<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا مکتب دار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_82461959</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:39:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/558275/avatar/xPC9dm.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا مکتب دار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_82461959</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوزه گر عاشق کوزه هاست_۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82461959/%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%B2-bz7xvqsr6s2z</link>
                <description>بخش دومبهرام خان که از ارث و میراث پدری، خانه و زندگی ای مجلل برای خود فراهم کرده بود، همواره در آرزوی پسردار شدن به این در و آن در میزد و تقریبا نسخه هر حکیمی را برای رسیدن به مقصود خود، دست کم یک بار امتحان کرده بود و پیش هر دعانویس و رمالی هم رفته بود اما فقط پول خود را هدر داده و گویا قسمت نبود که پسر داشته باشد. خودش تنها فرزند پدر مرحومش بود و میخواست ارث و میراث او هم به فرزند پسرش برسد نه به بیگانه. او حتی به این هم فکر کرده بود که راهی هند شود تا از اطبای آن دیار و یا مرتاضان هندی، راه چاره ای برای مشکل خویش بگیرد اما دیگر در آن سن و سال که دست کم 60 بهار را پشت سر گذاشته بود، رهسپار شدن به چنین سفر دور و درازی برایش سخت و دشوار بود.او که سه دختر بزرگ خود را با هزار منت و غر زدن به خانه شوهر فرستاده بود، برای آخرین دختر دم بختش، در تدارک جهیزیه بود. عیال بهرام خان در حالی که داشت سفره صبحانه را پهن میکرد و سرشیر تازه و عسل را کنار استکان چایی قندپهلوی شوهرش میگذاشت، با ترس و لرزی که در دستانش پیدا بود رو به او کرد و گفت: بهرام خان، چند تا کاسه بشقاب و یکی دو تا کوزه برای جهیزیه دخترمان لازم داریم. بی زحمت امروز سری به بازار بزنید و آنها را بخرید. البته اگر اجازه بدهید خود من هم با شما بیایم، میتوانم هر کدام را که زیباتر است و به وسائل جهیزیه دخترمان میخورد خریداری نمایم.لپ های بهرام خان از بزرگی لقمه ای که برداشته بود در حال ترکیدن بود. آدم ناخن خشکی نبود اما خیلی با زن و آخرین دخترش خوب رفتار نمیکرد. رو کرد به زنش و با تشر گفت: تو هم وقت گیر آوردی زن؟ بگذار صبحانه ام را کوفت کنم. فک کردی من سر گنج نشسته ام. همین هفته قبل بود که کلی پول از من بابت خرید جهیزیه دخترک گرفتی. مگر میخواهی چکار کنی. دخترهای مردم یک دهم جهیزیه دختر تو را ندارند و صدایشان هم در نمیآید. آن وقت تو هر روز که از خواب برمیخیزی، فقط به این فکر میکنی که عروس فرامرز خان فلان وسیله را در جهیزیه اش داشت، چرا دختر من نداشته باشد. یا دختر سالار خان فلان و بهمان لباس گرانقیمت را پوشیده بود، چرا دختر من نپوشد. والله بیچاره ام کردید شما دو تا. کاش خدا به من یک پسر داده بود که هر چه داشتم به پایش میریختم نه به پای این دختر که آن هم ببرد به خانه شوهرش و بعد مادر شوهر و خواهر شوهرهایش مدام بگویند این بهرام خان چه آدم گدا و گرسنه ای است. این هم جهاز است که برای دخترش فرستاده....زن بهرام خان، البته به این غرولندهای او عادت داشت و به قول معروف گوشش پر بود از این حرفها. با همان ظرافت زنانه، در حالیکه استکان او را برای ریختن یک چای قندپهلوی دیگر از جلو اش برمیداشت، به صورت سرخ شده شوهرش با مهربانی نگاهی انداخت و با تیر نگاهش، خواسته خود را همچون قابی که بر دیوار خانه میکوبند، در گوشه قلب همسر خود آویخت. استکان چای را که جلو بهرام خان گذاشت، بهرام خان گلویی صاف کرد و گفت: البته عیال جان، خودت میدانی که من اصلا آدم خسیسی نیستم و اصلا هم چشمم به دهن مردم نیست، ولی خب باید قبول کنی که وجود یک پسر میتوانست برای زندگی من و تو نعمتی باشد. هم عصای پیری من و تو بود و هم پشت و پناه همشیره هایش. من هم که این مال و ثروت را با خودم نمیتوانم به گور ببرم.