<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرعلی علیزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_82860080</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:10:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4651258/avatar/NcoJCR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرعلی علیزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_82860080</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شام عروس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82860080/%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-xrwj6zenmllj</link>
                <description>... غیر از خدا هیچ کس نبود. روزی وروزگاری تازه عروسی در خانه قصدپختن غذا کرد. این اولین باربودکه عروس  میخواست درخانه شوهر شام بپزد. مادر شوهر او که تجربه زندگی داشت، کنار عروس آمد و پرسید:«می خواهی چه کنی؟» </description>
                <category>امیرعلی علیزاده</category>
                <author>امیرعلی علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 13:22:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقا خروسه و شهر بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82860080/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-gru0g7ihtnik</link>
                <description>آقای خروس، در شهربازی حیوانات، صاحب یک چرخ‌دستی کوچک بود و بچه‌ها را در شهربازی می‌چرخاند، اما امروز، وقتی از خواب بیدار شد، سرش خیلی درد می‌کرد و تب داشت.اگر پیش بچه‌ها می‌رفت، آن‌ها هم مریض می‌شدند، اگر هم نمی‌رفت، دلش پیش بچه‌هایی بود که به آن‌ها قول داده بود امروز، آن‌ها را سوار چرخ‌دستی کند؛ اگر نمی‌رفت، آن‌ها حتما ناراحت می‌شدند.آقای کلاغ، مثل همیشه، لنگه جورابش را گم کرده بود. با خودش گفت: «شاید پیش خروس باشد.» رفت تا از او سوال کند که دید خروس بیچاره، بیمار و خیلی ناراحت بچه‌هاست.آقای کلاغ، آن‌قدر برای خروس ناراحت شد که جورابش را فراموش کرد و به آقای خروس گفت: «باید استراحت کنی تا خوب بشی. نگران بچه‌ها نباش. خب، یک روز دیگه، اون‌ها رو در شهربازی می‌چرخونی.» آقای خروس گفت: «من به اون‌ها قول داده‌ام و نمی‌خوام اون‌ها ناراحت بشن.» خروس، این را گفت و با درد، آب دهانش را قورت داد.آقای کلاغ، کمی قدم زد و بعد، با هیجان، به خروس گفت: «تو، اصلا نگران نباش و استراحت کن. من می‌تونم امروز، به‌جای تو، اون‌ها رو به گردش ببرم؛ خوبه؟» آقای خروس خیلی خوش‌حال شد و از آقای کلاغ خیلی تشکر کرد.آقای کلاغ، سریع، به شهربازی رفت. بچه‌ها، همه منتظر بودند تا سوار چرخ‌دستی شوند. آقای کلاغ، به هر کدام از آن‌ها، یک بادکنک زیبا داد و شروع کرد به آواز خواندن برای آن‌ها.آن روز، هم بچه‌ها گردش کردند، هم آقای خروس استراحت کرد و هم آقای کلاغ کاری کرد که آقای خروس، بدقولی نکرده باشد.#داستان #قصه</description>
                <category>امیرعلی علیزاده</category>
                <author>امیرعلی علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 11:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزتان از حمام میترسد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82860080/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%AF-izg4xfzmxsmk</link>
