<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mosio</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_81467449</link>
        <description>....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:49:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4881216/avatar/aYBa0i.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mosio</title>
            <link>https://virgool.io/@m_81467449</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-dmvrjprluis2</link>
                <description>بخش اول – قسمت سی و چهارم (پایان فصل اول)رادمهر بر تخت شهریاری نشسته بود، اما گویی هیچ‌کس حضور او را نمی‌دید.تالار بزرگ قصر به میدان نبردی خاموش تبدیل شده بود. نه شمشیری کشیده شده بود و نه خونی ریخته بود، اما جنگ بر سر قدرت در برابر چشمان همه جریان داشت.هما مشت خود را بر دستهٔ صندلی کوبید.«دیگه نمی‌خوام دستم به خون نسل خودم آلوده بشه. همین امروز قصر رو ترک می‌کنید. از این لحظه به بعد، شهریار فقط با تأیید من انتخاب می‌شه. وگرنه این کاخ رو با خاک یکسان می‌کنم.»هیداس از جایش برخاست.«عموی ما، نخستین شهریار خاندان، تاجداران رو نگهبان تاج معرفی کرد. قانون مشخصه و تغییر نمی‌کنه. وظیفهٔ خاندان ما حفاظت از تاجه. ما دنبال جنگ نیستیم، اما برای جنگ همیشه آماده‌ایم.»هما با تمسخر خندید.«وقتی آخرین نفر از خاندانتون زیر پنجه‌های شیردال‌ها له بشه، دیگه کسی برای جنگیدن باقی نمی‌مونه.»نورا از جایش بلند شد.«من و شهریار هرگز از حقمون نمی‌گذریم. شهریاری حق خانوادهٔ ماست.»نگاهش را به بالای تالار دوخت.ناگهان کمانداران از پشت ستون‌ها و ایوان‌های بلند ظاهر شدند.صدای همهمه در تالار پیچید.نورا ادامه داد:«نمی‌خواستم کار به اینجا بکشه، مادر. ولی شما مجبورم کردید. یا همین حالا قصر رو برای همیشه ترک می‌کنید... یا مجبور می‌شم کاری رو انجام بدم که دلم نمی‌خواد.»هما به آرامی به اطراف نگاه کرد.کمانداران تیرها را بر زه گذاشته بودند.سپس از جایش بلند شد.آن‌قدر سریع حرکت کرد که نورا فرصت واکنش پیدا نکرد.صدای سیلی در سراسر تالار پیچید.نورا یک قدم به عقب پرتاب شد.هما رو به کمانداران کرد.«خب؟ منتظرم. ببینم کدوم یکی از شما جرئت می‌کنه اولین تیر رو رها کنه.»هیچ تیری شلیک نشد.هیچ‌کس تکان نخورد.مهران از جایش برخاست و میان هما و نورا ایستاد.«بس کنید.»صدایش بلند نبود، اما همه ساکت شدند.«خونه‌ای رو که هزاران سال برای ساختنش زحمت کشیدیم، می‌خواید توی یک روز نابود کنید؟ هنوز یک ماه از پایان جنگ نگذشته. دشمن شاید عقب‌نشینی کرده باشه، اما منتظر همین لحظه‌ست. روزی که خاندان ما به جان هم بیفته.»به سمت هما برگشت.«هما... بس کن. اینا بچه‌های ما هستن. نسل ما.»هما خندید.خنده‌ای تلخ و پر از خشم.«همهٔ این اتفاقات تقصیر توئه.»صدایش می‌لرزید.«ما می‌تونستیم برای همیشه کنار هم باشیم. خاوران رو اداره کنیم. هیچ‌کدوم از این خون‌ها ریخته نمی‌شد. همهٔ این مرگ‌ها به خاطر توئه.»نورا فرصت را مناسب دید.«ما می‌تونیم در کنار هم حکومت کنیم.»همه به سمت او برگشتند.«شرق و شاهشهر برای خاندان ما. جنوب و سپیدشهر برای مادر. غرب برای طرفداران پدر.»سکوت سنگینی تالار را فرا گرفت.هما به سه فرزندش نگاه کرد.برای نخستین بار در عمرش، چیزی شبیه شکست در چهره‌اش دیده می‌شد.«بلند شید.»صدایش آرام شده بود.«برمی‌گردیم سپیدشهر.»به سمت در حرکت کرد.«این آخرین فرصت من بود.»---مهران به دنبال او رفت.در راهروی سنگی به او رسید.دستش را گرفت.«هما...»هما ایستاد اما برنگشت.«بیا حرف بزنیم. اونا به ما نیاز دارن.»هما آرام چرخید.چشمانش سرخ شده بود.«نه مهران.»مهران نزدیک‌تر رفت.«من می‌تونم درستش کنم.»هما سرش را تکان داد.«همیشه همینو می‌گفتی.»مهران لبخند محوی زد.«شاید این بار بتونم.»برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.انگار هزاران سال خاطره میانشان زنده شده بود.درخت سیب.سپیدشهر.اولین دیدار.اولین بوسه.اولین جدایی.هما آرام گفت:«مشکل همینه مهران...»صدایش شکست.«من هنوز دوستت دارم.»مهران نفسش را حبس کرد.«هما...»اشکی روی گونهٔ هما لغزید.«و دقیقاً به خاطر همین باید تمومش کنم.»دستش را زیر ردایش برد.خنجر را بیرون کشید.مهران حتی سعی نکرد عقب برود.فقط نگاهش کرد.«اگه دوباره برگردم...»لبخند زد.«باز هم تو رو انتخاب می‌کنم.»خنجر فرو رفت.دردی سوزان قلبش را درید.پاهایش لرزید.دست‌هایش از شانه‌های هما جدا شد.به زمین افتاد.آخرین چیزی که دید، چشمان اشک‌آلود زنی بود که هزاران سال دوستش داشت.سپس تاریکی آمد.---نیرا و بهمن کنار پیکر مهران نشسته بودند.شب از نیمه گذشته بود.همه رفته بودند.شهیارها.فرزندان مهران.حتی هما.فقط جمشید مانده بود.جمشید آرام برخاست.خنجری از زیر ردایش بیرون آورد.«یا از اینجا برید... یا هر چیزی که می‌بینید رو تا آخر عمر فراموش کنید.»نیرا و بهمن با ناباوری به او نگاه کردند.جمشید زانو زد.خنجر را روی سینهٔ مهران گذاشت.نیرا فریاد زد:«داری چیکار می‌کنی؟»جمشید دست او را کنار زد.«ساکت باش.»خنجر پایین رفت.بهمن خواست مانعش شود.جمشید غرید:«گفتم ساکت!»چیزی را از درون پیکر مهران بیرون آورد و داخل ظرفی فلزی گذاشت.درب ظرف را بست.نفس عمیقی کشید.سپس به آن دو نگاه کرد.برای نخستین بار لبخند زد.لبخندی آمیخته با اشک.«زود باشین.»صدایش آرام بود.«باید دفنش کنیم.»مکث کرد.«بعدش می‌ریم قصر نامیرایان.»نیرا اشک‌هایش را پاک کرد.«چرا؟»جمشید به ظرف نگاه کرد.«چون هنوز تموم نشده.»سپس آرام گفت:«بهتون قول می‌دم...»نگاهش را به تاریکی دوخت.«دوباره می‌بینیدش.»پایان کتاب اول: خیانت</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 02:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-yfaqplulmozi</link>
                <description>بخش اول، قسمت سی و سومشاهشهر غرق در شادی شده بود.خبر بازگشت مهران و هما به قصر، آن هم در زمان صلح، باعث شده بود مردم دوباره به بازگشت روزهای خوش گذشته امیدوار شوند. مادر و پدر در کنار شهریار؛ روزهایی که بیشتر به افسانه شباهت داشتند تا واقعیت.کوچه‌ها با پرچم‌های شیردال‌نشان آذین شده بود. بوی نان تازه و گوشت بریان در هوا می‌پیچید و صدای دف، سرنا و خنده کودکان از هر سو به گوش می‌رسید.عده‌ای در کنار مجسمه مادر جشن گرفته بودند. گروهی دیگر گرد موعودی‌ها جمع شده بودند و بسیاری نیز به امید دیدن مهران، هما و شیردال‌های افسانه‌ای به نزدیکی قصر آمده بودند.اما درون قصر، آرامش دیگری جریان داشت.---هما نیرا را به اتاقش دعوت کرده بود.دیدن دوباره میترا، دل نیرا را گرم کرده بود. هر دو از روزهای جنگ، پیروزی‌ها و سختی‌های گذشته حرف می‌زدند.هما که مدتی ساکت مانده بود، سرانجام گفت:«امروز من تو رو به جای رادمهر روی تخت شهریاری خاوران می‌نشونم. و تو هم به قولی که بهم دادی عمل می‌کنی.»نیرا به او نگاه کرد.زمانی رویای شهریار شدن را در سر داشت. خودش را روی تخت فرمانروایی تصور می‌کرد؛ همان‌طور که دیگران در برابرش تعظیم می‌کردند و فرمانش را اجرا می‌کردند.اما آن رویاها دیگر رنگ باخته بودند.زندگی در کنار میترا و کاوه، سفرهای طولانی با آرش، و در نهایت بودن کنار پدر، او را تغییر داده بود.دیگر احترام از روی ترس را نمی‌خواست.دوست داشت مردم او را دوست داشته باشند، نه از او بترسند.صدای هما رشته افکارش را برید.«و با کسی که دوستش داری ازدواج می‌کنی. کسی که عاشقانه دوستت داره.»هما با سر به سمت در اشاره کرد.هرمز در را باز کرد.کامبیز وارد شد.لبخند روی صورت نیرا نشست.از دیدنش خوشحال شده بود.اما تنها چند ثانیه بعد معنای حرف هما را فهمید.لبخندش محو شد.نگاهش بین هما و کامبیز سرگردان ماند.یکی با امید نگاهش می‌کرد.دیگری با انتظار.و او فقط احساس خفگی می‌کرد.لب‌هایش خشک شد.«من... نمی‌تونم.»چهره هما تغییر کرد.«چی رو نمی‌تونی؟»نیرا سرش را پایین انداخت.«من کس دیگه‌ای رو دوست دارم.»احساس می‌کرد تمام هوای اتاق ناپدید شده است.کامبیز رنگش پرید.آرام به سمت او رفت.دست‌های نیرا را گرفت.انگشتانش می‌لرزیدند.«نیرا... تو خودت بهم گفتی.»صدایش شکسته بود.«خودت گفتی کنار هم می‌مونیم. گفتی ازم محافظت می‌کنی.»نیرا چیزی نگفت.کامبیز دستش را روی گونه او گذاشت.«گفتی تا ابد کنار هم می‌مونیم. تو ملکه می‌شی و من همیشه کنارت می‌مونم.»اشک در چشمانش جمع شده بود.تمام رویاهایی که سال‌ها ساخته بود، مقابل چشمانش فرو می‌ریختند.برای اولین بار در زندگی نمی‌دانست چه بگوید.نیرا نیز گریه می‌کرد.«من دوستت دارم کامبیز...»کامبیز برای لحظه‌ای امیدوار شد.اما جمله بعدی همه چیز را نابود کرد.«ولی عاشق یه نفر دیگه شدم.»انگار ضربه شمشیری به قلبش خورده باشد.دستش از روی صورت نیرا افتاد.چند قدم عقب رفت.به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد.انگشتانش بی‌اختیار مشت شدند.سال‌ها انتظار.سال‌ها جنگیدن.سال‌ها رؤیا.همه چیز در یک لحظه فرو ریخته بود.نیرا اشک‌هایش را پاک کرد.«امیدوارم فرق این دو تا رو بفهمی.»و به سمت در رفت.---«نیرا.»صدای هما مانند تازیانه در اتاق پیچید.نیرا ایستاد.هما آرام از جایش بلند شد.حضورش تمام اتاق را پر کرد.«این پسر به خاطر تو خیلی کارها کرده.»به کامبیز اشاره کرد.«نمی‌تونی همین‌طور بذاری و بری.»چند قدم جلو آمد.«تو اینجا می‌مونی و با کامبیز ازدواج می‌کنی.»صدایش سرد شد.«این دستور منه.»نیرا سرش را بالا آورد.برای اولین بار بدون ترس در چشمان هما نگاه کرد.«منو ببخشید مادر... ولی نمی‌تونم.»چشمان هما باریک شد.«پس شهریار شدن رو فراموش کن.»لبخند محوی روی لب‌های نیرا نشست.لبخندی تلخ اما آزاد.«برام مهم نیست.»سکوتیسنگین.و خفه‌کننده.هما برای چند لحظه فقط به او خیره ماند.در تمام عمرش همه از او اطاعت کرده بودند.شهریاران.سرداران.نامیرایان.حتی دشمنانش.اما حالا دختری از نسل خودش ، در مقابلش ایستاده بود.و نه گفته بود.مشت‌های هما گره خورد.برای لحظه‌ای چیزی شبیه خشم در چشمانش شعله کشید.«هیچ‌کس...»صدایش آرام بود.خطرناک‌تر از فریاد.«هیچ‌کس تا حالا به من نه نگفته بود.»اما نیرا دیگر تصمیمش را گرفته بود.بی‌آنکه چیزی بگوید، در را باز کرد و از اتاق خارج شد.---کامبیز همچنان سر جایش ایستاده بود.به دری که بسته شده بود نگاه می‌کرد.چشمانش خالی شده بودند.هما به او نگاه کرد.برای اولین بار اندکی ترحم در وجودش احساس کرد.اما فقط برای یک لحظه.سپس دوباره همان همای همیشگی شد.---نورا در مقابل مهران زانو زد.سرش پایین بود اما نگاهش واکنش پدر را دنبال می‌کرد.«پدر... دیدن شما بزرگ‌ترین آرزوی زندگی من بود.»مهران او را بلند کرد و در آغوش گرفت.«در بین تمام نوادگانم، هیچ‌کس به اندازه تو مهربون نبوده نورا.»نورا سرش را روی شانه مهران گذاشت.لبخند محوی زد.نقشه‌اش باز هم موفق شده بود.---«پدر...»چشمانش را خیس کرد.«من نمی‌ذارم شما دوباره از قصر دور بشید.»مهران لبخند زد.«من همیشه کنارتم دخترم.»نورا ادامه داد:«اما یه مشکل هست.»«چه مشکلی؟»«مادر.»صدایش لرزید.«اون می‌خواد خاندانمون رو نابود کنه.»دست مهران را گرفت.«شما باید کمکم کنید.»«کمکت می‌کنم.»نورا لبخند زد.لبخندی که پشت اشک‌ها پنهان شده بود.«با هم خاوران رو به روزهای بهتر می‌بریم.»مهران پیشانی او را بوسید.«نگران نباش.»---وقتی نورا از اتاق خارج شد، لبخند پیروزی روی صورتش نشست.ردای سیاه عزای رایان روی شانه‌هایش بود.اما درونش چیزی شبیه شادی می‌جوشید.در بسته شد.مهران تنها ماند.مدتی به در خیره شد.سپس آهی کشید.دستش را به چانه‌اش برد.حرف‌های نورا را مرور کرد.بعد آهسته زیر لب گفت:«حق با هماست...»چشمانش را بست.«نیرا باید شهریار بشه.»مکثی کرد.صدایش تلخ شد.«این دختر با حماقتش نسل ما رو نابود می‌کنه.»شعله‌های شمع لرزیدند.و بیرون از اتاق، شاهشهر همچنان غرق در جشن بود.بی‌خبر از اینکه پایان خاندان شهریاران، از همین امشب آغاز شده است.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 03:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-hzyrid58x1u9</link>
                <description>بخش اول، قسمت سی و دومبادهای پاییزی شروع به وزیدن کرده بودند. چادرهای گارد سیاه با هر وزش باد به آرامی تکان می‌خوردند. پارچه‌های ضخیم، مانند بال‌های پرنده‌ای عظیم، باد را در خود می‌گرفتند و رها می‌کردند. بوی خاک نم‌خورده و خش‌خش برگ‌های پوسیده در هوا پیچیده بود و سرمای عصر تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد.جمشید مشغول مرتب کردن لباس‌های بهمن بود. با دقت چین‌های لباس را صاف می‌کرد و گرد و غبار روی آن را می‌تکاند.«برای آخرین بار بهت می‌گم، موعودی... از زن‌ها دوری کن و مثل یه شاه زندگی کن. اونا تمام تلاششون رو می‌کنن زندگی رو به کام مردها زهر کنن. منو ببین؛ چهل و سه سالمه، ولی هر کی منو می‌بینه فکر می‌کنه بیست سالمه.»بهمن لبخند زد و دستی به موهایش کشید.«فکر نمی‌کنی زن‌ها از تو دوری می‌کنن؟ من خودم اگه دختر بودم، سعی می‌کردم فاصله‌مو باهات حفظ کنم.»جمشید اخمی ساختگی کرد.بهمن ادامه داد:«ببین جمشید... تو عاشق نشدی. وقتی عاشق یه دختر می‌شی، دنیا خیلی قشنگ‌تر می‌شه.»پس‌گردنی محکمی نصیبش شد.«اینو می‌زنم که بعداً نگی کاش کتکم می‌زدی ولی نمی‌ذاشتی برم.»بهمن گردنش را مالید.جمشید جلو آمد و انگشتش را روی سینه او گذاشت.«حالا گوش کن... وقتی رسیدی به چادر شاهزاده‌خانوم، چیکار می‌کنی؟»بهمن با حالت حفظ کردن درس جواب داد:«می‌رم دستش رو می‌بوسم و بعد شروع می‌کنم از بانو تعریف کردن.»جمشید هر دو دستش را بالا برد.«احمق! مگه می‌خوای اسب بخری؟ همین که رفتی داخل، بغلش می‌کنی و می‌بوسیش...»صورت بهمن سرخ شد.«اگه بانو منو دوست نداشته باشه چی؟»جمشید روی زمین نشست و سرش را میان دست‌هایش گرفت.«تو واقعاً ناامیدکننده‌ای! دختره نصف شب بهت گفته بیا دیدنم. به نظرت می‌خواد درباره رودخونه خونین ازت سؤال کنه؟ اون عاشقته!»بهمن با وحشت دستش را روی دهان جمشید گذاشت.«آروم‌تر حرف بزن پیرمرد!»صدایی از بیرون چادر آمد:«سرورم... پدر شما رو احضار کردن.»جمشید لبخند زد. هنوز به شنیدن واژه «سرورم» عادت نکرده بود.نشان مشاوری روی سینه‌اش را صاف کرد و از چادر بیرون رفت....مهران نامه را به دست جمشید داد.«فردا به شاهشهر حرکت می‌کنیم. شهریار همه رو دعوت کرده. می‌خواد درباره آینده خاوران مشورت کنیم.»جمشید نامه را خواند. وقتی نام هما را دید، لبخند شیطنت‌آمیزی روی لبش نشست.«مادرم هم دعوت شده... فکر کنم شهریار می‌خواد شما دو تا رو آشتی بده.»مهران خندید.«و طبق تجربیات ارزشمند شما درباره زنان، هما چیکار می‌کنه؟»جمشید دستش را روی سینه گذاشت.«منو مسخره کن، ولی یه روز می‌فهمی همیشه حقیقت رو گفتم.»بعد کمی جدی‌تر شد.«مادر احتمالاً هنوز می‌خواد از کف پات تا فرق سرت رو تکه‌تکه کنه.»مهران خنده کوتاهی کرد.«این یکی رو قبول دارم.»جمشید به سمت خروجی رفت، اما قبل از بیرون رفتن برگشت.«پدر... اگه مادر خواست پوستت رو بکنه، من پشتتم. ولی اگه خواست تکه‌پاره‌ات کنه... بهتره فرار کنی.»و قبل از آنکه مهران جوابی بدهد، از چادر بیرون پرید.مهران تنها ماند.نامه را دوباره باز کرد.چشمانش روی نام هما ثابت ماند.شعله‌های آتشدان آرام می‌رقصیدند و سایه‌های لرزان روی دیواره چادر می‌انداختند.هما...سال‌ها گذشته بود، اما هنوز بعضی نام‌ها فراموش نمی‌شدند.باد سردی از زیر پرده چادر گذشت و شعله‌ها را لرزاند.مهران نگاهش را به آتش دوخت.شاهشهر در انتظارش بود.همینطور هما.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 04:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-k0zseaheauyb</link>
