<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لعیا یوسفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_822054</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 08:52:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>لعیا یوسفی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_822054</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حالت چطور است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_822054/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-w8jao839oajp</link>
                <description>می‌نگرم در نگاه رهگذران کوراین همه غوغاست در کنارم و من دوراین روزها به دلیل اتفاقاتی که زندگی کردیم اکثرا حالمون خوب نیست، به خصوص وقتی این موضوع گره می‌خوره با تعطیل شدن شرکت و دنبال کار بودن و پیشنهادهای حقوق پایین که این جاست که همه زحماتی که سال‌ها کشیدی و برای دیگران ساختی و جلوی هزینه‌های اضافی و ضررهای کلان رو گرفتی موجب تعجبت می‌شه، این جاست که پی می‌بری کار خوب پیداکردن در شرکت خوب خیلی هم به تجربه‌های ارزشمندت بستگی نداره وقتی معرفی درست و حسابی نداری که تو رو به مجموعه‌ای خوب معرفی کنه. تو لینکدین گاهی رزومه افرادی که در یکی از مجموعه‌های مدیر خاص کار می‌کنند رو بررسی می‌کنم یک سال اینجا، چند ماه اونجا با رشته نامرتبط و چند تا مدرک و بعد سر از مجموعه مدیر خاص درآوردن و مقایسه می‌کنم با سال‌ها زحمت خودم که هر جا کار کردم ارزش افزوده‌ای به مجموعه اضافه کردم، نمی‌دونم اسمش رو چی بذارم؟ بدشانسی، بی معرف (کسی که هیچ معرفی ندارد) هر چه که است این نیز خواهد گذشت، دارم فکر می‌کنم که من توانمندم من می‌تونم من تونستم این همه اقدام مفید برای دیگران، چرا برای خودم نتونم؟ بعد فکر می‌کنم همین امروز شروع کن، چه کار می‌تونی انجام بدی؟ و ده‌ها تا سوال و سناریوی جدید تو ذهنم جاری می‌شه، هر دفعه که میرم مصاحبه و ناامید اون جا رو ترک می‌کنم با خودم می‌گم این‌ها نشانه است که کارت رو شروع کنی اما می‌دونم صاحب هنر و مهارت خاصی مثل آَشپزی، خیاطی، آرایشگری و مانند این‌ها نیستم من آدم اجرایی هستم و همچنان شب و روز تو ذهنم مرور می‌کنم که چه کاری می‌تونم شروع کنم، می‌دونم این کارو خواهم کرد آره استارت خواهم زد و همچنان تو ذهنم می‌گم بذار آدم‌ها در حسرت داشتن آدم کاربلد که کار جمع کنه بمونند و تو کارت خودت رو شروع کن.همه این‌ها تو ذهنم رژه میره و گهگاهی یک تماس از طرف دوستی، اوضاع ذهنی رو بیشتر آشفته می‌کنه، خب چه کاری می‌تونم براش انجام بدم، تا کی این رویه‌ش رو می‌خواد ادامه بده زندگی خودشه، چی رو می‌خواد به کی ثابت کنه، من دیگه انرژی ندارم که بتونم موضوع دیگری رو هندل کنم ولی با این حال سکوت می‌کنم و می‌شنوم و در نهان‌خانه ذهنم راهکار میدم براش ولی در واقعیت آدم‌ها دوست دارند رویه تکراری رو زندگی کنن، درد بکشند ولی متفاوت فکر نکنند، ذهنشون به حال و اوضاع بد چند سال عادت کرده ظاهرا ولی فکر کردن به تغییر شرایط حتما دردش بیشتره، چه میشه کرد؟ سکوت!؟ آدم‌ها از دردهاشون می‌گن که گفته باشن، که ذهنشون خالی بشه که کسی حرف‌هاشون رو شنیده باشه ولی بعدش چی؟ سال‌ها می‌شنوی و وقتی راهکاری که شاید سال‌ها بعد بخوان اجراییش کنم الان می‌گی و شروع می‌کنن به نشنیدن و داد زدن و ...، شاید سکوت کردن بهتره ولی زمانی که اندکی بی خیالی هم چاشنی اون بشه که در خلوت خودت غصه دیگران رو نخوری، جایی که خودت را می‌خوای اولویت زندگیت بذاری غصه نخوری و بگی هر کاری که می‌شد کردم اون‌ها نخواستن، آره فکر می‌کنم همین راه خوبه، اما دردش جایی که با همه مسائل خودت دست و پنجه نرم می‌کنی که بسازی خودت رو از اول، به هر زحمتی شده می‌خوای تغییری ایجاد کنی و همه سختی‌هاشو به جون می‌خری و می‌گی ارزش داره و لبخند حاکی از رضایت همین که می‌خواد روی لب‌هات نقش ببنده خبری میاد و کل انرژیت رو ازت می‌گیره تو این لحظه خودم رو با سلول به سلول وجودم پخش شده روی زمین می‌بینم زمان می‌بره که خودم رو دوباره جمع کنم و پاشم و ادامه بدم زمان از کف میره چون جنگ‌های متعددی تو ذهنت هم زمان به وقوع پیوسته و انرژیت رو می‌خواد بگیره دست به قلم می‌شی می‌نویسی و می‌نویسی راه میری نفس می‌کشی و می‌گی تا وقتی زنده‌م به خودم قول زندگی دادم پس باید ادامه بدم باید خودم رو بکشم جلو حتی چند قدم که در جای دیروزم گیر نکرده باشم که چند روز دیگه خودم رو سرزنش نکنم که فرصت داشتی که چرا از دست دادی و زندگی ادامه داردآه ای زندگی با همه سختی‌ها از تو لبریزم و اشتیاق سوزان دارم برای بهتر زیستنت</description>
