<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شوکا آریا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83097814</link>
        <description>روایتگری از سرزمین خورشید🔆✨️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:20:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856331/avatar/JJrjRU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شوکا آریا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83097814</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق و منطق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83097814/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-qnjkyxwxtix4</link>
                <description>جهانی که در آن زیست می‌کنم، عجیب است و درک آن مشکل. قوانینی که دارد، در عین منطقی بودن، غیر منطقی‌‌اند. گرچه باید پرسید که منطق را چگونه تعریف می‌کنند؟&quot;هرچه که از قلب دور باشد و ذهن آن را درست بپندارد.&quot;افسوس، که تا چه اندازه به ذهن تاثیر پذیر و لغزنده‌یشان ایمان دارند. گویی ذهن را چیزی بیشتر از یک ضبط صوت می‌‌پندارند.و بدتر از آن، این است که فراموش کردند که حقیقت را تنها در قلب می‌توان جست و جو کرد.آن هم قلبی آکنده از نیاز که مستعمره‌ی ذهن نباشد.که ترس و هشدار را، &quot;عشق&quot; نپندارد. جدا از برداشت‌های نادرست، معنایی واژگون برای احساسات آغشته به درد و نیازشان، برگزیده‌اند.حسادت که راهنمای اهداف و معناست را، گناه می‌پندارند و با سرکوب شرم، خاموشش می‌دارند‌. یا اینکه با خشم و ولع، راهی اشتباه را برای دنبال کردن برمی‌انگیزند.می‌پندارند که اگر قلبشان برای کسی تپید، باید مسیر داستان و شعرهای &quot;عاشقانه&quot; را در پیش گیرند و خود را در دام درد و دوری بیندازند.می‌گویم &quot;عاشقانه&quot;، اما تو بشنو &quot;نیاز&quot;.چرا که عشق هیچگاه آلوده نخواهد شد‌. هیچگاه زخم نخواهد زد و درد نخواهد آفرید.چرا که درد تنها به بدن آدمی تعلق دارد و عشق نیرویی‌ست فراتر از جسم خاکی. عشق یکی‌ست! و قلب تپنده برای کسی، می‌تواند تنها به دنبال تسکین‌ نیازی باشد که ذهن آن را می‌طلبد. نیازی که محبت و درد را همزمان طلب می‌کند و با تناقضی که ساخته، هشدار می‌دهد که از عشق دور باش!شگفتا! مگر از جهانی که عشق را درد می‌داند چه انتظار دیگری می‌توان داشت؟و شاید تکرار درد، می‌خواهد به آدمی بیاموزد که باید جوری دیگر نگریست. باید احساس را دریافت، نه شخص را. باید قلب را شنید و نه ذهن را. باید در پی درمان خود بود و دریافت آگاهی. و آدمی که خود را بدبخت می‌پندارد، از درسی که هستی در پی آموزش آن است، آگاه نمی‌شود.مگر از مردمانی که چشمانشان منطقی و ذهنی‌ست، انتظار دیگری می‌‌توان داشت؟در پس زیستن بر این زمین، به موجودی بی‌تاب بدل شده‌ام تا بتوانم تغییری را در نگاه های تیره وآلوده‌یشان ایجاد کنم. ولیکن، نمی‌دانستم که تیرگی، مسری ست...</description>
                <category>شوکا آریا</category>