                <description>بخش اول، قسمت سی و یکمتارا به زحمت جلوی چشمان خودش را می‌دید. پله‌های کاخ شیردال را کورمال بالا می‌رفت. هر قدم، سنگی سرد و لغزنده زیر پایش، مثل دستان مردگانی که از دل خاک بیرون آمده بودندبه پاهای او چنگ میزدند. گلولهٔ نخ را در دستانش محکم گرفته بود، آن‌قدر محکم که ناخن‌هایش درون کف دستش فرو می‌رفت. نفس‌هایش کوتاه و بریده‌بریده بود و عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود.گاهی صدای جیغ و گاهی صدای غرش را می‌شنید. صدای رخسار و فرزندانش بود. صدها سال قبل، شیردال‌ها کاخ را روی سر آنها خراب کرده بودند و خدایان به خاطر خیانت به خاوران، آنها را در همین کاخ به عذاب ابدی محکوم کرده بودند. خودش از ندیمه‌ها و خدمتکاران شنیده بود. سایه‌هایی از مقابل نور شمع می‌گذشتند، بلند و کج، مثل انگشت‌های استخوانی که می‌خواستند او را بگیرند.دلش می‌خواست از ترس زیر گریه بزند. اما موقع ترسیدن و گریه کردن نبود. به خاطر بانوی دوست‌داشتنی‌اش باید این کار را انجام می‌داد. به خاطر نارشید. به خاطر لبخندی که دیگر هرگز روی لب‌هایش نمی‌نشست.از کنار ستون‌های شکستهٔ تالار عبرت گذشت. تالاری که روزگاری پر از نور و شادی بود، حالا سقفش فرو ریخته بود و باد از میان شکاف‌هایش می‌گذشت و صدایی شبیه به ناله برمی‌آورد. نور مهتاب را از ایوان خرابه دید. با عجله به سمت ایوان دوید. گلولهٔ نخ را روی زمین گذاشت. دستانش می‌لرزید.سنگ چخماق را بیرون آورد و به هم زد. جرقه‌ها روی نخ‌ها می‌افتاد. یک بار. دو بار. سه بار. دست‌هایش می‌لرزید، آن‌قدر که سنگ چخماق نزدیک بود از دستش بیفتد. سرانجام نخ‌ها آتش گرفتند. شعله‌ای کوچک، نارنجی و گرم، که در تاریکی کاخ می‌رقصید.آن‌ها را برداشت و به زحمت از ایوان به پایین انداخت. گلولهٔ آتش به سرعت به سمت پایین حرکت کرد، مثل ستاره‌ای که از آسمان سقوط می‌کند. تارا به سرعت از پله‌ها پایین دوید و از کاخ خارج شد. قلبش داشت از سینه بیرون می‌زد.به پشت سرش نگاه کرد. کاخ شیردال در تاریکی ایستاده بود، مثل هیولایی خفته. صدایش را بلند کرد، اما نه برای کسی که زنده باشد:«من رو ببخشید که آرامشتون رو به هم زدم. به خاطر بانو نارشید این کار رو کردم.»نانی را که همراه آورده بود داخل کاخ جا گذاشت. روی سنگی، کنار در ورودی:«برای طلب بخشش از ارواح...»رو به کاخ تعظیم کرد، کوتاه و محکم، و با سرعت به سمت کاخ شاهی دوید. قدم‌هایش در کوچه‌های تاریک می‌پیچید و بادِ شب، ردّ نفس‌هایش را با خود می‌برد.---...............هومن کنار پنجره نشسته بود و به قصر نگاه می‌کرد. امشب نوبت نگهبانی او بود. سبیل‌های بلندش را با دست تاب می‌داد، یک عادت قدیمی که هر وقت دلش برای کسی تنگ می‌شد، انجام می‌داد.دلش برای دخترش تنگ شده بود. نازگل. همان اسمی که هر شب قبل از خواب، زیر لب زمزمه می‌کرد. آرزو می‌کرد ماموریت زودتر به پایان برسد تا بتواند به سپیدشهر برگردد و نازگلِ دوست‌داشتنی‌اش را زودتر بغل کند. بوی موهایش، گرمای بدن کوچکش، خنده‌ای که مثل زنگ‌های نقره‌ای بود.چشمانش را بست. فقط چند روز دیگر.وقتی چشمانش را باز کرد، آتش را دید.شعله‌ای در دوردست، کنار کاخ شیردال. کوچک بود، اما در تاریکی شب، مثل چشمِ یک هیولا می‌درخشید.فوراً بلند شد. شمشیرش را برداشت و به سرعت از پله‌ها پایین رفت. چکمه‌هایش روی پله‌های چوبی صدا می‌کرد: تق‌... تق‌... تق‌. همراهانش سر میزی نشسته بودند و تاس ها را روی تخته می‌ریختند. با سر به آنها اشاره داد. هیچ حرفی نزد. نیازی نبود.به سرعت از مهمانخانه بیرون رفتند. هوای شب، سرد و تیز بود و روی پوست می‌نشست. با عجله به سمت دروازهٔ قصر حرکت کردند. پنج نفر با شنل‌های قرمز در حال دور شدن از دروازهٔ قصر بودند. شنل‌هایی که در مهتاب، مثل لکه‌های خون به نظر می‌رسیدند.هومن دستش را روی قبضهٔ شمشیر گذاشت:«خودشونن!»به دنبال آنها حرکت کردند. سم اسب‌ها روی سنگ‌فرش خیابان‌ها می‌کوبید. حتی اسب‌ها هم برای رسیدن به آنها بی‌قرار بودند. کوچه‌ها و خیابان‌ها را پشت سر گذاشتند. هومن نفس‌هایش را می‌شمرد، هر کدام یک ضربه‌ی قلب.سواران جلوی میخانه‌ای توقف کردند و از اسب‌ها پایین آمدند. به خانهٔ بزرگی که کنار میخانه بود وارد شدند. درِ چوبی، با صدایی کُند و سنگین، باز شد و آنها را بلعید.هومن و دو همراهش به هدفشان نزدیک شده بودند. وارد خانه که شدند، هومن جا خورد. به مکانی آمده بود که شک نداشت اگر همسرش می‌فهمید، بدون معطلی پوستش را می‌کند.از کنار مردها و زنان عریان گذشتند. نگاه‌های سنگین، حسِ برهنگیِ خودش، بوی عرق و شراب و چیزی دیگر که نمی‌خواست اسمش را بیاورد. سنگینی نگاه‌ها را حس می‌کرد، روی گردنش، روی شانه‌هایش. به آرامی از بین ساکنین خانه گذشتند، طوری که انگار فقط دیوارهایی هستند که راه می‌روند.لای در اتاق باز بود. داخل اتاق را نگاه کرد. رایان را شناخت. همان رایانی که ماه قبل در جنگ سپیداران کنار او جنگیده بود. حالا اما، چهره‌اش را در میان زنان عریان و جام‌های شراب می‌جست.به دوستانش اشاره داد. کامبیز جلو آمد. شمشیرش را کشید و همزمان وارد اتاق شدند.صدای فولاد از غلاف، مثل ناله‌ای بود که در سکوت اتاق پیچید.رایان و چهار مرد دیگر غافلگیر شدند. سلاح‌هایشان دور از دسترس بود، روی میزی در گوشهٔ اتاق، زیر ردایی که افتاده بود. چشمانشان گرد شد، بعضی دستشان را بالا بردند، بعضی به طرف سلاح‌ها پریدند، اما دیر شده بود.صدای فریاد و ناله سریع قطع شد. چند زن و مرد که ساکن اتاق بودند، از ترس در گوشهٔ اتاق کز کردند. بدن‌های لختشان می‌لرزید و چشمانشان گرد بود از وحشت. بعضی صورتشان را پشت دست‌هایشان پنهان کرده بودند، بعضی فقط مانده بودند.هومن به سمت آنها رفت. انگشتش را روی بینی‌اش قرار داد: «ساکت»کامبیز به سمت رایان حرکت کرد. چشمانش را به چشمان رایان دوخت. نگاه رایان روی تیغهٔ شمشیر کامبیز بود، انگار که با نگاهش می‌تواند آن را متوقف کند:«مثل یه مرد بجنگ... بذار شمشیرمو بردارم.»کامبیز به چشمان رایان خیره شد. بی‌حرکت. سرد. لب‌هایش را گاز گرفت.صدای بریدن گوشت بلند شد. صدایی که همه در اتاق شنیدند. زنها جیغ کشیدند، اما کسی جرأت حرکت نکرد.رایان روی زانوهایش افتاد. دستش به سمت سینه‌اش رفت، شاید میخاست خون را با انگشتانش متوقف کند. اما خون از لای انگشتانش جاری بود، گرم و لغزنده، مثل شرابی که روی زمین ریخته باشد.کامبیز بالای سر او ایستاد. خنجرش را کشید. چشمانش به چشمان رایان دوخته شد، حتی وقتی که داشت خاموش می‌شد:«به خاطر شیلا... و نارشید.»خنجر پایین آمد.سینهٔ رایان شکافته شد.صدایی که از گلوی رایان بیرون آمد، مثل ناله‌ای بود که بین زندگی و مرگ گیر کرده بود. بدنش روی زمین افتاد. بی‌حرکت. مثل یک عروسک که نخ‌هایش را بریده باشند.هومن به کامبیز نگاه کرد. هیچ چیزی نگفت. فقط سری تکان داد، سری که یعنی «کار تمام شد».سکوت.سکوتِ سنگین، با بوی خون و شراب و عرق قاطی شده بود.هومن به سمت در رفت. بدون اینکه به پشت سر نگاه کند. فقط یک چیز در ذهنش بود: نازگل. دختر کوچکش. و این خون، روی دست‌هایش، هر چند که نه، اما حس می‌کرد روی دست‌هایش چسبیده است.کاش فردا می‌شد و می‌توانست به خانه برگردد.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 05:34:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-oatnlyuuvuac</link>
                <description>بخش اول، قسمت سی‌امپریچهر آهسته چشمانش را باز کرد.سقف چوبی بالای سرش تار و مبهم بود.چند بار پلک زد تا بتواند بهتر ببیند.سعی کرد از جایش بلند شود.دردی سوزان از سینه و پایش عبور کرد.نفسش بند آمد.نتوانست حتی بنشیند.دستی آرام روی سینه‌اش قرار گرفت.«هنوز زوده. تکون نخور.»پریچهر سرش را چرخاند.زن میانسالی کنار بسترش نشسته بود.زن دستش را زیر سر او برد و کاسه‌ای سفالی را به لب‌هایش نزدیک کرد.«بخور. برای زخما خوبه.»پریچهر مایع تلخ را نوشید.زن به زبانی حرف می‌زد که برایش آشنا بود.کاملاً متوجه معنی کلمات می‌شد.انگار سال‌ها قبل کسی این زبان را به او یاد داده بود.ناگهان یادش آمد.النسانی.با صدایی ضعیف زمزمه کرد:«راشا...»زن متوجه نشد.پریچهر دوباره تلاش کرد.«همسرم... راشا...»زن لحظه‌ای مکث کرد.بعد به زبان النسانی پرسید:«تو خاورانی هستی؟»خاطرات مانند سیلاب به ذهن پریچهر هجوم آوردند.حمله به کاروان.فریادها.شمشیری که در شکم زیبا فرو رفت.درد وحشتناک سینه خودش.اسب رم‌کرده.تعقیب سربازان.و بعد...پیرمردی.دو جوان.تیرهایی که یکی پس از دیگری مهاجمان را از اسب پایین می‌کشیدند.همه چیز آرام آرام به یادش می‌آمد.پریچهر به سختی گفت:«باید برم...»نفسش برید.«پدر منتظرمه... راشا منتظرمه...»درد دوباره سراسر بدنش را گرفت.فریاد بلندی کشید.پیرمردی با عجله وارد آلاچیق شد.زخم‌های او را بررسی کرد.نگران به زن نگاه کرد.«داروشو بده.»زن از کنار آتش کاسه دیگری برداشت و جرعه‌ای به او نوشاند.پریچهر با چشمانی اشک‌آلود تکرار کرد:«باید برم... راشا منتظرمه...»پیرمرد لحظه‌ای به او خیره شد.بعد آهی کشید.«فکر کنم از خاورانه.»زن سر تکان داد.پیرمرد ادامه داد:«شاید باید حقیقت رو بدونه.»زن با تردید به پریچهر نگاه کرد.سعی کرد با زبان خاورانی صحبت کند.کلمات را شکسته و سخت ادا می‌کرد.«هارتیبان... کشت.»پریچهر اخم کرد.زن ادامه داد:«شاهزاده رو کشت.»انگار دنیا روی سر پریچهر خراب شد.نفسش بند آمد.اشک در چشمانش جمع شد.«نه...»زن دستش را گرفت.«تو باید خوب بشی. بعد می‌تونی به خاوران برگردی.»اشک از گونه‌های پریچهر سرازیر شد.تمام وجودش لرزید.او از راشا خواسته بود از هم جدا نشوند.اما خودش قبول کرده بود که زودتر حرکت کند.اگر اتفاقی برای راشا افتاده بود...اگر دیگر هرگز او را نمی‌دید...با صدایی شکسته پرسید:«همسرم... چطور کشته شد؟»زن و پیرمرد به هم نگاه کردند.زن متعجب شد.«همسرت؟»پریچهر با گریه سر تکان داد.زن لحظه‌ای سکوت کرد.بعد گفت:«نه...»پریچهر نفسش را حبس کرد.«اون شاهزاده خاورانی بود.»زن ادامه داد:«به هارتیبان قول طلا و زمین داده بود. بعد از شکستش، هارتیبان اونو کشت.»اشک‌های پریچهر ناگهان متوقف شدند.برای چند لحظه فقط به زن خیره ماند.قلبش به شدت می‌تپید.«پس...»صدایش می‌لرزید.«راشا زنده‌ست؟»زن لبخند زد.اما همین کافی بود.راشا نمرده بود.پریچهر چشمانش را بست.برای اولین بار بعد از روزها، امید به دلش برگشت.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 04:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-gktg3e8pcbhk</link>
                <description>بخش اول ـ قسمت بیست و نهمبهمن با عجله به سمت چادر مهران حرکت می‌کرد.باید هرچه زودتر خبر را می‌رساند.وقتی به ورودی چادر رسید، نیرا را دید که از داخل بیرون می‌آمد.مثل همیشه، با دیدنش دست و پایش را گم کرد.«بانوی من... شما هم می‌خواید پدر رو ببینید؟»نیرا لحظه‌ای به او خیره شد.بعد لبخند زد.«نه بهمن.»با انگشت به چادر اشاره کرد.«تو داری میری داخل. من دارم بیرون میام.»بهمن همان لحظه متوجه اشتباهش شد.در دلش خودش را نفرین کرد.سریع تعظیم کوتاهی انجام داد و خواست وارد شود.اما نیرا دستش را جلو آورد و راهش را بست.«جناب دادگر...»بهمن سرش را بالا آورد.«می‌دونی جنگیدنت خیلی بهتر از حرف زدنتِ؟»بهمن مستقیم به چشمانش نگاه کرد.همان چشمان سیاه که همیشه عقل را از سرش می‌برد.برای چند لحظه هیچ نگفت.نیرا دستش را جلوی صورت او تکان داد.«بهمن؟»بهمن به خودش آمد.«من... من... ممنونم بانوی من.»گلویش را صاف کرد.«شما هم خیلی خوب جنگیدید.»صدای مهران از داخل چادر بلند شد:«ولش کن دختر. برو به کارت برس.»نیرا خندید.نگاهی به بهمن انداخت و دور شد.بهمن همچنان رفتنش را تماشا می‌کرد.«اگه نگاهت تموم شده، بیا داخل.»صدای مهران او را به خودش آورد.بهمن وارد چادر شد.«پدر، خبرهای خوب آوردم.»مهران سر بلند کرد.«بگو.»«موعودی‌ها رسیدن. پشت تپه اردو زدن.»لبخند روی صورتش نشست.«و کوه‌نشین‌ها هم تا دو روز دیگه می‌رسن.»مکث کوتاهی کرد.«بهمون خیانت نکردن.»مهران آه آرامی کشید.فشاری که چند روز روی دوشش سنگینی می‌کرد کمی سبک‌تر شد.«دیگه؟»«دورام هم اینجاست.»«پسر شیخان؟»«بله. منتظر دیدار شماست.»مهران سری تکان داد.شیخان به عهدی که سال‌ها پیش با او بسته بود وفادار مانده بود.برای بهمن لیوانی آب ریخت.«بشین.»بهمن کنار او نشست.مهران دستش را روی شانه‌اش انداخت.«دوستش داری؟»بهمن با تعجب پلک زد.«دورام رو پدر؟»مهران خندید.«خدایان به من صبر بدن.»بعد با انگشت به سینهٔ بهمن زد.«نیرا رو میگم.»صورت بهمن سرخ شد.«پدر... من...»«لازم نیست توضیح بدی.»لبخند مهران عمیق‌تر شد.«فقط نذار اذیتت کنه.»بهمن با تعجب نگاهش کرد.«چی؟»«دخترها شکارچی‌های خطرناکی هستن.»دستش را روی سینه خودش گذاشت.«اونم یه شکار بی‌دست‌وپا مثل من و تو.»بهمن خندید.«شما؟»«باور کن.»مهران به سمت کوزه شراب رفت.«من تجربه دارم.»بهمن سرش را پایین انداخت.«راستش... وقتی می‌بینمش...»مهران دستش را بالا آورد.«صبر کن.»به کوزه اشاره کرد.«برای شنیدن این حرف‌ها به چیزی بهتر از آب احتیاج داریم.»،،،،،،،،، ، ،،،،،،،،،، ،،،،،،،،،،،مهتاب سراسر ایوان قصر را نقره‌فام کرده بود.هما به دوردست خیره شده بود.افکارش میان خاطرات گذشته سرگردان بود.«پس اون هورگاتی، رادمهر و نورا رو بازیچه خودش کرده.»هرمز که کنار او ایستاده بود، آرام پاسخ داد:«بله مادر.»هما چند قدم در تالار برداشت. نگاهش روی یکی از نقاشی‌های قدیمی متوقف شد؛ تصویری از شهری در حال سوختن و جنگجویانی که پرچم شیردال را بر فراز دیوارهایش برافراشته بودند.«میدونی هرمز، هورگاتی‌ها همیشه این شکلی نبودن.»هرمز با تعجب به مادرش نگاه کرد.هما ادامه داد:«سه قرن پیش، یکی از وفادارترین خاندان‌های خاوران بودن. وقتی اجداد تو برای ساختن شهرهای مرزی می‌جنگیدن، هورگاتی‌ها کنارشون می‌جنگیدن. وقتی قحطی شد، انبارهاشون رو به روی مردم باز کردن. حتی یکی از دخترانشون همسر یکی از شهریاران شد.»لحظه‌ای سکوت کرد.«اما قدرت آدم‌ها رو تغییر میده. کم‌کم خودشون رو شایسته‌تر از بقیه دیدن. بعد شروع کردن به جمع کردن نیرو، طلا و متحد.»نگاهش سرد شد.«وقتی فهمیدیم دنبال شورش هستن، دیر شده بود.»هرمز پرسید:«و شما تبعیدشون کردید؟»هما آرام سر تکان داد.«نه. من می‌خواستم ریشه‌شون رو از زمین بکنم.»چشمان هرمز گرد شد.هما بدون توجه ادامه داد:«اما مهران مخالفت کرد. گفت نباید فرزندان گناه پدرانشون رو پس بدن. گفت تبعید کافیه. گفت زمان، کینه‌ها رو از بین می‌بره.»لبخند تلخی روی لبانش نشست.«و حالا بعد از این همه سال، می‌بینی که زمان هیچ‌چیز رو از بین نبرده.»باد از میان ایوان گذشت و شعله‌های مشعل را لرزاند.هما به تاریکی شب خیره شد.«هرمز ،گاهی بخشش و محبت بیش از حد یه گوسفند رو به گرگ درنده تبدیل میکنه.بعضی زخمها خوب نمی‌شن، فقط عمیق‌تر می‌شن.»بعد نگاهش را به او دوخت.«این چیزیه که مهران هیچ‌وقت نفهمید. اون همیشه دنبال بخشیدن بود. من همیشه دنبال محافظت کردن.»هرمز آرام گفت:«و اگر این بار پیروز بشیم؟»هما لحظه‌ای فکر کرد.«اون وقت اشتباهات گذشته تکرار نمیشن.»صدایش آرام بود، اما آن آرامش از هر فریادی ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.«این بار کار رو نیمه‌تمام نمی‌ذارم.»«ولی موفق نشده مردم رو علیه شما بشورونه.»</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 05:39:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-h3q8ifckccdu</link>
