<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_82713040</link>
        <description>دنبال سیر کردن روحش تو کلمات کاملا بی روح..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:39:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3966050/avatar/Nsc4Ki.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_82713040</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-pmkvnksj4th3</link>
                <description>روز و شب کماکان سپری میشودرود زندگی جریان می یابد من را با خود غرق میکنددر مسیری بی انتها به سنگ ها بخورد میکنم و برخورد میکنمدیگر جانی از من نمانده استپس با لبخندی کوچک با عقل وداع کرده و به دل روی آوردماما دل سخت‌ رنج آور استاو مرا می رنجاند و من روز به روز بدتر از قبل..گویی در چشمه ی عشق شربتی سمی باشد و من به آن بیماری گرفتار .کوشید که راز دل بپوشد با آتش دل که باز کوشدخون جگرش به رخ برآمد از دل بگذشت و بر سر آمداو در غم یار و یار ازو دور دل پرغم و غمگسار از او دور</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 01:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-zne4nbtqwp4d</link>
                <description>کلمات ، هیچ گاه پایان نمی یابند.اما هرقدر که فکر میکنم انگاری دریای کلمات ذهنم خشک شدند.انگار کلمات با من قهر کردند و دیگر رو به من نمیکنند.دیگر با آغوش باز به سمت من نمی آیند.حال که نمیتوانم کلمات را با کلمات توصیف کنم ، پس نوشتن هم برایم سخت شده استمثل این است که دلت میخواهد پرواز کنی ، اما آسمانی وجود ندارد.همیشه نوشتن برایم مثل یک صحنه ای آرامش بخش بوددلم میخواست با کلمات از این دنیا فرار کنم ، به جایی دور از این زندگی.رفتن به همچین دنیایی در یک خط بیشتر خلاصه نمیشود اما من میخواستم بیشتر در اون سیر کنم ، شاید قطره ی بسیار کوچک آب از ابر های سفید و درخشانی که بوسیله آفتاب پر نور بر سر گلبرگ های درخشان میریزد و رودی که در آن طرف گل ها جریان میابد ، حرکت درختان توسط باد ، صدای پرندگان ، نسیم ملایم باد که مرا با خودش همراه میکند ، تصویری باشد از این زیبایی. پاهایت زمین مرطوب و نرم پر از گیاهان را حس میکند.  در کنار جریان رودی مینشینی و با طبیعت همراه میشوی.به افق خیره شدم تا زمانی که پلک هایم خسته شوندچشمانم را می‌بندم و از همه چی آزاد میشوم.خود را روی مسیر رود رها میکنم و همراه آن به حرکت در می آیم.شاید فردا ، دوباره به آسمان نگاه کنم و خود را با آن همراه کنم.شاید فردا ، هنگام شب در میان گل ها درازی بکشم و خودم رو دور کنم. متحیر از عطر خوش آنها به چیز دیگری فکر نکنم.گاهی وقتا نیازه که دیگر نگویی شاید فردا، چون شاید ، فردایی نباشد. تنها همین حالایی باشد تا تو را تکانی دهد.شاید فردا. روزی برسد که کلمات از درونم به دنیای بیرونم فوران کنم ، آن روز شاید فردا باشد ، شاید هیچوقت و شاید حالا .تنها یک چیز برایم مبهم است. مهم نیست که چقدر از این جمله خسته شوم  آنقدر تکرارش خواهم کرد تا دیگر از آن متنفر شوم تا روزی به حرکت در بیایمشاید فردا ، شاید فردایی، نباشد.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 23:51:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حالی که هر شب میگذرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-ntm4lwfjnjeo</link>
                <description>در تاریکی شب بر اوج ستاره ها بنگر که چگونه کنار هم بر زیبایی آسمان می افزایندچراغ هارو خاموش کن و باهاشون همراه شوهمونطور که امروز تموم شد امروز با همه ی اون سختی هاشبا همه ی خراب کردناتبا همه ی موفقیت های کوچیکتتصمیم های کوچیکی که در لحظه گرفتیبا همه ی زیبایی که حواست بهش نبودبا همه ی زیبایی که حواست بهش بودبا همون یک ذره خوشحالی ای که امروز داشتیبا همه ی دلتنگی‌ هایی که داشتی و نداشتیبا همه ی احساسات خوب و بد و لذت بخش و علاقه و ترس و شادی و آگاهی و نفرت و غم و بی میلی و حواس پرتی و تعجب و بی زاری و هوشیاری و شگفتی. همه و همهآخرش هم در یک خواب راحت یا پر هیاهو به هوشیاری خودت خاتمه میدیو این چرخه ی بی پایان ادامه داره.