<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ayda kazemi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_81812298</link>
        <description>دریای آروم هیچوقت ناخدای قهرمان نمیسازه🥰</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:21:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4852930/avatar/dMsof6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ayda kazemi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_81812298</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی دنیا سرلج می افته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81812298/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%84%D8%AC-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-ziwav5nv0hca</link>
                <description>دیدی بعضی روزا اصلاً انگار طلسم شده؟ چرا همه‌چی گره میخوره؟حتماً برای تو هم پیش اومده؛ از همون ثانیه‌ای که چشمات رو باز می‌کنی، یه حس عجیبی داری. هنوز از تخت نیومدی پایین، پات گیر می‌کنه به لبه‌ی فرش یا گوشیت از دستت می‌افته😖. بعد تا می‌خوای چای درست کنی، می‌بینی قند تموم شده یا شیرِ تو یخچال ترشیده. همون‌جا تو دلت میگی: «ای بابا، امروز قراره چه بلایی سرم بیاد؟»🥺انگار همه‌چیز دست به دست هم دادن تا اعصابت رو خورد کنن. ترافیک سنگین‌تر از همیشه است، اون ایمیلی که منتظرش بودی نمیاد، یا یهو یه کارِ عقب‌افتاده از سه ماه پیش یادت می‌افته که باید همین الان انجامش بدی. آخر شب که می‌خوای سرت رو بذاری رو بالش، فقط یه جمله تو ذهنت می‌چرخه: «خدایا، امروز چی بود دیگه؟ اصلاً چرا هیچی سر جاش نبود؟😢بیا چند تا دلیلش رو به زبون خودمون بررسی کنیم:۱. ذهنِ خسته‌ی ما، همه‌چیز رو سیاه می‌بینهبعضی وقتا واقعاً همه‌چیز اون‌قدرها هم بد نیست، فقط ما از درون خالی شدیم. وقتی خوابت کمه، وقتی استرسِ فلان کار رو داری، یا وقتی چند روزه یه نفسِ راحت نکشیدی، آستانه‌ی تحملت میاد پایین. یه اتفاق کوچیک که یه روز عادی فقط یه لبخند بهش می‌زنی، توی این وضعیت تبدیل میشه به یه فاجعه‌ی بزرگ. انگار عینک بدبینی زدی به چشمات و همه‌چیز رو تیره‌تر از چیزی که هست می‌بینی.🧐۲. قانون «اثر دومینو»می‌دونی چی کار می‌کنه؟ یه اتفاق کوچیکِ بد، یه زنجیره درست می‌کنه. دیر بیدار شدی؟ پس صبحونه نخوردی. صبحونه نخوردی؟ پس تا ظهر گرسنه‌ای و عصبی. عصبی شدی؟ پس با همکارت بد صحبت کردی. اونم جوابت رو میده و کل روزت میشه بحث و اعصاب‌خوردی. در واقع، ما خودمون با عکس‌العمل‌هامون به اون اتفاق اول، بقیه‌ی روز رو هم به کام خودمون تلخ می‌کنیم.۳. کمال‌گراییِ سمی؛ مگه قرار بود همه‌چی عالی باشه؟خیلی وقتا زورمون به دنیا نمی‌رسه، چون توقع داریم «همه‌چیز» طبق برنامه‌ی ما پیش بره. انگار تو ذهن‌مون نوشتیم: «باید امروز این ۳ تا کار رو انجام بدم، خونه تمیز باشه، ورزش کنم و تازه کلی هم انرژی داشته باشم.» خب عزیز من، زندگی که ربات نیست! یهو یه اتفاق غیرمنتظره می‌افته، برنامه بهم می‌ریزه و ما هم چون می‌بینیم کامل پیش نرفته، کلاً دلسرد میشیم و می‌گیم دیگه فایده نداره.حالا تو این روزای نحس چیکار کنیم؟🤔وقتی دیدی اوضاع داره می‌ره سمتِ خراب‌شدنِ کامل ،این چند تا کار رو امتحان کن:فقط «صبر» کن:وقتی دیدی گره‌ها دارن کور میشن، دست و پا نزن. بشین، یه چای بخور، یه نفس عمیق بکش. گاهی بهترین کار اینه که بذاری طوفان بگذره و اون روز رو با حداقل خسارت تموم کنی.انتظارت رو بیار پایین: اگه می‌بینی روزت عالی پیش نمیره، بگو: اوکی، امروز قراره فقط زنده بمونم و کارهای ضروری رو انجام بدم. لازم نیست حتماً قهرمان باشی.یه کارِ خیلی ساده انجام بده: گاهی مرتب کردنِ همین میزِ کار یا شستنِ چند تا ظرف، حسِ «کنترل داشتن روی اوضاع» رو به آدم برمی‌گردونه.بپذیر که همینه دیگه! یه وقتایی دنیا روی دورِ لج میفته. به جای جنگیدن، فقط به خودت بگو: خب، این هم از روزای عجیب زندگی، فردا یه فرصت دوباره‌ست.حرف آخر:این رو یادت باشه؛ یه روزِ بد، به معنیِ یه زندگیِ بد نیست. همه‌مون از این روزها داریم. مهم اینه که وقتی شب شد، خودت رو سرزنش نکنی. بخواب، استراحت کن و یادت باشه که فردا صبح دوباره خورشید طلوع می‌کنه و تو می‌تونی همه‌چیز رو از نو شروع کنی.🤗اصلاً سخت نگیر، امروز هم گذشت…</description>
                <category>ayda kazemi</category>
                <author>ayda kazemi</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 10:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ی بلند یک حضور غایب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81812298/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%A8-qnjguf6dkdsu</link>