                <description>حمام را براي فرزندتان به تفريح تبديل كنيد حتي اگر با حمام مشكلي ندارد.با ريختن چند قطره رنگ خوراكي در آب، كف، خمير ريش، قوطي اسپري حاوي كف، نه تنها حمام كردن را براي فرزندتان به خاطره خوش تبديل ميكنيد، كه به فرزندتان كمك ميكنيد رنگها را بشناسد و خلاقيتش افزايش پيدا كند. بازي و ايجاد خلاقيت مهمترين روش براي رشد رواني كودك است. با انجام روشهاي زير نه تنها ترس و لجبازي كودكان هنگام رفتن به حمام از بين ميرود، بلكه اين زمان را تبديل به بازي و اموزش ميكنيد و اگر والدين مشكل وسواس نداشته باشند در كنار فرزندشان دوباره كودكي ميكنند و لذت ميبرند:- با خمير ريش براي فرزندتان ريش و سبيل بكشيد. اينه هاي پلاستيكي مخصوصي وجود دارد كه ميتوان دست كودك داد تا از ديدن تغيير قيافه خود لذت ببرد. ميتوانيد خمير ريش را در تخته مخصوص گواش ريخت و با اضافه كردن چند قطره رنگهاي خوراكي از انها مواد رنگي بي خطر و قابل شستشو تهيه كرد و به كودك اجازه داد روي ديوار حمام نقاشي كند. رنگهاي خوراكي به راحتي قابل شستشو هستند.- آبكش پلاستيكي كوچكي تهيه كنيد و با خود به حمام ببريد. با ريختن اب در ان به فرزندتان اجازه دهيد باران درست كند. با اين كار به فرزندتان اجازه ميدهيد قوانين طبيعت را كشف كنند. آنها از تماشاي قطرات آبي كه رقصان داخل وان ميريزند هيجان زده ميشوند. ميتوان چند قطره رنگ خوراكي آبي به آب اضافه كرد.- به فرزندتان بادكنكهاي پر شده بدهيد و از او بخواهيد انها را زير آب نگه دارد. روي بادكنكها شكلكهاي مختلف بكشيد مانند چهره شاد، عبوس، غمگين، عصباني و به فرزندتان بگوييد با قيافه شاد بازي كند يا قيافه غمگين را انتخاب كند. با اين روش در حاليكه حمام كردن را به جشن تولد تبديل كرديد، به افزايش هوش هيجاني فرزندتان كمك ميكنيد.- قوطي اسپري را از اب پر كنيد و به فرزندتان اجازه دهيد با خيال راحت به ديوار آب بپاشد. اين روش به كودك كمك ميكند بدون نگراني از خرابكاري، از هيجانات خود لذت ببرد.- حباب درست كنيد. حباب درست كردن و تماشاي رقص حباب در هوا و تركاندن ان حتي براي بزرگسالان هم تفريح شاديست. به كودكتان اجازه دهيد حباب ها را لمس كند و به چهره اش زماني كه حباب ها را ميتركاند نگاه كنيد. غرق شعف و شادي از اكتشاف جديد خود خواهد شد.- كتاب بخوانيد. ميتوان حمام قبل از خواب و داستان گويي را يكي كرد. كتابهاي پلاستيكي تهيه كنيد و براي فرزندتان در حمام كتاب بخوانيد.- يك قالب يخ با خود به حمام ببريد. به فرزندتان اجازه دهيد كه آب شدن سريع يخ در اب گرم وان را در دستان خودش تجربه كند. يخ ها را روي اب بريزيد و اجازه دهيد با يخها بازي كند.- به فرزندانتان اجازه دهيد كثيف كاري كنند. كثيف كاري به رشد مغز كودك كمك ميكند.- به جاي نگراني از كثيف شدن حمام، از تماشاي فرزندتان لذت بيريد. اين روزها گذرا هستند و به زودي فرزندتان ترجيح مي دهد تنهايي حمام كند. با آنها كودكي را دوباره تجربه كنيد.- اگر به جاي لذت دچار اضطراب يا خشم ميشويد اين حس را به عنوان هشداري جدي تلقي كنيد. وسواس ما قاتل شادي كودكان است.</description>
                <category>امیرعلی علیزاده</category>
                <author>امیرعلی علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 11:45:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیر کوچولو نمیتونه بخوابه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82860080/%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87-hb7vlagye8tr</link>