امروز تموم شدو حالا شب شدهوقت خوابه دوباره مثل همیشه مثل دیشب. مثل پریشب.آیا واقعا میشود که یک بار برای همیشه تغییر کنم؟همون طور که میخواهم زندگی کنمهمون طور که میخواهم بخوابمهمون طور که میخواهم فکر کنمماه بر من می نگرد با لحن زیبای همیشگی اش میگوید چرا حرفی از شب نداری؟چرا نمیتونی خوب توصیفش کنی؟کی من؟ امم. نمیدونم.فکر کنم بخاطر اینه که تاریکی شب آگاهی منو از بین میبره.چون هیچ وقت نتونستم بفهمم توی شب چی میگذره ، هیچ وقت هم نتونستم توصیفش کنم.قشنگ ترین احساس ها الان میگذرند درسته؟زیبایی های غیر قابل توصیفچقدر این شب زیباستچقدر خوب و قشنگ بر انرژی روحی و جسمی مون کاسته میشهبرای یک سفر راحترفتن به یک دنیای عجیب و غریب که هزاران افسانه برای خودش ساختهدر این دنیا همچی وجود دارهالبته اگه قبلا اون چیزا رو دیده باشی.ممکنه کسایی که میبینی بشناسی یا نشناسییهو به خودت بیای که من کجام؟اینا کی هستن؟همون لحظه درک کنی که در یک دنیای دیگری هستیهمون دنیای ذهنت یعنی خوابچقدر زیباست ،  وقتی در یک خواب خوب خودتو گم کنیو دیگر از خواب بیدار نشی...خب اما همیشه اینطور نیست نمیدونم چراولی وقتی هر شب که میخوابم هر شب که آگاهیم بیشتر میشههر شب که با هیچ فکری میخوابمخواب هایم هم بد تر میشهفکر کنم باید اینو بفهمم که پیشرفت کردن کار راحتی نیستحتی قراره خواب هایت هم آروم نگیرهبلکه تک تک سلول های بدنت در حال جنب و جوش هستندبه قدری بهت فشار میاد که یهو به یک جایی خیره بشیدر هم بشکنی و از همه دور بشیولی ایندفعه در اون دنیای خیالی نیستیدر دنیای خودت هستیدر دنیایی که خودت همیشه میخواستیهمون چیزایی که در طول روز میخواستی انجام بدی و بعدش با خیال راحت شب رو بر روی پاهایت بگذرانییا شب رو با پر از نگرانی برای خودت تموم کنی.همشون خوبی های خودشون رو دارنبیلی ایلش میگه که چرا وقتی همه می‌روند، پس منتظرشونیم؟ما هم به همدیگر دروغ میگیم تا اینکه احساس کنیم حق با ماستبزرگ ترین دروغی که میتونیم بگیم ، دروغ هایی هست که خودمون به خودمون میگوییمو ذهنمون هم حاضر و آماده برای اینکه مارو از حقیقت دور کنه و به راحتی برسه ، اون رو قبول میکنه.اما میدونی چیهتو باید بدونیحتی اگه وقتش هم شده باشه ، تو نمیتونی بری نمیتونی جا بزنی نمیتونی خودت رو ببازی این کار ها ، تو خون ما نیستبلکه تو ذهنمونهپس ازش فرار کنگریه کردن اشکالی نداره ، اشکالی نداره خم بشی و زمین بخوریاما تو تنها نیستیتو خودت رو داری.𝐸𝑣𝑒𝑟𝑦𝑏𝑜𝑑𝑦 𝑑𝑖𝑒𝑠 - 𝑩𝒊𝒍𝒍𝒊𝒆 𝑬𝒊𝒍𝒊𝒔𝒉♫︎♫︎(:̲̅:̲̅:̲̅[̲̅:♡:]̲̅:̲̅:̲̅:̲̅)چشمانم را می‌بندم و خودم را در این دنیای تاریک غرق میکنم تا بیننده ی این زیبایی های ناتمام باشمیک خواب همیشگی برای همیشه.اما چرا بعضی وقتا خواب اینقدر باحال و بچگونه بنظر میرسه؛)؟ماه ازم میخواست که نوشته ی بهتری از دنیایش خلق کنم.اما من یک چیزی رو هرگز درک نکرده بودمآرامشی که در این زیبایی جریانه.چطور اینقدر می‌تونه خوب باشه؟فکر میکنم که این زیبایی شب به ماها بستگی دارهاینکه ، چطور این زیبایی رو ببینم؟چطور میتونیم بر حسن و خوبرویی این منظره بیفزاییم؟در حقیقت این شمایید که این شب را پر از وجاهت یا زشتی میکنیددر واقع این ماییم که شب را بر خودمون تغییر میدیمشب تغییری نمیکندگاهی شب را نادیده میگیریم و گاه آن را جزئی از زندگی خود میدانیمهمه ی اینها به خودمون بستگی دارهپس بیاین باهاش همراه بشیمتوجیه های پوچمون رو برای زندگی کنار بگذاریم و فقط به خودمون و دنیامون فکر کنمبه چیزی که میخوایم بشیمبه رویا هاموناینکه رویا ها به حقیقت نمی‌پیوندند دروغ محضهاونها رو فقط میگن برای اینکه خودشون رو توجیه کنندو یک راحتی ای برای ذهنشون به ارمغان بیارنداما ما اینجوری نیستیم ، درسته؟.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 08:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا وقت خوابه🙂🌑</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87-iop21gxmng5c</link>
