<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Haro</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_82091605</link>
        <description>خودش را به اتش کشید؛کسی که نیمه پر لیوانش بنزین بود..!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:27:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2822459/avatar/omP4Ox.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Haro</title>
            <link>https://virgool.io/@m_82091605</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مادر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82091605/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-e2dy3zicmyrj</link>
                <description>نصف شب با صدای جارو برقی بیدار شد فکر کرد صبح شده ساعت رو نگاه کرد 3 : 00    AMان صدای جارو برقی از کجا بود ؟ از طبقه ی بالا  رفت تا ببینه کی جارو برقی را اینوقت شب روشن کرده است در طبقه ی بالا را باز کرد مادرش بود مامان اینوقت شب داری چیکار میکنی؟ _دارم زمین رو تمیز میکنم الان؟ حالا چرا توی تاریکی چراغ هارو روشن کرد چ.چییقرمزخونی اعضای بدن _مشکلی هست پسرمپا به فرار گذاشت صدای پاهای مامانش پشت سرش میومد اونقدر صدای بلندی داشت که معلوم نبود چه کسی پشت سر من درحال دویدنه. سریع در اتاقش را باز کرد و در کمد پنهان شد. از لای در کمد میتوانست ان موجود را ببیند هان چی کجا رفت ؟ به سمت راستش نگاه کرد پسرم اینجا پنهان شده بودی؟ از حال رفت و بعد از بهوش امدن نه دیگر مادرش دید نه در طبقه ی بالا. </description>
                <category>Haro</category>
                <author>Haro</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 00:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زهر عقرب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82091605/%D8%B2%D9%87%D8%B1-%D8%B9%D9%82%D8%B1%D8%A8-kpphsdvfb72r</link>
                <description>توی خونه قدم میزدگرم صحبت بود ........ اما با کی ؟ با کسی که اصلا وجود نداره.  شاید داشت توی ذهنش سناریو طراحی میکرد و زیادی بزرگش کردم_زمانی که اصلا مطمعن نبودی اومدی اداره ی پلیس و چرت و پرت تحویل میدی خب تا زمانی که مطمعن نیستم چرا نمیاین چک کنین و مطمعنم کنید؟ _ تو خیلی ما رو بیکار دیدیمن مطمعنم که هم من هم خواهرم توی خطریم. _ باشه پس من خودم به شخصه میام و چکش میکنمممنون توی ماشین لوکسی نشستیم و به سمت خونه راه افتادیم رسیدیم دم خونه تاریک بود و هیچ کدوم از چراغ ها روشن نبود اروم در رو باز کردم و شروع به گشتن کردم خواهرم توی هال نبود رفتیم توی اتاق هم نبود یکم گذشت و زمانی که به خودم اومدم دیدم که تنهام و اون پلیس نیست هیییییی کجااااایییییییترس کولم شده بود نمیتونستم به راه ادامه بدم توی این خونه ی کوچیک کجا میتونه رفته باشه به اتاق شیروونی نگاه کردم فففففففففففصدای کشیده شدن یچیزی به گوشم خورد به سختی رفتم بالا چیزی نبود چرخیدم که برگردم پایین +ککککککککککککاون مرد با صورت خونی کی بود؟</description>
                <category>Haro</category>
                <author>Haro</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 18:08:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82091605/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-rukfd1lttoxy</link>
                <description>صدای جیغ بلند ازاردهنده توی گوشم میپیچید هی وول میخورد با پاهام نگهش داشتم زمانی که داشتم بهش حمله میکردم صدایی خفیف گفت : آرارا نکن...صبح روز بعدصدای اژیر پلیس گوش همسایگان رو می خراشیده همه شاکی بودن وسرو صدای بدی بود که فرمانده گفت : همونطور که بهترین مامور های من هستی میخوام این کار رو بهت بدم.... ارارا(کوتاه و مختصر بای) </description>
