<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sara Ahmadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_82553055</link>
        <description>که آرزوها، آرزو نمی مانند.…!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:55:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4154380/avatar/wKMrvs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sara Ahmadi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_82553055</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهترین دوستی که میشه داشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82553055/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-qrhxmkp8b7hb</link>
                <description>شش سالی هست که شروع آبان برای من کوهی از غم و غصه میاره ، انگار لباس سیاه روزای عزدارای رو دوباره تنم میکنن و من انگار پرت میشم به شش سال پیش میون همهمه ی آدما و گریه ها و … اون روزایی که هیچکس رفتار خالصانه نداشت و فقط خودت میدونستی چه غم بزرگی رو خدا بهت پیشکش کرده و قراره همیشه داغش روی دلت بمونه ، برای همین شروع ماه تولد سینا ، هرسال همین حس هارو تکرار میکنه اما چند سالی میشه که ،این ماه به دو قسمت تقسیم میشه برای من،تا بیست آبان و روز بیست و شش آبان، تا روز بیستم که تولد سیناس همه چی سیاهه،همه چی سخته،خندیدن سخته ،زندگی کردن سخته و انجام دادن کارای عادی زندگی طاقت فرساس و همه چی روی خودش یه پارچه سیاه داره و اما روز بیست و شش آبان ،الان میرسیم به دلیل نوشتن این متن،به دلیل زیبا بودن این روز توی تقویم زندگیم،بیست و ششم آبان که تولد هیواس، الان براتون توضیح میدم هیوا کیه؟اگر بخوام توصیف هیوا رو شروع کنم اول از همه می پردازم به ویژگی های ظاهریش تا بتونین قبل از فهمیدن بقیه ی داستان،یه هیوای فرضی توی ذهنتون تجسم کنین، خب هیوا یه دختر با قد۱۶۸ سانتی متر،با چشم های درشت و با موهای خرمایی و با یک خنده ی خیلی دلربا، هیوا انگشت های کشیده و استخونیی داره برای همین هروقت لاک میزنه، حس میکنی داری به دست های معروف ترین بازیگر هالیوودی نگاه میکنی،رنگ پوست هیوا همون رنگ پوستیه که الان همه برای داشتنش ساعتها زیر آفتاب دراز میکشن یا هفته ها وقت سولار میگیرن ، خب فکر کنم تا الان به تصویر سازی خوبی از هیوا توی ذهنتون رسیده باشین، حالا که هیوای فرضی ذهنتون آماده اس، ادامه ی داستانو تعریف میکنم:آشنایی با هیوازمانی که آزمون ورودی مدارس رو خاص شرکت کردم و قبول شدم و فکر میکردم موفق ترین دختر جهانم برای قبولی توی این مدرسه و قراره زندگی از این به بعد همیشه روی خوششو نشونم بده( که قبول دارم فکر های احمقانه ی بزرگی بودن) خلاصه اولین روز مدرسه،توی کلاسمون همه یکی یکی بلند شدند و خودشون رو معرفی کردند من قسمت انتهایی کلاس نشسته بودم و هیوا و دوتا از دوستاش که مثل سه تفنگدار بودن ،در جلویی ترین ردیف کلاس، اونجا اولین شناخت من از اون شکل گرفت، اینکه یه دختر با این ویژگی های ظاهری ک‌کمی پیش براتون تعریف کردم ، اسمش هیواس و از الان تا شش سال دیگه هم کلاسی و هم مدرسه ای منه، راستشو بخواین خیلی برخورد خوب و قشنگی نبود چون ب چشم من هیوا دختری بود پر از افاده و پر از غرور و دوستی با اون قطعا اشتباه ترین تصمیم زندگی محسوب میشد ! روزها همینجوری میگذشت و ما به همکلاس بودن خودمون ادامه دادیم و صحبت هامون در حد احوالپرسی و یا جویای روند امتحانات بودن گذشت البته اینم بگم هیوا رقیب درسی هم محسوب میشد و علاوه بر افاده ای بودن و مغرور بودنش یه برچسب دیگه هم توی ذهنم داشت، رقیب درسی ، نباید بذاری خیلی ازت جلو بزنه برای همین دو برابر توی ذهنم انرژی منفی داشت این دختر! این روند دوسالی ادامه داشت و روز به روز این تصور که هیوا دختر مغرور و سختیه کمرنگ تر میشد، تا جایی که حرف زدن های یک کلمه ای تبدیل شده بود به پنج دقیقه مکالمه جلوی در کلاس قبل از ورود معلم ، خلاصه این روزا ادامه داشت تا اینکه به بهونه ی رفتن کلاس خصوصی برای یه سری درسا با بعضی بچه های کلاس که یکیش هیوا بود ، باعث شد دوستی ما وارد مرحله ی جدیدی بشه ، بیشتر از قبل همو میدیدیم و کم کم متوجه شدم چه دختر خفنیه این دختر! توی رفت و آمد این کلاسها به مرور کلی حرف برای زدن به همدیگه پیدا کردیم و دوستی ما شروع شد که با امسال هفت سالی از عمر این این دوستی میگذره ، الان دیگه دانش آموز نیستیم و هرکسی راه زندگیشو انتخاب کرده و داره ادامه میده ، این دوستی کم کم از فُرم و چارچوب دوستی خارج شد و آروم آروم خودشو جا داد توی قسمتی از قلب که خونواده قرار میگیرن، الان هیوا دیگه فقط دوست نیست بخشی از خونواده اس ، هیوا اون خواهریه که پیوند خونی باهات نداره ولی توی مغز تو بین اون و خواهر خونی خودت، تفاوتی نیست انگار مغزت همون نقشی که برای خواهرت تعریف کرده، دقیقا عین همون حتی بعضی وقتا با کیفیت بهتر برای هیوا تعریف کرده. اگر بخوام از تجربه چنین دوستی بگم باید بگم که بهترین دوستیه که میشه داشت ، یه جمله کلیشه هست که میگن توی دوستی مهم اینه که هرچقدر هم از هم بی خبر و دور باشین وقتی همو دیدین هیچی بینتون تغییر نکرده باشه ، این دقیقا مثال بارز هیواس و دوستی ما!