                <description>گذر ابر ها بر فراز آسمان ها شکفتن گل ها و شکوفه ها از وجود حقیقی طبیعتصدای خش خش برگ های درختانو موسیقی دلنوازی که در طبیعت جریان داردنغمه ی زیبای پرندگان که به آن موسیقی نظم خاصی میدهدپروانه های رنگارنگ که این پس زمینه دل انگیز را ایجاد کردندهمه و همهدر کنار یکدیگر به این موسیقی نظم می‌دهند و این نظم تبدیل به یک شاهکار هنری میشهشاهکاری که هیچ انسانی قادر به ساختنش نیستتمام زندگی ما تقلید از این موسیقی استدر حقیقت وجود ما جریان دهنده ی بخشی از این موسیقی استگرچه این موسیقی است که ما را جریان داده است و ما در ادامه با آن همراه میشویم.نوشتن.زیبا ترین نتی که تابحال بر صورت این تصویر زیبا دیدمطبیعت ناتمام زندگیموندوباره همراه میشهبا نت های به زیبایی یک حس خوبحسی که برای همیشه در تو باقی میماند و هیچوقتاثرش از بین نمی‌رودهمانند نوشته ای روی یک سنگ بر روی قلبت باقی میماند و حک میشوددر اون لحظه که نور خورشید بر تو لبخند میزند بنگربنگر به عظمت و زیبایی که در چشمانت جاری میشودبا تمام وجود این لحظه را بپذیر و در آن غرق شوزیرا غرق شدن در این نت های پیانو کار هرکسی نیستبه راستی که شهامت میطلبدخودت را محو کن که در پیدا ترین حالت خودت دقیقا در بیشترین حالتی که خودتو حس میکنیهمون لحظه خودت رو رها کنی و فقط همراهش شیهمراه شوبا زیبایی های ناتمام این صبح جاودانه.در تاریکی شب بر اوج ستاره ها بنگر که چگونه کنار هم بر زیبایی آسمان می افزایندچراغ هارو خاموش کن و باهاشون همراه شوو خیلی آروم به خواب برو تو نیاز به هیچ فکری نداریلطفا به کسی فکر نکن. Halley&#x27;s Comet - Billie Eilish 💤..★ ° . *　　　°　.　°☆ 　. * ● ¸. 　　　★ 　° :. ★　 * • ○ ° ★.　 * 　.　 　　　　　.° 　. ● . ★ ° . *　　　°　.　°☆　. * ● ¸ . 　　　★ 　° :●. 　 *• ○ ° ★　 .　 * 　.　 　　　　　. 　 ° 　. ● . ★ ° . *　　　°　.°☆ 　. * ● ¸ . 　　　★° :. 　 * • ○ ° ★　 .　 * 　.　★　　　　. 　 ° 　.  . 　    ★° °☆ 　¸. ● . 　　★　★° . *　　　°　.　°☆ 　. * ● ¸ .★ ° . *　　　°　.　°☆ 　. * ● ¸. 　　　★ 　° :. 　 * • ○ ° ★.　 * 　.　 　★     ° :.☆</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 00:06:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابحال به خودم اهمیت داده ام؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-audi9wmii3p7</link>
                <description>من دوباره گم شدمرو جریان این سفر به این سفر بدون بازگشتدوباره برگشتم به بخشی از وجود جاودانه امموسیقی‌.من خودم رو غرق کردم در دریای غمدریای بی پایان دریایی به وسعت عشقموسیقی نواخته میشود من هم با او همراه میشومدور از زندگیدور از شادییک حس خوب میتونه در پوکر ترین صورت دنیا هم جریان پیدا کنهمن دوباره گم شدمدوباره گم شدم دور از همه ی انسان هامن روحم رو از همه دور کردمچقدر خوب. اون (روحم) خیلی خوشحاله و خوشحال بودن او باعث راحتی من میشهاما یکم دلم گرفتهدلم میسوزه از جسمم که مجبوره ببینهمجبوره حس کنه و بشنوهمن رو ببخشاگه دست خودم بود ، هرکاری برات میکردمهیچوقت بهت آسیب نمیزدمهمیشه برات بهترین بودمبهترین دوستت.من رو ببخش که دستم ازت دوره نمیتونم تورا بگیرم و در کنار روحم روی نوت ها پرواز کنیم...دکتر استرنج. فیلم زیبایی از دنیای زیبای مارول.من گم شدمگم شدم اما مسیر خودمو بلدممیدونم که چطور از اینجا فرار کنماما خودم رو زدم به گم شدنحدود ۱۰ سالی میشه از یک مسیر رد میشماما همین چند روز پیشه که به زیباییش پی بردمدلم میخواد در این مسیر گم شم و دیگر خودم رو پیدا نکنم با اینکه میدونم چطور برگردم خونهگوشم سوت میکشهانگار زمان وایستاده هیچ صدایی نمیادسکوت مطلقصدای قلبم رو میشونم می‌تپد و با هر تپش می گویدزندگیزندگیزندگی چرا اون اینقدر اینو ازم میخواد ؟مگه من به اندازه ی کافی بهش رسیدگی نکردم؟روحم میاد کنارم و با نیشخند میگویدهه.و آنگاه من در درون خود دنیایی رو خلق کردموارد دنیای خودم شدم و محو شدمدنیای من سرشار از طبیعت بودسرشار از زندگیبرای اوو برای روح.دستان هم رو گرفتیم و گم شدیمبه جسمم گفتم آروم بگیرحس خوب روحو زیبایی درونم رو برایت میارمتا از اون تغذیه کنینگران نباش من به همه ی وجودم اهمیت میدم به تک‌تک قسمت های خودمچون مال خودمهاختیارش دست منه نگران نباش، من همه ی تلاشم رو برای تو میکنم.