                <category>Haro</category>
                <author>Haro</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 22:20:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نابغه یا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82091605/%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87-%DB%8C%D8%A7-mqeif9yi8pqp</link>
                <description>ازم بپرسن کلمه ی «ظالم» رو تعریف کن میگم : ادیسون. زمانی که ادیسون در یکی از پروژه هایش مشکلی پیش امد روی ان یک پاداش ۵۰ هزار دلاری گذاشت که برخلاف باور ادیسون نیکولا تسلا یکی از کارمندان او توانست این مشکل بزرگ را حل کنداما نه تنها پاداشی به تسلا نداد بلکه او را اخراج کرد و همان طور که میدانیم تسلا یک مهاجر فقیر بدون هیچ خانواده‌ای بودو بعد از تمام این کار ها ادیسون دست بر نداشت و با ازمایش هایی روی حیوانات در عموم میخواست که کار های تسلا را خطرناک جلوه دهد ادیسون تسلا را دشمنی بزرگ میدانست و میخواست هرچه سریعتر او را نابود کند چون که نمیخاست هیچ کس از او بالا تر باشدادیسون نه تنها خالق لامپ نبود خالق برق هم نبود او توانست مدت زمانی ماندگاری برق را بیشتر از چند دقیقه کند اما تسلا با دانایی خود توانست مدت زمان ماندگاری برق را به سال طول دهد. (خواستم خلاصه اش کنم ببخشید کم بود) </description>
                <category>Haro</category>
                <author>Haro</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 17:56:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منه دو شخصیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82091605/%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-qhy0vtecbgx1</link>
                <description>شش, هفت, هشت..ضربه هایی که بهش زدم اونقدر ها هم محکم نبودن دوست داشتم یکم بیشتر زجر کشیدنش رو ببینم طی یک لحظه حس ترس بهم دست داد پیش بینی کردم شخصیت ابلهانه ام داره بر میگرده نگاه کردم دیدم خونِش رو کل لباسام پخش شده رفتم دستم رو شستم شرم سار بودم از اینکه زحمت بکشم خون عه یه ادم بی ارزش رو تو شیشه کنم.بی توجه بهش رفتم توی اتاقم شیشه ی خون رو گذاشتم روی میز تا تام ابله شاید بخواد بهم ملحق بشه.آه لعنتی الان باید روزم رو ببخشم به اون تام کصخل.روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم... «چندی بعد»چشام رو باز کردم..امیدوار بودم این دفعه خونی کنار تختم نبینم...شیشه خون مثل همیشه سر جاش بود.شیشه رو برداشتم.گذاشتمش کنار بقیه شیشه ها..شیشه هارو شمردمیک, دو, سه, چهار, پنج, شیش, هفت, هشت... دقیقا به همین تعداد توی زیر زمین خونم جنازه بود. نگام به لباسم افتاد،خونی بود.این یعنی قتل ها تک تکشون کار منه ولی هیچی ازشون یاد نیستلباسم رو عوض کردم، نانسی به زودی میومدبا صدای تستر از افکارم بیرون اومدم..مربا رو روی نون کشیدم..میخواستم اولین گاز از نون رو بزنم که صدای زنگ خونه در اومد..در رو باز کردم+سلام عزیزمبغلم کرد.. _دلم واست تنگ شده بوددداومد تو_بازم دیر از خواب پاشدی...؟!لعنتی چی باید میگفتم؟باید میگفتم شبا میرم تو خیابون و هرکی چشمو گرفت میکشتم به خاطر همین خستم؟ +داشتم فیلم ترسناک میدیدم.. فاکک این چه دروغی بود.من و فیلم ترسناک؟ منی که سوسک می بینم سکته قلب و مغزیو میزنم... _توی این شهر زندگی کردن خوش یه نوع فیلم ترسناکه.. +چه خبر از اون؟قاتل رو پیدا کردید؟! پرونده ی قتل های سریالی شهر دست سرهنگ نانسی بود..دوست دختر من! _توی این هفته سه نفر دیگه رو هم دزیده و هیچ خبری ازشون نیست..