<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های R.Daneshmand</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83016447</link>
        <description>دراینجا از همه چی باهم صحبت می کنیم و داستان می خوانیم.خزعبلات شاید یک  &#039;نویسنده&#039;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2667492/avatar/mXrZvc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>R.Daneshmand</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83016447</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدای نامک 43</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83016447/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A9-43-tzudt3z4jvgi</link>
                <description>پگاه چشمانش را باز کرد ، نور خوردشید در اتاقش گرما و نوید روز خوب را به پگاه هدیه داده بود.او خواب آلود درحالی که چشمانش را می مالید از اتاقش بیرون رفت؛تصمیم داشت تا دست و صورتش  را بشورد اما ناگهان با صدای سام از جا پرید.-مامان!ببین کی بیدار شده است.می گفتید کی بیدار میشدید صبحانه را روی تختان سرو می کردیمدخترک زیر لب ناسزایی می گوید .-ای بابا!به خانم برخورد.ببخشید اعلیحضرتصدای فرامرز پگاه را نجات داد.-پگاه جان!برو دست و صورتت را بشور بعد بیا اینجا ***پگاه سر میز بزرگ چهارمتری چوبی روبروی سام نشست .فرامرز نگاهی به ماندانا انداخت و رو به پگاه گفت:ما فردا از اینجا می رویم.حرف های چندشب پیش بین مادر و پدر خوانده اش در ذهن دخترک می پیچد -پس  واقعا جاسوس دنبالمان بود!آتوسا با بهت پرسید:تو از کجا می دانی؟سام و سودابه نگاهی به همدیگر انداختندو به سوتی خواهر کوچکشان نیشخند می زدند.فرامرز  رو به ملکه گفت:دلیل دیر بیدار شدن دخترتان معلوم شد!***سام و پگاه به خرید رفته بودندتا مواد ضروری را خریداری کنند.دخترک از برادرش پرسید:چرا نمی توانیم با آن ها بجنگیم؟و از فرار کردن و دربه دری خلاص شویم؟-اگر می توانستم خودم نفر اول با آنها می جنگیدم!اما لشکرمان کو؟هوادارنمان کو؟سلاح هایمان کو؟ شایدبه وقتش آنها هم می رسند -وقتی مردم ناراضی هستند لشکر و هوادار ما می شوند-اما تا زمانی که مردم ما راجدی نگیرند در قدم اول هم شکست خواهیم خورد .صبر باید کرد...</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 22:19:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای نامک 42</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A9-42-tvlw2iulqzjt</link>
                <description>پگاه شب را نتوانست بخوابد.تمام حرف هایی که بین ماندانا وفرامرز ردوبدل شده بود را چندین بار برای خودش زمزمه کرد.او،دختری بیست و اندی ساله دیگر طاقت جدایی و فراق خانواده اش را نداشت.مانند دخترکی پنج ساله  که نمیتوانست بدون مادرش بخوابد،او نمیتوانست بدون خانواده اش طاقت بیاورد.کاش گیوهیچ وقت قصد شبیخون زدن نداشت،کاش اونمی رفت،کاش اگرهم می رفت درهمانجا از شبرنگ به زیر می افتاد و کشته می شد.این زندگی نکبت بار غیر ازغم و اندوه و ترس چه برای او به ارمغان آورده است؟همانطور که در افکار خود بود،نگهان متوجه در زدن کسی شد.دادور را که بر روی میز قهوه ای  سمت راست تخت او قرار داشت را برداشت و پشت خود مخفی کرد و به سمت در رفت اما سام از پشت در گفت:پگاه؟بیداری؟دخترک نفس به آسودگی می کشد و میگوید:آره!و به سمت تختش حرکت می کند.سام وارد اتاق میشود،چشمانش مضطرب هستند و رازی در دل خود مخفی کرده اند. خواهرش هم شمیشرش را بر سرجایش قرار می دهد-زهره ام ترکید.این وقت شب چی کار...آب دهانش قورت می دهد و حرفش را عوض می کند:چه شده؟سام بلخند کم جانی می زند و می گوید :بنشین!پگاه روی تختش که ملافحه ای سفید رنگ دارد وسام هم بر روی موکت قهوه ای رنگ دوزانو می شیند...-ازمن پرسیدی چگونه زنده مانده ام.هیچ وقت نمی دانستم چگونه باید راستش را به شماها بگویم مخصوصا به تو و زال ...برای همین منتظر شده ام تا به اینجا برسیم،تا زال هم باشد اما...چشمانش را میبندد وادامه میدهد:این باید بین خودمون بماند.و به چشمان پگاه خیره میشود.پگاه نمیداند چه واکنشی باید نشان دهد پس سرش را به نشانه تایید تکان می دهد-زمانی که ما قرا ر بود به سمت عاثمی ها حرکت کنیم من و ارتشم  دیرتر از همه به آنها ملحق شدیم .چون میخواستم با تو خداحافظی داشته باشم.اما زمانی که من میخواستم وارداتاقت بشوم،همان اتاق دنج و کوچک خودت،متوجه شدم زال هم در اتاق است...رنگ پگاه به سپیدی گچ می شود.نمی‌داند،نمی‌خواهد بداند برادرش چگونه زنده مانده است.زنده است؟خداروشکر...اما سام ادامه می دهد:زمانی که به لشکر بابا پیوستیم سریع به بابا اطلاع داد،پگاه بچه بازی که نبود،میدان جنگ بود!نمیتوانستم بگذارم خواهر 9ساله ام وارد میدان جنگ شود،بچه ای که هیچ چیز درمورد جنگ نمی داند ونبرد تن به تن را بازی میداند،چگونه می توانستم به خودم چنین اجازه ای بدهم؟-دیگر نمیتوانم چیزی بشنومسام با صدای بغض کرده گفت:نه!باید تا آخرش را برایت تعریف کنم.این همه سال این راز را ،دلیل شکستمان را در سینه حبس کرده ام.دیگرنمیتوانمصدایش را صاف کرد و ادامه داد:گیو خیلی عصبانی شد و من را فرستاد دنبال تو و کسی دیگر را بجای من گذاشت.بیهوش شده و از اسب افتاده بودی.ئگرنه زودتر پیدایت می کردم و شاید به بابا  می رسیدم...-همش تقصیر منه،همه چی تقصیر منه...سام بلند می شود و خواهرش را در آغوش می گیرد:من هم به اندازه تو اشتباه کردم...ما باهم هم گناهیم درحالی که هیچ کدام هیچ گناهی نکرده ایم</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 23:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای نامک 41</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A9-41-g4e5mfphqghv</link>
                <description>فرامرز،سام و ماندانا و آتوسا در مکان مورد نظر ایستاده و منتظر سودابه و نگران پگاه بودند.سام راه می رفت و فرامرز همسرش را آرام می کرد و ماندانا به گوشه ای خیره شده بود .ناگهان سام آن ها رادید و فریادش در کل آن منطقه پیچید.آنجا را!ماندانا به سرعت به سمتی که پسرش اشاره کرده بود برگشت،موهای سفید و بلندش درهوا به رقص درآمد.باورش نمی شد!او،پگاه بود.زیرلب زمزمه کرد:پگاه کوچولو،دختر کوچک من...به سمت دخترانش دوید .دخترک زمانی که اورا دید یاد خوابی افتاد که چندسال پیش آن را دیده بود،درآن خواب هم مادرش به سمت او می دوید و اورا درآغوش گرفت،بغضش گرفت،درآن خواب هم زال حضور نداشت.او دست خواهرش را رها کردو به سمت گرم ترین آغوش دنیا دوید و گذاشت دوباره اشک هایش سرازیر شود.مادرش او را درآغوش گرفت دستان مادرش سرد بودند...بعد از چندلحظه سام گفت:ماز همان اول هم بین ما فرق می گذاشتی!ماندانا پگاه را رها کرد و گفت:چی!-خب تا آنجا که یادم می آید من را هم چندساله ندیده اید اما آیا این کار را کردید؟پگاه ریزریز شروع به خنده کرد و ماندانا هم جواب سام را با لبخنداش داد و گفت:جنابعالی هم خیلی از بغل خوشتان می آید!و به سمت سام رفت و او را درآغوش گرفت***-مامان...،بابا...پگاه ما اینجایییم...پگاه به سمت صدا رفت و فرامرزو آتوسابرای او دست تکان می دادند.-حال آنها هم خوب است.نگران نباش.بیا تا تورا پیش آنها ببرمپگاه لبخند زد:فرامرز!ازکی تا حالا انقدر کتابی حرف می زنی؟آتوسا خندید:باید تمرین کند تا یادش بماند جلوی مادرت چگونه حرف  بزند .-درست است...پگاه چشمانش را باز کرد.بعد از مدت ها خوابیده بود،درست و راخت،بدون هیچ کابوسی و این برایش تازگی داشت اما از چه بیدار شده بود؟در اتاق پیش بود و صدای فرامرز  به گوش  می رسید:باید کاری کنیم.-چه کاری؟یعنی چه؟-خانم،این اتفاقی نیست،کسی که سر همسرتان  را  ابافتخار جدا کرده است و این کار را بزرگترین کار زندگی اش می داند بعداز چندروز از ورود ما وارد این شهر شود!ماندانا جواب داد:نمی توانیم بر حسب تئوری زندگی مان را دوباره از بین ببریم .شاید فقط اتفاق بوده است،اگر میتوانی برو و به ماهم بگو چرا این فرد وارد این شهر شده است!-چشم خانم!</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 23:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای نامک40</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A940-yen5sr4gbq1p</link>