                <description>زیر گنبود کبود، یه شیر کوچولو 🦁 بود. شیر کوچولو خیلی خسته شده بود ولی هر کاری می‌کرد نمی‌تونست بخوابه.به خاطر همین رفت پیش دوستش فیل کوچولو🐘 و گفت:ـ سلام فیل کوچولو.ـ سلام شیر کوچولو.ـ من خیلی خوابم میاد، الان هم وقت خوابه، ولی هر کاری می‌کنم نمی‌تونم بخوابم، می‌تونی بهم یاد بدی چه جوری باید بخوابم؟ـ خب برا اینکه خوابت ببره، باید بری خونتون و سرت رو بذاری روی بالشِت تا خوابت ببره.شیر کوچولو از دوستش تشکر کرد و بعد خداحافظی کرد و رفت خونشون تا سرش رو بذاره روی بالش و بخوابه.رفت توی اتاقش و سرش رو گذاشت روی بالشتش، از این ور شد، از اون ور شد، ولی هر کاری کرد خوابش نبرد.به خاطر همین از جاش بلند شد و رفت پیش دوستش زرافه کوچولو🦒 و بهش گفت:ـ سلام زرافه کوچولو.ـ سلام شیر کوچولو.ـ من خیلی خوابم میاد، الان هم وقت خوابه، ولی هر کاری می‌کنم نمی‌تونم بخوابم، می‌تونی بهم یاد بدی چه جوری باید بخوابم؟ـ وقتی می‌خوای بخوابی، سرت رو میذاری روی بالش تا خوابت ببره؟ـ بله زرافه کوچولو، این کار رو کردم ولی خوابم نبرد.ـ خب ببینم، وقتی سرت رو گذاشتی روی بالش، چشاتو بسته بودی؟ـ نه.ـ خب اگه می‌خوای خوابت ببره باید چشاتو ببندی تا خوابت ببره.شیر کوچولو از دوستش تشکر کرد و بعد هم ازش خداحافظی کرد و رفت خونشون تا سرش رو بذاره روی بالش و چشاش رو ببنده تا خوابش ببره.این کار رو کرد، ولی هر چی این ور شد و اون ور شد، خوابش نبرد.از جاش بلند شد و رفت پیش دوستش خرسی کوچولو و گفت:ـ سلام خرسی کوچولو🐻ـ سلام شیر کوچولو.ـ من خیلی خوابم میاد، الان هم وقت خوابه، ولی هر کاری می‌کنم نمی‌تونم بخوابم، می‌تونی بهم یاد بدی چه جوری باید بخوابم؟ـ بله دوست خوبم، ببینم برا اینکه خوابت ببره، سرت رو گذاشتی روی بالش؟ـ بله گذاشتم.ـ خب چشات رو هم بستی؟ـ بله بستم. ولی هر کاری کردم خوابم نبرد.ـ خب بگو ببینم، وقتی چشات رو بستی به خواب فکر کردی؟ـ نه، چه جوری باید به خواب فکر کنم؟ـ این کار خیلی راحته، کافیه که به این فکر کنی که الان داره خوابت می‌بره و همه دوستات هم الان خوابیدند. اینطوری خیلی زودتر خوابت می‌بره.شیر کوچولو از دوستش تشکر کرد و بعد هم خداحافظی کرد و رفت خونشون تا سرش رو بذاره روی بالش و چشاش رو ببنده و به خواب فکر کنه تا خوابش ببره.این کار رو کرد، هی این ور شد و اون ور شد، ولی خوابش نبرد.به خاطر همین از جاش پا شد و رفت پیش دوستش ببر کوچولو 🐅 و بهش گفت:ـ سلام ببر کوچولو.ـ سلام شیر کوچولو. عههه! چی شده، چرا اینقدر چشات قرمز شده؟ـ آخه من خیلی خوابم میاد، الان هم وقت خوابه، ولی هر کاری می‌کنم نمی‌تونم بخوابم، می‌تونی بهم یاد بدی چه جوری باید بخوابم؟ـ بله، خب این کار، خیلی راحته. باید سرت رو بذاری روی بالش.ـ من این کار رو کردم ولی خوابم نبرد.ـ خب چشات رو بسته بودی؟ـ بله بسته بودم.ـ به خواب فکر کردی؟ـ بله، فقط به خواب فکر کردم و هی این ور شدم و اون ور شدم، ولی خوابم نبرد.ـ آهان! حالا فهمیدم چرا خوابت نمی‌بره، آخه وقتی می‌خوای بخوابی، باید سرت رو بذاری روی بالش و چشات رو ببندی و به خواب فکر کنی و از جات تکون نخوری، اینطوری خیلی زود خوابت می‌بره. اگر هم از مامانت خواهش کنی که برات یه قصه و یه لالایی خوشگل بخونه، خیلی زودتر خوابت می‌بره.