<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیرین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83270651</link>
        <description>دلیل دل‌های گمگشته</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2911634/avatar/5naj3a.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیرین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83270651</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینجا که منم نه زمان دارم نه مکان.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%87-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-bfocoececryn</link>
                <description>صدای من رو از روز نمی‌دونم چندم قطعی اینترنت درحالیکه چون ناخن‌هام لاک داره با دستکش نشستم وسط دفترِ مدرسه می‌شنوید. امروز تقریباً چهل دقیقه دیرتر رسیدم و برام مهم نبود اون مدرسه هم که بدفاز شده بودم دیر و زود رسیدن برام کوچک‌ترین اهمیتی نداشت. انگار نقطۀ پایان هر مدرسه‌ای برای من بدفاز شدنه و تمام.گفتم نمی‌دونم چندمین روز قطعی اینترنت، واقعاً نمی‌دونم روزچندمه. حساب زمان و مکان از دستم دررفته. شما این روزهایتان را چگونه می‌گذرانید؟ سعی می‌کنم خیلی جهان شمول به این فکر کنم که این روزها برای آدم‌های متفاوت چگونه می‌گذرد؟ برای آدم‌هایی مثل من که سال‌های زیادی به نجات دهنده‌های زیادی آویخته‌اند و نجات ندیده‌اند چطور گذشته؟ حالا بعد این همه سال حس کنی همه این سال‎‌ها در باتلاق و منجلاب و چیزهایی از این قبیل بوده‌ای چه حسی دارد؟ بحران‌های اجتماعی جز آنکه مرهمی بر قلب داغدارت باشد چه دردی را به تو اضافه می‌کند؟ برای تو که هماره در بحران‌های مختلف دست و پا میزدی حالا جنگ و صلح چه فرقی دارد؟ حالا فقط حس می‌کنی همسو با بحران‌های داخلی‌ات بحرانی در دنیای بیرون وجود دارد. نوشته بودم که چقدر خوشحال‌م ششم محرم که عزادار خواهر عزیزم هستم مراسم شیرخوارگان برگزار می‌شود که آن هم کنسل شد. چقدر تجربۀ شیرخوارگان امسال تجربۀ فوق العاده و خاصی بود در حالیکه تا گردن قرص خورده بودم های های وسط مصلی با شعرخوانی برقعی زار می‌زدم و با خادم آنجا برای نمی‌دانم چی یکی به دو می‌کردم. بعدش هم رفتیم دوبار و فاطمه برای اینکه شنوای حرف‌هایم باشد تا آن سر دنیا آمد و با مترو برگشت خانه. حالا من در این منجلابی که سال‌هاست در آن دست و پا می‌زنم و زمانم را گم کرده‌ام کِی نفس تازه می‌کنم؟ کِی تمام می‌شود و کِی خودم را پیدا می‌کنم؟</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 10:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میای از از اینجا بریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-idosn1uwgzqy</link>
                <description> صدای من رو از دوازدهمین روز قطعی اینترنت درحالیکه برای وصل شدن به جاکشی افتاده‌ام می‌شنوید. سلام!