میدونم که تو نیز همراه من خواهی آمد چون کسی رو غیر از خودم نداری هیچ کس دیگه ای تو را درک نمیکند و این فقط منم برای توبرای تویی که برای منی.و او من را میبیند و اشک در چشمانش جاری میشوددستانم رو باز میکنم و به بغلم فرود می آیدمانند قطرات بارانبه سبکی همون حسهمون حس معلق بودنمعلق بودن تو دنیای خودتعذاب وجدان من فشاری بر روی شانه هایم وارد کرده که نمیتونم تکان بخورمجوری دست روحم رو سفت و محکم میگرمانگار امروز روز آخر زندگیمهو قراره من رو از اینجا ببرند به دنیایی دیگر اما من فقط میخوام تو دنیای خودم باشم.بهش نگاه کردم و گفتممیدونم هیچوقت بهت فکر نمیکنم و همش با کار هام ناراحتت میکنماما میدونم تو من رو خوب میشناسی و درکم میکنیکاشکی اون لحظه فقط به فکر خودم نبودم و کمی بهت اهمیت میدادممن خیلی خود خواهمهمینطور دستم را روی قلبم گذاشتم و نمایانگر صورت مظلوم او شدمبه او گفتم:از این به بعد حواسم بهت هستدیگه نمیذارم کسی به قلعه ات نفوذ کندباشه؟اون که‌ اشکاش روی صورتش خشک شده بود با لبخند نازی گفت:باشه؛).و اون لحظه بغضم گرفتاما‌ بعدش لبخندی زدم و بهش گفتمنگران نباش همچی درست میشه. https://www.aparat.com/v/c61yew8 </description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 21:02:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-nrikdujb9b1j</link>
                <description>آیا او سیب رو نمیخورد چی؟آیا من انسان نبودم چی؟آیا وقتی مردم ، به بهشت میرم؟زندگی ما با سوال های پی در پی شروع میشودو با سوال هایی به وسعت دریای بی کران تموم میشودسوال هایی که هیچ وقت به جوابشون نرسیدیمآیا من به اندازه ی کافی انسان خوبی بودم؟ درسته که ما در این زندگی ای که خودمون پایه اش رو نساختیم سوال های زیادی داریمولی دلیل نمیشه از دنیا هایی که پایه اش رو نیز ما ساختیم و کشف کردیم سوالی نداشته باشیممثالش همین ریاضیآیا عدد فرد تام وجود دارد ؟سوالی که اویلر ، یکی از داشمندان برجسته ی تاریخ ریاضی تنها جوابش این بود : این سوال خیلی سخت است.حدود ۲۰۰۰ سال شده که هنوز هیچ کسی نتونسته یک اثبات کامل و  بی نقص برای این سوال ارائه بده.سوال های ما ناتمام اند اما جواب های ما متناهی.بازم بیاین برگردیم به ساختار ذهنهمه ی اینها فقط یک سوال رو به ما نشان میدهندذهن ما چقدر میتونه فراتر بره؟ذهن ما چقدر میتونه سوال بپرسه؟فرض کناگه ینفر فقط ۴۰ سال از عمرش رو صرف پرسیدن سوال کنههر روز فقط یک سوال ۱۴۶۰۰ سوال میتونه بپرسهحالا فرض کنید که ۱ میلیون نفر اینکارو انجام بدندچقدر میشود؟۱۴ میلیارد و ۶۰۰ میلیونجالبهاگه همه ی ما ۸ میلیارد نفر اینکارو میکردیم چی؟۱۶۸۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سوالفقط تو ۴۰ سال.حالا فرض کنیم که کلا توی این ۲۰۰۰ سال هست که علم پیشرفت کردهبازم ادامه بدم؟میدونید چقدر زیاد میشه؟اما تموم میشه. درسته؟آیا سوال های ما یروزی تموم میشوند؟نهمیدونی چرا؟چون ممکنه یکی روزی دو تا سوال بپرسهیکی روزی سه تا..همینجوری ادامه پیدا کنه.اما آیا ما از سوال های زیادی که تو ذهنمون داریم رنج میبریم؟شاید بگی آره ولی من میگم نهچون ما رنج میبردیم اما الان نه.ما وقتی وارد این زندگی میشویم همچی برامون سوالهحتی خودمونچون ما ذهن ، قدرت تفکر و تجزیه و تحلیل داریممنطق حالیمون میشهمیتونیم با آدمای دور و ورمون ارتباط برقرار کنیممیتونیم چیز های زیادی یاد بگیریماما انگار بازم به یه سیاهی رسیدیمسیاهی ای به تاریکی تاریک تر از تاریکما توش غرق میشویمچون اونا مارو مجبور کردند.اونا جلومون رو میگرینداونا نمیذارند که ما سوالی داشته باشیماما الان که این متن رو میخونید ، ما که آگاهی کامل رو داریم مگه نه؟پس چرا هنوز میترسید برای حرکت؟آیا من میتونم موفق بشم؟سخت ترین سوالی که تابحال در عمرم دیدم.سختیش همینقدر میتونه سخت باشه که وقتی موفق بشی از خودت بپرسی آیا من موفق شدم؟معلومه که نشدم.فردای دیگر ، چالشی دیگر در این زندگی انگار زندگی تمومی ندارهانگار؟واقعا تمومی نداره.اما راهش چیه؟آیا راهی داره تا از زندگی فرار کنیم؟آیا میتونیم بی خیال بشیم و خیلی راحت این بازی رو ببازیم؟