                <description>بخش اول ـ قسمت بیست و هشتمکامبیز وارد چادر فرماندهی شد.همه نگاه‌ها به سمت او برگشت.سنگینی آن نگاه‌ها را به خوبی حس می‌کرد.در بعضی از چهره‌ها تردید بود.در بعضی دیگر نفرت.و در چند نفر هم تحقیر.گناه او فقط یک چیز بود؛پسر روزبه بودن.بی‌آنکه چیزی بگوید به سمت گرگ رفت، نامهٔ هما را تحویل داد و در گوشه‌ای از چادر ایستاد.گرگ مهر را شکست و شروع به خواندن نامه کرد.ابتدا لبخند کوتاهی روی لبانش نشست.اما خیلی زود محو شد.سرش را بالا آورد و به کامبیز نگاه کرد.«خوش اومدید، شهریارزاده.»کامبیز سرش را خم کرد.فرخ که کنار میز ایستاده بود پرسید:«خب؟ مادر چی نوشته؟»گرگ نامه را تا کرد.«برای ما آرزوی پیروزی کرده.»چند لحظه مکث کرد.«و خواسته برای افتخار نام خاوران از تمام توانمون استفاده کنیم.»سپس به کامبیز اشاره کرد.«و ایشون رو هم برای کمک به ما فرستاده.»فرخ با چهره‌ای گرفته به کامبیز نگاه کرد.«مادر واقعاً به ما لطف دارن.»پوزخند تلخی زد.«شهریارزاده می‌خوان به تنهایی تاردین‌ها رو شکست بدن؟»خندهٔ رایان در چادر پیچید.«البته اگه بتونن مقابل نیروهای پدرشون بجنگن.»نگاهش را روی کامبیز ثابت کرد.«این کار رو انجام می‌دید، سرورم؟»چند لحظه سکوت برقرار شد.کامبیز بدون کوچک‌ترین تغییری در چهره به او خیره ماند.«با این حرفتون... کار من رو راحت کردین.»لبخند رایان محو شد.برای لحظه‌ای نگاهشان در هم گره خورد.صدها حرف ناگفته میان آن دو رد و بدل شد.گرگ که متوجه فضای سنگین چادر شده بود، دستش را روی نقشه کوبید.«کافیه.»همه نگاه‌ها به سمت او برگشت.«بریم سر اصل مطلب.»سپس شروع کرد به توضیح آرایش نیروها، مسیر حمله و وظیفهٔ هر فرمانده برای روز بعد.با طلوع خورشید، جنگ دوباره آغاز شد.تاردین‌ها مانند روزهای گذشته سرسخت و بی‌باک می‌جنگیدند.گرگ این بار در قلب میدان حضور داشت.در میان گردوغبار، فریادها و برخورد فولادها.جملهٔ هما مدام در ذهنش تکرار می‌شد:«این جنگ باید تموم بشه.»اما برخلاف انتظارش، میدان نبرد به سود تاردین‌ها پیش می‌رفت.هر ساعت فشار بیشتری بر نیروهای خاوران وارد می‌شد.صفوف سربازان خسته‌تر می‌شدند.و فرماندهان ناچار بودند مدام شکاف‌های خطوط دفاعی را پر کنند.در بالای یکی از تپه‌ها، وشکار، پسر دوم ایتولا، ایستاده بود.باد شنل سیاهش را تکان می‌داد.نگاهش تمام میدان را زیر نظر داشت.هر فرمان او، صدها جنگجوی تاردینی را به حرکت درمی‌آورد.لبخند رضایت روی چهره‌اش نشسته بود.تا این لحظه، پیروزی از آنِ او بود.و این را می‌دانست.نگاهش به افق دوخته شد.به سمت شرق.طبق توافق، کوه‌نشین‌ها باید چند روز پیش مرزهای شرقی خاوران را در هم می‌شکستند.اگر آن‌ها هم به وعدهٔ خود عمل کرده بودند...خاوران اکنون از سه جهت زیر فشار قرار داشت.وشکار لبخند عمیق‌تری زد.شاید پایان خاوران نزدیک‌تر از چیزی بود که دشمنانش می‌پنداشتند.ارساک در سکوت کنار وشکار ایستاده بود و میدان نبرد را زیر نظر داشت.از همان روز اول، ترس از شیردال‌ها رهایش نکرده بود.بارها به سران تاردین هشدار داده بود.بارها گفته بود که شهیاران را دست‌کم نگیرند.اما هیچ‌کس برای حرف‌های او ارزشی قائل نشده بود.تاردین‌ها جنگجویانی سرسخت بودند.ارساک این را بهتر از هر کسی می‌دانست.آن‌ها تا آخرین نفس برای آیین و خدایان خود می‌جنگیدند.اما مشکل اینجا بود که یک شیردال می‌توانست سرنوشت جنگی را تغییر دهد که هزاران مرد در آن می‌جنگیدند.نگاهش روی میدان ثابت ماند.تا این لحظه، نبرد به سود تاردین‌ها پیش می‌رفت.جمشید شانه‌به‌شانهٔ گرگ می‌جنگید.عرق و خون روی صورتش جاری بود.با هر ضربهٔ تبر، در دلش لعنتی نثار رادمهر می‌کرد.اگر شهریار گارد شاهی را فرستاده بود، شاید این جنگ مدت‌ها پیش تمام شده بود.اما در نامهٔ رادمهر به‌روشنی نوشته شده بود:«دفاع از خاوران در برابر تاردین‌ها و النسان‌ها بر عهدهٔ گارد سایه است.»دستان جمشید دیگر توان سابق را نداشت.بازوانش از خستگی می‌سوختند.چند لحظه پیش زمین خورده بود و تنها دخالت گرگ او را از مرگ نجات داده بود.این بار اما آماده بود.آماده بود که همان‌جا، میان خون و خاک، جانش را از دست بدهد.ناگهان صدای شیپور در سراسر میدان پیچید.صدایی متفاوت.بلند.غرورآفرین.جمشید سرش را بلند کرد.صدای دوم.در امتداد افق، پرچم‌های شیردال‌نشان خاوران در باد به حرکت درآمدند.برای لحظه‌ای میدان نبرد ساکت شد.فریاد شادی از میان صفوف خاورانی‌ها برخاست.«سپیدشهر!»«سپیدشهری‌ها رسیدن!»لشکر هما از راه رسیده بود.ارساک رنگ از چهره‌اش پرید.چیزی را در آسمان دیده بود.چیزی که از همان روز اول از آن می‌ترسید.سایه‌ای عظیم از روی میدان عبور کرد.سایه‌ای که نور خورشید را بلعید.غرش سهمگینی آسمان را لرزاند.شیردال سیاه.بال‌های غول‌آسایش بر فراز میدان گشوده شده بود.جنگجویان تاردین برای نخستین بار عقب رفتند.نه از زخم.نه از خستگی.از ترس.آذرخش، شیردال سیاه سپیدشهر، از آسمان فرود آمد.و ارش بر پشت او همچون جنگجویان افسانه‌ای باستان به قلب سپاه دشمن یورش برد.صفوف تاردین‌ها از هم شکافت.اما کابوس هنوز کامل نشده بود.غرش دیگری از آسمان برخاست.سربازان سرهایشان را بالا گرفتند.و این بار شیردال سفید را دیدند.باشکوه و درخشان و کاوه سوار بر او.همچون روحی از افسانه‌های کهن.وقتی از میان ابرها پایین آمد، امید از دل بسیاری از تاردین‌ها گریخت.زمزمه‌ای میان صفوف دشمن پیچید.سپس زمزمه به ترس تبدیل شد.و ترس به فرار.ارساک چشمانش را بست.همان اتفاقی افتاده بود که از ابتدا از آن می‌ترسید.مادر دوباره به میدان آمده بود.و خاوران بار دیگر نجات یافته بود.تصور می‌کردند.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 07:31:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-irrtwqoeuyjt</link>
                <description>بخش اول ـ قسمت بیست و هفتمکامبیز روی زانوهایش نشسته بود و به سنگ‌های سرد کف تالار خیره شده بود.صدای قدم‌های هما در تالار پیچید.هر قدم آرام و محکم بود.لحظه‌ای بعد، سنگینی سایه‌اش را روی سر خود حس کرد.سرش را بالا آورد، اما جرأت نداشت در چشمان او نگاه کند.هما چند لحظه ساکت ماند. سپس با همان لحن سرد و برنده همیشگی‌اش گفت:«خب... پس پسر یه خائن می‌خواد من رو ببینه؟»کامبیز سکوت کرد.هما چند قدم دیگر جلو آمد.«شاید به دستور پدرت اینجا اومدی. شاید روزبه روی این حساب کرده که چون هم‌خون منی، نگهت می‌دارم. شاید خواسته وقتی زمانش رسید، خنجرت رو توی قلبم فرو کنی.»چشمانش باریک شد.«درسته؟»کامبیز نفس عمیقی کشید.سال‌ها در کتابخانهٔ قصر دربارهٔ هما خوانده بود.داستان جنگ‌ها.داستان دشمنانش.و داستان کسانی که مقابل او ایستاده بودند و نابود شده بودند.اما هیچ‌کدام از آن روایت‌ها نمی‌توانستند حس ایستادن در برابر خود هما را توصیف کنند.سرش را پایین انداخت و گفت:«مادر... من به پدرم پشت کردم و به خاوران برگشتم.»صدایش آرام بود، اما نمی‌لرزید.«من بودم که به شهریار خبر دادم روزبه به تاردین‌ها پناه برده.»چند لحظه مکث کرد.«اگه این اسمش خیانته... پس آره، من یه خائنم.»نگاهش را بالا آورد.«من همیشه آرزوی دیدن شما رو داشتم. حالا به آرزوم رسیدم. اگه هم قراره کشته بشم، ترجیح می‌دم به دست شما کشته بشم.»هما آرام روی زانو نشست.صورتش را مقابل صورت کامبیز آورد.آن‌قدر نزدیک که کامبیز گرمای نفسش را حس کرد.انگشتش را زیر چانهٔ او گذاشت و سرش را بالا آورد.«من رو با زن‌های دربار اشتباه گرفتی.»صدایش آرام بود.و همین آرامش ترسناک‌ترش می‌کرد.«فقط یه بار دیگه می‌پرسم.»چشمان پر از خشمش در چشمان کامبیز قفل شد.«چرا خواستی من رو ببینی؟»کامبیز برای اولین بار در زندگی‌اش معنی واقعی ترس را فهمید.به سمت ایوان نگاه کرد.به نرده‌های سنگی بلند.داستان شاهزاده آرتین را به یاد آورد.شاهزاده‌ای که گفته می‌شد از همین ایوان به پایین پرتاب شده بود.دوباره نگاهش به هما افتاد.لبخند محوی روی لب‌های او نشسته بود.انگار افکارش را خوانده باشد.قلب کامبیز تندتر زد.چشمانش را بست.تمام شجاعتش را جمع کرد.«به خاطر نیرا.»سکوتی کوتاه میانشان افتاد.«به خاطر اون اومدم.»هما از جا بلند شد.چند قدم دور شد.«درسته.»نگاهش به باغ‌های بیرون افتاد.«به خاطر عشق برگشتی.»کامبیز فوراً گفت:«نه.»هما برگشت.«من به خاطر خاوران برگشتم.»صدایش محکم‌تر شد.«اگه لازم باشه براش جون می‌دم.»مکثی کرد.«اما اومدم اینجا چون می‌خوام کنار نیرا باشم.»هما دوباره نزدیک شد.«پس یه تاجری.»ابرویش را بالا انداخت.«شنیدی که می‌خوام نیرا رو شهریار کنم و اومدی سهم خودت رو برداری.»کامبیز سرش را تکان داد.«نه.»«تو حتی نمی‌دونی شهریار زن حق ازدواج نداره؟»کامبیز لبخند تلخی زد.«من و نیرا بارها سر همین موضوع بحث کردیم.»صدایش شکست.بغضی که مدت‌ها پنهان کرده بود بالاخره خودش را نشان داد.«من فقط می‌خوام کنارش باشم.»اشکی از گوشهٔ چشمش پایین آمد.«فقط همین.»هما دستش را بالا آورد.با نوک انگشت، اشک را از روی گونهٔ او پاک کرد.برای لحظه‌ای زمان متوقف شد.خاطره‌ای قدیمی در ذهنش زنده شد.زیر درخت سیب.هزار سال پیش.وقتی پدرش با ازدواج او و مهران مخالفت کرده بود.مهران او را در آغوش گرفته بود و گفته بود:«من فقط می‌خوام کنار تو باشم.»هما چشم‌هایش را بست.صدای مهران هنوز بعد از قرن‌ها در ذهنش زنده بود.و بعد، جمله‌ای دیگر.همان جمله‌ای که همیشه می‌گفت:«خون همیشه خودش رو نشون می‌ده.»برای چند لحظه در گذشته گم شد.اما خیلی زود دوباره به زمان حال برگشت.دوباره همان همای سنگدل شد.«می‌ذارم اینجا بمونی.»چشم‌های کامبیز روشن شد.اما هما ادامه داد:«به یه شرط.»کامبیز فوراً گفت:«هر کاری بخواید انجام می‌دم.»هما چند ثانیه سکوت کرد.سپس آرام گفت:«قلب یه نفر رو می‌خوام.»کامبیز جا خورد.هما نگاهش را از او برنداشت.«می‌خوام قلبش رو از سینه‌ش بیرون بیاری.»چهرهٔ کامبیز درهم رفت.«کی؟»هما نفس عمیقی کشید.انگار نام او را با نفرتی قدیمی بر زبان می‌آورد.سپس گفت:«کسی که قلب نیرا رو از سینه‌ش بیرون کشید.»سکوتی سنگین تالار را پر کرد.کامبیز مشت‌هایش را گره کرد.«هر کسی باشه... انجامش می‌دم.»هما لبخند سردی زد.و نام را بر زبان آورد:«رایان.»</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 06:32:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-tbugfxukvojk</link>
                <description>بخش اول ـ قسمت بیست و ششمگارد سایه قلعهٔ زرین شهر را ترک کرد.گرگ و جمشید همراه بخشی از نیروها به سمت جنوب حرکت کردند و سپاه دوم، به فرماندهی مهران، راه غرب را در پیش گرفت.حضور نیرا در کنار مهران به او دلگرمی می‌داد.شاید اعتماد هما به این دختر بی‌دلیل نبود.هر دو انتخاب خودشان را کرده بودند.نیرا خاوران را انتخاب کرده بود.و راشا، پریچهر را.با عبور از هر شهر و آبادی، نیروهای تازه‌ای به سپاه مهران ملحق می‌شدند. پرچم‌های شیردال در باد به اهتزاز درآمده بودند و صفوف سربازان هر روز طولانی‌تر می‌شد.اما برخلاف دیگران، مهران با هر نیروی تازه‌ای که به سپاهش اضافه می‌شد، آرامش بیشتری پیدا نمی‌کرد.برعکس.بیشتر به گذشته فکر می‌کرد.به خودش شک کرده بود.هما درست پیش‌بینی کرده بود.همسایگانی که قرن‌ها تلاش کرده بود با آن‌ها در صلح زندگی کند، حالا با یکدیگر متحد شده بودند تا خاوران را نابود کنند.و حتی بعضی از نوادگان خودش برای رسیدن به قدرت حاضر بودند او را از میان بردارند.شاید اگر پیشنهاد لاریسا را پذیرفته بود و برای همیشه شهریار باقی مانده بود...شاید اگر سال‌ها قبل خواستهٔ هما را قبول می‌کرد و تاردین‌ها را نابود می‌ساخت...شاید امروز خاوران امن‌تر بود.اما گذشته تغییر نمی‌کرد.شاید،اما،اگر،افسوس خوردن و سرزنش کردن خودش سودی نداشتاو انتخابش را کرده بود.و حالا فقط یک وظیفه داشت.برای آخرین بار از سرزمینی که ساخته بود دفاع کند.تنها یک روز تا رسیدن به اردوگاه النسانی‌ها فاصله داشت.یک روز تا رویارویی با دشمنی که قصد داشت همه‌چیز را از او بگیرد.مهران نگاهش را به افق دوخت.باد پرچم شیردال را به اهتزاز درآورده بود.شاید این آخرین جنگ زندگی‌اش بود.اما اگر قرار بود پایان راهش فرا برسد، می‌خواست در میدان نبرد باشد.در کنار مردمش.در کنار خاوران.،،،،،،،،،،،، ،،،،،،،،، ،،،،،،،،،،،،،،در همان زمان، صدها فرسنگ دورتر، در سپیداران...راه شهر بسته شده بود.سپاه عظیم تاردین‌ها میان گارد سایه و دیوارهای شهر قرار گرفته بود.پس از شکست سنگین فرخ و رایان، بازماندگان سپاه خاوران به داخل شهر پناه برده بودند و اکنون هزاران چادر دشمن سراسر دشت را پوشانده بود.جمشید از فراز تپه به اردوگاه دشمن خیره شد.حتی او هم انتظار چنین لشکر عظیمی را نداشت.گرگ که کنار او ایستاده بود، نگاه متعجبش را دید.دستش را سایه‌بان چشمانش کرد و گفت:«نظرت چیه پسر؟ می‌تونیم شکستشون بدیم؟»جمشید نگاهش را از دریای چادرهای دشمن گرفت.لبخند کوتاهی زد.«شک ندارم.»سپس به صفوف بی‌پایان تاردین‌ها اشاره کرد.«بلایی سرشون میاریم که تا صد سال دیگه جرئت نکنن حتی به سمت خاوران نگاه کنن.»گرگ خندید.دستش را روی قبضهٔ شمشیر گذاشت.«پس همین حالا حمله کنیم؟»جمشید شانه بالا انداخت.«من فقط یه سربازم، سردار. دستور از شماست و اطاعت از من.»پاسخ او لبخند را روی لبان گرگ نشاند.چند لحظه به اردوگاه دشمن نگاه کرد.سپس ناگهان برگشت و با صدایی بلند فریاد زد:«چادرها رو برپا کنید!»صدای او در سراسر اردوگاه پیچید.«دور تا دور اردو نگهبان و گشتی بگذارید!»سربازان بلافاصله شروع به حرکت کردند.گرگ ادامه داد:«و به تمام فرمانده‌ها خبر بدید به چادر من بیان.»نگاهش دوباره به سمت اردوگاه تاردین‌ها رفت.«قبل از شروع جنگ... باید مشورت کنیم.»</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 03:44:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-qggfi1atzkvr</link>