شاید برندۀ قطعی این روزها کسی باشه که خیلی دقیق و جدی نشسته باشه پای پایان نامه و کارهایش  را انجام بدهد. تنها چیزی که از آن مطمئنم این است که من بازندۀ قطعی این روزهام. به عطیه گفتم شنبه باهاش میرم ورزش صبحی پیش خودم فکر کردم حداقل خودم رو بتونم به خودم ثابت کنم و پیگیر این ورزش باشم و راهش هرچقدر دور و کسل کننده باشه از باشگاه امام علی سوهانک که دورتر و بدمسیرتر نیست. بازندۀ قطعی این روزها منم اما صبحی که متوجه شدم رویداد امروز با ما نیست نمیدونم خوشحال شدم یا بار سنگینی از روی دوش‌م برداشته شد. این روزها سعی می‌کنم بیشتر سکوت کنم و کار انجام بدم. از جیغ جیغ و همه چی رو برای همه تعریف کردن فاصله بگیرم و توی این اوضاعی که بیش از این یادم نیست احساس حقارت و ذلت کرده باشه به یه آرامش درونی برسم. ناماسته. :)) راستی پیشنهادم برای گذر از این روزها و بیرون رفتن از دنیای فعلی تماشای سفرنامه عبدی‌پور و صحت به هنده. در یکی از زیباترین سریال‌هایی که در زندگیم دیدم (the sharp objects)شخصیت اصلی سریال برای مدتی در یک آسایشگاه روانی بستری میشه و ساعاتی از روز رو اجازه داره که گوشی همراهش باشه. به هم‌اتاقیش میگه میای از اینجا بریم و بیرون و آهنگ گوش میدن. حالا این روزها فکر می‌کنم بهترین کاری که هرکسی در حق خودش باسید انجام بدهد بیرون رفتن از دنیای فعلی است. شما چطور از دنیای فعلی بیرون می‌روید ناماسته‌های بدون اینترنت؟</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 13:28:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهاره.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87-abvf0odtolr5</link>
                <description>اسم یکی از همکارهای محبوب‌م که در چالش اخیر با او هم‌درد؟ هم‌چالش؟ هم‌غم؟ یا نمی‌دانم چه بوده‌ام بهاره است. هربار نگاهش کردم دوست داشتم بگویم‌ من درد مشترک‌م مرا فریاد بزن. هیچ‌وقت درباره‌اش تلفنی صحبت نکردیم، یا بیرون قرار بذاریم فقط به چشم‌های هم نگاه کردیم و گذر کردیم یا یک وقت‌های خیلی محدودی اکر کسی نبوده سرمان به کارمان بوده و‌ریز ریز حرف و غر زدیم ولی از نگاه‌های هم ساعت‌ها صحبت و صدها غر و دردودل بیرون آمده. حالا یک روز کاری از آن چالش می‌گذرد ولی انگار یک عمر کاری و نه حتی واقعی گذشته. دل‌م برای بهاره تنگ شده است اما حالا که تنها در سالن تاریک خانه مادربزرگ‌م دراز کشیده‌ام و می‌خواهم بخوابم همسایه پارتی گرفته و شادمهر آهنگ بهاره‌اش را می‌خواند. خزون شهر ما با تو بهاره. اشک‌هایم قل می‌خورد روی متکا فکر می‌کنم حتماً سال دیگه از اینجا بروم و خواب‌م می‌برد.</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 00:10:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه امشب فیله سوخاری استودیو بهت بدم حالت خوب میشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-ljbtocervwj1</link>
                <description>دوست ندارم برگردم خونه. دوست ندارم مدرسه باشم. از آدم‌های دورم بدم می‌آد. دوست ندارم ازدواج کنم. دوست ندارم در این مرحله از زندگی‌م باشم.دوست ندارم انقدر چاق باشم.دوست ندارم انقدر بیچاره و طفلکی باشم. دوست ندارم انقدر کلافه اینجا نشسته باشم. نمی‌خوام هیچ‌جا باشم. حال‌م از صدای این خرِ بی‌شعور داره بهم می‌خوره. نمی‌دونم از س ر بیشتر بدم می‌اد یا آ ج؛ مثل مشکل‌م سر مقایسۀ تنفر بین م ن و م ن. دست زهرا رو در حال نوشتن دارم می‌بینم. بیا بهت بگم چقدر حال‌م بده.توی دسشویی برزگر رو بغل کردم و گریه کردم. دنبال بلیط می‌گردم چقدر امیدوارم یه بلیط خیلی خوب... نبود.