آیا واقعا به همین راحتی جا بزنیم و به زندگی غفلت بارمون ادامه بدیم؟بشیم برده ی تکنولوژی ، برده ی همونا که بر ما تسلط دارند؟آیا همه ی زندگیمون رو فدا کنیم؟فدای اینکه میترسیم؟میترسیم برای فردایی دور اما نزدیکنزدیک تر از همین حالا ؟!درسته از لحاظ زمانی باهاش دوریمولی حسش میکنیم حس میکنیم که اون روز داره نزدیک و نزدیک تر میشهاما وقتی تغییری نکنیم ، انگار فردا همین امروزه و امورز همون فردا..آیا واقعا واقعا دلت می‌خواهد که اینطور شود؟!!راستشو بخوای من که اینو نمیخوام.این تصویر منو یاد تلاش هاشیرا ها برای زندگیشون میکنه‌.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 23:47:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچوقت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-tf5vhxbw7dot</link>
                <description>   هر وقت که خواستم بر خودم تسلط داشته باشم خراب کردمدوباره شروع کردم اما باز خراب کردمانگار دیگه این چرخه ی تکراری جاودانه شدهتنها طلسمش هم رها شدنهبه هیچی فکر نکردن..فکر کردن من رو داغون کرد.هر شب که فکر هایم شروع میشوندخودم رو فراموش میکنمفراموش میکنم کجام فراموش میکنم چقد با رویاهام فاصله دارمو انگار به خواب میرومدقیقا مثل خوابهتوی خواب یادمون نمیاد کجا بودیمچی میخواستیمبلکه اون رویا و اون تصاویر به قدری واقعی به نظر میرسند که در لحظه باور میکنیم که این زندگی حقیقی ماستگاهی اوقات به خودمون میایم که این یک خوابهولی اربابان خواب حواسشان هست و اونها تورو از اینجا بیرون میکنندیادم میاد یک بار توی خواب دور یک میزی کنار یسری افراد مهم نشسته بودم و تفنگی در کتم بودبه خودم گفتم این که یه خوابه و اهمیت چندانی نداردو همرو کشتمدر اون لحظه از خواب پریدم بیرونمن اون لحظه رو هیچوقت فراموش نکردماما اینا فقط ساخته ی ذهنمون هستندذهنی که هیچوقت نتونستم کنترلش کنممن در تمام قسمت های روز فقط برای مدت کوتاهی آگاه هستمبه همین دلیل شروع میکنم به نوشتنشروع میکنم به نوشتن تا خودم رو گم نکنمزمانی که گم شدم خودم رو پیدا کنممثل یک یادداشت گذاشتن یادداشت توی خواب خیلی سختهچون اونجا در یک زندگی دیگری هستیک زندگی ساختگی از همین زندگیچیز هایی که ذهنمون دیده شده باهم قاطی میشوند و تبدیل به خواب میشونداما اینجا زندگی خودمهمیتونم وسایلم رو بهم بریزم و اتاقم رو بهم ریخته کنمیا تمیز و مرتبمیتونم هر وقت که میخوام به هر چیزی فکر کنمیا به چیزی فکر نکنممیتونم بگذارم بدنم خودش برایم نفس بکشدیا خودم نفس بکشمبدنم ببیندیا خودم ببینمآگاهی..چیز خیلی خوبیهاین دقیقا همون چیزیه که موقع مرگ بهش میرسیمذهنتون رو باز کنید و همراه من به دنیای آگاهی بیایدمن دیگر خسته شدمدلم میخواد هرکاری که میخواهم رو بکنم نه کاری که ذهنم میخواداما مشکل اینجاستکار هایی که دلم میخواهد هم از ذهنم بیرون میادانگار توی زمین دشمن گیر افتادم و راه فراری نیستمن محاصره شدمچطور میتونم فرار کنم؟اگر فرار کنم به کجا باید برم تا دوباره من رو گیر نیارند؟مدت هاست که فکرم درگیره انگار یچیزی جلوی گلوم گیر کرده یچیزی که نمیتونم از درونم بیرون کنماما حالا که به خودم اومدممن خودم رو کم کم پیدا خواهم کردم.   میدونید ؟موضوع اصلی این نبود که فکرم درگیر بودمن بازم فریب خوردماین من بودم که درگیر فکرام بودمفکرای من هیچوقت درگیر هم نبودنددر اصل اونها خیلی منظم و آراسته در کنار یکدیگر قرار داشتند و من بودم که اونها رو بهم ریختمکاشکی یه دکمه ای بود که این قسمت باستانی ذهنمون رو میتونستیم باهاش خاموش بکنیم و بندازیم دورساخته ی جدید ذهنم به قدی شفاف و زیبا بودکه دیگر در او گم شده بوممن در باتلاق ذهن گیر کرده بودمو هیچوقت به تنهایی نمی‌توانستم از او بیرون بیایم..