                <description>تناقضِ میانِ «ظاهرِ آرام» و «باطنِ ویران»این وبلاگ از دل یک زن نوشته شده که بعد سالها زندگی فهمیده چراااااا؟چرا من!؟خیلی باخودم درگیر بودم که درموردش بنویسم ،بلخره اجازه گرفتم وباکمک خودش نوشتم.😢می‌گویند اعتیاد، ورودِ یک مهمانِ ناخوانده به خانه است؛ اما حقیقت این است که اعتیاد، جایگزین کردنِ صاحب‌ خانه با یک بدلِ بی‌روح است. 😔برای سال‌های طولانی، این «بدل» در کنارِ تو زندگی می‌کند. غذا می‌خورد، می‌خوابد، گاهی می‌خندد و شاید حتی تظاهر می‌کند که به آینده فکر می‌کند. تو سال‌ها با این بدل زندگی کردی، بی‌آنکه بدانی آن کسی که عاشقش بودی، جایی در میانِ غبارِ همان آرامشِ موقت گم شده است.🥺آنچه اعتیاد در ابتدا وعده می‌دهد، جذاب‌ترین فریبِ تاریخ است: خلاص شدن از شرِ واقعیت. فردِ مبتلا باور دارد که با این کار، دردهایش را مدیریت می‌کند، خستگی‌اش را می‌گیرد و اعصابش را تنظیم می‌کند. برای او، این یک ابزارِ بقاست. اما این ابزار، بهایِ وحشتناکی دارد که او فقط زمانی می‌فهمد که دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده باشد.معایب، خودشان را در قالبِ اتفاقاتِ بزرگ نشان نمی‌دهند؛ آن‌ها در جزئیاتِ مرگبارِ زندگی پنهان‌اند:اول، غیابِ تدریجیِ صمیمیت. اعتیاد اجازه نمی‌دهد هیچ احساسی به عمقِ قلب نفوذ کند. شادی‌ها رقیق می‌شوند و غم‌ها به سنگینیِ سرب بر دوشِ تو می‌مانند. تو با آدمی زندگی می‌کنی که گویی در یک دنیایِ موازی سیر می‌کند. هر بار که سعی می‌کنی پلی به سمتش بسازی، او از همان پناهگاهِ خودساخته اش عقب می‌کشد. انگار یک حصارِ نامرئی دورش کشیده شده که هیچ کس، حتی عزیزترینِ آدم‌ها، حقِ عبور از آن را ندارد.دوم، سایه‌ی سنگینِ دروغ. دروغ، اکسیژنِ زندگیِ فردِ معتاد است. نه از سرِ بدجنسی، که از سرِ ناچاری برای حفظِ آن توهمِ آرامش. این دروغ‌ها، به مرور زمان تبدیل به یک فرهنگِ خانوادگی می‌شوند. تو یاد می‌گیری که نپرسی، یاد می‌گیری که نبینی، و یاد می‌گیری که صداها را بشنوی اما واکنش نشان ندهی. این همان جایی است که معایبِ اعتیاد، فراتر از خودِ فرد، به درونِ روحِ تو رخنه می‌کند. تو هم کم‌کم یاد می‌گیری که بدلِ خودت باشی.سوم، فروپاشیِ زمان.اعتیاد، گذشته و آینده را از بین می‌برد. برایِ یک فردِ معتاد، تنها چیزی که وجود دارد لحظه‌ی بعد از مصرف است. هیچ برنامه‌ای برای فردا وجود ندارد، هیچ خاطره‌ای از دیروز باقی نمی‌ماند. چندسال زندگی، در حافظه‌ی او تبدیل به مجموعه‌ای از لکه‌های سیاه و سفید می‌شود. وقتی به او نگاه می‌کنی، عمقِ این فاجعه را می‌فهمی .تو شاهدِ هدر رفتنِ بزرگترین سرمایه‌ی زندگی یعنی «زمان»بودی، در حالی که او فکر می‌کرد دارد در لحظه زندگی می‌کند.و در نهایت، ترسناک‌ترین بخش این است که اعتیاد، اراده را می‌پوساند. وقتی بعد از چندین سال، نقاب‌ها کنار می‌رود، انتظار داری با یک کوهِ پشیمانی روبه‌رو شوی. اما گاهی می‌بینی که حتی توانِ پشیمانی هم باقی نمانده است. آن مزیت‌های ظاهری آن بی‌حسی‌ها و آن فرارهاچنان بر سیستمِ عصبی و روانی‌اش چنگ انداخته‌اند که واقعیت، برایش تبدیل به یک هیولایِ ترسناک شده که تابِ روبه رو شدن با آن را ندارد.💀این، تراژدیِ واقعی است: نه‌تنها زندگیِ خودش، بلکه خاطراتِ مشترکِ شما، باورهایتان به آدم‌ها و حتی تعریفِ شما از «عشق»، همه زیرِ آوارِ آن تصمیم‌های کوچکِ روزمره دفن شده است. کسی که اعتیاد دارد، فقط خودش را نمی‌کشد؛ او آرام‌آرام، با هر بار دروغ، با هر بار غیبت و با هر بار فرار، تصویرِ مشترکِ شما از زندگی را هم در ذهنِ تو به قتل می‌رساند.و بعد از چندسال، وقتی همه‌چیز برملا می‌شود، تو دیگر نگرانِ اعتیادِ او نیستی؛ تو نگرانِ خودت هستی که در این خانه‌ی پر از آینه و سایه، چه کسی را زندگی کرده‌ای.</description>
                <category>ayda kazemi</category>
                <author>ayda kazemi</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 20:24:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان دوست داشتنی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81812298/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-hjrcmciitzxk</link>