اصلاً در خودم نمی‌بینم که حدود 10 ساعت بتونم توی ماشین باشم برای رسیدن به مشهد. دوست دارم بهشت رضا دراز بکشم و بخوابم. خوابی خیلی طولانی! چقدر خوشحالم نمازم رو خوندم. امروز در یکی از جدی‌ترین قسم‌هام گفتم به همین موسی بن جعفری که براش مشکی پوشیدم. نمی‌دونم حاضرم چیکار کنم و چه هزینه‌ای بدم تا صدای جیغ و نکرۀ این خرِ بیشعور رو نشنوم. پس این پیرزن پرحاشیه از همون موقع این کاره بوده. خااااااااااااانوووووووووووووماااااااااااااا ببخشییییییییییییییییییییییییییید. به نظرتون این 2 تا کلمه رو در 3 ساعت اخیر چندبار شنیدم؟ امروز حتماً به نرجس و حبیبا زنگ می‌زنم. اتود م ط که فکر می‌کنم زیرآب منو زده دستم بود. برچسب اسمش رو کندم و ریز ریز انداختم ته لیوان چایی. امیدوارم خودش هم روی آب بخنده.وای میگه من اعتماد به نفس کافی ندارم. ته قلبم قهقهه زدم زدم. حیواااااان.حالا یک روز می‌گذرد. دیشب فیله سوخاری خوردم و آخرین قسمت فصل اول بامدادخمار را نگاه کردم. حالم از همه چیز کلافه و ناخوش است. شاید اینکه فردا شب را در اتاق دیگری غیر از اتاق خودم که این روزها برایم حکم قفس دارد بگذرانم کمی خوش‌تر شوم. شاید اگر اکرم را ببینم بهتر شوم. نمی‌دانم...</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 12:41:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و پنج سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-nxceoy5mxo8r</link>
                <description>امروز فکر کردم عمرم، زندگی‌م، بیست و پنج سالگی‌م و هرآنچه تحت عنوان این زندگی قرار می‌گیره در تلخ‌ترین، سخت‌ترین و بدترین حالت ممکن داره می‌گذره. ترسیدم ناشکری باشه. به علی فکر کردم که از سال 73 تا الان سهمش از زندگی همین بوده. به اصرار مامان قبول کردم اون عروسک پنگوئن رو بهش بدم. علی سهمش رو از زندگی انتخاب نکرد. آیا من انتخاب کردم؟ آیا لحظه‌های امروز من نتیجه تصمیم و انتخاب و اختیار منه؟ اگر نتیجه‌ای از خودم باشه چه عذاب بزرگی فردای قیامت انتظارم رو میکشه اما اگه تقصیر من نباشه خِرِ کی رو باید بگیرم؟حالا تا بیست و شش سالگی‌م چیزی نمانده. همه ما مسئولیم. عروسک پنگوئن رو ندادم و دل‌م برای برادرم به اندازۀ یک دریا تنگ شده. امیدوارم در دنیایی دیگر من رو دوست داشته باشه، بغل‌م کنه، بهم محبت کنه و خوش و ناخوش‌م براش مهم باشه. عزیزم امیدوارم در دنیایی دیگر ببینم‌ت و اونجا اظهار بی‌اطلاعی از حضور من نکنی.پ.ن: چقدر قرآن؛ مخصوصاً سورۀ طه منسجم و منظم نوشته شده. کاش پایان نامه من رو هم می‌نوشتن.</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 22:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلافه‌گی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%87-%DA%AF%DB%8C-abbz58c5zkfl</link>
                <description>صدای من رو از پنجمین روز قطعی اینترنت درحالیکه پایان نامه‌م به معنای واقعی روی گازه و وقعی بهش نمی‌نهم و مدیر الدنگ‌م هتک‌ رو پتک کرده می‌شنوید. سلام! :) شما چطورید؟حالا دقیقاً دوازده ساعت از نوشتن پاراگراف بالا می‌گذرد. در مهمانی هوشیاری‌م پایین آمده بود و جز لبخند زدن و فوت کردن چای کاری ازم برمی‌آمد؟ نه! دوست داشتم دامن کامل به ناهوشیاری عزیز بزنم روز اول قطع اینترنت هم همین کار را کردم و چهارساعتِ بی ربط وسط روز خوابیدم و با صدای زنگ فاطمه از خواب پریدم. حالا هم راستش به دامن همان ناهوشیاری پناه بردم. واقعی‌ترین آدم‌های زندگی‌ام آن روز زنگ زده بودند ببیند من چگونه‌ام؟ حالا نمی‌دانم واقعی‌ترین‌ها آنهایی بودند که روزهای جنگ پیام می‌دادند یا آنهایی که این روزها گاه و بی‌گاه زنگ می‌زنند یا آنهایی که 1401 نگران بودند یا آنهایی که 98 پیگیر بودند. راستی ما میانۀ این روزها زنده‌گی کردیم یا مرده‌گی؟                    امروز سر میز به عطیه گفتم هیچ چیز این روزها اندازۀ کلافه‌گی اذیت‌م نمی‌کند. نمی‌دانم چه خبر است و کلافه‌ام. خبر نمی‌خوانم و کلافه‌ام. اوضاع‌م در محل کارم به سامان نیست و کلافه‌م. هوشیاری‌م به بادگلو بند است و کلافه‌ام. خدایا...</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 22:41:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز آزادی بیاد حبس بشم تو بغلت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%A8%D8%B3-%D8%A8%D8%B4%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%BA%D9%84%D8%AA-fo5z93jcluys</link>
                <description>چرا در روزهایی‌که آب تا زیر گلویمان رسیده هوس‌‌ گذشته را می‌کنیم؟ آیا حوصله‌مان سر رفته یا فقدان‌هایمان به صورت‌مان سیلی می‌زند؟ گی‌دولیل در یکی از سفرهایش‌‌ به چین که بعداً سفرنامه‌اش را کمیک کرده نوشته مطمئنم بعداً حتماً دل‌م برای اینجا و این روزها هم تنگ می‌شود. مثلاً من دل‌م برای شب‌های بعد جنگ که تازه گریه‌هایم شروع شده بود تنگ شده و‌منتظرم این بحران داخلی که چنگ‌های شیطان رجیم خارجی در چنگ‌های شیطان رجیم داخلی گره خورده است تمام شود و شب‌ها تازه شروع کنم به گریه. ترس‌م از مرگ و مرگ عزیزانم. خوش‌به‌حال ما مه صحیفه نور دوچشمانم را مکتوب داریم. از بحثی که می‌خواستم درباره آن صحبت کنم خیلی عقب ماندم. چرا روزهای جنگ دلواپس آدم‌های گذشته و رفته‌مان شدیم؟ هنوز محبتی نسبت به آنها داریم؟ چرا دوست داریم آدم‌های صدسال گذشته‌مان دل‌شان شور ما را بزند و دنبال خبرگرفتن از ما؟امشب برای اولین بار بابا درباره ازدواج طور دیگری با من صحبت کرد. آب بر آتش وجودم شد‌. گفت من این ناامیدی و به بن بست رسیدن را درک‌ کرده‌م.</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 00:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلُ نَفسٍ ذائقة المَوت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%DA%A9%D9%84%D9%8F-%D9%86%D9%8E%D9%81%D8%B3%D9%8D-%D8%B0%D8%A7%D8%A6%D9%82%D8%A9-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%8E%D9%88%D8%AA-fz03n1ux2zpq</link>
                <description>م.ن فوت کرد. همین‌قدر بی‌مقدمه که من اینجا می‌نویسم. من آنجا حضور نداشتم اما حسب شنیده‌ها و گفته‌ها قلبش می‌گیرد و کاری هم از مأمور اورژانس برنمی‌آید. رفیق شفیق بابا برای تعمیر موتور برق و رفیق شفیق سید برای قلیون کشیدن و احتمالاً گعده‌های خیلی طولانی در حیاطِ خانۀ ازگل. خیلی اتفاقی دیروز که از مدرسه برگشتم لباس صورتی‌ام را پوشیدم که کمی گرم است. بابا که داشت دربارۀ م.