این قدرت ذهن ماستبه دنیای ذهن خوش آمدید  در اینجا همچی معنی پیدا میکنهحتی زندگیمیتونید یک زندگی ای خلق کنیدافکار جدیدی بسازید سنت هایی جدید موجوداتی جدیدو دوباره آنها را نابود کنید همچی در دست شماستحتی اختیارش از زندگی ای که دارید هم بیشتره واقعا به معنای واقعی کلمه ، هرکاری میتونید بکنیدمیتونید با ذهنتون بهترین ریاضی دان تاریخ بشیدیا نه مثل آدم های عادی توی کلاس فقط خودتون رو مشغول گرفتن نمره های بی ارزش کنیدغافل از اینکه حتی یک ثانیه هم ، اون درس رو برای خودتون نخونده بودیدوقتی آدم از آگاهی و اختیار حرف میزنهواقعا خیلیییی کار ها از پس ما برمیاد که بتونیم انجام بدیمولی ذهن باستانی ما راحت طلبه فقط و فقط راحتی رو میخوادو تنها چیزی که فکر میکنه زنده موندن در آسون ترین حالت ممکنهخیلی جالبهوقتی ما وارد یک بازی ویدیویی میشویمتنها چیزی که توش درگیریم اینه که در اون دنیای خیالی بهترین باشیمولی حالا که ما در یک دنیای واقعی هستیم هیچوقت تلاش واقعی برای اون نکردیم برای بهتر شدن.منظورم از باتلاق ذهن یه همچین چیزیه.پ.ن : این متن و متن قبلی شاید بعضی جاهایش شبیه هم باشند چون اینو قبل اون نوشته بودم و نمیخواستم پست کنم ولی یکم تغییرش دادم و بعد اوکی شد.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 08:52:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای کوتاه به خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-s36y7kblw0ny</link>
                <description>کلماتدقیقا همون چیزی که باعث پیشرفت بشریت شدوقتی ما فکر میکنیمداریم با کلمات فکر میکنیمیعنی در اصل این کلمات هستند که فکر ما رو تشکیل میدهد اگر کلمه ای در این دنیا برای توصیف پدیده ای وجود نداشت، دنیایی هم وجود نداشت.کلمات کاملا بی روح هستندصرفا چند تا چیز خط خطی هستند مانند یک نماداما ما انسان ها بودیم که به این کلمات روح بخشیدیمو این شد پیدایش زندگیدیگر ما می‌توانستیم از نظر روحی با یک‌دیگر ارتباط برقرار کنیمخوبه که کلمات باعث پیشرفت بشریت شدهاما من امروز میخواهم با استفاده از کلمات پیشرفت خودم رو رقم بزنممن در باتلاق ذهن فرو رفته بودم و انگار این کلمات در سینه ام حبس شده بودندکلماتی که فریاد میزدنداما من گوش هایم رو از دست داده بودممن امروز میخواهم در خودم تحولی رو ایجاد کنممن در برابر مشکلی که دارم بعد که از چندین ماه به این نتجیه رسیدم که خودم نمیتونم درستش کنممیخواهم وایستممیخواهم در برابر غول مرحله ی اخر وایستم و در محله ی اون غول به نشانه ی قدرت اشیانه ی خودم رو بسازمهمش فکر میکردم درست میشههی میگفتم یه هفته دیگه اگه درست نشد حتما باید درمیونش بگذارمولی این یه هفته ها به زمان زیادی تبدیل شدندمن امروز که قلمم روون تر شده و کلمات به راحتی از سینه ام پرواز میکنندخودم رو رها میکنمو از تو میخوام که تو نیز مرا همراهی کنیاگر همراهی نشم ممکنه بهم لتمه بخوره پام بکشنه و دیگه نتونم دوباره برای مدت زیادی بلند شماما الان من ایستادمو میخواهم برای خودم و زندیگم بجنگم تا به آرزوم برسمیاد گرفتن مسیر شغلم و ساختن یک زندگی ای بدون هیچ درد سریفخر فروشی ایبدون هیچ بزرگ نمایی ایزندگی ای که به معنای واقعی یک زندگی باشهیک حس خوب میان خانوادمبدون هیچ رقابتی بدون هیچ دعوایی زندگی ای که کاملا متوازن باشدحتی اگر هم موفق هم نشدموقتی شمع  روشنی ام دیگر درحال خاموش شدن بودفقط میخوام که در کنار نوه هام و فرزندانم با غرور شکسته امبگویم که من تمام تلاشم رو کردممن ۱۰۰ خودم رو گذاشتمخودم رو شکستم و از نوع ساختم امازندگی میتونه همینقدر با آدم بد رو کنهمن نتونستم در این زندگی موفق بشماما من در برابر خودم موفق شدممن موفق شدم که بر خودم تسلط پیدا کنماین تصویری از یکی از پنجره های خونمونه همش میخواستم یه متنی چیزی درموردش بنویسم(فکر نکنم هم بنویسم) اما فعلا که ننوشتم</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 17:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من در آسمانم زمان را از دست دادم (معلق ۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-%DB%B2-so6xmprnivxj</link>
