<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سونامی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_81966677</link>
        <description>گم‌شده‌دردنیای‌واقعی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:14:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4857934/avatar/1lrqlG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سونامی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_81966677</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عاشق شدن من / شعری دلی از عشق زمینی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81966677/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-jphzaojboqs9</link>
                <description>امروز داشتم بین نوشته هایم پرسه می‌زدم که به نوشته ای برخوردم. نوشته ای از عشق!من و عشق!باز کردم و از اول تا آخرش را خواندم ، چیزی در من دوباره زنده شد. یک لحظه دلم هوای همان یک هفته ای را کرد که آن حس و حال را داشتم و آن نوشته را نوشتم!اسم آن حس و حال را دوست دارم عشق بگذارم! برای یک دیدار کوچکِ نصفه و نیمه آن هم برای شارژ کردن موبایل ، خیلی اسم گنده ای است.نوشته را برایتان می‌گذارم.دوست داشتم به او لبخند بزنم، می‌خواستم دقیق به چشم هایش نگاه کنم و لبخند بزنم اما، اما نتوانستم، اصلا صدای ذهنم زورش به یک چیزی نمی‌رسید ، نمی‌دانم چه، اما زورش نمی‌رسید که بخندد. نمی دانم. به راستی عشق برای شجاعان است و عاشقان واقعی از شجاعان تاریخند.عشق، عشق ...اصلا عشق آمده که به چه برسد، نمی دانم اما حس خوبی دارد. حس خوبی دارد فکر به .. اوعاشق در نتیجه چه می خواهد، معشوق را؟ نقطه رسیدن کجاست؟ نقطه ی رسیدن عاشق به معشوق، کجاست؟فکر کردن به لحظه لحظه اش دنیا را برایم در یک نقطه متمرکز میکند، و فقط یک حس در من روشن می‌شود، حسی که اولا فقط در دل خودم است و دوما کم پیش می آید سراغ آدم بیاید.حسی که همه عالم و آدم را به هم بریزی که فقط لحظه ای به آن فکر کنی. فقط فکر. فکری که هم پریشانت می‌کند و هم، هم عاشق ترت.عشق من کیست؟اگر این حسی که الان دارم را به خدا داشتم، چه می‌شد،چگونه بود،من یک نقطه به فهمیدن شعر های عاشقانه برای خدا نزدیک شدم، فعلا فقط می دانم عشق چگونه است ، همین. خدایی اش فکر می‌کنم، عجیب ترین چیز دنیاست.خدا شاهد است همه اش پریشانم، نمی دانم چرا دلم می خواهد بروم آنجا قهوه بخورم. نمی دانم قهوه خوردن در آن مکان چقدر خوب خواهد بود. نمی خواهم مرا بشناسد میخواهم غریب بروم و فقط خودم بدانم موضوع چیست.فکر می‌کنم این اولین بار در زندگی من بود که احساس کردم آدمی به دل من می‌نشیند. هنوز که هنوز است آنجا قهوه نخورده ام . هنوز هم آن آدم برای من محترم است ، اصلا نه صدای آن شخص را به یاد می‌آورم نه چهره اش را ، اما کار خوبی که در حقم کرد را خوب به یاد دارم.به یک آن احساس کردم نوشته‌ ام بدون شعر آن طور که می‌خواهم نیست ، پس کاملا دلی و قلبی شعری نوشتم نزدیک به تجربه ی‌ خودم از عشق زمینی! (بماند پر از اقرار و لنگ و لعابه)در سکوت کوچه ی عشق ، قدم ها می‌دویدقلب ام از شور و نشاط ، هر دم به یک سو می‌تپیدپرسید از لرزش دستم ، بگفتم ای عزیزمتهم سرما و باد است و همین برف تمیزاسم معشوق‌ و عزیز من ولی سرما نبود!صاحب دکان گرم و بوی قهوه ، برف و باران هم نبود!