<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MRYKRY</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_82500787</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>MRYKRY</title>
            <link>https://virgool.io/@m_82500787</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بینامتنی نی نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82500787/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-dpjjcnyfrp3e</link>
                <description> بگذر از نی چون شکایت میکند / اصلِ نی حکایت نه، هدایت میکند گرچه او را از نیستان تا شبستان برده اند / اصلِ نی شورش نه، سازش میکند* شرح درد اشتیاق هست در نی روان / اصلِ نی شرحه شرحه نه، یکّه یکّه میکند* روزگار وصل نی از اصل خویش مستور نیست/ اصلِ نی فراقت نه، فراغت میکند* از درون نی نَجوی اسرار نِی / اصلِ نی جستن نمیخواهد هویدا میکند* سرّ جان و ناله تن در نی رواست / اصلِ نی دستور نمیگیرد چموشی میکند* حقّا که بانگ نی آتش است و نیست باد / اصلِ نی آن دم را آوا که نه، آذر میکند* عشق و آتش در می و نی از یاری بُرید / اصلِ نی یاری ندارد که تسلّا میکند* راه پرخون در حدیث عشق مجنون قابل است / اصلِ نی پرخون و مجنون میکند* محرم این هوش و بی‌هوش و زبان گر نی بُوَد / اصلِ نی گوش که نه، نوش میکند* حال پخته نمایان می‌شود در سادگی / اصلِ نی تَبَرُّج نه، تَحَجُّب میکند</description>
                <category>MRYKRY</category>
                <author>MRYKRY</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 18:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه در خاک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82500787/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-cdcjzugwohkt</link>
                <description>با غوغای آفتاب درهنگام فلق از خواب برخاستم. کفش هایم را پوشیدم و از کلبه بیرون رفتم. طنین بی پروای آوای پرندگان در سرتاسر مزرعه پیچیده بود و هماهنگی خاصی با صحنه گل های آفتابگردان داشت. جنبش حشرات برفراز گل ها، منظره روبرویم را حتی زیباتر میکردند. آن روز هنگام سحر آمیخته جنون آمیزی بود با طبیعت و خاطرات و آینده.چشم چرخاندم تا پیدایش کنم. آنجا بود... مثل همیشه کلاه حصیری برسر داشت و سخت مشغول کار در مزرعه بود. از لحظه طلوع آفتاب در دریای بی کران گل های آفتابگردان غرق میشد تا ظهر. هنگام ظهر هم گل های آفتابگردان را تنها می گذاشت تا با معشوقه خود که همان خورشید بود، دمی خلوت کنند.پیشانی سرخ فامش از دور مشخص بود. صورتش از آفتاب سوخته بود و این تمایز رنگ بین چهره او و گل های آفتابگردان کاملا لایق مزرعه بود. او خیلی به مزرعه می آمد؛ اما افسوس روح او بلندپروازتر از این بود که به این مزرعه محدود شود. او عزم مهاجرت کرده بود.او میخواست برود. از من هم خواست که همراهش کوچ کنم و همچون او سرمایه های ذاتی ام را شکوفا کنم؛ زیرا او معتقد بود، شکوفایی در مزرعه ای که هرروز گُلی از آن شکوفا میشود، غیر ممکن است؛ اما من به او جواب رد دادم.نمیدانم او نیز میدانست یا نه؛ اما همان پیشانی برافروخته از آتش غیرت او خوش تر از صد جام جمشید و تاج خورشید بود. هماهنگی منحصر به فرد او با مزرعه بود که این چنین موجب شکوفایی گل ها شده بود. او بسیار ارجمند بود.او سختکوش بود و کار میکرد و مزرعه را دوست داشت اما دیگر طاقتش تمام شده بود. او را بانگ بی تعطیل زاغان، هنگامه شوم شغالان ز پا افکنده بود. او ریشه در خاک همین مزرعه داشت و خود نیز این را میدانست و حتی بدین افتخار میکرد؛ اما روح او دیگر توانایی سازگاری با ناسازگاری های مزرعه را نداشت. روح او قوی تر و با نفوذ تر از خودش بود.آری... من به او جواب رد دادم چون با مزرعه پیوند خورده بودم. هم خودم و هم روحم. من ریشه هایم در خاک مزرعه به گل های آفتابگردان متصل بودند و جدا شدن از خاک اینجا برایم غیر ممکن بود. من در مزرعه ماندم و اشک هایم را بدرود راه او کردم و میدانم که او روزی بازخواهد گشت...</description>