با هیوا میشه راجب هرچیزی صحبت کرد، با هیوا میشه برای همه چی ذوق کرد، هیوا اومد توی زندگیم تا بهم ثابت کنه دوستی های خفنی که داخل فیلماس ، توی دنیای واقعی هم وجود داره فقط باید خوش شانس باشی تا بیاد و زنگ خونتو بزنه. وقتی از همه دنیا ناراحتی و حس میکنی تمام دنیا و موجوداتش علیه توئن، هیوا تموم کارهای زندگیشو متوقف میکنه و جوری تمام غُرغُرات و حرفاتو گوش میده ، انگار تو مهم ترین حرفای زندگیشو داری بهش میزنی، انگار کل دنیا وایساده و هیوا فقط به تو گوش میده و در کنارش وقتی ذوق چیزیو داری یا یه موفقیتی توی هر قسمت زندگی بدست آوردی ، هیوا جوری خوشحالی میکنه برات انگار تو تنها خبر خوشحال کننده ی زندگیشی ، هیوا هروقت موفق بشی ، بلند میشه و با تمام وجودش تشویقت میکنه و دست میزنه برات جوری که صدای تشویق هاش همه ی شهرو پر میکنه، هیوا در عین حال رک ترین دوست زندگیته و اگ ببینه داری اشتباه میکنی  یا کاری انجام میدی که برات خوب نیست مثل ناظم مدرسه میاد بالا سرت و جوری تنبیهت میکنه که دیگه جرئت نمیکنی بری سمت اون کار ،یه طوری خط و نشون میکشه برات که یه لحظه حس میکنی مامانته و قراره بچشو حسابی تنبیه بکنه.هیوا چنتا نقش رو باهم توی زندگیت داره ، هم دوسته هم خواهر هم ناظم مدرسه هم حامی تموم اتفاق های زندگیت ، هیوا توی هر شرایطی باشه، نقش لازم  به همون شرایط رو به خودش میگیره و تو هم حق اعتراض بهش رو نداری .دوستی هیوا برای من نوری بود توی روزای تاریک زندگی. هرموقع حس کنی باید همین الان به یکی زنگ بزنی و تمام عصبانیتت از زندگی رو سرش خالی کنی، اولین شماره ، شماره هیواس! وقتی با هیوا حرف میزنی هرچیزی که توی مغزته ‌بدون فیلتر میاد به زبونت و هیچوقت نمیترسی از قضاوت شدن. با هیوا میشه ساعتها حرف زد و موضوع برای حرف زدن کم نیاورد، هیوا کسیه که به تموم جزئیات ظاهریت ، زندگیت و رفتاریت دقت میکنه و هر لحظه با حرفاش  راجب خودت سوپرایزت میکنه چون به  چیزایی دقت میکنه که حتی خودتم یادت نیست! همیشه به شوخی یه جمله ای توی ذهنم برای هیوا هست اونم اینه که هیوا دوستی برای تمام فصولهیه بار که وارد زندگیت بشه ، دیگه ولت نمیکنه همه ی فصل های زندگیتو باهات سپری میکنه ، هیوا اصلا دکمه ی خروج از دوستی رو نداره، هیوا همیشه هست حتی موقع هایی که به لحاظ مکانی ازت کیلومتر ها دوره، یه جوری هست که فاصله دیگه معنا پیدا نمیکنه، هیوا هرجایی باشه برای انجام دادن نقش دوستی آماده است، دیالوگاش رو همیشه حفظه و هیچوقت به صحنه بازی  دیر نمیرسه، همیشه یه قدم قبل از تو رسیده اونجا و منتظره تا تو بیای!هیوا بتمن نیست و نمیتونه تموم مشکلات زندگیتو حل کنه ولی توی تمام مشکلات زندگی کنارته، که اگر یه وقت داشتی غرق میشدی دستشو دراز کنه و دستتو بگیره. هیوا مثل تایم استراحت بین دو نیمه ی فوتباله تو رو از جنگیدن و سختی های مسابقه رها نمیکنه اما بین دو نیمه میاد پیشت ، باهات حرف میزنه ، شاید سرت داد بزنه ، شاید تشویقت کنه ، شایدم هیچی نگه فقط نگاهت کنه و محکم بغلت کنه و بعد دوباره بفرستت توی زمین بازی. هیوا از جنس امیده، چون همیشه چراغ امیدواری قلبتو نسبت به آینده ی بهتر روشن نگه میداره ، هیوا برای من مثل جنگل های شمالِ پر از امید و آرامش. هیوا مثل رنگ سبزه، رنگ طبیعت! و امروز تولد هیواست، هیوا حتی روز تولدش هم باعث شده که از تلخی آبان کم بشه…تولدت مبارک هیوا، تولدت مبارک سبز ترین سبز دنیا ،تولدت مبارک بهترین همراه روزای سخت، تولدت مبارک عزیز دل من.امسال اولین سالیه که امروز رو کنارت نیستم و این شاید تنها بخش ناراحت کننده ی امروزه، اما قلب من اونجا پیش توعه و من از کیلومتر ها دور تر به بهانه ی تولد تو ، شمع روشن میکنم و برای تولدت آرزو میکنم، آرزوی همیشگی من برای تو ، حال خوبِ، امیدوارم زیبا ترین و بهترینِ هرچیزی توی زندگی بیاد سراغت ، امیدوارم بیست سالگی شروع همه ی اتفاق های خفن و به یادماندنی زندگیت باشه.تو دیگه اون هیوای افاده ای و مغروره شش سال پیش توی ذهن من نیستی ، تو زیبا ترین هیوایی هستی که توی زندگیم دیدم، تو تنها کسی هستی که تمام قوانین دوستی رو بلدی ، تو قانونمند ترین دوست جهانی!و اگر بخوام جمله ی پایانی رو بگم:تو بهترین دوستی هستی که میشه داشت.تولدت مبارک رفیق ترین۲۶/آبان/۱۴۰۴</description>
                <category>Sara Ahmadi</category>
                <author>Sara Ahmadi</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 00:44:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اُميد کنارِ خانه ى ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82553055/%D8%A7%D9%8F%D9%85%D9%8A%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%89-%D9%85%D8%A7-npdxqkmhl7jl</link>
                <description>امید واژه ای سخت ولی به ظاهر آسان، می خواهم از امید بگویم؛ از این حس غریب در وجود تک تک ما. مدتهاست برای نوشتن از  «امید» با خودم درگیرم؛درگیرم برای اینکه نمیدانم از کجا شروع می شود یا می توان  شروعش کرد، درگیرم برای اینکه نمیدانم آیا این حس غریب در وجودِ من، در ژرفای درونم هست یا خیر؟! درگیرم برای اینکه نمیدانم امید سرچشمه ی کدام حس یا حرف است؛ اصلا نمیدانم امید زاده ی ذهن انسان هاست یا انرژی و نیرویی در طبیعت.. هرچه که هست بیش از اندازه در زندگی همه ی ما جانداران ضروری و لازم است. به حدی که اگر روزی، در این اتاق تاریک ذهن که محل جمع آوری امیدها و آروزهای سرشاریست‌، امیدی برای ادامه ی حیات پیدا نشود و ما نیز تلاشی برای تزریق دوباره ی این حس غریب یا انرژی ماورایی نکنیم، فرقی میان ما و آنان که زیر خروار ها خاک پنهان شده اند، نیست.برای پر کردن اتاق تاریک ذهن از امید، نیازی به امید ها و آروزهای کَلان نیست، حتی با عادی ترین لحظه هایی که هرروز در زندگی تجربه می کنیم و به سادگی از کنارشان می گذریم، می توان آن را از امید لبریز کرد. برای مثال همین که هرروز صبح پرتوهای خورشید سوزان از پنجره ی خانه روی گلبرگ ها و طرح های روی قالی می تابد یعنی امیدی برای زندگی هست؛ تا زمانی که این گرما و پرتوی خورشید را میبینیم و حسش میکنیم بِدان معناست که هنوز امیدی برای ادامه ی زندگی وجود دارد. آری! همین احساسات و لحظه های کوچک می تواند دلیلی برای ادامه دادن باشد.