هیچ ربطی به هم ندارن انگار طرف هرکی تو خیابون میبینه رو میکشهشایدم همینطوره... +لعنتی..حتما خیلی خسته ای.. _آره.. خواست حرفژ بزنه که صدای زنگ گوشیش اومد. جواب داد_واقعا؟ _الان میام_عشقم یه نشونه از قاتل پیدا شده باید برم.. +موفق باشی_خداحافظاینکه رفت خیلی خوب شد چون احساس میکردم به خواب نیاز دارم«تام داستان به تخت خواب رفت و بعد از چند دقیقه بیدار شد..اما تامی که خوابید بیدار نشد، تام سادیسمی داستان وارد میشه»اه از این موقعیت ازرده ام که فقط نصف روز رو میتونم لذت ببرم اون احمق داره با من میجنگه اما نمیدونه داره خودش رو تو تله میندازه نانسی هم یک ابله مثل خوده دوم منه هیچ وقت نمیتونستم پیش بینی کنم بره با یه سرهنگ رل بزنهاما امروز حس خوبی نداشتم به اینکه کسی رو بکشم انگار یجورایی داره روم تاثیر میزاره نه نباید بزارم، باید یکی بمیره(خنده شیطانی یوهاهاها) او راستی اون گفت از من یه نشونه داره؟..دیگه داره زیادی نزدیک میشه.باید کارش رو یه سره کنمرفتم سمت خونش تق تق+سلام نانسی _وای سلام تام انتظار نداشتم ببینمت+اومدم دنبالت میای خونه ی من باهم فیلم ببینیم و پاپ کورن بخوریم دلم برای پاپ کورن هات تنگ شده_حتما تازه کارام تموم شده وایسا الان میام«صبح»با سر درد عجیبی بیدار شدم..خسته تر از روزای دیگه بودم..یعنی منِ دیگه دیشب داشته چیکار میکرده؟ابر خلاف روز های دیگه شیشه خونی در کار نبود!این یعنی قتل های سریالی شهر تمومه؟..به نانسی زنگ زدم،باید خبرای جدید رو میشنیدم..اما میز کنار تخت شروع به لرزیدن کرد!گوشی نانسی بود که روی ویبره بود..!اینجا چیکار میکرد!؟ بعد از چند دقیقه دوباره گوشی نانسی به لرزش در اومدسیو شده بود همکارتلفن رو جواب دادممکالمه : *نانسی معلوم از دیشب کجایی؟؟ قرار بود بیای بریم سراغ قاتل.. +چی قاتل رو پیدا کردید؟؟؟؟ *تتت.. تام تویی؟ +نانسی کجاست لعنتی؟؟؟؟ تلفن رو قطع کرد.چه بلایی سر نانسی اومدهگوشیم رو برداشتم تا به خونش زنگ بزنم..اما بگ گراند گوشیم.. خدای منبگ گرانده عوض شده بود من بودم با نانسی.. شاید این عکس معمولی به نظر بیاد ولی صورت نانسی پر خون بود..! دوییدم تو هال تا با پلیس تماس بگیرمصد و ده رو گرفتم و ناخون هام رو میجویدم و منتظر جواب دادنشون بودمدقت کردم خون کم نور شده بودبه چراغ بالای سرم نگاه کردمتلفن از دستم افتادنانسی من.. موهاش..چشماش.. بدنشیخ زده بودم.. سرم گیج رفت و روی زمین افتادم و تصاویر مبهم و عجیبی توی ذهنم پلی شد انگار که خاطره بود«فلش بک»تلفن نانسی زنگ خورد _بله؟ *قاتل رو پیدا کردیم کجایی_چی اون کیه؟ *.. با چشمایی که اندازه ی کاسه شده بود بهم شک زده نگاه کرد+چیشده؟ _ت.. تو؟ +دیر فهمیدی سرهنگ نانسیدویید سمت در..قبل از اینکه در بره گرفتمش ناخنی براش باقی نذاشتم خواستم زبونشم در بیارم اما بهم حال نداد درجا بکشمش ابتدا تمام ناخن هاشو کشیدم بعد چند تا وزنه به پاش بستم کردم و با موهاش به لامپ اویزونش کردم داشت جیغ میزد منم یه چسب چسبوندم رو دهنش زمانی سرش داشت از تنش کنده میشد کل خونش ریخت رو صورتم عصبانی شدم نباید انقدر زود راحت میشد یکی از وزنه هارو برداشتم تا بیشتر دووم بیاره اما سریع تموم کرد??.... رفتم توی اینه خودم رو نگاه کردم ولی انعکاس من نبودم! اون من نبود الان فهمیدم شخصیت دومم بود گفت : حالا که دیگه هیچ کس رو برات باقی نذاشتم به من ملحق میشی؟ +... .... با صدای پرستار در دفتر رو بستم*قرصاتو بخورم و بکپقرصای مسخره ای که باعث میشدن تام ابله دوباره برگرده رو به اجبار خوردم...کشتن نانسی.. آه توی برنامم بود ولی متاسفانه همون موقع اسلحه رو روی سرم گذاشت و الان به خاطر همینه توی دیوونه خونه دارم برای بار هزارم قتلش رو تصور میکنم..</description>
                <category>Haro</category>