                <description>سودابه دامن سرمه ای رنگش را با دستانش جمع کرد طوری که کفش های پاشنه دار و مشکی اش و جوار‌شلواری مشکی رنگش پیدا بود و به سرعت به دنبال خواهر گمشده اش دوید و او را صدا زد،او میدانست پگاه هیج کجا را بلد نیست ونمیخواست خواهرکوچک ترش را مانند برادرش از دست دهد،او دیگر توانش را نداشت.صدای کفش هایش درخیابان می پیچید و او سراسیمه به اطراف می دیود.سرش را به هرسویی می برد اما از خواهرش خبری نبود.پاهایش توان نداشتند، نمی دانست از خستگی یا استرس است...او خواهرش را نمی شناخت،نمیدانست ممکن است کجا رفته باشد،تازه حتی اگر او را مانند خواهرش می شناخت ،پگاه این منطقه را بلد نبود و نمی توانست جای مورد نظرش را پیدا کند،او تنها،غمگین و سردرگم بود...در درون احساس می کرد باید خودش را جای او بزارد،اگر خواهر باهوش،شجاع و ماجراجویش به بی راهه می رفت، به کجا کشیده می شد؟به جایی که روحش را درآن ارامش بیابد...تو راه رفته را با سرعت بیشتر برگشت،به طرف تپه ای که رویش گورستان بود نگاه کرد.درست است.دلیل اینکه فرامرز او را ندیده که به کدام طرف می رود سرعت بالای او نبوده،ادر اصل هیچ کجا نرفته.زمانی که به گورستان رسید و وارد آن شد ،قامت دختری خمیده را از دور می توانست ببیند.او...پگاه بود؟سودابه آرام به طرف پگاه رفت ،پگاه ای که گویی خسته تر از همیشه است،روح خسته او تحمل این همه رنج را ندارد...شاهزاده در کنار پگاه می نشیند و دستانش را بر روی پای او می گذارد.زمانی که دخترک سرش را بلا می آورد و با خواهر بزرگترش روبرو می شود،او را نمی شناسد!او سودابه است؟چقدر زیبا و خانم شده است.ناگهان،تمام اتفاقات این مدت جلوی چشمان دخترک گذر می کند،قتل گیو،فرار آنها،زنده ماندن سام و حالا...مرگ زال...او دیگر توان مقابله با آن را ندارد.سرش را در شانه های خواهرش می گذارد و درد های این چندسال را بیرون می ریزد.او بالاخره گریه میکند...سودابه او را درآغوش میکشد و مانند مادر او را نوازش می کند و میگوید:هیس...دیگر همه چی تمام شد،ما دیگر کنار هم هستیم...اما در این دنیا هیچ چیز تمام نمی ش.د،مانند انرژی تبدیل به شکل های مختلف میشود و این شاید زندگی باشد،درد ها و رنج ها و شاید خوشحالی های متفاوت</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 19:19:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت 39</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83016447/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-39-qv1lgnbuel4y</link>
                <description>فرامرز نمی توانست جلوی اشکانش را بگیرد اما بعد از چند دقیقه به یاد پگاه افتاد ،با آن حال کجا رفته بود؟به سرعت به طرف خروجی گورستان رفت اما او خیلی ئقت بود دور شده بود،او به سمت راست دوید و پگاه را صدا می زد،نگران بود تا اتفاقی برایش بیفتد،او اینجا را بلد نبود و با این اتفاق معلوم نبود چه اتفاقی برایش می افتد،او نمی دانست چند دقیقه است دنبال دختر خوانده اش می گردد اما بالاخره تصمیم به برگشتن به مسافر خانه را گرفت،شاید پگاه به مسافر خانه برگشته باشد.اما همانگونه که حدس می زد او درخیابان ها بود،تنها ،غمگین و سرگردان...سام و آتوسا هنوز برنگشته بودند و او در اتاقشان نشست و به وسایل قدیمی خیره شد و خود را لعن و نفرین می کرد که چرا دخترش را تنها گذاشته است،دراخر نتوانست دوام بیاورد و کت مشکی رنگش را برداشت و به بیرون رفت تا دوباره دنبال او بگردد و درمیان راه همسرش و برادر دخترش را همراه چند نفر دید ،انها موفق شده بودند و خانواده واقعی پگاه را پیدا کرده بودند،فرامرز لبخندی زد و به سمت آنها دوید.صورت ملکه بسیار تغییر کرده و اندام او شکسته شده بود،حق داشت،دور از فرزندان ،مرگ فرزند و ...آدم را از پای در می آورد و سودابه دخترک شیطون و بدجنس دیگر برای خود خانمی شده بود،لبخندی به هردو زد و ادای احترامی به جای آورد ،ماندانا لبخند تلخی زد و گت :مادیگر جزو اشراف نیستیم و فرامرز را درآغوش کشید،سودابه هم دستش را جلو برد و با او دست دادو پرسید:پگاه کجاست؟فرامرز پاسخ داد:پگاه اصرار داشت قبرستان این شهر را ببیند و باهم به آنجا رفتیم،اما بعد از دیدن سنگ قبر برادرش،زال،حالش دگرگون شد و سریع از من دور شد و من هم نتوانستم پیدایش کنم...سودابه با نگرانی و ترس گفت:ای وای!حالا باید پخش شویم تا اورا پیدا کنیم.همه موافق بودند و هرکس راهی را برای پیدا کردن او پیش گرفت</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 21:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت38</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA38-zmoouz6uynxi</link>
                <description>گورستان بسیار سرسبز بود و نسیم خنکی می وزید ودرختان رعنا و چمن ها دورتا دور مزار ها را پوشانده بود و آنها را تصرف کرده بود پگاه که مسحور زیبایی اینجا شده بود-چقدر زیباست!فرامرز سرش را به نشانه تایید حرکت داد و پگاه لبخند شیطنت آمیزی زد و با شوخی گفت:آدم دوست دارد تو این شهر خاک شود و دراین قبرستان بمیرد!فرامرز نچی کرد و گفت:زبانت را گاز بگیر بچه!-خب راست می گویم!مرگ حق است و چه بهتر اجزای بدنم برای این درختان زیبا و سرسبز تجزیه شوند...دخترک که فهمید فرامرز ناراحت وعصبانی شده است گفت:باشد!کسی از دوستان و آشناهایت اینجا نیست که بخواهی به آنها سر بزنی؟فرامرز که از زمانی که وارد آن گورستان شده بودند کمی گرفته حال بود گفت:چرا اتفاقا!اگر شما بگذاری منبروم پیششان و سلامی عرض کنم...پگاه چشمکی زد:-اجازه ما هم دست شماست...و آنها از هم جدا شدند.پگاه سرگردان دنبال آنچه که دوست نداشت ببیند می گشت و فرامرز با مقصدی معلوم و حالی گرفته به سمت دیگر روانه شدپگاه نام ها را آرام زیر لب میخواند و به تاریخ مرگ و موت آنها دقت می کرد،افرادی که تازه از دنیا رفته بودند را جلوتر از بقیه خاک کرده بودند.فرامرز از او دور شده بود و پگاه نفهمد از کدام طرف رفته ،اعتنایی نکرد و به خواندن سنگ قبرها ادامه داد و بالاخره آن چیز را که نمیخواست ببیند،دید.باورش برای او سخت لود و در بهت و ناباوری فرورفته بود ...باد شدید و سردی که نوید از زمستان را میداد وزید و پگاه در بدن خود احساس لرزش کرد...او همانطور به همان سنگ خیره شده بود و نمیتوانست و نمیخواست باور کند،حالا که سام برگشته بود چرا...فرامرز را از دور دید که به سمت او می آید ،توان روبرو شدن با او را هم نداشت،دستانش درجیب پالتوی مشکی رنگش احساس سرما می کردند،به همیین دلیل از پدرخوانده اش روی برگرداند و به سرعت از آنجا دور شد و به فرامرز که او را صدا می کرد اعتناییی نکرد.فرامرز که از رفتار او گیج و سرگردان شده بود وقتی به آن سنگ قبر رسید و نوشته آن را خواند،مانند سنگ بر سر جایش میخکوب شد:زال آبانگاهمتولد: 365 وفات:377اینجا زال،پسری ماجراجو و بااستعداد خفتته استاو باورش نمی شد ،اما آبانگاه فامیلی خودش بود ،نامی که دراینجا باآن زندگی کرده بود و آتوسا به ملکه پیشنهاد داده بود تا از اسم آن ها در اینجا استفاده کنند تا آنها را کسی از کشور خودشان پیدا نکند...پسر بیچاره تنها 13 سالش بود.اگر زنده مانده بود مانند پگاه به یک جوان شجاع و دلاور تبدیل می شد.آنها سام را پیدا کردند و زال را از دست دادند.دنیا  هیچ وقت نمی دانسته عدالت چیست!</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2024 19:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای نامک38</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83016447/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A938-gxllchr5akcf</link>