می خواهم امید را وصف کنم اما نمیدانم میتوان کلماتی را کنار هم گذاشت تا حاصل آن توصیف واژه بسیار دشواری مانند امید باشد.بگذارید، اینگونه شروع کنم:امید کنار خانه ی ما؛ قبل از آن اتفاق تلخ و مهلک همیشه فکر میکردم یا فکر میکردیم امید و انگیزه ی ما بیش از اندازه است و هیچ چیزی نمی تواند مانع این حس بشود، چیزی نمیتواند مانع پیشرفت مان بشود، خیالاتی بزرگ و شاید دست نیافتنی زیادی را در ذهن های خودمان پرورش داده بودیم، هزاران برنامه برای رسیدن به اهداف و آروزهای عجیب درونمان، ریخته بودیم.. اما یک آن، در یک لحظه تمام اعتقادات، انگیزه ها، آرزوها و از همه مهم تر امیدی که در وجود همه ی ما موج میزد به یک باره از میان رفت. حتی ردپایی از آن امید و آرزوها نبود، گویی صدسال است که بی هدف زندگی می کنیم و نمیدانیم در دنیای اطرافمان چه اتفاقاتی در حال وقوع است.در مَنجلاب عظیمی بین بودن و نبودن گیر کرده بودیم و به شدت در تلاشِ پیدا کردن راه نجاتی از این منجلاب بودیم. گویی تمام راه ها و درهای دنیا به رویم بسته بود و نمیدانستم چگونه خودم و اطرافیانم را نجات دهم، همواره به دنبال جرقه ای در درونم بودم که به من یادآور شود هنوز امیدی هست، هنوز توانی در این بازوها برای بلند شدن هست... شُمارِ روزهایی که در این حالت خلصه و عذاب آور بودم یا بودیم از دستم در رفته است.. اما به قدری بود که با آن بتوان ذهن هایی مرده را در خاک دفن کرد و دوباره متولدشان کرد. آری! پس از مدتها جرقه ی درونم را یافتم، همان صدایی که به دنبالش بودم تا به من قدرت و شجاعت بدهد، شجاعتی که بتوانم با دست های خودم ذهن مرده ام را در خاک کنم و دوباره از نو ذهنی برای خود بسازم، در تلاش بودم تا خاطره های بد آن اتفاق تلخ را هم به خاک بسپرم تا فراموش شود اما انگار به دست هایم زنجیر شده بودند، هر چه تقلا کردم نتوانستم آن هارا از خودم جدا سازم و بدست باد فرامو‌شی بسپرم؛ ذهنم را دوباره با معماری جدید ساختم اما خاطره هایم را هم به آن اضافه کردم. اما این بار در اتاقی جداگانه، در نقشه ی جدید ذهنم آن ها را در همه ی اجزای ذهن تقسیم نکردم بلکه اتاقی جداگانه برای آنها ساختم و همه ی خاطره هایم را در آن ریختم و دَرَش را بستم. درست است که نتوانستم آن ها را از خودم برانم، اما حداقل این بار خودم هستم که تعیین میکنم کِی میتوان دَرِ آن اتاق خاطرات را باز و مروری بر آنها کرد. این بار خودم تصمیم گیرنده ی حال خوش و ناخوشم هستم. دوباره از نو امید و انگیزه هایی ساختم و آن ها را در همه جای وجودم و ذهنم پراکنده کردم تا هر لحظه حس شان کنم، آری من اینگونه خودم را از نو متولد کردم.نمیخواهم بگویم یا شعاری بدهم که آری تمام دردها و مشکلاتم تمام شد و از بین رفت، نه! اینگونه نیست اتفاقا هنوزم آن ها را در وجودم دارم اما این بار دلیلی برای از پا در آوردن من نیست بلکه محرکی برای قدرت گرفتن ذهنم و صبوری در برابر مشکلاتی که در آینده خواهم داشت، و حتی همین دردها و مشکلات سببی برای تحمل کردنم می شود. همه ی این هارا گفتم تا بتوانم به شما بفهمانم که امید چیز خیلی عجیب و فضایی نیست بلکه در کوچک ترین  لحظاتمان وجود دارد و اگر با دقت به صدای درون و جرقه های ذهنمان گوش کنیم متوجه آن میشویم.نگذارید امید کنارِ خانه هایتان،بپوسد و از بین برود.</description>
                <category>Sara Ahmadi</category>
                <author>Sara Ahmadi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 20:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال و احوالات امروز ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82553055/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7-wntcnekgr2xc</link>
                <description>حال و احوالات امروز ما،تبدیل شده است به روندی تکراری و فرسوده،هرروز خبر مرگ،سوگ،هر روز اعلام وضعیت خطرناک،هرروز عزا پشت عزا،سوگ پشت سوگ،آنقدر در روز خبر مرگ به گوش آدم می رسد که دیگر تبدیل به عادت شده،همه ی ما هر روز در حال جستجو که امروز چه کسی را ازدست داده ایم،امروز چه کسی بار سفر بسته برای همیشه...آنقدر برایمان عادی شده است که دیگر حتی فرصت نمی کنیم ناراحت بشویم تا می خواهیم غصه ی نبودن کسی را بخوریم،در همان لحظه عزیزی دیگر برای همیشه ما را ترک می‌کند،تا می‌خواهیم به این دو عادت کنیم،افرادی دیگر را از دست می دهیم؛آنقدر این روند، سریع اتفاق می افتد که حتی فرصت نمی شود آهی کشید از شدت اندوه نبودن...روزهای سختی برای این شهر است،گویی سایه ی مرگ به روی شهر افتاده که دَرِ هر خانه که می روی شیون و زاری می شنوی،به سَرِ هر کوچه ک می رسی جنازه ای به روی دوش ها می رود، در سخت ترین روزهای تاریخ خود به سر می بریم که به شدت همه چی باهم گره خورده است و تبدیل به کلافی شده ک سر و ته آن ناپیداست...همه ی ما در حال و احوالاتِ عجیب به سر می بریم،نمی دانیم چه کنیم یا چه باید کرد.. تنها نقطه ی مشترک همه ی ما،اندوه بزرگیست که بر دل هایمان سنگینی می کند..همه ی ما نگاهی حسرت بار به گوشه های شهرمان داریم.شهری که اکنون جز سیاهی و غم چیزی را نشان نمی دهد.