بینی ام پمپاژ خون و پای رفتن را نداشتقدرت لرزش برای عشق زیبا را نداشتپس دمید او ذره ذره ، بوی قهوه ، در هوابعد از آن هم دور کرد او هر چه را جز قهوه هابوی عشق ، از انتهای کوچه عشق  ، بیشتر پیچیدقلبم از جا کنده می‌شد ، لحظه ها را می‌تپیدپایم از جا ایستاد و قدرت رفتن نداشتلرزش دستم ، اطاعت از خدایم هم نداشتعاشقی بر من نیاید ، عشق هم مثل همه!کِی بدانم عشق چیست؟ عمری گذشت در همهمهبینی و قلب و بدن از عاشقی ها دل بریدذوق و لرز و جوشش عشق ، از بند ، رهیدزندگی آن رنگ و بوی تازه اش را ، گم کردزندگی آن لحظه لحظه زیستن را ، خاک کرد.روزها بی بوی لحظه ، خشک‌ و خسته می‌گذشتزندگی بی عشق ، با زنده بودن ، می‌گذشتنظرتان را راجع به شعر برام بنویسید✨درذهنم خیلی جلو رفتم خیلی زیاد جلو...عجب. عجب...</description>
                <category>سونامی</category>
                <author>سونامی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:39:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نهم تا مدرسه ی تیز‌هوشان/مسیر کنکور من/شروعی دوباره!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81966677/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-oxawszo41rzz</link>
                <description>مادرم بهم گفت:«خیلی اشتباه کردی که کنکور را ول کردی.»می‌دانم ، همه اش را می‌دانستم...مادر یکی از دوستان فلانی دخترش کنکوری است و دخترش....می‌دانم می‌دانم می‌دانم...می‌دانم که کم گذاشتم و اکنون نمی‌دانم چطور خودم‌ را جمع و جور کنم.دلم همان کسی را می‌خواهد که توپ از روی صندلی تکانش نمی‌داد ، چه کار کردی؟کلاس نهم‌که بودم هوای مدرسه ی تیزهوشان به سرم افتاد و از همان شروع سال ، بسیار جدی برای مدرسه ی تیزهوشان شروع به درس خواندن کردم. کلاس هشتم من جزئ یکی از دانش آموزان خوب بودم اما آنقدر هم در چشم نبودم. کلاس نهم طوفان به پا کردم ، شدم بهترین دانش آموز کلاسی که پر از دانش آموز خوب بود.از دوست و رفیق و همه چیز برای رسیدن به هدفم زدم. خیلی وقت ها ناامید می‌شدم اما نمی‌دانید با به یاد آوردن تابلوی مدرسه ی تیزهوشان چه قندی در دلم‌ آب می‌شد. عشقش در دلم‌افتاده بود و می‌خواستم هر چه شده به آن برسم.روز هایی را تصور می‌کردم که با دوستانم بعد از مدرسه تیزهوشان به گردش می‌رویم ، با هم کتابخونه می‌رویم و...سال نهم من با همه ی سال های زندگی من متفاوت است ، نه از لحاظ این که به شدت متمرکز روی هدفم بودم ، علاوه بر آن چیز دیگری هم بود که بابتش خیلی خیلی سختی کشیدم و اذیت شدم...اما با این حال هیچ چیز باعث نمی‌شد از درس هایم عقب بمانم...در تمام آزمون های ورودی مدارس قبول شدم . درست موقعی که جواب آزمون تیزهوشان آمد را به یاد دارم ، وقتی جمله ی( تبریک می‌گویم شما در آزمون قبول شدید ) را به علاوه ی نخ شادی های روی صفحه دیدم ، سر از پا نشناختم و فقط جیغ زدم ، جیغ زدم و به مادرم نشان دادم.جواب تمام زحماتم را گرفته بودم...قلبم آرام و قرار نداشت ، اعتماد به نفسم هزار برابر شده بود ، خودم‌را در اوج می‌دیدم ... بالای بالا...پنج صبح به پیاده روی می‌رفتم و شب ها در پیج دانشجو های پزشکی می‌گشتم و ذوق می‌کردم. معدل آن سال من هم ۲۰ شد...با ذوق و شوق فراوان وارد مدرسه ی تیزهوشان شدم ...این ذوق و شوق روز‌اول کلاس کاملا برای همه مشهود بود ، همه شاد و شنگول بودیم ، اما این ذوق‌ و شادی چند ماهی بیشتر دوام نیاورد و جای خود را به رقابت و کنکور و درس های رشته تجربی داد...