                <description>آنها بالاخره از مرز رد شدند ،حال سام بهتر شده بود و بیشتر اوقات با پگاه شوخی میکرد یا با فرامرز حرف میزد و به آتوسا کمک میکرد.پگاه او را نزدیک ترین شخصیت به برادرش میدید،برادری که قبل از آن شب کذایی شاد والبته دیوانه بود.دخترک و برادرش منتظر رسیدن به خانواده شان بودند،خانواده قدیمی و خسته آنها باید دوباره کنار هم قرار می گرفتند و به سلامتی کسانی که نیستند می نوشیدند.آنها به شهری که خانواده پگاه و سام در آن اقامت داشت رسیدند ،فرامرز مسافرخانه ی محقر وکوچکی پیدا کرد و گفت:بهتر از چندروزی اینجا بمانیم تا بتوانیم با خیال راحت انها را پیدا کنیم!پگاه پرسید:چگونه باید دنبالشان بگردیم؟ازکجا باید شروع کنیم؟-هیچ ایده ای ندارم!آتوسا گفن:خودمان متوجه خواهیم شد،اما الان همه خسته هستیم.سام،خمیازه کشان گفت:موافقمو آن شب را در مسافر خانه گذراندندفردا صبح آتوسا گفت:خب!بهتر از دو گروه شویم.من و سام  و شما دوتا باهم-آخر باید چکار کنیم؟برویم از مردم بپرسیم؟صدرصد آنها هویتشان را تغییر داده اند.سام گفت:تو اینگونه نبودی!چرانفوس بد می زنی؟پگاه کمی عصبانی شد و صدایش را بالا برد:معلوم است اینگونه نبودم!چون قبل از آن نمی دانستم دنیا چه جای مزخرفی است.-چرا؟تو مگر دوستانت را روبرویت تکه تکه کرده اند؟مگر مجبور شدی برا کسانی که روزی پدرت را کشتند و حق توراخوردن کار کنی؟برای من از مزخرف بودن دنیا حرف نزن!-بچه ها!پگاه و ام به فرامرزی که دستانش را بالا آورده بود نگاه کردند و فرامرز صدایش را پایین آورد-آرام باشید-به ملکه بفرمایید-سام!درتمام این سالها زنده ماندی!ازحانت سیر شده ای؟ما از جانمان سیر نشده ایم...سام با لحن پوزش طلبانه ای گفت:ببخشید آتوساآتوسا به پگاه نگاه کرد.دخترک سرش را پایین انداخت :ببخشید***-خب از کجا شروع کنیم؟-شما و آتوسا اهل همین جا هستید درسته؟-آره!چطور؟-میخواهی اول کمی خاطره هایت را به یاد بیاوری؟و به محله های قدیمی برویم؟فرامرز با شک و تردید  به پگاه نگاه می کرد-یا می توانیم به قبرستان شهر برویم!می دانی،احساس می کنم آنجا سرسبز وخنک است.و شماهم میتوانی با دوستان قدیمی ات دیداری داشته باشی!-میدانم نقشه ای در سرت است!اما قبول است</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 22:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای نامک36</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83016447/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A936-zkuyf7cf7yay</link>
                <description>سرم را به هرسویی برمی گرداندم اما او هیج جا نبود،اسبم را همانجا رها کردم و درزمانی که عاثمی ها به من شورش می آوردند و سعی در حفاظت جان خویش را داشتم دنبال او می گشتم.پاهایم دیگر رمق نداشت.باچشم خود کشته شدن و جان دادن دوستان نزدیکم و خانواده ام را می دیدم و نمیتوانستم کاری انجام دهم.جزآنکه خود را نجات دهم ،به آن هم امیدی نداشتم.سام دیگر نتوانست کلامی حرف بزند سرش را در دستانش گذاشت و بلند شروع به شیون کرد،دیگر نمی توانست اشک های خود را متوقف سازد.او جوانی برومند و تنها،که پدرش را،قهرمان زندگی اش را،جلوی چشمانش ازدست داده و نتوانسته کاری کند.کس دیگری بود می توانست؟وقتی کمی به خود مسلط شد گفت:من می روم جای فرامرز تا هم آتوسا را بیدار نکرده و هم فرامرز استراحت کند.***-مامان!باورت می شود؟ما سام را پیدا کرده ایم،او سالم تر از من و شاید حتی تو خودش را از دست عاثمی ها مخفی کرده بود.اشک شوق بر روی لباس آبی رنگ ماندا چکید،موهای سفید بلندش را که قسمتی از چهره پیر،خسته اما زیبا ی اورا پنهان کرده بود کناری زد و گفت:نه!معلوم است باور نمی کنم.و دستانش را به سمت پگاه گرفت ،دستان پیر و چروکیده ای که شباهتی به دستان یک ملکه نداشتند.پگاه آرام دستانش را جلو برد و انگشتانش را در انگشتان مادر پیرش قفل کرد...ناگهان از خواب بیدار شد و خود را در گاری قدیمی دید .آتوسا بیدار بود و داشت  برای فرامرز و همراه جدیدشان،سام، صبحانه آماده می کرد ؛او متوجه بیداری پگاه نشد و زمانی که به سمت سام  کرفت ،به شوخی پرسید:خب در این چندسال کسی را پیدا نکردی؟!سام تلخندی زد و جواب داد:چه کسی یک مرد جوانِ پریشان  را قبول دارد!بیشتر افرادی که مرا می شناسند یکصدا اعلام میکنند:تو پارانویا داری؟چه کسی گذشته من را خبر دارد ؟چه کسی می داند حس شکاکی من به غلط نیست و حق دارم . چه کسی میداند اگر روزی شاه من را بد نگاه کرد ،من باید به ادامه زندگی خود شک کنم؟آتوسا هیچ نگفت و دستناش را دور گردن سام حلقه زد،سام هم  دستان او را محکم گرفت...***دوستان عزیز!آیا علاقمند هستید اگر روزی کدی نوشتم،که برایم آن کد جالب بود را با شما هم به اشتراک بگذارم؟و درموردش سخن بگوییم؟</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 20:53:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و قصه ی ما چنین شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83016447/%D9%88-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF-c79y5a2mo0bx</link>
                <description>دنیای ئادکست دنیای بزرگ و منحصر فرد و صدالبته جالب است و گاهی ممکن است هرکسی دراین دنیای متفاوت و جالب که برای هر قشر سنی و باهمه سلیقه ها محتوای جالب و کامل دارد گم شود.دلم میخواهد امروز با پادکست چنین شد شمارا آشنا کنم.اگر عاشق نامه ها و داستان های مکان ها،آدم ها و عاشقان هستید،اینجا بهترین جا است.حسین سبحانی با صدای گیرای خود ونوع روایت و مطالب جالب شمارا ساعت ها غرق در داستان های آدم ها و مکان ها  با دید متفاوتی میکند.اخرین اپیزود های این پادکست هم مربوط به صادق هدایت هستند که من خودم بعد از شنیدن آن  در تفکراتم در مورد او تجدید نظر کردم.البته به شخصه اپیزود پزشک احمدی اش را بیشتر از همه دوست داشتم البته که پیشنهاد من گوش دادن کل مجموعه است.مدت زمان انتشار اپیزودها طولانی است اما به همان اندازه محتوا کامل و جامع،کیفیت عالی و لحن آقای سبحانی دلنشین و مناسب است.خوشحال میشوم اگر اپیزودی ازاین پادکست گوش دادید یا بعدا قرار است گوش دهید نظرتان را درمورد آن برای بنویسید </description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 21:52:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای نامک35</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A935-enium1nj3nik</link>