                <category>لعیا یوسفی</category>
                <author>لعیا یوسفی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 17:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویس یاد بگیر درجا نزن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_822054/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D9%86-nfsllkzr3usx</link>
                <description>انقدر بنویس که نیازی به نگاه کردن به کی بورد نباشد، انقدر تمرین کن که هر زمان در مورد مهارت تایپ می‌شنوی به خود تردید نداشته باشی و خودت بتوانی با تسلط به چشمان طرف مقابلت نگاه کرده و بگویی تسلط کامل دارم و هر زمان که خواستند تو را امتحان کنند با سربلندی از امتحان بیرون بیایی. آموزش اکسل را ادامه بده و همه را تکرار کن و تکرار کن، ذهنت را به سناریوهایی که ممکن است در زمان مصاحبه از تو بخواهند درگیر کن و تمرین کن که اگر در روز مصاحبه بدون اطلاع قبلی اگر از تو آزمون گرفتند هنگ نکنی و خجالت نکشی آخر کسی از تو نمی‌پرسد که چرا بلد نیستی یا تسلط کامل نداری و برایشان مهم نیست که در شرکت‌هایی که مشغول بوده‌ای از تو چنین چیزی را می‌خواستن یا به عبارتی اصلا نیاز بود که از آن استفاده کنی حتی در سطح پیشرفته یا نه و تو باید هر آن چه که در رزومه ادعا کرده‌ای را بلد باشی و بنویسی و خودت را ثابت کنیاز این که در این سال‌ها دنبال برخی چیزها نرفته‌ای بر خود سخت مگیر و خودت را سرزنش نکن، تو می‌دانی چه راهی را پیموده‌ای و چه مسیرهای پر پیچ و خم را پشت سر گذاشته‌ای تو را به خاطر نام شرکت‌های بزرگی که در رزومه تو نمی‌بینند استخدام نمی‌کنند از این که به خود یادآوری می‌کنم که چهل سال را رد کرده‌ام روحم به درد می‌آید، من که تلاش کردم، نمی‌دانم اسمش را شانس بنامم یا چیز دیگر؟ اما اگر در آن سال‌ها که دنبال کار بودم و شانس استخدام در شرکتی بنام داشتم شاید امروز قضیه فرق می‌کرد، در حال تایپ این جمله هستم که یاد کتابخانه نیمه شب می‌افتم، اگر راه دیگری می‌رفتم باز هم زندگی گل و بلبل نبود و چه و چه، این حرف‌ها به معنای در رفتن از کار نیست من آدم با تجربه‌ای هستم و این که در این سن و سال دنبال کار هستم از امروز شروع نکرده‌ام بلکه سالیان سال است که کار کرده‌ام و دو شرکت آخری که 9 سال در مجموع در آن‌‌ها مشغول بوده‌ام به انتهای خط رسیدند و من هنوز هستم و تمام نشده‌ام و ادامه دارمیاد حرف آقای مدیر می‌افتم: &quot;لعیا کجا می‌خواهی بروی&quot; و سوال‌های پشت سر هم که این را بلدی آن را بلدی اکسل بلدی در ورد این را بلدی، بله بلد هستم و در نهایت کتابی که باید 8 ساعت بدون توقف در موردش صحبت کنی و اصلا اصول بازاریابی را بلدی، به خاطر می‌آورم مدت‌ها طول کشید تا ناکافی بودنی که ایشون به من تحمیل کرده بود را با ارزیابی کاراییم در شغلی که در شرکتی داشتم و چه دستاوردی برای آن مجموعه و مشتریانش به ارمغان آورده بودم را با خود تکرار کنم و ذهن خود را از بازخواست‌های بی رحمانه ایشان برهانم، کاش فرصت می‌دادند که در عمل ثابت کنم به هر حال حدود یک سال از آن روز می‌گذرد و این روزها که مشتریان و گاه پدر یا مادرشان از زحماتم بابت همراهی یک سال و برخی دو سال تشکر می‌کنند این را برای خود دستاوردی می‌دانم، نه شرکت شرایط نرمال داشت و نه سایر شرایط آن طور که باید فراهم بود به هر زحمتی بود توانستم با همراهی تیمی نه چندان حرفه‌ای که با رفتارهای مختص خودشان، کارها را به سر انجام برسانیم.