شیر کوچولو خیلی خوشحال شده بود، آخه فهمید مشکل کارش از کجا بود و چرا خوابش نمی‌برد، آخه اون هی تکون می‌خورد و از جاش بلند می‌شد، به خاطر همین بود که خوابش نمی‌برد. از دوستش خیلی تشکر کرد و بعد هم خداحافظی کرد و رفت خونشون و برا مامانش همه ماجرا رو تعریف کرد. بعد هم به مامانش گفت:ـ مامان جونم! من دارم میرم توی اتاقم تا سرم رو بذارم روی بالشم و چشام رو ببندم و به خواب فکر کنم و تکون نخورم تا خوابم ببرم. میشه ازتون خواهش کنم که برام یه قصه و لالایی بخونی تا زودتر خوابم ببره؟ـ بله! شیر کوچولوی ناز من! حتما این کار رو می‌کنم.بعد هم شیر کوچولو رفت توی اتاقش، سرش رو گذاشت روی بالشش و چشاش رو بست و به خواب فکر کرد، به اینکه الان خوابش می‌بره، به اینکه الان دوستاش همه خوابن و سرشون رو گذاشتن روی بالششون و چشاشون رو هم بستند . شیر کوچولو تکون نخورد و از جاش بلند نشد و مامانش هم براش قصه شیرکوچولو رو تعریف کرد و بعد گفت:لالا لالا گل…..ادامه ماجرا میشه همون لالایی و یا زمزمه‌هایی که بچه‌ها بهشون عادت دارند تا باهاشون زودتر خوابشون ببره.#داستان #قصه</description>
                <category>امیرعلی علیزاده</category>
                <author>امیرعلی علیزاده</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 08:58:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکتر کفش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82860080/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%81%D8%B4-mr9xjav3uyvf</link>
                <description>نصفِ شب، پشت در، توى جا كفشى پُر از سر و صدا بود. هر كس چیزى مى گفت. باید آن را پانسمان كنیم! وسایل پانسمان نداریم! كفش كتانى گفت:«به جاى حرف زدن یك كارى بكنید، دیگر طاقت ندارم، از درد دارم مى میرم » . كفش بابا در حالى كه بى خواب شده بود، گفت :«خوب تقصیر خودت بود كه مواظب نبودى ».كفش كتانى آهى كشید و گفت :من مواظب نبودم یا آن حمید بى فكر؟ آخر او هر چیزى از سنگ و چوب گرفته تا تمام سنگ ریزه هاى توى كوچه را شوت كرد. آى صورتم چه دردى دارد، سوختم!»كفش مامان با آن پاشنه ى بلندش از طبقه بالاى جا كفشى با صداى تَق تَق پایین پرید و گفت: خوب كتانى راست مى گوید، با این دست و آن دست كردن و بهانه گیرى كه مشكل حل نمى شود، بهتر است فكرى بكنید.كفش قهوه اى همان طور كه صورت بخیه شده ا ش را نشان مى داد و احساس رضایت می كرد، گفت :این كه كارى ندارد، كتانى را به كفّاشى می بریم. مرا هم در آنجا تعمیر كردند. دكتر كفش ها آن جاست كفش قهوه اى رو به كتانى كرد و گفت: یک آقاى مهربان آن جاست كه مى تواند به تو كمك كند تا خوب شوى. كتانى لبخند تلخى زد و پرسیدتو آنجا را بلدى؟كفش قهوه اى جواب داد فکر می کنم چند تا كوچه بالاتر باشد. كنار نانوایى، زیر پله. كفش پاشنه بلند با عجله گفت :خوب حالا با چى برویم كفش مامان به نایلونى كه همیشه كفش ها را با آن به كفّاشى می بردند نگاه كرد و گفت كار، كار نایلون است.نایلون با صداى كفش پاشنه بلند از خواب پرید و گفت : چى؟! به من چه، من كارى نكرده ام ،كفش قهوه اى گفت نترس! باید كفش كتانى را به كفّاشى برسانیم، پوست صورتش پاره شده و خیلى درد مى كشد هنوز حرف كفش قهوه اى تمام نشده بود كه كفش كتانى پرید توى نایلون، بقیه هم آن را كشیدند.