                <description>بخش اول ـ قسمت بیست و پنجمرایان در کنار فرخ، پیشاپیش سپاه خاوران حرکت می‌کرد.فرخ فرماندهی پنج هزار سرباز خاندان وندیار را برعهده داشت و رایان دو هزار نفر از افراد گارد شاهی را هدایت می‌کرد.هنگامی که به بلندی مشرف بر رودخانه راوند رسیدند، هر دو اسب‌هایشان را متوقف کردند.اردوی تاردین‌ها در آن سوی رودخانه گسترده شده بود.پرچم‌های سیاه در باد می‌رقصیدند. صدها آتش اردو در دشت روشن بود و ردیف بی‌پایان چادرها تا افق امتداد داشت.فرخ تنها چند لحظه نگاه کرد.همان چند لحظه کافی بود.پیک یا خائن بود...یا شمارش بلد نبود.تعداد تاردین‌ها دست‌کم دو برابر چیزی بود که گزارش شده بود.رایان لبخند زد:«پسرعمو، اگه نمی‌شناختمت فکر می‌کردم ترسیدی.»فرخ نگاهش را از اردو برنداشت:«من از چیزی نمی‌ترسم. ولی بلدم بشمارم.»سپس به صفوف دشمن اشاره کرد.«باید فوراً به شاهشهر خبر بدیم. این تعداد سرباز برای یه حمله مرزی نیست.»رایان خندید.«برای همین هیچ‌وقت شهریار نمی‌شی.»فرخ بالاخره به طرف او برگشت.رایان ادامه داد:«تا نیروی کمکی برسه، نصفشون فرار کردن. باید قبل از اینکه فرصت جمع شدن پیدا کنن بهشون ضربه بزنیم.»«یا قبل از اینکه ما فرصت فکر کردن پیدا کنیم، کشته بشیم.»رایان شمشیرش را از نیام بیرون کشید و نوک آن را به سمت فرخ گرفت.«برام عجیبه چطور صاحب شش نشان شدی.»چشمان فرخ باریک شد.زخم کهنه روی صورتش از شدت انقباض عضلات تکان خورد.رایان لبخند زد.«امشب به اردوگاهشون شبیخون می‌زنم. فردا هم سر فرمانده‌شون رو برای همسرم هدیه می‌فرستم.»سپس افسار اسبش را کشید و به سمت اردوگاه خاورانی‌ها تاخت.فرخ به رفتنش خیره ماند.احساس می‌کرد مرتکب اشتباه بزرگی شده است.به حرف‌های کازروس اعتماد کرده بود.به حرف‌های رایان اعتماد کرده بود.و حالا پنج هزار نفر از بهترین جنگجویان خاندانش را به جایی آورده بود که بیشتر به قتلگاه شباهت داشت تا میدان افتخار.،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،دروازه‌های قلعه باز شد.راشا با تمام سرعت وارد شد.اسبش از خستگی کف کرده بود و بخار از بدنش بلند می‌شد.او پیش از آنکه حیوان کاملاً متوقف شود، از زین پایین پرید و به طرف مقر فرماندهی دوید.چند سرباز با دیدنش جا خوردند.خبر بازگشتش مثل باد در قلعه پیچید.جمشید اولین کسی بود که به استقبالش رفت.او را محکم در آغوش گرفت.«آفرین پسر. بالاخره برگشتی.»اما راشا انگار صدایش را نمی‌شنید.نگاهش از روی همه گذشت تا روی مهران ثابت ماند.با قدم‌های بلند خودش را به پدر رساند.عرق روی صورتش نشسته بود و نفس‌هایش بریده بود.«پدر... النسانی‌ها تا الان باید وارد شهرهای مرزی شده باشن. بهتون گفته بودم. باید زودتر حرکت می‌کردیم.»مهران شانه‌های او را گرفت.«آروم باش. هنوز دیر نشده. با هم جلوشون رو می‌گیریم.»راشا چند ثانیه به چشمان مهران خیره ماند.چشمانی خسته، نگران و سرشار از تردید.سپس آرام سرش را تکان داد.«نه...»صدایش پایین بود.«من فقط برگشتم که خبر بدم.»سکوتی کوتاه میانشان افتاد.«باید پریچهر رو پیدا کنم.»دست‌های مهران روی شانه‌های راشا ثابت ماند.اما چیزی در نگاه راشا وجود داشت که به او می‌گفت هیچ حرفی نمی‌تواند منصرفش کند.راشا تصمیمش را گرفته بود.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 04:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-bj1ohikxtypo</link>
                <description>بخش اول، قسمت بیست و چهارمهما نامه را روی شعلهٔ شمعدان گرفت.آتش از گوشهٔ کاغذ بالا رفت و به آرامی شروع به بلعیدن نوشته‌ها کرد.هرمز ساکت ایستاده بود و خاکستر شدن نامه را تماشا می‌کرد.نامه‌ای که نارشید برای نیرا فرستاده بود.خوب می‌دانست هما بدون دلیل چیزی را نابود نمی‌کند. اما کنجکاوی بالاخره بر او غلبه کرد.«مادر... نمی‌خواید بگید نارشید چی نوشته بود؟»هما آخرین تکهٔ کاغذ را رها کرد و به سمت ایوان رفت.باد خاکسترها را با خود برد.«شاید حقیقت... شاید هم خیال.»چند لحظه سکوت کرد.«هرمز، فکر می‌کنی رادمهر چرا از من کمک نخواست؟»هرمز به او نزدیک شد و کنار نرده‌های سنگی ایستاد.«چون می‌خواد خودش رو ثابت کنه.»هما چیزی نگفت.هرمز ادامه داد:«مادر، اون تازه شهریار شده. اگه از همون روزهای اول برای هر تصمیمی به شما تکیه می‌کرد، خاندان‌ها فکر می‌کردن هنوز شما حکومت می‌کنید، نه اون.»اخم‌های هما در هم رفت.هرمز لبخند کم‌رنگی زد.«گاهی وقتا بزرگترا یادشون میره خودشون هم یه روز جوون بودن و می‌خواستن به همه ثابت کنن که از پس کارها برمیان.»هما نگاهش را به دوردست دوخت.هرمز آرام‌تر گفت:«بهش فرصت بدید. رادمهر می‌تونه حتی با ضعیف‌ترین دستهٔ گارد هم تاردین‌ها رو شکست بده.»هما به سمت او برگشت.دستش را روی موهای هرمز کشید.در میان تمام نوه‌هایش، او را بیشتر از همه دوست داشت.«بهم بگو هرمز... دلیل دشمنی تاردین‌ها با ما چیه؟»هرمز بی‌درنگ جواب داد:«اونا معتقدن جاودانگی فقط حق خدایان آسمانیه. از نظرشون وجود شهریاران و نامیرایان توهین به خدایانشونه.»مکث کوتاهی کرد.«برای همین فکر می‌کنن نابود کردن ما نوعی عبادته.»هما سری تکان داد.«حالا بهم بگو چرا توی این همه قرن نتونستن این کار رو انجام بدن؟»هرمز خندید.«چون خوب می‌دونن نابود کردنشون برای ما مثل خاموش کردن یه شمعه.»هما به دیوار تالار اشاره کرد.تصاویر نبردهای باستانی زیر نور مشعل‌ها جان گرفته بودند؛ ارتش‌هایی که قرن‌ها پیش نابود شده بودند، هنوز روی سنگ‌ها می‌جنگیدند.«درسته.»صدایش سرد شد.«ما همیشه می‌تونستیم نابودشون کنیم.»سکوت کرد.«و باید این کار رو می‌کردیم.»هرمز سر بلند کرد.هما ادامه داد:«اما مهران و لاریسای عزیزش همیشه مانع شدن.»نگاهش روی یکی از نقش‌های جنگی ثابت ماند.«حالا هم تاردین‌ها جرئت پیدا کردن یکی از شهرهای ما رو محاصره کنن.»چشمانش باریک شد.«محاله بدون پشتیبان دست به چنین کاری زده باشن.»هرمز لبخندش را از دست داد.«فکر می‌کنید...»«بله.»هما حرفش را قطع کرد.«یه خائن توی قصر داریم.»باد از میان ایوان گذشت.«تو به همراه ارش راهی شاهشهر میشی.»«ارش؟»«اون برای مشاوره به رادمهر میره.»بعد مستقیم در چشم‌های هرمز نگاه کرد.«اما مأموریت تو چیز دیگه‌ایه.»هرمز سکوت کرد.«اون خائن رو برام پیدا کن.»چشمان هرمز برق زد.هما ادامه داد:«میترا هم به زرین‌شهر میره. نمی‌خوام وقتی با تاردین‌ها درگیر شدیم، کوه‌نشین‌ها دوباره غافلگیرمون کنن.»بعد از چند لحظه سکوت، آخرین جمله را گفت:«وقتشه خاوران رو برای همیشه از شر تاردین‌ها... و قوانین مهران نجات بدیم.»هرمز تعظیم کرد.«همونطور که فرمان بدید، مادر.»سپس از تالار خارج شد.لبخند کم‌رنگی روی صورتش نشسته بود.تا وقتی سایهٔ هما بر سر خاوران بود، هنوز همه چیز از دست نرفته بود.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 05:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-xzh7qoj9xkl0</link>
                <description>بخش اول، قسمت بیست و سومراشا کلافه بود.تمام شاهشهر را وجب به وجب گشته بودند؛ بازارها، کاروانسراها، چاپارخانه‌ها، درمانگاه‌ها و حتی محله‌های فقیرنشین. اما هیچ خبری از پریچهر و زیبا نبود.دوباره به میخانهٔ گل سرخ برگشته بودند.راشا بی‌تاب روی صندلی نشسته بود. نگاهش گاهی به جمشید می‌افتاد، اما معلوم بود ذهنش جای دیگری است. انگشتانش بی‌وقفه روی میز ضرب می‌گرفتند؛ ضربه‌هایی نامنظم و عصبی.ناگهان از جا بلند شد.«اونا هنوز توی النسانن.»جمشید سر بلند کرد.«چی؟»«اونا حتماً هنوز تو النسانن. تو برو. به پدر خبر بده. من دیگه نمی‌تونم اینجا بمونم. برمی‌گردم النسان.»جمشید با ناباوری به او خیره شد.«میدونی چی داری میگی؟ اگه حرفت درست باشه، یا کشته شدن یا دستگیر. اون وقت تو تنهایی می‌خوای اونجا چیکار کنی؟ یادت رفته خودت گفتی می‌خوان حمله کنن؟ باید اول پدر رو ببینیم.»قبل از آنکه راشا جواب بدهد، صدای فریاد و برخورد چند نفر با میزها حرفشان را قطع کرد.مردی میانسال روی یکی از میزها افتاد. خون از گوشهٔ لبش جاری بود. بلند شد و با پشت دست صورتش را پاک کرد.بعد فریاد زد:«مگه دروغ میگم؟ شهریاریش برای ما خوش‌یمن نبوده! وقتی جانشین بود یه دخترش مرد، حالا هم دختر دومش! تاردین‌ها هم حمله کردن. دیگه چه اتفاقی باید بیفته که بفهمین این مرد برای خاوران بدبختی میاره؟»دو جوان به سمتش حمله کردند.در چند لحظه، تمام میخانه به میدان دعوا تبدیل شد. فریادها، صدای شکستن کوزه‌ها و برخورد مشت‌ها در فضا پیچید.جمشید دست راشا را گرفت.«باید بفهمیم چه خبره. باید زودتر به زرین‌شهر برسیم.»راشا دستش را بیرون کشید.«برام مهم نیست.»صدایش آرام بود، اما چیزی در آن وجود داشت که جمشید را ترساند.«تا وقتی پریچهر رو پیدا نکردم، هیچ چیز برام مهم نیست.»شمشیرش را برداشت و به سمت در رفت.جمشید فریاد زد:«بخاطر همینه که به زن‌ها نزدیک نمیشم! خودتو ببین لعنتی!»اما راشا حتی برنگشت.از در خارج شد و سوار پیکان شد.بارها این حرف را به مهران زده بود.اگر روزی مجبور شود بین خاوران و پریچهر یکی را انتخاب کند، بدون لحظه‌ای تردید پریچهر را انتخاب خواهد کرد.حالا آن روز رسیده بود.صدای مهران در ذهنش تکرار شد:«مواظب باش پسر... عشق خیلی خطرناکه. حتی عاقل‌ترین آدم‌ها هم ممکنه به خاطرش کارایی انجام بدن که احمق‌ترین افراد بهشون بخندن.»راشا لگام اسب را کشید.پیکان شیهه‌ای کشید و به سمت غرب تاخت.جمشید با عصبانیت به سمت آخورگاه رفت.آن‌قدر بلند حرف می‌زد که چند تیمارگر هم سر برگرداندند.«از همشون بدم میاد!»مشتش را به دیوار کوبید.«از اون زنی که منو به دنیا آورد و ولم کرد. از اون زن دیوونه‌ای که پدر رو تا مرز جنون کشوند.»چند قدم جلو رفت.«از پریچهر بیشتر از همه! خب همینجا می‌موندی! این همه دردسر درست نمی‌کردی!»نفسش سنگین شده بود.بعد ناگهان ساکت شد.سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد.صدایش آرام‌تر شد.«حتی دیبا...»لبخند تلخی روی صورتش نشست.«حتی تو هم باعث شدی پدر خودشو تو خطر بندازه.»باد از میان درختان گذشت.جمشید چشم‌هایش را بست.در حقیقت از هیچ‌کدامشان متنفر نبود.فقط خسته شده بود،،،،،،،،،،، ،،،،،،،،،، ،،،،،،،،،،،،،رادمهر به تابوت نارشید خیره شده بود.شمع‌های اطراف تابوت می‌سوختند و نور زردشان روی چهرهٔ بی‌جان دختر می‌افتاد.آه بلندی کشید.«کازروس... به نظرت کار درست رو انجام دادم؟»کازروس دستش را از روی شکم بزرگش برداشت و جلو آمد.«بله سرورم.»لحظه‌ای مکث کرد.«تاردین‌ها با دیدن اولین دستهٔ گارد تا رسیدن به خونه‌هاشون حتی پشت سرشون رو هم نگاه نمی‌کنن.»بعد صدایش آرام‌تر شد.«در ضمن، اگه از همین حالا به شهیارها و شیردال‌هاشون متکی باشید، دیگه کسی برای شما احترام قائل نمیشه. سرپیچی مادر از دستورات شهریار سابق رو که فراموش نکردید.»رادمهر سکوت کرد.سپس با اشاره‌ای کوتاه فهماند که می‌خواهد تنها بماند.کازروس تعظیم کرد و عقب رفت.رادمهر دوباره به تابوت نگاه کرد.صدایش به زحمت شنیده می‌شد:«امیدوارم این پسر... ارزش از دست دادن دخترهامو داشته باشه.»کازروس از تالار بیرون آمد.لبخندی کم‌رنگ روی صورتش نشست.دستورات روزبه، یکی پس از دیگری اجرا می‌شدند. از ان بهترنارشید مرده بود.رادمهر هر روز بیشتر به او وابسته می‌شد.و موانع، یکی پس از دیگری کنار می‌رفتند.کازروس در راهروی تاریک قصر قدم زد.در ذهنش فقط یک جمله تکرار می‌شد:«کمی صبر...»لبخندش عمیق‌تر شد.«و دیگر اسمی از خاندان شهریاران در خاوران باقی نخواهد ماند.»</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 03:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-b6a8ml1tdbhh</link>
                <description>بخش اول، قسمت بیست و دومراشا پابند را به پاهای اسبش بست. طفلکی خسته شده بود. دو روز بی‌امان در بیابان‌های خشک النسان سپری کرده بودند. شن‌های داغ زیر سم اسب، هر قدم را سنگین‌تر از قبل می‌کرد. عرق روی پیشانی‌اش خشک شده بود و لایه‌ای نازک از نمک روی پوستش نشسته بود.هر چه بیشتر به خاوران نزدیک می‌شد، زمین سرسبزتر، هوا بهتر و تعداد درختان بیشتر می‌شد. بوی خاکِ مرطوب و علفِ تازه، جای بوی شنِ داغ و بادِ سوزان را گرفته بود. یک نصف روز دیگه به اولین دیده‌بانی خاوران می‌رسید، و بعد از یک استراحت حسابی به سمت شاهشهر حرکت می‌کرد.فقط چهار روز طول می‌کشید تا دوباره پریچهر رو بغل کنه.لبخندی روی لب‌هایش نشست. اولین کاری که می‌کرد یک حمام درست‌وحسابی بود. آب گرم، صابونِ معطر، و بعدش... با پریچهر...به خودش خندید. خنده‌ای کوتاه و مغرورانه که در هوای گرم پیچید و محو شد. پریچهر سه روز قبل به شاهشهر رسیده بود. الان خبر‌ها رو به پدر داده بود. این دفعه درسی بهشون می‌دادند که به جای صلح پنجاه سال، فقط تلاش کنند که زنده بمونند.چشمانش را بست. پشتِ پلک‌هایش، تصویر پریچهر را دید که موهایش را شانه می‌زد و می‌خندید.باید کمی استراحت می‌کرد.با صدای شیههٔ پیکان از خواب پرید.خورشید وسط آسمان را رد کرده بود. گرمای ظهر، سنگین‌تر از قبل روی شانه‌هایش نشسته بود. بلند شد و به طرف اسبش رفت. صورت و یالش را نوازش کرد. اسب نفس‌های سنگین می‌کشید و گوش‌هایش را تکان می‌داد.وسایلش را جمع کرد. زین را روی اسب گذاشت. پیشانی‌اش را به گردن اسب چسباند و بوی عرق و خاک و وفاداری را نفس کشید:«تحمل کن رفیق. راهی نمونده.»اسب سرش را تکان داد، انگار فهمیده بود.............. ،،،،،،،،،،،،تاجداران وارد تالار شدند.بزرگان و منسوبین تالار را پر کرده بودند. صدای پایشان روی سنگ‌های سرد، مثل ضربان یک قلب بزرگ می‌تپید. جمعیت راه را برای عبور آنها باز کرد.هیداس جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد. نسل‌ها بود که این خاندان حافظ تاج و مسئول انتقال قدرت بودند، نوادگان مهرداد، برادر شهریار اول. موهای سیاه و روغن‌خورده‌اش روی شانه‌هایش پهن شده بود، مثل شبِ آرام و باوقار.به سمت تخت شهریاری حرکت کرد. قدم‌هایش سنجیده بود، هر کدام به اندازهٔ یک نفس. مقابل کارن قرار گرفت. سپس به هما نگاه کرد. هما با تکان دادن سرش، اجازهٔ شروع مراسم را صادر کرد.هیداس در مقابل کارن زانو زد و بلند شد. صدایش در تالار پیچید، آن‌قدر رسا که حتی گوشه‌های دور سالن هم او را شنیدند:«کارن شهریار بزرگ، چهل و دومین شاه خاوران. تمام خاوران از شما به خاطر زحمات فراوانی که برای ما کشیده‌اید سپاسگزاریم. عمر شما بلند و سایهٔ شما بر سر ما و شهریار آینده.»حضار حرف‌های هیداس را تکرار کردند. صدایشان مثل موجی از تالار گذشت و به سقف خورد.کارن بلند شد.نفس عمیقی کشید. شاید به خاطر تحویل تاج ناراحت بود، یا شاید به خاطر برداشته شدن مسئولیت از روی شانه‌هایش خوشحال. از چهره‌اش نمی‌شد هیچ‌کدام را تشخیص داد. صورتش مثل سنگ بود؛ محکم، بی‌احساس، و در عین حال پر از چیزهایی که نمی‌گفت.