برای که این‌ها رو توضیح دهم که با چه زحمتی پیش رفته‌ام، در دوران جنگ نقش تراپیست را داشتم، تا زمان مشخص شدن وقت سفارت‌شان هر روز پاسخ می‌دادم تا زمان مشخص شدن نتیجه ویزایشان هم که من باید پاسخگو می‌بودم همه این‌ها زحمت بود نه این که کار نباید زحمت داشته باشد، شرایط کاری شرکت را منظورم است، آن‌هایی که همه چیز در شرکتی که فعالیت می‌کنند سرجایش است و شاید برخی از مدیران ارشد مسئولیت خودشان را می‌دانند و تمامی منابع در اختیارشان است پیش بردن امور کار دشواری به نظر نمی‌آید شاید حجم کار زیاد باشد ولی سختی ندارد، در شرکتی که آدم‌ها دیده شده و بها داده می‌شوند مسئولیت‌شان اگر بیشتر می‌شود ارج و قربشان و حقوق‌شان نیز افزایش می‌یابد که من با بخش اول آشنا و با بخش دوم کاملا غریبه هستم، به اهداف رسیدن کار سختی نیست، اگر بحرانی برای آن‌ها پیش بیاید تنها پاسخگوی مجموعه و مشتریان آن‌ها نیستند بلکه تیمی متشکل از مدیران ارشد و مدیران میانی و منابع و ... را دارند که بتوانند از دل بحران‌ها بیرون بیایند، اما من دست تنها بودم به معنای واقعی، تیم داشتم ولی تیم حتی در این لحظه‌ها پیچیدگی اوضاع را درک نمی‌کردند که اگر بگویم برایشان مهم نبود بهتر است و باز پاسخگوی کم و کاستی آن‌ها در کار چه برای مدیران ارشد و چه برای مشتریان من بودم، اویی که امروز مدیر با تجربه شرکت بنامی است را نباید با من مقایسه کنند او آن تجربه‌ها را با سختی که من طی کرده‌ام کسب نکرده‌اند بلکه به زعم من بسیار راحت‌تر مسیر را رفته‌اند حتی اگر مدیر بافهم سخت‌گیری داشتند که این را امتیاز برتری می‌دانم نه سختی کارفشار اوضاع کنونی و انتهای سال و عدم نتیجه مطلوب برای کار تا کنون، همچنان ذهنم را پریشان می‌دارد با خودم می‌گویم که من تنها و بدون هر گونه حمایت ویژه‌ای در جاهایی که کار کرده‌ام درخشیده‌ام، کاربلد هستم تلاش می‌کنم از واگویه‌های منفی ذهنی و اطرافیان در خصوص اوضاع جامعه به دور باشم و به قول لویی پاستور در آرامش حاکم بر خانه و کتابخانه خود بیاموزم و به جستجوی شغل ادامه دهمبا خود فکر می‌کنم در سن و سالی نیستم که به کسی پناه ببرم البته که پناهی هم نیست که باید روی پاهای خود محکم بایستم و گام‌های سنگین بردارمنوشته‌ام را مجدد نخوانده، منتشر می‌کنم که بماند به یادگار روزهای سخت پریشانی در حالی که چهره‌ام به ظاهر آرام استمی‌دانم این روزها نیز تمام خواهد شد و من سربلند و با کوله‌باری از تجربیاتی که در سختی کسب کرده‌ام به پیش خواهم رفت برای ساختن و ایجاد ارزش افزوده در مجموعه‌ای دیگر، همچنان بهترینم را ارائه خواهم داد </description>
                <category>لعیا یوسفی</category>
                <author>لعیا یوسفی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 23:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا این همه دلتنگش می‌شوم!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_822054/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-zn9nuo3mou8o</link>
                <description>حدود سه سال قبل این موقع‌ها بود که رفاقت 16 ساله تموم شد. هیچ وقت به اتمام رفاقت با او فکر نمی‌کردم.آن موقع با خودم فکر می‌کردم آدم‌ها از هم خسته می‌شوند و این هم تجربه‌ی غیرمنتظره بود اما امروز که یه چیزی رو دارم تجربه می‌کنم به خودم می‌گویم حق داشت.دوستی ما از کلاس‌های تخصصی در آموزشگاهی شروع شد، آدم خوش صحبتی بود و عادت داشت تمامی اتفاقات محل کارش را توضیح دهد، بعد از سه سال از شروع دوستی، با هم همکار شدیم و وقتی وارد شرکت شدم تمامی شخصیت‌ها را می‌شناختم، به طور دقیق همه را توصیف می‌کرد، تمامی ویژگی‌هایشان را آن طور که بودند و عمل می‌کردند شنیده بودم. به مدت سه سال و چند ماه و بعد همکار شدیم بعد از اتمام همکاری من با آن مجموعه همچنان رفاقتمان ادامه داشت. تمامی حرف‌هایش را به من می‌گفت هر کاری که انجام می‌داد، یادم می‌آید می‌گفت خوشحال است کسی را دارد که برخی از موضوع‌ها را که نمی‌توانست با کسی در میان بگذارد به من خواهد گفت، من هم خوشحال بودم که چنین حس امنی را برایش ایجاد کرده‌ام.