<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83447865</link>
        <description>داستان نویس، مستندنگار ضدجنگ، منتقد ادبی، روزنامه نگار، ویراستار فنی، نمایشنامه نویس، کارگردان نمایش، بازیگر و
- آثار: ۶ مجموعه داستان و رمان، چاپ شده در نشرهای نیلوفر، چشمه، ققنوس در  دهه ی ۷۰ و  ۸۰</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:54:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4197523/avatar/is6HUt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83447865</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نویسنده ی رهای ایرانی، پیشروتر از سیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iszyfim20d1c</link>
                <description>جایگاه ادبیات ناب همیشه والاتر از هر امر محتومی بوده است. و والاتر از هر امر مغشوشی. که نویسنده، از نظر من، باید عاصی ترین و شکاک ترین و پرسشگرترین باشد به هر شخص و به هر تفکر گروهی جزم اندیشانه یی. و البته به سیاست. که مغشوش ترین امر محتوم در تمام دوران ها بوده است. پس ادبیات اَجَلِِّ بر سیاست است. و نویسنده اَجَلِِّ بر سیاستمدار.  امر محتوم برای من با «تحکُّم ها» و با «بایدهای قانون شونده» شناخته می شود و یکی از قانون هایی که من به آن پایبند و معتقدم این است که «نویسنده و سیاستمدار هرگز از یک جوهره آفریده نشده اند.» نویسندگان راستین، کاشف همیشگی آن گوهر وجودی انسان حیران ازلی و ابدی بوده اند و، سیاستمداران راستین، ناظم نظمی ساختگی و هر دم عوض شونده. حالا کدام شان واقعی تر و خواستنی تر و ماندنی ترند؟ آنی که با روح عاصی و جستجوگر و متفکر انسان در هر عصر و زمانه یی طرف است؟ یا آنی که هویت شخصی ثابتی ندارد و، مثل رُباتی فاقد روح، سخنگو و عامل و برده ی یک گروه یا باند یا حزب خاص در هر عصر و روزگاری بوده است؟ بگذارید رک تر بگویم. ادبیاتی که آلوده به هر جور سیاست فرمایشی و هر جور سیاستمدار مطیع و فاقد روح باشد، نه پسندیده ی من است، نه پسندیده ی مخاطب فهیم هر دورانی، نه عمر زیادی خواهد داشت و، خیلی زود فراموش خواهد شد. نمونه های قدیم و جدید این جور داستان ها را می توانیم در تاریخ ادبیات خودمان و در تاریخ ادبیات جهان فراوان بیابیم. از ادبیات فرمایشی  شرق چپ گرا بگیر تا ادبیات بی روح غرب راست‌گرا. هر دوشان در اندازه های متفاوت و در زمان و مکان های متفاوت تاثیرهای آسیب آفرین و انحرافی و مخرب زیاد داشته اند بر داستان ایرانی هر دوره مان. آن چنان که ما را از آن روایت های نابی که باید مختص فرهنگ یگانه ی چندین هزار ساله ی خودمان می بودند، فرسنگ ها دور کرده اند.</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 20:37:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو آرش مایی، بیضایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xz5gaqfsznov</link>
                <description>  «خضرنامه ی عیّاران» در جاودانگی بهرام مان بیضایی( ویراست جدید و نسخه ی کامل)وارث فردوسی سخنور و سخن پرداز ایرانی، عالمِ علمِ روایت و مفاهیم کلامی، در گستره ی تاریخ سراسر هجومِ بیگانگان به مرزهای چندین هزار ساله ی سرزمینش، اگر به روایت مکتوب یا شفاهیِ این تمدنِ کهن همت گماشته، همیشه جامه ی عَیّاران پوشیده. عیّار به همان معنیِ «چهره عوض کننده ی رِند»، که نیت خیر یا شرّ قلبی اش را پشت صورتی وَجیه یا عامّه یا غلط انداز پنهان می کند تا از او و از آن چهره ی تازه به تازه اش هرگز آن نیت خاص خوانده نشود.این «عیّارانِ سخن پیشه» هر کدام شان با هر چهره یی و در هر شهری و در هر مقامی و در هر کِسوتی و با هر علمی، خود به تنهایی «لشکرِ یک نفره» بوده اند، با سلاح واژه، به وقت ثبت فلسفه، به وقت ثبت عرفان، به وقت ثبت واقعه، به وقت ثبت داستانسُرایی از حماسه ها و اسطوره های یکتای تاریخ و ادبیات یگانه مان، در پاسداشت فرهنگ ناب ایران زمین و در پاسداشت مرزهای فراخ سرزمین مان ایرانشهر.اگر فرهنگ ایران و مرزهای ایران همچنان با نام جاودان ایران مان نفوذناپذیر و زنده باقی مانده اند، سپاهیان پنهان پیروزش همین «عیّاران کلمه» بوده اند، که آب حیات سرزمین شان را در دستان خِضرِ واژگانی جُسته اند، پارسی، که با آن ها می شود روایت ها به زبان شعر و نثر نوشت. این واژه ها گاه به عامه ی مردم سپرده می شده اند برای نقل سینه به سینه ی خانگی، گاه به رندانِ عیّارمنشِ دیگر، شُهره به «گوسان»، که می رفته اند نَقلِ مُطربانه می خوانده اند در کوی و بَرزَن و قصر شاهان. گوسان ها نَقّالانی بوده اند خُنیاگر، که روایت های باستانی و قصه های اساطیری و حماسه های پهلوانی و افسانه های فولکلورِ اصیلِ ایرانی را با هنر نوازندگی و خوانندگی و رقصندگیِ خود عرضه می کرده اند. آن ها نیایِ راستینِ «سوگ - تعزیه خوانانِ ایرج و سیاوش» و «سیاه بازانِ تختِ حوضیِ» قرن ها بعدمان بوده اند.و یکی از این گوسان ها بانوی خانه ی بوالقاسم مان فردوسی بوده. در آن زمانه ی شاهانِ رنگ به رنگ، بیش از هزار سال پیش، که هر شاهی و هر والیِ هر شهرش حکومتی چند روزه داشته اند، و عُرف و شَرع های رایجِ آن روزگار برای زنانِ خانگی حدّ و مرزهای بَردگی وضع می کرده اند، شاعر پارسی گومان زنی به همسری برمی گزیند، که گوسانی را از نیاکان خود به ارث برده. دختری نوازنده و رقصنده، شاید کولی، که نقل حماسه های پهلوانی ایران باستان را همه از او و از گوسان های دیگر شنیده اند. از نام و نیای او هیچ نشانی در دست نیست و در تاریخ فقط به همین کفایت شده که او زنی گوسان و خُنیاگر بوده. اگر فردوسی از شاهنامه نویسانِ پیش از خودش، مثل دقیقیِ شاعر، کتاب ها گِرد آورده بوده برای نوشتنِ سی ساله ی شاهنامه ی سِتُرگش، برمی داشته حفره های روایی متن های پیشین را، یا آن روایت های گمشده ی دیگر را، از نَقلِ گوسان های مُجّربی همچون همسرش پر می کرده. حضور زنی زاینده ی کلمه، که روایتگری متفاوت و خُنیاگر و امین است، در کنار مردی آفریدگارِ کلمه، چون فردوسی، که می خواهد روایتگری متفاوت و داستانسُرا و جاودان باشد و بماند، خونی بِکر و تازه در رگ های این مکتوب می دَماند از حضور زنانی که خانگی و عاطل نمانده اند  و هر یک به تنهایی شخصیتی تأثیرگذار و رنگین کمانی و حیاتی دارند در روایتی که یکی از شاکله های اصلی شان حضور پویای آن هاست در هر معرکه ی بی همتای شاهنامه. تهمینه، گُردآفرید، سودابه، منیژه، پوراندخت، رودابه، شهرناز و اَرنواز، فرانک، جَریره، سیندخت، کتایون، فرنگیس، همای چهرزاد و دیگران اگر تک به تک چهره ی انسانی باورپذیر یافته اند، اگر زنی متفاوت تر از زنان دیگر تصویر شده اند، اگر زنده و پویا و حتا معاصر ما به نظر می آیند، اگر نبودشان در هر روایتی از شاهنامه از متنش متنی اَبتر و به شدت مردانه می سازد، تمامش