                <author>Haro</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2023 13:14:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82091605/%D8%B2%D9%86%DA%AF-b8puc3qvp3av</link>
                <description>زمستون سردی بود گوشیه بابام زنگ خورد اما بابام که خونه نیست شاید گوشیش رو جا گذاشته دنبالش گشتم نبود بهش احساس نزدیکی میکردم اما نمی دیدمش انگار از رگم بهم نزدیک تر بود هر چقدر تکون میخوردم صدا زیاد یا کم نمیشد انگار که داره همراهه من تکون میخوره قطع شد گوشیمو دراوردم تا به گوشیه بابام دوباره زنگ بزنم شت گوشیه خودم داشت زنگ میخورد انا بود پاک یادم رفت امروز باهم قرار داریم سریع اماده شدم تا اومدم برم بیرون گوشیم زنگ خورد اماا گوشیه من نبود دنبال صدا رفتم از تو اتاقم بود وارد اتاق شدم _هلوااااااااااااااااا_نمیخ.ای بدونی من کی ام؟ این گوشی تو خونه یه من چیکار میکنه طرحش برام نا اشناس _ احمق چ چیی_ فکر میکنی کار درستیه گوشیه کسیو بدزدی؟ چی ممیگیی عوضی_کصخل منم داداشت (با خنده) قاب گوشیمو عوض کردم </description>
                <category>Haro</category>
                <author>Haro</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 18:01:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لالایی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82091605/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-nxuhej5gbrcl</link>
                <description>من دختر دوازده ساله ام داشتم درس میخوندم که دیدم یه نفر در خونه رو زد تو خونه تنها بودم ترس کل بدنم رو گرفت چون مامانم امروز تا صبح تو مطب کار داره بابامم که زمانی که ۶ سالم بود مارو ترک کرد پرسیدم کیه کسی جواب نداد یه بار دیگه پرسیدم بازم کسی جواب نداد چاقو برداشتم درو اروم باز کردم یه مرد پشت در بود گفتم : چیکار داری؟ گفت:ببخشید خونه رو اشتباه اومدم همون موقع با چاقو زدم تو سرش فکر کرده من گول میخ. رم اگه خونه ی خودش بود خب کلید داشته خوش بختانه اینورا دوربین نداره جنازه رو کشون کشون بردم تو خونه کی میخواد بفهمه یه عوضی معتاد گم شده یا مرده صد درصد هیچ کس رو نداشته دلم براش سوخت فکر کن الان که مردی هیچ کس برات گریه نکنه یا عزا نگیرهبردمش بالا پشته بوم و پرتش کردم پایین و از اون خونه رفتم بیرون ممکنه مامانم رفته باشه خونه. بیچاره اینقدر حالش بد بود که نفهمید خونه ی خودشه خندیدمو رفتم به سمت خونه. اما توراه خونه با همون چاقو رفتم سمته خونه بغلی در زدم گفتم:ببخشید خونه رو اشتباه گرفتم و چاقو رو زدم تو چشمش میخواستم ایندفعه با درد بمیره. </description>
                <category>Haro</category>
                <author>Haro</author>
                <pubDate>Sat, 09 Sep 2023 17:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82091605/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-zmxfhnlrltcw</link>
                <description>درحال انجام قتل بودم که یه دفعه یکی از پرستارا صدام کرد چون مریضم حالش بد شده بود پس منم رفتم ببینم چش شدهدرسته من یه دکترم که آرزوم بود قاتل بشم اما چون قاتل بودن و کشتن ادما به نظر هیچ کس عادی نیست مامانم مجبورم کرد که برم تجربی پس منم گفتم باشه. شاید به فکر شما این باشه که پس رویای قاتل بودنم چیشد میتونم بگم که من همکنون قاتلم  اما نه قاتل عادی من قاتل ادمایم که زنده بودنشون برای دنیا ضرره اشتباه فکر نکنین من تازه کار نیستم این داستان از دوران دبیرستان شروع شده. فلش بکالان 17 سالمه توی رشته ی تجربیبرعکس تفکراتم تجربی ها اونقدر ها هم خرخون نیستن میتونم بگم عوضی ترین آدما رو توی دبیرستانم دیدم . توی دبیرستان یه دختره به اسمه مارال بود همیشه با دوستای عوضیش اذیتم میکردن . ... شاید فکر کنین ما فقیر هستیم پس درست فکر کردید البته به نظر مامانم. توی قتلام یه کم پول کش رفتم .  