<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بی نام و نشون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_82486203</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:12:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>بی نام و نشون</title>
            <link>https://virgool.io/@m_82486203</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82486203/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-uidpzp8miael</link>
                <description>#پارت_چهارمامیدبه خودم اومدم و دیدم روی زمین جلوی کشوم نشستم و پیراهن قرمز رو گرفتم دستم و دارم زار زار گریه میکنم بلند شدم و اشکام رو پاک کردم اصلا دلم براش تنگ نشده اون منو مثل یه تیکه اشغال انداخت دور پس چرا باید براش گریه کنم؟ اومدم لباس رو بندازم دور ولی دیدم نمیتونم انگار یه تیکه قلبم با اون لباسه تا کی به خودم باید دروغ بگم؟ هرچقدر هم تلقین کنم نتیجه تغییر نمیکنه اینکه من یه پسر مامانیم و الان دلم داره برای یک بار دیدنش پرپر میزنه عوض نمیشه ولی بازم غرورم نمیزاره اینطوری گریه کنم به ساعت نگاه کردم ساعت ۱۹:۴۶ چقدر زمان زود میگذشت بالاخره یه لباس پوشیدم و رفتم توی تختم صدای قاروقور شکمم که بلند شد یادم افتاد از صبح تاحالا هیچی نخوردم من بزرگترين باگم اينه وقتايی كه ناراحتم جون به جونم كنن نميتونم غذا بخورم .هنوز ته دلم منتظرم مامان برگرده و بگه پسر قشنگم اینا همش یه شوخی بود حالا بیا باهم غذا بخوریم یعنی ممکنه بعضی وقتا بهم سر بزنه؟ ممکنه یهو اتفاقی توی کوچه ببینمش؟  حتی برام یه نامه نزاشتهولی کاش میزاشت که توش بگه چرا رفت که بگه منتظر بمونم یا دلسرد بشمهرچند حتی اگه یه نامه مینوشت و میگفت هیچوقت برنمیگرده بازم من منتظرش میموندم تا بیاد و باهم ناهار بخوریم دو روز برای خودش دو روزه واسه کسی که منتظره ۱۷۲۸۰۰ ثانیس اهی کشیدم و به سقف خیره شدم مادرم یک ماه بود بدون هیچ حرف و خداحافظی رفته بود و منو با یه حفره خالی از وجودش تنها گذاشته بودامید وارم مامانم هرجا هست خوشحال باشه و بخنده این تمام چیزیه که از خدا میخوام و این اخرین باری بود که برای مامانم گریه کردم چون بعد از اون دیگه غرورم بهم اجازه سوگواری نداد هرچند که دلم تنگش بود</description>
                <category>بی نام و نشون</category>
                <author>بی نام و نشون</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 16:59:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82486203/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-mzhfpmq0doo2</link>
                <description>#پارت_سومامید پسر قشنگم میدونی چقدر دوستت دارم؟ اندازه یه دنیا تو همه چیزمی و تنها دلیل زندگیمی نگاهش کردم و خندیدم و گفتم: مامان این حرف ها چیه یهو میزنی؟مامان ادامه داد: فقط دارم واقیعت رو میگم  تو تنها چیزی هستی که بخاطرش دارم این زندگی رو تحمل میکنم و خیلی خیلی دوست دارم نگاهش کردم و چشمان عسلی زیبایش که عشق محبت ازش میبارید و پوست سفید و صافش و لبخند شیرینش را از نظر گذراندم. واقعا مادر من زیبا ترین زن دنیا بود بدون اینکه حرفی بزنم سرم را روی شانه اش گذاشتم و عطر تنش را نفس کشیدم. مادرم بوی ارامش میداد همونطور که سرم روی شانه مادرم بود سعی میکردم زیاد بهش فشار نیاورم چون میدونستم دیشب دوباره از بابا کتک خورده و احتمالا همه جاش کبوده مامانم با وجود این همه دردی که میکشید هیچی نمی گفتمرحله داد زدن و گریه کردن و دعوا کردن یعنی