دختر بهرام خان که در اتاق کناری حرفهایی را که بین پدر و مادرش رد و بدل میشد، میشنید، صورت چون پنجه آفتابش به خاطر اخلاق بد پدرش همیشه در محاق ابرهای تیره غم پنهان بود و به خاطر حجب و حیای دخترانه اش، هیچگاه در این باره با بهرام سخنی نگفته بود، ناگهان از اتاق خارج شد و سر به زیر به سمت بهرام خان رفت و با ادب بر روی دو زانو کنار پدر نشست. با نگاه پر مهر و معصوم خود چهره پدر را که از دود سیاه آتش خشم، قیرگون شده بود، پاکیزه کرد. کم کم چهره بهرام خان باز و بازتر شد و همینکه دختر سرش را بر شانه پر پهن پدر گذاشت، دستان پدرانه بهرام خان بی اختیار بر روی گیسوان بلند شانه زده دختر رفت و به آرامی آنها را نوازش کرد.هنوز سر دختر روی شانه بهرام خان بود که به همسرش گفت: دختر است دیگر، خودش را در دل بابا جا میکند. خدا میداند من همه دخترانم را بخصوص این ته تقاری را دوست دارم، اما خوب پسر داشتن هم آرزویی بود که بر دل من ماند. اگر یک پسر میداشتم دیگر از دار دنیا هیچ چیز نمیخواستم.همسر بهرام خان هم مثل همیشه در جواب او گفت: چرا ناشکری میکنی مرد. دختر و پسر ندارد. مهم این است که اجاقمان کور نبود و خدا خانه مان را با وجود چند تا دختر سالم و تندرست روشن کرد. از کجا معلوم که اگر پسر میداشتی، پسر سر به راهی میبود و اسباب بی آبرویی تو و من را فراهم نمیکرد. این همه ناشکری نکن مرد.بهرام خان که جوابی برای حرفهای به حق همسرش نداشت، جثه سنگین خود را که گویی به فرش ابریشمی زیر پایش چسبیده بود و نمیخواست از آن جدا شود، بلند کرد و در حالیکه روی پاهای خودش میایستاد، گرههای ابروانش را از هم باز کرد و رو به همسرش کرد و گفت: باشد نمیخواهد مرا نصیحت کنی. امروز به بازار میروم و آنچه را که گفتی تهیه میکنم. اما تو را خدا بگو کی این خریدها تمام میشود؟ زن بهرام خان گفت: کج خلقی نکن بهرام خان. ما که هنوز چیزی برای دخترمان نخریده ایم. برو دخترهای مردم را ببین. طاقه طاقه پارچه روی هم چیده اند و ظرف و ظروف مس و نقره است که در گنجه خانه پدرانشان روی هم انبار کرده و فرشهای ابریشمی است که یا خود بافته و یا از بازار خریده اند.تازه این آخرین دختر ما است. نباید بگذاریم در خانه شوهرش همواره سرکوفت بشنود.</description>
                <category>علیرضا مکتب دار</category>
                <author>علیرضا مکتب دار</author>
                <pubDate>Sun, 03 Oct 2021 10:01:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوزه گر عاشق کوزه هاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82461959/%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-z1uz36jmp8i1</link>
                <description>کوزه گر، عاشق کوزه ها استبخش نخست نماز صبح را که خواند، عبای رنگ و رو رفته ای را که بر شاخه درخت درون باغچه آویخته بود روی دوشش انداخت و در گرگ و میش هوا دست به زانو، به سمت درب خانه به راه افتاد. حیاط خانه به اندازه یکی دو پله کوتاه از کف کوچه پایین تر قرار داشت. با زحمت از پله ها بالا رفت و زنجیری که دو لنگه در را به هم چفت و بست زده بود باز کرد، نگاهی به آسمان کرد و انگار زیر لب چیزی گفت، بعد پا را از حیاط خانه، داخل کوچه گذاشت. روی سردر خانه، در یک قاب بیضی شکل به رنگ لاجوردی خیره کننده