                <author>شوکا آریا</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 14:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد نقره‌ای از کازابلانکا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83097814/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7-ml9vyjmwevqm</link>
                <description>-نمی‌فهمم که چرا مردم راجب آسیب‌هایی که به خودشون زدن یا خودکشی ناموفقشون به بقیه میگن.مکثی کرد تا بینی‌‌اش را بالا بکشد و بیشتر در میان پالتوی خاکستری‌اش فرو رفت.-میدونی... جدا از اینکه اون حس بد و وحشتناک رو به شخص مقابلشون تحمیل می‌کنن، باعث میشن ترحم انگیز به نظر بیاین!و ادامه‌ی حرفش، خنده‌ی تلخی بود که در محوطه‌ی خلوت جلوی ساختمان قدیمی و رنگ و رو رفته طنین انداز شد. صاحب خنده، دستی به صورتش کشید و نفسی از هوای سرد نوامبر گرفت تا حرفش را ادامه بده: -شاید طرز فکرم اشتباه باشه...ولی فکر می‌کنم کسی که واقعا درد داشته باشه نشونش نمیده. آخه همیشه اینجوریه. مثلا آخرین باری که خودم نقشه‌ی یکی از اون تلاش‌های احمقانه رو کشیده بودم، کل روز رو با یه لبخند گنده روی صورت رنگ پریده گذروندم. با دوستام بیرون رفتیم و مثل همیشه از شوخی‌هام استفاده کردم تا سر به سرشون بزارم. آواز خوندم براشون، باهم چند دست کارت بازی کردیم و خلاصه...آهی کشید و نگاهش به خیابان خاکستری و خلوتی افتاد.-کی فکرشو می‌کرد آخر اون روز دستم سمت تیغ بره؟تکیه‌اش را از ستون گرفت تا خاک نشسته روی پالتو‌یش پاک کند و برای اینکار، چند باری دستش را روی پارچه‌ی سر شانه‌اش کشید.به مردی که سر تا پایش نقره‌ای رنگ شده بود نزدیک‌تر شد. در نگاه اول شاید به نظر می‌آمد یک مجسمه‌ی معمولی باشد، اما فقط کافی بود به چشمان آبی آسمانی براقش خیره شوی تا بفهمی چه سرگذشت عظیمی درونشان موج می‌زند. آن چشم‌ها حتی برای یک آدم هم بیش از حد زلال و واقعی بودند.شاید همین باعث شد تا شخص خسته‌ی خاکستری پوش، او را به عنوان همدمش انتخاب کند.سرفه‌های خشک و کوتاه دوباره سکوت بینشان را شکست و در ادامه کلمات جاری شدن: -الان منم بهت گفتمش... پس فکر نکنم فرق زیادی با اونایی که قضاوتشون کردم داشته باشم. آهی کشید. سرش را بالا گرفت و با لبخندی مرده به آسمان ابری و تیره خیره شد:-ما آدما همینیم دیگه. از همدیگه ایراد می‌گیریم ولی دریغ که خودمون هم تفاله‌ای بیش نیستیم.باد که وزیدن گرفت، مجبور شد موهای افشان مشکی‌اش را با دست به عقب هل بدهد، چرا که دوباره یادش رفته بود که یک کش برای آن پیچک‌های وز وزی بردارد. از بستن موهایش متنفر بود، چون احساس می‌کرد نفسش را بند می‌آورد. گویی قلاده‌ای به گردنش بسته باشند.دلیل کوتاه نگه داشتن موهایش هم همین بود.گرچه سه ماهی از آخرین باری که کوتاهشان کرده بود می‌گذشت و آن طور که بویش می‌آمد، باید دوباره سری به آرایشگاه می‌زد.وقتی وزش باد قطع شد، کلافه دستانش را در جیب شلوار پارچه‌ای چهارخانه‌اش برد تا گرمشان کند. شلواری که همرنگ برگ‌های مرده‌ی درخت رو به رویشان بود.سر چرخواند و به نیم رخ مرد نقره‌ای کلاه به سر نگاه کرد. او را به یاد فیلم‌های سیاه و سفیده دهه ۴۰ می‌انداخت. اللخصوص کرکتر ریک از فیلم کازابلانکا.