از پله‌ها پایین آمد. تاج را از روی سرش برداشت. فلزِ سرد زیر انگشتانش سنگینی می‌کرد. به جمعیت نگاهی کرد – نگاهی که می‌گفت «من وظیفه‌ام را انجام دادم» – و تاج را به هیداس تحویل داد.صدای هلهله و شادی تالار را پر کرد. دست‌ها به هم کوبیده شد، فریادهای شادی از هر طرف بلند شد.کارن به سمت هما رفت و کنار او نشست. دستش را روی دست هما گذاشت، آرام، برای چند ثانیه. هما نگاهش را به جلو دوخت، اما لبخندش یک درجه گرم‌تر شد.درِ تالار دوباره باز شد.رادمهر و در کنار او نورا وارد شدند.همه خبر داشتند که بانو شیما بیمار است و توان شرکت در مراسم را ندارد، و نورا به جای او در مراسم شرکت کرده بود. نورا لبخند می‌زد، همان لبخند همیشگی، اما چشمانش طوری در میان جمعیت میگشت که انگار می‌خواست وفاداری آن‌ها را تخمین بزند.هیداس تاج را بر سر رادمهر قرار داد. فلزِ سنگین روی موهایش نشست و در نور شمع‌ها برق زد. جملات را با صدایی بلند و رسا ادا کرد:«رادمهر، شاه ما، شهریار چهل و سوم. به امید آنکه آرامش و امید را برای خاوران به ارمغان آورد. دورانِت پر از شادی.»جمعیت دوباره تکرار کرد. این بار بلندتر، پرشورتر.رادمهر از پله‌ها بالا رفت و بر روی تخت شهریاری نشست. تخت زیر وزنش خِش‌خِش کرد، اما او آرام نشست، مثل کسی که تمام عمرش برای این لحظه آماده شده بود.نورا در پایِ پله‌ها ایستاده بود. چشمانش را به پدرش دوخت. لبخندش کمی پهن‌تر شد................مرزبان نشان راشا را خوب نگاه کرد. انگشتش را روی نقشِ سایه کشید، سپس به چشمان راشا نگاه کرد. با خوشحالی داخل مرزبانی دعوتش کرد:«خب... پس تو هم عضو گارد مایی. حالا کجا می‌ری؟ زرین‌شهر؟»راشا لیوان آب را با ولع خورد. آبِ خنک از گلوی خشک و ترک‌خورده‌اش پایین رفت و برای چند ثانیه، احساس زندگی دوباره به او داد. چند روزی بود که آبِ تمیز و خنک نخورده بود. در النسان، هر قطره آب را با جان می‌خریدند:«نه... به شاهشهر می‌رم.»مرزبان لب و دهانش را غنچه کرد. ابرویی بالا انداخت و با صدایی که بوی کنجکاوی می‌داد، گفت:«عجیبه. همهٔ سایه‌ها عجله دارن که به زرین‌شهر برن... و تو به شاهشهر.»کمی چانه‌اش را خاراند. ناخن‌هایش کوتاه و پُر از خاک بود:«یا کارت خیلی مهمه... یا خبر نداری.»راشا دوباره لیوانش را پر کرد. آبِ تازه‌تر، سردتر. لبخندی زد که پشتش خستگی چند روزه پنهان بود:«از چی خبر ندارم؟»مرزبان به او نگاه کرد. نگاهی که می‌گفت «می‌خواهم بدانم واکنشت چیست»:«حدس می‌زدم بی‌خبر باشی. پدر... بالاخره خودش رو نشون داد. توی قلعه‌ست. زرین‌شهر.»راشا لبخند زد.لبخندی که از ته دل بود. با خودش فکر کرد: «دیبا چقدر خوشحال شده. همش آرزو داشت یک‌بار پدر رو ببینه. پس پریچهر هم به زرین‌شهر رفته.»لیوان را روی میز گذاشت. صدای چوبِ سنگین روی چوب. بلند شد و دست مرزبان را فشرد، محکم:«مرسی رفیق. بهتره یک روز زودتر بهشون برسم.»مرزبان سر تکان داد. لبخندی زیر سبیل‌های انبوهش پنهان شد:«راه سلامت. به پدر سلام مرزبان ها رو برسون»راشا سوار اسب شد. بادِ خنکِ عصرگاهی به صورتش خورد و گرد و غبارِ راه را از روی لباسش تکان داد.به طرف زرین‌شهر تاخت.دلش برای پدر تنگ شده بود. برای پریچهر. برای بوی خانه.---</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 05:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-z3g4ysh4l17o</link>
                <description>بخش اول، قسمت بیست و یکمتارا نامه را به چاپارخانه تحویل داد و به سمت قصر برگشت. قدم‌هایش تند و محکم بود، اما دلش شور میزد. باید فوراً نزد بانویش برمی‌گشت. نفسش در هوای سرد صبح بخار می‌کرد و با هر قدم، ابری کوچک از دهانش خارج می‌شد و در فضا محو می‌گشت.عاشقانه نارشید را دوست داشت.برخلاف بانوان دیگر قصر، نارشید هیچ‌وقت نه با او و نه دیگر ندیمه‌ها و خدمتکاران، تندخویی یا بدرفتاری نمی‌کرد. همیشه با محبت و باوقار با زیردستانش برخورد می‌کرد. همیشه خندان و علاقه‌مند به موسیقی و آواز و البته حیوانات. تارا هنوز صدای خنده‌اش را به خاطر داشت، وقتی که گربه‌ای کوچک را در آغوش گرفته بود و می‌چرخاند.اما مدتی بود که بانو گوشه‌گیر و غمگین شده بود.از وقتی که شاهزاده رادمهر، شهریار آینده، برای او ازدواجی ترتیب داده بود. تارا می‌دانست که این ازدواج نقشهٔ بانو نورا بوده. برای اینکه نارشید را از سر راه خودش بردارد. همان‌طور که نیرا را تبعید کرد و شیلأ دوست‌داشتنی را کشت. همهٔ این‌ها را از خدمتکاران قصر شنیده بود، نجواهایی در راهروهای تاریک، کلماتی که بین دو در بسته رد و بدل می‌شد.اما جرئت به زبان آوردن نداشت. باید کنار بانویش می‌ماند.زیر لب با خودش صحبت می‌کرد، صدایش آن قدر نرم بود که حتی دیوارهای اتاق هم نمی‌شنیدند:«بانو اصلاً اون پسر رو دوست نداره. تنسر رو همیشه در میعادگاه در حال دعاست. اون اعتقاد داره زنان و موسیقی و رقص و آواز باعث غفلت و دور شدن از خدایان می‌شه. خودم از گلناز شنیدم. ولی بانوی من همهٔ این کارها رو دوست داره. مطمئنم کنار اون پسر... پژمرده می‌شه.»دستش را روی در اتاق نارشید گذاشت. چوب سرد بود زیر انگشتانش. در زد و وارد شد:«بانو.»چشمش به نورا افتاد. رنگش سفید شد، مثل کاغذی که یک‌باره زیر آفتاب رها شود.نورا با خشم به او نگاه کرد. چشمان ریزش را باریک کرده بود و نگاهش از میان آن شکاف باریک، مثل تیغی برنده بیرون می‌زد:«تو هنوز یاد نگرفتی باید اول از بانو خودت اجازه بگیری و بعد وارد شی؟ تو نیاز به ادب شدن داری... خودم ادبت می‌کنم.»نارشید مانع حرف زدن نورا شد. صدایش آرام بود، اما تهش التماسی پنهان داشت:«خواهر... کاری بهش نداشته باش. اشکالی نداره.»نورا به حماقت نارشید پوزخندی زد. لبخندی که از گوشهٔ لبش بالا رفت:«دیگه نمی‌خوام حرف زیادی بشنوم. بعد از تاج‌گذاری پدرمون، ازدواج می‌کنی. دستور ایشونه. و تو اطاعت می‌کنی.»به سمت نارشید رفت. یک قدم جلوتر. صدایش تیزتر شد:«یادت باشه... اگه لازم باشه، تو رو توی یه تابوت به کیشان‌شهر می‌فرستم.»نارشید چشمانش را بست.پلک‌هایش سنگین بود، مثل تخته‌سنگ‌هایی که روی چاه می‌گذارند تا کسی از آن بالا نیاید:«باشه خواهر. کاری رو که می‌خوای انجام می‌دم.»نورا بیرون رفت. هنگام عبور از کنار تارا، دوباره به او چشم غره‌ای رفت. نگاهی که تا مغز استخوان نفوذ کرد و تارا را چند ثانیه بی‌حرکت نگه داشت.با بیرون رفتن نورا، تارا نفس راحتی کشید. نفسی که چند لحظه در سینه‌اش حبس شده بود، حالا با شتاب بیرون آمد.به نارشید نزدیک شد. قدم‌هایش آرام و مردد بود، مثل کسی که از نزدیک شدن به یک زخم باز می‌ترسد:«بانو... نامه رو تحویل دادم.»چشمان نارشید خیس بود. اشک در آنها جمع شده بود، اما هنوز روی گونه‌ها جاری نشده بود. مثل ابری که باران را نگه داشته، ولی دیگر طاقت ندارد.تارا نزدیک‌تر رفت. دستش را جلو برد، اما جرأت نکرد لمس کند:«بانو... لطفاً گریه نکنید. من... من خودم همه جا باهاتون می‌آم. نمی‌ذارم تنها باشید.»نارشید نگاهش را دزدید. به طرف پنجره خیره شد، به آسمانی که بیرون از قصر، بی‌اعتنا به غم او، آبی بود و روشن:«این بار نمی‌تونی بیای... هیچ‌کس نمی‌تونه باهام بیاد.»صدایش شکست. همان کلمهٔ آخر، مثل شیشه‌ای که روی زمین می‌افتد و هزار تکه می‌شود.تارا ایستاد. نمی‌دانست چه بگوید. نمی‌دانست دستش را کجا بگذارد. فقط ماند. مثل یک درخت تنها در وسط یک دشت بی‌پناه.،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،،،،،،،، ،،،،،،،،،،،،،،،،صدای فریاد نگهبانان قلعه از هر طرف بلند شد:«شیردال! طبل‌ها رو به صدا در بیارید!»ضربات محکم بر پوست طبل، مثل قلب‌هایی که از هیجان می‌تپند، در فضای قلعه پیچید. سربازان به طرف حیاط دویدند، برخی با شمشیرهای کشیده، برخی با چشمانی گرد شده از حیرت.شیردال طلایی با سرعت وارد قلعه شد. بال‌های عظیمش در هوا باز شده بود، هر کدام به اندازهٔ دو نیزه، و نور خورشید روی فلس‌های زرینش می‌درخشید. دور حیاط قلعه چرخید، چند بار دور زد تا جای مناسبی برای زمین آمدن پیدا کرد. نعره‌ای بلند سر داد که دیوارهای قلعه را به لرزه انداخت.چند بار بال‌هایش را تکان داد. گرد و خاک اطرافش را پر کرد، آن‌قدر که چند سرباز عقب‌تر رفتند و چشم‌هایشان را پوشاندند. روی زمین دراز کشید و بال‌هایش را پهن کرد، مثل فرشی زرین که برای پذیرایی از میهمانان پهن شده باشد.میترا و بعد از او نیرا از پشت هیولا پایین آمدند.سربازان مبهوت شیردال مانده بودند. بعضی دهانشان باز مانده بود، بعضی شمشیرشان را نیمه‌کشیده نگه داشته بودند و فراموش کرده بودند که چه می‌خواستند بکنند.فریاد گرگ، سربازان را از بهت درآورد. صدایش مثل شلاق در فضای قلعه پیچید:«زانو بزنید بی‌مصرف‌ها!»سربازان یک‌صدا به زانو افتادند. زره‌هایشان روی سنگ‌ها صدا کرد.گرگ در مقابل میترا زانو زد، دست راستش را روی سینه گذاشت و سرش را پایین انداخت:«جاوید مادر، پاینده شهیار.»با اشارهٔ میترا، همه بلند شدند. صدای زره‌ها دوباره در فضا پیچید.میترا به چند سرباز نگاه کرد. نگاهی که فرمانده‌ای باتجربه به زیردستانش دارد:«طلا خسته و گرسنست. با احتیاط براش غذا ببرید.»چند سرباز با سرعت به سمت آغل رفتند، قدم‌هایشان روی سنگ‌فرش می‌دوید.نیرا دست میترا را گرفت. چشمانش التماس داشت:«من می‌مونم. می‌خوام خودم بهش غذا بدم.»میترا ابرویش را بالا انداخت:«نمی‌خوای پدر رو ببینی؟»«خودمو می‌رسونم. اگه اشکالی نداره... اجازه بده بمونم.»میترا به نیرا نگاه کرد، چند ثانیه، بعد لبخندی کوتاه زد و با گرگ راهی شد. قدم‌هایش محکم و مصمم بود، مثل کسی که بعد از سال‌ها دارد به خانه برمی‌گردد.---مهران در ورودی تالار منتظر او بود. دست‌هایش را پشت سرش گره کرده بود، اما لبخند روی لب‌هایش، بزرگ‌تر از آن بود که بتواند پنهان کند.میترا با دیدن پدر، به سرعت به سمت او دوید. مثل کودکی که سال‌ها پدرش را ندیده باشد. خودش را در آغوش او رها کرد. صورتش را در گردن پدر فرو برد و بوی آشنا را نفس کشید.مهران، میترا را بیشتر از هر کسی در دنیا دوست داشت.بعد از سال‌ها، دخترش را در آغوش کشیده بود. دستش را روی موهایش کشید، آرام و طولانی. یاد زمان تولد او افتاد. چهار سال قبل از طاعون. روزی که میترا برای اولین بار گریه کرد و مهران برای اولین بار حس کرد که یک تکه از قلبش جدا شده و دارد در جای دیگری می‌تپد.خاطرات همچون باد از ذهنش گذشت. سریع و بی‌صدا، اما هر کدام جای خودشان را سوزاندند.در تالار، آتش درون آتشدان شعله می‌کشید. میترا دست‌های خودش را روی آتشدان گرفت. گرمای آتش روی پوستش نشست، خستگی سفر را کمی کم کرد:«خب... با مادر آشتی نکردی؟»مهران لیوان اویشن داغ را به دست میترا داد. بخار از لیوان بلند می‌شد و بوی گیاهان کوهی فضا را پر کرده بود:«بخور، خستگیت رو رفع می‌کنه.»میترا اویشن را بویید. بوی مادربزرگ‌ها، بوی خانه، بوی چیزهایی که از دست رفته بود. جرعه‌ای سر کشید. داغ بود و تلخ و خوب:«برای تاج‌گذاری رادمهر دعوت شدیم. پنج روز دیگه. تو هم می‌ای؟»مهران سرش را تکان داد. نگاهش به شعله‌های آتش دوخته شد:«فکر نکنم مادرت خوشحال بشه.»میترا با لبخند به پدرش نگاه کرد. لبخندی که می‌گفت «تو را خوب می‌شناسم»:«حق داری از مادر بترسی. من جای تو بودم به سرزمین نامیرایان فرار می‌کردم. می‌خواد تو رو بکشه. نورا هم همدستشه.»مهران ابروهایش را بالا انداخت. چیزی در چشمانش جرقه زد، کنجکاوی یا شاید نگرانی:«هر کاری از هما برمیاد... این نورا... به نظرت چطور دختریه؟ مادرت واقعاً بهش اطمینان داره؟»میترا شانه‌هایش را بالا انداخت. لیوان را بین دستانش چرخاند، بخار همچنان از آن بلند می‌شد:«استعداد نابود کردن خاوران رو داره. منو یاد قصاب میندازه. تنها فرقش اینه که اون واقعاً می‌تونست... ولی نورا فکر می‌کنه می‌تونه.»مهران نفس عمیقی کشید. به سمت آتشدان رفت، دستش را روی سنگ‌های گرم آن گذاشت:«قصاب هدفش نجات خاوران بود. ولی این دختر... راستش نمی‌دونم هدفش چیه.»میترا دستش را روی گونهٔ مهران گذاشت. گرم بود، از نزدیکی آتش. صدایش نرم شد، نرمی که تهش چیزهای نگفته بود:«مادر هنوز دوستت داره. شاید تو رو نبخشیده باشه... ولی امکان نداره بذاره کوچیکترین آسیبی بهت برسه.»مهران چیزی نگفت. فقط دستش را روی دست میترا گذاشت و نگاهش را به آتش دوخت.---...............بهمن دوباره به جمشید نگاه کرد. نگاهی پر از التماس. چشمانش می‌گفت «کمکم کن» و لب‌هایش می‌لرزید.جمشید دستش را پشت او گذاشت و بهمن را روی به جلو هل داد. با لبخندی که همزمان تشویق‌کننده و مسخره‌کننده بود:«برو دیگه احمق! دختره خودش اومده. تو فقط باید بری و بگی دوستش داری.»بهمن تمام قدرتش را جمع کرد. نفس عمیق کشید. دلش داشت از توی سینه بیرون می‌زد. به طرف نیرا حرکت کرد. هر قدم، مثل راه رفتن روی لبهٔ تیغ بود.به چند قدمی او رسید. ایستاد. صدایش را صاف کرد:«بانوی من... خوش اومدید.»نیرا برگشت. نگاهی به سرتاپای بهمن انداخت. نگاهی کنجکاو، نه مهربان، نه سرد:«یادم افتاد... جناب دادگر.»بهمن چشمانش را بست. تمام جرئتش را جمع کرد تا به نیرا عشقش را اعتراف کند. کلمه‌ها در ذهنش صف کشیده بودند، اما زبانش یخ کرده بود:«بانوی من...»چشمانش را باز کرد.نیرا در حال دور شدن بود. پشتش را به او کرده بود و به سمت اصطبل می‌رفت.بهمن به دنبال نیرا دوید. نفس‌زنان به او رسید. عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود:«بانوی من! بانوی من! من می‌خواستم...»نیرا به سمت او برگشت. ابروهایش کمی بالا رفت:«فکر کردم خابت برده. چی می‌خواستی؟»بهمن در دریای چشمان نیرا غرق شد.چشمانی که در اعماقشان، اندوهی پنهان بود که هیچ‌کس نمی‌توانست به آن دست پیدا کند. کلمه‌ها در گلویش گیر کردند. دلش می‌خواست بگوید «دوستت دارم»، اما چیزی که بیرون آمد...«خواستم بگم... برای مرگ خواهرتون متاسفم.»کلمات سرد و بی‌جان از دهانش بیرون پریدند. در همان لحظه، آرزو کرد کاش زمین شکافته می‌شد و او را می‌بلعید.نیرا برای لحظه‌ای به او خیره شد. هیچ چیز نگفت. فقط سری تکان داد، همان سری که یعنی «متوجه شدم» و «حالا برو» و «بهتر بود این را نگفته بودی».سربازی دوان‌دوان به آنها نزدیک شد. زره‌اش صدا می‌کرد:«بانوی من! پدر می‌خوان شما رو ببینن.»نیرا بدون نگاه کردن به بهمن، به دنبال سرباز رفت. قدم‌هایش تند و محکم بود، انگار داشت از چیزی فرار می‌کرد.بهمن ماند. تنها. در میان حیاطی که باد سردی از میان آن می‌گذشت و گرد و خاک را به هر سو می‌برد.نیرا وارد اتاق شد. میترا کنار پدر نشسته بود. با دیدن نیرا، لبخندی زد و به او اشاره کرد:«همون دختری که گفته بودم...»</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 06:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-fvs08xdqtssh</link>
