند.چگونه می‌شد چنین زنی را دستگیر کرد؟حتی به فرمان شهریار؟سرانجام سه سرباز، شاید از روی ترس از کارن و شاید از روی حماقت، یک قدم به جلو برداشتند.محافظان دست روی قبضه شمشیرهایشان بردند.تنش در تالار موج می‌زد.شمشیرهای کشیده محافظان شهریار می‌توانست در دل هر جنگجویی ترس بیندازد.بزرگ‌ترین مبارزان خاوران پس از سال‌ها خدمت به مقام محافظ شهریار می‌رسیدند.اما آرش با آن‌ها تفاوت داشت.لبخند کم‌رنگی گوشه لبش نشست.لبخندی که بیشتر به هشدار شباهت داشت.حتی دستش را به سمت شمشیر نبرد.سه سرباز به او رسیدند.لحظه‌ای بعد همه چیز تمام شده بود.آرش یک گام به جلو برداشت.اولی را با ضربه آرنج نقش زمین کرد.دومی را از مچ گرفت و با چرخشی کوتاه روی سنگ‌های تالار کوبید.سومی هنوز شمشیرش را کامل بالا نیاورده بود که ضربه‌ای به سینه‌اش خورد و چند متر عقب پرتاب شد.سه سرباز ناله‌کنان روی زمین افتاده بودند.و آرش همچنان آرام و بی‌حرکت در جای خود ایستاده بود.گویی اصلاً اتفاقی نیفتاده است.سکوت سنگینی تالار را فرا گرفت.هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد قدم دیگری بردارد.حتی محافظان شهریار.برای نخستین بار در سال‌های طولانی فرمانروایی کارن، همه به چشم خود دیدند که قدرت واقعی خاوران روی تخت شهریاری ننشسته است.هما نگاهی به حاضران انداخت.:دایه، ندیمه‌ها و خدمتکاران ، همه‌شون رو پیش من بیارید. همین حالا.سپس رو به آرش کرد.ـ برو و رادمهر رو بیار.صدایش سرد و بی‌رحم بود.ـ می‌خوام ببینم داشتن یک پسر، ارزش کشتن دخترش رو داشته یا نه.آرش بی‌درنگ تعظیم کرد و از تالار خارج شد.محافظان نیز گویی از نخستین روز خدمتگزار هما بوده‌اند.بی‌آنکه به کارن یا درباریان نگاه کنند، به سوی سیاهچال‌ها و بخش خدمتکاران روانه شدند تا هر کسی را که کوچک‌ترین اطلاعی از ماجرا داشت به حضور مادر بیاورند.سکوت سنگینی تالار را فرا گرفته بود.هیچ‌کس جرئت سخن گفتن نداشت.در این لحظه حتی خود کارن نیز خاموش مانده بود.آبتین با چهره‌ای رنگ‌پریده چند قدم جلو آمد.سپس مقابل هما زانو زد.ـ مادر...صدایش می‌لرزید.ـ اگه اجازه بدید خصوصی صحبت کنیم.هما آرام سرش را پایین آورد.سایه‌اش روی آبتین افتاد.چشمانش مانند دو شعله آتش می‌سوخت.ناگهان فریادش تالار را لرزاند.ـ من حقیقت رو می‌خوام!صدای او از دیوارهای سنگی بازتاب یافت.ـ همین حالا!هما یک قدم جلوتر آمد.ـ رادمهر رو بیارید!ـ همه رو بیارید!ـ هیچ‌کس از این تالار خارج نمی‌شه تا بفهمم چه بلایی سر اون دختر اومده!آبتین دیگر طاقت نیاورد.خود را روی زمین انداخت و دستان هما را گرفت.ـ مادر... خواهش می‌کنم...صدایش شکسته بود.ـ رادمهر تقصیری نداره.هما بی‌حرکت به او نگاه کرد.ـ چی گفتی؟آبتین سرش را پایین انداخت.ـ اون تقصیری نداره...نفس عمیقی کشید.ـ کار من بود.سکوت.سکوتی چنان سنگین که صدای نفس کشیدن حاضران شنیده می‌شد.حتی کارن نیز از روی تخت نیم‌خیز شد.هما برای چند لحظه هیچ نگفت.گویی ذهنش از پذیرفتن آنچه شنیده بود ناتوان بود.ـ تو...صدایش دیگر فریاد نبود.آرام بود.آرام‌تر از همیشه.و همین آرامش از خشمش ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.ـ تو باعث مرگ شیلا شدی؟آبتین سرش را پایین‌تر برد.ـ بله مادر.برای نخستین بار در عمرش، هیچ بهانه‌ای نداشت.هیچ توجیهی نداشت.فقط سکوت کرد و منتظر ماند.منتظر حکمی که می‌توانست سرنوشت او، خاندانش و شاید تمام خاوران را برای همیشه تغییر دهد</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 05:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-k4yarytbt9pj</link>
                <description>بخش اول - قسمت چهاردهمشهریار کارن با خشم نامه را روی میز کوبید.ـ فکر می‌کردم فقط جاه‌طلب و زورگو باشه، اما خیانت؟ این لکه ننگی‌یه که تا ابد روی خاندان شهریاری می‌مونه.آبتین ساکت مقابل او ایستاده بود.کارن با عصبانیت ادامه داد:ـ تو از اول بهم هشدار داده بودی، ولی من می‌خواستم به این بی‌شرم فرصت خدمت به کشورش رو بدم. احمق‌ترین آدم خاوران هم می‌دونه تاردین‌ها تشنه خون ما هستن، اما اون به همون‌ها پناه برده. تنها دلخوشیم اینه که کامبیز مثل پدرش خائن نشده.آبتین فرصت را مناسب دید.ـ سرورم، درسته که کامبیز به ما خیانت نکرده، اما شاید بازگشتش هم بخشی از نقشه روزبه باشه. بهتره مدتی زیر نظر گرفته بشه.کارن لحظه‌ای سکوت کرد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد.ـ برادر... نیروهای سایه رو به تاردین بفرست. روزبه رو برگردونن، زنده یا مرده. درباره کامبیز هم خودت رسیدگی کن.آبتین تعظیم کوتاهی کرد و از تالار بیرون رفت.لبخند رضایتی روی لب‌هایش نشسته بود.او انتخابش را کرده بود.حمایت هما پشت سرش بود و سال‌ها برای این روز صبر کرده بود.شهریاری خاوران باید از نسل او ادامه پیدا می‌کرد؛ حتی اگر بهایش پشت کردن به خانواده‌اش بود.او با هموار کردن راه خیانت روزبه، عملاً او را از جانشینی حذف کرده بود و حالا با تولد پسر شیما، آخرین قطعات نقشه نیز در جای خود قرار می‌گرفتند.وقتی به اقامتگاه نورا رسید، نورا و کازروس منتظرش بودند.آبتین فرمان تازه را به دست کازروس داد.ـ این هم پاداشی که قولش رو داده بودم. جایگاهت در شورا حفظ می‌شه.کازروس حکم را بوسید.ـ سپاسگزارم شاهزاده.ـ کارت درباره روزبه خوب بود. حالا نوبت راشاست. پاداش این یکی خیلی بزرگ‌تره؛ فرمانداری سپیداران.چشم‌های کازروس برق زد.ـ با تمام توانم در خدمت شما و بانو نورا هستم.آبتین خم شد و پیشانی نورا را بوسید.ـ بدون شک روزی بزرگ‌ترین شهریار خاوران می‌شی. روزبه همون‌طور که گفتی به ما خیانت کرد. حالا قدم بعدی چیه؟نورا موهایش را از روی صورت کنار زد.ـ شناختن آدم‌ها سخت نیست. شاید با زبونشون دروغ بگن، اما رفتارشون حقیقت رو فاش می‌کنه.چند قدم در اتاق راه رفت.ـ شما گفتید فردین می‌خواد راشا رو به شهریاری برسونه. من و شما هم نمی‌خوایم این اتفاق بیفته.سپس رو به کازروس کرد.ـ امشب با چند کیسه طلا سراغ عباد می‌ری. جای کلبه رو بهش نشون می‌دی. رایان هم کار خودش رو انجام می‌ده.آبتین نگاهش کرد.ـ و بعد؟لبخند آرامی روی لب‌های نورا نشست.ـ بعد دیگه کسی مزاحم برنامه‌هامون نمی‌شه.سپس رو به پدربزرگش کرد.ـ نگران نباش. ما به پدر خیانت نمی‌کنیم. فقط نمی‌ذاریم در مسیرمون بایسته.کازروس کیسه‌های سکه را برداشت.ـ همین حالا حرکت می‌کنم.تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.نورا دستش را روی شانه آبتین گذاشت.ـ تمام عمر آرزو داشتی شهریاری خاوران در نسل تو باقی بمونه. حالا وقتشه بهای این آرزو رو بپردازی.چند لحظه سکوت کرد.ـ فردا روز روشن‌تری برای ماست... هرچند ممکنه غم‌انگیز باشه.آبتین چیزی نگفت.برای نخستین بار در سال‌های طولانی زندگی‌اش، از آینده می‌ترسید..................هزاران فرسنگ دورتر، در سرزمین تاردین‌ها...پیرمردی نحیف پس از چند سرفه شدید سرش را بالا آورد.خس‌خس سینه به سختی اجازه حرف زدن به او می‌داد.ـ پس شاهزاده خاوران به من، آیتولا، پناه آورده و درخواست کمک داره.روزبه با همان غرور همیشگی پاسخ داد:ـ اسمش پناه آوردن نیست. یه معامله‌ست. شما کمک می‌کنید تاجی رو که حق منه بگیرم، من هم سپیداران رو به شما می‌دم.ایتولا آرام از جایش بلند شد.ـ معامله... کلمه قشنگیه.سپس ادامه داد:ـ اما سه شرط دارم.روزبه چیزی نگفت.ـ اول؛ دیگه مردم ما رو تاردین صدا نمی‌کنن. نام واقعی ما نیک‌دینه.ـ قبول.ـ دوم؛ اجازه تبلیغ آیین ما در خاوران صادر می‌شه.ـ قبول.ـ سوم؛ بعد از تو، شهریار با رأی آیین‌داران ما انتخاب می‌شه، نه با خون و خاندان.روزبه لحظه‌ای مکث کرد.اما سرانجام سر تکان داد.ـ قبول.لبخند ایتولا عمیق‌تر شد.ـ پس با پسرم به النسان برو. مقدمات کار رو فراهم کنید.دوباره سرفه‌ای کرد و ادامه داد:ـ اما دو مشکل باقی می‌مونه. اول اختلاف ما با النسان‌ها.نمیخام بشنوم که یه النسانی به مردم من بگه مرتد، دوم... شیردال‌ها.نمیخام سربازای بیچاره من خوراکی اون هیولاها بشن،روزبه خندید.ـ شیردال‌ها فقط از سه شهیار فرمان می‌برن. شهیارها کشته بشن، اون جانورها هم بی‌فایده می‌شن.ایتولا به دست دراز شده روزبه نگاه کرد.ـ تا وقتی به آیین من وارد نشی، نمی‌تونم باهات دست بدم.روزبه دستش را پایین آورد.وقتی از اقامتگاه خارج شد، زیر لب زمزمه کرد:ـ وقتی شهریار شدم، سرت رو بالای دروازه سپیداران می‌زنم.صدای شیون و فریاد ناگهان سکوت کاخ را درهم شکست.نورا هراسان از اتاق شیما بیرون دوید.ـ چی شده؟دایه روی زمین افتاده بود و اشک می‌ریخت.ـ دخترم...صدایش می‌لرزید.ـ امیدم... نور چشمم...نورا بازوی او را گرفت.ـ دایه، حرف بزن!زن میان هق‌هق‌هایش گفت:ـ شیلا...نفسش برید.ـ شیلا خودش رو از پنجره اتاقش پایین انداخت... :::</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 05:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-ph1zhuodly5v</link>