                <description>تابستان آمده با دست‌های پر از رنگ،میوه‌های سرخ و زرد و سبز،😋😋هر قطره‌ی آبدارشان مثل خنده‌ی خورشید است.باغ‌ها آواز زندگی می‌خوانند،و هر رنگ، هر طعم، نوای شادی را در دل می‌کارد.تابستان، فصل قلب‌های روشن و دست‌های پر از میوه‌های رنگارنگ.تابستان؛ فصلِ رهایی و جشنی که برای منِ متولدِ خورشید برپا می‌شود!می گویند متولدین تابستان روحیه‌ای گرم و پرانرژی دارند. شاید برای همین است که من همیشه در روابطم سعی می‌کنم مثل خورشیدِ تابستان، گرمابخش باشم.😊خیلی‌ها می‌گویند زمستان یعنی آرامش، پاییز یعنی دلتنگی و بهار یعنی شکوفایی. اما اگر از من بپرسید، «تابستان» یعنی خودِ حقیقتِ زندگی. تابستان برای من یک فصلِ تقویمی نیست که با گذشت سه ماه تمام شود؛ تابستان یک حالتِ روحی است که انگار در ژن‌های من حک شده. شاید چون دقیقاً در همان روزهایی که خورشید در بالاترین نقطه‌ی آسمان ایستاده و زمین با تمام وجودش نور می‌بلعد، من هم به این دنیا پرتاب شدم.👶🏼🌞به نظر من، متولد شدن در تابستان یک ویژگیِ عجیب دارد؛ انگار تو را با آتشِ اشتیاق سرشته‌اند. ما متولدین تابستان، حاملانِ نوریم. ما همان آدم‌هایی هستیم که حتی در سردترین روزهای زندگی هم، تهِ دلمان یک خورشیدِ کوچکِ روشن داریم که نمی‌گذارد از پا بیفتیم.☺️🌬️یادتان هست روزهای کودکی را؟ همان تابستان‌هایی که انگار ساعت‌هایش کش می‌آمد؟ آن روزها که از مدرسه تعطیل می‌شدیم و انگار دنیا متعلق به ما بود. بویِ خاکِ داغِ حیاط، طعمِ میوه‌های آبدار که شیره‌شان روی دستمان می‌چکید، صدایِ جیرجیرک‌ها در عصر‌های طولانی که تا غروبِ سرخ ادامه داشت... این‌ها فقط خاطره نیستند؛ این‌ها بخش‌هایی از هویتِ من هستند. من با این گرما بزرگ شدم و با این نور شکل گرفتم.تابستان برای من فصلِ جسارت است. وقتی تابستان می‌شود، آدم دلش می‌خواهد رها باشد. نه نگرانِ سرمای هوا باشد، نه نگرانِ کوتاهیِ روز. در این فصل، همه چیز بیشتر است؛ رنگ‌ها زنده‌ترند، خنده‌ها بلندترند و حتی رویاها جسورانه‌تر. من فکر می‌کنم ما متولدینِ این فصل، در طولِ سال هم این انرژیِ تابستانی را با خودمان حمل می‌کنیم. ما بلدیم چطور در اوجِ رخوت و خستگی، دوباره بلند شویم و مثل خورشیدِ تابستان، پرقدرت بتابیم.بعضی‌ها از گرمای تابستان فراری‌اند؛ از شلوغیِ خیابان‌ها، از شدتِ آفتاب. اما من؟ من عاشقِ این شدت هستم. من عاشقِ این هستم که دنیا مجبور است به بهترین و پرنورترین حالتش باشد. تولدِ من در دلِ این فصل، برایم یک یادآوریِ همیشگی است: «که تو برایِ درخشیدن به دنیا آمدی، نه برایِ پنهان شدن در سایه‌ها.»هر سال که شمع‌های کیکِ تولدم را فوت می‌کنم، انگار دارم با خورشید عهد می‌بندم که تا تابستانِ بعدی، گرم‌تر و روشن‌تر از قبل باشم.حالا نوبتِ شماست که چشم‌هایتان را ببندید و بگویید... وقتی اسمِ فصلِ تولدتان می‌آید، اولین چیزی که در ذهن‌تان جرقه می‌زند چیست؟ آیا شما هم حس می‌کنید که ویژگی‌های رفتاری‌تان به فصلی که در آن متولد شدید گره خورده؟ یا شاید هم یک فصلِ دیگر هست که قلباً حس می‌کنید متعلق به آن‌جا هستید؟من عاشقِ شنیدنِ قصه‌ی آدم‌هایی هستم که هر کدام‌شان، بخشی از فصل‌های این سالِ بزرگ هستند.</description>
                <category>ayda kazemi</category>
                <author>ayda kazemi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 21:30:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنکای دلچسب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81812298/%D8%AE%D9%86%DA%A9%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DA%86%D8%B3%D8%A8-i5vhnucearni</link>
                <description>هوا گرم که میشه، آدم فقط دنبال یه چیزیه که هم خنکش کنه هم حال‌وهواش رو عوض کنه.🥵توی این گرما چی میچسبه؟🤔 راهنمای نجات از عطش!سلام رفقا! حال‌تون چطوره؟رسیدیم به اونجای سال که خورشید خانم تصمیم گرفته با تمام قوا بتابه و ما رو به بخار تبدیل کنه! 🌞☀️وقتی از بیرون میای توی خونه و احساس می‌کنی لوله‌های بدنت داره سوت می‌کشه🥵، نوشیدن یه لیوان آب خالی (هرچقدر هم که لازمه) شاید اون چیزی نباشه که روحت رو تازه می‌کنه.🧋امروز می‌خوام چند تا نوشیدنی خفن رو بهتون معرفی کنم که هم درست کردن‌شون راحته، هم وقتی می‌خوری‌شون، انگار یه کولر گازی مستقیم توی مغزت روشن کردی!۱. شربتِ همیشه‌قهرمان: خاکشیر و تخم‌شربتی💪این ترکیبِ سنتی رو دست‌کم نگیرید. خاکشیر و تخم‌شربتی دقیقاً مثل «باکسِ کمک‌های اولیه» برای بدن‌تون عمل می‌کنن. یه کم گلاب، یه ذره زعفران و البته آبلیمو. این ترکیب نه تنها عطش رو می‌کُشه، بلکه دمای بدن‌تون رو هم میاره پایین. پیشنهاد من؟ کمی بیشتر از حد معمول یخ بریزید و با نیِ بلند بزنید تو رگ!۲. لیمونادِ نعنایی (بمبِ تازگی!)وقتی لیمو و نعنا با هم دست می‌دن، نتیجه‌اش یه نوشیدنیه که انگار داری توی ارتفاعات خنک تنفس می‌کنی. چند تا ورق لیمو، برگ‌های تازه نعنا که یه کم توی دست لهشون کردید تا عطرشون آزاد بشه، یه مقدار شکر (یا عسل) و آب گازدار یا معمولی. این نوشیدنی از اون‌هایی هست که وقتی یک قلوپ ازش می‌خوری، صدای «آخیش» خودت رو بلند می‌شنوی!۳. چای سرد (آیس‌تی) خونگیکی گفته چای فقط مال زمستونه؟ چای سیاه رو دم کنید، غلیظ نباشه بهتره. بذارید خنک بشه و بعد بهش هل، دارچین یا حتی تکه‌های هلو یا توت‌فرنگی اضافه کنید. با یخِ فراوان سروش کنید. این نوشیدنی شیک‌ترین گزینه برای پذیرایی از مهمون‌های گرمازده‌تون هم هست.