ای، با خط زیبای نستعلیق نوشته شده بود: «توکلت علی الله». شاید پیرمرد هم داشت همین جمله را زیر لب زمزمه می¬کرد. در آن صبح زود، هنوز عبور هیچ رهگذری، سکوت سنگین کوچه را نشکسته بود که گنجشکها از راه رسیدند و با پریدن به این سو و آن سو و جیک و جیک کردن، مژده آغاز یک روز جدید را به پیرمرد دادند. پیرمرد با نگاهی از سر مهر و لبخندی بر لب، دست خود را داخل جیب قبایش برد و مشتی خرده نان درآورد و در جایی که مسیر عبور رهگذران نباشد، روی زمین ریخت. اندکی منتظر ماند تا گردآمدن گنجشکها را دور سفره صبحانه ببیند و سپس به راه خود به سمت بازار شهر ادامه داد.تیر و ترکشهای طلایی آفتاب بر لب بام خانه ها و مغازه های بازار که نشست، در میان ذرات گرد و غباری که از آب و جارو کردن جلو مغازه ها توسط رفتگر سختکوش بازار در فضا به رقص آمده بودند، پیرمرد کوزه گر همچون شبحی نمودار شد. پشتی خمیده داشت و عبایی بر دوش و کلاه عرق چینی بر سر. از گرد و غبار که گذشت، تازه چین و چروکهای چهره تکیده¬اش آشکار شد و پینه های زمخت دستانش با ترکهای تازه¬ای که آثار مرهمهای شب گذشته بر آنها هنوز هم پیدا بود، قلب هر بیننده ای را میخراشید. مقابل دکان کوزه گری که رسید، دستان فرسوده اش را به سمت سینه اش برد و کلید دکان را که با رشته نخی به گردن خود آویخته بود در قفل در چرخاند. پس از چند دور پیچاندن کلید در قفل، بالاخره قفل باز شد. پیرمرد با دستان ضعیف خود در زِوار دررفته دکان را که از شکاف تخته های آن بچه گربه ای به راحتی میتوانست عبور کند، به سمت داخل هل داد. در غیژ و غیژی کرد و سپس بر سینه دیوار آرام گرفت.پیرمرد عبای ژنده خود را به میخی که در طرف راستش بر سینه دیوار کوبیده شده بود آویخت و آستینهای پاره پوره اش را بالا زد، بسم اللهی گفت و کوره سرد دکان را با هیزمی که در گوشه ای روی هم تل انبار شده بود، روشن کرد. کمی طول کشید تا آتش گُر بگیرد و هیزمها شعله ور شوند. در این فاصله، پیرمرد به سمت تلّی از گلهای آماده رفت و تکه ای از گلی را که شب گذشته برای ساختن کوزه آماده کرد بود و پارچه ای ضخیم روی آن کشیده بود، جدا کرد و شروع کرد به ورز دادن آن روی میز کهنه و قدیمی ای که در کنار دکان قرار داشت. عطر گِل تازه، شامه هر رهگذری را نوازش میداد. رهگذرانی که یا از کاسبهای بازار بودند و یا از مردم عادی که برای خرید اثاثیه و یا آذوقه ای پا به بازار گذاشته بودند و یا اینکه بازار در مسیر عبورشان قرار داشت، همگی پیرمرد کوزه گر را به انصاف و مهربانی میشناختند و همین که در قاب درِ دکان پیرمرد قرار میگرفتند و او را میدیدند که پیش از بقیه صنعتگران و بازاریان گرم کار و کسب خود شده، دست به سینه و با صدای بلند به او سلام میکردند و پیرمرد هم با مهربانی خاصی پاسخ آنان را میداد.کم کم کاسبهایی که شب دیرتر خوابیده و نتوانسته بودند خروس¬خوان از خواب برخیزند هم از راه رسیدند و در دکانها را باز کردند. طولی نکشید که همهمه¬ی بازاریها و مشتریها در هم پیچید. آن یکی از پارچه های ابریشمی که طاقه های آنها را در انتهای دکان روی هم گذاشته بود، تعریف میکرد و آن دیگری از میوه های نوبرانه ای که در خورجین بزرگی که بر روی چهارپایی نحیف جاخوش کرده بودند، با آب و تاب سخن میگفت. مشتریها با صاحبان اجناس چک و چانه میزدند و خلاصه تنور بازار کم کم داشت گرم میشد که شاگرد جوان کوزه گر هم که به اقتضای جوانی، با خواب شیرین صبحگاهی تا دیروقت هم آغوش شده بود، از راه رسید و پس از سلامی از روی شرم و به آرامی، به سمت کوزه هایی که کوزه گر چند روز قبل آماده کرده بود و الآن دیگر حسابی خشک شده بودند رفت و با بسم الله، یکی از آنها را برداشت و با احتیاط درون کوره سرخ آتش گذاشت. هُرم آتش که به صورت پژمرده و چشمان پف کرده جوان خورد، خماری خواب صبحگاه به کلی از سرش پرید و چشمانش با دود زغال کوره به آب نشست.ادامه داردپیرمردکوزه گرکوزهبازارشاگرد</description>