                <description>بخش اول قسمت سیزدهمفردین وارد مهمانخانه نامیرایان شد،نگاه ها به سمت او برگشت. قرنها زندگی در کنار هم هر چند با جسم های متفاوت، شریک در غم‌ها و شادی‌های یکدیگر،اما در بین آنها لاریسا از همه به فردین نزدیکتر بود.سالهای ابتدایی شروع طاعون شانه به شانه هم سرزمین‌های برفی را در جستجوی لاروس زیر پا گذاشته بودند.لاریسا از پله ها پایین آمد و دست هایش را باز کرد:مهران،خوش امدی.لاریسا ظرف کیک را جلوی مهران گذاشت:خب ،اوضاع سرزمینت چطوره؟خودت چی اهنگری رو دوست داری؟مهران خندید:بهتر از این نمیشه،بیل و گاو اهن میسازم،بعضی وقت‌ها دستام میسوزه، پدرم سرم غر می‌زنه و مادرم بهترین نوشیدنی‌ها رو برام درست میکنه،دیگه چی میتونم بخام.لاریسا خندید:هنوزم دیوونه ای،از هما چه خبر؟مهران سرش را خاراند:نمیخاد منو ببینه.لاریسا کنار او نشست:ببین مهران حق داره،اون میگه نمیتونه هر چند دهه یک‌بار با یه جسم جدید زندگی کنه،گوش کن مهران،ما هنوز هم می‌تونیم جسم اولت رو برات برگردونیم،کافیه بخای.اخم های مهران در هم رفت:من همون روز اول بهش گفتم،من میخام بین مردم باشم،دوست ندارم تا ابد همه جلوی من خم و راست بشن،دوست دارم ازاد باشم ،باورت میشه دوست دارم کتک بخورم،فحش بشنوم،مشکلاتشون رو ببینم ،لاریسا نتونست جلوی خندشو بگیره:تو عوض نمیشی،خبرای مهمی برات دارم ،امروز توی قصر، کارن طوفانی به پا کرد.مهران با تعجب پرسید:چطور،مگه چیکار کرد.:روزبه رو سفیر خاوران در کشور ما کرد، البته روزبه چندان خوشحال نشد.نشان شهیادی رو هم دوباره به رادمهر داد و نیرا رو به سپید شهر تبعید کرد.:کار درستی کرده،روزبه رو از دربار دور میکنه تا رادمهر توی سال آخر جانشینی ،رقیبی نداشته باشه و اون دختر باید تنبیه میشد.لاریسا بلند شد و کنار مهران نشست:از مرزهات خبر داری؟النسان‌ها (alensan)بهمون پیشنهاد معامله دادن، محصولاتشون در ازای فولاد،شاید برای جنگ با آناتورها، شایدم برای شما،نمیدونم.مهران بلند شد و کنار پنجره رفت:گارد از مرزها مراقبت میکنه،کارای مهم تری دارم،میخام کمک کنم راشا شهریار بشه.:ولی اون از مقامش کناره گیری کرده.مهران با کلافگی جواب داد:درسته،ولی مجبوره،رادمهر شهریار ضعیفی میشه،راشا برای خاوران مفیدتره،شجاع و شریف و عادل.لاریسا اشاره‌ای به نقشه روی دیوار کرد:اناتورها امسال پنج تا طاعون زده رو گرفتن،بهتره به مرزهای شمالی هم فکر کنی،لاروس هنوز زندس و تا زنده باشه دست بردار نیست.مهران جواب داد:توی سه سال گذشته ما فقط دو مورد داشتیم،اگه فکر میکنی میتونیم لاروس رو پیدا کنیم من حاضرم دوباره به اونجا برگردم.لاریسا دستش را روی شانه مهران گذاشت:میدونم که حاضری،ولی اونجا سرده و وسیع ،ارزش ریسک رو نداره،فقط باید امیدوار باشیم خودش رو نشون بده.لاریسا به سمت صندوقچه ای در گوشه اتاق رفت:شمشیر هایی که خاستی رو آوردم، اسم هایی رو هم که گفتی روی اونا حک شده،بهترین فولاد در جهان،هیچ شمشیری جلوی این ها دووم نمیاره.مهران شمشیر رو از غلاف کشید و تیغه رو زیر نور چراغ تماشا کرد،:ممنونم لاریسا.لاریسا مهران را تا خروجی مهمانخانه همراهی کرد:مهران مواظب خودت باش.مهران لاریسا را درآغوش  گرفت:بیرون از این در فقط فردینم........................روز دوم جشن بود،تمام شهر غرق در شادی بود.راشا و پریچهر در میان عده‌ای از زنان و مردان مشغول رقصیدن و پایکوبی بودند.جمشید و بهمن به دیواری تکیه داده بودند و مشغول نوشیدن شراب بودند.بهمن دست هایش را روی زانویش گذاشته بود و با بغض حرف میزد:من عاشق نیرام.ولی خودم خرابش کردم ،امکان نداره دیگه به من توجه کنه.جمشید جرعه ای از کوزه شراب را سر کشید:چهل سال از عمرم گذشت و آخرش نفهمیدم فرق بین شهریار و شهیار و شهیاد چیه؟بهمن نگاهی پر از خشم به جمشید کرد،با سختی زیاد از جایش بلند شد و تلو تلو خوران به جمشید نزدیک شد،دست‌ها یش را دور گردن جمشید حلقه کرد و فشار داد،با عصبانیت داد زد:من دارم از نیرا حرف میزنم و تو مزخرف به من تحویل میدی،گوش کن احمق، شهریار شاه خاورانه، شهیاد جانشین اونه و شهیارها هم شیر دال سوار و حامی شاه خاوران هستن،فهمیدی؟جمشید با تعجب به بهمن نگاه کرد،دستانش را از دور گردنش جدا کرد و کمک کرد تا بهمن دراز بکشد:فهمیدم موعودی،ناراحت نشو،شاهزاده خانوم هم تو رو دوست داره ،همین روزا میاد و تو رو به قصر میبره.فردین با خنده پوستینش را روی بهمن کشید و رو به جمشیدگفت:نمیدونستم دلداری دادن هم بلدی،مواظبش باش،من به میخونه گل سرخ مییرم،اگه همو ندیدیم قرارمون ظهر کنار مجسمه مادر .به سمت میخانه به راه افتاد. به سختی از میان جمعیت گذشت،وارد میخانه شد،به جمعیت نگاهی انداخت.صدای آشنایی از پشت سر بلند شد:دنبال کسی می‌گردی پسر جون؟به سمت صدا برگشت،زیبا بود،زیباتر و دلرباتر از همیشه.:هر سال جوونتر و خوشگل تر میشی ،رازت رو بهم میگی بانو؟زیبا سرتا پای فردین را نگاه کرد:چهل ساله پیش من یه دختر ده ساله بودم و تو یه مرد میانسال، حالا پنجاه سالمه و تو بیست سال.راز تو چیه پسر؟همدیگر را در آغوش کشیدند.زیبا روبروی فردین نشست:خب چه خوابی برام دیدی؟:یه پیشنهاد برات دارم،میدونم که عاشق سفری،خاوران هم الان سرده،پس یه جای گرم باید پیدا کنیم ،النسان‌ چطوره ،دوست داری؟زیبا برای فردین لیوانی نوشیدنی پر کرد:خب اونجا قراره چه کاری انجام بدم؟فردین لیوان رو سر کشید:کاری لازم نیست،راشا و پریچهر باهات میان،تو فقط از گرما لذت ببر.چهره زیبا جدی شد:جریان چیه پدر،اتفاقی افتاده؟فردین گونه‌های زیبا را در دست گرفت:میخام ببینم النسان‌ها دارن چیکار میکنن،شنیدم دارن برای جنگ اماده میشن،با کی نمیدونم،این کار رو برام میکنی؟زیبا سرش رو روی شانه فردین گذاشت و آهی کشید:پدر من آدم فراموش کاری نیستم،حاضرم بخاطر تو تا اخر دنیا هم برم.خودش را عقب کشید و اشک هایش را پاک کرد:شنیدم حبوبات ما توی النسان خیلی طرفدار داره،حتما معامله سود آوری میشه</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 07:05:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-v0pgvc8xtxcn</link>
                <description>بخش اول ،،قسمت دوازدهمبهمن با تردید به فردین نگاه کرد:پدر مطمئنید؟فردین با سر به جمشید اشاره کرد:تنها میری؟جمشید دستی به سبیل بلندش کشید و لبخند موذیانه ای زد:امشب حوصله جنگیدن ندارم،بزار موعودی تنها بره،ببینیم توی این مدت چی یاد گرفته.پریچهر و راشا حرف جمشید رو تایید کردند.دست های بهمن یخ کرد،به فردین نگاه کرد و با لحنی ملتمسانه گفت:پدر من گفتم جنگیدن بلدم ولی اونا نه نفرند.پریچهر دستش را روی شانه بهمن گذاشت:اگه میترسی من برم.غرور بهمن جریحه دار شد،اما در آن لحظه غرور کمترین اهمیت را داشت.زنده ماندن مهم تر بود،نگاهی در مانده به فردین کرد.فردین خندید:صبر میکنیم تا بخابن،ببینیم چند نگهبان بیدار میمونن،فقط یادتون باشه یه نفر رو زنده می‌خوایم.بهمن از سر آسودگی نفسی کشید.با پایین رفتن ماه آرام آرام به اردوگاه نزدیک شدند.سه نفر در اطراف مشغول نگهبانی بودند و بقیه گروه دور اتش جمع شده بودند.همه چیز آرام بود تا اینکه فریاد جمشید سکوت شب را درید.حمله آغاز شد .گروه مقابل حتی فرصت درک اتفاق را پیدا نکرد.دو نگهبان پیش از آنکه دست به سلاح ببرند با تیرهای راشا نقش بر زمین شدند.نفر سوم تیغه شمشیرش را نیمه کاره از غلاف بیرون کشید که تیغه سنگین تبر جمشید سینه اش را شکافت.پریچهر با سرعت به چهارمین نفر رسید و با یک ضربه شمشیر او را از پا در آورد. پنجمین نفر سهم فردین و ششمین تیری دیگر از سوی راشا در گلویش نشست،بهمن شمشیرش را کشید و فریاد زنان به سمت جلو دوید اما قبل از آنکه به کسی برسد نفر هفتم و هشتم نیز به دست جمشید کشته شدند.تنها یک نفر باقی مانده بود،جوانک میان شمشیرهای پریچهر و فردین سرگردان ماند،سرانجام تسلیم شد و زانو زد،نبرد به همان سرعتی که آغاز شده بود پایان یافت.بهمن هنوز در شوک اولین نبرد واقعی زندگی اش بود.پیش از آنکه ضربه ای وارد کند نبرد تمام شده بود.صدای جمشید بلند شد:موعودی بیا ببین چه شرابی پیدا کردم،انگار از خود سپید شهر برای من و تو فرستاده شده.فردین در حال بازجویی از اسیر بود،دقایقی بعد به سمت اتش برگشت.راشا پرسید:خب،چی گفت؟فردین نشست و تکه چوبی داخل اتش انداخت:یک گروه راهزن هستند از کشاورزان و کاروان ها دزدی میکنن،قصدشان نا امنی بوده،از طرف تاردین ها حمایت میشن.راشا اخم کرد:دروغ میگه،روزبه پشتشونه.:نه،حرفاش درسته،پسره خودش تاردینیه، بعدش سردستشون هم عباده.جمشید جرعه ای دیگر از شراب نوشید و با صدای بلند قهقهه زد:اون پیر سگ هنوز زندس؟یادته چطور از دستت فرار کرد؟