                <category>MRYKRY</category>
                <author>MRYKRY</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 00:07:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوای رد پایی تازه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82500787/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-pzrumfd3klnr</link>
                <description>آسمان شب دامان خود را از نوع ظلمت و تاریکی گسترانیده بود. در پس زمینه تیره و تار شبانگاه، رشته کوهی به چشم میخورد که دره های وسیع و عمیقش گویی شکافی بودند بر دل شب. در قلبِ کوهِ بلند والایی که سر به فلک کشیده بود، غار کوچکی جا خوش کرده بود که سقف بالای سر و گهواره پلنگی سرگشته بود. گذشته از اینها شبانگاه، ملکه و طرح اصلی نیز داشت که هر دیده ای را جلب میکرد... مهتاب... همان گوی بزرگ، با نقره ای ترینِ رنگ ها که هماهنگی خاصی با مشکی شب و ستارگان پراکنده کوچک و بزرگ داشت. چشمک زدن و عشوه و اطوار هیچ ستارکی نمیتوانست مانع از درخشش مهتاب و جالب توجه بودن آن شود. مهتاب بدون ریا و تبرّج زیبا بود...آن شب ماه کامل بود. پلنگ سرگشته درون غار نم گرفته‌اش آرام آرمیده بود و سنگینی پلک هایش تنها چیزی بودند که ذهنش را مشغول کرده بود. همچنان که در خُفتن و آسودن بود‌، صدایی شنید. ردپایی بود. پلنگ به سرعت برخاست و به احتیاط از غار خارج شد. نجوای ردپای هم نوع خودش بود ‌که به سمت دره حرکت میکرد. پلنگ همراه هم‌نوعش به راه افتاد. هم‌نوع نزدیک دره ایستاد و سرش را بالا گرفت و نعره ای سر داد. پلنگ هم سرش را به سمت بالا برد و... و پرتوهای نور ماه کامل آن شب،  برقی در چشمانش انداخت و آن درخشش از چشمان زغالی او به قلبش راه یافت و جرقه ای در اعماق وجودش نمایان شد که &quot;عشق&quot; نام گرفت. پلنگ نگاه کرد و تماشا. آنقدر به ماه چشم دوخت و با غریزه اش آن را تحسین گفت که نفهمید چه مدت گذشت و چگونه، عضلات گردنش به درد آمده بودند که صدای فریاد بلند پلنگی که گویی در نزدیکی اش بود، او را به خود آورد. پلنگ اطراف خود را پایید؛ اما هم‌نوعش را نیافت. بیخیال هر مصیبت و فلاکتی که نثار هم‌نوعش شده بود مجدد به مهتاب چشم دوخت.هرچه بیشتر او را تماشا میکرد و زهی میگفت گویا ماه دلبرتر و دلرباتر میشد. پلنگ به دره نزدیک شد. در واقع به خیال خود میخواست به معشوقه اش نزدیکتر شود. وقتی مهتاب را دور از خود یافت چند قدمی عقب تر رفت و بعد بدون توجه به مرزها و فاصله ها و محدودیت ها و خط قرمزها و بدون ملاحظه همیشگی اش شتاب گرفت و برفراز دره به پرواز درآمد. پنجه اش را به هوای در آغوش کشیدن محبوبش دراز کرد؛ اما افسوس قانون طبیعت، احساس نمیشناخت.پلنگ طبق قانون شتاب جاذبه که برخلاف جهت حرکت او به سمت دلیارش بود، به طرف عمق ناپیدای دره سقوط کرد و تنها چیزی که از او بجا ماند همچون هزاران پلنگ دلباخته دیگر تنها زوزه دردناکی بود... آخرین زوزه...اولین عشق... آخرین نفس...اولین بی احتیاطی. پلنگ موقع رسیدن به زمین درواقع هنگام برخورد سرسختانه اش با ته دره، مجدد سنگینی پلک هایش را حس کرد؛ اما اینبار تنها دغدغه ذهنی اش آرمیدن نبود. شب بعد مهتاب دیگر دلبری نمیکرد و کامل نبود و تنها هاله کوچکی بود بر تیرگی شب. سایر قسمت های ماه گویی همراه پلنگ، عاشقانه برافراز ماه  کائنات به پرواز درآمده بودند. بدون تبرّج... بدون احتیاط.</description>
                <category>MRYKRY</category>
                <author>MRYKRY</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 23:38:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>