كفش قهوه اى جلوجلو رفت تا به كفّاشى رسیدند. نصف شب، چراغ هاى مغازه ى كفّاشى خاموش بود. كفش قهوه اى گفت حالا چکار كنیم.كفش پاشنه بلند گفت :من با كفش خانم صاحب كفّاشى دوست هستم. به تلفن همراهش زنگ مى زنم بعد گوشى را برداشت، زنگ زد و موضوع را گفت. او هم كمى فكر كرد و آن وقت تصمیم گرفت. خود را از پله ها پرت كرد تا محكم به دَر خورد و صدایى بلند شد. از این صدا آقاى كفّاش كنجكاو از اتاق بیرون آمد و در را باز كرد.گفت :چه خبر است؟ چرا نمی گذارید بخوابیم؟ كفش قهو ه اى گفت :سلام آقاى كفّاش، كفش كتانى صورتش زخم برداشته و خیلى درد مى كند، شما را به خدا كمك كنید.آقاى كفّاش كمى فكر كرد و بعد از پله ها بالا رفت و بعد از چند دقیقه با دسته كلیدى برگشت و در مغازه را باز كرد. همه ى كفش ها خوشحال شدند و فریاد شادى كشیدند.#قصه #داستان</description>
                <category>امیرعلی علیزاده</category>
                <author>امیرعلی علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 23:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سار و ببری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82860080/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C-jaq3ymuxkkl4</link>
                <description>عصر بود. یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچه‌ای می‌گذشت. این دختر سارا بود. سارا با مادرش به خانه‌ی خاله مریم می‌رفت تا ببری را ببیند.خاله مریم گربه‌ی بزرگ و قشنگی داشت. گربه‌ی خاله مریم یک ماه بود که پنج تا بچه زاییده بود. همه‌ی بچه گربه‌ها قشنگ بودند. سارا، روزی که بچه گربه‌ها را دید یکی از آن‌ها را به خاله مریم نشان داد و گفت: «این یکی از همه قشنگ‌تر است. شکلش درست مثل شکل ببر است.» سارا خودش ببر ندیده بود ولی پدرش عکس ببر را به او نشان داده بود.خاله مریم گفت: «سارا، صبر کن تا بچه گربه‌ها کمی بزرگ‌تر بشوند من همین بچه گربه را به تو می‌دهم.» سارا گفت: «متشکرم، خاله مریم. من اسمش را ببری می‌گذارم.»از آن روز به بعد، هر روز سارا برای دیدن ببری به خانه‌ی خاله مریم می‌رفت. بچه گربه‌ها از پستان مادرشان شیر می‌خوردند. روز به روز بزرگ‌تر می‌شدند. بعضی از روزها خاله مریم توی ظرفی شیر می‌ریخت. سارا شیر را جلو بچه گربه‌ها می‌گذاشت. بچه گربه‌ها شیر را می‌خوردند. حالا دیگر یک ماهه شده بودند.آن روز، مثل هر روز سارا به خانه‌ی خاله مریم رفت. ببری از همیشه قشنگ‌تر شده بود. شیری را که سارا در بشقاب ریخته بود تند و تند خورد.سارا به مادرش گفت: «مادر، من امروز ببری را به خانه‌ی خودمان می‌برم.» مادر گفت: «نه، سارا. هنوز ببری باید پیش مادرش بماند. هنوز به مادرش احتیاج دارد.»سارا گفت: «نه، مادر. نه، ببین چقدر خوب شیر می‌خورد! من همین امروز او را به خانه می‌برم.» مادر سارا به خاله مریم نگاه کرد.خاله مریم هم به مادر سارا نگاه کرد و سرش را تکان داد.آن روز عصر، باز یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچه‌ای می‌گذشت. سبدی در دست داشت. توی سبد، بچه گربه‌ای میومیو می‌کرد. این دختر سارا بود. بچه گربه‌ای هم که میومیو می‌کرد ببری بود. سارا ببری را به خانه‌ی خودشان می‌برد. توی کوچه همه‌اش ببری میومیو کرد. مادر با ناراحتی سبد را نگاه می‌کرد. سارا گفت: «مادر، ببری سبد را دوست ندارد. وقتی که به خانه رسیدیم دیگر میومیو نمی‌کند.»