جمشید رو به بهمن کرد :موعودی باید بودی و میدیدی،دو تا پیرمرد به جون هم افتادند.ولی عباد سریعتر بود،.به فردین اشاره کرد و ادامه داد:پای اذمیر رو درید و مثل ماهی تو رودخونه پرید.بهمن با تعجب پرسید:کدوم دو پیرمرد؟اذمیر کیه؟بهمن لحظه‌ای به فکر فرو رفت و بعد متوجه شد.رو به فردین کرد:پدر یعنی تناسخ قبلی شما؟عباد شما رو کشت؟جمشید جواب داد:نه سرما کشتش،توی گردنه عقاب نشین طاقت نیاورد.فردین از جاش بلند شد:بسه دیگه ،اسیر رو به آبتین تحویل بدید، به دادسرا بگه بهمن جای اونا رو پیدا کرده.بهمن با تعجب پرسید:من؟:برای موقعیتت خوبه.راشا به فردین نزدیک شد:پس کار روزبه نبوده؟داره چیکار میکنه؟فردین سرش را در میان دست هایش گرفت.روزبه بیکار نمی‌نشست، مطمئن بود،فقط نمی‌دانست ضربه روزبه کجا وارد می‌شود............‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چند روز گذشته بود ،اما ذهن فردین همچنان درگیر بود،کمتر از یک سال و نیم دیگر شهریار کنار می‌رفت و نفر بعدی باید به تخت می نشست،روزبه نقشه ای داشت،شک نداشت،اما تاردین ها چرا دوباره راهزن ها را تجهیز و حمایت میکردند.ایا به هم ربطی داشتند.صدای کیوان فردین را فکر بیرون کشید:بخور پسر جون،مهمون دعوت میکنی و خودت نمیخوری؟جریان چیه عاشق شدی؟فردین لیوان دوغ را پر کرد و سر کشید:نه بابا جون،دوست داشتم دور هم توی مهمونخونه غذا بخوریم،مادر یه روز استراحت کنه.دیبا دستش را روی دست فردین گذاشت و با مهربانی به او لبخند زد.کیوان لقمه را پایین داد و گفت:خانوم پسرمون دیگه بزرگ شده،مهمونی میگیره،میدونه باباش ماهی کبابی دوست داره ولی آبگوشت بهش میده.دیبا اخم کرد:فراموشی گرفتی مرد،خودت گفتی آبگوشت میخوری.کیوان بلند خندید:سر به سرش میذارم خانوم،اخم نکن.ناگهان پسر بچه صاحب مهمانخانه با عجله به داخل اومد:اومدن،اومدن،نامیراها اومدن،با یه عالمه خوراکی و وسائل جدید.همه با عجله بیرون رفتند.دسته بزرگ نامیرایان با صدها همراه و سوار بر اسب های مشهورشان در حال عبور از خیابان بودند.اسب هایی که در خاوران تنها به عنوان هدیه ای ارزشمند به شهریار و شاهزاده گان هدیه داده می‌شد.گاری ها پر از هدایا برای دربار در میان کاروان دیده میشد،و پشت سر آنان بازرگان نامیرا با کالاهای تازه و کمیاب برای مردم حرکت می‌کردند. رداهای سفید بزرگان نامیرایان که با نخ هایی طلایی آراسته شده بود ، نگاه هر رهگذری را پر از حیرت و جلب میکرد.در میان جمعیت نگاه دختری با فردین تلاقی کرد،دختر لبخندی زد و تا زمانی که از برابرشان عبور کرد لبخندش محو نشد.کیوان دست روی شانه فردین گذاشت و گفت:پسر،فکر کنم دختره عاشقت شده،رو به دیبا کرد و ادامه داد:خانوم بار سفر رو ببند ،فکر کنم باید بریم سرزمین نامیرایان.دیبا بازوی فردین را نیشگون گرفت و خندید:راست میگه پسرم،دختر تمام مدت داشت تو رو نگاه میکرد.فردین سرگردان تکان داد:بس کن مادر،اون داشت جمعیت رو نگاه میکرد.با فرا رسیدن غروب و استقرار بازرگانان سیل مردم به سوی حجره های آنان سرازیر شد،پارچه های خاص نامیرایان، کفش های چرمی،چراغ ها و شمع های تزئینی ابزار کشاورزی،وسائل خانگی، ومیوه هایی که در خاوران رشد نمی‌کردند همه توجه مردم را جلب میکرد.دیبا و کیوان سرگرم تماشاو خرید کالاها شده بودند.پسر بچه ای آرام به فردین نزدیک شد و گوشه لباس او را کشید و زیر لب گفت:بانو لاریسا در مهمانخانه نامیرایان منتظر شما هستند.فردین بدون هیچ حرفی پشت سر او به راه افتاد.بخش اول</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 06:24:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-lfoltecwcztf</link>
                <description>بخش اول قسمت یازدهمضربات شمشیر یکی پس از دیگری فرود می آمدند ،اما نیرا با دقت و قدرت همه را دفع می کرد.شمشیر استاد به سمت سر او حرکت کرد.نیرا در آخرین لحظه سرش را خم کرد و همزمان از گارد باز حریف استفاده کرد،ضربه ای سریع به پهلوی مرد وارد شد و همین کافی بود تا تعادلش را از دست بدهد، نیرا از فرصت استفاده کرد و لبه شمشیر تمرینی را روی گردن او قرار داد.استاد که هنوز روی زمین نشسته بود شروع به خندیدن کرد.نیرا دستش را دراز کرد و به بلند شدن او کمک کرد.استاد با افتخار به شاگردش نگاه کرد:بانوی من توانایی شما از دانش من بیشتر شده،بهتره به دنبال استاد ماهر تری بگردید.:ولی من از تمرین با شما لذت میبرم.:ممنونم بانو،ولی برای لذتی نداره که با یک ببر مبارزه کنم،ممکنه یه روز دریده بشم.لبخند رضایت روی صورت نیرا نشست.صدای تشویق از پشت سرش بلند شد،کامبیز بود.:دختر عمو ،حسابی پیشرفت کردی،اگه دنبال یه حریف ماهر تر می گردی روی من حساب کن.همیشه از دیدن کامبیز خوشحال میشد.به سمت او رفت لیوان آب را از دست کامبیزگرفت و به او خیره شد.موهای بلند و موج دارش زیر نور خورشید می‌درخشید و بدن ورزیده اش حتی از زیر لباس هم پیدا بود.:دنبالت میگشتم،باید از همون اول حدس میزدم که اینجایی.:امیدوارم برای تکرار حرف های عمو نیومده باشی،:نیرا من دوستت دارم،خودتم اینو میدونی،حرف های پدرم و دیگران هم برام ارزشی ندارن،من فقط تو رو میخام.:و من فقط شهریار شدن رو میخامکامبیز آهی کشید:پس بزار بهت کمک کنم.نیرا لباس تمرین رو در آورد و آبی به صورتش زد:قبوله،تو به من کمک کن به هدفم برسم،منم کمکت میکنم به خواستت برسی،خوبه؟لبخند بر لبان کامبیز نشست:یعنی با من ازدواج میکنی،جونم رو برای شهریار شدنت میدم.نیرا سرش را تکان داد:نسبت به سنت خیلی احمقی کامبیز،تو داخل قصر بزرگ شدی،قانون رو فراموش کردی؟اگه ازدواج کنیم از صف جانشینی کنار میرم:نه قانون اینو نمیگه،تو فراموش کردی،رخسار شهریار بیست و یکم ازدواج کرده بود،شوهرش رامتین فرمانده گارد بود.:و بعد از مرگ رخسار چه جنگی برای جانشینی اون به راه افتاد،این رو که خوندی؟نیرا مکثی کرد و ادامه داد:نصف خاندانمون بخاطر ادعای تاج پسرهاش از بین رفت،ندیمه ها میگن هنوز صدای نالشون از قصر شیر دال میاد.میخای بچه های ما هم همون سرنوشت رو داشته باشن؟کامبیز شانه هایش را بالا انداخت:بهشون یاد میدیم سرپیچی از قانون چه عاقبتی داره،یا اصلا بچه دار نمیشیم،یا شاید قانون رو عوض کردیم.نیرا خندید:پنج قانون اول تغییر ناپذیرن،مادر و شهیارها هم نگهبان اون قوانین هستن،هوس چنگال شیر دال کردی؟:پس تو بگو چیکار کنیم؟:محافظ شخصی من شو،کامبیز سکوت کرد.نیرا ادامه داد:همیشه کنار هم میمونیم،من میخام شهریار بشم،یا کمکم کن یا منو فراموش کن.نیرا همیشه همین طور بود،از بچگی،بی‌رحم و سنگدل،برای رسیدن به خواسته هایش دنیا را به هم میریخت.کامبیز چیزی برای گفتن نداشت.تنها چیزی که می‌دانست این بود که عاشق نیراست،حتی نمی‌دانست چرا عاشق این دختر سنگدل شده،یا شاید هم عاشق همین سنگدلی شده بود،دلیل برایش مهم نبود،او فقط عاشق بود.با دلی شکسته سرش را پایین انداخت و به طرف دیگر باغ رفت.نیرا موهایش را مرتب کرد،حتی به رفتن کامبیز هم اهمیتی نداد،تمام فکرش شهریاری بود،حقی که فقط مال او بود.به سمت اقامتگاه شیما به راه افتاد .چندین روز بود که از اتاقش بیرون نیامده بود.در تالار اقامتگاه خواهرانش را دید نورا خواهر بزرگتر و نارشید خواهر کوچکترش.نورا سه سال از او بزرگتر بود،شبیه ترین دختر به مادرشان شیما،زیبا آرام و متین،دو سال قبل ازدواج کرده بود،همسر او رایان بودپسر روژان،عمه آن‌ها.نیرا با خوشحالی ان ها را در آغوش گرفت‌نارشید مثل همیشه ساکت و غمگین بود:خواهر حال مادر اصلا خوب نیست.نورا حرف های نارشید را قطع کرد:باز هم که خاکی هستی،تو یک شهریار زاده ای،بهتره کمی موقرتر باشی.اصلا به فکر مادرمان هستی.نیرا با شیطنت جواب داد:شب و روز به فکر همه شما هستم،ولی من و تو راه های متفاوتی انتخاب کردیم،من شهریاری و تو شوهر داری.:شاید بهتره تو هم همین کار رو بکنی.نیرا خندید:نه ممنون،تو نسل خاندان رو حفظ کن ،و من تاج و تخت رو.یکی باید به پدر کمک کنه.نورا آهی کشید:و اون یه نفر باید تو باشی،یه نفر باید جلوی تو رو بگیره.:فکر نکنم کسی توان این کار رو داشته باشه.احترام گذاشت و به سمت اتاق شیما به راه افتاد.نورا از پشت سر او را صدا زد:نیرا ،من راه تو رو سد میکنم.نیرا پوزخندی زد و وارد اتاق شد.موهای آشفته و به هم ریخته،گودی زیر چشم هایش و رنگ زرد صورت شیما از درماندگی او خبر میداد.تا چشمش به نیرا افتاد به سمت او دوید:نیرا، دخترم تو به دادم برس،بهشون بگو،فکر میکنن من دیوونه شدم،من تا حالا بهتون دروغ گفتم،من دیدم ،من خواب دیدم این بچه همه شما رو میکشه،باید از بین ببریمش،تو بهشون بگو.ندیمه ها به سمت شیما آمدند و او را به سمت تختش همراهی کردند.نیرا کنار تخت رفت و دست های شیما را گرفت:مادر،تو به استراحت نیاز داری،من کنارتم،همینجا.