من سال دهم درسم بد نبود ، اما خوب و عالی هم نبود ، خودم را خیلی با بقیه مقایسه می‌کردم و اذیت ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌شدم. اما از یک‌ جایی به بعد مقابسه را به کل کنار گذاشتم. سال دهم درگیر نمره بودم و هر وقت سر در مدرسه را می‌دیدم بیشتر حس بد می‌گرفتم ،همه اش غصه نمره داشتم ، نمره ۱۸ ، ۱۷ ....سال دهم هیچ دوستی آنطور که مدنظرم بود پیدا نکردم‌....آدم باب میلم را نتوانستم پیدا کنم... آن سال تنها سالی بود که برای سال دهم امتحان نهایی گرفتند و من تقریبا گند زدم کمترین نمره ام ۱۴ و خورده جغرافیا بود...خیلی افسرده شدم ، نمی‌خواستم کسی از نمره هایم با خبر شود ، در اوج سقوط کرده بودم ، البته سقوطم بخاطر این بود که واقعا آنطور که باید و شاید تلاش نکرده بودم...انگار یادم رفته بود که تیزهوشان را مفت به دست نیاورده بودم و با تلاش محقق شده بود ، پس قرار نیست چیز های دیگر خودشان با پایشان به طرفم بیایند!آن سال خیلی هم چاق شده بودم و با تذکر دقیقه به ثانیه ی مادرم مواجه می‌شدم ، گاهی به ترک های پوستی دستم نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم ، لباس ها به تنم بد می‌نشست ، همه چیز برعکس نهم بود....تابستان آن سال شروع به رژیم‌ کردم و یک مشاور تحصیلی گرفتم ...پیاده روی می‌رفتم هرباری هم درس می‌خواندم ، کاملا برای شروع یازدهم ذوق داشتم و آماده بودم ، می‌خواستم بترکانم ، عین نهم... با ذوق و شادی وارد سال یازدهم شدم . اوایلش خیلی خوب پیش می‌رفتم و‌نمرات خوبی می‌گرفتم ، دوستی پیدا کردم که با هم به ترک دیوار هم می‌خندیدیم ، آخ نمی‌دانید که چقدر کیف می‌داد خندیدن سر کلاس معلم ها ، با هم بازی آنلاین جنایی می‌کردیم ، با هم می‌خندیدم و....در همان سال با بچه ها با مترو به خانه برمی‌گشتیم و گردهمایی در مترو برگزار می‌کردیم ، بلند بلند می‌خندیدیم و حرف می‌زدیم. روحیه ی واقعی ام برگشته بود ، شادی واقعی به قلبم نفوذ پیدا کرده بود ، به نمره های پایینمان می‌خندیدیم و اینگونه ذره ای نمره ی‌ پایین ناراحت کننده به نظر نمی‌آمد ، از آن روز فهمیدم چقدر یک دوست و همراه در زندگی واجب است ، هیچوقت خودتان را از داشتن دوستان خوب محروم نکنید ، هیچ‌وقت! از همان دهم کمی از درس فاصله گرفته بودم منتها با تنهایی ، اینبار هم آن تمایلی که باید را به درس نشان نمی‌دادم منتها با شادی ، می‌خواندم ، اما اونطور که باید نه... نوبت اول معدلم ۱۸ و خورده ای شد و به یاد دارم فیزیک را ۱۲/۵ گرفتم ، بعد من داشتم برای خودم به نمره ام می‌خندیدم که یکی از دوستانم روبروی من در حال گریه کردن به خاطر ۱۹/۷۵ بود ، خنده ام صد برابر شد‌ . آن سال یکبار از مدرسه با دوستم فرار کردیم و به کتابخانه رفتیم ، من را تا مرز اخراج بردند. داستان درگیری ام با معاونان هم از همان‌جا شروع شد...مشاور تحصیلی به کتفم هم نبود و تقریبا هیچ تاثیری در زندگی ام نداشت ، خیلی عذاب وجدان می‌گرفتم و هی می‌خواستم بخوانم اما ، نمی‌دانم ، به خدا نمی‌دانم چرا ، نمی‌خواندم...سال ۱۴۰۴ آمد و شش تا از درس های آن سال ما نهایی بود ، تمااااام امتحان ها را شب امتحان جمع کردم ، خدا می‌داند در این شب های امتحان چه چیز هایی که به من نمی‌گذشت ، اسید معده طغیانگر ، گلوی خشک شده و پاره شده از فرط سوزش ، سر درد ، خواب آلودگی و استرسسسس! نمره های آن درس هایی که نهایی بود چندان بد نبود کمترینش۱۶/۵ فارسی بود‌‌.اما آن درس هایی که نهایی نبود ، مخصوصا ریاضی فیزیک را افتضاح دادم و دوباره پایم به دفتر باز شد.۱۲ و ۱۴.