هنوز چیزی برای درست کردن یا تخلیه کردن هست؛  اونجا که ساکت میشی دیگه هیچی نیست هیچی. یه وضع خنثی مطلق تو پوچ ترین حالت ممکن که مادر من سال ها اونجا زندگی میکرد مامان دستام رو ول کرد و اروم سرم رو ناز کرد و گفت: مریم خانم میشه چیزی که توی اتاقمه رو برام بیارین و یک چشمک کوچک زد مریم خانم هم انگار که منظور مادرم رو گرفته بود چشمی گفت و رفت و چند لحظه بعد با یک جعبه برگشت و اون رو داد به مامانم. سرم رو از روی شانه مادرم برداشتم و به چیزی که حالا توی  دستش بود خیره شدم مامانم گفت:  پسرم این مال توعه جعبه رو از دستش گرفتم و باز کردم یک لباس بافتنی قرمز از توی جعبه بیرون اوردمش و کمی نگاهش کردم و بعد رو به مامانم گفتم: خیلی خوشگله مامان واقعا دوسش دارممادرم یکی از همان لبخند های شیرینش را تحویلم داد و گفت: زمستان نزدیکه تو هم سرمایی هستیبهتره لباس های گرم بپوشی که خدایی نکرده سرما نخوری بغلش کردم و گفتم:*ممنون مامان،  خیلی دوست دارم*</description>
                <category>بی نام و نشون</category>
                <author>بی نام و نشون</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 16:57:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82486203/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-mcfi4kyafcwf</link>
                <description>#پارت_دومامید+دارید گریه میکنید؟ گفتم: چی؟ و به صورتم دست کشیدم و متوجه خیس بودن گونه هام شدم حتی نفهمیده بودم دارم گریه میکنم. مریم خانم: حالتون خوبه؟ ☆ اره خوبم، شام چی داریم؟ مریم خانم انگار هنوز نگران بود ولی گفت: غذا مورد علاقتون، لوبیا پلوتا نیم ساعت دیگه حاضره با خودم گفتم: اون غذا مورد علاقه مامانمه نه من واقعا امشب میخوام از هرچی مربوط به مامانمه دوری کنم پس به سمت اتاقم قدم بر داشتم و بدون اینکه نگاهش کنم  گفتم: نمیخورم و اینکه میخوام بخوابم اگه میشه بیدارم نکنید همینطور که داشتم میرفتم مریم خانم گفت: چرا اقا؟ شما ناهار هم نخوردین اینطوری مریض میشینچیزی نگفتم و راهم رو ادامه دادم برای کسی که عزیزی رو از دست داده این رفتار ها عادی نیست؟ البته من دوتا فرق دارم با دیگران اول اینکه من تنها عزیزی که داشتم رو از دست دادم دوم اینکه اون هنوز زندس پس من حق عزاداری ندارمولی اونا اشتباه میکنن مادرم برای من دیگه مرده من اونو توی دلم خاک کردم و الان چند روزه دارم براش گریه میکنم  در اتاقم رو باز کردم و داخل شدم وسایل رو یه گوشه گذاشتم و در جا وارد حموم شدم برای ادم هایی که زیاد فکر میکنن حمام مثل سم میمونه چون افکارشون با اب جاری میشه و براشون یه زندان درست میکنه که شاید تا ساعت ها توش گیر کنن و نتونن بیان بیرون ولی خب نمیشه حمام هم نرفت دیگه خیلی کثیف میشی رفتم زیر دوش و اب گرم رو باز کردمهمینطور که بدنم خیس میشد مغزم دوباره من رو تو تله مینداخت و وادارم میکرد به فکر کردن به یاد اوری خاطرات وقتی به خاطرات شیرین فکر میکنم خیلی دلتنگشون میشم جوری که شیرینی بعضی از اون روز ها هنوز زیر زبونمه حالا که فکرشو میکنم چقدر خاطرات خوش کمی توی زندگیم دارم همیشه همه چیز پر از درد و رنج و ناراحتی بوده ولی همه لحظاتی که کنار مامانم داشتم حتی وقت هایی با هم از درد گریه میکردیم پر از حس ارامش بودن همیشه خوشحال بودم که مادرمو دارم تا شاید یه روزی باهم از پس بابا بر بیایم یا حدقا به هم دلداری بدیم ولی حالا اون رفته بود و منو تو این خونه بزرگ تنها گذاشته بود صابون از دستم افتاد و به خودم اومدم دوباره رفته بودم توی فکر قبل از اینکه توی مه حموم غرق بشم و افکارم خفم کنن سریع خودمو شستم و اومدم بیرون همینطور که حوله تنم بود به سمت کشو لباسام رفتم و درشو باز کردم و از بین لباس های بهم ریختم دنبال چیز مناسبی گشتم که بپوشم ولی همه این لباس ها تابستانی بودن و من میخواستم یه لباس گرم بپوشم پس در این کشو رو بستم و در کشو پائینی رو باز کردم که یهو چشمم به لباسی افتاد مادرم ماه پیش بهم داده بود درست دو روز قبل از اینکه بره...               *فلش بک*مامان: امید جان یه لحظه بیا ☆ باشه مامان الان میام ساعت حدود های دو و نیم ظهر بود و من تازه از مدرسه برگشته بودم و داشتم لباسمو عوض میکردم بعد از اینکه کارم تموم شد از اتاقم اومدم بیرون و به سمت مامانم که توی پذیرایی بود رفتم و کنارش روی مبل نشستم مامان برگشت طرفم و دستامو گرفت و گفت:</description>
                <category>بی نام و نشون</category>
                <author>بی نام و نشون</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 16:52:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلا دلم تنگ نشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82486203/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-rskiwrpuha13</link>
                <description>#پارت_اولامید کلاسم تازه تموم شده و ساعت ۵ عصره وسایلم رو جمع کردم و با شلختگی داخل ساک ریختم و زیپش رو بستم و از باشگاه زدم بیرون و به سمت خانه راهی شدم. توی زمستان هوا خیلی زود تاریک میشه و این حس بدی بهم میده چون یعنی یک روز دیگه تموم شد و دوباره باید بخوابم و کابوس ببینم تازگیا حتی تو خواب هم ارامش ندارم همینطور که راه میرم توی خاطراتم پرت میشم و شروع میکنم به فکر کردن. &quot;کاش یه نفر منو از دست خودم نجات بده&quot;وقتی به مامان فکر میکنم انگار یه غم بزرگی میشینه تو دلم و بدجوری سنگینی میکنه و سرعت راه رفتنم کم میشه، و وقتی یاد بابا میوفتم  از خشم احساس میکنم دارم اتیش میگیرم و سرعتم راه رفتم زیاد میشه انگار که دارم میدوم و این روند انقدر ادامه پیدا میکنه که به خونه برسمخونه بزرگ و ویلایی که ارزو همس ولی من فقط میخوام که ازش فرار کنم، برم و پشت سرم هم نگاه نکنم ولی نه من مثل مامان نیستم قرار نیست یه ترسو باشم البته خودم هم میدونم افکارم نسبت به مامانم خیلی ظالمانس چون هر کس هر شب تا سر حد مرگ کتک میخورد همین کار رو میکرد ولی من هنوزم هر وقت بهش فکر میکنم از دستش عصبانی میشمچطور تونست من رو با اون عوضی تنها بزاره؟ از اینکه فرار کرده ناراحت نیستم از اینکه فقط به فکر خودش بوده و من رو نبرده ناراحتم من هم مثل اون اینجا زجر میکشیدم و کتک میخوردم پس چرا؟؟ چرا فقط خودش رفت و من رو اینجا ول کرد؟ براش مثل یه تیکه اشغال بودم که انداخت دور و از دستش راحت شدپس اون حرفاش چی بود؟ لالایی هایی که بچگی برام میخوند چی بود؟ دوست دارماش چی بود؟ هیچ وقت نمیفهمم چرا رفت چرا ولم کرد ولی اینو میدونم که اگه  انقدر براش بی ارزش بودم پس منم نباید بهش اهمیت بدم نه، اصلا دلم براش تنگ نشده و اصلا دلم نمیخواد دوباره ببینمش و بغلش کنم اصلا دلم نمیخواد دوباره موهامو ناز کنه و بگه پسر قشنگم +اقا امید؟ +اقا امید؟ با صدا مریم خانم به خودم اومدم اصلا متوجه اومدنش نشدم گفتم: بله؟</description>
                <category>بی نام و نشون</category>
                <author>بی نام و نشون</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 16:48:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>