مدیون حضور زنی به غایت زن است، که به شدت زمینی است و یاور و همدم و پشتیبان فردوسی و نماینده ی الهه ی آب و الهه ی خاکی که کالبد زمینی اش برای فردوسی و ما دوستدارانش یادآورِ سرزمینِ مادریِ تمام دوران هامان «ایران» است. فردوسی در حضور «زن ترین زنِ زمانه اش» از زنان شاهنامه اش تصویری آن چنان روشن و خلّاق و متفاوت می سازد، که با هیچ اثر حماسی دیگری در دنیا قابل قیاس نیست. و این میراث را هزار سال بعد فقط به فرزند خَلَفش می سپارد. به بهرام مان بیضایی. بیضایی، آن وارثِ تمامِ ادیبانِ کهن و معاصرِ پیش از خودش، ارادتش به نیایَش فردوسی و شاهنامه ی سِتُرگش بیش از دیگران بوده است. که اگر صادق هدایت بیش ترین تأثیر را می گذارد در تقسیم بندیِ تیپّیکِ زن ها به «اَثیری» و «لَکّاته»، فقط بهرام بیضایی است بعد از فردوسی که در تمام آثارش تلاش سنت شکنانه می کند که زن را، با تمام خصلت های زمینی اش، متفکر و پویا و رها و مؤثر در تمام دوره های تاریخی ایران، خصوص در دوران معاصر نشان بدهد. زن ها در آثار او (به جرأت می توانم بگویم فقط در آثار او) نه «لکّاته» اند نه «اثیری». موجودی زمینی اند، با تمام افت و خیزهای هر موجود زمینی دیگر، که در دنیای داستانی شخصی خودشان حق انتخاب و حق تأثیر و حق جاودانگی دارند. همان حق مسلمی که در بیش تر از نود درصد آثار ادبیات داستانی و سینماییِ این صد ساله ی اخیرمان به ناحق فقط به مردان سپرده شده. و فقط بیضایی بوده که یک تنه، در تنهایی کامل، همچون ارتشی یک نفره، جامه ی عیّاری پوشیده و در قامتِ «عصیانگرِ هر زمانه ی زن ستیزی» از آن ها در آثارش اعاده ی حیثیت کرده و به آن ها هویتی غنایی و ادبی بخشیده. زن ها در دنیای فراخِ متن های نمایشی بیضایی، هم می توانند با الهام از تصاویر و مفاهیم ازلی و ابدی شاهنامه وآرش گمشده ی شاهنامهاگر فردوسی از اسطوره ی آرش در شاهنامه اش ننوشته و از او حماسه نساخته، شاهنامه اش اما از فردوسی مان آرشی حماسی ساخته. که آرش اگر جان شیرین می گذارد در تیری که از کمندش رها کرده برای تعیین سرحدّ ایران و توران، فردوسی هم با نوشتن سی ساله ی شاهنامه اش جان شیرین می گذارد برای فتح مرزهای ایران و برای فتح قلب هر ایرانی. و بیضایی اگر فرزند خلف اوست، آرش فردوسی هم همانا هموست. که فردوسی از آرش ننوشت و بیضایی در نخستین نوشته هاش از آرش نوشت. و از آرش شدن. بیضایی در قبل از بیست سالگی و در اوان جوانی اش با نوشتن کتاب جامع و پژوهشی «نمایش در ایران» پرده از راز تمام سنت های روایی و نمایشی کهن برداشت. این متن ماندگار هنوز که هنوز است یکی از کتاب های بالینی و دانشگاهی خیلی از شیفتگان هنر نمایش است.بیضایی با اتکا به این پژوهش حیاتی و با رسیدن به فرم های نوین روایی در تمام آثاری که نوشت، یکی از نویسندگان مدرن و پست مدرن ایران محسوب می شود که هرگز بر مدرن و پست مدرن بودن خودش هیچ اصرار و ادعایی نداشت. او در این چهل ساله ی اخیر، خصوص در این پانزده سالی که در ایران نبود و رهایی بیش تری در بروز و خلوصِ هر جور روایتی داشت، با نوشتنِ تک به تکِ نمایشنامه ها و فیلمنامه های شاهنامه شونده اش و با احتسابِ عمرِ مفیدِ بیش از سی سالی که برای آن ها گذاشت، آثار بی بدیل و هوشمندانه و ماندگاری نوشت که اگر کسی همت کند و بیاید تمام شان را با وسواس وارثانه ی یک محققِ اندیشمندِ دلسپرده در مجلّدی وزین مجموع و چاپ کند، جز «شاهنامه ی بیضایی» هیچ نام دیگری نمی تواند بر آن بگذارد. آرش آشناآرش اگر توانایی خاصی در تیراندازی با کمان داشته، حتم پیشه اش بوده در لشکرِ منوچهرشاهی که سردار یا سربازش بوده. او را به گواه و به حدسِ تاریخِ قِصَویِ خودمان از بازار و از حرفه یی به این مأموریت جنگی حکومتی فرا می خوانند، که ربطی به رزمِ لشکرِ دیوان سالارانه ی شاه زمانه اش نداشته. پس او هم مثل تبارزاده اش، بهرام بیضایی، رانده شده بوده از کاری که چیره دستش بوده و، رفته با دستور شاه یا هر فرمانده ی دیگری، به ناچار، عُزلت ها و اِنزواها کشیده و چشیده در میان مردمی که یکی از تبعیدی های آن ها هم بوده و، حالا به وقتِ نیاز در زمانه ی جنگ ایران و توران، باز از دل مردم فرا خوانده شده بوده به رزمی که تنها تیرانداز ماهرش فقط او بوده. روح آرش باستان، و آن آرشی که در شاهنامه حضور ندارد و روحش حلول یافته در آرشی که خودِ فردوسی است با شاهنامه اش، هر دوشان بعد از هزار سال آمده اند حلول یافته اند در پیکر بهرامی که بیضایی هم هست و جز «آرش زمانه بودن با شاهنامه اش» چاره ی دیگری براش باقی نمانده. اگر فردوسیِ حکیم مان با نوشتن شاهنامه اش کاری آرش گونه کرده در عیّاری و در «لشکرِ یک نفره بودنش»، باید آن قدر منصف باشیم که با ادای احترام به عیّارگیِ آگاهانه ی هر یک از اُدبای شاعر و داستانسُرا و تاریخ نگارِ اصیلِ دیگرمان، از یک واقعیت محتوم به سادگی چشم نپوشیم و آن را صریح و با صدای رسا اعتراف کنیم که «فقط بهرام بیضایی بوده که با تمامِ آثارِ شاهنامه وَشِ به شدت ایرانی اش در گسترش فرهنگ چندین و چند هزار ساله ی تمدن باستانی مان ایران نقشی آرش گونه داشته در ایران معاصرمان.» بیضایی و یگانگی محضاُدبای ما، از قبل از فردوسی و از بعد از او، با پذیرش خصلت «ارتش یک نفره بودن شان» و با نوشتن آثار ماندگارشان، هر یک آرشی بوده اند تیرافکن، که جان برای مرزگشایی ایران و برای فرهنگ باستانی یگانه اش سپرده اند. کاری که بیضایی، با جَهدِ شخصی اش، در آن پیشرو شد و پیشرو ماند و شد استاد ماهر کامل. استادی که به دلیل یگانه بودنش، بی اختیار خودش، تشعشع شیدایی محض می آفرید و دیگران را شیفته ی انوارِ دانایی و علمِ روایتِ منحصر به فردِ خودش می کرد. شیفتگانی که با قصد و غرض های خیر و شَرِّ شخصی خودشان یا باندهای مخوف دولتی شان می آمدند می شدند رهروِ ناقصِ این استادِ ماهرِ کامل. بعضی هاشان با شیفتگی شاگردانه می آمدند، بعضی هاشان با شیفتگی بخیلانه، بعضی هاشان با شیفتگی بهره جویانه. و این گونه ی آخر، به دستور قدرت و سرسپرده و سرا پا مقلد محض می آمدند. آن ها فرمانبردارِ آمرانی بودند که از آن ها توقع یک بیضایی مطیع خلاق داشتند، بی اظهار اردات به او و بی شباهت به او.در این چند دهه ی اخیر، به دستور اتاق فکر فرهنگ و به شدت آگاهانه، در تمام گونه های هنر ایران باب شد که به هر «استادِ صاحب سبکِ عصیانگری» اَنگِ «غیرخودی» بزنند. تا بعد بیایند از شاگردان یا مریدان یا مقلدان بی مایه شان یک نسخه ی بدل و «خودی» بسازند. و آن ها بشوند «کپی برابر اصل» و بروند در انظار عمومی و در مجامع هنری سفارشی شان دلبری کنند و افتخار پوشالی بیافرینند. غافل از این که استادِ رانده شده به عزلت و انزوا، از ازل بی بدیل بوده و غیرقابل تکرار و غیرقابل تقلید و هیچ مقلدِ خواسته یا ناخواسته یی با هر مَکر عظیمی هیچ گاه نتوانسته و نخواهد توانست هنری به ماندگاری و شکوه هنر او بیافریند.