۴.دالگونا با شیر :یک نوشیدنی خیلی شیک وباکلاس جلو اون دسته از مهمونا که میخوای یکم …بیای😅نسکافه رو میزی داخل مخلوط کن باکمی آب داغ بازش میکنی بعد قالب های یخ رو میریزی داخلش انقدر میزاری هم بخوره تا کامل مخلوط شه ویک حالت سفت به خودش بگیره،دور لیوان سس شکلات میریزی وتا نصفه لیوان شیر،بقیه لیوان رو از مواد پر میکنی ،اگه بخوای میتونی روی اون دوباره سس شکلات بریزی ،،،وااااای این نوشیدنی باروح وروانت بازی میکنه😋یه نکته طلایی برای حرفه‌ای‌ها:🤌دوستان، لطفاً توی گرما سراغ نوشیدنی‌های خیلی شیرین و گازدارِ صنعتی نرید. شاید اولش حال‌تون رو جا بیاره، ولی ۱۰ دقیقه بعد دوباره تشنه‌تر از قبل می‌شید! سعی کنید قندِ نوشیدنی‌تون رو از میوه‌های تازه یا عسل بگیرید.🍯🍎🍋‍🟩🍉🍊🍑🍓شما بگید:توی این گرما نوشیدنیِ محبوب شما چیه؟🤷‍♀️ اهل ریسک هستید و ترکیب‌های عجیب امتحان می‌کنید یا روی همون شربت‌خاکشیر خودمون تعصب دارید؟ برام توی کامنت‌ها بنویسید که دلم آب شد!</description>
                <category>ayda kazemi</category>
                <author>ayda kazemi</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 21:30:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ربات ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81812298/%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7-ezva770us4xs</link>
                <description>چطور با وسایل ساده، اولین ربات خانگی خودمان را بسازیم؟ 🤖✨تا به حال به این فکر کرده‌اید که برای داشتن یک ربات کوچک و بامزه در خانه، نیازی نیست حتماً یک مهندس با تجربه باشید یا بودجه‌ی زیادی خرج کنید؟ 🤔دنیای رباتیک پر از شگفتی است و بهترین راه برای کشف آن، «شروع کردن» با وسایل ساده‌ای است که همین حالا در گوشه و کنار خانه دارید.ساخت ربات، یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهایی است که می‌توانید در اوقات فراغتتان انجام دهید. فرقی نمی‌کند چند سال دارید؛ این کار شما را با دنیای مدارها، موتورها و خلاقیت‌های مکانیکی آشنا می‌کند.پروژه‌ی آخر هفته: یک ربات کوچک و پرتحرک بسازیدبرای اینکه طعم شیرین ربات‌سازی را بچشید، بیایید یک ربات کوچک بسازیم که با لرزش‌هایش حرکت می‌کند.وسایل مورد نیاز:* یک مسواک* یک موتور ویبراتور کوچک (می‌توانید آن را از گوشی‌های موبایل قدیمی یا اسباب‌بازی‌های خراب در بیاورید)* یک جا‌باتری کوچک* تفنگ چسب حرارتی* یک تکه سنبادهمراحل ساخت:1. پایه‌گذاری:تفنگ چسب حرارتی را به برق بزنید. کمی چسب به ته جا‌باتری بزنید و دو سر مسواک را به آن بچسبانید تا پایه ربات شما آماده شود.2. نصب موتور: با استفاده از سنباده، سطح موتور را کمی ناهموار کنید؛ این کار باعث می‌شود چسب بهتر به آن بچسبد. حالا موتور را پشت مسواک‌ها و در پایین جا‌باتری محکم کنید.3. شخصیت‌بخشی: وقت آن است که به ربات‌تان روح بدهید! آن را برگردانید و با چند مهره‌ی کوچک، برایش بال بسازید. در نهایت، با چسباندن چشم‌ها (و حتی یک مهره به عنوان بینی)، ظاهرش را بامزه کنید.نکته: تا زمانی که چسب کاملاً خنک و سفت نشده، قطعات را با دست نگه دارید تا جابه‌جا نشوند.چرا باید ربات‌سازی را تجربه کنید؟وقتی شروع به سر هم کردن قطعات می‌کنید، در واقع در حال یادگیری مفاهیم اصلی دنیای مهندسی هستید. شما یاد می‌گیرید که:مدارهای الکترونیکی چطور کار می‌کنند.چگونه از ابزارهای مختلف برای مونتاژ قطعات استفاده کنید.و مهم‌تر از همه، قدرت حل مسئله را در خودتان تقویت می‌کنید.در این مسیر، ربات‌هایی را خواهید ساخت که حرکت می‌کنند، نقاشی می‌کشند و یا حتی با الهام از ماشین‌های بزرگ‌تر، به شما کمک می‌کنند تا کارهای ساده‌ی خانه را با نگاهی نو ببینید.قدم بعدی چیست؟وقتی اولین ربات‌تان حرکت کرد و لبخند را روی لبان شما آورد، احتمالاً دیگر نمی‌توانید متوقف شوید. ربات‌سازی مسیری است که هرچه بیشتر در آن پیش بروید، هیجان‌انگیزتر می‌شود. شاید روزی همین سرگرمی ساده، شما را به یک مهندس رباتیک حرفه‌ای تبدیل کند که ربات‌های هوشمند و پیچیده طراحی می‌کند.آیا آماده‌اید اولین ربات خودتان را بسازید؟ابزارهایتان را جمع کنید، یک گوشه از میز کارتان را خالی کنید و همین امروز دست‌به‌کار شوید. یادتان باشد، هر ربات بزرگی، از همین قطعات ساده شروع شده است.</description>
                <category>ayda kazemi</category>
                <author>ayda kazemi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 22:45:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه به قم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81812298/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DA%86%DA%AF%DB%8C-xzsce9y4rq61</link>