                <description>بخش اول، قسمت بیستمدرفش گارد سایه در باد تکان می‌خورد. پرچمی سفید که در وسط آن تصویر مردی بدون چهره به رنگ سیاه، دستانش را روی قبضه شمشیر نگاه داشته بود؛ درست مانند سایه.اینجا اردوگاه گارد سایه بود. دسته‌ای نیرومند از نیروهای گارد خاوران، تشکیل شده از مردان و زنانی که از بدو تولد در گارد زندگی و رشد کرده بودند. اکثراً فرزندان ششم به بعد خاورانی و متولدشدگانی از رابطه‌ای بدون ازدواج. دسته‌ای که وظیفهٔ مرزبانی از خاوران را برعهده داشت و تحت امر پدر، شهریار اول.و فرماندهٔ آنها...اسفندیار. یکی از مخوف‌ترین جنگجویان خاوران. فرمانده‌ای سالخورده که دلیل سختگیری بیش از حد، حتی نسبت به نزدیکان و زیردستان خود، به «گرگ خاوران» شهرت داشت. تنها مطیع در برابر پدر، و در نبود او وفادار به مادر و شهریاران.---بوی کباب و دود زغال تمام چادر را در برگرفته بود. دودی که به چشم می‌زد و نفس را کمی بند می‌آورد، اما بوی گوشت بریان، گرسنگی چند روزه را یادآوری می‌کرد.گرگ خنجر را کشید و در گوشت فرو کرد. تکه‌ای بزرگ برید. آب گوشت از لبهٔ خنجر روی آتش چکید و صدا داد.با صدای زمخت و کلفتش گفت، صدایی که انگار از ته یک چاه عمیق برمی‌خاست:«بخورید پدر. در جسم جدیدتون ضعیف به نظر می‌رسید. باید زودتر به اینجا می‌اومدید. انگار سال‌هاست هیچی نخوردید.»به جمشید و بهمن اشاره کرد. نگاهش کوتاه اما سنگین بود، مثل یک شلاق:«بلند شید برای خودتون ببرید. نکنه انتظار دارید من براتون بیارم؟»جمشید همیشه و در هر شرایطی خندان و پرحرف بود. اما تنها اوقاتی که در کنار گرگ قرار می‌گرفت، مانند یک جسد ساکت می‌ماند. حتی نفس کشیدنش را آرام‌تر می‌کرد، مبادا صدایش بلند شود.بهمن نیز مانند جمشید حیران به گرگ خیره شده بود. بهمن لاغر اندام بود. همیشه آرزو می‌کرد روزی مثل جمشید تنومند و قوی باشد. اما حالا، با دیدن گرگ، متوجه شد که در دل جمشید چه آرزویی وجود دارد: فقط زنده ماندن.گرگ گوشت را با نوک خنجر به دهان مهران نزدیک کرد. بوی دود و گوشت کباب شده با هم قاطی شده بود. دوباره تکرار کرد، این بار آرام‌تر، اما همان قدر محکم:«بخور دیگه پدر. تازه است. امروز صبح شکار کردیم.»مهران گوشت را در دهان گذاشت. گرمای آن زبانش را سوزاند، اما در دهانش آب شد. خوب بود بعد از ماه‌ها، غذایی که دست یک پسر برایش پخته باشد. دستی به موهای بلند و سفید گرگ کشید. موهایی که روزگاری سیاه بود، حالا مثل برف سپید شده بود:«پیر شدی بچه‌جون. دلم برات تنگ شده بود. خب... خبرای تازه چی داری؟»گرگ تکهٔ دیگری گوشت برید، این بار برای خودش. بین دو لقمه گفت:«سهم ما از معادن طلای زرین‌شهر، مثلاً صد هزار سکه بود. همش به خزانه رفت. می‌خواید رسیدشو بیارم؟»مهران خندید.از ته دل. بعد از ماه‌ها.صدای خنده‌اش در فضای چادر پیچید، با دود قاطی شد و به خیمه‌های اطراف رفت:«منظورم مرزهاست.»گرگ جرعه‌ای شراب سر کشید. زیر بغل لباسش خیس عرق بود. با همان لحن زمخت، اما با نگاه شوخ:«گفتم شاید بخواید برای خودتون و این دو نفر لباس بخرید. شبیه آیین‌دارهای تاردینی شدید.»منتظر جواب نشد. با صدای بلند خندید. خنده‌ای طولانی و پرسروصدا، که تارهای صوتی پیرش را به رنج می‌انداخت. بهمن و جمشید در سکوت به هم نگاه می‌کردند. هیچ‌کدام جرأت لبخند زدن نداشتند.ناگهان خنده‌اش قطع شد. مثل شمعی که یک‌باره خاموش شود.صدایش گرفت. بغض کرد. انگار همین خنده، راهی به سمت چیزی باز کرده بود که سال‌ها پنهانش کرده بود:«دلم برات تنگ شده بود پدر.»بغضش را قورت داد. خشن و نرم. زمخت و بچگانه. چشمانش را به زمین دوخت، سپس بلند کرد و ادامه داد:«گفتید مرزها... چند پیک برای شهریار فرستادم. گفتم النسانی‌ها دارن نیروهاشونو بیشتر می‌کنن.اما ایشون توجهی نکردن .تاردین‌ها ولی مثل همیشه، فقط فراری‌هاشون میان طرف ما. آناتورها هنوز همونن. آروم و دوست‌داشتنی. کوه‌نشین‌ها هم فقط برای تجارت میان. نیروی نظامی به مرزها نیاوردن.»چشمانش برقی زد. نوری که در چشم یک پیر، یعنی حرف بزرگی در راه است:«پدر... بالاخره یکی‌شون رو خودم کشتم.»چشمان مهران گرد شد. لقمه در گلویش مانده بود.گرگ سرش را بالا گرفت. به چشمان پدر خیره شد. نفس کشید:«درست شنیدی پدر. برای سرکشی مرز رفته بودم. خودم توی برف‌ها دیدمش. هر چقدر ضربه زدم، نمرد. تا وقتی سرش رو قطع کردم... درست همون‌طور که بهم گفتی.»مهران بلند شد. بدنش سفت شده بود:«کی؟ چندتا بودن؟»گرگ تکهٔ آخر گوشت را برداشت و یک لقمه کرد. جوید و گفت:«سه نفر پدر. یک سال قبل. نذاشتیم به خندق برسن.».سکوت سنگین و سرد حاکم شد، مثل همان برف‌هایی که اجساد بی‌سر در آن پیدا شده بودند.---...............نیرا خودش را عقب کشید. شمشیر با فاصلهٔ کمی از سینهٔ او عبور کرد. باد تیغه را روی پوستش حس کرد؛ سرد و تیز، مثل قول‌هایی که نورا داده بود.میترا ضربهٔ بعدی را وارد کرد. محکم، بدون اخطار:«حواست رو جمع کن دختر.»نیرا نفس‌نفس می‌زد. عرق روی پیشانی‌اش بسته بود. صدایش را بلند کرد، اما ته صدایش بغض بود:«چطوری جمع کنم؟ مادر منو مثل یه گوسفند به نورا فروخت.»خشمش شعله‌ور شد. شمشیر را چنان به زمین کوبید که جرقه‌ای از برخورد سنگ و فولاد بلند شد. دستش لرزید. صدایش لرزید. همه چیز می‌لرزید:«و نورا با اون چشمای ریز و نخودیش می‌خواد منو به یه پیرمرد شیرزادی بده... و تو... تو، کاوه و اون آرش... هیچی نگفتین!»ناگهان فلز سردی روی گلویش نشست.میترا شمشیرش را روی گلوی نیرا گذاشته بود. نه برای بریدن، برای یاد دادن. چشمانش بی روح بود، اما تهشان نرمی مادرانه‌ای موج می‌زد:«هیچوقت به شمشیرت بی‌احترامی نکن. این درس اول.»شمشیر را پایین آورد. یک قدم عقب رفت:«درس دوم... مادر همیشه چی می‌گه؟»نیرا شمشیرش را از زمین برداشت. گرد و غبار روی تیغه نشسته بود. با پشت دست پاکش کرد:«می‌گه از پدر متنفرم.»حرفش میترا را به خنده انداخت. خنده‌ای کوتاه و ناگهانی، مثل ترکیدن یک حباب. جلو آمد و گوش نیرا را کشید. محکم. مادرانه:«می‌گه... به حرف‌ها توجه نکن. به رفتار دقت کن.»نیرا گوشش را مالید. قرمز شده بود. اخم کرد:«خب که چی؟ یعنی برخورد مادر با من خوبه؟»میترا موهای نیرا را کشید. این بار آرام‌تر، مثل مادری که می‌خواهد موهای بچه‌اش را شانه کند:«دخترک احمق... شاید مادر فقط اون حرف‌ها رو به زبون آورده باشه که نورا رو خوشحال کنه. شایدم بخواد اون کار رو بکنه. نمی‌دونم. ولی فعلاً که تو رو نفرستاده، درسته؟»نیرا موهایش را از دست میترا جدا کرد. صورتش گرفته بود:«یعنی دروغ گفته؟»میترا نفس عمیقی کشید. بوی عرق و خاک و شمشیر داخل ریه هایش شد. دستش را روی شانهٔ نیرا گذاشت:«یعنی تو هنوز یاد نگرفتی... زود تصمیم نگیری. زود قضاوت نکنی. زود فکراتو به زبون نیاری. فهمیدی؟»نیرا چشم و دهانش را کج کرد. لوس، مثل همیشه. میترا دوباره گوشش را کشید:«خودتو لوس نکن. زود باش. باید بریم پیش مادر. باید ازش خداحافظی کنیم. فردا من و تو مسافریم.»نیرا چشم گرد کرد:«مسافر؟ کجا؟»میترا لبخند زد. اولین لبخند واقعی امروز. لبخندی که بوی مادربزرگ‌ها را می‌داد:«میریم زرین‌شهر. دیدن پدر. دلم براش تنگ شده. تو هم میای. یک روزه با شیردال به اونجا می‌رسیم.»لبخند بزرگی صورت نیرا را پوشاند.بزرگ. صمیمی. بچگانه.برای اولین بار در این روزهای سخت، چشمانش برق زد، نه از خشم، نه از غم... از امید.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 06:49:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-gq1abl5lf5b3</link>
                <description>بخش اول، قسمت نوزدهمسکوت شب در اتاق فرماندهی، تنها با صدای سوختن نخ شمع می‌شکست.روزبه نامهٔ کازروس را باز کرد. چشمانش خط به خط روی کاغذ دوید، زیر لب کلمات را زمزمه می‌کرد:«شهریار قدرتمند روزبه، خدمتگزار وفادار شما کازروس دستورات شما را به کامل انجام داد. اعتماد نورا و آبتین را جلب کردم. آبتین کشته شد. پدر هویت خودش را آشکار کرد. اختلاف میان پدر و مادر شدت گرفته. خاوران در آستانهٔ آشوب قرار دارد. و برادر شما راشا به همراه همسرش در کاروان یک بازرگان به اسم زیبا به النسان آمده. منتظر فرامین شما هستیم.»روزبه نامه را روی میز گذاشت. سرش را به عقب برد، صدایش را صاف کرد . صدایی که از ته حنجره می‌آمد، مثل غرشی که هنوز آزاد نشده ، و روبه‌روی هارتیبان، پادشاه النسان‌ها، و دیاس، پسر ایتولا، کرد:«دوستان، زمان حمله نزدیکه. به زودی هر کدوم از ما به خواسته‌های خودمون می‌رسیم.»رو به پیک کرد. نامه را به دستش داد. پوست پیک، خشک و ترک‌خورده از راه‌های طولانی بود:«به سمت کوه‌نشینان برو و این نامه رو به شیخان تحویل بده.»پیک تعظیمی کرد ، آن‌قدر عمیق که پیشانی‌اش نزدیک بود به زمین بخورد و بیرون رفت. صدای سم اسبش در سنگ‌فرش حیاط پیچید و خاموش شد.هارتیبان دستار سیاه‌رنگش را روی سرش محکم کرد. پارچه‌ی ضخیم زیر انگشتانش خِش‌خِش می‌کرد. با لحنی که بوی کهنگی آیین‌های دور می‌داد، گفت:«امیدوارم بعد از پیروزی، خاوران دیگه دست از کفرپرستی برداره و به آیین ما و نیک‌دین‌ها رو بیاره.»با لبخند به دیاس نگاه کرد. لبخندی که چروک‌های گوشه چشمش را عمیق‌تر کرد:«هرچند ما در آیین با هم اختلافاتی داریم، اما طبق آیین با هم برادر هستیم. و به‌زودی شاهزاده روزبه هم برادر ما خواهد شد.»روزبه به نشانهٔ تأیید سر تکان داد.با هر کلمه هارتیبان  و دیاس در ذهنش یک جمله تکرار میشد&lt;&lt;بعد از پس گرفتن تاجم سر تک تک النسان‌ها و تاردین‌ها رو میزنم &gt;&gt;گردنش خشک بود. ماه‌ها بود که در این قرارگاه‌ها، با همین حرکات تأیید، داشت به سمتی می‌رفت که دیگر نمی‌توانست برگردد:«جناب هارتیبان، فقط یه خواسته از شما دارم. یک جاسوس به سرزمین شما اومده که خود من هم دل خوشی از اون ندارم. چند سرباز به من بدید تا بتونم شر اون رو از سرزمین‌هاتون پاک کنم.»نگاه هارتیبان به روزبه دوخته شد. چند ثانیه. سکوت. بعد سرش را به نشانهٔ پذیرش تکان داد.---..............گرمای النسان روی پوست می‌نشست، مثل دستی مرطوب و سنگین.راشا مشغول تیز کردن شمشیرش بود. صدای ساییده شدن فولاد روی سنگ، یکنواخت و تکراری، فضای اتاق را پر کرده بود. عرق روی پیشانی‌اش جمع شده بود و هر چند لحظه یک قطره از نوک بینی‌اش روی تیغه می‌چکید .ناگهان دست‌هایی گرم و نرم از پشت، گردنش را حلقه زد.پریچهر.صورتش را به گونه‌های راشا چسباند. بوی یاس و گلاب از موهایش بلند می‌شد. شروع کرد به بوییدن و بوسیدن گونه‌های راشا ، آهسته، طولانی، با تمام لب. موهای آزاد و پریشانش روی صورت راشا ریخت. موهایی رها که راشا را اسیر بند خود کرده بود، موهایی که انگار هر تارشان یک طناب نامرئی بود.آرام در گوش راشا نجوا کرد. صدایش نرم‌تر از ابریشم بود، اما گرم‌تر از آفتاب:«شاهزاده من... نمی‌خواد دستی به موهای همسرش بکشه؟ یا شاید قصد داره تا سپیده‌دم، شمشیرشو تیز کنه؟»راشا خندید.همان خنده‌ای که پریچهر را عاشقش کرده بود؛ همان خنده‌ای که سال‌ها پیش در اولین برخوردشان، دیوارهای سرد و بلند قلب پریچهر را یک‌باره فرو ریخت. خنده‌ای صمیمی، بی‌آلایش، از ته دل.شمشیر را کنار گذاشت. بلند شد. دست‌هایش را دور کمر باریک پریچهر حلقه کرد. به چشمان درشت و کشیده‌اش زل زد ،چشمانی که ته‌شان همیشه یک سوال نهفته بود: «تا کی باهمیم؟»پریچهر را بلند کرد. سبک بود، مثل یک دسته گل. به سمت تخت برد. روی تخت نشاند. زانو زد پشت سرش.  به شانه کردن موهایش مشغول شد. با انگشتان. آرام. نرم.پریچهر چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید.«کارمون چقدر دیگه طول می‌کشه؟ تحمل گرمای اینجا برام سخته. پدر گفت که نگاهی بندازیم و فوراً برگردیم.»راشا بی‌آنکه دست از شانه کردن بردارد، گفت:«میریم به‌زودی. باید به چند جای دیگه هم سر بزنم. امروز دیدم یه دسته بزرگ به سمت مرزهای ما حرکت کرد. شک ندارم می‌خوان به ما حمله کنن. باید بدونم چقدر نفر و تجهیزات دارن.»به جلو خم شد. گردن پریچهر را بوسید. لب‌هایش جای مرطوبی روی پوست داغ او گذاشت.در باز شد. بدون کوبیدن. بدون اخطار.زیبا هراسان وارد شد. صورتش از ترس سفید بود، :«زود باشین! باید بریم! عجله کنید!»راشا پریچهر را رها کرد. به زیبا نگاه کرد. خونسرد، اما درونش یک جرقه زد:«چی شده؟ چه خبره؟»«سربازای النسانی دارن میان.»«خب... این چه ربطی به ما داره؟ نترس. یه گشت شبونست. می‌خوان از امنیت کاروانسرا مطمئن بشن.»زیبا صدایش را بلند کرد. لرزشی در ته حنجره‌اش بود:«برای یه گشت... صد نفر میان؟! بلند شو. دارن دنبال ما میان. به جز گروه ما، امشب کسی تو کاروانسرا نیست.»راشا به کنار پنجره رفت.مشعل‌های زیادی به سمت کاروانسرا می‌آمدند. شاید حتی بیشتر از صد نفر. شعله‌ها در تاریکی می‌رقصیدند، مثل چشم‌های یک هیولا. نفسش برید.شمشیر و کمانش را برداشت. به طرف اصطبل رفتند.اما دیر شده بود.فرماندهٔ گروه وارد کاروانسرا شده بود. ریش انبوه و دستار بلند. چکمه‌هایش روی سنگ‌ها صدا می‌داد: تق... تق... تق.جلوی در، آنها را دید.خم شد و دست زیبا را بوسید. با وقاری که بوی تظاهر می‌داد:«بانو زیبا، خوشحالم دوباره شما رو می‌بینم. به النسان خوش اومدید. جایی تشریف می‌برید؟ مثل اینکه عجله دارید.»صاف ایستاد. دست روی دسته شمشیرش گذاشت:«من برای دیدن شما اومدم. شنیدیم تازگی این اطراف چند راهزن دیده شدن. من شخصاً اومدم تا از سلامت حال شما مطمئن بشم.»مکث کرد. لبخندی زد که چروک دور لبش را نشان می‌داد:«راستش... بیشتر هم به خاطر اون پرهای شیردال اومدم.»خندهٔ ای طولانی و خرخرکنان کرد. صدایش در حیاط خلوت پیچید و به دیوارها خورد:«نمی‌خوام بهتون دروغ بگم. پرهای قبلی رو همسرم به قیمت گزافی فروخت. از من خواسته برای فردا شب، شما و همراهانتون رو برای شام دعوت کنم.»دوباره خندید. این بار کوتاه‌تر، اما پررنگ‌تر.زیبا نفس راحتی کشید. آن قدر عمیق که شانه‌هایش بالا رفت. به راشا و پریچهر نگاه کرد. لبخند زد ، لبخندی که پشتش لرزشی پنهان بود:«من رو ببخشید. من آدم ترسویی هستم. شما رو هم ترسوندم.»فرماندهٔ النسانی بین حرف‌هایشان پرید. صدایش کنجکاو بود، شکارچی‌وار:«ترس، بانو؟ از چی؟»زیبا خودش را جمع‌وجور کرد. گردنش را کشید. صدا را صاف کرد:«همون راهزن‌ها... فکر کردم شما راهزنید.»فرمانده دوباره از خنده ریسه رفت. دستی به ریشش کشید. . چشمانش می‌گفتند: «من می‌دانم تو دروغ می‌گویی.»......به اتاق برگشتند.در بسته شد. صدای قفل چرخید.پریچهر دست راشا را گرفت. انگشتانش سرد بود، با اینکه هوای النسان گرم بود:«بهتره برگردیم. این یه نشونه بود. ما کارمون رو انجام دادیم. پدر خودش گفت فقط ببینید و سریع برگردید.»راشا دست پریچهر را گرفت و بوسید. یک بوسه طولانی روی انگشتانش. لب‌هایش گرم بود، اما حرف‌هایش سرد:«درست می‌گی. فقط یه کار مونده. ولی تو باید زودتر بری.»اخم‌های پریچهر درهم رفت. خطی عمیق بین دو ابرویش افتاد:«خودت می‌دونی که من هیچوقت تو رو تنها نمی‌ذارم. پس حرف‌های بیخود نزن.»راشا پریچهر را گرفت و به خودش چسباند. آن‌قدر محکم که نفسش برید. صورتش را در موهایش فرو برد. چند ثانیه همین‌طور ماند. فقط بو کشید. بوی یاس. بوی خانه. بوی چیزی که ممکن بود دیگر نبویید:«می‌دونم. ولی تو باید خبرهایی که تا حالا شنیدیم رو به پدر برسونی. منم چند روز بعدش می‌ام. دوباره همدیگه رو می‌بینیم. قول می‌دم.»صدایش روی آخرین کلمه شکست. نه از ضعف. از سنگینی چیزی که نمی‌شد گفت.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 05:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-qs960kkc0r7z</link>