به همین دلیل است که باید با افتخار گفت «از بعد از «هدایتِ مدرنِ فرهنگ ساز» و از بعد از «بیضاییِ تحول طلبِ هویت ساز»، در نسلِ ما و در نسلِ بعد از ما، هر کس که نویسنده ی صاحب سبکِ عصیانگری شده، و تن به بدل شدن نداده و خودش استاد کامل شده، پا بر جای پای استادانی چون فردوسی و بیهقی و هدایت و گلشیری و بیضاییِ «بدل ناپذیر» گذاشته. و بیضایی، به نظر من، از خیلی هاشان متفاوت تر بوده و عطر و بویی دیگر داشته. چرا که او را یکی از اصلی ترین احیاگرانِ سنت هایِ رواییِ کهنی می دانم که در طراوت و نوشَوَندگی، از هر روایت مدعیِ عصیانگرانه ی متفاوتی فرامدرن تر بوده.برای هیچ کدام مان زیاد دشوار نیست، که پرده ی خیال بدریم و بیضایی را ببینیم که در سرزمینش ایران فرصتی ناب براش مهیا شده تا تمام فیلمنامه هاش را باب دل خودش بسازد و تمام نمایشنامه هاش را عاشقانه و استادانه به صحنه ببرد. اگر سینمای ایران این چنین گنجینه ی گرانبهایی از فیلم های بیضایی را در ورق به ورق تاریخش محفوظ نگه می داشت، و نمایش ایران تجربه ی چنین تئاترهای زنده یی را از او برای نسل های بعد از خودش به یادگار می گذاشت، آیا سینمامان این طور بلاتکلیف و بی هویت و مهجور باقی می ماند؟ یا تئاترمان این طور به بیراهه ی عوام زدگی و بی هنری و بی اندیشگی رانده می شد؟حاشا که نه. که بی بیضایی و بی ساعدی و بی رادی و بی دیگرانِ شورشیِ هنرِ روایت انگار خیلی چیزها از خیلی از تاریخ های راستین و ناراستین مان کم است.آرش بودگیِ نسل ما نویسندگانِ «پساهدایت و پسابیضایی و پساگلشیری» اگر بیضایی زخم های زمانه ی فردوسی و زخم های زمانه ی نیاکان و آیندگانِ ادیبِ فردوسی را در زمانه ی خودش نمی خورد، اگر مثل آن ها مَهجور نمی ماند و رِند نمی بود، اگر رندی های نوشتن و جاودانه نوشتن را از هزارتوهای آثار پیشینیان و از رفتارشان با شاهان زمانه شان نمی آموخت، این طور مثل تبارِ روایتگرِ آینده نگر و آینده سازِ عیّارش آب حیات نمی نوشید و خضر جاودان نمی شد. نسل ما متولدان دهه ی چهل به بعد، همان دهه ی باشکوه اوج هنر ایران و جهان، بعد از گذر از تجربه ی گرانبهای آن روایتگران متفاوت باستان، و بعد از گذر از تجربه ی داستان نویسان مدرنی چون هدایت و دانشور و گلشیری و براهنی و دیگران، به بهرام بیضایی خیلی مدیون خواهیم بود، اگر که بخواهیم چون او و تبار جاودانش آرشی باشیم که با تیر قلم مان مرز ایران و مرز فرهنگ تمدن باستانی ایران مان را گسترده تر و شکوهمندتر و سرفرازتر بخواهیم. دیگر لازم نیست هزار سال بگذرد تا یکی مان بشود بهرام بیضایی. اگر او وارث زخم های پیشینیان است، اگر او مثل معاصران دیگرش نویسنده ی زخم های خویش در روزگار خویش است، باید همین جا اعتراف کنم که ما هم، نسل من هم، نسل های بعد از من هم مثل او از این زخم ها زیاد از این و آن خورده ایم. زخم های سی چهل ساله یی که از خنجر دوست و دشمن خورده ایم و بابتش عزلت ها و انزواها کشیده ایم و از آن ها داستان ها و نمایشنامه ها و فیلمنامه ها نوشته ایم. آرش های دیگر را به گواه آثارشان می شود یک به یک شمرد، می شود یک به یک شناخت. اما آن آرشی که منم، که حسن و بنی عامرم، که از خون و قبیله ی قیس بنی عامرم، در این چهل سالی که دارم قلم می زنم، بارها از قلمم و از جانم سیر شده ام مثل هدایت، اما بارها مثل بیضایی تن نداده ام به رهایی از تن و به تن فروشی و به دشمن شادی، نشسته ام به نوشتنی که عین رندی است، عین عیّاری است. «لشکرِ یک نفره بودن» تاوان دارد. زخم ها باید بخوری در تنهایی و فقر، رنج ها باید بکشی در تنهایی و فقر، کتابِ «خضرهای رندِ پیشین» باید بخوانی در تنهایی و فقر، قلم ها باید به چشم ها بزنی در تنهایی و فقر، کاغذها باید پاره کنی در تنهایی و فقر، انزواها و عُزلت ها و حتا زندان های خودخواسته و دیگرخواسته باید بچشی در تنهایی و فقر، طلاهای تن فروشانه باید پس بزنی در تنهایی و فقر، تا رمز رندانه ی عیّاری بشناسی و آب حیات بجویی از خضر و از آرشی که حالا تویی، چون فردوسی و گلشیری و بیضایی.                               دوشنبه، پانزدهم دی ماه 1404</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 11:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلشیری گفت«معروفی و مندنی پور، کاتب و بنی عامری»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%DA%AF%D9%84%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C-lieyzjwwzfys</link>
                <description>«جنگ آن تنها ماندگان»شرحی بر نقش سیمین دانشور و هوشنگ گلشیری مدرن در معرفی نویسندگان مدرن و پست مدرن آینده ی ایراناولین زن داستان نویس مدرن ایرانمن و محمدرضا کاتب، بعد از موج آفرینی و بنیان حداقل سه رنسانس ادبی در «داستان مدرن و پست مدرن نوجوان»، در «داستان مدرن و پست مدرن ضد جنگ و همچنین در روایت مدرن مستند ضد جنگ»، و در «داستان مدرن و پست مدرن اجتماعی و فلسفی ایران معاصر»، تنها وارثان راستین و اصیل صادق هدایت و سیمین دانشور و هوشنگ گلشیری هستیم.وارثان مستقل ترین داستان نویسان پیشکسوت مدرن ایرانو با تجربه ی زیست خاص مان در چهار دهه ی ملتهب «شصت و هفتاد و هشتاد و نود» توانسته ایم داستان ناب ایرانی را به مرحله ی جدیدی از شکوفایی برسانیم که در امتداد مسیر بزرگان موج آفرین مان باشد و با احترام به تک تک شان فرزند خلف آن ها باشیم و از دوران و از داستان مدرنی که آن ها بانی و مالکش بودند، به سلامت و با افتخار گذر کنیم و بیاییم در کنار «داستان نویسان مدرن دیگرمان» تنها وارثان آن ها و تنها روایتگران انسان پست مدرن ایران معاصر مان باشیم.از طرف «جنبش ادبی ما»شرح مبسوط این متن و فیلم کاملش بزودی در صفحه ی آپارات و اینستاگرام و فیس بوک و یوتیوپ و وبلاگ های موجود در ویرگول و بلاگفای محمدرضا کاتب و حسن بنی عامری منتشر خواهد شد.</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 00:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایِ کودکی هایِ فرهاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ua6npfmccef2</link>
