<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های lia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83406105</link>
        <description>سبز سبزم، ریشه دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:39:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4353176/avatar/1zcQK8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>lia</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83406105</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قدردانی از تعادل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83406105/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-yicnodaoatwb</link>
                <description>سرگیجه ی ناگرامی دست از سرم برنمیداشت، پس برای جویا شدن علت به گوگل متوسل شدم. اگه اوضاع عادی بود قطعا جی پی تی اولین مشاورم میشد و دلداریم میداد که : ببین، هیچیت نیست عزیزم! اینارو مصرف کن و استراحت کن تا خوب بشی! اما خب فعلا فقط گوگل هست تا یک سرگیجه ی رندم رو به هر بیماری زمینه ای که توی جهان هستی وجود داره ارتباط بده. البته نمیدونم تا چقدر رندم. ولی آزاردهندست. بعد از ناامید شدن های مداوم موقع سرچ کردن و البته تلاش برای مقابله ی معنوی با اوضاع، بالاخره فرصت شد تا برم دکتر و بفهمم قضیه یکم جدیتر از چیزیه که فکر میکردم، مربوط به گوش و تعادل بود و از یه لیست بلند بالایی منع شدم که دو تا از favorite ترین کارهام رو مستقیم و یکی رو غیر مستقیم شامل میشد. موسیقی و هدفون ممنوع شد. از چرخوندن چشم(چه phrase عجیبی!) روی کلمات کتاب به شکل طولانی مدت باید دوری کنم. و اما سر بالا گرفتن هم تا چند روز نمیتونم انجام بدم! این یعنی پیاده روی عصرا و شبا که از رفتن فقط هدفم دیدن آسمون بود رو هم تا چند روز نمیتونم برم. ( بنظرم برای کسی که هیچ سبزه یا جنگل و دریایی اطراف محل زندگیش نیست، آسمون دست یافتنی ترین شکل طبیعته)حقیقتا از دست دادن تعادل و سرگیجه اخرین چیزایی بود که شاید به ذهنم میرسیدچقدر خسته کنندستچرا اینقدر بهبودی زمان میبره؟چرا تا چیزی رو از دست ندیم نمیفهمیم چه نقش پررنگی داشته؟چرا کنار اومدن جدیدا سخت شده؟چرا من دارم یه سرگیجه رو اینقدر بزرگ میکنم؟نمیدونم. کلافه شدم. اگه میتونین تعادلتون رو حفظ کنین، الان بهترین وقتِ دونستن قدرشه. و البته هر چیز دیگه ای که شاید قدر دونستنش به تعویق افتاده.</description>
                <category>lia</category>
                <author>lia</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 20:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنا،شنا،شنا میکنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83406105/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-asey8bmw2cgj</link>
                <description>این روزا کنترل خشم برام خیلی سخت شده. نه اینکه برم تو سر همه غر بزنم و داد و فریاد راه بندازم. نه. ولی با کوچیکترین جرقه ای احساساتم شعله ور میشن و من نمیدونم باید چیکار کنم. اگه جواب سوالی رو نیاز باشه بیشتر از دو بار تکرار کنم کلافه میشم. برای کارهایی که به خودم قول دادم براشون استمرار به خرج بدم به زور انرژی میذارم، اونم صرفا چون استمرار و دیسیپلین همیشه برام مربی های سختگیرتری از انگیزه بودن. ولی سخته و داره یکم سخت میگذره. دروغ میگم &quot;یکم&quot;. خیلی. مجبورم