<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 🌚Chocmoon🍫</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_82148837</link>
        <description>نوشته های یک کنکوری...
ISTJ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:23:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4798842/avatar/kBstWj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>🌚Chocmoon🍫</title>
            <link>https://virgool.io/@m_82148837</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82148837/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-tkk2vq9cxt3y</link>
                <description>ذهنم خالیه اما فکر کنم انقدر نشخوار فکریم شدیده که دیگه حسش نمیکنم نمیدونم اون آدم عاشق درس و پیشرفت و پیشی گرفتن کجا رفته نمیدونم چرا دنیای بزرگسالی انقدر احساس گندی داره قبلا ذوق داشتم از بیدار شدن ذوق داشتم برای کتابام ذوق داشتم وقتی آسمون قشنگ میشد و انگار ژست گرفته بود برای اینکه من ازش عکس بگیرم، ولی حالا فقط بیدار میشم وقت تلف میکنم بینش کمی درس میخونم و دوباره سیکل بعدیدوست دارم بیشتر تلاش کنم دوست دارم بجنگم دوست دارم زمین بخورمو بلند شم اما بی حس شدم قبلا در طول روز بارها به شغل مورد علاقه ام فکر میکردم اما الان هفته ای دوبار یادش میکنمهنوزم میخوامش و نمیتونم شغل دیگه ای رو متصور بشم اما اون شغل به آدم های قوی تر از من نیاز داره به آدم هایی نیاز داره که به حسشون نگاه نکنن بلکه به برنامشون نگاه کننآدمایی که هر لحظه انجام وظیفه کنن حتی اگر خودشون حالشون خوب نباشه ولی باید در هر صورت به دردمردم برسنآره مردم ، حالا که نوشتم مردم یجورایی حس بهتری گرفتم، کمک به مردم بیشتر از فکر کردن به خودم بهم انگیزه تلاش میدهکسایی که قراره در آینده زندگیشون به دست من باشه و من وسیله ای از طرف خداوسیله خدا بودن افتخار بزرگیه و هرکسی نمیتونه بهش برسه کسی بهش میرسه و لیاقتشو داره که سختی هاروبه جون بخره و در هر حالت تاکیید بر حفظ استمرار در مسیرش داشته باشهالان فهمیدم که فکر کردن به پولو ثروت و ماشین های لوکس و سفرهای خارج نمیتونه محرک من برای تلاش و رسیدن به شغلم باشهچون ماهیت و ذات اون شغل مادی نیست و بسیار معنویه و به تار و پود موجودیت انسان وابسته اس پس تنها نیروی محرک به سمت اون برای من حفظ احساس انسان دوستانه و یاری رسان بودن برای دیگرانه مردمی که نمیتونم سفره هاشونو پر کنم هرچقدر هم ثروتمند باشم  نمیتونم از سیر بودن همه مطمئن بشم چون این کار خداست و دخالت در کارش گناهیست نابخشودنی ولی حداقل میتونم با شغلم بهشون کمک کنم و دردی از دردهای این مردم که وجودمون با درد آفریده شده و تارو پود ما مردم ایرانو با درد و زجر بافتن ، کم کنم.خدایا لطفا کمک کن که انجامش بدم ، اجازه نده از مسیر خارج بشم ، و من رو هرطور که لازمه برای این کار آزمایش کن و در سختی قرار بده تا صیقل بخورم و آماده به خدمت بشم.آمین.</description>
                <category>🌚Chocmoon🍫</category>
                <author>🌚Chocmoon🍫</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 18:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام به زندگی واقعی برگردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82148837/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-dbsmoli9tjdf</link>
                <description>میخوام دست بکشم از اون دختر رویایی که توی ذهنم ساختم چون خواسته من نیست .این هدف اصلی صنعت سرگرمیه که بخوام خودمو شبیه ستاره های پرزرق و برقش ببینم و تصور کنمقبلا تصوراتم راجع به آینده خودم بود و خیلی موتور خوبی بود برای ادامه زندگی اما الان تبدیل شده به MD یا خیالپردازی ناسازگار اینکه به محض شنیدن موسیقی از دنیای واقعی پرت میشی توی دنیایی که خودت ساختیمن در واقعیت اصلا علاقه ای به حرف زدن با آدمای غریبه و کسایی که حس ناامنی بهم میدن ندارم اصلا علاقه ای به گسترش دایره ارتباطاتم ندارم اصلا علاقه ای به اضافه کردن آدمایی که نمیدونم با چه هدفی بهت نزدیک میشنو ندارم همیشه هم مورد حمله ام از طرف دوست و خانواده که چرا انقدر منزوی و اجتماع گریزی و سرد و بی احساسی (ماست)آره اجتماع گریزم اصلا هم ازش ناراحت نیستم چون اینجوری راحت ترم هرگز آرامش تماشای غروب و یا عکس گرفتن یهویی از نقاشی های خدا تو آسمونو و درست کردن ی نوشیدنی جدید یا خریدن کتاب جدید و غرق شدن توش یا اینکه ی دستور غذای جدید اختراع کنمو با غیبت کردن با بقیه درباره دیگران و فلانی و بهمانی عوض نمیکنم.