شهری که هر روز آدم هایش را از دست می دهد و به جای شلوغ شدن خانه هایمان،هر روز بر جمعیت خوابیده در گورستان افزوده می شود،به جای پُر شدن شهر از صدای گریه ی نوزاد و شوخی های کودکانه،اکنون فقط صدای گریه،صدای غم،صدای صدها مادر داغ دیده به گوش می رسد. در گوشه گوشه ی این شهر خوابیده در غم،پارچه هایی سیاه آویخته شده است؛سیاهی و ناامیدی از همه جای شهر می بارد...که دیگر حتی قدم زدن در خیابان ها هیچ لذتی ندارد و جز ناراحتی چیزی را پدید نمی آورد. آنقدر همه چی طعم حُزن گرفته که انگار از روز اَزَل این شهر در غم زاده شده است.گویی تنبیه بزرگی همه ی ما را فرا گرفته،برای تمام زمان هایی که انسانیت را زیرِ سوال بردیم،برای تمام لحظاتی که حق را ناحق کردیم،برای تمام روزهایی که خودمان را به بی خیالی زدیم و بی تفاوت از کنار مشکلات دیگران گذشتیم،تنبیهی برای اینکه این صفت بزرگ انسانیت و درستی را به حقیر ترین واژه تبدیل کردیم،تنبیهی برای تبدیل کردن خودمان از اشرف مخلوقات به همان گِلی که ما را از آن سِرِشتند،همان قدر بی ارزش و پوچ...درست است که هر کسی تاوان کارهایش را در روزی خواهد داد،درست است که ما به عذاب رفتارهای خودمان گرفتار شده ایم؛اما هر چقدر که بدی و ناحقی شده باشد،اینگونه تقاص پس دادن،منصفانه نیست.اینگونه داغ بر دل نشاندن،عادلانه نیست.هر چقدر که حیثیت و انسانیت را لکه دار کرده باشیم،اینگونه تنبیه کردن،جائز نیست.هر کس یا هرچیز ک تصمیم به تنبیه گرفته است،خیلی سخت گیرانه ما را مجازات می کند با عزیزترین و ارزشمند ترین های زندگیمان،این انصاف نیست،اینگونه مادری را افسرده کردن،درست نیست.اینگونه کَمَرِ پدری را شکستن حق نیست.در این روزها،همه ی ما چشم هایمان را به روزی دوخته ایم که غم بارِ خود را ببندد و به ما فرصتی برای التیام دادن زخم های روحمان بدهد.آن روز دیر یا زود فرا خواهد رسید اما مهم این است که تا آن روز قوی و استوار بایستیم و صبوری کنیم،روزی این شب و سیاهی به پایان می رسد و خبر های خوبی به گوشمان خواهد رسید.اما تا به آن روز نمیدانم چگونه باید با این غم ها زندگی کرد.درست است که روزی به پایان خواهد رسید اما مهم این است که بعد از تمام شدن این دوره از تاریخ،ما می توانیم انسانیت های خود را بَنا کنیم یا دوباره به همان آدم هایی که بودیم فقط با غصه ای بیشتر تبدیل می شویم،مهم این است که این ازدست دادن،درسی برای انسان بودن ما می شود؟. عِبرتی برای بهتر زیستن می شود؟.یا خیر؟..آیا این همه مرگ و عزاداری،نتیجه ای درست را به عمل می آورد،آیا ارزش این از دست دادن هایمان روزی مشخص می شود یا ما حقیر تر از همیشه به روی صحنه ی تاریخ ظاهر می شویم...! تنها دلیلی که تحمل و صبر این روزهای ما را بیشتر می‌کند،اُمید به آینده ای بهتر است.. به آینده ای با انسان های بزرگ و مهربان..جامعه ای سرشار از انسانیت؛و در آن روز شعری که زمزمه ی لب های همه ی ما است این خواهد بود:شب های هجر را گذراندیم و زنده ایمما را به سخت جانی خود این گمان نبود</description>
                <category>Sara Ahmadi</category>
                <author>Sara Ahmadi</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 22:52:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یاد رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82553055/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-ktdkhba2roag</link>
                <description>از یاد رفته امهمچون تپانچه ای که پس از جنایتبه دریا پرتاب شده باشد...از یاد رفته ام.... گم شدم و مقصدم مشخص نیست، اینجا جز سیاهی چیزی نمی بینم. جاده ی تاریک و بی انتهایی است، جاده ی بی انتهایی به درونِ من....مدتهاست که دارم راه می روم اما چیزی مشخص نیست نمی دانم در کدام قسمتِ درونم گیر کرده ام ولی هر کجا که هست خیلی پیچ در پیچُ و تاریک است.کمی ترس وجودم را فرا گرفته اوایل نمی ترسیدم اما الان کم کم دارم از این همه سکوت و تاریکی می ترسم هر چه بیشتر جلو می روم انگار بیشتر در خودم گم میشوم چرا نمی توانم راهِ روشنايى را پیدا کنم چرا هیچ هاله ی نوری نمی بینم آنقدر در این تاریکی راه رفته ام که دیگر چشمانم به نبودِ نور عادت کرده است جوری که حتی تصور اینکه روزی به نور میرسم چشمانم را به درد می آورد دیگر این چشم ها به روشنایی عادت ندارند و گویا در تاریکی راه خودشان را بهتر پیدا می کنند!!!!نمی دانم دنبالِ چه هستم و اصلا برای چه هنوز در حال راه رفتن در این تاریکی و سکوت هستم. درونم خالی ست، هیچ علائمی از حیات نمی بینم گویا فقط جسم است و روحم مدتهاست که ساکِ خود را بسته و ترکِ ديار  كرده، آری! حتما همینطور است تنها جسمی که بدونِ روح باشد مى تواند اينقدر خالى و تاريک باشد، همه چی آرام است ولی شلوغیه غریبی در خود دارد، پارادوکسِ عجیبی ست.. به ظاهر آرام و ساکت مانند بیابان اما در این سکوت و پوچی غوغای عجیبی به گوش می رسد..! عجب درونی دارم... تاریک، پیچ در پیچ، ساکت اما شلوغ،عجب درونیست! کم کم دارم حسِ خستگی را در پاهایم حس میکنم اما این نشانه ی خوبی نیست نباید متوقف بشوم، نباید بشینم، اگر اینجا در درونِ خودم تسلیم شوم برای همیشه در جسمِ بدونِ روحم تبعید می شوم و دیگر کسی را نمی بینم، اگر تسلیم شوم محکوم به حبسِ ابد در درونم می شوم، می شوم زندانیه بی ملاقاتی ! اما نه!!! هنوز برای از پا در آودرن من زود است، هنوز برای حذف کردنم در این کره ی خاکی زود است،اما انگار دارم تسلیم می شوم. پلک هایم سنگین شده است بی خوابی و خستگی  دارد تمام وجودم را فرا می گیرد،کمی احساسِ سرما هم ميكنم، قدم هایم آهسته تر شده، انگار به زور دارم این تنِ خسته را به دنبالِ خودم می کشانم. اما من نمی خواهم تسلیم بشوم می خواهم به این راهِ بی پایان ادامه بدهم تا نوری پیدا بشود و مرا از این سیاه چاله ی تنهایی بیرون بکشد ولی انگار این تنِ خسته توجهی به خواسته ی من ندارد و می خواهد هر چه زودتر متوقف بشود. دلم می خواهد فریاد بزنم، فریادی به وسعتِ آسمان بلکه کسی صدایِ خفه شدنِ من در درونِ خودم را بشنود، بلکه کسی صدایِ خُرد شدنِ من در خودم را بشنود. آهااااای کسی هست که به این تنِ خسته و افسرده پناه بدهد؟.. آهاااای...