سال دوازدهم با دوستم هر از گاهی به کتابخانه می‌رفتیم ، بعد از مدرسه به چارباغ می‌رفتیم تاب می‌خوردیم ، هر بار با یکی از دوستانم می‌رفتم ، همیشه هم پایمان به دفتر به خاطر غیبت ها باز بود ، یک معلم ریاضی آقا داشتیم که یکبار من را به خاطر گوش دادن آهنگ سر کلاسش از کلاس بیرون کرد ، این شخص به شدت روی غیبت حساس بود و ما هم مدام آتو دستش می‌دادیم.دوازدهم تقریبا امتحانات مدرسه را کاااملا به کتفم گرفتم و نوبت اول دوازدهم درس ریاضی همان معلمی که به خونم تشنه بود را ۵ و خورده ای گرفتم فیزیک را هم ۸ و خورده ای.. اولین تک های زندگی ام🤭❤️دوباره به کتفم نبود و تنها مشکلم این بود که باز پایم به دفتر کشیده نشود ، بعد از قرن ها برای گرفتن کارنامه به مدرسه رفتم و معاونمان گفت کجا بودی؟ من هم گفتم درگیر درس( به هیچ عنوان درگیر درس نبودم) معاون گفت نمره هات که افتضاحه. گفتم من برای مدرسه نمی‌خوانم.همیشه با این معاون بحث داشتم ، می‌گفت باید پدرت بیاید به مدرسه و من به او گفتم خانوم ما چیز قایمکی در خانوادمان نداریم من دیگر ۱۸ سالم شده چرا باید پدرم برای دیدن کارنامه ام به مدرسه بیاید؟ خودم کارنامه ام را به او نشان می‌دهم ، معاون بسیار خوشحال بود که در موقعیتی قرار گرفته که می‌تواند من را معطل کند و قدرتش را به رخ بکشد ، معاون گفت حالا باید ببینم چه می‌شود و من در حیاط دعا دعا می‌کردم به کسی زنگ نزند و نمره ام را نگوید ، کل زنگ ها را در حیاط یا با بچه ی مستخدم بازی می‌کردم و از او می‌خواستم که از معاون برایم خبر بیاورد یا هم درس می‌خواندم .... بعد از آن هم دیگر جنگ شد و خداروشکر روی معاون و مدیر ندیدیم. اما من ، من کم کاری کردم ، می‌دانم خوش گذشت ، می‌دانم اندازه هزاران سال خاطره ساختم اما ، من نباید رویا و هدفم را رها می‌کردم! نباید!دلم نمی‌خواهد بگویم هر کار کردم خوب کردم دلم خواسته زندگی خودم بوده... دیگر بس است ، یک جا باید این حرف ها و در جا زدن ها تمام شود...این چند وقت از همه ی اعضای خانواده ام فاصله گرفتم ، از همشان خسته ام... از خودم هم خسته ام.... دیشب متنی را در ویرگول خواندم و به یک‌آن حمله ی عصبی به من دست داد و شروع کردم بلند بلند گریه کردن ، نیم ساعت فقط به یک جا خیره بودم...آن شاگرد زرنگ کلاس چرا به اینجا رسید؟می‌خواهم اینبار دوباره شروع کنم و از دل و جان درس بخوانم... هراز گاهی می‌آیم گزارشی از آن چندروز می‌نویسم و ساعت مطالعه ام را به شما می‌گویم...و در پارت های مختلفت وضعیت تحصیلی ام را با شما در میان می‌گذارم.دارم تصور می‌کنم روزی را که یک کنکوری افسرده و ناامید کاملا غیر منتظره با این نوشته های من روبرو می‌شود و تا ته قصه و روز‌کنکور را با من می‌آید که ببیند توانستم یا نه!بخاطر ناامید نکردن شما هم که شده صد خودم را می‌گذارم....می‌خواهم ببینم خودم می‌توانم از پس این چالش بسی سخت و دشوار بر بیایم یا نه؟می‌خواهم ببینم واقعا اگر کسی یک لحظه چیزی را با تمام قلب بخواهد و با تمام توان برای آن تلاش کند(اگر چه دیر) موفق خواهد شد یا نه؟برویم که ببینیم!منتظر پارت های بعدی باشید.به اُمیدِ پیروزی⭐✨</description>
                <category>سونامی</category>
                <author>سونامی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین باری که با عشق شعر گفتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81966677/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-whgc0risqany</link>
