<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نویسنده دوزاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_81875720</link>
        <description>صبا گر چاره داری، چاره کن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3096439/avatar/fyqqfC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نویسنده دوزاری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_81875720</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرگ بی وقت من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81875720/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%85%D9%86-rx5ronqbdflo</link>
                <description>به نام تونه خدا و نه پیامبرانشاین روز ها حوصله‌ ام اندک شده و خواب های بی وقتم تبدیل به یک کابوس ممتد شده.تو رفتی دیروز و هزار روز است که منتظر فردا هستم، فردایی بدون خیال تو و شاید بدون بازگشت تو. من از ترس دیدن دوباره تو شب ها دیگر با ماه سخن نمی گویم. تو را با ماه تنها می گذارم. آمدنم چه فایده دارد زمانی که تو دیگر مرا مهمان ناخوانده آن مهمانی و ضیافت شبانه ببینی!میخواهم به آرامی و بدون درد مثل یک مرگ بی وقت از تو و خیالت راحت شوم، تو سخت جان میستانی از من ولی در آخر باید تسلیم شوی و همان گونه که رهایت کردم، در آخر دستانم را رها کنی.تو به اشتباه انتخاب من بودی ولی حال درست ترین تصمیم رفتن است.هر چند سخت اما چشمانت را که ببندی شاید دیگر مرا نبینی...خدانگهدار</description>
                <category>نویسنده دوزاری</category>
                <author>نویسنده دوزاری</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 12:31:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا باران بند بیاید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81875720/%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-truae1muk75l</link>
                <description>خانه ام ویران است. سوت و کور نشسته ام تا باران بند بیاید و بروم پارک محله. اینجا هوایش خفه است، حتی با وجود باران! میخواهم نباشد این باران این خاطره این صبر این درد این بوی نم تنهایی.دلم چتر میخواهد از همان هایی که دیگری برایت نگه می‌دارد و تو خودت را جمع میکنی در آغوش دیگری.مشکل منو چرا کسی نمی‌فهمه! منم دارم عذاب میکشم از نبودنت ولی خب مگر انتخاب تو رفتن نبود. حالا باید کی به امید دیگری تکیه کنه؟باران بند آمد. برای این پُست بس است.زیاد نوشتن بلای جان من است.</description>
                <category>نویسنده دوزاری</category>
                <author>نویسنده دوزاری</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 21:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو مرا باز خواندی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81875720/%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C-n6czcnah2jie</link>
                <description>دیگر چه فرق میکند.من اینجا فرسنگ ها دور تر از توو تو اینجا در خانه امن من به انتظار آمدن منی هستی که دیگر ما نخواهد شد.بازی کردن و سرگرم شدن را دوست دارم. گول خوردن و دست به سر شدن را نیز.حقیقتا هر چه که با تو باشد را دوست دارم.توان گفتن من نمیتوانم بدون تو این روز ها را سر کنم را هم ندارم.تو چگونه میخواهی برگردی؟ هیچ گاه نمی‌توانی.تنها بلوف میزنی...هر چقدر هم بنویسی، از عشق، از من و هر آن چه بین ما بوده، باز برنخواهی گشت.تو زیر تمام خاطرات مان دفن شده ای و تنها گناه من دلتنگی ست.به اینجا که میرسد سخن گفتن سخت میشود، میخواهم نوشتن را ترک کنم.اینجا جای من نیست و من برای نوشتن از تو بهترین نیستم و خوانندگان آنان که میخواهم نیستند.از تو نوشتن هنر میخواهد و آن هنر اگر در ابتدا در من بود حال دیگر نیست.رهایم کن و برو و بگذار این رنج تسکین یابد.آن طور هم که فکر میکنی بی تو سر کردن سخت نیست، بود ولی، دیگر نیست.آن طور هم که فکر میکنی بی تو سر کردن سخت نیست، بود ولی، دیگر نیست. </description>
                <category>نویسنده دوزاری</category>
                <author>نویسنده دوزاری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 09:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بازگشت تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81875720/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%88-lp5mrzu9srjo</link>