                <description>بخش اول، قسمت هجدهمنیرا کنار رودخانهٔ برفاب نشسته بود. آب با صدایی آرام و پیوسته روی سنگ‌ها می‌گذشت؛ صدایی که همیشه او را به خواب دعوت می‌کرد، اما امروز خواب در چشمانش راه نداشت. غرق در فکر بود. گاهی سنگی کوچک برمی‌داشت و بی‌هدف به درون آب می‌انداخت. حلقه‌های آب باز می‌شدند و ناپدید می‌گشتند، مثل شیلا.چشم‌هایش دیگر اشکی نداشت. تمام اشک‌هایش را در شب‌های قبل ریخته بود، آن‌قدر که حالا چشمانش خشک و داغ بود، مثل کویری خشک. دلش برای شیلا تنگ شده بود. میترا چند روز قبل او را به همراه شیردال طلایی‌رنگ خودش به دل آسمان‌ها برده بود. باد سرد آن ارتفاع، پوستش را سوزانده بود، اما در میان ابرها هم یاد شیلا افتاده بود.شیلا آرزو داشت روزی به همراه یکی از شهیاران سوار بر شیردال پرواز کند. نیرا به او قول داده بود که برای تولدش بهترین هدیهٔ دنیا را ببرد. حالا اما... زیر لب با خودش حرف می‌زد،«هدیه من به شیلا... گرفتن انتقامه.»ناگهان سنگی بزرگ جلوی پای او به آب افتاد. قطره های آب بلند شد و روی لباسش نشست. نیرا با تعجب به عقب نگاه کرد.کاوه و میترا پشت سرش بودند. بدون اینکه حرفی بزنند، کنارش نشستند. میترا اول آمد، بوسه‌ای بر گونهٔ نیرا زد، سپس کاوه. به نوبت بوسه بارانش کردند. گرمای نفسشان روی گونه‌های سرد نیرا نشست. برای چند لحظه کوتاه، غم را فراموش کرد. خندید. خنده‌ای کوتاه و شکننده، مثل شیشه‌ای که ترک خورده، که به زحمت خودش را حفظ کرده باشد و هنوز از هم جدا نشده باشدکاوه موی بافته‌شدهٔ او را از پشت کشید. نیرا اخمی کرد و آخی گفت، اما در چشمانش جرقهٔ بازی دیده می‌شد. کاوه آن‌قدر ادامه داد تا نیرا بلند شد و به او هجوم برد. با یکدیگر گلاویز شدند. علف‌های کنار رودخانه زیر پایشان له شد. میترا با خنده تماشا می‌کرد.مدتی طول کشید تا نیرا خسته روی زمین افتاد. نفس‌نفس می‌زد. به آسمان ابری خیره شد و صدایش گرفت:«خسته شدم... حالم خوب نیست... کاش منم با شیلا می‌مردم.»ناگهان گوشش تیر کشید. میترا گوشش را محکم کشیده بود. صدای میترا سخت و تیز بود، اما ته آن نگرانی مادرانه موج می‌زد:«دخترک احمق! شیلا همیشه از تو چی می‌خواست؟»نیرا جواب نداد. فقط به میترا نگاه کرد.کاوه با دست ضربه‌ای آرام اما محکم به سرش زد:«اون می‌خواست تو شهریار بشی. خودتم می‌خواستی. ولی خودتو ببین... یه کوزه شراب لازم داری تا همه با یه مست اشتباه بگیرنت.»دستش را به سوی نیرا دراز کرد. نیرا نگاهی به آن دست انداخت؛ دستی که یک سال بود روی شانه‌اش بود، در سختی‌ها و خوشی‌ها.کاوه ادامه داد، صدایش جدی‌تر شد:«بلند شو. خواهرت به دیدن مادر اومده. مادر می‌خواد تو هم باشی. مادر داره به خاطر شهریار شدن تو جنگ راه میندازه. ولی یادت نره... مادر وقتی از کسی ناراحت بشه، دیگه بخششی در کارش نیست. بهتره تا تصمیم نگرفته نورا رو شهریار کنه، به خودت بیای.»نیرا در افکارش غرق شد. یاد حرف‌های نورا افتاد. نورا به او گفته بود سد راهش می‌شود. و حالا به عنوان مشاور شهریار به دیدن مادر آمده بود. خواهر بزرگترش که روزی زیر سایهٔ نیرا بود، حالا داشت نقشه می‌کشید.نیرا لباس‌ها و ردایش را تکان داد. گرد و خاک روی پارچه‌های نرم نشست. سوار اسب شد. بوی یال اسب، خاک و علف خشک در مشامش پیچید. در کنار هم، به سمت کاخ مادر تاختند. صدای سم اسب‌ها روی زمین سفت، مثل قلب‌های مضطربی بود که با هم می‌تپیدند.---در کاخ هما نور و سایه روی دیوارها می‌رقصیدند.نورا به محض دیدن نیرا از جا بلند شد. لبخندی زد، چشمانش برقی زد، چیزی شبیه پیروزی زودهنگام:«خواهر... بزرگتر شدی. به همین زودی یک سال گذشت. اومدم دنبالت. ماه بعد پدرمون شهریار جدید می‌شه و می‌خواد دوران تبعید تموم بشه. می‌تونی از همین حالا آمادهٔ برگشتن بشی.»به سمت هما چرخید و کمی جلوتر رفت:«من اومدم مادر و بزرگان خاندان رو به شاهشهر دعوت کنم.»نامهٔ دوم را به طرف هما گرفت. کاغذ در دستش خش خش کرد:«پیشنهاد پدرم، شهریار چهل و سوم... رادمهر. ایشون شما رو همیشه تحسین کرده و می‌کنه. با تصمیم شما هم کاملاً موافقه. شهریاری بعد از ایشون به زنان خاندان تعلق می‌گیره. ایشون می‌دونه که شما اون حرف‌ها رو از روی عصبانیت زدید.شما هیچوقت در مقابل خاندان قرار نمی‌گیرید.مکثی کرد و با لبخند ادامه داد: ما به خواستهٔ شما احترام می‌ذاریم و شما رو برای تاج‌گذاری ایشون دعوت می‌کنیم.»صدایش نرم‌تر شد، اما نرمی آن بوی فریب می‌داد:«من به عنوان جانشین ایشون... از حمایت شما سپاسگزارم.»سکوت آن قدر بلند بود که صدای سوختن نخ شمع را می‌شد شنید.هما مدتی به نورا خیره ماند. چشمانش را باریک کرد، مثل بازرگانی که دارد قیمت یک گوهر را تخمین می‌زند. از جایش بلند شد. قدم‌هایش آرام و سنجیده بود. به دور نورا چرخید، یک دور کامل. موهایش را نوازش کرد. دستش در موهای نورا فرو رفت؛ نرم و ابریشمی.سپس سرش را به گوش نورا نزدیک کرد. نفس گرمش به صورت نورا خورد. صدایش نجواگونه بود، اما تیغ درون آن می‌برید:«پس تویی... همان کسی که آبتین باور داشت خاندان ما رو باشکوه‌تر از همیشه می‌کنه. فکر می‌کردم منظورش نیراست... ولی حالا فهمیدم.»ناگهان چانهٔ نیرا را گرفت. محکم. ناخن‌هایش کمی فرو رفتند. چانهٔ نیرا را چرخاند تا چشم در چشمش ببیند. در چشمان هما، آتش و یخ با هم جمع شده بودند:«شاهزادهٔ جانشین؟ پیشنهاد تو رو قبول می‌کنم. تو از نیرا لایق‌تری. فقط یه موضوع مهم می‌مونه... با مهران باید چیکار کنیم؟»نورا با تعجب پرسید – اما تعجبش بیش از حد طبیعی بود، طوری که آدم حس می‌کرد از قبل می‌دانسته قرار است چنین سؤالی شنیده شود:«مهران؟»هما روی تختش نشست. پارچهٔ نرم تخت زیر وزنش چروک خورد. با خونسردی گفت:«همون پدر. اون می‌خواد عموت راشا رو روی تخت شهریاری بذاره. مهران به من خیانت کرده. باید تاوانش رو بده.»مکثی کوتاه کرد. چشمانش برق زد:«به من کمک می‌کنی؟»لبخند روی لبان نورا نشست. آرام، گسترده. به سمت هما رفت. قدم‌هایش سبک بود، مثل کسی که هیچ غمی را روی شانه‌هایش حس نمی‌کند:«شما از من حمایت می‌کنید... من هم حاضرم به شما کمک کنم. با کمک هم می‌تونیم برای همیشه از سر راه برش داریم. کافیه اون رو بکشیم و زره رو به دست بیاریم. حتی اگه دوباره برگرده، بدون زره هیچ حامی نداره.»هما به نورا اشاره کرد که کنارش بنشیند. دستش را روی دست نورا گذاشت؛ گرم بود و سرد، هم‌زمان:«ولی موعودی‌ها و گارد سایه نشون‌های خودشون رو دارن. کافیه بعد از برگشتن دوباره پیششون بره. برای اون چی؟ فکری داری؟»نورا با غرور لبخند زد. لبخند یک ملکه، یک سیاستمدار، یک شکارچی:«همسر من از خاندان وندیاره. ما حمایت اونها و نیلاب‌ها رو داریم. خاندان خودمون هم که حامی شماست. من به نیلاب‌ها و شیرزادها پیشنهادی دادم که نمی‌تونن قبول نکنن.»هما ابرویش را بالا انداخت. کنجکاو شده بود. شمع کنار دستش جرقه زد:«شایعات درسته... تو عین جوونی، تجربهٔ یک سالخورده رو داری. خب... پیشنهاد تو چی بوده؟»نورا نگاهی به نیرا انداخت. نگاهی بلند و سنجیده؛ انگار دارد ارزش یک کالا را برآورد می‌کند:«ازدواج مادر. نارشید رو به نیلاب‌ها... و نیرا رو به شیرزادها می‌دیم.»سکوت دوباره به صدا درآمد. سکوتی که در آن، بوی خیانت و جاه‌طلبی در تالار پیچید.نیرا بی‌حرکت ایستاده بود. نه حرف می‌زد، نه نفس می‌کشید. فقط چشمانش... چشمانش داشت چیزهایی می‌دید که نمی‌خواست ببیند.</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 05:34:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-ma2sodjadbfu</link>
                <description>بخش اول ،قسمت هفدهمپشت دروازه‌های قصر غوغا به پا شده بود. بوی دود شمع و عرق سربازان با هم قاطی می‌شد. تلاش آنها برای پراکنده کردن مردم بیهوده بود؛ هر کسی را که هل می‌دادند، دو نفر دیگر جای او را پر می‌کرد. از زمان بنیان‌گذاری خاوران تا امروز، تنها پنج مرتبه «پدر» هویت خود را آشکار کرده بود. مردم بی‌تاب دیدن او بودند. موعودیان با پرچم‌های دورنگ قرمز و آبی بیرون قصر مشغول نواختن موسیقی و آوازهای سنتی خود بودند؛ صدای دف و سرنا تا اعماق راهروهای سنگی قصر نفوذ می‌کرد.اما درون قصر سکوتی سهمگین حکمفرما بود. آن قدر سنگین که نفس کشیدن هم سخت بود.هما روی ایوان ایستاده بود. نسیم ملایم موهای سیاه او را می‌رقصاند، اما چشمانش خیره بود؛ خیره و سرد، مثل دو تکه یخ در دل زمستان. چشم در چشم مهران دوخته بود. مهران نفس عمیقی کشید؛ بوی عطر از ردای هما به مشام می‌رسید ، همان بویی که هزار سال پیش در شب عروسیشان او را مست کرده بود.سرانجام هما سکوت را شکست. صدایش برنده بود؛ صاف و تیز بود، مثل تیغی که آرام از روی پوست بگذرد:– جالبه... به‌خاطر یک زن خودت رو نشون دادی.مهران اخم‌هایش درهم رفت. رگِ کنار چشم چپش می‌زد. انگشتانش را مشت کرد ،نه برای زدن، برای اینکه لرزششان را پنهان کند:– اون مادرم بود.هما خندید.بدون اینکه چشمانش بخندند. خنده‌ای نه از سر شادی، بلکه از سرِ خشمِ سال‌ها؛ خشمِ شب‌هایی که تنها در تختی سرد غلتیده بود. صدای خنده‌اش در تالار خالی پیچید و به دیوارها خورد:– یادت رفته؟ مادرت هزار ساله مرده. طاعون‌زده‌ها گرفتنش. بوی جسدش رو یادته؟ یا اون رو هم فراموش کردی؟مهران نگاهش را از او گرفت. به کاشی‌های کف ایوان خیره شد. زیر لب، اما به اندازه‌ای بلند که او بشنود:– همه چیز رو یادمه. تو فراموش کردی... من رو. شوهرت.هما نفسش را حبس کرد. برای یک لحظه، چیزی در قلبش ترک خورد ،شاید دلتنگی، شاید حسرت. اما سریع خودش را جمع کرد. قدم‌هایی سریع و محکم برداشت. سیلی چنان محکم بر صورت مهران نواخت که صدایش در تالار مانند شلاق پیچید. گرمای دستش روی گونه مهران ماند:– شوهر من توی یه قبر توی سپیدشهره. تو فقط یه آهنگری که خاطراتش رو حمل می‌کنه. پوستت، دست‌هات، حتی صدات... همه چیزِ تو دزدیه.مهران جای سیلی را با دست نگرفت. دستش را پایین نگه داشت. گونه‌اش می‌سوخت، اما اجازه نداد دستش به سمت صورتش برود. صدایش گرفته بود – نه از درد، از چیزی شبیه خستگیِ هزار ساله:– اگه می‌دونستم تو و نسل تو با من چیکار می‌کنید، اتحاد با نامیرایان رو قبول نمی‌کردم. مرگ رو انتخاب می‌کردم.هما چند قدم به عقب رفت. پشتش به ستون سنگی خورد. سنگی بود که روزی سرش را به آن تکیه داده بود و به حرف‌های عاشقانه مهران گوش می‌کرد. حالا ستون سرد بود، مثل خودش:مثل همیشه طلبکار. فکر می‌کنی از همه بهتری؟ تو فقط یه دروغگویی. به همه دروغ گفتی. حتی به شورای اول. فکر می‌کنی اگه می‌گفتی جاودانگی ما هدیه اتحاده، چهارده خاندان قبول می‌کردند؟ جواب بده،مهران به هما خیره شد. چشمانش خیس نبود، اما سرخ بود. سرخی از بی‌خوابی، از پشیمانی، از چیزی که شبیه عشقِ مرده بود:– به خاطر تو دروغ گفتم. بچه‌هامون. خاوران. اگه می‌گفتم، همه می‌خواستن جاودان باشن. دیگه اتحادی در کار نبود. تو مادر نمی‌شدی... ما همدیگه رو از دست می‌دادیم.هما دوباره به سمت او رفت. این بار آرام‌تر، اما سهمگین‌تر. کف دستش را باز کرد. نگاهش را به کف دستش انداخت همان دستی که هزار سال پیش حلقهٔ عروسی را از مهران گرفته بود. بعد دوباره سیلی زد. محکم‌تر.– به خاطر من؟ یا به خاطر خودت؟ همیشه رویای پادشاهی داشتی. حالا هم به آرزوت رسیدی. از تو متنفرم. از تو و قوانینت. شیلا به خاطر تو مرد. همینطور آبتین. اگه قانون تو و تولد اون پسر نبود، الان هر دو زنده بودن.نفس عمیقی کشید. بوی شمع و خاکستر. به سمت در حرکت کرد. ایستاد. پشتش به مهران بود. چرخید و رو به مهران کرد. دوباره شروع کرد:– من تو و قوانینت رو با هم از بین می‌برم.درِ تالار باز شد. هوای سرد بیرون ،درون تالار پیچید.کارن وارد شد. قدم‌هایش بلند و مصمم بود، اما گوشه‌های لبش کمی می‌لرزید. از پدربزرگ و مادربزرگش گذشته بود؛ از وسط این میدان جنگ عبور کرده بود:– نمی‌خواید نظر من رو هم بپرسید؟ من شهریارم. شهریار خاوران. خودتون قوانین رو نوشتید و خودتون نقض می‌کنید. ما دیگه به شما نیازی نداریم.صدایش بلندتر شد:– من تصمیم خودم رو گرفتم. از امروز، شما به خاوران ممنوع‌الورودید. بعد از من هم رادمهر این کار رو می‌کنه.هما به سمت کارن رفت. نزدیک. آن قدر نزدیک که نفسش به صورت کارن بخورد. انگشت اشاره‌اش را بلند کرد و زیر چانهٔ کارن گذاشت. حرکتی که میان عشق و تهدید معلق بود:– تو نمی‌تونی حتی جون نوه خودت رو حفظ کنی. خاوران به یک شهریار قدرتمند و شجاع نیاز داره... و من اون شخص رو در اختیار دارم. من نیرا رو شهریار خاوران می‌کنم. حتی اگه به قیمت نابودی شاهشهر با شیردال‌ها باشه.هما رفت. بوی عطرش تا چند ثانیه در تالار ماند.مهران نگاهی به کارن کرد. آن نگاه را نمی‌شد تفسیر کرد. نه خشم بود، نه غم. چیزی بین تسلیم و تصمیم. بی‌کلمه خارج شد. راهروی قصر تاریک بود و صدای پایش روی سنگ‌ها می‌پیچید.جمشید و بهمن بیرون تالار منتظر او بودند. هوای سرد صورت مهران را سوزاند – همان جایی که سیلی خورده بود. جمشید به سمت مهران دوید. صدایش نگران بود، مثل کودکی که پدرش را برای اولین بار شکننده ببیند:– خب پدر... چی شد؟مهران به جای جواب، دستش را روی شانه جمشید گذاشت.جمشید سنگینی دستش را حس کردبا صدایی گرفته، اما قاطع جواب داد:به زرین‌شهر می‌ریم. پادگان گارد سایه. باید به دنبال راشا بفرستیم. اون باید شهریار بشه. وگرنه خاوران نابود می‌شه.باد سردی وزید. موهای جوگندمی جمشید را به هم ریخت. هیچ‌کس حرف نزد. فقط صدای طبل موعودیان از بیرون قصر می‌آمد؛ شاد و بی‌خبر از اینکه درون قصر، دنیایی در حال فروپاشی است</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 07:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-rhwr0kkl49g0</link>