                <description>در این سه چهار سال ارتباطم با خدا خیلی خیلی بیشتر از قبل شده است. البته معلوم است چرا!چون مشکلاتم صد برابر گذشته است و کسی جز او مرهم درد های من نیست...رابطه ی من با خدا خیلی عجیب است.گاهی کلا وجودش را انکار می‌کنم گاهی با جان و دل برایش حرف می‌زنم و عاشقش می‌شوم.راستش را بخواهید اصلا دلم نمی‌خواهد به او بگویم ((خُدا))چون خدا هنوز در ذهن من طلبه ایست با عبای قهوه ای و عمامه سفید....کلمه ی ((خدا)) من را یاد چیز های خوبی نمی‌اندازد ، بیشتر یاد جهنم و آویزان شدن از مو می‌افتم ، یاد جای مهر ، یاد چادری که به زور باید به سر شود...‌‌‌‌می‌خواهم اکنون برای این موجود آگاه که روح پاکش را در من دمید و امداد غیبی به من رساند اسم جدیدی بگذارم...نمی‌دانم چه اسمی بگذارم که نه زنانه باشد نه مردانه ، اسمی که با فکر به آن آدم جلوی چشمانم نیاید، اسمی می‌خواهم که تا به گوشم می‌خورد رنگ و بویی از آرامش و امن بودن را احساس کنم.همه ی اینها را دارم بداهه می‌نویسم و دارم همزمان با شما دنبال یک اسم مناسب می‌گردم.هادا! اسم خدای من هادا است! شبیه کلمه ای است که بچه هایی که تازه زبان باز کرده اند به جای خدا می‌گویند!یک‌روز روی پشت بام در حال تماشای غروب بودم که صدا اذان بلند شد ، در آن لحظه داشتم به این فکر می‌کردم که نزدیکی و دوری من از هادا چقدر یهویی است... گاهی تا مرز سقوط می‌روم و گاهی هادا را در تک تک لحظات زندگی ام احساس می‌کنم. آن لحظه داشتم هادا را حس می‌کردم. احساسات غلیظ تر می‌شد ، می‌خواستم بروزشان دهم ،فریادشان بزنم ، بنویسمشان! اما هیچ زبانی بهتر از شعر احساسات قلبی ام را به نمایش نمی‌گذاشت...شعر ، آن هم به زبان فارسی!در آن لحظه یادداشت های گوشی ام را باز کردم شروع به نوشتن کردم ، کلمات از دل و جانم جاری می‌شد ، هر ازگاهی قافیه های قلبی به شعرم نمی‌خورد و کلمات جدید جایگزین می‌کردم...در شعرم می‌خواستم از اذان بگویم که صبح و ظهر و شب می‌آید در گوش من که به یادم آورد دوباره تا مرز سقوط نروم،که به یاد آورد هادایی هست...و در نهایت شعر پایین شد اولین شعری که در زندگی ام گفته ام.سهل است خروجت ز سرشتمگرچه بستی گره خویش به جانماز همان دم که دمیدی به جهانمبرهانی مرا از عشق وجودتکشم انتظار خمره ی شرابتقطره قطره سر کشم جمله شرابتبشوم مست نوای شامگاهتشوم عاشق نوای چاشتگاهتچشم بندم به امید صبحگاهتگر زنم کام بر جمله شرابتنشود سیر وجودم ز وجودتبه جهانم دم زن ای عشقکه خماری کشم از برای جانتنظرتون رو راجع به این شعر حتما برام بنویسید((:زندگیتون هادایی...شم از برای جانت</description>
                <category>سونامی</category>
                <author>سونامی</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 14:03:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری دخترانه ، از دل غم‌‌...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81966677/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%BA%D9%85-o8dgqkm6ekwi</link>