فایده ای ندارد کسی صدایم را نمی شنود فقط دارم خودم را بیشترخسته می کنم من واقعا دارم در خودم غرق می شوم در حالِ دست و پا زدنم اما دراین دریای طوفانی دست و پازدن  برای نجات شوخی ای بیش نیست...‌ انگار باید تسلیمِ خستگی و بی خوابی این تن بشوم، اشک از گونه هایم سرازیر شده است و صورتم را خیس کرده، می خواهم بروم می خواهم از این درونِ ساكت و پوچ بروم، می خواهم از خودم فرار کنم اما هر کجا که بروم این درونِ فرسوده و كرم خورده همراهِ من است، عضوى جدا نشدنى از من! اما الان چه کنم؟ چگونه خودم را نجات دهم یعنی واقعا باید قصه ی زندگی خودم را اینجا در درونم به پایان برسانم، اما خواسته ی من این نیست.خیلی خسته شده ام شاید برای ادامه دادنِ اين مسير، كمى بايد بنشينم و انرژی در پاهایم ذخيره کنم.تخته سنگی می بینم به آن تکیه می دهم و برای چند لحظه ای پلک هایم را بسته میکنم، سردی تمامِ وجودم را فراگرفته از نوکِ انگشتان تا پاهایم دیگر هیچ حسی ندارم فقط خیلی خسته ام ولی نباید بخوابم،چشمانم را باز میکنم اما یاده شعری از شاملو می افتم که می گوید:در مرزِ نگاهِ مناز هرسوديوار ها بلندديوار ها چون نومیدی بلند است.آری! در دیدی که من نسبت به اطرافم دارم چیزی جز ناامیدی و یأس نمی بینم.در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزهاهمیشه دردرون آدم اتفاق می افتد اگر اتفاق در بیرون بیافتد مثل وقتی که اُردنگی میخوریم، میشود زد به چاک، اما از درون غیر ممکن است،آری غیر ممکن است دیگر می خواهم بخوابم مدتِ زياديست كه نخوابيدم اما الان میخواهم بخوابم، خوابى عميق، و وقتى بيدار شوم از ياد رفته ام... همچون تپانچه ای که پس از جنایت به دریا پرتاب شده باشد...!</description>
                <category>Sara Ahmadi</category>
                <author>Sara Ahmadi</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 01:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر دوم یا خواهر بزرگتر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82553055/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1-wfusfbemknvk</link>
                <description>میخوام از تجربه ی خواهر بزرگه شدن با هفده سال اختلاف سنی بگم.خب اول از همه اینکه من تک فرزند نبودم و بچه ی دوم خانواده محسوب میشدم.چرا گفتم میشدم؟ چون فرزند اول که داداش بنده باشن شش سالی میشه که دیگه توی این دنیا زندگی نمیکنه. و من توی یه شب شدم تنها بچه ی خانواده منی ک اصلا درکی از تک فرزندی ندارم. ترسناک بود یکم، چون اختلاف سنی من با داداشم زیاد نبود و تقریبا هم سن محسوب میشدیم و قدم به قدم با هم بزرگ شدیم و هم بازی هم بودیم هیچوقت حس تنهایی نداشتم حتی اگه بعضی وقتا رابطه ی خواهر برادریمون خشن و با دعوا پیش میرفت به هرحال میدونستم که یکی همیشه ور دلم هست و اون کسی نیست جز سینا!بالا پایین زیادی داشت رابطه ی خواهر برادری ما ولی همیشه یک محبت خاصی بینمون بود که فقط خودمون میدونستیم، به چشم بقیه خیلی نمیومد و نمیتونستن درکش کنن.اگر بخوام بیشتر بازش کنم : مثلا محبت بین ما مستقیم نبود که اره داداش چقدر من تو رو دوست دارم چقدر فلان… بیشتر توی رفتار و کارامون بود مثلا من چون اکثر اوقات وقتی تایم تلویزیون سینا بود و کنترل دستش بود چون حوصلم سر میرفت روی مبل جلو تلویزیون خوابم میبرد ، همیشه سینا روم پتو میکشید که سردم نشه توی خواب ، و ی بار که داشتیم دعوا میکردیم و قهر بودیم با داد بلند گفت اگه دیگه وقتی خوابی روت پتو کشیدم ، دیگه نمیکنم واست اینکارو. اونجا با اینکه دعوا میکردیم ولی ته دلم خوشحال شدم که با این تهدید میکنه منو و اونی که روم پتو میکشیده مامانم نبوده ، سینا بوده!یا مثلا وقتی یه اشتباهی میکردم یا یک سوتفاهمی بین منو و مامان یا بابام پیش میومد که باعث میشد باهام  دعوا کنن ، میومد دفاع میکرد ازم ، البته منم اینکارو براش میکردم ، یادمه یه بار بخاطر اینکه توی هیچکدوم از المپیاد های راهنمایی نتونسته بودم برم مرحله ی بعد، بابام خیلی ناراحت بود و داشت سرزنش میکرد که یه آن دیدم سینا اومد به بابام گفت بسه دیگه گناه داره هیچی نگو بهش ! با اینکه اون لحظه خیلی ناراحت بودم بخاطر دعوا ولی این صحنه دفاع کردنش جزء مورد علاقه ترین تصویر های ذهنمه هروقت مرورش میکنم هم خوشحال میشم هم حسرت میخورم برای اینکه الان دیگه این دفاعو ندارم.( البته لازم ب ذکره بگم قصدم از گفتن این خاطره تخریب بابام نبود چون اون زمان طبیعی بود این ناراحت شدنش و حق داشت)یا مثلا من هرجایی میرفتم ببین میگم هرجایی هرررجایی هااا اگر سینا همراهم نبود حتی اگه یک شکلات میخریدم یا بهم میدادن ، نمیخوردمش صبر میکردم برسم خونه تا با سینا بخورم و به اونم بدم هیچوقت بیرون چیزیو تنها نخوردم این فقط مربوط کودکیم نبود هاا تا وقتی که پیشمون بود هنوز ، این اخلاقو داشتم ، هرچی قرار بود بخورم براش میاوردمیادمه ابتدایی رفته بودم اردو، و چون اولین اردو خارج از شهر خودمون بود دوست داشتم برای همه سوغاتی بیارم برای مامانم آوردم برای بابامم آوردم ولی چیزی ک برای سینا اوردم رو خیلی بیشتر دوس داشتم و خیلی گشتم تا پیداش کنم یک عینک آفتابی آوردم براش! وای وقتی بهش دادم سریع گذاشت روی چشمش ژست گرفت باهاش مامانم ازش عکس گرفت،اونموقع داشت برای آزمون تیزهوشان درس میخوند و یادمه با همون عینک آفتابی داشت تست میزد ، خیلی بامزه بود. میخواستم یه چیز دیگه بگم اصلا، غرق خاطره هام شدم . خلاصه خواستم بگم معنی تنهایی رو بلد نبودم و نمیدونستم تک فرزندی چجوریه! و یهو دست محکم زندگی توی یک شب همه ی این هارو کوبوند توی صورتم، سیلی خیلی بدی بود، الان که نگاه میکنم اونقدر محکم بود که دیگه شاید نتونم از جام پاشم، ب هرحال خوبه که تونستم و هنوز سرپام! و من از دنیای فرزند دوم خانواده پرت شدم در فضایی که من شدم تنها فرزند خونه و همه چی به من بر میگرده و انعکاس رفتار من خیلی بیشتر از قبل به چشم میاد چون الان فقط ساراس!