                <description>بخش اول ،قسمت شانزدهمآبتین به پنجه‌های عظیم و سیاه شیردال خیره شده بود.همیشه آرزو داشت روزی آذرخش را از نزدیک لمس کند.شیردال افسانه‌ای ،و حالا زندگی‌اش قرار بود زیر همان پنجه‌ها به پایان برسد.از مرگ نمی‌ترسید.کارش را انجام داده بود.بیست روز دیگر هفتاد ساله می‌شد و طبق قوانین خاوران، دوران خدمتش به پایان می‌رسید.لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.همیشه آرزو داشت شهریار شود.اما سرنوشت بازی عجیبی با او کرده بود.فرزند ششم شهریار پیشین.سرباز گارد.برگزیده پدر.محبوب مادر.بازگشت به قصر پس از مرگ برادر بزرگ‌ترش.و در نهایت...مشاور شهریار.تمام خاطرات زندگی‌اش از برابر چشمانش گذشت.اما پشیمان نبود.با مرگ شیلا، راه برای بازگشت یک فرزند ششم دیگر به قصر باز می‌شد.پسری که روزی تاج خاوران را بر سر می‌گذاشت.شهریاری از خون آبتین.همین برایش کافی بود.رویش را به طرف مردم چرخاند،به امید اینکه فردین راببیند،با خودش گفت:پدر من رو میبخشه،من هر کاری کردم بخاطر خاندان شهریاری بوده،فرزندان رادمهر بهتر از روزبه و بچه هاش خاندان ما و خاوران رو سربلند و پر افتخار نگه میدارن،من بخاطر خانواده این کارها رو انجام دادم.شیر دال سر بزرگ و مخوفش را به ابتین نزدیک کرد و او را بو کرد.آرش بر پشت شیردال نشسته بود.دستانش روی یال‌های سیاه جانور قرار داشت.نگاهش به هما دوخته شده بود.چهره مادر سرشار از خشم بود.خشم زنی که نوه‌اش را از او گرفته بودند.سرانجام هما سرش را به نشانه تأیید تکان داد.آذرخش نعره‌ای سهمگین کشید.صدایش سراسر حیاط قصر را لرزاند.سپس روی دو پای عقب بلند شد.لحظه‌ای بعد، پنجه‌های عظیمش فرود آمد.صدای خرد شدن استخوان‌ها در فضا پیچید.همه‌چیز در یک چشم بر هم زدن تمام شد.جایی که چند لحظه قبل آبتین ایستاده بود، اکنون تنها توده‌ای خون‌آلود باقی مانده بود.آذرخش سرش را پایین آورد.جسد را با منقارش گرفت و تکانی داد.گویی حتی شیردال نیز از مرگ شیلا خشمگین بود....................فردین به محله گرداب رسید.از همان لحظه ورود فهمید چیزی درست نیست.مردم نگاهشان را از او می‌دزدیدند.هیچ‌کس لبخند نمی‌زد.هیچ‌کس سلام نمی‌کرد.چند قدم جلوتر رفت.کارگاه در سکوت فرو رفته بود.خبری از صدای چکش‌های کیوان نبود.در آهنگری بسته بود.قلبش فرو ریخت.صدایی از پشت سرش بلند شد.ـ فردین... پسرم...برگشت.پریناز بود.همسایه سال‌های طولانی‌شان.زن اشک می‌ریخت.اما فردین دیگر چیزی نمی‌شنید.پاهایش خودشان راه را پیدا کردند.شروع به دویدن کرد.کوچه‌ها را پشت سر گذاشت.از میدان گذشت.و سرانجام به آرامستان رسید.آنجا بود.دو قبر تازه.دو تپه خاک که هنوز رنگشان با زمین اطراف فرق داشت.فردین خشکش زد.صدها سال زندگی کرده بود.مرگ‌های بی‌شماری دیده بود.دوستان.یاران.عزیزان.اما این یکی فرق داشت.زانوهایش سست شد.خودش را روی مزار دیبا انداخت.آخرین باری که گریه کرده بود را به یاد نمی‌آورد.اما حالا سیل اشک‌هایش روی خاک جاری شده بود.دستانش خاک مزار را چنگ می‌زد.انگار می‌خواست عزیزش را دوباره از دل زمین بیرون بکشد.برای نخستین بار پس از سال‌ها، مهرانِ جاودان نبود.نه بنیان‌گذار خاوران.نه پدر سرزمین.فقط مردی بود که خیلی دیر به خانه برگشته بود.آرام سرش را بلند کرد.چشمان سرخش را به مردمی دوخت که اطرافش جمع شده بودند.صدایش شکسته بود.ـ کی؟سکوت.ـ بهم بگید... چه کسی این کار رو کرد؟کسی جواب فردین را نداد،ساعت ها گذشت و فردین همچنان روی مزار دیبا افتاده بود.صدایی اشنا به گوشش رسید؛پدر،صدای بهمن را شناخت.سر و وضع بهمن بهتر از فردین نبود.بهمن فردین را در آغوش گرفت و به گریه افتاد:پدر من دیر رسیدم،به محض اینکه شیرین بهم خبر داد به اهنگری رفتم که فراریشون بدم ولی دیر شده بود،منوببخش پدر،گریه امانش را برید.هق هق کنان ادامه داد:حالا هم دنبال من هستن،میگن من کشتمشون.فردین بهمن را از خودش جدا کرد:کی؟گریه بهمن ادامه پیدا کرد.فردین به سینه بهمن چنگ زد و اینبار با صدای بلند داد زد:میگم کی؟حرف بزن.:اببین، آبتین به ما خیانت کرد،اول دختر شهیاد رو کشت ،بعدش میخاست شما رو بکشه، وقتی اونجا میرن و شما رو پیدا نمیکنن دیبا و کیوان رو میکشن.دنیا دور سر فردین چرخید.خاطراتی که میخاست فراموش کند به یاد اورد،باز هم خیانت ،ان هم از نزدیک‌ترین کسان خودش.ایستاد،رو به بهمن و جمشید کرد:بلند شید به قصر میریم ،باید ابتین رو ببینمبهمن با دست اشک‌هایش راپاک کرد:دیره پدر،ابتین امروز صبح اعدام شد،سرش را پایین انداخت :اگه من رو هم ببینن همین کار رو هم با من میکنن.فردین در اتش خشم میسوخت:گفتم راه بیفتید. جمشید و بهمن به دنبالش راهی شدند. در طول مسیربا خودش حرف میزد:تمام این مدت من رو بازی دادن،ابتین و روزبه ،من رو فروختن.به عماد،به تاردین‌ها، حالا نوبت منه.وارد آهنگری شد،حصیر کف اتاق را کنار زدند .خاک ها را جابجا کرد.جمشید دست فردین را گرفت:زود تصمیم نگیر ،خودت گفتی فقط وقتی خطر جدی باشه.فردین با عصبانیت دستش را جدا کرد.صفحه ای بزرگ از آهن را برداشت صندوقچه ای پیدا شد.در صندوق چه را باز کرد،زره ابی تیره ،شمشیر و تبر دستی کوچک.زره درخشش خاصی داشت،زره ای که در هیچ آهنگری نمی‌توانست ساخته شود،ادمک حکاکی شده روی زره زنده به نظر می‌رسید.زره باستانی خاوران ،زره پدر،اولین شهریار.:</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 14:09:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81467449/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-gxtpmpxwzblj</link>
                <description>بخش اول قسمت پانزدهمسپیده‌دم هنوز کامل بالا نیامده بود.ابرهای خاکستری آسمان شاهشهر را پوشانده بودند و بادی سرد از میان درختان آرامستان سلطنتی می‌گذشت.تابوت کوچک شیلا روی سکوی سنگی قرار داشت.سکوتی سنگین بر جمعیت حاکم بود.نه صدای گریه کودکی شنیده می‌شد و نه نجوای درباریان.انگار همه از ترس شکستن این سکوت، نفس‌هایشان را هم آرام‌تر می‌کشیدند.شیما کنار تابوت زانو زده بود.از شب قبل حتی یک قطره اشک هم نریخته بود.صورتش رنگ نداشت.مدام تکرارمیکرد:اون پسر همه دخترامو میکشه،خودم دیدمچشمانش به تابوت خیره مانده بود؛ انگار هنوز باور نکرده بود دخترش آنجا خوابیده است.هر چند لحظه یک بار دستش را روی چوب تابوت می‌کشید.مثل مادری که می‌خواهد آخرین بار موهای فرزندش را نوازش کند.دایه پشت سر او نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد.رادمهر اما متفاوت بود.او گریه نمی‌کرد.حتی اشک هم در چشمانش دیده نمی‌شد.مثل مجسمه‌ای سنگی ایستاده بود.دستانش آن‌قدر مشت شده بودند که خون از لای ناخن‌هایش بیرون زده بود.تمام شب را کنار پیکر دخترش گذرانده بود.چند بار پزشکان خواسته بودند او را آرام کنند.اما نپذیرفته بود.فقط یک سؤال را بارها تکرار کرده بود:«چرا؟»هیچ‌کس جوابی نداشت.نورا کمی دورتر ایستاده بود.لباس سیاه بر تن داشت.سرش پایین بود.اگر کسی به او نگاه می‌کرد، تصور می‌کرد از همه غمگین‌تر است.اما پشت آن چهره اندوهگین، ذهنش مشغول چیز دیگری بود.همه چیز دقیقاً همان‌طور پیش رفته بود که پیش‌بینی کرده بود.مرگ شیلا مثل سنگی بود که در برکه افتاده باشد.موج‌هایش تازه داشتند شکل می‌گرفتند.آبتین کنار کارن ایستاده بود.برای نخستین بار احساس پیروزی نمی‌کرد.وقتی تابوت کوچک را دید، قلبش فشرده شد.شیلا فقط یک مهره سیاسی نبود.دختری بود که بارها او را «پدربزرگ» صدا زده بود.برای لحظه‌ای کوتاه از خودش پرسید:«آیا واقعاً ارزشش را داشت؟»اما سؤال را در ذهنش خفه کرد.خیلی دیر شده بود......................دخترک را هرگز از نزدیک ندیده بود، اما هر بار که نیرا به دیدنش می‌آمد، محال بود حرفی از شیلا نزند.دختری پرانرژی، شاد و امیدوار به آینده.حتی دایه، با آن اخلاق تند و زبان تلخش، طاقت دوری از او را نداشت.هما به تصویر خودش در آینه خیره شد.چطور ممکن بود چنین دختری ناگهان به زندگی خودش پایان بدهد؟نه...چیزی درست نبود.او مطمئن بود اتفاقی هولناک در قصر رخ داده است.باید به شاهشهر می‌رفت.این حادثه فراتر از تحملش بود.حقیقت را پیدا می‌کرد و اگر کسی در این ماجرا دست داشت، مجازاتی برایش در نظر می‌گرفت که تا نسل‌ها در یاد مردم خاوران بماند.شاید زمان آن رسیده بود که دوباره با مهران ملاقات کند.هما سرش را بلند کرد.ـ هرمز.پیرمرد فوراً وارد اتاق شد.ـ امر کنید مادر.ـ به مهران خبر بده. می‌خوام ببینمش.چشمان هرمز از شادی برق زد.شاید این حادثه تلخ، پس از سال‌ها پدر و مادر خاوران را دوباره کنار هم قرار می‌داد.ـ چشم مادر.با عجله به سمت در رفت.اما صدای هما او را متوقف کرد.ـ صبر کن.هرمز برگشت.ـ لازم نیست.لحظه‌ای سکوت کرد.ـ به آرش خبر بده شیردال رو آماده کنه. باید همین امروز به شاهشهر بریم.هرمز مردد گفت:ـ ولی مادر... بدون اجازه شهریار...هما آرام به سوی او چرخید.صدایش پایین بود، اما خشم پنهان در آن از فریاد هم ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.ـ شهریار اگه واقعاً شهریار بود، از شیلا محافظت می‌کرد.سپس با لحنی قاطع گفت:ـ برو..............................نورا به سمت میز برگشت و روی صندلی نشست.ـ جالبه...آبتین سر بلند کرد.ـ چی؟ـ پدر یک قدم از ما جلوتر بوده.ـ منظورت چیه؟ـ راشا و همسرش رو به النسان فرستاده و خودش هم ناپدید شده.آبتین طبق عادت همیشگی دست به ریش کوتاهش کشید.ـ نه، این اتفاقی بوده. راشا به عنوان محافظ همراه یک بازرگان رفته. ولی پدر همیشه برای هر کاری هدفی داره.لحظه‌ای مکث کرد.ـ خودش هم معمولاً با جمشید به اطراف شهر می‌رفت.سپس نگاه سنگینی به رایان انداخت.ـ اما وقتی برگرده، معلوم نیست چه اتفاقی بیفته.صدایش سردتر شد.ـ اون آهنگر و زنش رو خیلی دوست داشت.نباید بهشون آسیب می‌رسیدی.رایان اخم کرد.ـ من دستورات همسرم رو اجرا کردم.سپس بی‌آنکه از نگاه آبتین بترسد ادامه داد:ـ با تمام احترام شاهزاده، نظر شما برای من اهمیتی نداره.نورا گفت هر کسی داخل آهنگری بود کشته بشه.من هم همین کار رو کردم.آبتین با تمسخر گفت:ـ ولی اون جوون موعودی فرار کرد.برای چند لحظه سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.نورا پیش از آنکه بحث بالا بگیرد، وارد شد.ـ کافیه.سپس آرام ادامه داد:ـ پس قاتل همون موعودیه.نگاهش را به آبتین دوخت.ـ پیداش کن، پدربزرگ.مردم باید بدونن در خاوران هیچ جرمی بدون مجازات نمی‌مونه.لبخند محوی روی لب‌هایش نشست.لبخندی که بیشتر به سایه‌ای از پیروزی شباهت داشت.ـ و وقتی پیداش کردیم، همه باور می‌کنن عدالت اجرا شده. :::...........................سایه شیردال سیاه بر فراز شاهشهر افتاد.کسانی که سن بیشتری داشتند و روزگار شکوه شهیاران را به یاد می‌آوردند، با شگفتی سرهایشان را بالا گرفتند.سال‌ها بود که هیچ شیردالی بر فراز شهر دیده نشده بود.کودکان با وحشت به آغوش مادرانشان پناه بردند و برخی از مردم از ترس روی زمین زانو زدند.شیردال با چند ضربه قدرتمند بال‌هایش از فراز دیوارهای شهر گذشت و به سمت قصر رفت.لحظه‌ای بعد، هیولای عظیم بر حیاط سنگی قصر فرود آمد.زمین زیر پنجه‌هایش لرزید.صدای برخورد پنجه‌هایش با سنگ در سراسر قصر پیچید.مادر نخست از پشت شیردال پایین آمد و پس از او آرش فرود آمد.چند سرباز برای استقبال به سمت آن‌ها حرکت کردند.دیدن مادر، شهیار و شیردال کافی بود تا فرمان شهریار را از یاد ببرند.صدای نعره شیردال بلند شد.همگی بی‌اختیار زانو زدند.مادر بدون توجه به آن‌ها به سمت تالار شاهی حرکت کرد.چهره‌اش آرام بود، اما اخم عمیقی که بر پیشانی داشت از خشم فروخورده‌اش خبر می‌داد.درهای بزرگ تالار گشوده شد.کارن بر تخت شهریاری نشسته بود و محافظانش حلقه‌ای از فولاد و نیزه پیرامون او ساخته بودند.با دیدن هما، چهره پیرمرد در هم رفت.ناگهان با خشم فریاد زد:ـ شما آشکارا دستور من رو زیر پا گذاشتید!صدایش در تالار پیچید.ـ همیشه همین بودید. مغرور، خودخواه و بی‌اعتنا به قانون.سپس رو به سربازان کرد.ـ هر دوی اون‌ها رو دستگیر کنید!سکوت.هیچ‌کس تکان نخورد.دستور شهریار صادر شده بود، اما کسی جرئت اجرای آن را نداشت.هما فقط مادر خاندان شهریاری نبود.او مادر خاوران بود.مردم برای اثبات راستگویی‌شان به موی او قسم می‌خوردند.چگونه می‌شد چنین زنی را دستگیر کرد؟حتی به فرمان شهریار؟سرانجام سه سرباز، شاید از روی ترس از کارن و شاید از روی حماقت، یک قدم به جلو برداشتند.محافظان دست روی قبضه شمشیرهایشان بردند.تنش در تالار موج می‌زد.شمشیرهای کشیده محافظان شهریار می‌توانست در دل هر جنگجویی ترس بیندازد.بزرگ‌ترین مبارزان خاوران پس از سال‌ها خدمت به مقام محافظ شهریار می‌رسیدند.اما آرش با آن‌ها تفاوت داشت.لبخند کم‌رنگی گوشه لبش نشست.لبخندی که بیشتر به هشدار شباهت داشت.حتی دستش را به سمت شمشیر نبرد.سه سرباز به او رسیدند.لحظه‌ای بعد همه چیز تمام شده بود.آرش یک گام به جلو برداشت.اولی را با ضربه آرنج نقش زمین کرد.دومی را از مچ گرفت و با چرخشی کوتاه روی سنگ‌های تالار کوبید.سومی هنوز شمشیرش را کامل بالا نیاورده بود که ضربه‌ای به سینه‌اش خورد و چند متر عقب پرتاب شد.سه سرباز ناله‌کنان روی زمین افتاده بودند.و آرش همچنان آرام و بی‌حرکت در جای خود ایستاده بود.گویی اصلاً اتفاقی نیفتاده است.سکوت سنگینی تالار را فرا گرفت.هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد قدم دیگری بردارد.حتی محافظان شهریار.برای نخستین بار در سال‌های طولانی فرمانروایی کارن، همه به چشم خود دیدند که قدرت واقعی خاوران روی تخت شهریاری ننشسته است.هما نگاهی به حاضران انداخت.:دایه، ندیمه‌ها و خدمتکاران ، همه‌شون رو پیش من بیارید. همین حالا.سپس رو به آرش کرد.ـ برو و رادمهر رو بیار.صدایش سرد و بی‌رحم بود.ـ می‌خوام ببینم داشتن یک پسر، ارزش کشتن دخترش رو داشته یا نه.آرش بی‌درنگ تعظیم کرد و از تالار خارج شد.محافظان نیز گویی از نخستین روز خدمتگزار هما بوده‌اند.بی‌آنکه به کارن یا درباریان نگاه کنند، به سوی سیاهچال‌ها و بخش خدمتکاران روانه شدند تا هر کسی را که کوچک‌ترین اطلاعی از ماجرا داشت به حضور مادر بیاورند.سکوت سنگینی تالار را فرا گرفته بود.هیچ‌کس جرئت سخن گفتن نداشت.در این لحظه حتی خود کارن نیز خاموش مانده بود.آبتین با چهره‌ای رنگ‌پریده چند قدم جلو آمد.سپس مقابل هما زانو زد.ـ مادر...صدایش می‌لرزید.ـ اگه اجازه بدید خصوصی صحبت کنیم.هما آرام سرش را پایین آورد.سایه‌اش روی آبتین افتاد.چشمانش مانند دو شعله آتش می‌سوخت.ناگهان فریادش تالار را لرزاند.ـ من حقیقت رو می‌خوام!صدای او از دیوارهای سنگی بازتاب یافت.ـ همین حالا!هما یک قدم جلوتر آمد.ـ رادمهر رو بیارید!ـ همه رو بیارید!ـ هیچ‌کس از این تالار خارج نمی‌شه تا بفهمم چه بلایی سر اون دختر اومده!آبتین دیگر طاقت نیاورد.خود را روی زمین انداخت و دستان هما را گرفت.ـ مادر... خواهش می‌کنم...صدایش شکسته بود.ـ رادمهر تقصیری نداره.هما بی‌حرکت به او نگاه کرد.ـ چی گفتی؟آبتین سرش را پایین انداخت.ـ اون تقصیری نداره...نفس عمیقی کشید.ـ کار من بود.سکوت.سکوتی چنان سنگین که صدای نفس کشیدن حاضران شنیده می‌شد.حتی کارن نیز از روی تخت نیم‌خیز شد.هما برای چند لحظه هیچ نگفت.گویی ذهنش از پذیرفتن آنچه شنیده بود ناتوان بود.ـ تو...صدایش دیگر فریاد نبود.آرام بود.آرام‌تر از همیشه.و همین آرامش از خشمش ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.ـ تو باعث مرگ شیلا شدی؟آبتین سرش را پایین‌تر برد.ـ بله مادر.برای نخستین بار در عمرش، هیچ بهانه‌ای نداشت.هیچ توجیهی نداشت.فقط سکوت کرد و منتظر ماند.منتظر حکمی که می‌توانست سرنوشت او، خاندانش و شاید تمام خاوران را برای همیشه تغییر دهد</description>
                <category>Mosio</category>
                <author>Mosio</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 05:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>