در خانه، سارا ببری را از سبد بیرون آورد. ببری به این طرف و آن طرف اتاق رفت. بازهم میومیو کرد. سارا گفت: «مادر، ببری هنوز با خانه‌ی ما آشنا نیست. تا فردا صبح آشنا می‌شود و دیگر میومیو نمی‌کند.»در خانه، سارا ببری را از سبد بیرون آورد. ببری به این طرف و آن طرف اتاق رفت. بازهم میومیو کرد. سارا گفت: «مادر، ببری هنوز با خانه‌ی ما آشنا نیست. تا فردا صبح آشنا می‌شود و دیگر میومیو نمی‌کند.»سارا برای ببری شیر آورد. ولی ببری شیر را نخورد. هنوز هم ناراحت بود و میومیو می‌کرد. سارا گفت: «مادر، شاید ببری سیر است.» مادر گفت: «سارا جان، شاید هم مادرش را می‌خواهد.»شب شد. سارا خوابید. ببری هم خوابید. سارا نمی‌دانست خواب است یا بیدار. صدای مادرش را شنید. مادرش او را صدا زد. سارا و مادرش باهم از خانه بیرون رفتند. تاریک بود، چراغ‌های کوچه مرتب روشن و خاموش می‌شدند. در جایی دور، بچه گربه‌ای میومیو می‌کرد. سارا کمی می‌ترسید.سارا و مادرش از چند کوچه گذشتند. چراغ‌ها خاموش شدند. وقتی که دوباره چراغ‌ها روشن شدند سارا دید که توی یک باغ است. دیگر شب نبود باغ پر از گل بود. توی یک حوض بزرگ ماهی‌های قرمز شنا می‌کردند. سارا سرش را بلند کرد. می‌خواست به مادرش بگوید: «مادر، ببین چه باغ قشنگی است!» ولی مادرش آنجا نبود. به جای مادر، خانم دیگری آنجا ایستاده بود. این خانم عروسک بزرگی در دست داشت. آن را به سارا داد. سارا به این طرف و آن طرف نگاه کرد. مادرش را ندید. از خانم پرسید: «مادرم کجاست؟» خانم سرش را مثل خاله مریم تکان داد و چیزی نگفت. سارا دوباره پرسید: «مادرم کجاست؟ مادرم کجاست؟» خانم بازهم جواب نداد. سارا فکر کرد که دیگر هیچ وقت مادرش را نمی‌بیند.شروع کرد به گریه کردن. گریه کرد و گریه کرد. ناگهان صدایی شنید. چشم‌هایش را بازکرد دید که در خانه‌ی خودشان خوابیده است.</description>
                <category>امیرعلی علیزاده</category>
                <author>امیرعلی علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 23:14:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس سارا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82860080/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7-xmhlu3e43om7</link>
                <description>مادرش کنار او ایستاده بود. پرسید: «سارا، دخترم، چرا گریه می‌کنی؟ از چه می‌ترسی؟» سارا خودش را توی بغل مادرش انداخت و گفت: «مادر، مادر، تو رفته بودی. دیگر نرو. هیچ وقت نرو. من بی تو چه کار کنم؟» مادر گفت: «سارا جان، من جایی نرفته بودم. تو خواب می‌دیدی. من هرگز هیچ جا نمی‌روم. برای اینکه می دانم که دختر کوچکم به من احتیاج دارد.»بازهم ببری داشت میومیو می‌کرد. ناگهان سارا از جایش بلند شد و گفت: «مادر، پس ببری هم به مادرش احتیاج دارد.» مادر گفت: «بله، دخترم. همه‌ی بچه‌ها تا وقتی که بزرگ نشده‌اند به مادرشان احتیاج دارند. ولی بچه گربه‌ها خیلی زود بزرگ می‌شوند. باید سه چهار هفته‌ی دیگر هم صبر کنی. آن وقت ببری بزرگ می‌شود. دیگر به مادرش احتیاج ندارد. آن وقت ما و خانه‌ی ما را دوست می‌دارد و همیشه پیش ما می‌ماند.»صبح روز بعد، باز یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچه‌ای می‌گذشت. سبدی در دست داشت. توی سبد، بچه گربه‌ای میومیو می‌کرد. این دختر سارا بود. بچه گربه‌ای هم که میومیو می‌کرد ببری بود. سارا ببری را پیش مادرش می‌برد.#قصه #داستان_متنی</description>