دوران عجیبی بود و حتی شاید غمگین و بعضی وقتا ترسناک!چرا میگم بود؟ چون مثل همون تک فرزند شدن آنی ، دوباره توی یک روز من از تک فرزند خانواده تبدیل شدم به خواهر بزرگه یک دختر و پسر دوقلو!دوران چند ساله ی تک فرزندی من ، جز دوره های مهم و هایلایت شده ی زندگیم تا به امروزه و مطمئنم در آینده هم همینجوری خواهد موند! حس تنهایی بزرگی توی وجودم بود انگار تنها هم بازی این دنیا رو ازم گرفتن و دیگه نمیتونم با کسی اونجوری که باید اُخت بگیرم ( البته اشتباه برداشت نشه دوست خیلی نزدیک داشتم و وقت زیادی شاید گذروندم باهاش اما حتی با وجود اون دوستم، یک تنهایی که فقط خودم میدونم از چه جنسیه رو حس میکردم)بعضی وقتها به طور سادیسمی فکر های مریض گونه میکردم که اگر فردایی بیاد و مامان بابا نباشن من دیگه هیچ کسیو توی این دنیایه به این بزرگی ندارم ، کسی که غمخوارم باشه، کسی که به قول مامانبزرگم سرمو بذارم به خونش، و این خیلی ترسناک بود برام و پر از حس ناامیدی که خب دیگه زندگی اونموقع یا حتی الان چه معنی میده؟ و بدتر از همه اینکه حس میکردم تنها اُمید خونه منم و تمام چشم ها روی منه و منتظرن ببینن من چیکار میکنم و این برام اضطراب و ترس بیشتری به همراه داشت!نمیخوام خیلی اون دوره رو باز کنم چون مفصله در نهایت در یک تیر ماه ۱۴۰۱ یک دختر و پسر خیلی کوچولو اومدن به این خونه و من تبدیل شدم به خواهر بزرگه که باید خیلی حواسم بهشون باشه ، توی چند سال مدام نقش من توی خونه در حال عوض شدن بود و نمیتونستم به این تغییرات عادت کنم ، اولش بودم خواهر کوچیکترهِ سینا و فرزند دوم خونواده، بعدش شدم تنها فرزند خونواده و خواهر کوچیکترهِ کسی نبودم و بعدش تبدیل شدم به خواهر بزرگه دوتا کوچولو! مغزم داشت از اینهمه تغییر نقش ، خودشو میباخت و مدام دچار یک اضطراب تغییر جدید بودم.با هفده سال اختلاف سنی شدم خواهر بزرگه و بیشتر اوقات یک حس مادرانه ای در من شکل میگیره که باعث میشه دوباره دچار اون تغییر نقش بشم نه به این منظور که مثل یه مامان واقعی همه چیشون مربوط ب من باشه یا خیلی براشون زحمت کشیده باشم چون قطعا مامانم با تمامیت این نقش رو پذیرفته بود و مادرانه داشت بهشون عشق می ورزید و بزرگشون میکرد اما من توی ذهنم دچار این نوسان حس مادرانه یا خواهرانه بودم.اونا شدن بخش پررنگ زندگی ، انگار از نو داشتم حس همبازی داشتن رو تجربه میکردم ولی اینبار از نگاه بزرگونه ، دونفر اومده بودن تا من به قول مامانبزرگم بتونم سرمو بذارم به خونشون، اومده بودن تا من دیگه توی دنیای به این بزرگی تنها نباشم و بدونم دو نفر هستن که تحت هیچ شرایطی عشقشون رو از من دریغ نمیکنن و منو میپذیرن در همه ی شرایط حتی اگر خیلی بزرگتر ازشون باشم و برای رسیدن اونا به این درک خیلی باید صبر کنم، اما همین اُمیدی شد برای چنگ زدن به زندگی تا بدونم دو نفر هستن که آینده ی من روی زندگی اونا خیلی تاثیر گذاره! این حس هم شیرینه هم به شدت ترسناک و اضطراب آور چون مدام دچار این حسم که آیندشون به من بستگی داره من باید خیلی موفق بشم توی زندگیم تا پشتشون به خواهر بزرگه گرم باشه، باید بتونم هم از لحاظ تحصیلی و موقعیت شغلی و هم از لحاظ مادی در حدی باشم که مامان بابام با خیال راحت بسپرنشون به من و مدام نگران آینده ی سه نفر نباشن این منو خیلی میترسونه که از پسش بر نیام و تا الان دوبار شکست خوردم توی این مسیر و میترسم تکرار بشه این چرخه و من از پس این نقش جدید زندگی برنیام، شایدم چون حس مادرانه ای بهشون دارم حس میکنم آیندشون به من بستگی داره ؟ اصلا چرا تا وقتی بابا و مامان هستن باید مسئولیت آیندشون با من باشه؟ چرا موفقیت من توی زندگی باید تضمینی برای موفق شدن اونها باشه؟ چرا انقدر مهمه این قضیه؟ و این حس وابسته بودن آیندشون از کجا میاد؟ حس مادرانه یا خواهر بزرگه؟ اصلا داشتن این حس مادرانه درسته؟ شاید من نباید بپرم وسط نقشی که برای من نیست و طبق همون نقشی که زندگی برام تعیین کرده باید پیش برم؟ اما خب شاید زندگی هر دوتا نقشو بهم داده و من هنوز نفهمیدمشاین روزا که از شکست دومم چیزی نگذشته این افکار خیلی میگذرن از ذهنم، یک حس عذاب وجدان که سارا از پس نقشت بر نیومدی اگه امروز تو باعث باشه آینده ی اونا هم خراب بشه چی؟نتونستی از پس نقشت بر بیای سارا!ترس عجیبی منو این روزا بغل کرده و به شدت دلم میخواد برای حتی شده یک ساعت برگردم به همون نقش اولی که زندگی برام تعیین کرده بود و هم بازیمو بغل کنم و این حس مسئولیت پذیری از روم برداشته بشه، دلم هم بازیمو میخواد تا دوباره بپرم به سر و کله اش و آینده ی هیچکسی به من وابسته نباشه!توی این روزها دوباره درگیر یه حس تنهایی شدم که بازم فقط خودم میدونم چه مدلیه. انگار هیچکس‌متوجه چیزی که دارم میگم و چیزی که از دلم میگذره نیست! انگار آدما نسبت به صدای من ناشنوا شدن و تمام دنیا در سکوت فرو رفته !