من حتی تست های سخت و غول پیکر زیست و شیمی و فرمول های فیزیک و تست های غیرقابل انجام ریاضی رو ترجیح میدم به آدمای سمی و سطحی و اسکرولینگ(اصطلاحی که در رابطه با آدمای اینستاگراموفیل به کار میبرم یا تیتکتاکوفیل یا هر مجازیوفیلی)اما این تنهایی ی اختلال رو در من ایجاد کرده اما قابل درمانه و میتونم خودوو کنترل کنمخیلی سخته ها وقتی یهو بدنت گر میگیره تمرکزت از بین میره و از پشت میز بلند میشی و دنبال هدفون و گوشیتی تا آهنگو پلی کنی و سریع از این دنیا خارج بشی و بری روی استیجی که تو رو به عنوان ی رپر میشناسنجالبه که توی اون دنیا هم من باز ی ستاره ی گوشه گیرم که در هیچ مراسمی دوست نداره حاضر بشه و فقط دوست داره اعتراضش رو در موسیقی کوبنده اش رها کنه و به بقیه برسونه اما در دنیای واقعی میخواد که توی رشته ای که از اسم کتابا و رفرنساش ذوق خرکی میکنه تحصیل کنه و آدمای خفن توی رشته اش رو ملاقات کنه حتی براش اهمیت نداره که قراره کلی سختی بکشه و ممکنه خواب راحت آرزوش بشه.پس باید دنیای غیرحقیقی زندگیم رو نابود کنم و اینکاررو یا مرگ شخصیت توی ذهنم انجام میدم و هرگز اجازه تولد شخصی دیگر رو به ذهنم نمیدم.پس بریم برای ی چالش ۲۱ روزه از همین دقیقه هم شروع میشه و با تمدید نوشتن عدد 21 روی مچ دست راستم به خودم یادآوریش میکنم .</description>
                <category>🌚Chocmoon🍫</category>
                <author>🌚Chocmoon🍫</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:31:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریک ترین سال زندگیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82148837/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-ddercurttq7q</link>
                <description>خب امسال سال کنکورم با جنگ شروع شد و انگار داره با جنگ هم تموم میشهامسال سختترین سال زندگیم بود کلی اتفاق افتاد و وحشتناک بود ، ی سریاشون عمومی بود و بدجوری زخم گذاشت رو تنمون و بیشترش هم شخصی بود انتخاب مشاور اشتباه و گشاد بازی درآوردن درسته از بقیه همکلاسیام بیشتر خونده بودم و دو پایه رو جمع کرده بودم ولی هنوز راضی نبودم با شروع مدرسه سختی ها هم شروع شد . جنگ و دعوا با کادر سر اینکه تو مدرسه تایممون هدر میره و بعدش هم مشکلات جسمی که برام اتفاق اتفاد و کم نبودن از آبان ماه مشاوره جدیدمو شروع کردم ، اینبار مثل اینکه آدمشو پیدا کردم خیلی بهم کمک کرد و هنوزم کنارمه و به شدت دلسوزه و ازش ممنونمدی ماه خیلی کدر و سنگین بود براممیخواستم بترکونم و پایه رو مرور کنم و نیمسال اول دوازدهمو ببندم دو هفته اولش آنفولانزای وحشتناک با افت فشار هشت روی پنج و گیجی گذشت و هفته دوم اتفاق شومی افتاد و تمام وجودمو خاموش و تاریک کرد اما خیلی عجیب بود که کورسوی نوری ته دلم مونده بود و هنوزم مونده بعد از اون همچنان گیج و منگ ادامه میدادم و عید نوروز توی خانواده بحث و مشاجره هایی پیش اومد و اعصابمو داغون کرد ، همه اینارو تحمل میکنم به امید روشنایی و روز های آرومتر الان دغدغه ام رو فقط پرسم گذاشتمیک هفته ایه که دوباره منظم شروع کردم و کلی سخت گذشت اما بعد که فکر میکنم چه سختی هایی رو پشت سر گذاشتم میبینم که هنوز قدرت ادامه دادن رو دارم و ترجیح میدم یک ماه جون بکنم تا اینکه یکسال مبهم دیگه رو با اسم کنکوری طی کنم .</description>
                <category>🌚Chocmoon🍫</category>
                <author>🌚Chocmoon🍫</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 22:43:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>