زندگی رو برای بار نمیدونم چندم از اول برنامه ریزی کنم چون &quot;شرایط&quot; اینجوری صدق میکنه. یادمه خونده بودم که اگه آگاه باشی دنیا رو مسخره میبینی و اگه احساسی فکر کنی دنیا برات غم انگیزه. الان تازه میفهمم آگاه شدنی که با احساس همراهه چه مصیبتیه. در برابر این سیل عظیم از خستگی، تناقض، کلافگی و &quot;بسهههه دیگهههه&quot;، دارم سعی میکنم بفهمم تنها چیزی که من فعلا روش کنترل دارم واکنشمه(البته فعلا در همون مرحله ی سعی گرفتار شدم، عملی شدن ممکنه با کمی تاخیر همراه باشه). میتونم واکنش نشون ندم یا مثلا میتونم بند نامریی ایمان رو فعلا سفت تو دستام نگه دارم تا ببینم چی پیش میاد یا اصلا شاید نباید منتظر باشم چی پیش میاد. شایدم اینقدر خستمه که نمیدونم. تشخیص فرق موانع ذهنی با مدل های واقعیش سخت شده و وای من امشب چقدر عجیب مینویسم.جالبه که بین تمام این صداهای تو ذهنم فقط یه زمزمه میشنوم که البته برخلاف زمزمه بودنش، تاثیر نسبتا زیادی  روم داشته. &quot;شنا، شنا، شنا میکنیم&quot;اگه بهتون بگم تنها جمله ایه که باعث میشه بلند شم، دست رو چشمام بذارم تا برای مدتی واقعیتارو نبینم و با همون دستی که بند ایمان رو چسبیده قدم بردارم، دروغ نگفتم. البته که منبع اصلی این جمله من نبودم. &quot;دوری&quot; تو انیمیشن &quot;نمو&quot; بوده.چقدر باهاش حس همدردی میکنم. اون تو اقیانوس گم میشد، من بعضی وقتا تو زندگی پیدا نمیشم.پ.ن1 : اگه متنی که مینویسم رو از اول بخونم احتمالا 100 بار ویرایشش میکنم و درنهایت منصرف میشم که پستش کنم. پس ورژن raw رو از من پذیرا باشید. این نیمچه غر نیمه شبی رو.پ.ن2: هر کاری میکنم نمیتونم عکس اضافه کنم! برای همین هم هیچ پستی تصویر نداره. الان اینکه دوریِ نازنین و الگوی این روزهام رو نمیتونم نشونتون بدم هم رومخمه. خودتون اون ماهی آبی بامزه رو تصور میکنین؟ ممنونم.</description>
                <category>lia</category>
                <author>lia</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 22:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نُت های ممنوعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83406105/%D9%86%D9%8F%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-ghdhndp2vn8g</link>
                <description>سر تک‌جلسه ی امتحانی طراحی بودم که مربی فرصتش رو بهم داده بود شرکت کنم تا ببینم کلاس مورد علاقم هست یا نه و من هم سخت مشغول اوردن چراغ رومیزی و گلدون روبروم روی کاغذ، کاغذی که از موقع خریدنش منو حسابی تو فکر تاریخچه ی تولیدش برده بود، شاید چون از شهر سازندش تو بچگی خاطره دارم (کاغذ پارس)همکلاسی یه خانوم کوچولوی ۱۲ ساله شده بودم، عاشق رنگ آمیزی. ولی مامانش اصرار داشت که طراحی آموزش ببینه. پس بیخیال ماجرا شده بود و با هم دوتایی سرمون به طراحی من گرم بود. برای یه لحظه به این فکر کردم چقدر دلم میخواست دوباره ۱۲ سالم بشه. موقعی که همه چیز رو متوجه میشدم، درک میکردم، ولی جدی نمیگرفتم. دغدغم فقط درس و زبان بود.یکی از بچه های کلاس رفت و گوشی خودش رو به اسپیکر وصل کرد و بعد از تذکرات بسیار که : عزیزم لطفا آهنگ رپ نذار! رفت و یه آهنگ پلی کرد.به محض شنیدن چند ثانیه ی اول، دیگه نمیتونستم حواسمو به کاغذ بدم. دلیلش هم کاملا واضح بود! شنیدن نت های ممنوعه.