سال‌ها گذشت دوستی‌مان ادامه داشت، همدیگر را می‌دیدیم و معمولا نود و نه درصد مواقع من شنونده بودم و هر از گاهی من صحبت می‌کردم. هیچ وقت محبتش را در دوران کرونا فراموش نخواهم کرد، دوره اول واکسن را برای بانکی‌ها و شرکت‌های اقماری می‌زدند، برای من نامه‌ای صادر کرد که در آن مجموعه کار می‌کنم، دنبالم آمد و مرا به مرکز واکسن برد، حدود سه ساعت و شاید هم بیشتر منتظر ماند تا واکسن بزنم. برای تعهدات مالی‌ام به او، یک مرتبه هم از من سوال نپرسید که کی پرداخت می‌کنم و البته من خود را متعهد می‌دانم و فراموش نکرده‌ام.می‌دانم بنا به روابط عمومی بالایش، دوستان زیادی دارد (البته به خیال خودم تمامی حرف‌هایش را با آن‌ها نمی‌تواند صحبت کند، به خیالم تو دنیا واسه تو عزیزترینم خنده‌ام می‌گیرد از این حرف)، در این سال‌ها دلتنگش می‌شوم و گاهی مانند امروز اشک می‌ریزم. می‌دانم که خسته شده بود و حق داشت ولی حق نداشت این همه طولانی با من قهر باشد! گاهی تصمیم می‌گرفتم اوضاع بهتر شود سراغش بروم حتی اگر مرا نخواهد به او خواهم گفت که چقدر منت‌دار زحماتش و حمایت‌هایش هستم حتی اگر عزیزانی عزیزتر داشته باشد هیچ وقت خوبی‌هایش را فراموش نخواهم کرد.چقدر دلتنگش هستم و می‌خواهم او را ببینم، اما نمی‌دانم چه واکنشی داشته باشد اما می‌دانم خود را برای بدترین واکنش که بی محلی باشد هم آماده کرده‌ام.سه سال قبل بعد از سال‌ها دوباره همکار شدیم، این دفعه او رئیس من بود و کمی بابت رفتارش در محل کار، آزرده می‌شدم و به هیچ عنوان تصور چنین رفتاری را نداشتم تا بر سر موضوع کاری بحث ایجاد شد و من هر تلاشی کردم تا دلیل رفتارش را بفهمم جواب نداد، تلفن‌هایم را جواب نمی‌داد، درخواست می‌کردم زمانی قبل یا بعد از ساعت کاری بگذارد تا صحبت کنیم که با موبایل در دست و در حال صحبت محل کار را ترک می‌کرد تا روزی جلوی همه همکاران به زبان آورد که نباید بدون رعایت سلسه مراتب برای حل مسئله کاری به سراغ رده بالاتر می‌رفتم در حالی که شرکت استارتاپی بود و به دفعات من به جلسه خوانده شده بودم، آن جلسه کاملا مربوط به اقدام من برای مشتری‌ها بود نه کنار گذاشتن او و از طرفی هم هفته به هفته ماموریت می‌رفت. شاید هم بحث فراتر از آنی بود که من تصورم می‌کنم، گاهی با خود فکر می‌کنم حتما اشتباه‌های زیادی از من سرزده بود و او اهل صحبت در این موضوع نبود که به من گوش‌زد کند.یاد گرفته‌ام اگر کسی را به رفاقت و دوستی انتخاب می‌کنم(خود بحث مفصلی است که بعدها خواهم نوشت) با همه آن چه است دوستش داشته باشم، نه فقط به خاطر خصلت‌های خوب آن‌ها، این موضوع را به همه اعضای خانواده هم گسترده‌ام، دوست داشتنشان را به رفتار خوبشان که مطلوب من است منوط نکنم، آن شخص را با تمامی خوبی‌ها، با تمامی رفتارهایی که در رفتارنامه من تعریف نشده و هر چه که است دوست داشته باشم. فلسفه اگر آدم خوبی است دوستش دارم و باید در استانداردهای محدود من جا شود را حذف کرده‌ام.برایش آرزوی سلامتی و حال دل خوب دارم.  </description>
                <category>لعیا یوسفی</category>
                <author>لعیا یوسفی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 22:15:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدلی با مشتری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_822054/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-ory8yrchvamt</link>
                <description>پشتیبانی و مشتری مداری چیزی بیشتر از یک دیالوگ آماده شده ناشی از قوانین شرکت استویدیویی از سایمون سینک در مورد مشتری مداری را دیدم، بلیط هواپیمایی تهیه کرده و با توجه به اتمام زودتر ماموریتش تمایل داشت ساعت پروازش را تغییر دهد ولی به دلیل سیستمی بودن آن امکان تغییر نداشت، با پشتیبانی تماس می‌گیرد و در همان لحظه اول پشتیبان به محض شنیدن درخواست او می‌گوید امکان‌پذیر نیست و این موضوع باعث می‌شود دیگر سراغ همان ایرلاین نرود. موضوع را از زاویه دیگری بررسی می‌کند، قربان این بلیط سیستمی است و امکان لغو کردن آن وجود ندارد ولی با این حال اجازه دهید چک کنم، در حالی که مشتری پشت خط است بررسی می‌کند و می‌گوید انجام شدنی نیست ولی با این حال دوباره می‌گوید با مدیرش صحبت خواهد کرد که آیا امکان اجرای درخواست ایشان وجود دارد یا نه و بعد از چند دقیقه تماس گرفته و اعلام می‌نماید علی‌رغم تلاشش موفق نشده درخواست ایشان را انجام دهد، این حرکت نشان دهنده درک درخواست مشتری، احترام به درخواست ایشان و تلاش برای همراهی او می‌باشد هر چند در نهایت، درخواست ایشان انجام نشد اما حال خوب را به مشتری هدیه می‌دهد.