                <description>روایتی ناب از پدربزرگم، که جنون روایتگری و حق طلبی را من از او به ارث برده امتوی بعضی از خانواده های قدیمی اگر بگردی، برمی خوری به پدربزرگ هایی که یک کم عجیب غریب می زنند و یک جورهایی تافته ی جدا بافته اند.از طرف پدری، جد بزرگم حاج حسین خان بنی عامر، از قبیله ی بنی عامر، همخونِ قیسِ بنی عامر (همان «مجنونِ معروفِ لیلیِ شعرها و قصه ها و افسانه های اصیل ایرانی»)، با قبیله و سواران و تفنگچی هاش می آید در حوالی شیراز ساکن می شود، به شاه زمانه اش باج نمی دهد و شورش می کند، تبعید می شود به طهران و به دشتِ ورامین، می شود خانِ خانان آن جا، می شود حاکم و صاحب چندین و چند پارچه آبادیِ اربابی، می شود سالار تفنگچی های سواره برای رتق و فتق امور اراضی و رعایا، می شود سلطانِ اندرونیِ زنان عقدی و صیغه یی و فرزندان بسیار، که یکی از فرزندان با سواد شاعر پیشه اش می شود جد من، عباس بنی عامر، که حسابدارش هم هست و هیچ حساب نمی داند و فقط کلمه را می شناسد و از این ثروت هنگفت پدری پشیزی به او و وارثانش ارث نمی رسد.بابای رضای عاشق پیشه ی همیشه خندانی که باز به شهر کهن و زیبای شیراز برمی گردد، با حکم ارتش، در اوایل دهه ی چهلو به پسرِ پسرش رضا، و به من، جز نام نیکش و جز عشقش به کلمه و جز «جنون نوشتن» را به ارث نمی گذارد. که از قبیله ی بنی عامر، جز قیسِ شاعرِ عاشق پیشه ی مجنون، انگار جنون و عاشق پیشگی و شاعرانه نوشتن فقط به من به ارث می رسد از این قبیله ی مجنون. منی که حسن هستم، بنی عامر، و از اقبال خوشم فرهاد هم هستم. یک مجنون دیگر در ادبیات جاودان ایران، که از عشق ناکام «شیرین»اش تیشه به سر می کوبد بابت فراق از معشوقی که به دروغ خبرش داده اند او جان سپرده است.و از اقبال یا حکمت یا سرنوشت یا هر چه، رضا بنی عامر، به حُکمِ اجبارِ ارتش، به خاک اجدادی اش شیراز برمی گردد تا پسرش، همان فرهادی که حسن هم هست، در شهر خدایان کلمه ی پارسی به دنیا بیاید.رقص بابا رضا فقط یک بار با شور و شوق اتفاق افتاد. شب عروسی فرهادش.من از اجداد پدری ام هیچ کدام شان را از نزدیک ندیدم بخواهم بگویم چه قدر عجیب غریب بوده اند. اما از طرف مادری...نگاه های شیفته ی کودکی های من در همه جا و در همه حال همیشه پیِ بابا سبیلوم می گشت«یه دونه دُردونه ش رو داشتم که هیچ کس مث اون رو نداشت.»بابا سبیلو، با سبیل سوسکی هیتلری در دهه ی بیست، دوشادوشِ کودکی هایِ مادرم افسر بانو و تنها پسرش خسرو خاناز بس که یکه حرف و یکه بزن و یکه ترین مردِ فامیل بود، خدایِ کودکی هایِ من هم بود. قد بلند بود و چهار شانه و از آن لاغرک ها که خوش هیکل می زنند.می گویند قدِ بلندِ من به او رفته، نه به بابا رضام، که یک سر و گردن از من کوتاه تر بود.بابا رضای همیشه خندان و همیشه خوش مَشرَب، زیر درخت نارنج خانه ی اجاره یی و نُقلی مان در شیراز، در دهه ی چهل و پنجاه و شصت. می گویند او شبیه ترین کس به جد بزرگش حاج حسین خان عرب بودهبابا سبیلو یک سبیلِ سفیدِ ظریف داشت که نوک هاش را مثلِ دُم عقرب می داد بالا و به نگاه اش و به صداش یک ابهتی می بخشید که غریب و آشنا را وامی داشت جلوش کم بیاورند و به اش احترام زیاد بگذارند.در آغوش خسرو خان هژبری، افسر پدافند نیرو هوایی، که کودکی های من با او در خوزستان و در جنوب ایران همیشه رنگ شادی و خنده به خودش می گرفتآن قدر جلال و جبروت و نظم و شکوه ارتش و نظامی گری را دوست می داشت که به جای برادر زیباش «علی اصغر» رفت سربازی، اسم دختر اولش را گذاشت «افسر»، دختر و پسر دیگرش ثریا و خسرو را فرستاد نیرو هوایی، دامادهاش رضا بنی عامر و احمد قُهرود را هر دو نظامی پسندید : یکی ارتشی و یکی خلبان، و حتا عمو پرویز را هم او ریش گرو گذاشت پا شود برود نیرو هوایی. برای من هم این شکلی خواب دید که راهی شد از شیراز رفت شناسنامه ام را از تهران گرفت تا بعدنا اگر نظامی شدم «بچه ی تهرون حساب شم، پله های ترقی رو دو تا یکی برم بالا، در هر پُستی و در هر مقامی که حتمنی لیاقتش را دارم.»عشق و وفاداری بابا رضا به افسر خانوم هژبری در تمام تبار «بنی عامر» زبانزد خاص و عام استاولین نوه اش، از دختر بزرگش افسر، من بودم.بابا رضا برداشت توی شناسنامه ام حک کرد «حسن».فرهادی که بنی عامری است و حسن هم هستبار اول بابا سبیلو بود که مرا فرهاد صدا زد. و پنجاه و هشت سال است، تمام آن ها که دوست شان می داشتم و می دارم، مرا به همین نام صدا می زدند و می زنند.کودکی هام با تن پوشی پر از ساعت و ضرباهنگ آرام و تند زمان هایی گذشت، که یا از دست رفتند، یا به چنگ من افتادند با داستان نوشتن های جنون آمیزمبابا سبیلو جانش بود و جان من. هر چی می خواستم، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد، امکان نداشت برام نستاند.یک بار که به اش گفتم «جوجه می خری برام، بابا؟»، رفت یک کارتون جوجه پنج زاری خرید آورد باراند روی سرم، گفت بنشینم حالا باشان بازی کنم.کودکی هام ایرانگرد بودم با خانواده ی نظامی مادرم، در هر سفری و در هر شهر دور و نزدیک ایران که خانه داشتندفکرش را بکنید. یک پسر بچه ی فسقلی، توی یک اتاقک اجاره یی اندازه ی کف دست، توی یکی از کوچه پسکوچه های میدان خراسان یا مولوی یا سرآسیابِ دولاب یا میدان بروجردیِ تهران، سی چهل تا جوجه ی زردنبو دارد، که دارند از سر و کله اش می روند بالا، طفلکی فکر می کند تمام دنیا مال خودش تنهاست.حیاط یکی از خانه های نقلی و اجاره یی بابا سبیلو. او تا آخر عمرش خانه به دوش باقی ماندشادی من شادی او هم بود. آن قدر دوستم می داشت که وقتی صداش زدم «بابا سبیلو»، این اسم روش ماند، بدش که نیامد هیچ، گاهی خودش هم خودش را به همین اسم صدا می زد.بقیه ولی جرأت نداشتند صداش کنند «علیجان» یا «هُژَبری» یا هر چی. تمام فامیل، سَبَبی و نَسَبی، یا غریب و آشنای محل، صداش می زدند «عمو هُژَبر». این اسم یک تشخص و ابهت و شکوهی به اش می داد که به تمام رفتار و سکناتش می آمد.صداش زدم «بابا سبیلو» و این شد اسم همیشگی اشاستوار بازنشسته ی ارتش بود. می گفت با درجه های الان، اگر سواد درست و درمان دانشکده ی افسری می داشت، باید می شد سپهبدی ژنرالی چیزی.عاشق عکس گرفتن از جلال و جبروت خودش و زمان های از دست رفته اش بوداز زمان «رضا شاه» خاطره های خیلی زیادی داشت. می گفت زندانبانِ کی و کی و کی بوده. می گفت در زمان جنگ جهانی دوم، وقتی هیچ کس حقِ حملِ سلاح نداشته، فقط او بوده که به دستور رضا شاه می توانسته شمشیر ببندد، سوار بر اسب، توی خیابان های تهران یورتمه برود، بشود بلای جان یاغی ها و گردنکش هایی که «توی پاتخت داشتن جولون می دادن و مزاحم زن و بچه و آسایش مردم می شدن.»نگاه اش همیشه شعله ور می شد، اگر زور می شنید، اگر کسی بالای حرفش حرف پرت دیگر می زدراست می گفت. عکسش را توی یکی از کتاب های تاریخ پیدا کردم. کتاب «مصدق در محکمه ی نظامی».می گفت جانش بوده و جان پدرش کدخدا حسین جان.می گفت «شستم خبردار شد چشم ننه م رو دور دیده، پا شده یواشکی از حصار کوچیک ورامین رفته طهرون، برداشته زن گرفته، ازش دو تا کاکل به سر هم پس انداخته. رفتم مچش رو گرفتم، بردم زنه رو طلاق دادم، حق و حقوقش رو سُلفیدم، پسرک ها رو سوار اسبم کردم، برداشتم آوردم شون حصار کوچیک، بیان زیر بال و پر خودمون بزرگ شن.»