                <description>سام لبخندی زد:دوست نداری بدانی چه چیزهایی را پشت سرگذاشته‌ام.فرامرز وآتوسا نگاه معنی داری بهم کردند و فرامرز به ئگاه اشاره ای کرد تا دیگر پیگیر این قضیه نشود و پگاه هم جیزی نگفت.-باشد.ما حاضر هستیمو شبانه و به سرعت از آن مسافرخانه قدیمی بیرون زدند.سکوتی توام با آرامش درآن گاری وجود داشت و هرکس دراندیشه های خود بود،اما همه خوشحال و حیران از برگشت ناگهانی سام بودند.فرامرز اسب ها را راهنمایی میکرد و آتوسا هم خوابیده بود.دخترک درگوشه کنار برادرش نشسته بود و منتظر پاسخ سوالاتش بود.دقیقه ها به همین منوال میگذشت تا ناگهان سام شروع به حرف زدن کرد:-فکر میکنم بدانی که عملیات و به اصطلاح &quot;شبیخون&quot;ما برای دشمن معلوم بود و زمانی که شروع حمله کردیم به منزله کندن گورهاییی برای خودمان بودیم  اما من و بابا و یا افراد دیگر از لشکر ما از این ماجرا خبر نداشتند.صحنه های وحشتناکی آن شب رمق خورد،باور کن هیچ وقت نمی‌خواهی آن صحنه هارا مشاهده کنی و اگر کسی مانند من آن صحنه ها را دیده  وزنده مانده باشد هرگز نمیتواند آن را فراموش کرده و حسرت مرگ در آن لحظه هارا برای خود طلب میکند.اشک های سام بر روی گونه هایش جاری شد،پگاه دستش را بر روی شانه برادرش گذاشت و شروع به نوازش او کرد:میخواهی بعدا تعریف کن!الان خسته  هستی-نه!باید بگویم،بهتر است بگویم.میدنی چیست؟مانند بختکی بر روی من افتاده  و نمی توانم هیچ حرکتی کنم یا فریاد کمکی ازکسی خواهم.الان که بالاخره توانستم حرف بزنم جلویم را نگیر و بگذار خودم را خالی کنمپگاه دیگر چیزی نگفت و او ادامه داد:دریای خون جاری شده بود ،من کنار گیو مانده بودم  وقراربود تحت هیچ شرایطی از او جدا نشوم ،اما لحظه ای با یکی از افراد دشمن درگیر شدم و او باشمشیرش ئای اسب مرا قطع کرد  و من بر روی زمین افتادم،و تا او را از سر راه خود باز کنم دیدم که دیگر پدر را نمیبینم...</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 19:31:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83016447/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%DB%B2-v0y4tt3d0csz</link>
                <description>سلام مجدد بعد از مدت ها بنداه(باعرض پوزش و شرمಥ_ಥ بسیار )برای مدتی برگشت ام. ناگهان امتحان های مهم و سنگین و شروع شد و من خودم نفهمیدم از کی دیگر اینجا اولویت چندم شد.حالا وقت آن رسیده دستمال را بردارم و یک غبارگیری حسابی انجام دهمخلاصه تاچند روز دیگر منتظر پارت های جدید خدای نامک و بازگشت طوفانی نگار و دوستان باشید</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 19:53:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای نامک 34</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A9-34-l5tbxudykosv</link>
                <description>آتوسا با خوشحالی بهت آوری گفت:باورم نمی شود...فرامرزی لبخندی زد و گفت:ماهم اولش باور نمی کردیم خانم!سام لبخندی زد  وگفت:هم پای معجزه است.هیچ وقت نمی کردم پگاه را دوباره پیدا کنم!آن هم چه زمانی!زمانی که خواهرم به دنبال خانواده مان است و آنها را پیدا کرده است.پگاه ساکت گوشه ای نشسته بود و ودستانش را  محطاطانه بر لبان تیز دادور می کشید ،سرش را بالا آورد و لبخندی زد:-چگونه زنده ماندی؟فرامرز گفت :راست می گوید؟لطفا برایمان تعریف کنید!سام خندید :باشد برای زمانی دیگر...باید بروم تا بهم شک نکنند.آتوسا پرسید:چرا؟کی برمیگردی؟سام به خورشید نگاه کرد-زود برمی گردم و همه چی را برایتان تعریف می کنم.***آخرشب شد و پگاه به بستر خواب رفت.اما وقتی خوابش برد با صدای در ازخواب بیدار شد.صورتش را قطره های عرق پوشانده بود .زمانی که به قسمت بزرگ اتاق رسید فرامرز و سام را دید که با آرامش بر روی مبل های تک نفره ی سفید رنگ نشسته اند.فرامرز تا او را دید تبسمی کرد و گفت:نگران نباش،داداشت بود.سام  که پشتش به خواهرش بود دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد گفت:ببخشید،فکر نمی کردم خواب باشی.-چرا دستت را بالا آوردی؟-شرط می بندم الان با شمشیرت بالا سرم ایستاده ای.پگاه به دادور که دردستانش قرار داشت نگاهی کرد و خندید و او را غلاف کرد و گفت :قرار است بگویی چه جوری اینجایی؟-کاری نداشت مسافر خانه تان را پیدا کردم و با اسبم آمدم،اسبم را در طویله گذاشتم و در زدم و وارد شدم.-خیلی خنده دار بود...-باشه،قبوله!اما من دیگه قصد برگشتن ندارم.آیا می توانیم صبح حرکت کنیم و فرار کنیم؟آتوسا با موهای آشفته و چشمان پف کرده گفت:شما خواستی چندروزی ما اینجا باشیم والا ما زودتر از اینا قرار بود راه بیفتیمپگاه با بی صبری گفت:حالا تعریف کن...</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 17:16:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت پسر7(پارت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B17%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-g5aciwtrsl8m</link>
                <description>در اتاقم مشغول تحصیح برگ های دانش آموزانم بودم.زمانی که تمام آنها را تصحیح کردم فیلتر شکنم راا وصل کردم و مشغول گوش دادند ان فایل صوتی شدم:صدای تکان خوردن صندلی را شنیدم و بعداز آن صدای احوال پرسی بین نوروزی و نیکخواه باعث متمرکر تر شدنم شد.نگار با خوش رویی گفت:خوش آمدید.چه میل دارید؟نیکخواه کمی مکث کرده و گفت:ممنونم!فکر کنم اسپرسو خوب باشد-عالیه!من هم قهوه میخورم...ببخشید...صدای بم و خشدار پیش خدمت باعث تعجبم شد:سلام و خوش آمدید.چه میل دارید؟-لطفا یک قهوه و اسپرسو...-چشم.-ممنونصدای رفتن گارسن را شنیدم و نگار شروع به صحبت کردن کرد:آقای...-نیکخواه هستم.-آقای نیکخواه ما همانطور که وظیفه مان است به دنبال قاتل پسرتان هستیم و به چند نفر مظنون شدیمچه کمکی از دست من برمیاد؟-داشتم عرض می کردم!در وهله اول شما باید این چند نفر را شناسایی کنید.از قبل می دانستم .نگار شش عکس را روی میز چوبی و قهوه ای رنگ گذاشت.میزهای کافه نادری همین جوری بودند.جندلحظه سکوت برقرار شد و باعث کلافگی ام شد.-اممم...بله می شناسمشونو به تفکیک هرکدام را توضیح داددرحالی که سعی در تجسمم کردن چهره نگار داشتم او گفت:که اینطور!و در حال جمع آوری عکس ها گفت:ما فکر می کنیم یکی از این شش نفر پسر شمارا به قتل رساندند!سکوت...-امکان ندارد!این افراد انسان های شریفی هستند!شما چی؟صدای بی روح و ترسیده نیکخواه باعث شد تجسمم کنم در آن زمان صورتش مانند گچ سفید شده بود.اما نگار باخونسردی کامل پرسید:شما به کسی مظنون نیستید؟شاید دشمنی داشتید که تصمیم داشته انتقامش را از پسرتان بگیرد.-خب...فکر نکنم...-اوکی!ممنون از کمکتونصدای کشیده شدن صندلی من را متعجب ساخت.حتما نگار نقشه دیگری دارد...-همین!من را اینجا دعوت کردید تا فقط از من چنین سوالایی بپرسید؟-البته که نه!فقط می خواستم اطمینان حاصل کنم!-ازچی؟-از اینکه شما همان متجاوز و صدالبته قاتل پسرتون هستید.-چه؟این خزعبلات چیست که میگویید؟حالا نگار نشسته و نیکخواه از جایش بلند شده است!-حتما میخواهید بگویید اگر درتمام مدت صحبتمان شما به پسر پشت سر من نگاه می کردید به این دلیل بوده است که دلتان برایش می سوخته؟چون دارد زمین را طی می کشد؟و استرستان فقط برای صحبت با من بوده است؟-معلوم است؟البته من استرس ندارم!-دروغ گوی خوبی نیستید.ازهمان اول که وارد کافه شدید امیدوار بودید من نیامده باشم و وقتی به این میز رسیدید می توانستم  قطره های عرق را بر روی پیشانی تان ببینم.