                <category>علیرضا مکتب دار</category>
                <author>علیرضا مکتب دار</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 22:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82461959/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-mwluohg0jhyi</link>
                <description>#کوته_نوشت_۱قطار زندگی می رفت و من پیاده و دلخوش بودم که زنده ام.قطار که در دوردست ها ناپدید شد، من که فقط زنده بودم با حسرت و اندوه، چشمانم را بر آهن سرد ریل قطار سوار کردم و به دنبال قطار زندگی به راه افتادم. و تاکنون نفس نفس زنان در میانه دو خط ممتد و موازی روانم. کاش سوزن بان در ایستگاه بعدی قطار را متوقف کند و یا پسربچه ای بازیگوش، دستگیره اضطراری را بکشد.من می خواهم سوار شوم.</description>
                <category>علیرضا مکتب دار</category>
                <author>علیرضا مکتب دار</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 06:28:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهامت گفتن «نمی دانم»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82461959/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D9%85%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-vgomlmi8eml6</link>
                <description>همواره ترس از اینکه دیگران ما را بد قضاوت کنند باعث می شود در مقابل هر پرسشی،‌پاسخی از آستین درآوریم و به اصطلاح دهان طرف را گل بگیریم. احساس ناامنی ایجادشده از قضاوت شدن بدجوری به روحیه افراد آسیب وارد می کند و کسانی که از اعتماد به نفس لازم و کافی برخوردار نیستند برای رهایی از این احساس بد، بدون هیچ تامل و اندیشه ای به آنچه به مغز تهی از فکر و دانش و پر از باد نخوت و غرور و یا ترس و هراس دست انداخته و در تاریکی پستوی ذهن خود به نزدیکترین چیز چنگ انداخته و آن را به عنوان پاسخ در دامن طرف می گذارند!اما آیا این روش درستی است؟ آیا هر کدام از ما در قبال گسترش حوزه های دانش و آگاهی مسئولیت نداریم؟ اگر واقعا به مسئولیت خویش واقفیم پس چرا با پاسخهای نسنجیده ذهن پرسندگان را آلوده می کنیم و آنان نیز به خیال خام اینکه پاسخ خود را یافته اند،‌ از مراجعه به متخصصان و کسانی که واقعا شایسته پاسخگویی به آن پرسش هستند،‌خود را بی نیاز می بینند؟ اگر به پیشرفت جامعه در پرتو دانش و فرهنگ ایمان داریم،‌ تلاش کنیم پای زبان خویش را از گلیم دانش خود فراتر ننهیم و به پاسخ در حوزه دانسته های خود بسنده کنیم و پاسخ به همه سوالات را به اهل آن واگذاریم.</description>
                <category>علیرضا مکتب دار</category>
                <author>علیرضا مکتب دار</author>
                <pubDate>Wed, 12 May 2021 17:31:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست «آواتو»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82461959/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%AA%D9%88-uhfxdplcanwk</link>