همان صورت محکم و پهن، اما کشیده. همان چشمان ریز و و بینی مثلثی که یقه‌ی ایستاده‌ی بارانی‌اش، از نیم رخ آن را می‌پوشاند.برگ خشکی را که بر شانه مرد افتاده بود برداشت و در هوا رهایش کرد تا رقصیدنش را تماشا کند: -می‌دونی بدتر از همه چیه؟ کسایی که از یسری تفاله‌های رادیواکتیوی خوششون میاد و با کمال میل اجازه میدن که زندگیشون رو به گند بکشن...این خیلی داغونه!!چشمانش برگ را دنبال کرد تا زمانی که به زمین برسد.اما همچنان کلماتش ادامه داشت:-من حتی اگه یه آشغال هم باشم تمام سعیمو می‌کنم که آشغال مضری نباشم. همان لحظه چشمانش بالا آمد تا به مردی زل بزند که به افق خیره مانده بود:-می‌دونی که اینارو فقط پیش تو میگم چون می‌دونم به کسی چیزی نمیگی. دوستام حتی نمی‌دونن که من یتیمم.این بار، با خنده‌ی متفاوتی جمله‌ی آخرش را به زبان آورد. خنده‌ای از جنس کنایه.از گوشه‌ی چشم متوجه لرزش لب مرد شد و این، لبخند روی لب‌های خشک و رنگ‌پریده‌‌اش را پررنگ‌تر کرد. به سوزش آزاردهنده‌ی ترک لبش توجهی نکرد و ادامه داد: -گاهی کنجکاوی‌هایی می‌کنن و منم چیزای غیر مهمی که مطمئنم نمی‌تونن باهاش بهم آسیبی بزنن رو بهشون میگم.لب‌هایش را بر هم فشرد و احساس کرد چیزی بر قلبش سنگینی می‌کند. احساسی ناخوشایند. گویی حرف‌هایش بر زبان خودش تلخ می‌آمدند. پس سریع برای تبرئه کردن کلمات قبلی‌اش گفت:- نه اینکه اونا آدمای بدی باشن. فقط اینکه... این زندگیه منه.شانه‌ای بالا انداخت و آهی کشید:-ترجیح میدم همه چیز رو بهشون نگم. مثل گذشتم یا احوالم و مریضیام.گوشه‌ی لبش آرام آرام به سمت بالا کشیده شد:-می‌دونی که... آدما وقتی بهت اهمیت میدن، زیادی فضول می‌شن.قهقهه‌ی سریع و سر مستی در فضا پیچید. قصد توهین نداشت اما از طرفی عقاید و افکار گستاخانه‌اش را بی پرده بیان می‌کرد.مرد هم بدون هیچ عکس‌العملی فقط به او گوش می‌داد.با گذشتن اتوبوس قرمز دو طبقه‌ای از مقابل‌شان، شخص گستاخ سریع دست در کیفش دوشی کوچکش برد و چند دلاری بیرون کشید تا در کارتن کوچکی که رو به روی مرد قرار داشت بندازتش.درحالی که با قدم‌های عقبکی و کشیدن کف کتونی‌های کهنه‌اش به زمین، از او دور میشد گفت:- بدرود دوست نقره ای من!و درحالی که برایش دست تکان می‌داد و از او دور می‌شد، برگشت تا سوار اتوبوسی شود که هیچوقت دیگر قرار نبود به آن برگردد.چرا که آن روز، آخرین روز سفرش به لندن بود.</description>
                <category>شوکا آریا</category>
                <author>شوکا آریا</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 14:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبز شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83097814/%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%86-yr70fdgrpncd</link>