می گفت «کدخدا فقط تا چند صباح آروم و قرار گرفت. بعد زد به وَرجِلا. بدقلقی می کرد، جار و جنجال راه می انداخت، فحش های چارواداری به ناف همه می بست. می دونستم درد بی درمونش چیه. رفتم کالسکه آوردم حصار کوچیک، سوارش کردم بردمش طهرون، سپردمش به یه خانوم خانو های آشنادورکی، به ش فهموندم کار کدخدا که تموم شد، من دم در دارم سیگار می کشم، فقط بیاد خبرم کنه، بردارم ببرمش. از اون به بعد کدخدا دیگه شارت و شورت نکرد. سر وقتش خودم مث بچه ی آدم می اومدم می بردمش طهرون، مثل بچه ی آدم برش می گردوندم خونه. آقام بود دیگه. پاره ی تنم. چی کارش باس می کردم؟ سرش رو می بُریدم؟»تا قبل از ازدواج و پسر دار شدنش کودکی هام را من فقط در آغوش گرم خسرو خان بودم. انگار که پسر اول او من بودمدایی خسرو می گفت «خودش هم آقام عاشق سینه چاک یه زنه شده بود، آوازه خون، که اسم و رسم داشت، بر و رو داشت، پر قیچی هم زیاد داشت، ولی فقط واسه ی بابا سبیلو دون می پاشید، بلکه قاپش رو بدزده، برداره واسه ی خودش نگه ش داره. نگه ش هم داشت. ولی همیشه مست و همیشه خراب نگه ش می داشت. نمی دونی، فرهاد، مامانی از دست این دو نفر چه ها که نکشید. اگه کمرش شیکست، اندازه ی زندگی دو تا زن کمرش شیکست.»مامان عفت، قبل از بابا سبیلو، عقدِ پسرعمویِ عاشق پیشه اش بود، ولی او عاشقش نبود، نمی خواستش. زد ازش طلاق گرفت، رفت زن علیجانی شد، که او هم زن ناسازگارش را تازه طلاق داده بود.پسرعموئه برداشت دخترعموش را نفرین کرد که «الهی آب خوش سواره باشه، عفت، تو و علیجان پیاده.»اگر خانه به دوشی یک جور نفرین است، این زن و شوهر تا آخر عمرشان بار آن نفرین را روی دوش خودشان کشیدند. ولی با تمام این حرف ها بابا سبیلو کنار مامان عفت همیشه خوش و همیشه خوشپوش و همیشه باشکوه باقی ماند.مامان عفت یک عاشق تمام وقت و تمام عیار بود برای بابا سبیلویی که حالا دیگر در کهنسالی آلزایمر هم گرفته بودتوی آن سال های آخری که بابا سبیلو آلزایمر گرفته بود، یک روز آمدند خانه ی ما مهمانی، زدند به تیپّ و تاپّ همدیگر، با هم بگو مگوشان شد. بابا سبیلو برداشت دست مامان عفت را حرصوک گرفت، پیچاند برد پشت کمرش فشار زیادش داد، ناله اش را برد به آسمان هفتم. من شانزده هفده سالم بیش تر نبود. چاپاری آمدم دیدم مامان عفت دارد از درد زنجموره می زند. رفتم دست مامان عفت را از چنگ پر زور بابا سبیلو در آوردم، با کف هر دو دستم محکم کوفتم تخت سینه اش، جوری که برود از پشت بیفتد روی مبلی که بغلش ایستاده بود.نعره کشید «آی پدرت بسوزه، کمرم شیکست!»عادتش شده بود از این جور کولی گری ها در بیاورد، تا ترحم بخرد. برگشتم نگاه قدردان و حامی و لبخند تشکر مامان عفت را چشم چین کنم، که کف دستش شلاقی آمد شد آتش سیلی، محکم و تخت چسبید بیخ گوشم، نور از چشم هام پراند. لاله ی گوشم توی چنگک انگشت های مامان عفت بود داشت می پیچاندش می گفت «شوهر من رو می زنی، پِدَسَّگ؟»گفتم «داشت می شکست دستت رو.»گفت «اگه کمرش شیکسته باشه، چه خاکی باید به سرم بریزم من؟»گفتم «من فقط می خواستم...»گفت «بار آخرت باشه از این گه ها می خوری آ!»و رفت به هوای بابا سبیلو، دست به سر و صورتش کشید نازش کرد، موهای سفید شاخ شده اش را با انگشت شانه زد گفت «گه به گور بابات کنن با این اداهات، هژبری! چرا کاری کردی بزنم بچه م رو این جوری لت و پارش کنم، در به در شده؟»خسرو خان خوشگذران و خوش خنده ی فامیل، که در کودکی هام جانش بود و جان مندایی خسرو می گفت «آقام به اسب ها، مثل آدم هایی که دوست شون می داشت، خیلی حرمت می ذاشت. یه بار اومدم پا بذارم توی رکاب اسبش برم سوار شم، اومد با غلاف شمشیرش کوبید محکم به کمرم گفت « این جوری نه، کره خر! اسب رو باید بپری سوار شی.»آن وقت همچین آدمی خبردار می شود دسته های عزاداری عاشورای آن سال، به عادت و رسم هر سال، نیامده اند سلام بدهند به حریم خانه ی کدخدا حسین جانی که آن ساله را مریض شده نتوانسته تکیه ی خودش را راه بیندازد و نذر هر بارش را ادا کند.دایی خسرو می گفت «شمشیرش رو برمی داره، پشت بام به پشت بوم می ره می رسه به کوچه یی که دسته های عزاداری داشتن از اون جا رد می شده ن، می پره توی کوچه، می آد جلوشون وا می سِّه، زل می زنه تو چشم های تک به تک شون می گه، یا همین الان برمی گردین دم خونه ی کدخدا حسین جان به ش سلام می ده ین، یا به همین ظهر عاشورا قسم، این جا خون به پا می کنم.»این را دیگر خودم یادم هست، که توی هر جمعی می نشست، مجلس گردانِ آن جمع فقط او بود. یعنی فقط او بود که باید حرف می زد. اگر کسی پابرهنه می پرید وسط حرفش، یا چشمش پرت کسی دیگر می شد، یا سرش پایین می ماند، یا بی حوصلگی نشان می داد، آن چنان تَشَری به اش می زد که طرف مجبور می شد سرا پا گوش بشود، حتا ذوق نشان بدهد از نَقلی که او گرمِ گفتنش است.نَقّال هم بود. مثل شاهنامه خوان های دوره گرد. نکته بین و جزیی پرداز و بازیگر. یعنی اگر ماجرایی را روایت می کرد، پا می شد آن روایت را برای همه بازی می کرد. خودش با صدای خودش جای خودش حرف می زد و، وقتی می خواست جای طرف مقابلش جواب بدهد، می رفت رو به روی خودش می ایستاد، صدا عوض می کرد، حالت صورتش را تغییر می داد، به نقلش و به شخصیتش و به مردانگی اش رنگ و بویی تازه می بخشید که من در هیچ مرد دیگری نتوانستم سراغ بگیرم.همیشه دوست داشت مرا با کت و شلوار و کراوات ببیند، منظم و آنکادر شده و اتو کشیده و با وقار، مثل یک نظامی کارکشته، همان شکلی که همیشه خودش بود.کارم شده بود این که بروم با ذوق و شوق و فخر فروشی، حَظّ کنم از این که نوه ی چنین مردِ باشکوه و یکّه حرف و بزرگی ام. کسی که همیشه صورتش سه تیغه بود و معطر، سبیلش چرب و دُم عقربی، آراسته به کت و شلوار ، کراوات زده، با کفش واکس خورده ی براق، کلاه شاپوی زمستانی یا تابستانی به سر، پالتو یا بارانی بلند به تن، عصای گردوی قیمتی به دست. راه که می رفت، عصای بی صدا به زمین می زد، فخر به زمین و زمان می فروخت و راه می رفت. کسی که توی نقل هاش حتا رضا شاه هم احترامش را جلو قزاق ها و متفقین و کی و کی نگه می داشت و او را ، خودمانی ، فقط به اسم فامیلش صدا می زد، «هُژَبری»، نه با عنوان و درجه و هر منصبی که داشت.بابا سبیلو خدای کودکی های من بود و خدای جاودان بابا سبیلو رضا شاه بودتوی یکی از نَقل های همیشگی اش «محمد خان سیاه کوهی» را توی میدان مولوی طهران و جلو چشم مردم و خارجی هایی که آن جا دور تا دورش حلقه زده بودند، از اسب می کشد می آورد پایین، برمی دارد چکمه سُرب می کند روی قفسه ی سینه اش، شمشیر آخته اش را می چسباند بیخ گلوش می گوید «حیف که دستور ندارم خونت رو بریزم، فامیل، و گرنه همین جا جلو چشم مردم مث سگ می کشتمت.»در پانزده سالگی دیگر یقین داشتم نویسنده خواهم شد و شدممحمد خان سیاه کوهی یکی از یاغی های آن دوران بود، که با آدم هاش زده بود به سیاه کوهِ ورامین و، از شانسش، یک قوم و خویشیِ نزدیک هم با بابا سبیلوی من داشت. یعنی می شد شوهر خاله ی زنش عفت بنی عامری، که او هم می شد دختر عمو و دختر خاله و مادر زنِ بابا رضام، که ما نوه های دختری و پسری صداش می زدیم «مامان نی نی». یعنی مامان افسرم می شد هم نوه ی عمو و هم نوه ی خاله ی بابا رضام.