                <description>سفرنامه‌ای به قم؛ با قطار، خانواده، و خاطره‌ای که هنوز بوی کودکی می‌دهد.سلام به همه ی دوستان عزیزم ،این بار قراره سفرنامه بنویسم،سفرنامه که چه عرض کنم بیشتر یک خاطره کودکی 👼،هر آدمی امکان داره خیلی سفر بره ولی یکی از اونا هیچ وقت از ذهن پاک نمیشه دوست داری همیشه مرور خاطرات کنی…🥰آن سفر، از آن سفرهایی بود که از همان لحظه‌ی آماده کردن چمدان‌ها، بوی خاطره می‌داد. هنوز ما بچه بودیم؛ من و دو خواهرم مجرد بودیم و هر کدام با شور و شوقی کودکانه به مادرم کمک می‌کردیم تا وسایل سفر را جمع کند. دوخواهردیگرم هم بچه‌های خودشان را داشتند و همین باعث شده بود که آن سفر، بیشتر شبیه یک کوچ خانوادگی باشد تا یک سفر معمولی. 😅در میان همه‌ی ما، مادرم ستون آرامش بود؛ همان‌طور که پدرم با آن جدیت همیشگی‌اش، نظم سفر را به‌دست گرفته بود.قرار بود با قطار برویم قم. 🚞همین خودش برای ما هیجان بزرگی بود. سفر با قطار در آن سال‌ها فقط جابه‌جایی نبود؛ یک دنیا تجربه بود. از همان راه رفتن در سکوی ایستگاه، صدای سوت قطار، بوی آهن و دود، تا پیدا کردن کوپه و نشستن کنار هم، همه‌چیز رنگ دیگری داشت.😍پدرم بلیط‌ها را با دقت نگاه می‌کرد و ما یکی‌یکی وارد واگن می‌شدیم. اما همان‌جا بود که فهمیدیم یک بلیط کمتر گرفته‌ایم😂🤦‍♀️. برای یک لحظه همه‌چیز به هم ریخت؛ چون تعداد ما بیشتر از جاهای رزرو شده بود. پدرم اخم کرده بود، نه از عصبانیتِ واقعی، بیشتر از همان ناراحتیِ همیشگیِ او که دوست داشت همه‌چیز دقیق و مرتب باشد. آخر سر، به زحمت توانستیم جایی برای همه پیدا کنیم، اما از همان اول معلوم شد این سفر قرار نیست بی‌دردسر باشد.😁سختی مسیر در قطارقطار برای ما، مخصوصاً با وجود چند بچه‌ی کوچک، آسان نبود.راهروها شلوغ بود، بچه‌ها مدام از روی پاهای ما رد می‌شدند، یکی آب می‌خواست، یکی خوراکی، یکی خوابش نمی‌برد، و یکی هم حوصله‌اش سر رفته بود. 💆‍♀️مادرم مدام مواظب بود کسی گم نشود یا چیزی جا نماند. خواهرهایم هم هر کدام یک بچه بغل یا دنبال خودشان داشتند و من هم بین همه‌شان در رفت‌وآمد بودم.آن شب، در قطار، خوابیدن هم راحت نبود. صداهای قطار، تکان‌های واگن، رفت‌وآمد مسافرها و نگرانی از اینکه آیا همه در جای درست جا گرفته‌ایم یا نه، باعث می‌شد هیچ‌کس خواب آرام نداشته باشد. با این حال، برای ما همان سختی‌ها هم بخشی از شیرینی سفر بود.خواهرم و جای چمدان‌ها🧰اما یکی از بامزه‌ترین و فراموش‌نشدنی‌ترین بخش‌های آن سفر، مربوط به خواهرم بود.چون یک بلیط کمتر گرفته بودیم، جا واقعاً کم بود. خواهرم که خسته شده بود و جایی برای دراز کشیدن نداشت، رفت بالا؛ همان قسمتی که چمدان‌ها را می‌گذاشتند. آنجا خودش را جمع کرد و خوابید!😴😅ما اول از دیدن این صحنه خندمان گرفت، بعد نگران شدیم که نکند بیفتد، ولی او آن‌قدر خسته بود که انگار همان بالا بهترین جای دنیا را پیدا کرده بود. هر بار که یادش می‌افتیم، هنوز لبخند روی صورتمان می‌نشیند. آن خواب کوتاه روی جای چمدان‌ها، برای ما تبدیل شد به یکی از بامزه‌ترین خاطرات سفر.رسیدن به قم و هوای سردوقتی به قم رسیدیم، هوا سرد بود. از همان اول سوزی که به صورتمان می‌خورد، می‌فهمیدیم که با شهری متفاوت روبه‌رو هستیم؛ شهری که هم حال‌وهوای زیارتی داشت، هم زمستانش گزنده و جدی بود.🥶ما با همان لباس‌های گرم و شال و کلاه، از ایستگاه بیرون آمدیم و سوار وسیله‌ای شدیم که ما را به محل اقامت یا زیارت می‌رساند. خستگی راه روی تن همه نشسته بود، اما شورِ بودنِ کنار هم، خستگی را کمتر می‌کرد.غذا و خوراکی‌هاغذاهای آن سفر هم بخشی از خاطره‌اند🥪🥔🥚🥒.در قطار، از آن خوراکی‌های خانگی که مادرم از خانه آورده بود می‌خوردیم: نان، پنیر، خیار، تخم‌مرغ، و گاهی هم خوراکی‌های ساده‌ای که برای بچه‌ها گذاشته بود. در طول مسیر، هر چیزی که بود، طعمش با خستگی و هیجان سفر مخلوط می‌شد و خوشمزه‌تر به نظر می‌رسید.در قم هم غذاهای ساده و گرم خوردیم؛ چیزی که در هوای سردِ آنجا بیشتر می‌چسبید.🍜🍝 چای داغ، آش یا غذای خانگیِ ساده، برای ما مثل یک پناهگاه بود.🫖اما شیرین‌ترین بخش غذا خوردنِ آن سفر، همان بستنی بود.🍦بستنی در هوای سرد؛ شیطنتی که از پدر پنهان می‌کردیم😅باورکردنی نیست، اما در آن هوای سرد قم، ما بستنی خوردیم!شاید اگر کسی از بیرون می‌دید، تعجب می‌کرد که چرا در آن سوز و سرما، بچه‌ها بستنی به دست دارند. اما برای ما، همان بستنی یک لذت پنهانی بود؛ یک شیطنت خانوادگی.مشکل این بود که پدرم با بستنی خوردن در هوای سرد مخالف بود. از سر دلسوزی، البته، اما آن زمان برای ما این فقط یک قانون سخت‌گیرانه به نظر می‌رسید. برای همین، هر بار که بستنی می‌خریدیم، باید آن را از چشم پدر پنهان می‌کردیم.