<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh Rezaei Nasab</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_82441525</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:03:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1731995/avatar/oS9l97.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemeh Rezaei Nasab</title>
            <link>https://virgool.io/@m_82441525</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82441525/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-h7stg0utfiiy</link>
                <description>یه وقتی فکر می‌کردم می‌شه دنیا رو نجات داد. فکر می‌کردم اگه به اندازه‌ی کافی مشت بکوبی روی میز، اگه اخلاق رو حفظ کنی، اگه مردم رو از آتیش دربیاری، تهش یه چیزی عوض می‌شه. یه چیزی خوب می‌شه. ولی دنیا با این چیزا عوض نمی‌شه. دنیا گوش نمی‌ده. فقط می‌بلعه.یه روز بیدار می‌شی و می‌بینی داری همون کاری رو می‌کنی که یه عمر باهاش جنگیدی. به خودت نگاه می‌کنی و می‌فهمی اون هیولایی که همیشه ازش میترسیدی، خودتی. دیگه نه قهرمان بودن کمکت می‌کنه، نه حقیقت، نه وجدان. فقط درد هست. یه درد ساکت که از زیر پوستت می‌خزه بالا. و هر بار یه تیکه‌ ازت می‌کنه و می‌بره.می‌گن سقوط یعنی یه لحظه. ولی اشتباه می‌کنن. سقوط، یه عمر طول می‌کشه. من هر روز یه قدم پایین‌تر رفتم. و حالا، دیگه ته چاه صدایی نمی‌پیچه. فقط سکوت مونده. و من. و دستایی که دیگه نمی‌دونم چطوری میخوان نجات بدن… چون فقط یاد گرفتن له کنن.آدما فکر می‌کنن خیلی پیچیده‌ان. که انگیزه‌هاشون پنهونه، که احساساتشون منحصر به فرده... ولی باور کن، اصلا اینجوری نیست. یه کم که توجه کنی، نوع نگاهشون، لحن صداشون و مکث‌هاشون، همه‌چی رو لو می‌ده. کی دروغه، کی ترسیده، کی داره معامله می‌کنه... هیچ‌کس تمیز نیست. فقط بعضیا تمیزتر دروغ می‌گن. هیچ‌کس برای چیزی که می‌گه اینجاست، اینجا نیست.حالم؟ خوشحالم! دیگه دنبال معنی نمی‌گردم. دنبال نجات دادن کسی نیستم. فقط نگاه می‌کنم. دقیق. انگشت می‌ذارم رو نقطه‌ ضعفاشون و صبر می‌کنم خودشون خراب شن.قبل از تموم شدن، همه‌چیو یاد گرفتم. حالا فقط دارم می‌بینم که بقیه چطوری همون مسیر منو می‌رن، ولی با لبخند.برای کسی که میفهمه، دیگه جایی برای باور نمی‌مونه. و اگه نتونی باور کنی، نمی‌تونی زندگی کنی! فقط دووم میاری.و من فقط دارم دووم میارم.... من فقط دووم میارم.</description>
                <category>Fatemeh Rezaei Nasab</category>
                <author>Fatemeh Rezaei Nasab</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 01:07:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناقض سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82441525/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-tep1qufzd5pg</link>
                <description>دیگر کسی را نمیخواهم. برایم دیگر عشق معنای خاصی ندارد. جز اینکه تنها یک واژه سبک و توخالی است. اما به راستی واژه انسان سبک تر است یا عشق؟ انسان بودن جز کلمه ای بی ارزش نیست. دنیا نیز صرفا یک پوچی تکرار شونده بی معنی است. بیزار از زندگی کردن و ناگریز از مرگ. نه جایی برای ماندن دارم و نه جایی برای رفتن.و حتی خسته از سکوت و بودن هایش در کنار نبودن هایش. خسته از دنیا و متعلقاتش، آدم هایش و حتی خود. بیزار از  صبح و روشنایی،فراری از شب و تاریکی. نه مسیری وجود دارد و نه توانی برای پیدا کردن یا ساختن  راه جدیدی باقی مانده است. بیشترین و تلخ ترین کلمه برایم  کلمه بی معنی  و آزار دهنده عشق است.در کودکی ام می اندیشیدم که عشق به شدت ارزشمند و جاودان است اما به مرور فهمیدم هر چه به این کلمه بها دادم به همان اندازه بی بها بود. نه دلم میخواهد دنیا ادامه بدهم و نه توانی برای پایان دادنش دارم. خسته ام از تمام تلاش هایی که انجام دادم...