بابا سبیلو به خودش و به لباس نظامش و به جَد و اَمجدش خیلی می بالید، ولی به وقتش یاد خودش و خیلی های دیگر هم می آورد که «تو فقط با استوار هژبری حرف نمی زنی. داری با داماد حاج حسین خان عرب حرف می زنی. مُلتَفِتی؟»ثریا بانو و مامان نی نی و خسرو خاناز این حکایتِ فامیلی که بگذریم، تازه نوبت می رسید به قاتل ها و گردنه گیرها و دزدها و هیزها، که از دست «استوار هُژَبری» خلاصی نداشتند.طهران قاتل ها و گردنه گیرها و دزدهایی که شمشیر بابا سبیلو رد زن سایه هاشان بودشاید باورش براتان سخت باشد، فکر کنید دارم قصه می بافم، ولی به سلام علیک مان قسم واقعیت دارد. اگر هر کدام شان گیر بابا سبیلو می افتادند، می رفت چَپَری و با قلدری شلوار از پاشان می کند، یا وادارشان می کرد خودشان شلوارشان را بکشند پایین، برمی داشت با نوکِ همیشه تیزِ شمشیرش یک ضربدرِ کوچولوِ خون چکان روی لَمبَرشان یادگار می گذاشت، تا آبروشان نَقلِ کوچه و بازار بشود، دیگر از این گُه های زیادی نخورند و «فکر نکنن مملکت صاحاب نداره.»خون این پدر بزرگ توی رگ های من هم هست. خصوص خون نَقّالی و بازیگری و کارگردانیِ کسانی که دوست داشتند قصه ی نمایشنامه های مرا بازی کنند.جنون را در هجده سالگی از همان اول خوب بلد بودم بازی کنم، در نمایش هایی که خودم می نوشتم و خودم بازیگر و کارگردانش بودم در دهه ی شصت و هفتاداز همان بچگی هر جور نقالی و هر جور روایت و هر جور نمایشی مرا به طرف خودش جذب می کرد.از همان روزها هر کس ازم می پرسید «می خوای چی کاره بشی، فرهاد؟»، با یک لبخند و با یک غرورِ اجدادی بلند پروازانه و با صدای بابا سبیلوی درونم می گفتم «نویسنده».جنون نوشتن، جنون ماندن، جنون جاودانگی : جنون شبیه بابا سبیلو بودن یا شدنفکر می کردم قرار است بزرگ ترین کار عالم را بکنم و، از شما چه پنهان، هنوز هم همین فکر را دارم و، هیچ رقمه پشیمان نیستم قلم دست گرفته ام. چون به یکه بودنش و «کار هرکسی نبودنش» ایمان کامل دارم و لحظه های خوش و رهایِ نوشتن را با هیچ لذت دنیایی دیگر تاخت نمی زنم.دهم مهر 1404ورامین</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 19:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی بیکران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%B4%D8%B1-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-hdjrwcrsdwos</link>
                <description>روایتی ناب از بنیان سه رنسانس ادبی در سه دهه ی گذشته، با موج آفرینی محمدرضا کاتب و حسن بنی عامریمن سپانلو را از نزدیک یک بار بیش تر ندیدم. سال ۷۹. در مراسمِ اولین دوره ی جایزه ی مهرگان ادب. رمانِ «هیسِ» محمد رضا کاتب یکی از کاندیداهایِ نهایی و اصلیِ آن دوره بود. من و محمد داشتیم یک گوشه ی سالنِ انتظار، مثل همیشه، برای هم آسمان ریسمان می بافتیم و به مزه پرانی های هم می خندیدیم، که یک صدایِ رسایِ مردانه آمد خطاب به محمد گفت «شما...آقای کاتب هستین؟»آن قدِ بلند و آن صدایِ رسا و آن خوشپوشی و آن لبخند و آن نگاه رندانه را اولین بار بود از نزدیک می دیدم. قبلنا او را در سینما زیاد دیده بودم. در فیلم های ناصر تقوایی و علی حاتمی و محمدرضا اعلامی و امیر قویدل. نوشته هاش را هم دنبال می کردم. با شعرهاش ارتباط چندانی نمی توانستم برقرار کنم. اما نقد و نظرهاش راجع به داستان ایرانی و انتخاب هاش در ترجمه ی رمان های خارجی، درخشان و قابل تأمل بودند و قابل یادگیری و به هیچ وجه نمی شد به سادگی فراموش شان کرد.آن روز آمد دست محمد را گرفت بردش گوشه ی دنجی و، با آن چشم هایِ روشنِ شادِ هیجان زده اش، چیزهایی به محمد گفت که من نمی شنیدم شان.پیش خودم گفتم «سپانلو و اون همه غرور و پیشدستی در رفاقت؟ اون هم این جا؟ اون هم با این هیجان؟ اون هم جلو چشم همه؟ یعنی چی کارش می تونه داشته باشه؟»سپانلو آن سال یکی از دست اندرکارانِ اولین دوره ی جایزه ی مهرگان ادب بود و از رمان «هیس» محمد خیلی خوشش آمده بود. تا آن جا که به اش گفته بود «حق رمان شماست که این جایزه رو ببره.»این حرف سپانلو را من و محمد یک تعارفِ رندانه ی مودبانه قلمداد کردیم. چون هر دومان مطمئن بودیم چنین اتفاقی نمی افتد برای داستان نویسی که شاگرد هیچ نویسنده ی مشهور یا عضو هیچ باند مافیایی ادبی شناخته شده یی نیست. دلایلش الان زیاد مهم نیستند. مهم تعارف عجیب تری بود که سپانلو بعد از تعارف اول کرده بود.محمد گفت «دعوتم کرد برم خونه ش. گفت گوشه ی صفحه های کتابش برداشته حاشیه نوشته، می خواد حضوری به م بگه چرا از هیس خوشش اومده.»من در خانه ی سپانلو نبودم بدانم او چی به محمد گفته و محمد چی شنیده. یعنی راستش نه آن روزهایِ پر از سوء تفاهم و نه این روزهای پر از سوء ظن اجازه ی اعتماد را به هیچ کس نمی دادند و نمی دهند. منتها نکته ی مهمی را که نه من نه محمد هیچ وقت نتوانستیم فراموشش کنیم این بود که «می تونست هیچی نگه. می تونست سکوت کنه. همون کاری که خیلی از آشناهایی کردن و می کنن که ادعایِ رفاقتِ چندین و چند ساله باهامون داشتن و دارن. ولی سپانلو این کار رو نکرد. اگه این کار رو نکرده، اگه شجاعتِ گفتنش رو در اون ملاءِ خیلی عام داشته، پس یه طلای ناب توی وجودش بوده که توی وجود خیلی های دیگه نبوده و...»همین تفاوتش بود که برای من و محمد محترم ترش می کرد.در آن روزهایی که مرزبندی هایِ ادبی با متر و معیارِ سیاستِ «با من باش یا بر من باش» سنجیده می شد، این سنت شکنیِ سپانلو برای من و محمد یک اتفاق فرخنده بود. چون تمام زندگی مان را گذاشته بودیم برای این جور سنت شکنی هایی که واجب می دانستیم شان توی داستان هامان و، توی فضای «حیدری نعمتیِ ادبیات» و، حتا توی روابط اجتماعی مان و، داشتیم در کمال تعجب می دیدیم که این «سنت شکنی و استقلال خواهی و آزادگی» فقط دغدغه ی ما نیست و انگار بزرگ ترهامان هم از این جور شجاعت ها و استقلال خواهی ها و رهایی ها بهره مندند و هیچ به ظاهر ماجرا فکر نمی کنند و فقط به «ادبیت متن» بها می دهند، نه به جوان و تجربه گرا بودن یا «همنسل نبودن با هر نویسنده ی مجربِ جوانِ آینده داری».و اصلن نقطه ی طلایی این «ارتباطِ عجیب و پیچیده ی واجب» همین جاست. این که فاصله ی سپانلو و کاتب، از تفاوت نسلی، از زمین تا آسمان هفتم بود، اما «ادبیتِ محضِ رمانِ کاتب» باعث شد تمامِ معادلاتِ پذیرفته شده ی مرسوم از هم بپاشند و «یک هنرمندِ پیشکسوتِ مستقلِ مجرب» پیشدستی کند در ارتباط برقرار کردن با «یک هنرمندِ جوانِ مستقلِ تجربه گرا» و، به هیچ وجه از علنی شدنِ این «ارتباط علنیِ سوء تفاهم برانگیز» محتاط و نگران و حسابگر نباشد. انگار بخواهد یقین پیدا کند که «دستاورد و میراث غنی ادبی خودش و همنسلانش و پیشینیانش» دارد به کسی می رسد که لیاقت و صلاحیتِ تصاحبِ این ارثِ گرانبهای چند صد ساله را دارد...