آهنگ &#039;مرا ببوس&#039; داشت با صدای بلند پخش میشد و فضای موسیقیایی خودش رو به کل محیط استودیو غالب میکرد. اولین آهنگی نبود که باعث میشد همچین احساسی داشته باشم. اولین بار با ترانه ی &#039;زمستون&#039; شروع شد، بعد &#039;باده فروش&#039; هایده رو شنیدم. یکم بعد تر دکلمه های خسرو و بعدتر از اونم &#039;love in the dark&#039; و &#039;منو بسپار هیدن&#039; و &#039;هر که شود صید عشق&#039;. یه چیز عجیبی درباره ی این آهنگا و باقی ترانه های لیست وجود داره که نمیتونم توصیف کنم. انگار به جایی از قلبم دست میزنن که نمیدونستم وجود داره و عمیقا عمیقا عمیقا غمیگنم میکنن. دقیقا مثل حسی که بعد از خوندن سال بلوا یا سمفونی مردگان داشتم.پس در جواب حواس پرتیم به مربی عزیزی که داشت تمام تلاششو میکرد منو به آموزشش علاقه مند کنه گفتم ببخشید میشه این موزیک پخش نباشه؟ اونم بلافاصله بدون اینکه دلیلشو بپرسه رفت و تغیرش داد. ازش ممنونم. بدون اینکه بدونه اون چند ثانیه تو ذهنم چه خبر بوده، منو از حجم احساسات و فکری که نزدیک بود بهم هجوم بیاره نجات داد.تاثیرپذیری از موسیقی و کلماتم خیلی خوب نیستاا.شایدم نباید به هیچ خاطره و حسی تو وجودمون وصلشون کنیم.فقط سطحی نگر و سطحی گذر.</description>
                <category>lia</category>
                <author>lia</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 21:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی حالتون رو یکم بهتر میکنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83406105/%DA%86%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-d2lp2rqhqhws</link>
                <description>من عاشق دستبندم! دستبند های رنگی، بافتنی با دست، سنگ و هر چیز ظریف و بامزه ای که با عشق و هنر درست شده باشه. وقتی خیلی روحیم گرفتست میرم و یکی پیدا میکنم تا به خودم هدیه بدم. آپشن دوم کتابه که معمولا زمان بیشتری میبره و میرم میشینم بین قفسه های کتابفروشی تا ببینم کدوم کتاب افتخار آشنایی باهاش رو به من میده. این روش منو با بهترین کتابای زندگیم آشنا کرده، روشی کاملا تضمینی و پیشنهاد شونده! بذارین دقیق تر بگم : اینجوریه که اسما رو میخونین( تو این مرحله همخوانی حس پشت کلمه با حس پشت طرح و رنگ جلد کتاب، تو انتخاب من تاثیرگزار بوده) بعد ناخودآگاه یکیشون به دلتون میشینه، ورق میزنین و احتمالا اگه از اون ورق های سبک کاهی‌شکل داشته باشه، ترجیح میدین بوی کتاب رو هم از دست ندین، ازینجا به بعد وارد قسمت دلی ماجرا میشیم که برای هر شخصی منحصر به فرده! ازینجا انتخاب دیگه با خودتونه :)آپشن سوم گل نرگس و بستنی شکلاتیه که چون فعلا فصلش نیست به همون قسمت خوراکی ماجرا بسنده میکنم.اگه از آپشن سوم هم گذشت و روحیم بهتر نشد، میفهمم که اوضاع خیلی جدیه و احتمالا به یه دور اساسی گریه نیازمندم.امروز از همون روزا بود.پس بعد از مجبور کردن خودم به مرور زبان و تظاهر به قوی بودن، فهمیدم که فقط چند میلیمتر با مرز اشک فاصله دارم و فکر کردم شاید بیرون رفتن کمکم کنه.پس رفتم و با ابرا و غروب مواجه شدم.اینقدر قشنگ بودن که گریم تا چند ساعت یادم رفت.البته فقط تا چند ساعت.اما فکر کنم آپشن چهارم هم الان دیگه پیدا شده : آسمون غروب و ترکیب رنگ بی نظیرشمیدونم تا ابد قراره مبهوت بوم نقاشی بالای سرمون بمونم.</description>
                <category>lia</category>