سکوت مرگ باری برآن جو حاکم شده بود که من راهم به لرزه درآورد.-فقط برایم یک سوال ایجاد شده.شما به پسرتان تجاوز کردید.فقط اوراچرا کشتید؟چون او میتوانست شما را لو دهد یا به این دلیل که او شما را با دوستانش دیده بودقهوه و اسپرسو یخ شده وبودند-اوکی!می توانی حرف هایت را به پلیس بزنی.-من...نمیخواستم...نمیخواستم اورا بکشم.نباید او را می کشتم...صدای مرد دورتر و ضعیف تر میشود.نوروزی از او فاصله گرفته و یادش رفته است ضبط را قظع کند.صدای ماشین می آید و او وارد خیابان شده است.صدای احمدی را می شنوم:چه شد؟-میتوانی دستگیرش کنی  پسرت را از او دور کن...و همه چی تمام می شود.نوروزی درچارچوب در ایستاده است و به من نگاه می کند.می پرسم: و پسر هفتم؟- او را در انباری یکی از ویلاهای او در لواسان سالم پیدا کردند-چه وحشتناک..هنوز کفن بچه خودش خشک نشده...لبخند تلخی زد:هنوز جنازه بچه را تحویل مادرش ندادیم...چه برسد به خشک شدن کفنسکوت کردیم...-راستی چگونه جسد را جلوی خانه گذاشته بود؟-خیلی راحت!ااو جسد را درجایی از خانه مخفی کرده بود و زمانی که مناسب دید او به بهانه ای بیرون از خانه رفت و پسرش را جابه جا کرد و کسی هم به پدر خانواده شک نمیکنه!-و چرا پسرش را کشت؟-بخاطر اینکه وقتی سجاد که دوست صمیمی پسرش است را ربود.پسرک فهمید البته سجاد نفهمید که این آدم پدر دوستش است و وقتی که نیکخواه میتوجه اطلاعات پسرش شد او را با بالش خفه کرد البته بعد از اینکه از او سواستفاده کرد.و چندلحظه بعد هم به گفته خودش پشیمان شده است.-خدای من!او پدوفیلی دارد؟-اهوم...-این پرونده ام تمام شد.-آره.ولی میدانی چی برایم جالب است؟نگاهش می کنم-پدوفیلی یک بیماری است.اما چرا کسانی که این بیماری را دارند مجرم شناخته می شوند؟-سوال جالبیه!-شاید بخاطر اینکه نمیشود آنها را در جامعه آزاد گذاشت تا به بچه های مردم آسیب برسانند!-شاید...</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 16:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای نامک33</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A933-tgs0fziumkkv</link>
                <description>پگاه و فرامرز در کوچه های آن روستا قدم می زدنند.دوروزی بود  که در یکی از مسافرخانه های کوچک آنجا اقامت گزیدند اما خبری از آن مرد نبود  و خودشان مجبور به تامین آذوقه برای خود شدند .فرامرز دراین دو روز به تعمیر بعضی از شکستگی های گاری را درست کرده بود و دخترک هم به او کمک کرده بود.آنها همراه با آذوقه ها درحال برگشت به محل اقامتشان بودند.پگاه ماننند فرامرز دیگر بدون دادور به جاییی نمی رفت .ناگهان صدای پایی توجه انها را به خودشان جلب کرد.صدای پا از پشت سرشان می آمد و هرلحظه به آنها نزدیک تر میشد.فرامرز مواد غذایی را بر روی شبدیز گذاشت و دست بر روی شمشیرش گذاشت فریادی شنیدند:فرامرز من کاری به شما ندارم!فرامرز فریاد زد:اسم مرا از  کجا می دانی؟صدا لبخندی زد:یعنی صدایم انقدر تغییر کرده است؟و مرد به انها نزدیک شد پگاه گفت:تو!مارا ازکجا می شناسی؟همان سرباز که حالا دست بر سینه اش گذاشته و سعی بر کنترل کردن تنفسش داشت گفت:پگاه...یعنی واقعا نمیدونی؟پگاه دادور را از غلاف بیرون کشید و به سرعت نزدیک او شد و شمشیرش را نزدیک گردن مرد کرد:معلوم است که تورا نمیشناسم.تو از کجا مرا میشناسی؟از ما چی میخوای؟سام لبخندی زد و دستانش را بالا گرفت:دختر آروم باش!مردم دارند نگاهمان می کنند،میخواهی جلوی این همه آدم به برادرت حمله کنی؟زمین دور سر پگاه چرخید و دادور از دستانش افتاد ،او فریاد زد:من برادری همسن تو ندارم!سام نگاهی به فرامرز که  صورتش مانند گچ شده بود نگاهی انداخت و گفت:تو بهش بگو!فرامرز زیر لب گفت:دروغ است...سام...سام... مرده است. مرد خم شد و دادور را برداشت و به سمت پگاه گرفت و پرسید:نام شمشیرت چیست؟دخترک نگاهی به برادرش انداخت.خودش بود، چشمانش پر از اشک شد :چطور ممکنه...سام گفت چشمکی :بهت می گویم و به سمت فرامرز برگشت.فرامرز هنوز این واقعیت را قبول نکرده بود پس لبخند تلخی زد و آستین چپِ لباس نظامی اش را بالا زد  و پرسید:این را یادت است؟فرامرز با دیدن  جای سوختگی ناخواسته به زمین افتاد... </description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Fri, 13 Oct 2023 17:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت پسر6</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B16-nzpudx7cemk9</link>
                <description>نوروزی درحالی که شال مشکی رنگش را سر می کرد گفت:نه،من فقط احتمالات احمقانه را رد نمی کنم.-باید این کار را بکنی؟!-می تواند درست باشد!با ناامیدی گفتم:نه!-چرا؟چون تو نمیخواهی؟چون تو قلب پاکی داری؟دلیل نمی شود بقیه مانند تو خوب باشند.باتعجب به او نگاه کردم و نمی دانستم چه گویم.باکلافگی گفتم:وقرار نیست چون تو خیلی بد بین و باهوش باشی تمام فرضیاتت درست باشند!باآسودگی گفت:خب بیا ثابت کنیم!من می روم با پدر بچه حرف می زنم و تو هم برو بگرد.با چشمان گرد شده نگاهش می کردم:-چی را بگردم؟درحالی که از اتاق بیرون رفت شانه ای بالا انداخت و گفت:هرچیزی که به ذهنت می رسد!مثلا آیا مظنون من با پدر بقیه بچه ها درارتباط است یا نه!و با سرعت از خانه خارج شد.به سرعت دنبالش دویدم و در را باز کردم. منتظر آسانسور ایستاده بود:و تو دقیقا چه کار می کنی؟درحالی که لبخندی بر روی صورتش نقش بسته بود و سعی درجلوگیری آن داشت گفت:گفتم که!با مضنون صحبت می کنم.-به چی می خندی؟!اشاره ای به لباسم کرد و من متوجه شدم با شلوارک صورتی و لباس آستین کوتاه گل گلی و بدون شال یا روسری ای جلوی در ایستاده بودم.در را بستم و صدای قهقه اش را از پشت در می شنیدم...***قرارمان را در باغ ایرانی گذاشتیم.منتظر او بودم و به اتفاقات این دوساعت گذاشته فکر می کردم.درکمال تعجب حدس های او درست بود.پدر علی با تمام این افراد رابطه داشت و مشتری پارچه فروش و خیاط بود وپسرش هم در کلاس همان معلم و باغبان و راننده برای او کار می کردند و حتی برای کارهای بانکی اش به همان شعبه ی پدر پسر هفتم رفته بود.-خب شیری یا روباه؟سرم را بلند کردم و به نگار نگاه کردم.چشمانش از اشتیاق می درخشید.-تا ببینیم شما به چه نتیجه ای رسیدی؟-تعارف را کنار بزار و بگو چه فهمیدی!-فهمیدم تمام بچه ها این آقا را احتمالا دیده اند.درمرد معلم که فرزند او همکلاسی علی بوده است و باغبان هم گاهی فرزندش را به ویلای او می برده و اتفاقی او پسر راننده و بقیه را دیده است...-کاملا منطقی است.پسران خیاط و پارچه فروش بعضی اوقات پیش پدرشان می رفتند...-من درمورد آن هم تحقیق کردم.پسر خیاط به خیاطی علاقه مند است برای همین در مغازه پدرش به او کمک می کند و درمورد پارچه فروش...او دوستان زیادی در آنجا دارد  و برای رفتن به آنجا و بازی کردن با آنها مشتاق است حالا تو بگو چه کار کردی؟-من؟من بااو درکافه نادری قرار گذاشتیم.می دانی که من علاقه زیادی به آن محل دارم.اتفاقا او از محل قرارمان تعجب کرده بود...با بی صبری گفتم:چه به هم گفتید؟توانستی بازداشتش کنی؟لبخند پیروزمندانه ای زد:البته!اتفاقا این گفتگو را ضبط کردم و درتلگرام برایت فرستادمبه سرعت قفل گوشی ام را بازکردم-اینجام نمی توانمی فیلتر شکنت را روشن کنی.بعدا امتحان کن!لبخندی از روی حرص زدم:میخواهی بگویی چه شد؟-به نظرم خودت گوش کنی بهتر استاز جایم بلند شدم :عجب آدم...خنده شیطانی برلبانش نقش بسته بود:چی؟-بیخیال...احمدی می داند؟-معلومه که می داند!خودم نیکخواه را بهش تحویل دادم...-و باچه مدارکی؟خندید و گفت:با مدارک بسیار...</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Fri, 13 Oct 2023 16:55:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای نامک32</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A932-r4nzvxoeyguo</link>