                <description>بگذارید از کودکی ام شروع کنم.چون بحث بحثِ شروع و پایان است و مشکلات یک دختر بچه به مراتب در ذهن او غیر قابل تحمل تر از یک‌ دختر نوجوان است.من از بچگی کمی تخس و شیطان بودم ، در سرسره ها اجازه ورود به کسی نمی‌دادم ، در پارک همیشه با یک نفر (مخصوصا اگر پسری پررو بود)دعوا می‌کردم‌و...خلاصه دنیای آرام و ساکتی نداشتم و ندارم.با ورود به دبستان با اینکه درسم خوب بود با بعضی بچه ها به مشکل می‌خوردم ، آدمی نبودم که مقابل بچه پررو ها ساکت شوم ، طبق دستور های معلم هم پیش نمی‌رفتم. از همان کلاس اول تا خود دوازدهم ام به دفتر می‌رفتم.به یاد دارم که در کلاس دوم با یکی از بچه ها بحث کردم و شخص مقابل به گریه افتاد، اما من نه ، بنابراین من شدم مقصر اصلی داستان. روی صندلی ام محکم نشسته بودم و تکان نمی‌خوردم ، معلم به سمتم آمد و گفت: «برو دفتر»با علامت سر نشان دادم که نمی‌روم.این‌بار با دستان استخوانی اش بازوام را فشار داد و سعی کرد من را از داخل نیمکت بیرون بکشد ، نیم اینچ‌هم تکان نخوردم. معلم دستم را فشار می‌داد و با صدای به شدت نا میزان از من می‌خواست به دفتر بروم(البته که درخواستی نبود ، دستور می‌داد)، شخص مقابل هم همچنان کنار گوشم عر عر می‌کرد.گفتم نمی‌روم و نرفتم ، هنوز حس درد در بازو ام را به یاد دارم ، دستم را ول کرد و از روی حرصش چندین چوب خط جلوی اسم من گذاشت.متاسفم! من مظلوم نمایی بلد نیستم ، اما گویا در زندگی مظلوم نمایی لازم است! بماند برای آنهایی که محتاجش هستند.آن روز گریه نکردم ، به مادرم هم هیچ نگفتم . مطمئنم حتی ذره ای خم به ابروی من در خانه نیامد ، همیشه جلوی مادرم خودم را قوی و غیر قابل شکست نشان می‌دادم و می‌دهم.بحث های این مدلی با معلم ها در سال های آینده هم برایم پیش آمد و مادرم همه ی این ها را از زبان دوست صمیمی ام می‌شنید ، هر وقت دوستم به خانمان می‌آمد و دهانش را باز می‌کرد می‌خواستم خفه اش کنم . خلاصه در دوران دبستان اگر در مدرسه مشکلی بود ، خودم به دوش می‌کشیدم ، جواب های لازم را خودم می‌دادم و بدون یک ابرُ خم به خانه می‌رفتم.هیچوقت اینگونه نبود که اگر مشکلی را با مادرم در میان می‌گذاشتم او بی اهمیت از کنارش رد شود ، اما من هرگز نمی‌خواستم مادرم ذره ای درگیر مشکلات من شود حتی ،نمی‌خواستم ذره ای از آنها بو ببرد.اتفاقات زیادی از دبستان تا الان افتاده است که آنقدر پیچیده و زیادند که ماجرای کلاس دوم پیش اش لنگ می‌اندازد ، قطعا جداگانه روزی راجع به آنها صحبت خواهم کرد...در این حد بدانید که هزاران شب با گریه های وحشتناک و هق هق های خاموشم گذشت ، هزاران شب با افکار خودکشی گذشت و هزاران روز با روی خوش دردم را به هیچکس نشان ندادم.یک شب که احساسات منفی و درد گذشته باز به من حمله ور شده بود ، شعری نوشتم برای خودم. شعری به احترام تمام غم هایی که تنها به دوش کشیدم ، تنها برایشان گریستم و تنها حلشان کردم و شادی را دوباره به خود هدیه دادم.تقدیم به من و تمام کسانی که در عین دختر بودن زنانه جنگیدند.یافتم در قلب تاریکای قلبم‌ کودکیدست و پا می‌زد برای زخم پای اندکیدست و لطف و عشق مادر خواب‌ بوددخترک با غول تنهایی و خون همراه بوددخترانه زیر موهای بلندش گریه کرددخترانه ناز کرد و پرسش یک تکیه کردناز یک بی خانمان بی پدر مادر کجاناز والازاده ی زرین امارت را کجامادرش خواب ابد در زیر خروار ها خاکپدرش گور نشین ، از جمله دود ها ناپاکزندگی با زخم تنهایی و پا بی معناستزندگی بی ناز یک دختر سرای غم هاستبا مشامش آن کباب و جوجه را زیست به غمبا دهانش خاک و خوار بلعید ، بی یک ابرُ خمدختر و نازش برای سختی دنیا نبوددختر رنجور و تنها از برای زندگی کافی نبوددخترک ، در بین خون و خاک و اشکش جان باختدخترک از کشته ی خویش ، یک زن بی باک ساختآن زنِ امروز که بر طوفان عالم حاکم استدختر دیروزِ بین خاک و خون و گریه استچَشْمْ بَرْ تیمارِ دستی تا بَرَد زخم از بَرَمزخمِ بازَم قَد کشید ، دیدم خودْ آن تیمار گَرَم(البته که پدر و مادر بنده هیچ شباهتی به پدر مادر دختر شعرم ندارند !) وقتی این شعر را برای دوستم فرستادم بهم گفت : « چه شعر قشنگی ! شعر فروغ فرخزاده؟ »‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌</description>