                <author>lia</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 22:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرقهرمان مورد علاقه و هر چیز دیگه ای!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83406105/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%88-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-z81vpxmxn0ex</link>
                <description>امروز چهارمین جلسه ی شاهنامه خوانی رو شرکت کردم. وقتی میخوام برم کلی تو مسیر بخش قضاوتگر ذهنم شروع میکنه که : مطمئنی میخوای بری؟ آخه تو این شرایط؟ بعد خب که چی؟ ولی بعد جوابشو میدم که اگه قراره یذره هم حس زنده بودن بهت بده چرا نری؟انگار متوقف کردن زندگی برام شبیه یه مکانیزم دفاعی شده در برابر این همه تناقض و غم. ولی من که نمیتونم مانع جریان زندگی باشم. هیچ کسی نمیتونه. و این بنظرم همزمان بیرحم ترین و تسلی بخش ترین ویژگی زندگیه، چیزی که فعلا، یعنی حداقل الان در اوایل دهه ی ۲۰ سالگی، نمیتونم باهاش کنار بیام! حسی که از این گروه میگیرم یه چیزی شبیه انجمن شاعران مردست. کنج یه کتابفروشی همه مشتاق نشستن تا آقای بامزه ی شاهنامه خوان شروع کنه. ما رو ببره تو دل داستان و برای زمان کوتاهی هم شده به چیزی غیر از دغدغه های همیشگی خودمون توجه کنیم. حقیقتا از رستم خوشم اومده. بنظرم ازین شخصیت های پایه ای بوده که تحت هیچ شرایطی زیر بار زور نمیرفته. حرف، حرف خودش بوده و بین تموم جنگا هیچ وقت بزم رو از خودش دریغ نکرده!فکر کنم کم کم داره به ابرقهرمان مورد علاقم تبدیل میشه.اما نگم از قلم فردوسی...اخه مرد، تو چقدر میتونستی خلاق و توانا باشی؟ این همه سناریو با ریزترین جزئیات به زبان فارسی اونم با کلی قافیه‌ای که هوشمندانه انتخاب شده؟کاش میتونستم بدونم IQ و EQ جناب فردوسی چه عددی بوده، خودش کدوم ازین احساساتو تجربه کرده و موقع نوشتن بیت ها چه مکانی رو برای نوشتن انتخاب میکرده. (نمیدونم چرا از نوشتن فعل های سوم شخص مفرد برای ایشون حس عذاب وجدان میگیرم. سوم شخص جمع بیشتر برازندشونه!)و تقریبا هر سری که توی کتابفروشی نشستم به ذهنم میاد که من چقدر تو این دنیا کوچیکمچقدر کم میدونمچقدر احساس بی تجربگی میکنم و چقدر دوست دارم که بیشتر قدر فرصت ها رو بدونمفقط میدونم که قدردانم.معمولا تو راه برگشت به روایت اون روز و بعدشم به روند زندگیم یه نگاهی میندازم. سعی میکنم از پرش افکار دوری کنم تا شبیه این نباشه که انگار دارم جواب سوال صد نفر رو همزمان میدم. اما معمولا به دو سوال مهم ختم میشه که موضوعش کسی نیست جز خودم. شاید چون تنها بودن فرصت زیر سوال بردن خودتو برات فراهم میکنه. چجوری کنترل بهتری روی احساسات و ترس های ناخودآگاه داشته باشم؟ و اصلا چجوری میشه زندگی رو یاد گرفت؟ یادگرفتنیه؟ شایدم همه چی نباید اونقدر تئوری و آکادمیک باشه. همش تقصیر ذهن صفر و یکی منه.کاش بتونم این نسبی بودن و نسبی فکر کردن رو به ذهنم یاد بدماز محور اعداد طبیعی فاصله بگیر لطفا. یکم حقیقی فکر کن.</description>
                <category>lia</category>
                <author>lia</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 23:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده ی درون :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83406105/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-ojxewgg0fmn8</link>