اگرچه خود را در رنج و عذاب قرار دادم اگرچه پای خود را رنجه داشتم ولی هیچ چیزی به دست نیاوردم و من ماندم و کوهی از خستگی های بیشمار  دنیا که هیچگاه از آنان خلاصی پیدا نکردم و انگار قرار نیست که هیچ گاه به پایان برسد.  حال من مانده ام و تنی رنجور و خسته از تمامی دوران گذشته، تنی ضعیف تر از همیشه برای آینده. به قدری که دیگر این تن خسته حتی کوچکترین  توانی برای به دوش کشیدن این روح ندارد. گویی روحم حتی سنگین تر از جسم بی جانم شده است. خسته ار دنیا،خیته از خود، بیزار از آدم ها. در تناقض ها زندگی کردن برایم دیگر بی معنی شده است. فراری از سکوت و تنهایی ام اما عاشق ترین یار وفادار سکوت و تنهایی ام. سخت ترین نقطه زندگی دقیقا جایی است که نه توانی برای رفتن باقی مسیر وجود دارد و نه توانی برای پایان دادن مسیر.درست در نقطه‌ای که همه چیز معنی خود را از دست میدهد. سکوت،تنهایی،عشق،زندگی،دنیا،انسان.  افکارم پر از کلمات بی معنی شده است که راهی برای خلاصی از آنان ندارم.  میشود فردایی وجود نداشته باشد؟</description>
                <category>Fatemeh Rezaei Nasab</category>
                <author>Fatemeh Rezaei Nasab</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 22:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید ایستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد چرا که اگر به گاه آمده باشی، دربان به انتظار توست.&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82441525/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-f2d0b5til0f0</link>
                <description>من کافری هستم که جز خدا کسی را ندارد. تبهکاری هستم که جرمش فقط زن بودن است. جاهلی هستم که متفاوت فکر میکند. مطرود شده از همه هستم چون خواستار تغییر عقاید و رسوم قدیمی هستم. انسان لالی هستم که بلندترین فریادها را دارد. نابینایی هستم که درون را فقط میبینم. مسلمان بودن یا نبودن چه فرقی دارد،وقتی چیزی از خدا و ارزش های واقعی آن نمی دانیم.بین باکره و فاحشه چه فرقی است،وقتی هر دو درد را تجربه میکنند. با اینکه همیشه مقتول بوده ام،دادگاه ها حکم به اعدام من داده اند. همیشه متهم بوده ام، زیرا هیچ وقت قاضی های مثلا عادل،فرصت سخن گفتن به من ندادند. محدودیت ها را تجربه کرده ام و میکنم چون فقط یک ماده هستم. چرا نرها فراموش کرده اند که بودن خود را مدیون ماده ای هستند؟ من یک کافر هستم،من یک تبهکار هستم. وقتی که همه تو را فقط با هدف میخواهند ،عشق چکاره است؟ وقتی نزدیکترین آدم های زندگی هم تو را تاوقتی میخواهند که چیزی باشی که میخواهند، تا وقتی که برای آنها سود داشته باشی،دوست داشتن چه معنی ای میدهد؟ به جرم داشتن تفاوت افکار، در شجره نامه یزید قرار گرفته ام. هر چه داشتم را دادم برای  بندگان خدا،فقط برای خدا،ولی هر بار فقط صدای شکستن خودم را بلندتر از قبل شنیدم. گمشده ام، در دنیای بی کسی ها،در دنیای پرهیاهوی انسان ها، در خلوت بی نتیجه عارفانه ای، در دنیای بدون عشق،......در سکوت فریادها،در سرزمین اشک ها، در دنیای نامردی ها،در دنیای قاضی های بی عدالت سالهاست که جان داده ام. بیزارم از تمام قضاوت های ناعادلانه و اشتباه نزدیکان خود. به راستی که انسان در رنج آفریده شده است. تن بی جانم دیگر جایی برای زخم های جدید ندارد. کمی به من فرصت بدهید،کمی آرامش و شادی را از بدهکاری هایم به من پس بدهید.  همه کسانی که گندم مزرعه ام را چیدند، همه کسانی که سهم گندم خودم را در قحطی به آن ها بخشیدم، امروز خرج داس های جانم را میدهند. و شعله به جانم میکشند.کسی که بیشترین گندم های جانم را تغذیه کرد،بزرگترین آتش را در قلبم روشن کرد.وقتی کشاورزان هم،به جای آب به زمین خشک قلبم اسید میخورانند چه باید کرد؟ کلاغ ها هر چه  بودند اما صادق بودند، از ابتدا گفتند که چه میخواهند ولی دیگران فقط نقاب داشتند. درد قلبم را می فشارد. به من بگو که رد خنجر های انسان ها را،جای پنجه های گرگ های در لباس میش  را در جسم خود چگونه از بین ببرم؟آیا کسی از آسمان صدایم را میشنود؟ من حتی سهم خوشه چینان بینوا را هم فقط برای تو داده ام، میشود حال تو از آسمانت،سهمی برای من بفرستی؟من یک فرمانده شکست خورده از خیانت همرزمانم هستم. شیری که از هم جنس خود شکست خورد چون فقط نخواست به او آسیبی برساند. ای صاحب هستی،جانم را از ملکوت هستی عبور بده و قلب را از جاده عشقت. دور و بی نیازم کن از هر چه جز توست. بگذار طعم رهایی را بچشم.دردهایم را خود مرهم کن......ترسم که اشک در غم ما پرده در شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود.</description>
                <category>Fatemeh Rezaei Nasab</category>
                <author>Fatemeh Rezaei Nasab</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 13:08:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد را از هر طرف که بخوانی درد است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82441525/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hpobhuyoexq5</link>
                <description>من آدم این دنیا نیستم.هیچ وقت نبودم. ولی محکوم هستم به زندگی در دنیایی که برای من نیست. سال های عمرم از ۲۰ سال تخطی نمیکند. ولی همه چیز این دنیا برایم تکراری است. هیچ شوری در من نیست. شاید حالا حداقل ۱۰ سالی هست که در جسمی ۲۰ ساله، پیری هزار ساله زندگی میکند.مدت های زیادی است که دیگر هیچ چیز نمی تواند خوشحالم کند..من آدم بدی نیستم. تایید میکنم که آدم خیلی خوبی نبوده ام ولی بد هم نبوده ام. در تمام زندگی ام، به شیوه علی پیش رفته ام و پوسته نازک قبلی را نخراشیده ام چه برسد آن را از هم بدرم. ولی سالهاست که قلبم هدف تمرین تیراندازان شده است. بارها خواستم تا دیواری به دور خود بکشم و مهربانی را،آدم ها را فراموش کنم.ولی نشد. مگر خدا این همه بنده بد دید نامهربان شد؟ گاهی به دردهای چاه می اندیشم. چطور آن چاه زمینی، ناله های علی را تاب آورد؟ یا زمین چگونه قرن هاست که مصیبت های عالم را دیده است، اما هنوز پابرجاست؟ آدم ها ترسناک هستند.خیلی ترسناک. اوج ذلت یا شاید اوج عزت.همه دنیا را با پای دل گشته ام ولی مرهمی برای درمان و یا حتی تسکین در قلب خود نیافته ام. من آدم این دنیا نیستم پس چگونه انتظار داری که سکوت کنم؟چگونه دردهای زمینی را تحمل کنم وقتی جنس قلب و روحم آسمانی است؟در شیمی قانونی هست که میگوید شبیه،شبیه را در خود حل میکند. و من مدت هاست که دنبال راهی هستم که تناقص ها را در خود حل کنم ولی قرار نیست بشود. دنبال راهی به آسمان میگردم ولی انگار همه درهایش را به روی من بسته اند. بزرگی به من گفته بود که اگر تمام درهای آسمان را برایت بسته اند قطعا درب پنهانی برایت وجود دارد که کسی آن را نمیشناسد. سال ها گشتم ولی نیافتمش. حال خستگی ریسمان توان من را بریده است. از بچگی آدم ها را جست وجو میکردم و هر که را در وجودش کمی نور می دیدم، دنباله خود میکردم. راه را نشانش میدادم،توشه ای به او میدادم و راه را برایش آماده میکردم. به امید اینکه حال همسفری برای راه آسمان دارم. اما در نهایت آن ها توشه هایم را غارت میکردند،قلبم را پاره و سیل اشک و آه من را روانه. ولی هرگز ،در هیچ زمانی لب به اعتراض و ناله و نفرین در میان آدم ها نگشادم. گفتم سکوت کن،خدا هست.همین کافیست .اما حالا مدتی است که فکر میکنم خدا هم از من بیزار شده است. دنیا فقط به جرم دختر بودن،هر روز بیشتر گلویم را می فشارد. و در جنگی یک به هزار مهربانی و ایمانم را میخواهد. و من خسته تر از همیشه شده ام. هر چه بیشتر درد من را هجمه حملات میکند،بیشتر شکر خدا را میکنم.گاهی هم اعتراض، ولی از اعتراض هایم خجالت می کشم چگونه اعتراض کنم به خدایی که ۲۰ سال مرا پرورانده است. سفره رحمت خودش است به هرکه بخواهد میدهد. پس چگونه اعتراض کنم که چرا فراموش شده ام؟