در یک پنج‌شنبه ظهری بنا به درخواست شخصی برای جا به جایی مبلغی، استفاده از رمزارز را پیشنهاد دادم  که بعد از شارژ حساب، خرید رمزارز و وارد کردن آدرس ولت مقصد و سپری شدن ده دقیقه و انتظار تا یک ساعت اتفاقی در ولت مقصد نیفتاد. با شرکت مورد نظر تماس گرفتم و موضوع را توضیح دادم و در این لحظه زمان انتقال رمزارز را توضیح دادند، شارژ ولت مقصد بعد از 72 ساعت!مگر چنین چیزی امکان‌پذیر است، معنای رمزارز و انتقال آنی زیر سوال رفت. بعد از چند مرتبه تماس، تصویر قوانین پلیس فتا را برایم ارسال کردند، به پشتیبان گفتم در بخشی از سایت هنگام انتقال و خرید رمزارز به چنین موردی اشاره نشده است و در این در حالی است که من چند ماه قبل مبلغی کمتر خرید کرده و در لحظه در ولت مقصد دریافت کرده بودم.پشتیبان مرتب چند جمله را تکرار کردند، به ایشان گفتم تراکنشی انجام نشده است حداقل پول را به حساب من عودت دهند تا راهکار دیگری پیدا کنم، اگر عمل انتقال رمزارز انجام شده باشد نمی‌توانند انتقال را متوقف کنند ولی باز هم همان جملات تکراری. به درخواست من برای ارتباط با مسئول واحدشان یا واحد مالی نیز اهمیتی داده نشد.به عنوان سرپرستی تیم اجرا و پشتیبانی با خودم فکر می‌کنم چقدر عدم دقت به نگرانی مشتری باعث ایجاد ذهنیت منفی به آن شرکت و برند می‌شود. این جملات تکراری همانند پیغام ضبط شده است و هیچ درکی از مشکل مشتری را به ایشان انتقال نمی‌دهد. همیشه به ویس‌ها با دقت گوش می‌دهم که عملکرد همکاران را بررسی کنم که آیا حرف ناگفته مشتری را می‌شنوند یا ساده از کنارش عبور می‌کنند! همیشه با جملات تکراری بدون روح و بدون مسئولیت مخالفم،  قطع به یقین قالب متن آماده‌ برای جهت دادن به پاسخ‌های کارشناسان واحد پشتیبانی باید وجود داشته باشد اما نه این که همانند طوطی فقط جمله‌ها را تکرار کنند بلکه بهتر است پاسخگویی با احساس مسئولیت، درک نگرانی مشتری و همدلی همراه باشد. در نهایت پیگیری و تماس با مشتری برای اعلام نتیجه نهایی به ایشان یادآوری می‌کند که درخواست‌شان بررسی شده و به خود ایشان بها داده شده است و به تکرار قدردانی بابت تماس‌ها جهت اعلام نتیجه را شنیده‌ام.</description>
                <category>لعیا یوسفی</category>
                <author>لعیا یوسفی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 23:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تنهایی می‌ترسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_822054/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-aw5oiyditlii</link>
                <description>من از تنهایی می‌ترسم، این جمله را برای بار دوم ازش شنیدم، دفعه قبلی که با هم صحبت می‌کردیم و از رفتن یار صحبت می‌کرد برای دفعه اول به زبانش آورد، این جمله در این حد که دفعه دوم در موردش صحبت می‌کرد ذهنم را درگیر خودش نکرده بود. دیروز که با هم از کافه بر می‌گشتیم گفت: من خیلی از تنهایی می‌ترسم، با خودش فکرهایی برای چند سال دیگر و زندگی با هم و گذراندن دوران بزرگسالی کرده بود را به زبان آورد. از حرفش استقبال کردم و گفتم خوشم آمد حتما این کارو می‌کنیم. گفتم نگران نباشد تنهاش نمی‌گذارم.امایک دنیا مسئولیت در این حرف نهفته است، از دیشب ذهنم را به خودش مشغول کرده است، چه مسئولیت بزرگی! از طرف هم کیفور هستم که دوستم مرا در تنهاترین لحظه‌های زندگیش در کنار خود همراه می‌داند، خیلی سختی در زندگی کشیده است، از عهده سختی‌ها برآمده است و تلاش کرده روی پای خود بایستد و ادامه دهد. من هم می‌دانم سختی و درد چگونه معنا می‌شود، من هم جنگیده‌ام با تلخی‌ها، با نداشتن‌ها، با بی‌کسی‌ها در بدترین لحظات زندگی‌ با عزاداری برای عزیزان از دست رفته در تنهایی، چقدر حس عجیبی دارم به جمله او و پیشنهادش، می‌دانم تنهایش نخواهم گذاشت، می‌دانم باید خیلی چیزها یاد بگیرم، باید خودم را برای چنین همراهی آماده کنم که اگر روزی درخواست او به حقیقت پیوست بدانم که همراه خوبی برایش خواهم بود.