ن صحبت می‌کرد از اینکه صورتی به تن دارم خجل شدم. دیشب بخش آخر سفرنامۀ هند صحت و عبدی‌پور را دیدم و عبدی‌پور رنگاوارنگ بودن هند را ستایش می‌کرد. خوش رنگ و لعاب بودن شرق را. نگاهی به تن‌م انداختم و از صورتی‌ای که پوشیده بودم خوش‌م آمد که ببین من هم خودم را به این شرقی که می‌گویند چسبانده‌ام. حتی غذاهای ایرانی را به خاطر رنگ و لعاب‌شان بیشتر دوست دارم تا طعم و مزه‌شان. صبح که بابا برای تشیع رفته بود جلوی روشویی داشتم مسواک می‌زدم که نگاهم به رنگ لباس‌م افتاد خیلی ناراحت شدم که صورتی تن‌م است. چندی پیش یک نوشته انتقادی نسبت به بی رنگ شدن همه چیز و علی الخصوص وسایل بچه‌ها دیده بودم که حسابی ذهن‌م را مشغول کرده بود. حالا اساسی‌تر به این فکر کردم که رنگ‌ها برای چه رنگ باختند؟ مثل م.ن یک‌هو قلب‌شان ایستاد؟ یا اینجای زمین که ماییم و اینجای تاریخ مقتضی آن است که بدون رنگ و لعاب در آن راه برویم؟ تصمیم خودمان بوده یا یک اجبار جمعی؟ حالا رنگ و لعاب از دنیای ما رنگ باخته و شاید هم اگر یک‌هویی رنگی که با آدم حرف بزند غیر از این رنگ‌های نودِ مسخره بپوشیم انگشت نمای آدم و عالم می‌شویم. مایی که در این نقطه از تاریخ همواره در حال گذار بودیم، مایی که خیلی چیزها را دیدیم و بدتر از دیدن شنیدیم! حالا نمی‌دانم این رنگ و لعاب کِی رنگ باخت، کجا مُرد و کجا دفنش کردیم؟ آیا آن روحیه‌ای که از ما شرقی غمگین ساخته بود و از خوش بودن عذاب وجدان داشتیم با ما اینکار را کرده بود؟ یا هرصبح که بیدار می‌شویم دنبال دلیلی برای غم‌گین بودن می‌گردیم؟ یا اگر افسرده نباشیم بولی می‌شویم همان‌طور که رنگ‌های لعاب‌دار بپوشیم؟ کجای جهان هنوز وفادار به صورتی و قرمز و نارنجی و بنفش است؟ کجای جهان بیخیال همیشه ناراحت بودن شده و کجای جهان هر روز آدم‌ها دنبال علت برای غمگین بودن نمی‌گردند؟ کجای جهان هر روز سالگرد چیزی نیست که به یادش غم‌باد کنند و شب تا صبح صبح تا شب دنبال درمان روح خسته، آزرده و رنجورشان باشند؟ اینجای تاریخ که من ایستاده‌ام رنگ‌ها هم مرده‌اند، رنگ‌ها هم مزه و طعم مرگ را چشیده‌اند و خیلی آرام چشم‌هایشان را از جهان و حداقل جهانِ ما، جهانِ شرقی‌های غمگین فروبسته‌اند.</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 12:34:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت آذر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-lwx925jhkfac</link>
                <description>برخی از روزها در همین تقویم ساده جلالی جادویی‌اند. یکی از جادویی‌ترین روزهای سال به نظرم هشت آذر است. آن روز در خانه فاطمه وقتی بوی لازانیا همۀ‌مان را مست و مدهوش کرده بود یک لحظه به خودم آمدم و دیدم چقدر عجیب که آدم‌های اینجا همین هشت آذر سال 98 یکی از عزیزترین‌ جان‌هایشان،دوست‌شان را از دست داد‌ه‌ند و حالا به روی خودشان نمی‌آورند و برای تولد برزی خانۀ عزیزش جمع شده‌اند. هرچه زور می‌زنم یادم نمی‌آید آن روز چرا فشرده و غمگین بودم ولی خوب یادم است دردی مانند پیچک دور قلبم می‌پیچید و آن را فشرده‌تر می‌کرد. پپرونیِ سیب مزۀ همیشگی‌اش را نمی‌داد و تقریباً میل به هرچیزی که آنجا پیدا میشد نداشتم. در ذهنم بود اولین کاری که میکنم این باشد که وقتی برگشتم و کمی سرم خلوت شد فیلم جهان با من برقص را دوباره ببینم. همۀ ما همراه با همۀ غم‌هایی که به دوش می‌کشیدیم، پروژه‌هایی که باید تحویل کارفرما می‌دادیم، پایان نامه‌هایی که باید تحویل دانشگاه می‌دادیم آنجا دور هم جمع شده بودیم تا تولد عزیزترین‌م را جشن بگیریم. هرکی از طرفی خودش را جمع کرده بود و روز موعود آنجا رسیده بود. ناگفته و هماهنگ نکرده آنجا مهمان دعوت کرده از برای تولد فاطمه و حالا که فکر می‌کنم کاش این