                <description>سحرگاه که چشم گشودم، دانستم که خواب کافی ست. شاید همان سه ساعتِ اولیه هم بس بوده اما نیمه شب بیدار ‌ماندن را برایم چه سود است؟مگر نشستن به تماشای سفره‌ی آسمان و طالع خوانی؟ شاید بار دیگر. برای امروز تنها از جای برخواستم تا آغاز کنم.&quot;صبح بخیر&quot;  همانند هر روز خطاب به خانه و اهالی‌اش.برنامه‌ی امروز چیست؟هنوز هیچ. پس با پنکیک‌های شکلاتی که شب پیش پخته بودم آغاز کردم. بعد از آن نوبت آن است که دوش آفتاب بگیرم. همراهانم کریستال‌ها، جم استون‌ها و حوله‌های حمام هستند. پس حوله‌ها بر رخت آویز سیاه پهن شدند، سنگ های رنگارنگ و درخشنده بر بلوک‌های کنار باغچه نشستند تا من هم بر سنگ فرش‌های حیاط قدم بزنم. آفتاب که پوستم را نوازش می‌کند، آرامش در قلب سبز کوچکم جوانه می‌زند. هوا هنوز بوی رطوبت باران دیشب را می‌دهد، به علاوه‌ی بوی شکوفه‌های بهارنارنج که نسیم خنک و ملایمی آن را به مشامم می‌رساند. در زیر نور گرم و مهربان خورشید و کنار گلدان جوانه‌های نارنج و پاجوش گل‌های سبز می‌نشینم. کلمات نرمی که سرمنشاءشان قلبم است، بر زبانم جاری می‌شود و برگ‌هایشان را نوازش می‌کنم.عمیقاً تحسینشان می‌کنم و دوستشان دارم.چرا که زیبا هستند، زنده‌اند و در حال رشد و شکوفایی! و بالاخره اولین وظیفه‌ای که امروز بر من محول شد، چیدن گوجه قِری‌هاست. اما من دستکش نمی‌خواهم.‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ &quot;دستات رنگ می‌گیره‌هااا، سبز میشی.&quot;خب بشود. من که بدم نمی آید. اتفاقا به نظرم جالب و بانمک است. به این فکر می‌افتم که چه می‌شد اگر پوستم سبز بود؟ بوته‌ی گوجه قِری‌ها در محوطه‌ی جلوی خانه‌یمان روییده. در اطرافش ساقه‌های خوش عطر نعنا، نهال‌های نارنج و بوته‌ی تمشک سیاه روییده که دیوارمان را هم پوشانده.همه جا خیس و نمدار است. شبنم بر برگ‌ها، خاک مرطوب و حتی هوای مطبوع که ریه‌های حساسم را نوازش می‌کنند.برای رسیدن به گوجه.های گرد، سرخ و آبدار باید بوته را زیر و رو کنم. پس کورکورانه دست می‌برم در بین بوته‌هایی که به درون نعناها کشیده شده‌اند. در کنارم زنبور کوچکی وز وز می‌کند و در بالای سرم پروانه‌های دم پرستویی و سنجاقک‌های رنگارنگ پر ‌می‌زنند.اما گویی امروز خبری از کفشدوزک‌ها نیست. ناگهان ایده‌ی قدیمی به پیش چشمانم آمد. چه می‌شود اگر همه‌ی آن چیزی که میبینیم حقیقت نباشد؟ نکند حقیقت همان رویا‌ها باشند؟مثل اینکه بگوییم پروانه و سنجاقک‌ها پری هستند. چرا که در تصاویر و نقاشی‌ها، بال‌هایی شبیه به هم دارند. آیا تخیل انسان به بن بست خورده؟ یا این یک ‌نشانه است؟ آن‌ها خود را پنهان کرده‌اند یا ما چشم بر روی حقیقت بسته‌ایم؟می‌دانی چه می‌گویم؟</description>
                <category>شوکا آریا</category>
                <author>شوکا آریا</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 14:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83097814/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-mnsuhouccbru</link>