می‌دانم شاید با خودش خیلی فکر کرده شاید خیلی با خودش کلنجار رفته است که چنین موضوعی را مطرح کند و من را قابل دانسته که همراهش باشم. ما از دوران کودکی با هم دوست بودیم و البته رفاقتمان از بیست و چند سالگی رنگ متفاوتی به خود گرفت، بیشتر رفیق شدیم، هر چند از هم دور هستیم ولی زمانی که همدیگر را می‌بینیم گویی همین دیشب از هم خداحافظی کرده‌ایم، درباره مگوترین حرف‌هایمان با هم صحبت می‌کنیم، آدم امن همدیگر هستیم. همیشه می‌گویم دوست واژه سنگینی است و هر شخصی را نباید دوست خطاب کرد، دوست یعنی احساس مسئولیت، دوست یعنی همراهی در لحظات بسیار تلخ حتی اگر حال خودت خوب نباشد. تلاش می‌کنم لایق همراهی و اعتمادش باشم.دیشب با خود فکر می‌کردم چقدر خوشبختم، خانواده مهربانی دارم و دوست بسیار خوب، حضورشان به من امید می‌دهد حتی اگر در مورد خیلی از ناکامی‌هایم صحبت نکنم، همین که به دلم به روح و روانم رجوع می‌کنم و حضور گرمشان را به اندازه توان‌شان می‌یابم حس خوشبختی به من دست می‌دهد، مرا مهربانه به جلوتر هل می‌دهد که پیش بروم و تنور دلم داغ باشد به حضورشان. دوست‌شان دارم و یاد گرفته‌ام که دوست داشتنم را و حسی را که به من می‌دهند به زبان بیاورم.</description>
                <category>لعیا یوسفی</category>
                <author>لعیا یوسفی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 13:20:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه، اهمال‌کاری، ترس؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_822054/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-sgc0rsbqzk87</link>
                <description>این روزها مصاحبه می‌روم شرکت‌های مختلف، گاهی مصاحبه به مرحله دوم و سوم هم پیش می‌رودمصاحبه‌ها جالب هستند، افراد مختلف با برخوردهای مختلف نسبت به سوابق فعالیتم، یکی با احترام می‌گوید سوابق ارزشمند، یکی با لحن نه چندان مناسب می‌گوید چرا از آن حوزه جدای شدی و به حوزه‌های دیگر رفتی؟ دیگری می‌گوید از فعالیت فقط در حوزه خاص صحبت کنم و در جلسه دوم، اصرار به آشنایی بیشتر و صمیمیت بیشتر دارد، البته بهتر است بگویم تلاش می‌کند بیشتر ارتباط بگیرد و مرا بیشتر بشناسد اما مگر می‌شود کسی را در یک ساعت شناخت و سعی کرد با گفتن آدم‌های زیادی در این اتاق از نگوهایشان صحبت کرده‌اند و موضوع آن‌ها فقط بین در و دیوار و من محفوظ مانده و من در ادامه حرف ایشان در مورد روحیه خودم برای برقراری ارتباط می‌گویم، من معمولا به هیچ کسی فشاری برای صمیمیت ایجاد نمی‌کنم، فضا ایجاد می‌شود نه به بهانه صمیمیت بیشتر بلکه این ویژگی من است، صمیمیت بیشتر یعنی مسئولیت بیشتر (به زعم من دیگر نمی‌توان بعد از شنیدن مشکلی، حرفی از همکار یا دوست به سادگی گذر کرد باید توجه و پیگیری کرد)، دوستی داشتم که شانزده سال رفاقت کردیم و او هرگز به نهان‌خانه جانم راه پیدا نکرد مگر می‌شود با گفتن این فضا امن است فضا را امن کرد، به نظرم هیچ لزومی ندارد امن بودن را به زبان بیاوریم بلکه این فضا حسی است و باید خود شخص احساس راحتی کند، از موضوع اصلی دور نشوم، این شرکتی که توضیحش را دادم دارای سابقه کاری است و به قول آن‌ها قطار در حال حرکت با سرعت زیاد است و من باید بدوم و خودم را پرت کنم روی قطار به عبارتی سرعت خود را چند برابر کنم تا همگام با آن‌ها شوم، کار بسیار پر مسئولیتی است اما بسیار جای یادگیری دارد و من تشنه یادگیری بیشتر و کار تخصصی‌تر. شرکت دیگری می‌روم مصاحبه، به قول این تیم، باید کار گل کنم، استارتاپی هستند، در ابتدای راه هستند و باید جای چند نفر کار کنم تا راه بیفتد و رشد کند و سپس تیم را گسترش دهیم، قبلا کار مشابهی انجام داده‌ام، این شرکت نیز به سهم خود می‌تواند چالشی برای یادگیری زیاد باشد.