بغض شیما ترکید و دوباره شروع به تکرار حرف هایش کرد&lt;&lt;اون میکشه،دخترهامو میکشه&gt;&gt;آبتین نیرا صدا زد و به سمت بیرون از اتاق برد،قبل از بستن در رو به ندیمه ها کرد: هیچ کس از اتفاقات این اتاق خبر دار نمیشه ،بجز شما چهار نفر ،فهمیدید؟ندیمه ها سرخم کردند................آبتین نیرا را روی صندلی تالار نشاند:نیرا تو اصلا میدونی یه شهریار زاده هستی و در اینده نزدیک با شهریار شدن پدرت یک شاهزاده میشی؟:وبعدش یک شهریار پدربزرگ.صورت آبتین از خشم قرمز شد:؛نیرا ،تو باید مواظب حرفات باشی،تو دیگه یه دختر بچه نیستی، اینجا توی کاخ هر حرفی یه عواقبی داره،و تو روز به روز بجای عاقل تر شدن سر به هواتر میشی،بگو ببینم چرا به دادسرا رفته بودی، اونم تنها،و از اون بدتر چرا به یه آهنگری اونم توی دورترین نقطه از کاخ رفتی؟خبر ها دیر بهتون رسیده پدربزرگ دو ماه قبل بوده،ترجیح میدم اگه میخام شهریار بشم بین مردم باشم ،نه مثل برادر شما خودمو توی کاخ زندونی کنم،آبتین بازوی نیرا را گرفت و فشار داد:بس کن دختر،شهریار شدن با حرف زدن به دست نمیاد،با رفتار و کردار درست میتونی به شهریاری برسی،بگو ببینم توی آهنگری چیکار میکردی؟نیرا بازوی خودش رو از دست آبتین کشید:دنبال کسی میگشتم،پدر بهتون گفته؟:من از وقتی که اومدم هنوز رادمهر رو ندیدم،یادت رفته من مشاور شهریارم،وظیفه من مراقبت از خاندان شهریاریه.نیرا با صدای بلند خندید:خوبه پدربزرگ ،شاید بتونی بقیه رو فریب بدی،ولی من رو نه،منظورم از پدر شهریاره اوله،مهران،یا بهتر بگم همون پسره اهنگرنوبت آبتین بود که بخندد:دیوونه شدی دختر، پدر توی اهنگری؟جای پدر یا کنار شهریاره یا توی سپیدشهر پیش مادر.نیرا بلند شد :حق با شماست پدر بزرگ،مکثی کرد و به چشمهای ابتین خیره شد:مادر هزار ساله که نمیخاد پدر رو ببینه،همه اینو میدونن،و شهریار بعد از کشته شدن برادرتون راشا دیگه به پدر اجازه ورود به قصر رو نداده،گفتم من رو بچه حساب نکنید.به سمت در خروجی به راه افتاد و بعد از چند قدم به سمت عقب برگشت:سلام من رو به پدر برسونید،به زودی به دیدنش میرم،به هر صورت بعد از شهریار شدنم مجبوره که خودشو به من معرفی کنه،درسته؟</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 02:14:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-mnoyo0xyzubw</link>
                <description>بخش اول قسمت دهمجشن های بنیان گذاری خاوران نزدیک شده بود و دوباره نبرد بین کیوان و دیبا بر سر سکه شروع شده بود،میز غذا خوری صحنه جنگ و جمشید،بهمن و فردین تماشاگران آن بودند.:زن،تو میخای زحمت یک سال من رو بریزی تو شکم مردم؟:زحمت یکسال کجا بود ،همش چهار سکه طلاست.:من باید یکسال جلوی کوره بسوزم تا تا مردم شاهشهر شیرینی بخورن و جشن بگیرند:نا شکر نباش کیوان،همه دنیا دارن اینکار رو انجام میدن،به رسومات باید احترام گذاشت،برای سلامتی پسرمون:کدوم رسم،کدوم رسوم،اونا خودشون یه سکه آهنی خرج نمیکنن و ما مردم بیچاره باید پول جشن رو بدیم،ای لعنت به اون پدر که این بلا رو سر ما آوردجمشید به فردین نگاه کرد و خندید:شوهر خواهر درست میگه،لعنت به پدر.فردین لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت .دیبابه سمت کمد رفت و از داخل کیسه چهار سکه طلا برداشت:تا هر وقت دوست داری غر بزن ،من که میرم بازار ارد و میوه بخرم،فردین ،پسرم با من میای؟کیوان به جمشید اشاره کرد:حداقل این بی خاصیت رو ببر،فردین رو بزار اینجا بمونه،باید زنجیر بسازیم،مشتری ها فردا میان.فردین لقمه اخر رو به دهان گذاشت:بابا جون زنجیرها امادن،توی انبارن،من با مادر میرم .فردین قبل از بیرون رفتن جمشید رو صدا زد:شما به کلبه برید ،آبتین برگشته،منم قبل از غروب بهتون میرسم..................................بازار از همیشه شلوغ تر بود،چهار روز به جشن مونده بود و مردم از هر قشر و طبقه ای مشغول خرید برای جشن بودند.دیبا از یک دستفروش گردنبندی با نماد شیر دال برای فردین خرید و به گردنش انداخت:پسرم تو دیگه بزرگ شدی سال دیگه باید مسیر زندگی تو مشخص کنی ،بهش فکر کردی ،درسته؟فردین گونه دیبا رو بوسید:مادر جون خیالت راحت ،من تا ابد پیش شما میمونم،میخام به بابا توی کارگاه کمک کنم.علاقه ای به خدمت کردن ندارم.دیبا نفس راحتی کشید:فردین را بغل کرد و پیشانی او را بوسید:خیالم رو راحت کردی مادر،چون چند روز پیش یه نفر اومده بود در مورد تو پرس و جو میکرد،میخاست ببینه چند سالته،میخای چه کاری رو انتخاب کنی.فردین به فکر فرو رفت،هر جوانی باید قبل از هجده سالگی به دیوان می‌رفت و یا در ارکان حکومت خدمت میکرد یا با انتخاب شغلی غیر حکومتی حکم قطع شدن مزایای خودش رو قبول میکرد. مطمئن بود که کار نیراس،بعد از اون روز که بهمن فردین رو پدر صدا کرده بود حتما به شک افتاده .دسته ای سربازان از مقابل ان ها عبور کرد.سربازان کالسکه ای دربار را مشایعت میکردند،دیبا از فردین پرسید:چه خبر شده؟شهریاره؟دستفروش جواب دیبا را داد:نه بانو، فرزند ششم شهیاده،جانشین شهریار. دارن اون رو میبرن به گارد تحویل بدن.دیبا دستش رو روی سینه خودش گذاشت:بیچاره مادرش،شنیدم پنج تا دختر داره،حالا که صاحب پسر شده باید برای همیشه از اون دور بمونه.دستفروش سری تکان داد و خندید:چقدر ساده اید بانو،قانون مال امثال من و شماست،شب که بشه اون رو به قصر برمیگردونن.دیبا بازوی فردین را گرفت و به سمت قسمت دیگه بازار حرکت کرد............بهمن زیر سایه درخت بیدی چشم به راه نیرا بود.نیرا سوار بر اسب سفیدی به او نزدیک شد،بهمن به او نزدیک شد و افسار اسب را گرفت،حتی اسب هم مجذوب بهمن شده بود،چشمش را به بهمن دوخته بود و دستان او را لیس میزد.نیرا از اسب پایین پرید و خودش را در آغوش بهمن انداخت:بهمن من دیگه طاقت دوری تو رو ندارم ،باید هرچه زودتر ازدواج کنیم:اما تو یه شاهزاده ای و من،،،،:این حرف رونزن،من حاضرم به خاطر تو از همه چیز دست بکشم.نیرا صورتش را به صورت بهمن نزدیک کرد:بهمن من رو ببوس.بهمن چشم‌هایش را بست و لب های خود را به لب های نیرا نزدیک کرد،اما بجای لب های نرم و شیرین نیرا پوستی زبر و خشک را حس کرد.چشم هایش را باز کرد ،جمشید با ان هیکل درشت و سبیل های ضمخت داشت او را میبوسید،جمشید را هل داد و خودش را عقب کشید:چیکار میکنی ؟جمشید با صدایی که قصد داشت دخترانه به گوش برسد ولی بیشتر شبیه اره کردن چوب بود شروع به حرف زدن کرد:نیرا،نیرا منو ببوس ،تو تمام دنیای منی.شروع به خندیدن کرد:گفتم حالا که تو بوسه میخای و نیرا اینجا نیست من برات جاشو پر کنم،کار بدی کردم؟بهمن با انزجار جای بوسه جمشید را پاک کرد:چرا بیدارم کردی.:چون فردین اومده گفت تو هم پیشمون بیای.آبتین کنار آتش نشسته بود،و کاغذی را به فردین و راشا نشان می‌داد.به محض دیدن آبتین او را شناخت:همون پیرمرد کنار درخت بلوطآبتین ابرو یش را بالا انداخت :و تو همون جوون موعودی که میخاست محافظ مادر بشه ولی اینجا کنار پدره.نگاه معنی داری به بهمن انداخت:خوب ماموریتت رو مخفی نگه داشتی.فردین به او اشاره کرد کنارش بنیشند:به خاطر همین ویژگی کنار ماست.خب ادامه بدهآبتین دوباره به موضوع اصلی بازگشت:رادمهر کنار نمی‌کشه، اما مشکل جای دیگست،تولد این نوزاد همه چی رو بهم ریخته،فکرش آشفته شده،شیما هم چند روزه از اتاقش بیرون نیومده.لبخندی زد و ادامه داد:نورا هم به جمع مدعی ها اضافه شده،اونم مثل نیرا هوس شهریاری کرده.فردین پرسید:خودش گفته؟:نه،رایان بهم گفت،نورا بهش پیشنهاد داده یا جدا بشن یا رایان بمیره،نقشه کشتن رایان رو هم کشیدهفردین خندید:پس دعوای جانشینی به نسل بعدی هم سرایت کرده.آبتین پکی به چپق زد:خب پدر حالاچی؟:این که رادمهر کنار نمی‌کشه خوبه،ولی خودتم خوب میدونی اون نیاز به کمک داره ،رادمهر باتو .ما امشب به سمت اردوگاه اون راهزن ها میریم،تو اینجا بمون و فردا به سمت قصر برو،فکر کنم نیرا به من شک کرده.به بهمن نگاه کرد:این پسر نیرا رو که میبینه همه چی رو فراموش میکنه،دوباره به آبتین نگاه کرد:شکش رو برطرف کن.لحظه ای سکوت برقرار شد . آبتین دست فردین رو گرفت:پدر،مادر نامه و هدیه رو قبول نکرد،اونا رو به هرمز داد که از بین ببرهفردین خنده تلخی کرد:پس هنوز عصبانیه، آبتین فکر میکنی لجاجت یه زن چقدر طول می‌کشه.آبتین خندید:شاید بیشتر از هزار سال،با هرمز حرف زدم،تموم نامه های شما رو نگه داشته.از زیر ردایش بسته ای بیرون آورد:شهیار میترا براتون یه خنجر ساخته.فردین خنجر رو زیر نور آتش گرفت و نگاه کرد ،اولین اسمش روی اون حک شده بود&lt;&lt;مهران&gt;&gt;خاطرات زمان های گذشته برای لحظه‌ای از ذهنش عبور کرد.به چشمان آبتین نگاه کرد:و پسرها؟آبتین با صدای بلند خندید و کیسه ای رو به فردین داد:تنباکو،اونم چه تنباکویی،چند مرتبه دود کردم،حس جوونی رو توی بدنم زنده کرد،حاضرم بجای دستمزد سفر اون رو بدارم.