بچه‌ها هم که از این بازی خوششان آمده بود، با چشم‌های شیطانشان مدام دنبال پنهان‌کاری بودند. یکی از خواهرها بستنی را پشت کیف می‌گرفت، یکی دیگر می‌گفت: «نه بابا، ما چیزی نخریدیم!» و من هم با خنده سعی می‌کردم نگاه پدر را از خودمان دور کنم.آن لحظه‌ها، هم ترس داشت، هم خنده، هم لذت.وقتی پدر نزدیک می‌شد، همه‌مان دستپاچه می‌شدیم. بعضی وقت‌ها بستنی‌ها را زودتر تمام می‌کردیم که ردّی نماند. بعضی وقت‌ها هم بچه‌ها با دهانِ کثیف و گونه‌های یخ‌زده لو می‌رفتند و ما مجبور می‌شدیم جواب پس بدهیم. اما راستش را بخواهید، همان ترسِ بامزه، خودش بخشی از لذت آن بستنی بود.☺️😅🕌تفریح و زیارتسفر ما فقط خوردن و خندیدن نبود. قم برای ما شهر زیارت و آرامش هم بود.رفتن به حرم، ایستادن در آن فضای معنوی، و دیدن جمعیت‌هایی که از شهرهای مختلف آمده بودند، حس خاصی داشت. آن زمان خیلی مفهوم زیارت را نمیفهمیدم، اما شلوغی، نورها، صداها و حال‌وهوای حرم برایم جذاب بود. وهمراه مادر به زیارت میرفتیم.بعد از زیارت، کمی هم در اطراف شهر گشتیم. بازارها، مغازه‌های کوچک، و فضای ساده‌ی قم برایمان جذاب بود. خریدهای ما زیاد نبود؛ بیشتر چیزهای کوچک و یادگاری. اما همان‌ها هم برای بچه‌ها هیجان داشت.هزینه‌های 💴💴سفرآن زمان هزینه‌ها مثل امروز نبود، اما باز هم برای یک خانواده‌ی پرجمعیت، سفر خرج خودش را داشت.- بلیط قطار: برای هر نفر جدا حساب می‌شد (نفری ۳۰۰۰تومان )و چون تعداد ما زیاد بود، همان یک بلیطِ کم، خودش دردسر و استرس درست کرده بود.- غذا: بخشی از غذاها را از خانه برده بودیم، برای همین هزینه‌ی غذا خیلی بالا نرفت. ولی همان چای، میان‌وعده، و چند وعده‌ی ساده در قم خرج خودش را داشت.- تفریح و خرید: هزینه‌ی زیادی نکردیم؛ بیشتر خرجمان به چیزهای کوچک مثل بستنی، خوراکی بچه‌ها و چند یادگاری ساده رفت.- رفت‌وآمد: از ایستگاه تا محل اقامت و بعد برای رفتن به حرم یا بازار، هزینه‌ی رفت‌وآمد هم بود، ولی در مجموع سفرمان اقتصادی و خانوادگی بود.نتیجه‌ی آن سفرحالا که سال‌ها از آن روز گذشته،وپدر عزیزمان بین ما نیست😔 آن سفر برایم فقط یک جابه‌جایی به قم نیست؛یک قاب از زندگی است.قابی که در آن، پدرم با همان اخم‌های مهربانش هست، مادرم با آرامش همیشگی‌اش، خواهرهایم با خنده‌های جوانی، بچه‌ها با شیطنت‌هایشان، و من با دلی که آن روزها هنوز از غم‌های امروز خبر نداشت.و از همه پررنگ‌تر، تصویر آن خواهرم که روی جای چمدان‌ها خوابیده بود، 🤣و بستنی‌هایی که در هوای سرد، یواشکی از چشم پدر پنهان می‌کردیم.😅😁آن سفر شاید سختی داشت، جا کم بود، خستگی بود، بی‌نظمی بود، اما از دل همان سختی‌ها، یکی از شیرین‌ترین خاطرات عمرم ساخته شد.🥰</description>
                <category>ayda kazemi</category>
                <author>ayda kazemi</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:52:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخورد دو تمدن درکهکشان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81812298/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vbnds3hfxhtk</link>
                <description>کمربندها رو ببندید که وارد منطقه ممنوعه طالع‌بینی شوخی شدید😉——تیرماهی در برابر فروردین ماهی…..اگر تا حالا فکر کردید که تفاوت این دو نفر فقط در «ماه تولد» است، سخت در اشتباهید. این تفاوت، تفاوتِ «لاک‌پشتِ فیلسوف» با «موشکِ زمین‌به‌هوا» است!--- بخش اول: دنده یک یا دنده پنج؟فروردین‌ماهی: این‌ها با «استارت» به دنیا میان. نوزاد فروردینی احتمالا در لحظه تولد به دکتر گفته: «خب دکتر، مرحله بعدی چیه؟ زودتر بریم سراغ عملیات!» فروردین‌ماهی‌ها فقط دو وضعیت دارند: «یا دارن دنیا رو فتح می‌کنن» یا «دارن به این فکر می‌کنن که چطوری دنیا رو فتح کنن». صبر کردن برای یک فروردین‌ماهی، یعنی شکنجه قرون وسطایی.😬تیرماهی: تیرماهی‌ها در «حالت استندبای» تکامل پیدا کردند. این‌ها وقتی به دنیا میان، اول یه نگاه به محیط میندازن، یه چای نبات می‌خورن، یه پتو می‌کشن رو سرشون و میگن: «فعلا زوده برای تغییر دنیا، بذارید ببینم دمای محیط چطوره؟» سرعت پردازش تیرماهی در حد سرعتِ ذوب شدنِ بستنی در ظهر تابستان است؛ آرام، لذت‌بخش و کاملاً غیرقابل‌مهار!😊 بخش دوم: سیستم دفاعی یا «چطوری دعوا کنیم؟» اگر به یک فروردین‌ماهی بگی «بالای چشمت ابرو»، درکمتر از ۳ میلی‌ثانیه چنان دفاعی از خودش انجام میده که انگار ارتش زرهی بهش حمله کرده! این‌ها دعوا رو مثل «مسابقه دوی سرعت» می‌بینن؛ باید سریع شروع شه، سریع اوج بگیره و سریع هم با یک «بزن بریم پیتزا بخوریم» تموم شه.😁 تیرماهی دعوا نمی‌کنه؛  «قهرِ استراتژیک» می‌کنه! قهرِ تیرماهی مثل سریال‌های ترکیه‌ای طولانی و پر از سکانس‌های احساسیه. تو ممکنه اصلا نفهمی چی شده، ولی تیرماهی سه روزه که به افق خیره شده و داره به جمله‌ای که تو سه سال پیش گفتی فکر می‌کنه. سلاحش هم چیه؟ «سکوتِ سنگینِ مرگ‌بار».😅💪--- بخش سوم: تصمیم‌گیری و «چطوری تصمیم بگیریم که نابود شیم؟»فروردین‌ماهی:«بریم قطب شمال؟» - «آره! بریم!» - «ولی پول نداریم!» - «مهم نیست، تو راه پول در میاریم!» (و اینگونه است که فروردین‌ماهی‌ها یا میلیاردر میشن یا وسط راه از گرسنگی غش می‌کنن). این‌ها با «دل» تصمیم می‌گیرن و بعدش با «عقل» سعی می‌کنن لاپوشونی کنن.تیرماهی: «بریم پارک؟» - «هوم... ولی شاید بارون بیاد.» - «نه هوا صافه.» - «آره ولی شاید زمین خیس باشه، پامون لیز بخوره، استخونمون بشکنه، بعد مجبور شیم بریم بیمارستان، اونجا هم که شلوغه... بی‌خیال، همون خونه بمونیم بهتره.» (نتیجه: تیرماهی در خانه می‌ماند و در افکارش به دور دنیا سفر می‌کند).😇--- بخش چهارم: مدیریت بحران (به روایت فاجعه!)اگر خونه آتیش بگیره:😮    فروردین‌ماهی: می‌پره تو آتیش، سعی می‌کنه با دست خالی آتیش رو خاموش کنه، احتمالاً پنجره رو هم می‌شکنه که راه خروج باشه (در حالی که در بازه!).    تیرماهی:میشینه، گریه می‌کنه، به عکس‌های قدیمی خونه نگاه می‌کنه و میگه: «یادش بخیر، اون گوشه دیوار چقدر خاطره داشتیم...» و احتمالاً در آخرین لحظه توسط آتش‌نشان‌ها به بیرون پرت میشه. ختم کلام: این دو تا چطور با هم کنار میان؟واقعیت اینه که این دو تا برای هم ساخته شدن!- فروردین‌ماهی نیاز داره کسی باشه که یادش بیاره گاهی باید نفس بکشه و نَدوئه.💆- تیرماهی نیاز داره کسی باشه که با لگد بزنه بهش و بگه: «پاشو ببین دنیا چه خبره!»🏃‍♀️خلاصه: اگه فروردین‌ماهی «آتشفشان» باشه، تیرماهی «اقیانوس» زیر پاشه. وقتی این دو تا باهم برخورد می‌کنن، یا دنیا رو به آتیش می‌کشن، یا یه سونامی احساسی راه میندازن که کل محله رو دربرمی‌گیره!🤗🥰🌊ولی تجربه بهم ثابت کرده به مرور جاها عوض میشه😂🤦‍♀️نوش جانِ هر کسی که یه تیرماهی یا فروردین‌ماهی تو زندگی‌اش داره؛ یا دیوانه میشه یا عاشق! 😉</description>
                <category>ayda kazemi</category>
                <author>ayda kazemi</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 13:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یا عادت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81812298/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-im52bnt3kpoj</link>
                <description>عشق یا عادت؟ نه... فقط علاقه به ازدواج! 💍😄این روزها همه دم از عشق واقعی می‌زنن؛عشقی که با یک نگاه شروع می‌شه، با یک لبخند ادامه پیدا می‌کنه، و با یه «برای همیشه» تموم می‌شه...ولی راستش؟ بعضیا عشق نمی‌خوان، مراسمش رو می‌خوان!یعنی چی؟داماد با کت‌وشلوار براق که انگار قرارِ بره روی استیج تلویزیون؛عروس با لباس اکلیل‌دار که نورش زیاد باشه، حداقل توی تاریکی کوچه هم ناپدید نشی؛🤵👰‍♀️و عکاس هم با اعتمادبه‌نفس کامل که می‌گه:&gt; «لبخند مصنوعی‌تر! طبیعی نزن، چون تو فیلم باید حرفه‌ای دیده بشین!» 📸بعد بعضیا هم می‌گن ما ازدواج می‌خوایم چون عاشق زندگیِ بعدشه:صبح‌ها بیدار می‌شیم با چای داغ، بربری داغ، نون تازه، عسل و آرامش!آره خب… تا قبل از این‌که بفهمن نوبت ظرفشویی هم وارد فاز عشق می‌شه 🍽️😅ازدواج شبیه خرید گوشی جدیدِ؛اولش ذوق می‌کنی، صفحه‌ش رو می‌بینی، به همه می‌گی: «وای ببین!»بعد کم‌کم می‌فهمی:- باتریش زود تموم می‌شه- اینترنتش بعضی وقتا هنگ می‌کنه- حافظه‌ش پر می‌شه- و تازه می‌بینی هزینه‌ش هر ماه میاد شارژ… نه شارژِ گوشی، شارژِ زندگی😂ولی بازم آدم می‌ره سمت مدل جدید!چون ته دلش می‌گه شاید این بار…این بار یکی باشه که وقتی می‌گی «حوصلم سر رفته»، واقعاً بگه:«باشه، با هم بریم بیرون… نه اینکه فقط شیرین‌کاری کنی و خودش بشه شارژر عاطفی!» 😄حالا اینجاشه که بعضیا اصلاً دنبال عشق نیستن، دنبال اعتراف عمومی هستن!دنبال اون روزی‌ان که همه فامیل بگن:«وای بالاخره! خوش به حالتون!»😍و تو بایدلبخند بزنی که یعنی: «آره… بالاخره…»در حالی که تو ذهنت فقط یه چیز می‌چرخه:نذاره کسی بپرسه: “خب حالا خونه‌تون کجاست؟ قسطش چقدره؟ برنامه‌تون چیه؟” 😅پس اگر یه روز حس کردی «دلم ازدواج می‌خواد»، شاید دلیلش اینا باشه:- دلت مراسم قشنگ می‌خواد 🎉- دلت کارت عروسی با فونت نستعلیق می‌خواد ✨- دلت یه جوری دیده شدن می‌خواد که آدم فکر کنه نقش اصلیه- دلت می‌خواد یه نفر کنارته که وقتی می‌گی «گرمه» بگه: «باشه… یه پنکه بگیر!»نه اینکه بگه: «تو همیشه اینجوری‌ای!» 😄در نهایت، ازدواج برای بعضیا قصه‌ی عاشقانه‌ست؛ 👩‍❤️‍👨برای بعضیا قراردادِ بزرگِ زندگی؛برای بعضیا هم… یه پروژه‌ی پر از عکس، خنده، کیک خوشگل، شام خوشمزه، و کلی آدم که مدام می‌پرسن:&gt; «خب… نوبت شما کیه؟!» 😂💍</description>
                <category>ayda kazemi</category>