                <description>من در آسمان ها سِیر میکنمدر کنار ابر ها همانند یک نوت موسیقی و آن نظم خاصی که در وجود او نمایانگر طبیعیت است پرواز میکنمدست هایم را باز میکنم و ابر را بغل میکنم.....ندایی به زیبایی یک گل از کنار گوشم رد شداون صدا.اون صدای باد بود.اون صدای خنکی وجودش بود.دیگر من او همدیگر را درک میکردیم ، سردی دستانش تمام قسمت های بدنمو در بر گرفت و ناگهان در لحظه یخ زدم.مثل تو همون کارتونا ، فقط چشمهایم حرکت میکرد.اما من خوشحال بودم ، چون به اندازه ی کافی در حد توانم به او اهمیت دادم او رفت‌، اونقدر دور که دیگر اثری از او نبود.اما من به اون کمک کرده بودم.زندگی میتونه همینقدر با آدم بد رو کنه.اما نگران نباش. میگذره. خداوند اون لحظه در حال دیدن من بود.دیگر حتی نمیتونستم خوب ببینماز کنار اون یخ هایی که کم کم داشتند من رو خفه میکردند به سختی دوباره چشم هایم رو باز کردم و صحنه ای را دیدم. من و روحم با یکدیگر یکی شدیم و فریاد زدیم پروانه ها دورم پرواز میکردند به قدری زیاد بودند که همانند یک باغ پر از گل و گیاه شده بودندنوری به نورانی گرمای خورشید از کنارم رد شداوه، اون خود خورشید بودپروانه هایی به زیبایی این زندگی باغی پر از گل را زیر پایم درست کرده بودند  یکی آنها بالا اومد و به من گفت :ـ حالت خوبه؟ـ از این بهتر نمی‌شم.ـ او ازم خواست تا ازت تشکر کنم بخاطر کاری که کرده بودی.ـ ....پروانه به جای خودش برگشت و دوباره صدایی به گوشم رسید اون صدا صدایی آشنا بوداون صدا غذای روحم بودکه داشت نوازیده میشد.نمیدونستم از کجا، اما اونا میدونستند که من خیلی اون ساز رو دوست دارم.و اون نور برگشت و دستم را گرفت و گرمای وجودش یخ دور و برم  را در لحظه آب کرد.لباس هایم خشک شدند ، اما من خودمو در یک سطح دیگه ای حس میکردمدمایی در بدنم جریان بود که انگار همیشه اونو میخواستم و سبکی ای رو در اون لحظه حس کردم که فقط خواستم رها شم و بگذارم باد مسیر من رو در آسمانم طی کنه هیچ تصویری نمایانگر این زیبایی ها نبودبه یک باره جوش آمدند ، یک صداجاری ست باران حق ، یک نداچو درد پریشانیِ حال منجواب مهربانی ، هستش وداع دریغ است که آتش ویران شوددر حینی که دود را هست صباخورشید چشم هایش را بست و به من گفت زود بخواب به اندازه کافی اینجا وقت داریاخم هایم را در هم کردم و با لحنی کشیده گفتم باششهخورشید به خواب رفت و خواهرش ماه آمد تا از آسمانم محافظت کندبا لبخندی که زیباییش غیر قابل تصور است به من گفت ، اینجا شب هست و من بر آن حکومت میکنماینجا زمان احساسات هست ، زمان فکر کردنفرمان من اینطور هست که قلب ها را زنده تر و مغز هارا خواب آلود میکنم دست یکی از ستاره هایی که دورم بودند را گرفتم و پرواز کردمبه قدری دور آسمانم چرخیدم و بازی کردم که وقتی سرم گیج رفت ، از شدت خستگی در بغل ستاره خوابم بردصبح شده بود چشم هایم را که باز کردم اون نور را دوباره دیدماما اینبار فرق داشتمیخواست باهام حرف بزنهصدایش خانومانه بودگفت : هم اکنون دری بر روی تو باز میشود تا به مرحله ی بالاتر از بهشت برویاکنون تو ۴ هزار سال است که در این طبقه ی پایین بودی و به همین دلیل کسی جز تو اینجا نبوداما حالا تو به وجود او پی بردیوقتشه که به مراحل بالاتر از این دنیای زیبا بروی.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 11:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلق ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-%DB%B1-bjnqtasbdo4b</link>
                <description>وقتی این تصویر رو دیدم یاد این کلمه افتادم..خیلی خوبه ، چیز جالبیه که یه وقت هایی یه کلمه رو بذاریم جلومون و ساعت ها در موردش فکر کنیمدکتر محمود حسابی ثابت کردند که زبان فارسی بالغ بر ۲۲۶ میلیون واژه دارد.فرض کن ، اگر هر روز یک متن درمورد یک واژه بنویسم ۶۱۹۱ قرن طول میکشه تا تموم بشههومم ، جالب شد . ما در دنیایی به این بزرگی سر میکنیم اما بدون هیچ توضیحی از کنارشون رد میشیم و هیچ توجهی بهشون نمیکنیم. من خودم بعد از چندین سال گذشتن از یک مسیر در راه خونه ام ، فهمیدم که داشتم چه چیز هایی رو از دست میدادممیدونی؟ مغز مارو خیلی کوچیک کردند. همش تو مدرسه به ما میگفتن حفظ کن ، اما وقتی ازشون می‌پرسدی چرا ، خودشون هم دلیل منطقی ای نداشتند و فقط میگفتن « دَرسِته دیگه » اصلا چرا ما انسان ها از بدو تولد به سرعت نور پیشرفت میکنیم و زود زبان مادری رو یاد میگریم و مدرسه میریم اما وقتی تو مدرسه وقتمون رو هدر میدیم بعدش میفهمیم که کند شدیم ، دیگه نمیتونیم عین قبل تیز و فرز باشیم اگه به یه بچه نگاه کنی میبینی که چقدر برای دنیایش ارزش قائل میشود و همش دنبال یادگیری هست و هر لحظه درباره پرسش از جهان اطرفتش استاما وقتی که بزرگ میشود انگار آسمان را از اون گرفتندسوال هایش در سینه اش حبس میشوندانها خاک میشوند. زنده زنده به گور فرستاده میشوند و دیگه به پشت سرشون نگاه نمیکنند.