کار را نمی‌کردم ولی از احساس یکی بودنم بود که آن کار را کردم. فاطمه حتی شمع‌هایی که تا آن روز روشن نکره بود را روشن کرد و نشستیم پای میز شام. حالا که فکر می‌کنم وقتی می‌خواستیم شام بخوریم فاطمه دوست داشت روی همه چیز شمع بگذارد و فوت کند. غرم می‌آمد نمیدانم چم شده بود حوصله هم نداشتم و فقط فکر می‌کردم دنیا همین است که تو در اوج بی‌حوصلگی خوشمزه‌ترین لازانیا جهان را بذاری گوشه لپت. هیچ وقت چیزها با هم جور در نمی‌آیند کاملِ کامل. آن شب و بقیه شب‌های جان جهان به مراد دل ما نمی‌رقصد. تلاش و سعی ما برای کنار هم بودن در هر حالتی می‌شود رفاقت. کنار بانک شهر وقتی چیلیک چیلیک اشک می‌ریزی، در صف عکس ریه و هزار هزار موقعیت دیگر که از من برای نوشتن خیلی سخت است چرا که گویی برای خودم می‌نویسم.فاطمه، فاطمۀ عزیزم، فاطمه جانم، فاطمه که هر بار نام تو نور را در دهانم هزار هزار تکه می‌کند خیلی خوشحال‌م که روز به دنیا آمدن تو این تلنگر را در ذهنم انداخت که برای کنار هم بودن نباید منتظر حال خوب باشیم. تو این را وقتی به من یاد دادی که در یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام وقتی تازه از خواب بیدار شده بودید پذیرای غم و غصه‌های من بودید. از راهکاری که میلاد داد هربار هم خنده‌ام می‌‌گیرد هم غصه‌ام. چقدر خجالت می‌کشم یادم می‌افتد که یکهو زیپ کیف میلاد را باز کردم تا با لپتاپش کار انجام دهم. گفتم که؛ از سر استیصال بود. بیشتر از استیصال از احساس یکی بودن با شما. اما پذیرش شما و دل‌های بزرگی که در آن خانه همراه با فندق عزیزم می‌پرورانید آنجا را برای من به یک خانه امن تبدیل کرده که پشت پنجرۀ عزیزش ساعت‌ها سکوت کنم، کتاب بخوانم، با تو صحبت کنم و خیلی چیزهای دیگر.فاطمه من دقیقاً هجده سال پیش خواهری را از دست دادم و حالا امروز حس می‌کنم خواهری دارم که به تمام بی‌نمکی و بانمکی‌هایم می‌خندد، کسی اذیتم کند پاره‌اش میکند و در خیلی از موقعیت‌ها پشت و پناهم است. خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: يوتكم خيراَ مما أخذ منک و یغفر لکم. همین. نمی‌توانم جای خالی سیده‌ی عزیزم در قلب‌م، در زندگی‌ام، در خانه‌ام، در وقت و بی‌وقت‌های بی حوصلگی‌ و باحوصلگی‌م نادیده بگیرم. اما این را مطمئنم که خواهری خوش قلب چون تو دارم.دیشب بالاخره توانستم چیزی که در سینه‌ام سال‌ها نگه داشته بودم را برایت تعریف کنم برایت بگویم همه این سال‌ها از سویدای دل‌م‌حس می‌کردم آنچه بین من و م.ا گذشت از آنچه بین او و آن دو‌دختر گذشت سهمگین‌تر بود. حالا نمی‌دانم چند سال است تبریک و‌تسلیت می‌گوییم بهم. راستش دروغ‌ گفتم‌ او به من تبریک نگفت فقط یک‌بار تسلیت و‌ روزنه نوری که در این رفاقت باز گذشته‌ام، نه اینکه بخواهم قیاس مع الفارق کنم اما تو‌ دنیای نوری. قیصر امین‌پور در شعری می‌گوید &quot;موج‌های خروشان تو را می‌شناسند.&quot; من دخانیاتی سر کوچه شما را می‌شناسم، با بقالی چلمنگتان رفیقم و بارها و بارها سوت‌زنان کوچه‌تان را تا خانه عزیز و‌ دوست داشتنی‌ت آمدم.عزیزترینم که این روزهای سخت و بی‌تعریفی را می‌گذرانی، به تو‌ نوید روزهای خوب را می‌دهم...             تا نامۀ بعد ای رازت در سینه من نور قلب هزارتکه شده‌ام خدایت نگهدار.پ.ن: دربارۀ جادویی بودنش باز می‌نویسم.</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 19:43:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از برای تولد برزی عزیز عزیز عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-wi3uwfqaimdy</link>