                <description>امروزه مردم اقبال عجیبی پیدا کردن به گوش دادن به پادکست. یه فایل صوتی که خیلی شسته رفته یه محتوای ارزشمند رو در اختیار افراد علاقمند قرار میده که میتونن با لذت بهش گوش بدن و دامنه دانش و معلومات خودشونو گسترش بدن. تو دنیایی که از در و دیوارش تبلیغات حال به هم زن و استرس زا و عطش زا می باره، اینکه چشماتو ببندی و با یه موسیقی پس زمینه ملایم، واژه ها و عباراتی رو به جونت بنیوشانی، لذتی وصف ناشدنی داره. من خودم مدتیه که رفتم تو فاز پادکست. واقعا لذت می برم.به نظرم هر کسی میتونه موضوع دلخواه خودشو تو پلتفرمهایی که برای انتشار پادکست آماده شدن، پیدا کنه و حتی خودش به راحتی محتوای مد نظرشو تو این فضاها انتشار بده. تویی که عاشق کتاب خوندنی و به اصطلاح خوره کتابی، بهت پیشنهاد میدم حتما به این فضا سر بزنی و و از پادکستهای گروه «آواتو» هم دیدن کنی. مطمئنم خوشت میاد و ازش لذت می بری.من و دوستام مدتیه یه گروه به اسم «آواتو» با هدف تولید آثار ارزشمند تو قالب پادکست راه انداختیم. ازت دعوت می کنم که به صفحه های ما در شبکه های اجتماعی و فضای مجازی سر بزنی.فعلا کتاب #اثر_مرکب به صورت کامل بارگذاری شده و کار بعدی که دو قسمتش منتشر شده کتاب #هفت_عادت_مردمان_مؤثر هست.آدرس گروه ما، فعلا در تلگرام و به زودی در همه شبکه های اجتماعی مثل اینستا و یوتیوب و توئیتر و فیس بوک و....@avato_cast@avato_cast#اثر_مرکب#هفت_عادت_مردمان_مؤثر#پادکست</description>
                <category>علیرضا مکتب دار</category>
                <author>علیرضا مکتب دار</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 09:53:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن مثل عاشق شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82461959/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86-ufrtotufqhrk</link>
                <description>شاید عشق ته ته چیزی باشه که میشه تو این دنیا بهش رسید. هر آدمی نسبت به یه چیزی، هر چند به خیال خودش، یه وقتی عاشق شده، یعنی رسیده به ته و آخر اون چیز. اونجا که رسید دیگه نسبت به همه چی بی اعتنا میشه، دیگه براش، به قول معروف، کر و فر دنیا هیچ مفهومی نداره. فقط عشق براش میمونه و معشوق، البته ممکنه هیچکی هم علت این عشق و عاشقیو نفهمه. به قول مولانا:علت عشق از همه علتها جداستعشق اسطرلاب اسرار خداستنوشتن هم عشق ورزیدنه و کسی جز نویسنده از سر و راز این عاشقی خبردار نیست.</description>
                <category>علیرضا مکتب دار</category>
                <author>علیرضا مکتب دار</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 10:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل به دریا زدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82461959/%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%86-e4mdcj1ka4nz</link>
                <description>یادم میاد از وقتی عقلم رو به پختگی گذاشت و داشتم از پخمگی دوره نوجوانی فاصله می گرفتم، عاشق نوشتن بودم. عاشق اینکه چیزی رو تایپ کنم و بعد نسخه چاپی نوشته مو دست بگیرم و هی بهش زل بزنم و نگاه کنم. بعدم ببرم اونو به همه نشون بدم. لذت می بردم از رفتن به کتابفروشی و تو دست گرفتن کتابهای رنگ و وارنگ با موضوعات متنوع. همون سالها یکی دو تا کتاب تو موضوع نویسندگی گرفتم که البته هیچ وقت به دردم نخورد، چون باید این راه رو میرفتم و خودم مهارت کسب می کردم. و رفتم و رفتم و الان به لطف خدا چند تا مقاله و یه کتاب نوشتم. به نظرم کسب تجربه مقدم بر کسب دانشه و البته برای کسب هر تجربه ارزشمندی باید دل رو به دریا زد و از چیزی نترسید.</description>
                <category>علیرضا مکتب دار</category>
                <author>علیرضا مکتب دار</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 15:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>