                <category>امیرعلی علیزاده</category>
                <author>امیرعلی علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 10:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر(پدر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82860080/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%BE%D8%AF%D8%B1-htpo57kzd4g3</link>
                <description>*پدر*آمد صدای پااز راه پله هایعنی که آمدهبابا کنار ماوقتی به دست اودر باز می شودیک قصه قشنگآغاز می شودبا آن که خسته استدستان او پر استدارد همیشه اویک ساک پُر به دستاز خنده های اوخوشحال می شومتا اوج آسمانبی بال می رومبابا به چشم منخورشید خانه استچشمان او پُر ازمهر و ترانه است#شعر_کودکانه_پدر</description>
                <category>امیرعلی علیزاده</category>
                <author>امیرعلی علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 09:08:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحقیقات در مورد قصه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82860080/%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-nlqylymybfyo</link>
                <description>*قصه و قصه خوانی*تحقیقات در فرهنگ‌های مختلف جهان نشان داده‌اند که قصه گویی و قصه خوانی به رشد هیجانی، اجتماعی، شناختی، اخلاقی، معنوی و مخصوصا به رشد زبان کودک کمک میکند.آنچه در فرهنگ آموزشی کشور ما مغفول مانده توجه به تحقیقاتی است که نشان می‌دهند که قصه گویی و قصه خوانی (آزاد، شیرین و به خواست کودک و بدون وارد کردن عنصر آموزشی که مثلا از بچه بخواهند خلاصه بگو یا خلاصه بنویس) به طرز شگفتی مقدمات سوادآموزی را فراهم می‌کند. بچه‌هایی که برایشان زیاد قصه خوانده شده در بدو ورود به مدرسه به آسانی خواندن و نوشتن را می‌آموزند.متاسفانه کشور ما شاید از نادر کشورهای جهان و یا تنها کشور جهان باشد که در مدارس ابتدایی آن جلسات منظم قصه خوانی برگزار نمی‌شود.باید گفت که ناآگاهی در این زمینه و تسلط رویکردهای رفتارگرایانه و &quot;انتقال محتوی&quot; (به جای رویکرد &quot;رشد&quot;) در نظام آموزشی ما ریشه مشکلات عدیده و ازجمله &quot;حافظه محوری&quot; و ضعف در برنامه‌های تربیتی در این نظام بودهاست.                                       *دکتر حمید سپهر*</description>
                <category>امیرعلی علیزاده</category>
                <author>امیرعلی علیزاده</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 21:28:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان آدمهای مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_82860080/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-cplz57qtqvqh</link>
                <description>آدم‌هایِ مهربانِزیادی را می‌شناسمکه هربار سفارش می‌کنند«مراقب خودت باش».اما مهربان‌تر از آنانخـداوندی را میشناسم که می‌گوید«خودم مراقبت هستم😍» ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌</description>
                <category>امیرعلی علیزاده</category>
                <author>امیرعلی علیزاده</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 15:54:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>