                <description>آخرین سنگ سرد را که بر مقبره گذاشت، نفسی از هوای مرطوب و خنک جنگل گرفت. رایحه‌ی خاک و برگ همراه با بوی زننده‌ی جنگ و خون در بینی‌اش پیچید.خون...رنگ سرخی که بر انبوه سنگ‌های خاکستری به چشم می‌خورد و ردی از خود بر خاک و چمن اطراف هم بجا گذاشته بود. ردی از مرگ، خشونت و پیکار که زره نقره‌ای مرد را رنگین کرده بود. قدمی به عقب برداشت و صدای دلنگ دلنگی بلند شد از برخورد قسمت‌های مختلف زره‌اش به یکدیگر. صدایی سخت و خراشیده که در میان چهچهه بلبل و زوزه‌ی نرم باد گم شد. شاید پوشش تنش مانند سنگ سفت و محکم بود اما در درونش، قلبی بی‌تاب و غم‌زده می‌تپید. تپشی که بر سنگینی گلو و شانه‌هایش می‌افزود.دهان خشکش باز شد و از میان لب‌های رنگ پریده‌ی باریکش، کلمات جاری شدند:-چه حاصل که من زنده باشم و تو بر خاک سرد، خفته.واژگان بر زبانش سنگینی می‌کردند و بغض صدایش را می‌لرزاند.دست‌های بزرگش که دستکشی آغشته به سرخی پوشیده بودند، مشت شدند و عضلات در زیر زره، منقبض. آن بدن ورزیده که جامه‌ی رزم سنگین را سالیان سال به تن کرد بود، هیچگاه به لرزش نیفتاد. نه با دیدن درخشش تیغ دشمن، نه زمانی که توفان سهمگین در میدان غوغا می‌کرد و نه حتی آنگاه که خبر شکست در اولین پیکار لشکر را به او دادند. اما آن روز...آن لحظه که در میان گرد و غبار میدان و آشوب تن‌های زره پوش، نگاهش بر صورت گندمی و چشمان سبز زمردینی افتاد که گیسوان موج دار کوتاه مدام بر آن سایه می‌افکندند. آن لحظه بود که چشم‌های سرخش لرزید. قلبش تپشی را جا انداخت و شمشیر بر دستان نیرومندش، سنگین شد. مرد جوان و آشنا، چنان با تیغی در دست می‌رقصید، گویی آنجا نوش‌خانه‌‌ی کوچک روستا‌یشان بود، نه میدان مبارزه. گویی نعره‌ی مردان و صدای برخورد تیغه و گرز به یکدیگر، آهنگ ساز و کرنا بود. آهنگی کوبنده که پاهای سبک و کشیده‌‌ی جوان را به پرواز بر زمین خاکی وا می‌داشت. گذشته در یک آن، مرد زره پوش را عقب کشید. دوست قدیمی‌اش، همبازی کودکی‌اش در روستا، آنجا چه می‌کرد؟فرمانده‌ی زره پوش تعلل کرد، چرا که نه توان تکان دادن شمشیرش را مقابل آن آشنای دور داشت و نه توان پا گذاشتن بر غرورش برای حفاظت از یک شورشی. اما تعللش مساوی شد با پایانی ابدی. چرا که به سرعت پلک زدنی، تیری از ناکجا راهش را بر سینه‌ی نیمه برهنه‌ی مرد جوان یافت. تیغه‌ی تیز پوستش را شکافت و بر قلب درخشان و سبزش نشست. در یک آن، چشمان سبز در نگاه سرخ گره خورد و لب‌های مرد جوان برای کشیدن لبخندی غم زده و سرخ بر صورت آفتاب سوخته‌اش، کش آمدند. بدن باریک و نسبتا ورزیده‌اش به آهستگی سقوط یک پر، بر خاک گرم میدان افتاد و آن موقع بود که چکمه‌های آهنین فرمانده بالاخره تکانی خورد. ندانست که چه زمان شیپور پایان جنگ دمیده شد و فریاد پیروزی مردانش میدان خونین را پر کرد. ندانست که چطور جسم خالی از روح را بر دستانش بلند کرد و با گام‌هایی سنگین از کشتارگاه دور شد.اما زمانی که خود را در احاطه‌ی درختانی بلند بالا و دشتی از گل‌های سفید یافت، دانست که مکانی لایق خاکسپاری دوست قدیمی‌اش یافته. خوب می‌دانست که جسد شورشیان را دفن نخواهد کرد و آن‌ها را سوار بر یکدیگر خواهند سوزاند. با این حال، بار این قانون شکنی و مجازات آینده را به جان خرید.