                <description>پگاه که در فکر دیدار خانواده اش بود سعی می کرد ذهن خود را ازآنچه پیش رو دارد  دور نگه دارد به همین دلیل حواسش را به منظر اطرافش سوق داد.باد بهاری به صورتش میخورد و موهایش را تکان می داد،کوه ها مانند سدی در اطراف او قرار گرفته بودند،گویی قصد حفاظت از او را داشتند و پیچ های جاده برای پگاه مانند تمرین سخت ورزشی بود.دخترک درهمین افکار بود  اما ناگهان دریافت درحال نزدیکی به دو پاسبان است ،او سرعت اسب ها کم کرد و به داخل گاری شتافت و پایش به فرامرز که روی زمین به خواب رفته بود گیر کرد و به زمین افتاد.فرامرز به سرعت از جایش بلند شد و با سردرگمی و عصبانیت به پگاه نگاه کرد:-ببخشید نمی خواستم بیدارت کنم اما چند پاسبان بیرون هستند و ما به سمت آنها در حرکت هستیم.فرامرز به خودش آمد و سرش را از گاری بیرون آورد،افسار را در دست گرفت و گاری را کنترل کرد و خندید و گفت:خب؟-چی خب؟-بخاطر چند نفر که آنجا هستند من را بیدار کردی؟-نباید بیدارت می کردم؟فرامرز با خونسردی گفت:آنها کاری به ما ندارن!و افسار را به دخترک داد و به  داخل گاری رفت. پگاه صدای آتوسا که تازه از خواب بیدار شده بود شنید که پرسیده :چه شده؟آنها به آن چند نفر رسیدن.یکی از آنها به سمت پگاه آمد و او را متوقف کرد.مردی نسبتا جوان با موهای مشکی و فرفری که چندجای لباسش پاره شده بود به آرامی پرسید:کجا می روید؟دخترک که به آن مرد خیره شده بود و در ذهن خیال می کرد اورا جایی دیده  گفت:ما از پایتخت آمدیم و مجبور به سفر شده ایم و به خارج از کشور می رویم.مرد لبخندی: ماهم مانند شما سوار درشکه ای بودیم و به طرف پایتخت درحرکت بودیم اما جلوتر از شما اسب هایمان رم کردن و متاسفانه هم اسبانمان را از دست دادیم هم درشکه به طرف دره سقوط کرد.پگاه ناخواسته به طرف دره نگاهی انداخت.-و می شود ما را تا شهر بعدی برسانید تا ما دوباره از آنجا  به راهمان ادامه دهیم؟فرامرز سرش را از گاری بیرون آورد و گفت:حتما!ناگهان فرامرز چشمانش را تنگ کرد و مرد را با دقت بررسی کرد و با لحن خشک تری گفت:بفرمایید بالا!سربازان از در پشتی گاری به داخل رفتن اما مرد چهره ای متفکر به خود گرفته بود و گفت:اینجوری نمی شود!باید دو نفر از ما کالسکه را هل دهد.اسب بینوا نمی تواند کل راه را خودش برود و ازز پگاه پرسید:اسب اسبانت چیست؟-شبدیز و شبرنگپسر وقتی اسم شبرنگ را شنید سرش را بالا کرد و با دقت صورت پگاه را کاوید.گویا دنبال شخص خاصی درچشمان دخترک می گشت. لبخندی زد و زیرلب لب زد:شبرنگ،چه اسم زیبایی:))سپس به همراهانش دستور سوار شدن دادو خودش پشت کالسکه ایستاد و گفت:اسبانت نمیتوانند وزن مار ا تحمل کنند و به تنهایی نمیتوانند این گاری را حمل کنند و بکشند. تا از جلو هدایتشان کن و من از پشت هل می دهم.***آنها بعد از مدت طولانی و سختی به یک روستای کوچک رسیدند. در طول مسیر سربازان جای خود را عوض کرده و به کمک پگاه می شتافتند.آنها از جلوی وسیله نقلیه شان رد شدن و با تاسف نگاهی به آن انداختند و زیر لب چیزی می گفتند.زمانی که  به آن روستا رسیدند  همان مرد آشنا گفت:ممنون از کمکتان،بهتر است با ما بیایید ما به شما جا و غذا می دهیم تا لطفتان را جبران کرده باشیم.فرامرز گفت:ممنونم اما...مرد نگاهی ملتمسانه به او انداخت و گفت:خواهش میکنم!اسب ها هم دیگر  نمیتوانند حرکت کنند.آتوسا سرش را بیرون آورد و گفت:فرامرز! راست می گوید.اشکالی ندارد کمی اینحا استراحت کنیم.فرامرز نگاهی دودل بین مرد و آتوسا رد و بدل کرد و شانه هایش را بالا انداخت:باشه!  </description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Fri, 13 Oct 2023 16:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت پسر5</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B15-pbasd6ftspnt</link>
                <description>نگار روبروی تخته وایت بردش روی زمین نشسته بود و ماژیک را در میان انگشتان شصت و سبابه ومیانی اش به گردش درمی آورد و سخت در فکر بود.اطلاعات جدید را در ذهنم مرور کردم:پسری نه ساله حدود ساعت دو ظهر به بعد امروز دیگر دیده نشده است .مادر علیرضا آخرین نفری است  که او را جلوی در خانه خود دیده است درحالی که پسر بچه درحال بازی کردن با دوستانش بوده است.-ساعت دوازده  روانه اش کردم تا با دوستانش بازی کند و خودم به کارهای خانه مشغول شدم و وقتی متوجه زمان شدم دیدم او نیامده ست!پدر خانواده کارمند بانک است و در زمان این اتفاق او مشغول کار بوده است.به اسم پسرک بر روی برد نگاه کردم و در میان چشمان قهوه ای اش که با موهای لخت و مشکی اش تناسب کاملی داشت غرق شدم.-اگر کارفرما را حذف کنیم چه می شود؟هاج و واج به نگار نگاه کردم .-اه خدایا!فکر کن این بچه دزدیده و به قتل نرسیده.و بلند شد و اسم علی را بادستمال روی اپن پاک کرد.-هی این دستمال برای پاک کردن میوه هاست!نگار بی توجه به من درحالی که دستانش را زیر چونه اش نگه داشته بود زیرلب زمزمه می کرد:به چه می رسیم...به چه می رسیم...-به هیچی!پسرها درزمان های مختلفی ناپدید شدند.هیچ کدام صورت آن شخص را ندیدندو...-نه!اشتباهت همین جاست.با تعجب نگاهی کردم:کجا؟-درساعت ربودن آنها نظمی وجود دارد... پرونده را باز کن-پسر اولی ساعت نه شب ،احمد ساعت ده صبح  و کوروش در ساعت  دوظهر و مانی ساعت هشت شب و سجاد هم از ساعت 11 صبح به بعد کسی او را ندید.-و حالا در مورد علی؟-او از ساعت نه صبح ناپدید شده-درسته!میتوانیم به الگوی قاتل پی ببریم.الگو به احتمال زیاد اینگونه استو جلوی اسم های پسران به ترتیب این ها را نوشتشب،صبح،ظهر،شب،صبح-و اینجا الگو شکسته میشوداسم علی را دوباره نوشت و گفت:علی باید ظهر ربوده می شد-ازکجا مطمئنی؟-پسر هفتم کی دزدیده شد؟-دو ظهر...-یعنی به روند و الگوی قبلی اش برگشته-این به جه درد ما میخورد؟-صبر داشته باش دختر!حالا بهم بگو پسرها چه زمانی پیدا شدند؟یا به عبارتی متجاوز آن ها را کی ول کرده؟نگاهی به پرونده کردم و با لحن پیروزمندانه ای گفتم:همه شان سه روز بعد پیدا شدند!-و جسد؟-جسد هم سه روز بعد از ربودن علی دم در خانه شان پیدا شد.نگار خنده کنان پرسید:خوشحالی؟-انگار یک الگو پیدا کردیم!-صبر کن!البته درست می گویی.احتمال زیاد علیرضا هم سه روز دیگر پیدا شود. اما بیا چیزی های دیگر هم بررسی کنیم.-مانند چی؟-مثل متجاوز!تو گفتی هیچ کدام از پسرها صورت او را ندیدند.چون صورت خودش را پوشانده بود؟سرم را به نشان تایید تکان دادم.-پس می توانیم نتیجه بگیریم او و پسرها همدیگر را می شناختند.زیرلب زمزمه کردم:وشاید علی اورا شناخته و واو هم ترسیده برای همین بچه را کشته است-احتمالا!-پسرک بی نوا-احتمال زیاد فرد مورد نظر ما آدم به نسبت مرفهی است!- بار دومی است که این را از تو می شنوم!ازکجا میدانی؟-من فقط حدس زدم اما احتمالا بچه های دیگر اورا یک یا دوبار دیدند براهمین اورا نشناخته اند واو هم خیالش راحت بوده اما درمورد علی...چندین بار همدیگر را دیدند.براهمین او توانسته است دزد خود را به خوبی بشناسد.-و آن دزد هم به یک روشی متوجه شده است...-احتمالا.-اما باقی شغل ها...-دقیقا!او کسی است که چندین بار پارچه خریده و احتمالا پسرپارچه فروش را درمحل کار می بیند و درمورد خیاط،باغبان،راننده ، معلم وحتی کارمند بانک هم  همین صدق می کند.وزیرلب گفت:درمورد معلم... اگر خودش پسری داشته باشد،درست می شود!عینکش را روی صورتش جابجا کرد و ماژیک را دایره وار دور سه انگشتش می چرخاند.این سکوت او نشانه چیز خوبی نبود...با ترس از او پرسیدم:به چی فکر میکنی؟</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 17:12:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت پسر۴</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%B4-hj8zqvatky29</link>