همینجاست که یهو قلبت میگرد و میبینی داری بدون دلیل یسری متن هارو حفظ میکنی و اسمش رو هم احساس مسئولیت میدونیالبته اون موقع متوجه این نیستی ، زمان میطلبد.  صبر کن .شاید الان از خودت پرسیدی معلق شدن چه ربطی به اینا دارند. اما معلق شدن همینقدر میتونه آشکار باشه اما پنهان ما درواقع در یک زندانی معلق شدیم. زندان فکر ، زندان افکار نادرستی که بدون هیچ منطقی سر از پا در آوردند . سرت و برمیگردونی و میبینی دست پات رو بسته اند و مجبوری با همین وضع بدون هیچ فکری ادامه بدی و وقتت رو بگذرونی اوه ، حرف زمان شد که هیچی نگو . دلم خونه.هومم ، من نمیگم درس نخونید . بخونید اما با لذت و آرامش. به استرسی که وایمیستی تا معلم ورقه ها رو بده نمی ارزه. اما موضوع من درس خوندن نیست موضوع فراتر از ایناست.پ.ن : این نوشته خیلی عینی شد دوست دارم نوشته بعدی ( معلق ۲ )  ذهنی باشه.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 15:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن من رو تغییر داد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82713040/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-djgnsyza1tqj</link>
                <description>تاحالا شده که بدونی به یک چیزی از ته دلت نیاز داری ولی نتونی اونو خودت برای خودت فراهم کنی؟همونقدر کامل و بی نقص که بقیه این کارو انجام میدن.حتما شده. میدونم حس خیلی بدیه من درکت میکنم.انگار دیگه نمیتونی نفس بکشی هرچی بیشتر نفس میکشم بیشتر حالم بد میشه مثل یک مبارزه میمونه مبارزه با روحت مبارزه با خشمت ، حالت ، حوصله ات ، احساساتت ، مبارزه با بغضت بغضی به بلندی یک کوه. راستی اصلا مگه میشه یه بغض اینقدر بلند باشه؟ اصلا یعنی چی بلنده اینقدر؟حس میکنم توی چهرم پنهان شده زیر لبخندم پشت صحبت هام ، مثل سایه همش دنبالمهدیگه کسی وجود نداره که خوشحالم کنه دوست های خیلی خوبی دارم خیلی هم دوسشون دارم و برای وجودشون خدا رو شاکرم اما اونها همیشه نیستند.یهو تنها میشم ، یهو میریزم تو خودم و تنها چیزی که یادم میاد نوشتن است دقیقا همون چیزی که اول در موردش گفتم. نوشتن.هوم ، هیچوقت نمیتونم یه متنی جالب خلق کنم مثل اینکه نمادی باشه برای خنکی روحم ، کسی که این متن رو میخونه کمی احساساتش درگیر بشه.باورم نمیشه که نوشتن اینقدر قشنگه ، اینقدر تاثیر گذاره ، اینقدر خوب می‌تونه روحم رو سرزنده کنه.اما من دقیقا مانند همون بچه ای هستم که تازه فهمیده وارد چه دنیایی شده و اولین کلمه ی خودش رو میگه « مامان یا بابا» ؟ یا شایدم یه چیز دیگرو بگه مثلا صندلی یا اصلا هیچی نگه و تا اخر عمر کلمات رو در خودش حبس کنه. من کلمات رو در خودم حبس کردم و وقتی بیدار شدم فهمیدم که مخزنم خیلی وقته ترکیده.شاید این چیزایی که مینویسم تو نگاه خیلی ها چرت و مسخره به نظر بیاد و همش دنبال این باشند که منو مسخره کنند ، اما اینا دیگه واسم عادی شده.جملات به من یک هدیه ی دست نیافتنی میدند « تازگی روح» نه تنها روحم بلکه ذهنم ، قلبم و خیالم هم راحت تر میشوند.« خیلی خوشحالم » امشبو با خیال راحت میخوابم. چون من هم دارم یاد میگیرم حرف بزنممن هم دارم آروم آروم راه رفتن رو یاد میگیرم درست صدا زدن کلمات ، کلماتی بی اهمیت که هر روز توی فکرمون میپیچن و ما هیچ چیزی ازشون یادمون نمیاد راستش من تمام افکارم رو یادم میره. بخاطر همین میخوام بنویسم ، میخوام بخونم و خوانده شوم تا دیگر فکری در سرم نباشد یک سکوت ملایم هماهنگ با وزش نسیم صبحگاهی وقتی خورشید بیرون میزنه و احساس می‌کنی که زندگی ات طراوت بخشیده.</description>
                <category>امین</category>
                <author>امین</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 01:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>