فردین کیسه رو گرفت و نصف کرد،با خنده گفت:این دستمزد تو و بقیش هم سهم ماپریچهر از جایش بلند شد:ماه در اومد،وقت رفتنه..............................فردین اسبش را به میان اسب های پریچهر و راشا هدایت کرد:شب مهتابی و دو عاشق در حال سوار کاری،چه کاری بهتر از اینکه بین اونا وایسی تا یه وقت مسیرشونو گم نکنن.راشا چپق را به دست فردین داد:همیشه میدونستم طرفدار روزبه و رادمهری،حالا با جدا کردن ما مطمئن شدمفردین پک محکمی زد و چپق را به پریچهر داد:تو نمیخای چیزی بگی؟پریچهر جواب داد:بستگی داره تا کجا بخای بینمون قرار بگیری،زیاد ادامه داشته باشه یه فکری هم به حال تو میکنیم.راشا نگاهی به عقب کرد و به فردین گفت:بهمن هنوز اماده نیست،شاید امشب با یه شمشیر تو شکمش به خوبه برگردهفردین ضربه ای به پشت راشا زد:پس مواظبش باشید،باید اماده بشه،تمرین خوبیه براش،باید ترسش شکسته بشه.پریچهر به عقب نگاه کرد و گفت:پس به جنگیدندش دقت کردی،با ترس شمشیر میزنه.فردین گفت:یاد میگیره،موقع تمرین بیشتر بهش فشار بیارید،کمکش کنید،اونم مثل شما عاشقه،راشا خندید:اونم عاشق چه کسی،نیرا بچگی هاش شبیه یه گرگ درنده بود،هیچ کس توی قصر نمیتونست جلوشو بگیره ،نصف سفیدی موهای دایه بخاطر نیراس.احتمالا به بهمن به چشم یه شکار نگاه میکنه،یکی باید به این پسر واقعیت رو بگه.پریچهر اسبش رو متوقف کرد:رسیدیم اسب هارو داخل این غار میزاریم،بقیه راهو باید پیاده بریم</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 10:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-vrbx1we0gdl5</link>
                <description>بخش اول،،، قسمت نهمروزبه چنان روی میز کوبید که چند جام و طومار از روی آن به زمین افتادند:یعنی چی که نمی‌دونیم کیه و کجاستباربد با احتیاط جواب داد:سرورم ما فقط می‌دونیم بین پانزده تا بیست سالشه.روزبه شروع به خندیدن کرد:نکنه تو بخاطر زنت طرفدار پدر شدی؟یعنی تو به فکرت نرسیده که چرا برادر زنت برای خدمت به اینجا اومده؟نکنه فکر میکنی خیلی باهوش یا شاید خیلی خوشگله؟تعقیبش کن احمقباربد سرش را پایین انداخت و خودش را با قلم دستش مشغول کرد،کازروس به جای باربد جواب داد:سرورم اون همیشه بعد از کار به خونه باربد برمیگرده،فقط چند باری به یه آهنگری رفته و با پسری همسن و سال خودش معاشرت میکنه،اون پسر رو هم تحت نظر گرفتیم ولی رفتارش عادیه ،بعیده که اون پدر باشه.روزبه چند لحظه‌ای به کازروس خیره شد و دوباره روی میز کوبید و داد زد :تو انتظار داری اون بیاد توی میدون شهر داد بزنه من پدرم؟این بار بهنام سعی کرد روزبه رو اروم کنه:سرورم پدر فقط یه نفره نمیتونه دردسری برای شما باشه،ضمنا شهریار اجازه ورود اون به قصر و نداده،یعنی نظرات پدر براش مهم نیست،شما بهتره روی داشته هاتون تمرکز کنید،وندیارها پشت شمان،نیلاب ها هم دارن به سمت شما میان،پدر رو فراموش کنید.روزبه بلند شد و درون اتاق شروع به قدم زدن کرد:خسته شدم از بوی شمع و سر به آسمون گرفتن،اولین کارم بعد شهریار شدن گردن زدن همشون توی میعادگاهشونه .نفسی کشید و ادامه داد:شهریار ممکنه بخاد اینطور وانمود کنه ولی شک ندارم پنهانی با پدر در ارتباطه.به طرف میز برگشت و با انگشتانش شروع به ضربه زدن روی میز کرد:من باید اون رو پیدا کنم و از بین ببرم ،تا اون زنده باشه شهریار شدن من غیر ممکنه،اون داره راه رو برای رادمهر هموار میکنه،اون رو میکشم و تا تناسخ بعدیش من شهریار شدم اونوقت مجبوره به من وفادار باشه.به تک تک مشاورینش نگاه کرد:وقت من داره تموم میشه و معنيش اینه زمان شما هم رو به اتمامه،اگه قرار باشه من شهریاری رو از دست بدم قبلش زندگی شما و خانوادتون به اتمام می‌رسه، می‌فهمید چی میگم؟صدای کوبیدن در به گوش رسید.ملازم روزبه وارد شد:سرورم بانو شیما وضع حمل کردند:و؟ملازم ادامه داد:نوزاد پسره.روزبه با عصبانیت اتاق رو ترک کرد و به سمت اقامتگاه رادمهر حرکت کردکازروس رو به باربد کرد و پرسید:تا کی باید این وضع رو تحمل کنیم؟باربد طومارها را جمع کرد و جواب داد:تا وقتی که مقامتون رو میخاید.فکر میکنی اگه رادمهر به شهریاری برسه ما میتونیم اینجا توی دربار بمونیم،پس زودتر دستوراتشو انجام میدیم و فعلا تحمل میکنیم....................رادمهر به ستون تالار تکیه داده بود و به اتاق شیما نگاه میکرد.با صدای روزبه به سمت او برگشت.روزبه برادرش را در آغوش کشید و زیر گوش او زمزمه کرد:تبریک می‌گم برادر،جانشینت به دنیا اومد، هر چند دیر ،ولی هر مشکلی یه راه حل داره،همیشه میتونی روی من حساب کنی.صدای دختران رادمهر صحبت ان ها را قطع کرد.ابتدا نورا رادمهر را در آغوش کشید،وسپس نارشید،هر دو به سمت اتاق شیما روانه شدند،دایه لنگ لنگان شیلا و نورسان را به سمت رادمهر میبرد،گریه نورسان تا رسیدن در آغوش رادمهر ادامه داشت،بوسه رادمهر کمی کودک را آرام کرد ،رادمهر نورسان را روی زمین گذاشت و همراه دایه و شیلا به سوی اتاق شیما روانه کرد.&lt;&lt;تبریک میگم سرورم ،بالاخره به آروزی خودتون رسیدید،حتی اگه ممکن بود به قیمت کشته شدن همسرتون تموم بشه.روزبه بخاطر همین برادرزاده اش رادوست داشت،بی پروا ،شجاع و گستاخ.صفاتی که آرزو داشت یکی از فرزندانش داشته باشند ،تلاش او برای ازدواج نیرا و کامبیز به خاطر همین صفات بود.نیرا می‌توانست کامبیز را به شاهی قدرتمند تبدیل کند.نیرا در مقابل روزبه و رادمهر سرخم کرد و ادامه داد:تبریک من رو بپذیرید سرورم .سپس رو به روزبه کرد:معلومه که شما هم خیلی خوشحال هستید عمو جان،اینطور نیست؟اخم های رادمهر در هم فرو رفت اما روزبه باصدای بلند خندید:حتما همینطوره،ولی مثل اینکه تو زیاد خوشحال نیستی،شاید به خاطر اینکه رویای شهریاریت رنگ باخته. نیرا لبخند نصف و نیمه ای زد و گفت:عمو جان ،اینو هیچوقت فراموش نکنید،شهریار شدن رویای من نیست،سرنوشت منه و هیچ کس نمیتونه اون رو از من بگیره،دوباره احترام گذاشت و به سمت اتاق حرکت کرد</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 07:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-gyhju86jspn1</link>
                <description>بخش اول، قسمت هشتمتمام غم هایش را فراموش می کرد وقتی که سرش را رو روی سینه رادمهر می گذاشت و حرکت انگشتان او را میان موهایش حس می کرددست‌ رادمهر را گرفت و روی شکمش گذاشت. دلش می‌خواست او هم شریک لذت تکان خوردن کودکشان باشد.رادمهر گونه شیما را بوسید و آرام شروع به خواندن کرد:«وقتی بهار می‌رسه، دلبر من توی دشت...»شیما دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. بلند شد و روبه‌روی رادمهر ایستاد.ـ عاقبت این بچه چی میشه؟رادمهر لبخند زد.ـ به خودش بستگی داره. می‌تونه شاه بشه، می‌تونه دلقک بشه.ـ درست جواب بده.ـ یه سرباز بزرگ.ـ دور از پدر و مادرش؟ـ مادرش ملکه خاوران میشه. هر وقت بخواد می‌تونه ببینتش.شیما چشم‌هایش را بست. می‌دانست حرفی که می‌خواهد بزند رادمهر را ناراحت می‌کند، اما دیگر نمی‌توانست سکوت کند.ـ ببین رادمهر، یه راه دیگه هم هست. به حرف برادرت گوش کن. از جانشینی کنار بکش. اگه این بچه پسر باشه و مثل خودت دنبال تاج و تخت بره چی؟ فکر می‌کنی چقدر طول می‌کشه تا فکر آسیب زدن به خواهرهاش به سرش بزنه؟رادمهر خندید. از جا بلند شد و کنار پنجره رفت.در ایوان قصر، هر پنج دخترشان دور هم جمع شده بودند و مشغول صحبت بودند.لحظه‌ای به آن‌ها نگاه کرد و بعد برگشت.ـ دایه درست میگه. تو هر وقت باردار میشی، زودرنج و بدبین میشی.شیما اخم کرد.ـ ببین رادمهر، اگه کنار بکشی، می‌تونیم تا آخر عمر کنار دخترهامون و این بچه زندگی آرومی داشته باشیم. اما تو به جای این کار می‌خوای آتیش به جون بچه‌هامون بندازی.مکث کرد و آرام‌تر ادامه داد:ـ من خواب دیدم. این بچه باعث مرگ دخترهامون میشه.لبخند از چهره رادمهر محو شد.ـ تو فکر می‌کنی روزبه ما رو به حال خودمون می‌ذاره؟ اون تا وقتی خیال خودش رو از همه مدعی‌ها راحت نکنه عقب نمی‌کشه.به سمت شیما برگشت.ـ فکر می‌کنی نیرا رو واقعاً دوست داره؟ نه. نیرا براش فقط یه مدعیه. می‌خواد با ازدواج نیرا و کامبیز، اون رو از صف جانشینی حذف کنه.صدایش تلخ‌تر شد.ـ همون کاری که با خواهرم روژین کرد. همون کاری که با برادرم راشا کرد.شیما آهی کشید.ـ حالا کی بد بینه؟ راشا خودش خواست از قصر بره. نامه‌اش رو که هزار بار خوندی.رادمهر نفس عمیقی کشید.ـ آره...چند لحظه سکوت کرد.خاطره آن شب مهتابی برایش زنده شد،شمشیر روزبه با خون خانواده آسیابان رنگ شده بود،موهای دخترک را دور دستانش پیچیده بود و شمشیر را زیر گلویش گذاشته بود،با صدایی بلند داد میزد:تو به خاندان شهریار خیانت کردی،تو میخای خون خالص ما رو با خون این بدکاره پیوند بزنی،تو جانشین شهریاری،شهریار آینده میخای نسل شاهان خاوران از یک دختر آسیابان باشه؟برای اولین بار در عمرش اشک های راشا را دید ،التماس میکرد ،شمشیرش را به زمین انداخت و به پاهای او و روزبه افتاد.شیون دخترک و زاری های راشا هنوز او را عذاب میداد.جان دخترک در ازای کناره گیری از جانشینی، و از آن شب راشا ناپدید شد و جز نامه ای چیزی از او به یادگار نماند.حرف های روزبه در گوشش پیچیده میشد،&lt;&lt;برای حفظ عظمت و صلاح خاندان گاهی باید از همخون خودت هم بگذری&gt;&gt;.کنار شیما نشست و در افکار خودش غرق شد&lt;&lt;اگه این بچه پسر باشه میتونه به ناجی خاندان تبدیل بشه،ای کاش یکی از دخترها پسر بود،شاید اگه پسر باشه بتونه جای دخترها رو برام پر کنه ،اونوقت دیگه روزبه برای همیشه ساکت میشه،شهریاری حق من و خانواده منه&gt;&gt;بوسه ای بر شکم شیما زد و دوباره تکرار کرد:پسره،باید پسر باشه..........ـ خودش خواست.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 05:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-a48mwmiv4lvo</link>