                <description>-با حالت چهره ات حدس می زنم به آنچه میخواستم رسیدی!نگار باحالتی حق به جانب این حرف را گفت اما تاحال بد مرا دید از صندلی کرمی اش بلند شد و من را آنجا نشاند وبه سمت آشپزخانه رفت .بعد از چندلحظه همراه آب قندی به پیشم امد و لیوان را به دستم داد.درهمان حال با صدایی دورگه شده گفتم:فکر نمی کردم از این کارها بلد باشی!خندید : ناسلامتی یک زمانی تنها زندگی می کردم.وقتی به آپارتمان رسیدم همسایه روبرویی مان درحال باز کردن در بود و بااو توانستم وارد خانه مان شوم.نمی دانم چگونه راه خانه اخرین پسر و تااینجارا آمده ام .-چطوری...چنین آدم های پستی پیدا می شوند!-این ها بیمارند.حالا بگو چه فهمیدی و چه شد؟همان موقع از جایم بلند شدم و لیوان از دستم روی فرش افتاد و شکست.فریاد زدم:چرا آنقدر بیخیالی؟معلومه اون یارو سالم نیست و بیمار روانیه!فقط یک روانی می تونه  به پسر بچه هایی که هنوز ده سالشون نشده تجاوز کنه!نگار بلند گفت:میگویی چه کار کنم؟برایشان گریه کنم؟باشه!این جوری اونا به حالت اول برمی گردند!تنها کاری که الان می توانم انجام دهم این است اون قاتل را پیدا کنم.باکمک تو!-قاتل؟!همین موقع زنگ در به صدا درآمد .نگر به سمت در رفت و من هم مشغول برداشتن لیوان از زمین شدم.-چه خبرتونه!صدایتان کل آپارتمان را گرفته.نگار به مبل تک نفره کرمی رنگ که بیشتر اوقات من روی آن می نشینم و الان روبروی من بود اشاره کرد و احمدی را مجاب به نشستن کرد.احمدی که لباسش را عوض کرده و الان کت و شلوار پوشیده از دستور نگار تبعیت کرد و جلوی من نشست و آن زمان بود که من را دید و باحالتی وحشت زده پرسید:او خدای من .خانم فروتن حالتان خوب است؟نگار به سمت مخالف ما حرکت کرد ونزدیک ورودی  روی اپن آشپزخونه نشست و گفت:من ایشون را به یک ماموریت فرستادم و شاید کمی برای روحیاتشون زیاده روی بود.باخشم به او نگاه کردم او نگاه من را نادیده گرفت و ادامه داد:و آقای احمدی!ازشما درخواست کردم تا به اینجا بیایید تا باهم به اطلاعاتی که به دست آورده است گوش کنیم.سری از روی تاسف تکان دادم و باصدای خش داری شروع کردم:باور کنید همین الان هم برایم سخت است تا درمورد حرف هایی که شنیدم برایتان صحبت کنم و کمی هم گیج شدم این قضایا چه ربطی به پرونده خودمان دارد؟منتظر جواب از سوی نگار ماندم اما او چیزی نگفت پس آهی کشیدم و لیست اسم های پسر بچه ها را به سمت افسر جوان گرفتم و منتظر شدم تا از دستانم بگیرد.دستانش براثر شغل اش آفتاب سوخته شده بود و ساعت کاسیو مشکی رنگش در دستانش خودنمایی می کرد.-باتمام این پسر بچه ها به دور از چشم والدینشان حرف زدم و همه شان اعتراف کردند که در آن سه روز که ربوده شدند مردی ازآنها سواستفاده کرده است .نگاهی به احمدی انداختم.نفسش را در سینه حبس کرده بود و سردرگمی در چشمان قهوه ای اش موج می زد:بله خیلی تاسف برانگیز است!اما چه ربطی به پرونده خودمان دارد؟-آنها محلی که درآن زندانی شده بودند را محو به یاد می آورند و همان چیزی که یاد می آورند و به من گفتند بسیار شبیه هم است اجازه دهید...وگوشی ام را روشن کردم و رمز 96929را زدم و دنبال یادداشت هایم گشتم:بله ،اینجاست آریا پسر اولی گفته سلولش  پنجره ای نداشته است و فقط دریچه ای روی سقف بوده کوروش ضمن تایید حرف آریا گفته روی تخت سخت همراه باتشک سفت خوابیده و احمد هم دیوار های آبی را به یاد می آورد و مانی و سجاد هم همان حرف های سه پسر دیگر را تایید کرده اند و گفته اند کمی ماشین و اسباب بازی های دیگر در سمت دیگر سلول برای بازی آنها قرار داده شده که سجاد می گفت اسباب بازی ها زیر دریچه بوده است.احمدی گفت:پس احتمالا اول آریا و بعد از آن احمد و بعد از آن هم کوروش و مانی و سجاد ربوده شدند. البته نمیدانم چهارمی سجاد یا مانی بوده است.-وای خدای من!عجب هوش بی نظری داری تو!و ما همان موقع متوجه غیبت نگار شدیم.نگار در تلاش رد کردن تخته وایت برد پایه داری از اتاق خودش بود. زمانی که به مارسید درحالی که نفس اش گرفته بود گفت:یک سرچی در گوگل بزنی بهت می گوید چهارمی مانی بوده است!قبل از شروع سخنان نگار از احمدی پرسیدم:شما از این پرونده خبر نداشتید؟فکر می کردم مسئول این پرونده هم شما بودید.احمدی سری تکان داد:از اول آن مسئول نبودم.وقتی نتوانستند این آدم را پیدا کنند پرونده مختومه اعلام شد و قبل از آن هم مسئول آن که خود یک پسر داشت ترسید و از پرونده کنار کشید.و زمانی که همین بچه،علی،گم شد فکر کردم شاید به همین پرونده مربوط باشه اما...تا دوباره آن پرونده را به جریان بیاندازم طول می کشید وبعد از آن جسد پیدا شد و باخودم فکر کردم شاید من اشتباه می کردم و اینها هیچ ربطی به هم ندارند .مردم مریض پیدا می شوند...-اولین اشتباه مهلکتت!من و افسر جوان به او نگاه کردیم که در ماژیک را بازکرده بود و داشت به ما نگاه می کرد و بعد از چند لحظه با کلافگی خاص خودش گفت:خب شروع کنید!-دقیقا...چی را شروع کنیم؟نگار بی تابانه مانند دختری پنج ساله گفت:شروع به گفتن اطلاعات کنید!بعد از لحظه ای سکوت بین من و احمدی گفت:باشد!خودم شروع میکنمتخته را به دوقسمت تقسیم کرد درسمت چپ بزرگ نوشت قتل و عدد شش را در پرانتز کنار او نوشت و بعد سمت راست از عدد یک تا پنج زیر هم نوشت و گفت:اسم پسر ها را به ترتیب بگید-آریا-احمد و بعد هم کوروش و مانی-سجادزمانی که نام نویسی اش تمام شد به سمت چپ برد اشاره کرد و گفت:از صحنه پیدا شدن جنایت چه دستگیرتان شد؟احمدی گفت:آنجا کشته نشده!نوروزی نگاهی رقت انگیز به او انداخت و اشارگری به سمت بالا کشید و نوشت محل قتل در جای دیگر و به من نگاهی پر امید انداخت و گفت:دیگر چه فهمیدید؟-هرکس اورا کشته خانواده اش را می شناخته؟-دقیقاو درسمت چپ این نکته را یادداشت کرد.دستش را تکان میداد و زیر لب ازما درخواست اطلاعات می کرد و وقتی سکوتمان را دیدید و درسمت راست نوشت«تجاوز»احمدی از جایش بلند شد و گفت:از خودت چیزی روی آن تخته ننویس!نگار با تعجب گفت:من از خودم هیچ چیز نمی نویسم!حرف پزشک قانونی است.-اما...جواب پزشک قانونی حداقل سه روز دیگر می رسد!نگار چشمکی زد و گفت:بیخیال!این قضیه برای آدم های معمولیه.نه برای کسانی که درآنجا کسی را می شناسند.احمدی با ناباوری به دخترخاله اش نگاه می کرد و سرانجام سرجایش نشست.-پزشک قانونی به یک چیز دیگر اشاره کرده است و اینکه پسرک بر اثرخفگی کشته شده .واین را روی برد نوشت و به سمت راست تخته اشاره کرد:بریم سراغ این قسمت...و رو به من پرسید:پدر اینها چه شغلی دارند؟-چه ربطی دارد...-بهت می گویم ؛تو اول بگو!-پدر اولی یعنی آریا پارچه فروش بوده،پدر احمد هم  راننده کوروش پسر خیاط بوده ،بابای مانی هم باغبان بوده و سجاد هم،معلم بوده-حالا پدر علی چه شغلی داشته؟احمدی که مانند من از اتفاقاتی که دراین اتاق می افتاد سردرنمی آورد گفت:کارآفریننگار در فکر بود.