حالا در مقابل انبوه سنگ‌هایی سرد و خاکستری ایستاده بود که جسمی پر شور و زندگی در زیرش خفته بود. کم کم آفتاب راه خود را از میان شاخ و برگ‌ها یافت تا باریکه‌ نورهایی را بر مقبره‌ جاری سازد. گویی روح را از زیر سنگ‌ها فرا می‌خواند تا برای زندگی ابدی به سرزمین خورشید رهسپار شود. لب‌های فرمانده با تصور چنین چیزی، تکانی خورد و بغض فکش را لرزاند. به یاد می‌آورد که پسرک تا چه اندازه شیفته‌ی آفتاب و تابستان بود. فصلی که کشاورزان را به شکایت می‌کشاند و مردم شهر را به درون خانه‌های بادگیر دارشان‌. ولیکن او می‌گفت:-گرمای خورشید به از سرمایی که مرگ و دلسردی را به جان آدمی می‌اندازد.چه بسا خودش هم همانند خورشید، گرم خو و گرم دل بود و با لبخندی پررنگ و درخشان، قلب‌ها را به لرزه می‌انداخت.لبخندی که مرد مبارز، دیگر هرگز فرصت دیدنش‌ را پیدا نمی‌کرد.بر زانو‌هایش افتاد و صدایی مانند درهم شکستن شیشه از زره تنش برخواست. دستش بر سنگ‌ها مشت شد و درمیان بغض و درد گلویش لب زد:-مرا ببخش خورشید...این دوست بی‌وفایت را ببخش.غم بر صدایش خدشه انداخته بود و عضلات صورتش از درد و اندوه یخ زدند. همچنان تاری نگاهش را کنار می‌زد، مبادا اشکی شور بر گونه‌هایش جاری شود و رد خون را بشوید‌.همان طور که پدرش همیشه می‌گفت:-مرد نباید بگرید، وگرنه مردانگی او را به سخره خواهند گرفت.ولیکن خورشید، مخالف آنچه بود که تمام مردم به آن مقید بودند. پسرک با آن لحن صمیمیانه لب می‌زد:-و مگر اشک گناه‌ست که همه مردان از آن واهمه دارند؟ آیا داشتن دل برای مردان ننگ است؟ آهی از دل فرمانده بر خواست و سر بالا گرفت تا بر درخشش ستاره مانند نور در میان برگ درختان، نگاهی بیندازد. اما همان لحظه بادی وزید، نور گرمی بر صورت یخ زده‌ و موهای یکدست سفید مرد زال تابید. گویی آفتاب و نسیم صورت زخم خورده‌اش را که قطرات خون بر آن افتاده بود، نوازش می‌کردند. گویی خورشید به نرمی نوازشش می‌کرد.  همزمان، دسته‌ای از قاصدک‌ها به هوا برخواستند. شاخه‌های ریز و سفید، مانند پری‌های کوچک در هوا چرخی زدند، سوار بر نسیم در جنگل پیچیدند و رقصیدند. گویی خورشید بود که آزادانه و با روحی شاد می‌رقصید.اشک بی‌مهابا از گوشه‌ی چشم مرد گریخت تا بر گونه‌‌اش جاری شود. آواز زنجره‌ها به نغمه‌ی بلبل و گنجشکان پیوست و مرد برای لحظه‌ای احساس کرد که از دور، آوای شادمانی و خنده‌هایی را می‌شنود. گویی خورشید بود که دوباره می‌خندید.لب‌هایش این بار برای لبخند محوی کش آمدند.درشت‌ترین گل سفیدی را که در نزدیکی‌اش بود را از زمین چید و بر مقبره‌ی سنگی گذاشت. زیر لب زمزمه کرد:-شاید در زندگی دیگر...</description>
                <category>شوکا آریا</category>
                <author>شوکا آریا</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 13:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنون سلیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83097814/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-hk8ymrtt9kdp</link>