                <category>سونامی</category>
                <author>سونامی</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 05:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معارفه ای گنگ. نوشتن و من...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_81966677/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%86-p2c1tekq6gpi</link>
                <description>وقتی به عمق شخصیتم‌ در نزدیکی ۱۸ سالگی می‌نگرم ، خود را با انسان هایی که در انتها خودکشی کرده‌اند ، خیلی شبیه می‌بینم . خیلی دوست دارم نویسنده شوم ، یک نویسنده مانند صادق هدایت ، یک شاعر مانند پروین اعتصامی... هیچوقت فکر نمی‌کردم ته آرزو های من به اینجا ختم شود. هیچوقت فکر نمی‌کردم روزی به دنیای شعر و نویسندگی این‌قدر عشق بورزم. آهسته آهسته در این مسیر افتادم ، و هرچه بیشتر پیش رفتم بیشتز به‌آن علاقمند شدم...نویسندگی نقطه ایست که یکی از استعداد های به ظاهر به درد نخور من را شکوفا می‌کند...خیال پردازی.. تصور اینکه روزی کتاب هایی بنویسم که دنیا را بلرزاند، قلب ها را تکان دهد ، مردم را در خود غرق کند و تا ابد در تاریخ‌باقی بمانند حس اتمام رسالت به من می‌دهد. دوست دارم نویسنده ای شوم که از درد و رنجم برای همه داستان بسازم ، بعد هم خیلی تراژدیک بمیرم. همه ی نویسندگان و شاعران در انتها تراژدیک می‌میرند. اما راستش دلم نمی‌خواهد خوکشی کنم ، درست است فضای زندگی ام ، ادم های اطرافم و اتفاقات زندگی ام من را به این موضوع در انتها متمایل کرده ، اما اعماق وجودم چیزیست ورای این دنیا ، چیزیست که بند نیست ، هیچ‌ چیز برایش مهم نیست ، خیلی راحت می‌خندد و حالش خوب است!.... شاید این واقعیت روح من است ، جسمم در این دنیا کمی در عذاب و سختیست اما روحی دارم سرخوش و بی پروا که همان می‌خواهد نویسنده شود....همین جسم فرسوده و رنجور که از آن صحبت می‌‌کنم ، در جدی گرفتن نوشته هایم خیلی کمکم می‌کند ، روح من خیال پردازی می‌کند اتفاقات را به هم متصل می‌کند و بعد شادانه می‌خندد و از کنار همه ی اینها می‌گذرد ، اما همین جسم رنجور مخصوصا زمانی که رنجور تر از دیروزش است می‌نشیند و‌این خیال ها ، نوشته ها و تفکرات را جمع آوری می‌کند و دنبال یک پلتفرم برای نشان دادن آنها به مردم می‌گردد و در نهایت اینجا را پیدا می‌کند.من با جسمم نمی‌توانم شعر بگویم ، نمی‌توانم  بنویسم ، در مواقعی که غمگینم یا احساساتم به شدت فعال می‌شود می‌توانم بنویسم ، آنموقع همه چیز از دل و روحم می‌آید ، نه از جسم رنجور و مغز سخت گیرم. مغزم می‌خواد به قافیه گیر بدهد ، به علائم نگارشی گیر بدهد به خودمانی نوشتنم گیر بدهد ، برای شروع نوشتن و پیاده کردن آنچه در قلب هست به روی کاغذ ، نیازی به مغز نیست... وقتی کمی جدی تر به نوشته هایت نگاه کردی و تصمیم گرفتی آنها را به مردم نشان بدهی ، مغز سخت گیرت را به کار بگیر که افتضاح به بار نیاوری! همیشه باید این موضوع را به خودم یادآوری کنم!کنم.</description>
                <category>سونامی</category>
                <author>سونامی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 18:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>