چیزی که مامانم نمیدونه اینه که جنازه ی یه دختر دبیرستانی توی زیرزمین خونمونه برخلاف تصور بقیه قاتل بودن کار سختیه منظورم ابزارش مجبورم نصف پولام رو برای ابزار خرج کنم. همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه پولام تموم شد برای در اوردن پول هم به قتل یه ادم پول دار نیاز دارم پس رفتم تو کارش. پرش زمانیوای خونه ی بزرگ که هیچی این قصره آرام آرام وارد خونه شدم البته شما خونه در نظر بگیرید . خیلی راحت وارد خونه شدم رفتم سمت اتاق مخفی که توی اتاق ادم خر پوله هست نگاه کردم هیچ کس تو اتاق نباشه وقتی وارد اتاق مخفی شدم فهمیدم که مردک گنج نگ میداره پس همه ی گنج ها رو برداشتم و فلنگ و بستم. به عنوان دختر 17 ساله بوکسم عالی بود من به اندازه ی سنم فقط کیسه بوکسام پاره شدن البته همه ی اینا تو زیرزمین ه خونمونه. </description>
                <category>Haro</category>
                <author>Haro</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 14:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده ای که در آرزوی چاپ کتابش مرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82091605/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B4-%D9%85%D8%B1%D8%AF-vjhmk3kfhz32</link>
                <description>داشتم رمانم رو تموم میکردم و امیدوار بودم این بار کتابم رو برای چاپ قبول کنن توی فکر بودم که یه دفعه بابام صدام زد. رفتم ببینم چیکار داره که همون موقع دیدم عمه ام با پسر لاشی اش اومدن اینجامیپرسی چرا بهش میگم لاشی چون هم هیز و هم دختر بازههمنم فقط یه دختر دبیرستانیم...خلاصه سریع دکشون کردم برن چون خسته بودم رفتم بخوابم که بابام گفت برم از لبنیاتی دم کوچه برا صبحانه ی فردا چیز میز بخرم منم چون می دونستم قراره صبح از گشنگی بمیرم رفتم ... زمانی که داشتم از لبنیاتی بر میگشتم متوجه شدم یکی داره دنبالم میکنه اما من نادیده اش گرفتم گفتم شاید راهش با من یکیهاما یه دفعه حس کردم صدای پاش داره بهم نزدیک میشه تا اومدم برگردم ضربه محکمی به سرم خورد و سیاهی... ... بیدار شدم دیدم یه نفر نزدیک به صورتم داره نگام میکنه با ماسک سیاهی صورتش رو پوشیده بودجیغ زدم که اون گفت : خانم خانما هر چقدر میخوای جیغ بزن کسی نمیتونه پیدات کنه. زمانی که ماسکش رو بر داشت دیدم پسر عمه ی لاشیمه. هی لاشی تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟ _لاشی؟؟ تو به من گفتی لاشی؟ همون موقع محکم با پا به دلم ضربه زد لعنتی خیلی محکم بود از درد به خودم پیچیدم گفت : درد داشت ؟؟ببخشید دست خودم نبود. گفتم عوضی مگ مرض داری محکم میزنی تو دلم بعد میپرسی دردم گرفت. گفت : میدونی با کسایی که بی احترامی میکنن چیکار میکنم؟ با خنده گفتم:مثلا میخوایی چیکار کنی؟  اومد دستم رو باز کرد همون موقع از یه کشویی که معلوم بود تازه تمیز شده بود یه شلاق کوتاه در آورد بدنم لرزیدتا اومد بهم نزدیک بشه چاقویی که حداقل 14 نفرو باهاش کشتم و در اوردم و صاف زدم تو مغزش.                                     .   .   .   . بالاخره رمانم تموم شد. امیدوارم ایندفعه چاپ بشه. به سمت کمدم میرم لباس ها رو کنار میزنم که راه پله ی مخفی اتاقم نمایان شد.پایین میرم تا سریع قبل از اینکه پلیسا برای بازجویی به خونمون بیان جنازه ی پسر عمه ام رو بسوزونم. شاید پسر عمم کاری با من نداشته بود اما توی تصوراتم نزدیک بود بکشتم. </description>
                <category>Haro</category>
                <author>Haro</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 16:48:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>