                <description>بیم آن دارم که گریز از خوشی و نیک‌بختی به جانم افتاده باشد.مانند سایه‌ی بختکی که در نیمه‌ شب‌های محو تابستانی آرامش را از من می‌ربود. شب‌هایی که از تب و تاب شرجی‌اش، خواب به چشمانم نمی‌آمد.با درد و تاریکی که خوگیری، مدام آن را می‌طلبی و نور برایت زننده و دهشتناک می‌شود.می‌گریزی از هر زیبایی و روشنایی.پوست‌ها انداختم تا از آن کالبد سیاه و قیر مانند نجات یابم. تا باری دگر، زندگی و زنده بودن را دریابم.ولیکن گهگاهی تشویشی در من رخنه می‌کند و افکارم را به بازی می‌گیرد.&quot; آیا این‌ها تماماً جنون است و بیماری؟&quot;&quot;عقل سلیم کدام است؟&quot;&quot;اگر من خالق زندگی‌ام باشم، پس خدای مرگ دیگران هم من بوده‌ام؟&quot;&quot;چه‌کسی را در چه زمانی باور کنم؟&quot;&quot;اگر احساساتم راست می‌گویند، پس چرا آن بار شکستم؟&quot;&quot;نکند کوله‌بار غم و زخم‌هایم آنقدر بی‌شمار باشند که هیچ‌گاه نتوانم بهبود ببخشمشان؟&quot;و دیگر سوالاتی که گاهی حتی توان دم کشیدن را از من می‌ربایند.در این روزها، تنها یک کار از من ساخته‌ است.خاموش کردن نجواهای ذهنم و زل زدن به درخت برهنه‌ و نیمه مرده‌ی رو به روی پنجره‌ی اتاقم.غبطه می‌خورم که ای کاش برگی بودم بی دغدغه. روزگار می‌گذراندم تا در پاییز خشک شده و به آرامی بمیرم. نجوایی درونی می‌گوید:&quot;چه کسی می‌گوید که نیستی؟&quot;و سکوت و ظلمات‌است که مرا در آغوش خود می‌کشد. ولیک چه بسا که سکوت، گوش خراش‌تر از همهمه‌ی واژگان و آوای آدمیان است. چرا که پچ پچ های ذهنم در همان زمان، اوج می‌گیرند و فریاد می‌زنند:-جنون سلیمو اما تنها ترس از جنون بوده که مرا تا به امروز عقب نگه داشته.و شاید باید بپذیرم که تنها با مجنون بودن می‌توانم چیزهایی را در این هستی درک کنم.عقل سلیم و چشم‌های سر در این روزها به کار نمی‌آید.چشم قلب را بگشا و دمی بگیر از زمستانی که بوی سکون و آرامشی خاموش می‌دهد.زمستانی که در زیر پوست یخ زده‌اش، جوانه‌هایی سبز خفته‌اند در انتظار تولدی دوباره.</description>
                <category>شوکا آریا</category>
                <author>شوکا آریا</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 13:41:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخت پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83097814/%D8%AF%D8%AE%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-uaenu4k1kexq</link>
                <description>من دختر پاییزم.و شاید در سرشتم است که غم‌زده و خاکستری باشم، همانند آسمان همیشه تیره و ابری مهرگان.همیشه می‌خواستم سبز باشم، چرا که عطشی داشتم برای یکی شدن با جنگل و درختانش.اما همیشه نارنجی و قهوه‌ای، به رنگ خزان بوده‌ام.همیشه در سفر و آزاد، با قلبی آکنده‌ از هر ریشه‌ای.و می‌گویند درخت بی‌ریشه از درون می‌پوسد و سقوط می‌کند.پس‌... نه!شاید برای سبز بودن زاده نشده باشم.شاید پرنده باشم؟مانند پرستو‌هایی که بی پروا و رها بر نسیم سرد سوار می‌شوند تا به دوردست‌ها پرواز کنند.شاید به همین خاطر است که هیچگاه، به مکان و شخصی دلبستگی و تعلقی نداشته‌ام. در میان جمع بوده‌ام اما هرگز همرنگ جماعت نشده‌ام.گویی دورم از خاکی که بوی آشنایی بدهد.</description>
                <category>شوکا آریا</category>
                <author>شوکا آریا</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 22:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>