                <description>سلام فاطمه از من برای تو نوشتن خیلی سخت است چرا که گویی از خودم برای خودم مینویسم. چه بگویمت فاطمه چگونه نام تو را که هر بار نور در دهانم هزارتکه میشود به زبان بیاورم. من از تو برای تو چه بگویم که همه این سالها سرو مانند رشد کردی و ادامه دادی عزیزترینم. حالا این روزها که خیلی هم حال خوشی نداری همش دوست دارم گهگداری بهت سر بزنم یکهویی و بگویم تو نمیایی بیرون من بیرون را برایت به خانه امن و عزیزت می آورم همان خانه ات که عاشق لب پنجره هایش هستم جهت هر کاری. خوشحالم اگر بیرونی در کار نیست هم مقیم آن خانه امن و عزیزی و فندق را کنارت داری. گهگداری دلم برای فندق هم تنگ میشود. چه بگویمت که همیشه با لبخند گشاده سلامم را جواب دادی یا قبل جواب خودت گفتی سلااام احمق دلیل. از من نوشتن برای تو خیلی سخت است. چطور بنویسم با همکاری هم گلدان عزیز میلاد را به فنا دادیم و داشتی کوچه لطفعلی خان را جارو میکشیدی؟ اینکه برایت از یک لوازم تحریری رندوم در بصره دفتر آغوش را خریدم چگونه بنویسم؟ فاطمه، فاطمه، فاطمه عزیزترین شنونده روزهای غم و محنت و سختی من که همیشه دلت بیشتر شنوای حرف هایم بوده من برای تو چه بگویم؟ چگونه محبتم به تو را در یک گوی بتوانم زر ورق کنم و بهت نشان بدم. محبتی که از تو در قلب من می تپد را اولین ضربانش را یادم نیست اما مطمئن باش آخرین ضربانش وقتی است که دیگر ضربانی در کار نباشد. عصرهای استیصال را با چه کسی جز تو میتوان در سنایی گز کرد؟ خوشمزه ترین هات داگ جهان را با که غیر تو تقسیم کنم عزیزترینم. پپرونی و فانتا مرا یاد چه کسی جز تو میاندازد؟ راستی از نان فوکاچای چهل تومنی چه خبر؟ دوست دارم برایت متکثر، سیال، طولانی و کوتاه کوتاه بنویسم. تا نامه بعد؛ ای نور هزارتکه شده در دهان من خدایت نگهدار.</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 00:04:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمی‌دانم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83270651/%DA%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-oegfkuvy77r3</link>
                <description>چندساعت از آخرین باری که اینجا نوشتم می‌گذره. برای فاطمه نوشتم. همکارم داره وطن ای هستی من می‌خونه. دیشب خیلی سخت و بد خوابیدم صبحی نمی‌تونستم از جام بلند شم اصلاً. صبحی پیاده اومدن که هیچی سعی‌م بر اینه که رژیم کوفتیم رو نشکنم. دیروز به مامان گفت ما با این آدم‌ها زندگی نمی‌کنیم انقدر نگو نمیشه با کسایی که داریم باهاشون زندگی می‌کنیم انقدر بد باشیم. دلم می‌گیره. لپتاپ کلاس چهارم رو برداشتم خیرسرم بشینم پای پروپوزال لعنتیِ کوفتی ولی خی می‌بینید که هوس کردم بعد سال‌ها اینجا بنویسم. دیروز پست یه دختره رو دیدم که دبیرستانی بود و اینجا می‌نوشت. پسر چه تجربۀ نابی! دیشب دخترک پیج هیئت ساری رو فرستاد جوری توش غرق شدم الانم می‌خواستم اون فایل بر مشامم می‌رسد هرلحظه بوی کربلا رو پلی کنم ولی عارف داشت می‌خوند بگذرررر ز من ایییی آشناااااااا ولی خب معلومه تا برات کربلایم را کند امضا حسین!