توی این روزها خیلی دلم میخواد یکی بغلم کنه و بهم بگه سارا تو تا اینجای مسیر هم خیلی خوب اومدی ،بهم بگه سارا غصه نخوریا بخوابی بیدار بشی همه چی درست شده ، بهم بگه صبور باش بعد از این شکست و سختی ،اون موفقیتی که منتظرش بودی قراره بیاد و مثل تاج پرنسس ها بشینه روی سرت، سارا رشته ی اُمیدتو پاره نکن ، نفس بکش و ادامه بده بهت قول میدم همه چی همونجوری باشه که تصورش کردی.ولی خب هیچکسی قرار نیست بیاد و این حرفارو بزنه هیچکس قرار نیست دَرِ باغِ سبز رو بهم نشون بده و دوباره اون حس تنهایی میاد و گره میخوره بهم و منو توی چاه خودش میکشه. و کسی نیست تا بهت بگه من راهشو بلد نیستم ولی باهات میام که تنهایی گم نشی.در نهایت : ‏ ‏اگه نمیتونی بفهمی که چرا یکی اینقدر طولانی برای چیزی غمگینه…باید خوشحال باشی که نمیتونی بفهمی…( این جمله ی پایانی رو از کسی نقل قول کردم و برای من نیست)</description>
                <category>Sara Ahmadi</category>
                <author>Sara Ahmadi</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 01:45:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمی تمام نشدنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82553055/%D8%BA%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-auectkap2n3m</link>
                <description>حتما شنیدین که از دوران ابتدایی بهمون راجب مایعات و البته آب همیشه این جمله رو تکرار کردن که آب رو در هر ظرف یا محیطی قرار بدیم، شکل ظرفی که در اون قرار گرفته رو به خودش میگیره. حالا شاید فکر کنی خب که چی؟ ربطش چیه؟میخواستم بگم معنای غم برای من شبیه همین تعریف دوران ابتداییه. غم مثل آب هرجایی قرار بگیره شکل متفاوتی از خودش رو نشون میده ، و شایدقسمت بدتر ماجرا اینجاس که غم محدودیتی برای قرار گیری در جایی رو نداره!اما در بین این غم های نامتناهی و متنوع ، یه غمی هس که من اسمشو گذاشتم غمی تمام نشدنی!شاید بخاطر تجربه ی زیسته ی  خودم تا به امروز ، فکرم اینه!در هر صورت میخوام از غم تمام نشدنیه زندگیم بگم:غم از دست دادن اما به وسیله ی مرگ یا همون سوگشاید واسه ی خیلیا سوگ ، غم تمام نشدنیه زندگی نباشه اما برای من هست چون با وجود گذشت سالها هنوز مثل یک مسئله ی حل نشده گوشه ی ذهنمه، هنوز مثل یک ریتم نامنظم قلب، داخل قلبمههنوز مثل یک درد بدنی، داخل استخون هامه و مثل هزاران مثال دیگه، هنوز بامنه!نمیدونم چجوری توضیح بدم که این درد کجای بدنمه و وقتی درد شدیدی شکل میگیره  دقیقا در کدوم نقطه دارم درد رو حس میکنمی حسی که انگار تمام وجودت داره فریاد میزنه از درد، ولی نمیدونی کجا درد میکنه تا مسکن آرومش کنهانقدر جاش مبهمه که حتی نمیتونی مرهمی پیدا کنی که حتی شده موقت ساکتش کنه!هیچوقت اجازه نمیده فراموش کنی با هر‌تصویرجزئی با یک بوی آشنا، حتی با غریبه ای که فقط هم اسم اونه!انگار وقتی عزیزی از دست میره، چشمهامون، گوشهامون و تمام حواسی که داریم دائما در حال گشتن ردی از کسیه که رفته! زمانی که اون آدم هنوز هست هیچکدوم این ردپاها لحظه ای اونو به یادمون نمیاره اما الان که نیستن ، انگار تمام چیزهایی که در این جهان هستی وجود داره یادگاری ای  از اونه!برای من سوگ، گلیه ک همیشه تازه اس هیچوقت پلاسیده نمیشه !و بدترین قسمت سوگ،دلتنگی ای که چاره ندارهبعضی روزا تا چشم باز میکنی حس میکنی تا خِرخِره پر از دلتنگی ای و نمیدونی چیکار کنیبی محابا میری سراغ عکس هایی که ازش داری اما بعد از گذشت چند دقیقه حس دلتنگیت بیشتر میشهعکس هارو نصفه نیمه ول میکنی ، میری سراغ وسایل و اتاقش ولی‌ اونجا هم آروم نمیگیری ، بی قرار تر میشی و دوباره تصمیم میگیری بری سراغ عکس و فیلمها ،توی تک تک فیلم هایی ک داری دنبال ردی حتی سایه ای از اون‌ میگردی تا فقط ببینیش و اگر خیلی خوش شانس باشی توی اون فیلم صحبت کرده باشه تا بتونی صداشو بشنوی و وقتی بالاخره ویدیویی پیدا میکنی که صداش اونجاس هزاربار پشت هم میبینیش تا تُن صداشو یادت نره، مدل حرف زدنشو یادت نره! به خودت التماس میکنی که فراموش نکنی ها ، توروخدا یادت بمونه همه چی، چیزیو فراموش نکنچهرشو فراموش نکن، صداشو فراموش نکن، بوشو فراموش نکن، جوری که اسمتو صدا میزد فراموش نکن، مدلی که راه می رفت رو فراموش نکن، شکل خنده هاشو فراموش نکن، وقتایی که عصبی میشد رو فراموش نکن، توروخدا هیچ جزئیاتی از اونو پاک نکن ، دست به پوشه ای که همه ی اینا داخلشه نزنهرچی میخوای ببر پاک کن اصلا همه چیو فراموش کن ولی اینا رو نه، من با اینا زندگی میکنم!ولی فراموشی‌بخش ناگزیره سوگه با گذشت زمان یواش یواش خیلی از جزئیات و خاطره هات یادت میرن و ساعتها تمرکز میکنی که شاید یادت بیاد ولی نمیشه و اون لحظه از خودت و ذهنتو همه چی متنفر میشی ،عصبانی میشی ، دلت میخواد سر کسی خالی کنی همه ی این نفرت و حرصو اما کی؟و وقتی هیچی جواب نمیده بلند میشی میری همون جایی که برای همیشه خوابیده! حتی اگ ده سال هم بگذره لحظه ی اولی ک میرسی هنوزم باورت نمیشه عزیزت چند متر پایین تر از جایی ک تو وایسادی خوابیده و هیچ وقت قرار نیست بیدار شهتا چند لحظه بین حس انکار و پذیرش گیر میکنی و درست لحظه ای که میپذیری که اینجا همون جاییه که قراره برای همیشه زندگی کنهیک بغض جگر خراش و کهنه میشکنه و اشک هات جوری که انگار بینشون مسابقه اس‌ پشت هم دیگه سرازیر میشن و در همون حین حرف میزنی باهاش که شاید بشنوه ، شاید ببینه منو که اومدم!هیچوقت با خیال راحت خوشحالی نمیکنی همیشه ته خوشحالیات یه ناراحتی ای گوشه ی دلت هست ، چون همیشه نگرانی نکنه فکر کنه من فراموشش کردم ؟ نکنه فکر کنه دیگه ناراحت از دست دادنش نیستم؟ نکنه دلش بگیره از اینکه ب یادش نیستم؟ و درست لحظه ای که این افکار میان سراغت ، خنده ی رو لبت خشک میشه و چهره ات در بی حسی تمام فرو میره که شاید اکثر اطرافیانت متوجه بشن و همشون یک سوال تکراری میپرسن چرا یهو ساکت شدی ؟ چرا یهو مثل افسرده ها شدی؟اما فقط تو از اون درد آنی که توی دلت شکل گرفته خبر داری و معمولا با جمله ی نه عزیزم هیچی نشده خوبم!قضیه رو‌جمع میکنی.این غم تمام نشدنی زندگی هیچوقت ناپدید نمیشهاتفاقا با گذشتن سالها شدیدتر هم میشه چون برای هر مناسبت برای هر مراسم ، نبودنش تو رو دیوانه میکنه! اولین تولدی که نیست، اولین نوروزی که نیست، اولین شب یلدایی که نیست و این قصه همینجا تموم نمیشه چون سال بعد تبدیل میشه به دومین تولدی که نیست، دومین نوروزی که……..و همینجوری سال به سال ادامه داره!و قسمت بدتر ماجرا اونجاییه که توی زندگی شخصی ات داری تجربه های جدیدی بدست میاری و توی هر لحظه اش دلت میخواد که اونجا باشه ، که بتونی سریع تلفن رو برداری و تند تند همرو با جزئیات براش تعریف کنی.اما فقط محدود به اینا نیست، وقتی دلتو میشکنن و غصه زیادی رو تحمل میکنی انگار نبودنش توی اون لحظه غم و ناراحتی که داری رو صدبرابر میکنه و حس میکنی بدبخت ترین و بی عرضه ترین و آشغال ترین موجود دنیایی!و این قصه برای همیشه ادامه داره تا دقیقا توی لحظه ای که تو هم چشماتو برای همیشه ببندی و اینبار غم نبودن تو، تبدیل بشه به قصه ی یک غم تمام نشدنی !به تو نامه مینویسم، ای! عزیز رفته از دستای! که خوشبختی پس از تو، گم شد و به قصه پیوست….!</description>
                <category>Sara Ahmadi</category>
                <author>Sara Ahmadi</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 19:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نمیشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82553055/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-uzdjrxjiogjp</link>
                <description>چرا نمیشه؟ این سوالو توی این روزهای زندگیم شاید بالغ بر هزاربار از خودم پرسیدم، سارا چرا نشد ؟سارا چرا نمیشه؟ اینکه بگم جوابی براش پیدا کردم ، دروغ محضه.هنوز پیدا نکردم جواب سوالمو که چرا نمیشه؟ حدس های مختلفی میاد تو ذهنم اما هیچکدومشون جوری نیستن که با اطمینان بگم اره همین بود جواب سوالی که همه ی این روزها ذهنم درگیرش بود.حدس هایی از قبیل اینها: سارا شاید تلاشت اونقدری ک باید می بود، نبود. سارا شاید استمرار کافی نداشتی برای رسیدن به چیزی که میخوای. سارا شاید اراده و انگیزه ی کافی رو نداشتی . سارا شاید برای رسیدن به این خواسته از مسیر اشتباهی اومدی. سارا شاید این خواسته برای تو زیادیه، لقمه ی گنده تر از دهنت برداشتی.سارا شاید این راه راهه تو نیست. سارا شاید هدفتو اشتباه انتخاب کردی . سارا شاید داری الکی دست و پا میزنی برای چیزی که از اولشم قرار نبوده مالِ تو باشه. سارا شاید باید همون ی بار که نشد رهاش میکردی. سارا نکنه داری به زور چیزیو از خدا میخوای!همه ی این حدس ها از ذهنم رد میشن و گاهاً مدتی میمونن و بعدش میرن و جاشونو ب حدس و گمان بعدی میدن…من همیشه اون ادمی نبودم که زورش به افکارش برسه و بتونه جلوشون وایسه و بگه بسه! برای امروز بسه! برای این هفته بسه! برای شاید همیشه بسه! همیشه اونا منو کنترل کردن ، این روزها هم با این دسته از افکار که چرا نمیشه دارم دست و پنجه نرم میکنم تا شاید فرجی شد و فهمیدم چرا اون چیزی که با تمام وجود میخوامش نمیشه؟البته اینکه بگم ترسی از فهمیدنش ندارم، اینم دروغ محضه. چون میترسم خیلیم میترسم از اینکه نکنه دلیل این نشدن ها اون حدسایی باشه ک دوسشون ندارم، اینکه من آدم این مسیر نیستم و باید تغییر بدم خواسته ای رو که دارم از فهمیدن اینا میترسم ولی با  همه ی ترسی که دارم دلم میخواد بدونم چرا نمیشه چون هرچقدر دلیل و جوابش دردناک باشه حداقل از این چاه عمیقی که  افتادم داخلش و اصلا معلوم نیست نور کدوم سمته در میام!من روزهای تاریک زیادی رو توی این مدتی که میدوئیدم تا به هدفم برسم، گذروندم. حرف های تلخ زیادی حین دوئیدن شنیدم که گاهاً بعضیاشون مثل یه شیشه شکسته روحمو خراشیدن و شاید زخم های همیشگی برام به جا گذاشتن ولی همیشه اون ذوق رسیدن و بغل کردن هدفم، قدرت تحملی میشد برای همه ی تلخی ها و سختی های مسیرم. نمیگم هیچ تاثیری روی من نداشتن این سیاهی ها ، اتفاقا داشتن!خیلی روزها سرعتمو کم کردن، خیلی روزها لاک پشت مانند دوییدم به سمتش، خیلی روزها هم نشستم و حتی میلی متری جابجا نشدم. اما هیچوقت نقطه ی پایانو برای خودم جابجا نکردمش ، نیاوردمش نزدیک خودم تا با دو قدم اضافه پام برسه بهش و سوت پایان مسابقه رو بزنن و بگن تموم شد خسته نباشید!من هیچوقت خط کشی پایان رو عوض نکردم با اینکه میدونستم خیلی دوره و هنوز خیلی راه مونده برای دوییدن و رسیدن.با همه ی این شرایط من به نقطه ی پایان رسیدم ولی وقتی رسیدم که مسابقه خیلی وقت بود که تموم شده بود و دیگه کسی نبود که سوت بزنه و بگه تموم شد حتی یه رهگذر عادی هم نبود ک بپرسه چرا توی این نقطه وایسادیمن زیادی عقب مونده بودم از همه چی و برای همین مهم ترین مسابقه ی این دوره  از زندگیم رو از دست دادم و توی نقطه ی پایان فقط خودمو داشتم و یک سوال بزرگ چرا نمیشه؟</description>
                <category>Sara Ahmadi</category>
                <author>Sara Ahmadi</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 15:36:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>