                <description>دلم گرفته است.او دیگر مرا نمی‌شناسد...میخواهم پرده‌ ها را کنار بزنم و فریاد بزنم.به من قول بسیار داده است.حتی هنگام رفتنش به من گفت افسوس مرا خواهی خورد. راست می‌گفت...او نمی‌داند ولی من ۲۳ سالگی ام را بدون او نمیتوانم جشن بگیرم...ای کاش بیاید.نمیدانم چطور؟مگر همه چیز باید با برنامه ریزی باشد؟! میخواهم ببینمش و خوشحالش کنم، بدون برنامه ریزی، بدون فکر، بدون لحظه ای درنگ.من اینجا بر روی تخت با ماه به درد دل میشینم.تا تو برگردی‌...فردا را درنگ مکن...شاید کسی سال ها برای یک روز انتظار بازگشت تو پیر شده باشد...دوسِت دارم❤️</description>
                <category>نویسنده دوزاری</category>
                <author>نویسنده دوزاری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 01:25:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان بسیار نزدیک است</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-opv1iortbukv</link>
                <description>یه جا خوندم که اگر به شواهد زندگی خیلی با وسواس نگاه نکنی، یه بازنده‌ی برنده هستی.چون نمی‌تونی با حقیقت کنار بیای و از طرفی تلخی کنار آمدن با حقیقت را نمیچشی.من اگر مینویسم روحم آرام میشود آن قدر آرام که دیگر حتی به خودم هم فکر نمیکنم.فقط میترسم روزی نوشته‌هایم بسیار خوانده شود و آن روز براستی مرگ نوشته‌هایم رقم خواهد خورد.با پایان همه چیز به آرامش می‌رسد. نه نمی‌خواهم از آن فرار کنم. پایان نزدیک است. نزدیک تر از مادر به من و دور از من بازگشت او به من.پایان بسیار نزدیک است.</description>
                <category>نویسنده دوزاری</category>
                <author>نویسنده دوزاری</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 11:52:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا کسی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81875720/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hh2m3nwmughp</link>
                <description>ترسیدمدل سرد میشوم و به اتاقم برمیگردم. پناه آوردن به کافه بس است. میخواهم همین جا در اتاقم تنها باشم. این ۲۳ سالگی عجیب منو میترسونه.کسی هست؟ صدامو میشنوی؟هیچکسی نیست...خودمو پس به کی سپردم؟!چرا کسی از درونم جواب نمیده؟! چرا کسی نمیاد بگه باید الان چیکار کنی؟ راه درست چیه؟ گیج شدم...نمی‌خواهم بروم کافه... باید در خانه و در اتاق دو نفره‌ام این مشکل را حل کنم.همین جا و همین حالا.از یک شروع میکنم و دو میرسم... اعداد همیشه معجزه می‌کنند.ادامه میدهم سیزده، چهارده، پونزده و خوابِ خوابِ خواب...پایان</description>
                <category>نویسنده دوزاری</category>
                <author>نویسنده دوزاری</author>
                <pubDate>Thu, 08 Feb 2024 19:48:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبا چاره کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81875720/%D8%B5%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%86-fmfpxg8k5wak</link>
                <description>با من دیگر سخن مگو.من پر شده ام از حرف، اندکی مرا تماشا کن، ساعت‌ها یا شاید سال‌ها، حتی ممکن است تا آخر داستان اینگونه پیش برود.تو اصرار بر این من خسته جان مکن که هیچ میلی به ماندن ندارد. به قلبت بگو با این افکار دوباره بد عادت می‌شود، به قلبت بگو صلاح سِر درونت را خسروان دانند، به قلبت همین ها را بگو، جواب می‌دهد؛ همانگونه که من جواب گرفتم.نمی‌بینی مگر؟! هیچ غم ندارم، به چیزی آویزان نیستم، در نظرم تعلقاتم دارد کم و کمتر می‌شود. دل بریدن از آنچه بودم سخت و عذاب آور است. هر چه دیگران به من می‌گویند سخت به جان می‌شیند.حوصله که هیچ، حتی بیزار می‌شوم از شنیدن. می‌خوام با خدایم تنهایم بگذارند. هر چه بد رفتم خود حَد را اجرا کند و هر چه به نیک رفتم اَجر دهد. من حوصله آخرت را ندارم. همین جا نقطه‌ای برای پایان داستانم بگذارد و مرا به پای دادگاه بکشد. چه می‌شود؟ نهایتش بروم و بگویند مجرم محکوم به سوختن در آتش است تا ابد و این می‌شود همان رهایی که انتظارش را می‌کشیدم.تمام شود این بازی بدون نتیجه.هم ما راحت می‌شویم هم خدا برای سرگرمی جدیدش بهانه پیدا می‌کند.خدایا شکرتدندان بر جگر بگذار او می‌آید...</description>
                <category>نویسنده دوزاری</category>
                <author>نویسنده دوزاری</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 12:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>