                <description>بخش اول، قسمت هفتمدفتر‌دار با دیدن نیرا فوراً از جا بلند شد.«بانوی من، خوش اومدید. مشکلی پیش اومده؟ می‌تونم کمکتون کنم؟»هر بار که کسی با دیدنش دستپاچه می‌شد، برای نیرا از عسل هم شیرین‌تر بود.با شیطنت کنار میز رفت و آرام گفت:«دنبال یه نفر می‌گردم. یه جوون حدود بیست ساله. اسمش بهمنه. لاغره، یه کم هم پرروئه. روی پیشونیش هم یه زخم کوچیک داره.»دفتر‌دار لحظه‌ای فکر کرد.«بانو، می‌تونم بپرسم چرا دنبالش می‌گردید؟ خطایی کرده؟»نیرا لبخند زد.«نه. فقط چند روز پیش گفت هر کاری داشتم می‌تونه برام انجام بده.»دفتر‌دار اخمی کرد.«ولی بانو، اون فقط سه روزه خدمتش شروع شده. تازه نشان اولش رو گرفته. هنوز دادیار هم نشده.»نیرا چند بار سرش را تکان داد.«عجب! پس هنوز تک نشانه.»بعد با لبخند ادامه داد:«برام صداش کن. فقط بهش نگو من کی هستم.»دفتر‌دار یکی از کارمندان را دنبال بهمن فرستاد.در این فاصله، نیرا میان قفسه‌ها و دفترهای شکایت قدم می‌زد و سرک می‌کشید.چند دقیقه بعد، بهمن وارد شد.«قربان، با من کاری داشتید؟»دفتر‌دار به سمت نیرا اشاره کرد.«این بانو اومدن شما رو ببینن. می‌گن فقط شما می‌تونید مشکلشون رو حل کنید.»بهمن به محض دیدن نیرا جا خورد.«تو اینجا چیکار می‌کنی؟»نیرا دست‌هایش را پشت کمر برد.«جناب دادگر، خودتون فرمودید هر کاری داشتم سراغتون بیام.»دفتر‌دار ابرو بالا انداخت.«دادگر؟»بهمن رنگش پرید.«قربان... من توضیح می‌دم.»اما نیرا اجازه نداد.یک قدم جلو آمد، دست بهمن را گرفت و با لحنی نمایشی گفت:«جناب دادگر، به دادم برسید! من فقط اومدم شما رو ببینم، ولی این دفتر‌دار قصد داشت به من توهین کنه. از ایشون شکایت دارم!»بهمن که بالاخره متوجه بازی نیرا شده بود، بازوی او را گرفت و به سمت در برد.«برو بیرون. الان میام.»نیرا با لبخند پیروزمندانه‌ای از اتاق خارج شد.بهمن با عجله برگشت.«قربان، اجازه بدید توضیح بدم...»دفتر‌دار چند لحظه به او خیره ماند.بعد آهی کشید و گفت:«خدا به دادت برسه، جوانک احمق.»بهمن اخم کرد.«مگه چی شده؟»دفتر‌دار سرش را تکان داد.«ایشون بانو نیرا بودن.»چند لحظه سکوت حکمفرما شد.نیرا بیرون دادسرا منتظرایستاده بود،نسبت به بهمن احساسی پیدا کرده بو.شاید کنجکاوی.به محض بیرون آمدن بهمن پشت درختی پنهان شد و سپس با فاصله شروع به تعقیب او کرد،خیابان بعد از خیابان و کوچه پس از کوچه.به محله گرداب رسیدند،بهمن وارد آهنگری شد،نیرا صدای بهمن را از پشت در میشنید:پدر کاری رو که دستور دادیدانجام دادم .به محض ورود نیرا، فردین صحبت بهمن را قطع کرد:بانوی من خوش آمدید در خدمتم،بهمن با دیدن نیرا دستپاچه شد ،رو به فردین کرد گفت:پدر،،،،،یعنی فردین ایشون شاهزاده نیرا هستند.فردین تعظیمی کرد :در خدمتیم شاهزاده خانم .نیرا به درون کارگاه نگاهی کرد،و بدون اینکه حرفی بزند با لبخند از آهنگری خارج شد«نوه شهریار.»</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 04:56:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-keoenycwjuik</link>
                <description>بخش اول، قسمت ششمتمام طول مسیر خودش را سرزنش می‌کرد. بالاخره عجول بودن و تندخویی برایش دردسر درست کرده بود.فانوسی که در دست داشت، به زحمت چند قدم جلوی اسب را روشن می‌کرد.البته این تنها مشکلش نبود.از وقتی راه افتاده بودند، خنده‌های پدر قطع نمی‌شد و از همه بدتر آوازهای گوش‌خراش جمشید بود.جمشید با صدای بلند می‌خواند:«پسر موعودی لگد می‌زنه، نه به اسبش، نه به بختش، به سینه پدری که اومده پیشوازش!»بهمن از ظهر که پدر را دیده بود، به خودش قول داده بود عصبانی نشود و حرف نسنجیده نزند.اما دیگر طاقت نیاورد.«مزخرف خوندنت به کنار، حداقل یه شعر درست بخون. اصلاً یه چیزی بخون که قافیه داشته باشه!»جمشید اسبش را کنار اسب او آورد و سرش را نزدیک کرد.«زبون‌درازِ کله‌خالی، بچه موعودی تو در چه حالی؟»کلمه آخر را آن‌قدر کش داد که حتی بهمن هم خنده‌اش گرفت.جمشید با صدای بلند گفت:«فردین! گرسنه‌م. چیزی نداری؟ هنوز یه فرسنگ تا کلبه مونده.»بهمن با خودش فکر کرد:«این مردک علاوه بر وراج بودن، بی‌نزاکت هم هست. چطور جرئت می‌کنه پدر رو به اسم صدا بزنه؟»اگر خودش جای پدر بود، همین حالا او را از اسب پایین می‌کشید و تا مقصد شلاق زنان پیاده می‌برد.فردین کلاه ردا را روی سرش کشید و جواب داد:بعضی وقتا به شکم و دهنت استراحت‌ بدی بد نیست.سیبی به سینه‌ ی بهمن خورد.قبل از افتادن سیب را گرفت.جمشید با دهان پر قهقهه زد.«بخور موعودی! به جای حرص خوردن، سیب بخور.»اولین قطره باران روی صورت بهمن نشست.بی‌اختیار غر زد:«همینو کم داشتیم.»فردین خندید.«آروم پسرجون. حتی شاهم همیشه شاه نمی‌مونه. این بارونم تموم میشه.»ساعتی بعد به کلبه رسیدند.رداها و پوستین‌ها را کنار آتش خشک کردند و دور سفره نشستند.دختر جوانی کاسه‌ای سوپ جلوی بهمن گذاشت.جمشید بدون معطلی تکه بزرگی از نان را کند و سوپش را سر کشید.«بخور. سوپ خرگوشه. حسابی گرمت می‌کنه.»زیر نور آتش، نظر بهمن درباره جمشید کمی تغییر کرد.با آن صدای زمخت و رفتار شلوغش، انتظار چنین چهره‌ای را نداشت.موهای سیاه، سبیلی پرپشت که تا کنار چانه می‌رسید، چشمانی تیره و بدنی ورزیده که نشان می‌داد سال‌ها زندگی سختی را پشت سر گذاشته است.دختر جوان چند تکه گوشت از روی آتش برداشت و پرسید:«خب فردین، برنامه فردا چیه؟»فردین آخرین قاشق سوپش را خورد.«مشخصه. من میرم کارگاه.تو و راشا دنبال رد اون راهزن‌ها میرید. بهمن هم با جمشید میاد.»بهمن جا خورد.«من؟»«آره، تو.»بهمن رو به پدر کرد.«ولی من باید به دادسرا برم و خدمتم رو شروع کنم.»جمشید ناگهان خندید.«این هنوز نمی‌دونه برای چی اومده شاهشهر!»خنده‌اش آن‌قدر شدید شد که از روی نیمکت سر خورد و روی زمین افتاد.فردین از جا بلند شد و روبه‌روی بهمن ایستاد.با وجود اینکه بهمن قدبلندتر بود، حضور پدر سنگین‌تر به نظر می‌رسید.«خدمت تو همینجاست. کنار من.»بهمن گیج شده بود.«یعنی چی؟»فردین لبخند زد.«مدتی با جمشید کار می‌کنی. یاد می‌گیری چطور ببینی، چطور گوش بدی و چطور فکر کنی.»«یعنی دادیار میشم؟»این بار خود فردین هم خندید.به سمت آتش برگشت و گفت:«یاد می‌گیری، بچه جون،یاد میگیری«همه‌چی رو یاد می‌گیری.»</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 08:40:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-jlgysjjjsttx</link>
                <description>بخش اول، قسمت پنجمشیلا عروسکش را محکم در آغوش گرفته بود و روی تخت دراز کشیده بود.  نوازش دست دایه را دوست داشت.دایه آرام‌آرام مشغول باز کردن گیسوان بافته او بود.شیلا پرسید:«دایه، منم می‌تونم یه روز سوار شیردال بشم؟»مکثی کرد و بدون آنکه منتظر جواب بماند ادامه داد:«یا شاید نیرا بتونه شهیار میترا رو شکست بده و شیردالش رو صاحب بشه. اون وقت برای تولد دوازده سالگیم بهم هدیه‌ش بده. خودش گفته بهترین هدیه دنیا رو برام میاره. نیرا از همه قوی‌تره، نه؟»دایه خندید و بوسه‌ای روی سر او زد.«دونه دونه بپرس گنجشک کوچولو. من دیگه پیر شدم، سؤال‌هات رو یادم نمی‌مونه.»شیلا اخم کرد.«پس اول بگو من می‌تونم شیردال‌سواری کنم یا نه؟»«اگه روزی به سپیدشهر بری، شاید بانو میترا تو رو برای پرواز ببره.»چشم‌های شیلا برق زد.«واقعی؟»دایه سر تکان داد.«واقعی.»بعد لبخند زد و گفت:«حالا می‌خوای داستان سفر بانو میترا به جنوب رو برات تعریف کنم؟ همون وقتی که تاردین ها به سپیداران حمله کرده بودن؟»شیلا ناله‌ای کرد.«نه دایه! اون رو هزار بار گفتی.»سپس کمی ساکت شد و با صدایی آرام‌تر پرسید:«دایه... اگه مامانم بچه به دنیا بیاره، اونم باید بره گارد؟»دایه لحظه‌ای دست از شانه کردن موهایش کشید.«چرا این سؤال رو می‌پرسی؟»شیلا شانه بالا انداخت.«نیرا میگه بعد از پدر شهریار میشه. میگه ازدواج نمی‌کنه و ملکه خاوران میشه. بعد هم منو می‌فرسته سپیدشهر تا شیردال‌ها رو ببینم.»