شرکت دیگری هم مصاحبه شدم شبیه کار قبلی است اما چنگی به دل؟ نمی‌دانم مرددم.بین گزینه‌های مختلف هر چند هنوز درخواست قطعی همکاری اعلام نشده است اما من از خود این سوال‌ها را می‌پرسم کدام را می‌پسندی؟ شرکت استارتاپی که باید همراه باشی برای بزرگ کردن کودک و گسترش بازارش یا تلاش زیاد برای دویدن با سرعت زیاد برای همگام شدن با آن دیگری‌ها، کمی یا زیاد خسته‌ام، دوست دارم با این همه تلاشی که برای دیگران می‌کنم برای کسب و کار خودم بجنگم و آن را راه بیندازم، اما زمان لازم است تا محصولی که تصمیم به گسترش بازارش گرفته‌ام رونق گیرد و اصلا معلوم نیست که بشود یا نه، البته کار به این جا ختم نمی‌شود حتی اگر نشود حتما محصول دیگری را پیدا خواهم کرد، انگیزه بالایی دارم، مانده‌ام که اهمال‌کاری می‌کنم یا خسته‌ام و یا می‌ترسم؟ ترس تجربه مجدد چیزهایی که قبلا به مدت طولانی تجربه‌شان کرده‌ام، سال‌ها است که از حاشیه امن بیرون آمده‌ام و آن ترسی که صحبتش را می‌کنم متفاوت از ترس‌ شناخته شده است، اما می‌دانم که بسیار توانمندتر از آن هستم که فقط کارمندی باشم در یک شرکتی حتی اگر حقوق خوبی بدهند، نه آزادی مالی کامل دارم و نه آزادی زمانی. خواسته قلبیم این است که به سطح سوم آزادی برسم، می‌دانم باید بیشتر تلاش کنم، شاید همین نوشتن‌‌ها کمکم کند به ترس‌هایم غلبه کنم نسبت به چند وقت گذشته پیشرفتی در خصوص اقدامات داشته‌ام اما باز هم همانی که بودم را هنوز باز نیافته‌ام.همین الان به ذهنم آمد که هفته آینده دوباره در ادامه این پست از پیشرفتم در هفته پیش رو بنویسم، این حرکت سازنده‌ای می‌تواند باشد.</description>
                <category>لعیا یوسفی</category>
                <author>لعیا یوسفی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 22:59:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکرهای آشفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_822054/%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-svfdzi8wtaa3</link>
                <description>آخرین روزهای کاریم را در شرکتی که حدود دوسال است کار کردم سپری می‌کنم، صاحب شرکت به دلیل مشکلات پیش آمده تصمیم گرفته است بیزینس فعلی را کنار بگذارد و فعالیتی جدید به صورت شخصی شروع کند. اگر بگویم از بهمن ماه سال گذشته بخش زیادی از سختی کارها و مسئولیت‌ها با من بوده است اغراق نکرده‌ام. بعد از چند سالی که برای خودم کار کردم و تلاش کردیم آن شرکت را پیش ببریم و متاسفانه به دلایل مختلف به در بسته خوردیم، در این شرکت فعالیتم را شروع کردم. چالش‌های بسیار زیادی با همکاران و مدیران شرکت داشتم و اکنون دوباره باید شروع کنم، کار کردن در سمت کارشناسی برایم جذاب نیست، اما باید شغلی حتما داشته باشم و از طرفی مدت‌ها است که تلاش می‌کنم کار و کسبی برای خود داشته باشم، تصمیم به فروش روغن دست‌ساز خواهر گرفتم البته با راهنمایی منتورم که بعدها  در موردش می‌نویسم، اما موضوعی زمان‌بر است، زمان زیادی را منتظر شخص دیگری برای فرآیند بهینه سازی صرف کردم و آن شخص بسیار سرشلوغ‌تر از موضوع همکاری بودند و در این چند روز شروع کردم به بازار جدید پیدا کردن، به خصوص که ویدیوی ترمیم زخم بستر ویوی بهتری گرفت، اما باز هم کافی نبود، با خود فکر می‌کنم کارها را چطور اصولی باید پیش ببرم، برندسازی باید داشته باشم از همین الان، فقط دنبال گرفتن ویوی بیشتر نباشم البته این موضوع را در حین تماشای آموزش برندینگ از آقای کالب رالستون یاد گرفتم.آموزش‌های دیگری در موضوع‌های مختلف تهیه کرده‌ام و هنوز به طور کامل و جدی آنها را شروع نکرده‌ام، خودم را همچون آدمی می‌بینم که فرصت خیلی کمی برای ادامه دارد و خود را غرق در کارهایی می‌کند که در زمان کوتاهی به سرانجام برساند، این حس را از وقتی که سن 40 سال را رد کرده‌ام به طور عمیق دارم و از طرفی با خود می‌گویم تو آن طور که بلد بودی زندگی کردی و امسال که چیزهای جدیدی یاد گرفتی تغییرات اساسی در نگرشت به خودت، زندگیت و کارت داری، نگران چه هستی!؟ تا وقتی زنده‌ای باید زندگی کنی، راهی به غلط نرفته‌ای فقط بلد نبودی متفاوت فکر کنی از زاویه دیگری به زندگی و فعالیت نگاه کنی... نفس عمیق می‌کشم و ادامه می‌دهم تلاش می‌کنم بیشتر متمرکز باشم کارها و آموزش‌ها را اولویت‌بندی کنم، فکرهای بیشتری در نهان‌خانه ذهنم در گردش هستند گاهی یکی از آن‌ها پررنگ‌تر ذهنم را به خود مشغول می‌کند تلاش می‌کنم دست فکر را گرفته و آرامش کنم، باید در موردش بیشتر بنویسم و تکلیفم را روشن کنم نه تنها با آن فکر خاص بلکه با همه دیگرشان.در این بین آن چه دلم بیشتر از همه می‌خواهد بیاموزم نوشتن است نوشتن حرفه‌ای، باز تلاش می‌کنم آموزش‌های قبلی را سر و سامانی دهم و آن چه باید از آن‌ها بیاموزم یادداشت‌برداری کنم تکرار کنم تا ملکه ذهنم شود و سپس سراغ آموزش جدید بروم اما می‌توانم از هر فرصتی برای نوشتن به روش قبلی که می‌نوشتم ادامه دهم تا فرصتش فراهم شود، از آموخته‌هایم می‌خواهم بهره ببرم نیتم حضور در دوره نیست بلکه یادگیری است. </description>
                <category>لعیا یوسفی</category>
                <author>لعیا یوسفی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 21:42:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعطاف‌پذیر باش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_822054/%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D9%81%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-ra8fad6moey8</link>
                <description>ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که همه چیز مدام در حال تغییرِ. فصل‌های سال تغییر می‌کنند، در دریاها جزر و مد ایجاد می‌شه، تورم مدام در حال کاهش و افزایشه، افراد استخدام یا اخراج می‌شن و خیلی مثال‌های زیادی از این قبیل رو می‌تونیم لیست کنیم. چیزی که ما از این تغییراتِ مدام می‌تونیم متوجه بشیم این است که قانون اصلی دنیا، تغییرِ!  به جای این برداشت، ما عصبانی می‌شیم.در درس بیولوژی در دبیرستان خوندیم که قانون انتخاب طبیعی با تغییر سازگار هست. برای مثال ما یاد گرفتیم که اگر ما یه حشره سبزی باشیم در مزرعه‌ای به رنگ قهوه‌ای، و رنگ پوستمون را تغییر ندهیم، به دردسر می‌افتیم. اینکه بخواهیم بحث کنیم مزرعه باید سبز باشه، قبلا که سبز بود! اما بزودی اتفاق ناخوشایندی برامون  می‌افته. قانون بی رحمه، &quot;یا منعطف باش یا از بین خواهی رفت&quot;. متاسفانه معلمانمون به ما نگفتن که این جمله رو به ذهن خودتون بسپارید، این همون درس زندگیه، &quot;منعطف باشید&quot;.در دنیای شرکت‌ها، نیز همه چیز در حال تغییرِ و حتی متخصصین همگاهی اشتباه می‌کنند.در سال 1927، هری وارنر گفت: &quot;چه کسی تمایل شنیدن صدای هنرپیشه‌ها را دارد؟&quot;در سال 1943، توماس واتسون رییس هیات مدیره IBM گفت: &quot;فکر می کنم یک بازار جهانی فقط برای 5 دستگاه کامپیوتر وجود دارد.&quot;در سال 1977، کن اولسن، رییس شرکت تجهیزات دیجیتال گفت: &quot;هیچی دلیلی وجود ندارد که هر فردی بخواهد کامپیوتر شخصی در خانه خود داشته باشد.&quot;اون چیزی که امروز معتبر است، ممکنه که فردا اعتباری نداشته باشد. چیزی که امروز به کار می‌آید ممکن است فردا کاربردی نداشته باشد. تنها چیز ثابتی که داریم &quot;تغییر&quot; است. اگه خونه رو بمدت سه ماه ترک کرده باشین، بعد از سه ماه می‌بینید که فرزندتون تغییر کرده، شما رو بابا خطاب می کنه. مسئله عادلانه بودن یا ناعادلانه بودن نیست. همه چیز در حال تغییره.مخلص کلامافراد شاد، نه تنها تغییر رو می‌پذیرند، بلکه با آغوش باز قبول می‌کنند. اینها افرادی هستند که می گن: &quot;چرا باید بخوام که 5 سال آینده من شبیه 5 سال گذشتم باشه؟&quot;منبع: کتاب Follow your Dreams از Andrew Mattewsپی‌نوشت: منظور از منعطف بودن به معنی همرنگ جماعت شدن نیست، دیدن تغییرات مدام و سازگار شدن با این تغییرات برای رشد و پیشرفته.</description>
                <category>لعیا یوسفی</category>
                <author>لعیا یوسفی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 15:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>