                <description>وسط بحبوحه های زندگی و دقیقا وقتی داشتم درباره ی اینترنت از فروشنده میپرسیدم، به خودم اومدم و دیدم دلم برای عادی زندگی کردن تنگ شده. راستش این روزا دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه. برای حس بیخیالی.حتی  برای خاطره های دوست داشتنی و حرص دادنی دانشگاه. برای رویا داشتن، حالا هرچقدرم دور یا مبهم.هر چقدر تایپ میکنم داره به کلی غر و فلسفه بافی ختم میشه پس بجاش شمارو با نویسنده ی درونم اشنا میکنم که داره  بعد از 8 سال باهام آشتی میکنه (lol). دقیقا از بعد از وقتی که ایشون توسط معلم ادبیات دبیرستان به شدت شماتت شد، چون مطلقا دیدگاه ادبی طوری برای جان دادن به اشیا نداشت! وی برخلاف گفته ی معلم گرانقدر رفت و خودشو گذاشت جای عقربه ی ساعت شمار و با اقای دقیقه شمار بحث و جدال راه انداخت. موضوعی که انتخاب کردنش برای انشا، اون درس رو به کمترین نمره ی کارنامه تبدیل کرد. خب پس خانم نویسنده ی درون کجا رفت؟ هیچ جا نرفت. فقط تصمیم گرفت برای مدتی طولانی مخفی بمونه. حتی تغیر زبان هم داد! شروع کرد به نوشتن انگلیسی و از این زبان به عنوان یه لایه ی محافظتی دور تخیل و احساساتش استفاده کرد. اما این قضیه نتونست همیشگی باشه چون خانم نویسنده یا به اختصار خ.ن، به واسطه ی ذهن بنده تغیر کرد و دید از فارسی به قلبش نزدیک تر وجود نداره! پس بین مقید بودن و عجیب تلقی شدن، دومی رو انتخاب کرد. اصلا براش راحت نبود ولی مگه کی اونو میخواست بشناسه؟بگذریم، فقط حس کردم خوبه یه مینی تاریخچه از نوشتنم اینجا بمونه.راستش دوست دارم بیشتر اینجا بنویسم. یه چیز عجیبی درباره ی کلمات و نوشتن وجود داره. اینکه میتونیم هر چی که تو ذهنمون میگذره رو به کلمه و حروف تبدیل کنیم حیرت انگیز نیست؟ وای چرا خیلی هست بخدا.فکر کن نتونی به کاغذ پناه بیاری و  به ادما بخوای اعتماد کنی.چه ترسناک.درود بر کلمات. این حروف نجات بخش سحر انگیز. </description>
                <category>lia</category>
                <author>lia</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 23:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&#039;عنوان&#039;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83406105/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-i0wildol3jaa</link>
                <description>دلم برای بلند بلند فکر کردن توی مجازی تنگ شده بود و اینقدر از آخرین باری که چیزی نوشتم میگذره که دیگه کلمه ها انگار بی معنی ان. واقعا آزار دهندست بعد از نوشتن هر جمله این سوال تو ذهنت بیاد که : خب که چی؟ اما با تلاش برای مقابله با این موضوع رومخ سعی میکنم بهش فکر نکنم و بذارم کلمه ها از ذهنم به کیبورد پرتاب شن، بدون هیچ فیلتر فکر شده‌ای. اگه بخوام حال این روزای خودمو توصیف کنم باید بگم خستم، ابهام کل تصمیمات و ذهن و احساساتم رو دربر گرفته و احتمالا دلم نخواد خیلی امیدوار باشم. ولی امان از زندگی. دوست داشتم زندگی معنای بیشتری از دووم اوردن داشته باشه، عمیق و حیرت انگیز اما فعلا تصمیم گرفته عجیب و غیر قابل پیش بینی باشه که خیلی پسندم نیست(البته چاره ای هم نیست)بگذریم، برای اولین پست اکانتم زیادی دارک بودم.خواننده ی عزیز(اگه احیانا کسی هست و داری اینو میخونی!)، سلام و خداحافظ:)</description>
                <category>lia</category>
                <author>lia</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 22:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>