                <author>ayda kazemi</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 17:32:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسی که بیشتر ازخودترس می ترساند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81812298/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF-zzhkor6ite3m</link>
                <description>تا حالا شده از چیزی بترسی که دیگران راحت با آن کنار می‌آیند؟ مثلا آسانسور، بلندی، عنکبوت یا حتی حرف زدن جلوی جمع؟ اگر بله، شاید پای یک فوبیا درمیان باشد.فوبیا یعنی ترسی شدید، غیرمنطقی و گاهی فلج‌کننده. ترسی که ذهن نمی‌تواند خاموشش کند، هرچند می‌دانیم «قرار نیست اتفاق بدی بیفتد».مثلاً کسی که از ارتفاع می‌ترسد، حتی در طبقه دوم ساختمان قلبش تندتر می‌زند و کف دستش عرق می‌کند.یا کسی که از تنه درخت می‌ترسد (بله، این فوبیا واقعاً وجود دارد!) با دیدن جنگل حس می‌کند در فیلم ترسناک گیر افتاده است.جالب اینجاست که فوبیاها برخلاف تصور، فقط نشانه‌ی ضعف نیستند؛ گاهی بازتابی از تجربه‌های قبلی، یا تلاش ناخودآگاه مغز برای محافظت ازماهستند. مغز می‌خواهد بگوید «من تو را ایمن نگه می‌دارم»، اما گاهی بیش از اندازه جدی می‌گیرد.خوشبختانه، بیشتر فوبیاها با درمان قابل کنترل‌اند — از روان‌درمانی گرفته تا مواجهه‌ی تدریجی یا تمرین ذهن‌آگاهی.نکته‌ی مهم این است که بدانیم داشتن فوبیا به معنی «غیرعادی» بودن نیست. بلکه بخشی از همان پیچیده بودن انسان است؛ موجودی که می‌ترسد، اما هر بار می‌تواند با خودش روبه‌رو شود و ترس را کوچک‌تر کند.گاهی همین ترس‌های کوچک یادمان می‌اندازند چقدر شجاع‌تر از چیزی هستیم که فکر می‌کنیم</description>
                <category>ayda kazemi</category>
                <author>ayda kazemi</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 13:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه،استرس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81812298/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-hgvns6s8cv7f-hgvns6s8cv7f</link>
                <description>از ماشین پیاده شدم ودرب حیاط با دست باز کردم آخه برقا قطع شده بود،هادی ماشینو آورد داخل حیاط پارک کرد و دست عرفان گرفت از ماشین پیاده شد ،راه پله ها خیلی تاریک بود که چراغ گوشیمو روشن کردم وراه افتادیم بریم طبقه چهارم همینطور که پله هارو بالا میرفتیم هی برمیگشتم وبه هادی میگفتم دست بچه رو بگیر ،کلی استرس ودلشوره داشتم ،طبقه سوم که رسیدیم یهو نور گوشی رو گرفتم پشت سرم که بگم دست بچه بگیر دیدم هادی پشت سر منه وعرفان عقب تر داره از سمت خارجی نرده ها میاد بالا !!!مثلا پله ها نرده کشی شده بود که خطری نداشته باشه،حالا بچه ی من داره از این طرف میاد بالا..تو تاریکی…طبقه ی سومیااااااا ابلفضل بچه رو بگیر!!!!!یهو زیر پاش خالی شد میخواست بیفته پایین که دستشو از نرده گرفت وخودشو کنترل کرد ،قلبم درد گرفت ،خداروشکر بخیر گذشت ..همین که رسید به پاگرد آخری خواست بیاد بالا ،اشتباهی پاشو گذاشت وسط نرده ها قسمتی که خالی بود و از همون بالا افتاد پایین.من………..هادی………عرفان که همینطوری به سمت پایین میرفت ،دیگه انگار برقی قطع نبود قشنگ میدیدیمش که چجوری به نرده ها وپله ها برخورد میکنه وبه سمت پایین میره ،دو سه ثانیه قفل شده بودیم وفقط نگاه میکردیم .یهو به خودم اومدم وشروع کردم به دوییدن پله هارو دوتا سه تایی پایین میرفتم ،فقط جیغ میکشیدم وتو سرم میزدم ویک جمله وهی تکرار میکردم .گفتم دست بچه رو بگیر😭با صدای جیغ وداد من انگاری به هادی شک وارد شد وبه خودش اومد ،اونم پشت سرم شروع کرد به دوییدن انقدر تند پله هارو پایین رفت که از من زودتر رسید روی سر بچه .عرفان روی زمین افتاده بود ،چشماش باز فقط به مانگاه میکرد ،هیچی نمیگفت نه تکونی نه حرفی ،فقط گریه میکردم.هادی گفت پاشوپاشو هیچکار نشدی…عرفان فقط سرشو تکون داد وبا چشمام به باباش فهموند که نمیتونم تکون بخورم ..چشمامو بستم ،برگشتم به سمت هادی که داد بزنم وبگم مگه نمیبینی بچه رو چه حالی داره تو انقدر ریلکسی ،،،،،یهو چشمامو بازکردم دیدم عرفان کنارم خوابیده😰😭اگه پنج ثانیه دیرتراز خواب بیدار میشدم سکته کرده بودمدوباره شروع کردم به گریه کردن ،خدایا شکرت اینا همش خواب بود،اینم از خصوصیات بد منه که همیشه استرس دارم ویه لحظه آروم نیستم که حداقل خواب راحتی داشته باشم ،دوستان عزیزم اگه بهتون استرس وارد شد من ازتون عذرخواهی میکنم اینهایی که تعریف کردم عین واقعیت از جلو چشمام رد میشدن ،</description>
                <category>ayda kazemi</category>
                <author>ayda kazemi</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 01:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>