مکثی کرد.«اما امروز عمو یه حرفی زد که دوست نداشتم.»دایه اخم کرد.«چه حرفی؟»شیلا عروسکش را محکم‌تر بغل کرد.«گفت اگه بچه مامانم پسر باشه، ممکنه یه روز بخواد شاه بشه.»سپس با نگرانی پرسید:«دایه... یعنی ممکنه بین خواهرها و برادرها جنگ بشه؟»دایه آهی کشید.«نه گنجشک کوچولو. اگر هم کسی بخواد چنین کاری بکنه، مادر جلوش رو می‌گیره.»شیلا با شیطنت گفت:«همون مادری که هزار ساله با پدر قهر کرده؟»دایه دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.«خدای من! بچه‌های این دوره چقدر زبون‌دراز شدن.»بعد انگشتش را روی پیشانی شیلا گذاشت.«از کجا این حرف‌ها رو شنیدی؟»شیلا روی تخت نشست.«داشتم پشت پرده اتاق پدرم بازی می‌کردم.»دایه چشم‌هایش را گرد کرد.«بازی می‌کردی یا گوش می‌دادی؟»شیلا خندید.«یکم از هر دو.»«و چی شنیدی؟»«عمو اومده بود. می‌گفت نیرا باید با کامبیز ازدواج کنه. بعد از اون هم جانشینی به عمو برسه.»دایه سرش را تکان داد.«تو واقعاً دردسر درست می‌کنی.»در همان لحظه در اتاق باز شد.نیرا وارد شد و خسته روی تخت افتاد.شیلا لبخند زد.شیلا رو بوسید و به دایه گفت:دایه زود باش بابد بریمامروز بیستم ماه بود و طبق رسم قدیمی شاهشهر، مسابقات شمشیرزنی در میدان بزرگ برگزار می‌شد. اما دایه بیشتر از مسابقات به فکر خرید گیاهان دارویی بود.او از یک عطار به عطار دیگر می‌رفت و درباره کیفیت آویشن، پونه و گل کوهی چانه می‌زد. بعد از مدتی ناگهان ایستاد.نیرا را جا گذاشته بود.پیرزن زیر لب غرولندی کرد و با عجله به سمت میدان مسابقات راه افتاد.میدان آن‌قدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نداشت. صدای تشویق مردم از هر طرف بلند بود.دایه مدتی میان جمعیت گشت تا بالاخره نیرا را پیدا کرد.سر تا پای دختر خاکی بود و پزشک میدان تازه کار بستن زخم پیشانی او را تمام کرده بود.دایه از خشم موهای نیرا را کشید.«دخترک بی‌فکر! بانو شیما اگه بفهمه من گذاشتم این‌طوری زخمی بشی، پوست منو می‌کنه.»نیرا اخم کرد.«آخ دایه! ول کن.»«بلند شو. باید ببرمت درمانگاه.»نیرا دستش را روی زخم گذاشت.«چیزی نیست. فقط یه خراشه.»اما همین حرف باعث شد دایه بیشتر عصبانی شود.پیرزن بازوی او را گرفت و تقریباً کشان‌کشان به سمت درمانگاه برد.درمانگاه شلوغ بود.پزشک جوان مشغول دادن دارو به پسری هم‌سن نیرا بود.دایه بدون توجه به صف گفت:«اون پسر رو ول کن، اول به این دختر برس.»پسر با ناراحتی برگشت.«مادرجان، باید صف رو رعایت کنید.»دایه دست به کمر زد.«مادرجان؟»پسر که متوجه اشتباهش نشده بود، ادامه داد:«بله، همه باید نوبت رو رعایت کنن.»دایه برای لحظه‌ای زانودردش را فراموش کرد.«وقتی من همسن تو بودم، نمی‌دونستم درد یعنی چی! تو با یه عطسه اومدی درمانگاه و برای من قانون می‌خونی؟»چند نفر از بیماران خندیدند.پزشک هم لبخندش را پنهان کرد.نیرا سریع جلو آمد.«دایه، مهم نیست. صبر می‌کنیم.»پیرزن همچنان غرغر می‌کرد، اما بالاخره روی نیمکت نشست.پس از مدتی، پسر دارویش را گرفت و از درمانگاه بیرون رفت.اما قبل از رفتن، کنار نیرا ایستاد.با لبخندی گفت:«خوبه که به مادرت نرفتی.»نیرا ابرو بالا انداخت.«یعنی چی؟»«یعنی هم خوشگل‌تری، هم کمتر ترسناک.»نیرا خندید.پسر ادامه داد:«اگه یه روز کمکی خواستی، بیا دادسرا. همه منو می‌شناسن.»«اسمتم نمیگی؟»پسر هنگام خروج برگشت.«بهمن.»و از در بیرون رفت.نیرا تا چند لحظه بعد همچنان لبخند می‌زد.تمام طول راه تا محله گرداب، ذهن بهمن درگیر دیدار با پدر بود.نامه مهر شده را بارها در جیبش لمس کرده بود.طبق رسم موعودیان، باید جمله رمز را می‌گفت.اگر پدر پاسخ درست را می‌داد، در برابرش زانو می‌زد و اعلام می‌کرد که خاندان موعودی همچنان به پیمان خود وفادار است.فکر کردن به آن لحظه، هیجان و اضطراب را همزمان در دلش زنده می‌کرد.بالاخره آهنگری شاه‌پسند را پیدا کرد.صدای چکش‌ها در کوچه پیچیده بود.پسرکی حدود شانزده ساله مشغول سمباده کشیدن بیل‌ها و شن‌کش‌ها بود.بهمن او را صدا زد.پسر جلو آمد و با احترام سر خم کرد.بهمن یک سکه آهنی به او داد.«برو به استادت بگو فرستاده‌ای اومده که می‌خواد اذمیر رو ببینه.»پسر سکه را گرفت، عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت:«اذمیر پرواز کرده.»بهمن اخم کرد.«چی؟»«اذمیر پرواز کرده.»«گفتم برو استادت رو صدا کن.»پسر ناگهان شروع به خندیدن کرد.خنده‌ای بلند و از ته دل.بهمن دستش را مشت کرد.در همان لحظه، حرف‌های بکتاش در ذهنش زنده شد.«وقتی پدر رو دیدی، میگی اذمیر رو می‌خوام...»قلبش تندتر زد.پسر هنوز می‌خندید.«فرستاده، یک کم فکر کن.»و ناگهان بهمن معنی جمله را فهمید.«اذمیر پرواز کرده...»«بالاخره پیدات شد، قهرمان خاوران.»</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 06:36:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-sa7cd4c6jkbc</link>
                <description>بخش اول، قسمت چهارمشیرین ردای بهمن را مرتب کرد و کمربندش را کشید. سپس دو دستش را روی گونه‌های برادر گذاشت و گفت:«ببین برادر، این یک فرصت دوباره برای خانواده ماست. بکتاش با انتخاب تو لطف بزرگی به پدرمون کرده. امشب باید خودت رو نشون بدی و جایگاهت رو پیدا کنی. مأموریتت که یادت هست؟»بهمن بوسه‌ای بر دستان خواهرش زد.برای چندمین بار توی ذهنش مرور کرد،،«من نماینده موعودیانم. جزئیات رو می‌بینم و در خاطرم نگه می‌دارم. وقتی پدر رو دیدم، بهش کمک می‌کنم تا خاوران ثبات خودش رو حفظ کنه.»سعی کرد مثل یک نجیب‌زاده رفتار کند، اما درونش مثل کوره می‌سوخت. اضطراب باعث شده بود دست‌ها و پاهایش بلرزد.به سمت راهرو رفت و از در بزرگ تالار وارد شد.چنین مهمانی باشکوهی را حتی در دیدارهایش با بکتاش هم ندیده بود.روی میزها بهترین شراب‌ها و نوشیدنی‌ها چیده شده بود. سینی‌های بزرگ انگور سرخ، انارهای یاقوتی، انجیرهای تازه، سیب‌های طلایی و هلوهای معطر کنار هم قرار داشتند. از سرزمین‌های جنوبی خاوران خرما و نارگیل آورده بودند و روی بعضی میزها نیز کاسه‌هایی از مغز پسته، بادام و گردو دیده می‌شد.بوقلمون بریان، بره شکم‌پر، قرقاول کبابی و ماهی‌های نقره‌ای رودخانه‌ای در میان ظرف‌های نقره می‌درخشیدند. دیگ‌های کوچک خورش زعفرانی، برنج آمیخته با کشمش و خلال پسته و نان‌های تازه تنوری، عطر دلپذیری در تالار پخش کرده بودند.بهمن برای لحظه‌ای فراموش کرد چرا به آنجا آمده است.در گوشه تالار، نخستین کسی که توجهش را جلب کرد، مردی میانسال بود.مرد شمعی روشن کرده و کنار آن، رو به آسمان چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد.شیرین که نگاه متعجب برادرش را دید، آرام در گوش او گفت:«نیلاب‌ها. هیچ‌وقت زمان نیایششون رو از دست نمی‌دن.»سپس او را به سمت میز اصلی برد.دو مرد ی که  باربد کنارشان نشسته بود، با دیدن شیرین از جا برخاستند.شیرین با وقار سر خم کرد و گفت:«سرورانم، بهمن، برادر کوچک من. برای آغاز خدمتش به شاهشهر اومده. چهار روز دیگه هم هجده ساله می‌شه.»بهمن دستانش را پشت کمر برد.سخنان پدر و خواهرش را به یاد آورد.برای احترام به مردان، دست‌ها پشت کمر، سر بالا.برای احترام به بانوان، دست‌ها روی هم در جلو و گردن کمی خم.فرخ با نگاهی به او گفت:«سرباز خوبی می‌شی؛ البته اگه ده سنگ وزن اضافه کنی.»سپس رو به باربد کرد و خندید.با خندیدن او، زخمی که از کنار ابرو تا زیر چانه کشیده شده بود، مثل ماری روی صورتش حرکت کرد.باربد لبخند زد.«فکر نکنم مثل شما وندیارها جنگجوی خوبی بشه. بهتره توی دادخواهی خدمت کنه.»مرد سوم که تا آن لحظه ساکت مانده بود، به شیرین نگاه کرد.«پس معلوم شد در خانواده شما هم عدالت اجرا می‌شه. شما زیبا و دلربا هستی و برادرتون...»لحظه‌ای مکث کرد و به بهمن خیره شد.«شاید نه زیبا باشه و نه قوی، اما دست‌کم یک دادخواهه.»اگر شیرین بازوی بهمن را محکم فشار نداده بود، احتمالاً جواب تندی می‌شنید.اما خواهرش او را خوب می‌شناخت.شیرین لبخندی زد و گفت:«امیدوارم به خوبی میرزادها از عدالت دفاع کنه.»سپس دست برادرش را گرفت و او را کنار میز برد.لیوانی نوشیدنی به دستش داد و آرام گفت:«به جای عصبانیت، نگاه کن. گوش بده. و فقط وقتی لازم بود حرف بزن. توانت رو برای کارهای مهم‌تر نگه دار.»شیرین به سمت جمع زنان رفت.بانو گلسار طبق عادت همیشگی مشغول گله کردن بود و از گرمای تالار شکایت می‌کرد.فروزان اما درباره نیرا، دختر دوم رادمهر، صحبت می‌کرد و از شجاعت او در مسابقات سالیانه می‌گفت.«من مطمئنم بعد از شهریار شدن رادمهر، نیرا شایسته جانشینیه. اون می‌تونه سومین شهریار زن خاوران باشه.»گلسار حرفش را قطع کرد.«اصلاً چرا باید رادمهر جانشین باشه؟ روزبه از اون لایق‌تره. سه پسر داره و می‌تونه با کمک وندیارها مرزهای خاوران رو گسترش بده. رادمهر هم با پنج دخترش به کارهای دیگه برسه.»