چقدر پشیمونم برای عقد دخترخاله‌م نجف نرفتم. همون موقع فکر می‌کردم نباید برم چون بچه‌ها رو داشتیم می‌بردیم محفل ولی حالا پشیییییماااااااااااااااااانم. دوست دارم وقت مردن هم بمیرم با حسین. این ترک خیلی عجیب خوبه!حالا خلاصه داشتم می‌گفتم. چهارشنبه‌ها از کله سحر تا یک اینا معطل‌م و باید بشینم کار خودم رو بکنم در فضایی که ناخواسته همه چیز در اختیارمه و کار خاصی هم ندارم. ولی خب می‌بینید که کار خودم= اینجا چرت نوشتن. فایل کلاس اولیا رو چک کردم تحویل دادم چندتاشون از اول سال سامانه رو نگاه نکردن اسمشون رو نوشتم و هنوز ده نشده. </description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 09:48:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام شیرین!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-k8ypjjhzqver</link>
                <description>راستش من خیلی وقت بود که دلم میخواسته بیام ویرگول و خزعبلاتم رو جای توییتر و اینستاگرام اینجا منتشر کنم. عدم محدودیت کاراکتر، عدم قضاوت‌های شخصی و چه و چه. از موقعی که به سرم زدم ویرگول اکانت بسازم خیلی خیلی می‌گذره. بالاخره دیشب زورم چربید و یه اکانت دست و پا شیکسته‌ای ساختم که پیش نویس دو خط اول رو نوشتم و رفتم. صبح رفتم مدرسه. دیشب با صدتا مکافات سوال طرح کردم که از بچه‌ها امتحان بگیرم و هر چهارتا کلاس دیدم اصلا درسشون تموم نشده. خیلی مسالمت‌آمیز سعی کردم خودمو با پتک نابود کنم. گذشتم برای هفته دیگه. یه پشه نشسته بود رو دیوار بغلم کف گرگی زدم نابودش کردم. امروز ناهارم رو وسط خیابون شصت‌وچهارم خوردم، دقیقا وسطش. یه لقمه مدرسه خورده بودم ولی گذشتم بقیه‌شو بعدا بخورم. به میم.نون زنگ زدم بپرسم گوشیش رو گرفته یا نه، نگرفته بود و بعد تلفن حالم از خودم بهم می‌خورد.بهم تمرین سکوت داد. اگه غم رو بماهوغم ببینم، دوسش دارم، آرومه، ساکته، ساکن و ته نشینه. نه خبری از دادوبیداد هست نه محاکمه و قضاوت. سلام عزیزوم تو رو چقدر نمی‌شناختم. انگار همه‌ش داشتم زره پولادین می‌پوشیدم که برم بجنگم. با دشمنان خیالی و فرضی. حالا سعی می‌کنم خفه خون مرگ بگیرم ولی از میانه همین خفه خون مرگ گرفتن‌ها یه دعوا با مامان کردم که بهم گفت شبیه گربه‌ها فقط به آدم می‌پری. :) پسر من از زنده موندن خودمم خسته‌م از زنده موندن همه آدما خسته‌م. شروع هر هفته مقل حیات است و ما ز بهر تماشا آمدیم شما بهر چی؟اومدم کتابخونه ملی، بالاخره بعد از سال‌‌ها؟ نه بابا ماه‌ها پشت گوش انداختن. دوساعت اول صرف اپدیت و کلیننیگ؟ جمشید شد و پیام تایید درخواستم توی موسسه اومد بعد اینکه دوساعت اولم رو خیلی زیبا نابود کردم دوساعت بعد درگیر اون کله‌م خرابه ژوزه. :( انقدر همه چیز اولش برام گنده و غیرقابل حله هیچ گوهی دربرابرش نمیتونم بخورم و در پایان اینجوریم که بابا! در نتیجه این اتفاق یه بار از رو دوشت برداشته میشه. من اصلاً نمی‌دونم آدم باید اینجه چی بنویسه؟ روزنگار؟ یه چیزی که تازه فهمیده؟ حاصل  مطالعه و فهمیدنمون باشه؟ یا هر خرغعبل و لاطئاتی که به ذهنمنون رسید؟ انی‌وی من شیرین‌م و دوست دارم اینجا شروع کنم به جستارهای بلند، روایت‌ها و هرآنچه که به ذهنم می‌رسه که می‌تونم منسجمش کنم. </description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Sat, 23 Dec 2023 14:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>