نمی دانستم به چه چیزی فکر می کند ،اگرهم حرف می زدم جوابم را نمی داد.به آشپزخانه رفت و برای خودش قهوه ریخت و وقتی بیرون آمد و با چهره های ما رودررو شد پرسید:شما چیزی میخورید؟من میل نداشتم و احمدی هم به نشانه منفی سرش را بالا برد.نگار عینکش را از روی صورتش جابه جا کرد و از رو به من پرسید:گفتی پسر بچه ها گفتند متجاوز صورتش را پوشانده بود؟-آره!-پس پس به احتمال زیاد قاتل ما از لحاظ مالی در وضع خوبی قرار دارد!-از کجا می گویی؟نگار حالتی فیلسوفانه به خود گرفت و گفت:خب تنها یک آدم پولدار می تواند با یک کارافرین که خانه اش در سعادت آباد است دوست باشد و درعین حال با یک راننده ساده هم دوست با...همین زمان گوشی همراه افسر زنگ زد او گوشی اش را درآورد:بله...بله خودم هستم...که اینطور...ممنونم. در اسرع وقت خودم را می رسانم.وقتی تلفن را قطع کرد صورتش مانند گچ  شده بود وبا صدای دو رگه گفت:پسر هفتم هم ناپدید شده!</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 12:06:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای نامک ۳۱</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%A9-%DB%B3%DB%B1-lw7gldg4bud5</link>
                <description>پگاه مبهوت به مادرخوانده اش نگاه می کرد و نمیدانست چه بگوید و فقط سکوت کرده بود.تمام احساسات در درون او به وجود آمده بود. او خوشحال ،عصبانی ،مضطرب و هیجان زده بود.خوشحال ازدیدن دوباره خانواده اش، عصبانی از آنها که هیچ وقت دنبال  او نگشتند و از خودشان خبری نداند،مظطرب به این دلیل که آیا او خانواده اش را پیدا خواهد کرد؟و هیجان زده برای دیدار دوباره خانواده اش و واکنششان و بعد از آن چه می شود...-پگاه!دخترک از افکارش بیرون آمد و نگاهی به آتوسا کرد:بله؟آتوسا با ذوق پرسید:شنیدی چی گفتم؟-آره!آتوسا با تعجب پرسید:خوشحال نشدی؟پگاه با فکر دیدار دوباره خانواده اش لبخندی زد و گفت:چرا!فقط چجوری می خواهیم برویم؟چگونه پیدایشان کردیم؟آتوسا لبخندی زد و گفت:خانم خیلی وقت پیش نامه ای برای ما فرستادن و موقعین خودشان را برایمان فاش کردن.اما این نامه را به آدرس قبلی مان فرستادن و ما خیلی وقت بود آنجا نبودیم و کسی هم نمیدانست ما به کجا آمده ایم.اما یکی از دوستان نزدیک من که تو او را یادت نمی آید جای مارا پیدا کرد و هفته پیش نامه را به دست ما رساند.-عاثمی ها چه به موقع ما را پیدا کردند.آتوسا نگاهی به او کرد .نگاهش مردد ماند اما هیچ چیز نگفت.فرامرز داد زد :کسی نمیخواهد جای من بیاید؟*** پگاه در دیدار خانواده اش و نگاه مردد آتوسا به سر می برد و با خود می اندیشید:یعنی چه میخواست به من بگوید؟یعنی الان مامان و سودابه و زال خوبن؟می دانند ما داریم به دیدارشان می آییم؟فرامرز وآتوسا خواب بودند و دخترک وظیفه ی هدایت گاری کوچکشان را داشت.آنها هرچه به مرز نزدیک تر میشدند دلشوره و اضطراب پگاه هم بیشتر می شد.او دیگر نمی توانست دوری و فراق را تحمل کند </description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 12:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت پسر۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83016447/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%B3-utmzeyl11g2n</link>
                <description>تلفن را قطع کرده بود.دوباره منتظر ماشین ایستادم و درحالی که درجیب های دنبال کلید می گشتم در  دل به دوست عزیزم ناسزا نثارش می کردم.در زمانی که که به خانه اولین مورد برسم اسم های  پسران را در گوگل سرچ کردم و متوجه شدم همه آنها دراین یک سال ربوده شدند!مورد جالب توجه ای بود.اما چرا نگار از من خواسته بود بااین پسرها حرف بزنم؟این بچه ها چه ربطی به مقتول و پرونده ما داشتند؟خانه یکی از همین پسران در  پاسدارن بود . محل سکونتشان را پیدا کردم.دریکی از فرعی ها درآپارتمانی نوساز اما نه آنقدر زیبا و شیک زندگی می کردند.زنگ واحد پنجم را زدم و فکر می کردم در همان اول از من سوالاتی خواهند پرسید و من هم آماده نبودم ،پس دل را به دریا زدم و خواستم در همان زمان جواب بدم اما تا اسمم را شنیدند خیلی راحت در را به رویم باز کردند.من که نمی دانستم چه اتفاقی درحال افتادن است با گیجی و سردرگمی به طبقه دوم رفتم.پدر خانواده با خوش رویی از من استقبال کرد و به من گفت خانم نوروزی به او اطلاع داده است که من قرار است به خانه آنها بروم .پسرشان مشغول بازی با گوشی  روی مبل بود و به من توجه ای نشان نداد اما من لبخندی زدم و گفتم :آریا تویی؟چه پسر خوشگلیواقعا هم زیبایی اش به چشم می آمد.چشمان آبی رنگ و موهای فر او تضاد جالبی رقم زده بود.پدرش لبخند غم انگیزی زد و گفت:بعد از آن اتفاق زیاد حرف نمی زند.به پلیس هم نتوانست زیاد کمک کند.لبخندی زدم:اشکال ندارد.نگار به آنها گفته بود افسری از آگاهی هستم و بخاطر پرونده پسرشان مزاحمشان شده بودیم و به فردی مظنون شده ایم و جواب سوالات پسرشان مهر تاییدی بر ربودن پسرک به دست او بوده است.نگاهی به لیست سوالاتم انداختم و تصمیم گرفتم از آریا به تنهایی سوال کنم پس رو به آقای غفوری گفتم:-اشکال ندارد از آریا جان به تنهایی سوال کنم؟پدر پسرک که نگرانی را درچشمان آبی رنگش مشاهده می شد لبخندی زد و گفت:حتما!آریا جان باتاق را به خانم فروتن نشان بدهآریا که تااین هنگام هیچ حرفی نزده بود و روی مبل یک نفر جلوی آشپزخانه شان نشسته بود و به من بانگرانی نگاه می کرد گوشی را روی مبل انداخت و بلند شد و به سمت راست حرکت کرد.در همین حین پدرش هم از روی صندلی جلوی من بلند شد و درحالی که دست روی جیب های شلوار مشکی اش کرده بود گفت:لطفا حواستان به او باشد!ما هروقت درمورد آن چندروز از او سوال کردیم او تنها جوابی که به ما می داد جیغ های ممتد و بلندش بودمن که به قد بلند و اندام باریک او توجه کرده بودم باحواس پرتی گفتم:مطمئن باشید حواسم هست!وارد اتاق شدم:ماشین و عروسک اتاق را محاصره کرده بود.تختی به شکل ماشین در سمت چپ اتاقش قرار داده بودند .آریا بر روی تختش که مانند لباسش ملافه آبی انداخته شده بود نشست.اشاره ای به عکس های بالای تختش کردم و پرسیدم:تو اگر پرسپولیسی ای چرا ملافت آبیه؟لبخندی زد و گفت:رنگ مورد علاقه ام آبی است اما پرسپولیس فرق دارد!لبخند زدم و گفتم :ایول بهتسکوتی اتاق را پر کرد ونمی دانستم چگونه آن را بشکنم.پرسیدن سوالات راحت نبود.روی زمین نشستم وسعی کردم دستان سفیدش را دردستان سبزه خودم بگیرم.-آریا!گوش کن.میخواهم بهم راستش را بگویی.درآن سه روزی که تورادزدیده بودن چه اتفاقی برایت افتاد؟آریا هیچ چیز نگفت-کسی که تو را دزده بود را میشناسی؟سرش را به علامن نه تکان دادنمی دانستم چه گویم شاید راست گفتن را باید امتحان می کردم.-ببین آریا!ی پسری به نام علی دیروز کشته شده.از توهم کوچک تر بود.ما فکر می کنیم کسی که تو را ربود و آن کسی که علی را به قتل رساند باهم درارتباطند.اگر می خوای کسی دیگر چنین اتفاقی برایش نیفتد...خب کمکمان کن.به آریا نگاه کردم.ترس و دودلی را در چشمانش مشاهده میکردم.خودم را با چشمان قهوه ای رنگ و موهای مشکی و شال قرمزم در چشمانش دیدم.دستانش را محکم تر گرفتم و گفتم:قول می دهم به خانواده ات چیزی نگویم!-قول می دهی؟</description>
                <category>R.Daneshmand</category>
                <author>R.Daneshmand</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2023 20:05:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>