فروزان لبخند زد.«دخترهای رادمهر مثل من و شما نیستن که گوشه‌ای بشینن و درباره دیگران حرف بزنن. اونا اگر از یک پسر بهتر نباشن، کمتر هم نیستن.»سپس ادامه داد:«و فراموش نکنید، بانو شیما بارداره.»گلسار پوزخندی زد.«اگر بچه پسر باشه.»فروزان سکوت کرد.گلسار ادامه داد:«اون وقت جای فرزند ششم کجاست؟ توی گارد. یا باید منتظر بمونه یکی از خواهرهاش بمیره، یا کشته بشه.»سپس با خنده‌ای کوتاه گفت:«اصلاً این خانواده همیشه همین سرنوشت رو داشتن. آبتین، پدر شیما، خودش فرزند ششم بود. تا بیست سالگی در سپیدشهر خدمت می‌کرد تا وقتی شاهزاده کامران در جنگ با النسان‌ها کشته شد و مقامش به آبتین رسید.»شیرین که می‌دید بحث به کجا می‌رسد، آرام گفت:«حتی شاه هم همیشه شاه نمی‌مونه. دو سال دیگه شهریار هشتاد ساله می‌شه و باید کنار بره. فعلاً هم رادمهر جانشینه و نشان شهیاری رو داره.»لبخند کم‌رنگی زد.«شاید دوران فرمانروایی زنان از راه رسیده باشه.»صورت گلسار از خشم سرخ شد.«پسر همیشه پسره. رادمهر باید فردا نشان رو پس بده تا روزبه جانشین بشه. بعد هم نوبت پسرهای روزبه خواهد بود.»شیرین اخلاق گلسار را می‌شناخت.بحث دیگر فایده‌ای نداشت.با احترام خداحافظی کرد و به سمت برادرش رفت.دست بهمن را گرفت و گفت:«بیا برادر. دیر وقته. فردا باید اولین روز کارتو شروع کنی .»اما برای بهمن مهم تر از کار دیدن پدر بود«بیا برادر. دیر وقته. فردا باید به دیدن پدر بری.»</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 08:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-mior4ffmhgfv</link>
                <description>شهریارانبخش اول، قسمت سومهما کنار پنجره تالار ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود. خاطرات قرن‌ها پیش در ذهنش زنده می‌شد؛ روزهایی که پس از شیوع طاعون خون، شانه‌به‌شانه مهران نخستین سنگ‌های خاوران را بنا کرده بودند. روزگاری که هنوز کسی او را «مادر» و مهران را «پدر» نمی‌نامید.لباس آبی تیره خاندان شهریاران، شکوه او را دوچندان کرده بود. پوست گندمگون، چشمان درشت قهوه‌ای و موهای بلند سیاه که تا کمرش می‌رسید، باعث شده بود بسیاری او را زیباترین زن خاوران بدانند.صدای هرمز رشته افکارش را برید.هرمز، نزدیک‌ترین مشاور او و سی‌ونهمین نسل خاندانش، با احترام سر فرود آورد.«مادر، پیکی پشت در منتظر دیداره. بهتره به حضور بپذیریدش.»هما بی‌آنکه برگردد گفت:«نه خودش رو می‌خوام ببینم، نه فرستاده‌ش رو.»هرمز لحظه‌ای مکث کرد.«اما مادر... پیک آبتینه.»نام آبتین دل هما را لرزاند.آبتین، برادر کوچک‌تر کارن، شهریار خاوران، و پدر شیما بود. از نظر هما، او از بسیاری از مدعیان تاج‌وتخت شایسته‌تر بود. مردی که شاید می‌توانست شکاف میان سپیدشهر و دربار را از میان بردارد.هما بی‌درنگ به سوی در تالار رفت.چند لحظه بعد، آبتین را در آغوش گرفت.چشمان مرد پر از اشک بود. شاید به یاد روزهای کودکی افتاده بود، شاید هم بار سنگین مشکلات دربار او را خسته کرده بود.هما نامه و هدیه مهران را بی‌آنکه نگاه کند به هرمز سپرد و رو به آبتین گفت:«بگو ببینم چرا اومدی؟»آبتین لحظه‌ای سکوت کرد.«به خاطر شیما.»چهره هما جدی شد.«چه اتفاقی افتاده؟»«شیما بارداره.»لبخند کوتاهی بر لبان هما نشست.اما آبتین ادامه داد:«پزشک‌ها میگن بچه احتمالاً پسره.»لبخند هما محو شد.آبتین دست‌های او را گرفت.«مادر، شیما به کمک شما نیاز داره.»هما نگاهش را از او گرفت و به سوی پنجره رفت.«تو قانون رو می‌دونی. فرزند ششم به گارد تعلق داره. من نمی‌تونم چیزی رو تغییر بدم.»آبتین با ناامیدی گفت:«من نمی‌خوام قانون عوض بشه. فقط می‌خوام کنار شیما باشید.»سکوتی سنگین میان آن دو حاکم شد.سرانجام آبتین آهسته گفت:«اگه بچه پسر باشه، ادعای رادمهر برای جانشینی محکم‌تر میشه.»هما به آرامی چشمانش را بست.در خاوران، یک تولد می‌توانست سرنوشت یک خاندان را تغییر دهد.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 12:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-shn4mylbicqv</link>
                <description>بخش اول، قسمت دومصدای پسر، پیرمرد را از خاطراتش بیرون کشید.ـ عمو، بعدش رو تعریف کن.پیرمرد لیوان چای را روی زمین گذاشت. از کیسه کمری‌اش چپق را بیرون آورد، روشنش کرد و پک محکمی به آن زد.ـ اون آخرین باری بود که شیردال‌ها رو دیدم. اما شما توی سپیدشهر هر روز اونا رو می‌بینید، درسته؟پسر سر تکان داد.پیرمرد پرسید:ـ داخل قصر هم رفتی؟ مادر رو تا حالا دیدی؟پسر دستش را روی قبضه شمشیر گذاشت، گلویش را صاف کرد و گفت:ـ داخل قصر که نه، ولی بعضی وقت‌ها که بین مردم میاد، از دور دیدمش. اما این‌قدر تلاش می‌کنم تا یه روز محافظ ایشون بشم. محافظت از مادر آرزوی همه خاورانی‌هاست. اون مادر سه شهیاره و همسر شهریار اوله. وقتی طاعون خون شروع شد، کنار همسرش ایستاد و خاوران رو از دل خاکستر و زمین مرده به وجود آورد.پیرمرد نگاهی به او انداخت و گفت:ـ فکر می‌کنی توان محافظ شدن رو داری؟ دست‌هات ضعیف به نظر می‌رسن. باید بیشتر تمرین کنی. راستی، نگفتی از کدوم قومی؟اخم‌های پسر در هم رفت.ـ من همین الانشم آماده‌ام. اسمم بهمنه؛ پسرِ سیروان، از قوم موعودی. شما چطور؟پیرمرد لبخند کم‌رنگی زد.ـ من آبتینم، از قوم شهریاری. پنج سال پیش دوران خدمتم تموم شد. نشان ششم رو از دست خود شهریار گرفتم؛ همین شاه فعلی، شهریار چهل‌ و دومبهمن جا خورد.گرفتن نشان ششم نیاز به سال‌ها خدمت یا انجام کاری خارق‌العاده داشت.با خجالت به پیرمرد نگاه کرد.ـ من فکر کردم شما...بقیه حرفش را خورد. زیر لب به خودش لعنت فرستاد. پدرش همیشه می‌گفت باید این عجول بودن را کنار بگذارد.با لکنت گفت:ـ عمو، منو ببخش. نمی‌دونستم شما افسر بودی.آبتین چپق را خاموش کرد و گفت:ـ مهم نیست. بلند شو. تا شهر نصف روز راهه و باید حرکت کنی.تمام مدت زین کردن اسب‌ها، بهمن ساکت بود.وقتی سوار شد، دوباره رو به پیرمرد کرد.ـ امیدوارم دوباره ببینمت.آبتین مشغول بستن وسایلش بود. بدون آنکه سر بلند کند، گفت:ـ حتماً. به محله گرداب سر بزن و سراغ منو بگیر. خونه‌م رو بهت نشون میدن.بهمن خداحافظی کرد و به سمت شهر تاخت.آبتین وسایلش را داخل خورجین گذاشت. سپس نامه و هدیه پدر را بیرون آورد، نگاهی به آن‌ها انداخت و دوباره سر جایشان محکم کرد.تا سپیدشهر، هشت روز راه بود.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:55:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/mosioooooo18gmailcom-euwhmo9aritp</link>
                <description>بخش اولپیرمرد با چوبدستی خودش زغال ها رو جابجا کرد و پرسید:پس از سپید شهر اومدی،،مرد جوان جواب داد:اره،اوندم خواهرم رو ببینم ،با یه افسر گارد ازدواج کرده،،شهریار دستور داد دسته اونا به اینجا بیان ،پیرمرد لیوان چایی کوهی رو دست جوان داد و ته ریش سفیدشو خاروند:شیر دال ها هنوز اونجا پرواز میکنن؟جوان چایی داغ رو فوت کرد و سرشو با غرور بلند کرد و جواب داد:قویتر از همیشه،ببینم عمو شما تا بحال شیر دال دیدی؟سوال پسر پیرمرد رو در خاطرات فرو برد،سرش رو به درخت کهنسال بلوط تکیه داد و لبخندی زد:اره همسن تو بودم،جنگ اول با کوه نشین ها.پیرمرد در خاطره اون روز غرق شد.لشکر خاوران غافلگیر شده بود ،انتظار چنین حمله ای از کوه نشین ها نداشت،نظم سپاه در حال از هم پاشیدن بود که شیر دال ها اومدن،سه شیر دال و سه شهیار سوار بر اونها،به دل نیروهای دشمن زدند،هر لحظه سربازی یا اسبی زیر چنگالها و تیزی بالهای اونا کشته میشد با چشمهای خودش دید که شیر دال سیاه سر یک سرباز رو کند و به کناری پرتاب کردبعد از جنگ تا جایی که که جرعت کرده بود به شیر دال نزدیک شده بود تا قبل از دیدن شیر دال فیل به نظرش بزرگترین جانور زمین بود ،اما این شیردال به بلندی دو فیل بود پنجه هایی بزرگ و قوی و چنگال هایی به بلندی شمشیر ،پاها و بدنش شبیه اسب بودند دست وپاهایی به تنومندی درختی کهنسال و سینه و پشت پهن و بزرگ ،اما سر جانور شبیه عقاب بود و منقاری کج که با چهار دندان نیش ترسناک تر شده بودند دو دندان رو به پایین و دو دندان رو به بالا که حتی توان سراخ کردن و دریدن هر زرهی رو داشتند،اگه بیشتر به صورت جانور دقت میکردی میشد ردیف دندان های درونی رو هم ببینی،گودی پشت و کمرش باعث میشد سوار کار در پرهای ضخیمش گم بشه و از تیر رس کمان و نیزه در امان بمونه،و دم حیوان که حتی در حالت ایستاده تا روی زمین کشیده شده بود،بعد از اون جنگ بود که اختلاف بین شهریار و شهیارها شروع شد و نزدیک پنجاه سال بود که شیر دال ها اجازه پرواز در خاوران رو نداشتند،بجز سپید شهر.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 10:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>