آدم ها هرچه به من بیشتر  نزدیکتر شدند،هر چه بیشتر محبت هایم را گرفتند، محکم تر به من ضربه زدند.ادم ها چقدر ترسناک هستند. گاهی با تعجب نگاه میکنم به دنیا، که چطور بعضی دنبال پول،لباس برند، ثروت،مقام،قدرت،شهرت و غیره هستند. وقتی هیچ کدام نمیمانند. چرا هر که را شبیه آنان تفکر نمیکند کافر مینامند. چرا سالهاست که در میان مومنان،کافر شده ام در حالیکه خدا در همه چیز میبینم. آرامش از جنس خدا میخواهم، ولی خدا انگار علاقه ای به شنیدن صدایم ندارد. همه آدم ها رهایم کرده اند، یا رهایشان کرده ام. سالهاست که جز خدا ندارم. اما حالا مدتی است که از درد قلب خود، تک تک سلول هایم تبدیل به قاتلی برای خودم شده اند. درست وقتی که احساس میکنم خدا هم مرا نمی خواهد............</description>
                <category>Fatemeh Rezaei Nasab</category>
                <author>Fatemeh Rezaei Nasab</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 06:43:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستگی محض</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82441525/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B6-a5wxowcttdeu</link>
                <description>خیلی وقت ها میشه از تنهایی به کوه رسید،یه کوه صبر،یه کوه سبز. مثل اون کوهی که از دور سبزه ولی کلی سیاهی،مور و ملخ تو خودش جا داده و پر از زوزه گرگ و ناله کفتار،از دور بهت لبخند میزنه. اون از تو خون گریه میکنه و تو از دور، اونو سبز می بینیش. پس ببین یه سری چیزا از دور سبزن ولی از تو، قرمز و سیاه. یه وقتا دوری باعث میشه فقط لبخند مو ببینی و دردام غمگینت نکنه. مگرنه من همین الانشم...... حالا همون کوه را رو که دلش رو بکنی به معدن طلا میرسی و هر چی تو تاریکی تونلت بیشتر فرو بری طلاهات بیشترو هر چی شب تاریک تر باشه ستاره ها پرنورتر میشن. بزرگترین مشکل  آدم، ترس از تنهاییه،اما گنجی که دنبالش میگردی تو همون غاریه که از رفتن توش میترسی. روبه روم راه، شبه و پشت سرم دره گرگ. من از همه بریدم، از همه چی کلا،چپیدم تو اتاق لامصب خودم، برای من بسه هر چی دووییدم، از همه پرم، به چشمم همه آدما مسخره شدن. پر از معظلم. خودم که مقصدم بن بسته،ولی مقصد کسی رو خراب نکردم.  خستم از این شب بیداریاها،خسته ار همه چی. ته تابستون حتی دل دریا هم میگیره. از اون همه آرامش و گرما که قراره تبدیل بشه به طوفان و سرما. دریا که من باشم، ماهی های توش میشن تکه های قلبم. ماهی ها باید بدونن که دریا،همیشه دریاست حتی اگه تابستون باشه حتی اگه زمستون باشه. حتی اگه یه سری از ماهی هاش بمیرن، دریا همیشه دریاست. </description>
                <category>Fatemeh Rezaei Nasab</category>
                <author>Fatemeh Rezaei Nasab</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 01:57:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82441525/%DA%AF%D8%A7%D9%87-r7m0gnbodzdz</link>
                <description>زندگی گاه سخت پاهایش را بر روی گلو فشار میدهد تا شاید راه نفس کشیدن را ببندد. گاهی نه اشک و نه فریاد مرهم دردها نخواهد شد.گاهی فقط سکوت مرهم میشود. مرهمی که فقط درد را تسکین میدهد و نه درمان.گاهی دردها همچون دریایی هستند که ما را در خود غرق میکنند. گاهی حتی نمیخواهی که از غرق شدن خود جلوگیری کنی.گاهی فقط سکوت میتوان کرد و چشم به آسمان دوخت. گاهی حتی صدایی از آسمان به تو نمی رسد درست زمانی که زمین با همه فراخی اش بر تو تنگ شده است. درد آن لحظه خانمان سوز است.</description>
                <category>Fatemeh Rezaei Nasab</category>
                <author>Fatemeh Rezaei Nasab</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 13:53:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>