اما آیا تمامِ داستان نویسانِ ایرانی، با هر منش و عقیده و رفتاری، به این کردارِ والایِ انسانی پایبندند؟به جرأت می توانم بگویم نه. که اگر بودیم، الان همه مان، با هر طرز تفکر و سلیقه یی که داشتنش حق مان است، از آن «جزیره هایِ تک افتاده ی آسیب پذیر» تبدیل می شدیم به «مجمع الجزایرِ مستحکمی» که هیچ مهاجم مغرض دسیسه گری نمی توانست به سادگی تصاحب یا نابودمان کند.آیا در فضای ادبی امروزمان یک جور «داعش ادبی» حکمفرماست؟جالب این جاست که این «مهاجمانِ...ادیب نمایِ...مثلن خیرخواهِ همیشگی» نه تنها تا وقتی زنده هستیم از دشمنی دست برنمی دارند، بلکه بعد از مرگ هم دست از تاراج و تخریب اندیشه و منش و آثار ماندگار داستان نویس هامان برنمی دارند. هدایت و چوبک و ساعدی و گلشیری و دانشور و محمود و که و که، بعد از مردن شان، هنوز زنده و هنوز مزاحم و هنوز آسیب زننده هستند و، هنوز هستند کسانی که معتقدند باید یک بار دیگر خودشان و اندیشه هاشان را با هم سوزاند. یعنی یک جور داعش ادبی اند.دور نیفتیم از حرف اصلی مان.من و محمد رضا کاتب به جز محمد علی سپانلو از بزرگانی چون سیمین دانشور، ابراهیم گلستان، احمد محمود، هوشنگ گلشیری، اکبر رادی، ابراهیم یونسی، سیمین بهبهانی، شهرنوش پارسی پور، رضا سید حسینی، صفدر تقی زاده، سروش حبیبی، محمد علی حق شناس، صالح حسینی، عبدالله کوثری، جلال ستاری، قاسم روبین، جلال بایرام، عنایت سمیعی، مشیت علایی، مسعود احمدی، عباس پژمان، مدیا کاشیگر، و عده ی بی شماری از داستان نویسان و شاعران و مترجمان معاصرمان خاطره هایِ شیرینِ این چنینیِ نوشتنی زیاد داریم.دلیل این که مصلحت اندیشیِ رایجِ آن روزها هرگز نتوانست در این &quot; ارتباطِ قلبیِ دو طرفه &quot; نقشِ مخربی ایفا کند، این بود که من و محمد، هر کدام مان به شیوه ی خودمان و، با اصرار بر سبک و نگاه شخصی خودمان و، گاهی در دو مسیرِ روایی و سبکیِ متفاوت، تمام زندگی مان را گذاشته بودیم برای رسیدن به داستان نابی که مُهرِ شخصیِ خودمان را داشته باشد. و در این مسیر به یک عقیده ی مشترک رسیده بودیم که «باید تمومِ تلاش مون رو بکنیم که داستان هامون رو ناشرهای خصوصی چاپ کنن. چون ناشران دولتی نه «خودِ مستقل و غیر قابل کنترل و تجربه گرای یاغی مون» رو می تونستن تحمل کنن، و نه «کتاب های مستقل و ساختارشکن و متفاوت مون» رو.»آن روزها معتقد بودیم ناشران دولتی در آن روزگار - و حتا در حال حاضر - دارند «باخت در تفکرِ القایی و حذفی» و «باخت در ارتباط با مخاطب» را تجربه و تکرار می کنند و «کار کردن با آن بازندگانِ همیشگی» یک باخت تمام عیار و تباه کننده است.بعد هم این که به شدت معتقد بودیم عملکردِ نشر خصوصی و «توزیعِ همه جانبه و غیرجانبدارانه ی آثارش در سراسر ایران» می تواند بهترین فرصت را برایِ «ارتباطِ بی واسطه و منتقدانه با مخاطبِ حرفه یی و غیر حرفه یی» به ما بدهد. گرچه الان اعتقادمان را به این اصل از دست داده ایم و باور کامل داریم که بعضی از ناشران معتبر خصوصی، آگاهانه یا ناآگاهانه، شده اند ابزار و مجری بی چون و چرای فرامین ممیزهای مرسوم برای «سانسور موجه تفکر» و برای «به بردگی کشاندن نویسندگان مستعد» و برای ترویج نوشتن «رمان ژانری» که ذاتش «نویسنده کُش» است و ادبیات ناب هر سرزمینی را می برد به نابودی کامل می کشاند.برای اولین بار فقط من و محمدرضا کاتب بودیم که بعد از انقلاب، بعد از تبعیدِ عباس معروفیِ آتیه دارِ شورشیِ روشنفکری که کتاب هاش را خودش در نشر گردون خودش چاپ می کرد، بعد از درگذشتِ بزرگانی چون هوشنگِ گلشیریِ ساختارگرایِ سنت شکنِ شاگرد پرور، بعد از خلاء حضورِ نویسندگانِ تأثیرگذاری چون رضا براهنی و همین گلشیری خودمان، بعد از نیاز نشر خصوصی به «قلم و آثارِ نویسندگانِ تجربه گرایِ جوانِ ساختارشکنِ صاحب سبک»، آمدیم برای رهایی از قید و بندهایِ رایجِ فرهنگیِ آن دوران، و برای مستقل شدن و مستقل ماندن روح و قلم مان، رفتیم «بی پروا و از جان گذشته و تجربه گر» از راه سنگلاخ و مین گذاری شده ی «چاپ کتاب در نشر خصوصی» گذر کردیم، آن هم بدون تلمذ در حضور بزرگان داستان، بدونِ مُهرِ تأییدِ هیچ نویسنده ی پیشکسوتِ مشهور، و بدون ترس از تهمت و افترا و طرد شدگی از جانب مدیران فرهنگی و ناشران دولتی و نویسندگانِ پرواریِ سفارشی نویسی که در آن سال ها ارتباط با «ناشران خصوصی» و «همنشینی با نویسندگان مستقل روشنفکر» را گناه کبیره و نوعی «کفر کامل و اِلحاد مطلق» می دانستند. و با چاپ داستان هامان در انتشاراتی های خصوصی «نیلوفر و چشمه و ققنوس»، و با اقبال و اعتنای روز افزونِ شجاعانه و بی چشمداشتِ بزرگانِ پیشکسوتِ ادبیاتِ مستقل مان به ما و به داستان هامان، «حکم مخفی ارتداد ما دو نفر» را صادر کردند و به خیال خام خودشان و با دسیسه یی همگانی برداشتند هر کدام مان را تا امروز به طریقی از تمام مواهب و اعتناهای مرسوم همیشگی شان، که من و محمد پشیزی برای آن ها ارزش قائل نبودیم و استقلال فکری مان را با «چشمپوشی آگاهانه ی کامل از آن ها» پسندیده می دانستیم، (مثل چاپ های بی شمار آثار، برندگی در جایزه های ادبی دولتی و خصولتی و خصوصی ایرانی و خارجی، ترجمه ی آثار، سفرهای گزینشی خارجی برای تبلیغ نویسندگان گزینشی خودی، اقتباس سینمایی، قراردادهای طاق و جفت چند صد میلیونی و این روزها میلیاردی برای رمان های چند جلدی، پست های مدیریتی چند گانه با حقوق های مکفی، و چه و چه و چه)، ما را سه دهه محروم نگه داشتند و در خفا به آن بالیدند و... حالا... امروز... با اجماعی عجیب و همگانی و با حضوری آشکارتر و گسترده تر و با اهدافی مشخص تر و با چینش و جاگذاری و تحمیلِ عمدیِ «نویسنده های سوپر انقلابیِ ضد روشنفکرِ دیروز و سوپر روشنفکرنمایِ امروزشان» در همین نشرهای خصوصیِ شاید بی خبر از همه جا، دارند کتاب های اَبترِ قدیمی و جدیدِ سفارشیِ چاپ شده و نشده ی خودشان و دست پرورده هاشان را در همین نشرهای خصوصی یی چاپ می کنند، که چاپ کتاب های من و محمد در آن ها، در اواخر دهه ی هفتاد و در دهه ی درخشان هشتاد، «کفر مطلق» حساب می شد و ما را در ذهن هاشان و در رفتار و کردار حذف کننده شان «مطرود کامل» اعلام کرده بودند و مستوجب مجازات هایی که تمام شان را با موفقیت کامل یک به یک به اجرا رساندند.و به چه گناهی؟که اگر آن سال ها چاپ کتاب در «نشر خصوصیِ روشنفکری» یک جور گناه کبیره ی نابخشودنی بود، چرا الان برداشته اند حلال اعلامش کرده اند برای آن ضد روشنفکرهای انقلابیِ همیشه مُحِق شان، که دهه ها از این مواهب حذر داده شده بودند؟ آیا ناشران خصوصی آمده اند در خفا تطمیع و مطیع شده اند و دیگر روشنفکر نیستند؟ یا نویسندگان ضد روشنفکر دیروز، بنا به مصلحت های سیاسی و التهاباتِ اجتماعیِ افشاگرانه ی امروز، باید بیایند تن به سفیدشویی بدهند و خودشان را روشنفکر جا بزنند؟ اگر هر دو اتفاق با هم افتاده باشد، اگر هر دو طیفِ «ناشر روشنفکر دیروز» و «نویسنده ی ضد روشنفکر دیروز»، برای بقا به هر بهایی، با همدیگر «تبانی منفعت طلبانه ی انگل وار» کرده باشند، آن وقت باید چه اعتراضی را چه طور و با چه زبانی و با چه فریادی و به کدام شان روا دانست؟این اگرها و صدها اگر شبیه این ها سوال هایی هستند که سال هاست من و محمد از خودمان و از خیلی از «رفیق نماهایِ ضد روشنفکر دیروز و روشنفکر نمای امروز» داریم و هنوزاهنوز هیچ جوابی براشان نیافته ایم.آن روزها من و محمد، در نیمه ی دوم دهه ی هفتاد، در آستانه ی پختگی سی سالگی، هر دومان از آب و گلِ داستان نویسیِ حرفه یی آن زمانه در آمده بودیم. و کتاب های انبوه گذشته مان و «نگاه های متفاوت مان به داستان نویسیِ خلاقِ ساختارشکنِ زبان ورزمان» برداشته بودند جای خودشان را در محافل جدی ادبیِ آن دوران باز کرده بودند و «حالا با این تصمیمِ آگاهانه ی مخاطره آمیزِ آینده کُشِ بی صِلِه های مرحمتیِ دولتی و با این تفکرِ نوینِ خودشکنانه و سنت گریزمان» باید هر دومان ناچار می رفتیم «باز از صفر شروع می کردیم.»«اون هم با بهترین داستان هایی که اون ها رو با تموم توانایی و با تموم دانایی و با تموم سنت ستیزیِ ساختارشکنانه مون از «علم روایت نوین» نوشته بودیم و به شدت مطمئن بودیم حق شون فقط خونده شدن و دیده شدنه.»و البته با ادیبِ مشهورِ پشتیبانی که «در هیچ کدوم از ناشران خصوصی آن روزگار...به هیچ وجه نداشتیم.»آن روزها چاپ کتاب در نشرِ خصوصی گذر از هفت خوان رستم بود. و برای مایی که داستان نویس حرفه یی بودیم و ناشناخته در نشر خصوصی، تأیید یک داستان نویس آشنا می توانست خیلی کارگشا و شهرت آور باشد. اما ما این آشناها را نداشتیم. و البته غرور و شخصیت داشتیم. بلد نبودیم مثل بعضی ها برای هر هدفی برویم به هر خفتی تن بدهیم. معتقد بودیم باید خود داستان هامان بهترین معرف مان باشند. و همین هم شد. البته نه به این سادگی ها که من می گویم و شما می شنوید.ماجراهاش را بعدها در کتابی چند صد صفحه یی خواهم نوشت. فقط تا همین حد بدانید که من و محمد، با دست خالی و بدون پشتوانه و پشتیبان هایِ مرسوم آن روزها و این روزها، بهترین داستان های دوره ی جدید کاری مان را، با تحمل رنج ها و تهمت ها و افتراها و طردشدگی ها و از کار بی کار شدن های فراوان، بردیم در بهترین و حرفه یی ترین نشرهای خصوصی آن زمان چاپ کردیم. یعنی نشر نیلوفر و چشمه و ققنوس.نشر ققنوس که سال ها پیش در دوره ی اول کاری اش برداشته بود فقط «شازده احتجاب گلشیری» را چاپ کرده بود، اصلن دوره ی جدیدِ کار حرفه یی اش را در اواخر دهه ی هفتاد (سال ۷۸) با چاپ کتاب های «ساختار شکنِ پُست مدرن و مدرنِ من و محمد» شروع کرد. این را می توانید به سادگی بروید در بروشورهایی که آن سال ها چاپ می کرد و به آن می بالید ردیابی کنید.اولین داستان نشر ققنوس در آن بروشورها رمانِ خیلی عامه پسند و بازاریِ «دالان بهشت» بود. که اگر من و محمد و کتاب هامان نبودیم، ققنوس حتم باید با همین فرمانِ چاپِ «رمان خیلی عامه پسند بازاری» پیش می رفت. دومینش «هیسِ» محمدرضا کاتب بود، در سال ۷۸. و سومینش مجموعه داستانِ «لالاییِ لیلی» من، در بهار ۸۰. که هنوز بعد از بیست و چهار سال، بدون هیچ توضیحی از نهادهای رسمی یا از تشکیلات خود ققنوس، در چاپ یک نگه داشته شده.به زودی شرح ماوقعِ این «حصر کتاب های بیست ساله در نشر نیلوفر و ققنوس و چشمه» را خواهم نوشت.خواهم نوشت که چه طور من و محمد، با خرج خودمان، هر سه کتاب مان را _ «هیس» و «لالایی لیلی» و «دلقک به دلقک نمی خندد» را _ با چه مکافاتی بردیم به دست تمام نویسندگان مستقل و پیشکسوت مان رساندیم. خصوص آن ها که در ایران نبودند. مثل ابراهیم گلستان در انگلستان، سروش حبیبی در فرانسه، صفدر تقی زاده در آمریکا، و مهم تر از همه شان برای نشر ققنوس، عباس معروفی در آلمان. اگر عباس معروفی «هیس» و «لالایی لیلی» را نخوانده بود، یا اگر فقط «دالان بهشت» را خوانده بود، آیا می آمد غرفه ی نشر ققنوس را در نمایشگاه کتاب فرانکفورت آلمان پیدا کند، بردارد حق چاپ تمام کتاب هاش را به این نشر بسپارد؟...یا نویسندگان و مترجمان و شاعران خوشنام و نویسندگان جوان خوش آتیه یی که بعد از ما آمدند در نشر ققنوس کتاب چاپ کردند، آیا با خواندن «دالان بهشت» می آمدند اعتبارشان را کنار یک رمان عامه پسند بازاری خرج کنند؟ آیا بعد از بیست و پنج سال سکوت چشمپوشانه و عارفانه ی من و محمد، انصاف است خودمان را بزنیم به آن راه، ندانیم «کی به کی مدیون است؟»...و البته سوال های مهم تر دیگر هم هست... که بماند برای بعدی که خیلی نزدیک است.انتشارات نیلوفر هم، یکی دو ماه قبل از نشر ققنوس، در زمستان ۷۹، مجموعه داستانِ «دلقک به دلقک نمی خندد» مرا چاپ کرد. که آن هم مثل «لالایی لیلی»، با وجود اعتناها و نقدهای مثبت در نشریاتِ مستقلِ آن روزگار و با وجود «کاندید شدنش در بخش های نهایی جوایز خصوصی ادبی» و حتا «برنده شدن و در لحظه ی آخر کنار گذاشته شدنش»، همچنان بعد از بیست و پنج سال در چاپ یک باقی مانده و ناشر یا نهادهای پاسخگو یا هیچ کس دیگر هیچ توضیحی نداده که... که شرحِ طولانیِ ماوقع این یکی هم بماند برای زمانی دیگر.از نشر ققنوس زنگ زدند گفتند مجموعه داستان «لالایی لیلی» در دومین دوره ی جایزه ی گلشیری اول شده. اما در لحظه ی آخر اسم زن بهروز افخمی از کوزه در آمد. حالا دیگر همه می دانیم چرا.من و محمد، بعد از سال ها خون دل خوردن و تحملِ سختی هایِ فراوان، با دو سه ماه فاصله، صاحب سه کتاب «ساختارگرایِ سنت شکنِ زبان ورز» شده بودیم و، ناگهان داستان هامان بین نویسندگان مستقلِ حرفه ییِ آن زمان و، در مجامعِ ادبی خصوصی روشنفکری و حتا در دولتی هایِ همان دوره و، در جایزه هایِ تازه راه اندازی شده ی داستانی دهه ی هشتاد، مثل توپ صدا کردند.دو دهه و نیم منتظر شدم کسی بیاید این وقایع و حقایق را بگوید و نگفت و حالا ناچارم خودم با صدای رسا بگویم که «من و محمدرضا کاتب «اولین داستان نویسانِ تجربه گرایِ جوانِ مستقلِ بی پشتیبان و بی پشتوانه یی» بودیم که داستان هامان در اواخر دهه ی هفتاد و در نیمه ی اول دهه ی هشتاد فقط با پشتوانه ی «ادبیتِ متنِ آثارمان» و بدون تایید هیچ نویسنده ی پشتیبانِ پیشکسوتی چاپ شدند و، مثل نیمه ی دوم دهه ی شصت که با نوشتن داستان هایِ متفاوتِ ساختارگرایِ پست مدرن و داستان های تکنیکیِ زبان وَرزِ فوق مدرن مان بانی رنسانسی نوین شدیم در ادبیات سنت گرای نوجوانِ آن زمان، یا مثل نیمه ی دوم دهه ی هفتاد که با تجمیعِ نویسندگانِ نوقلمِ ناشناخته ی بی پشت و پناهی که «تازه از جنگ برگشته بودند» (کسانی چون احمد دهقان، مجید قیصری، فرهاد حسن زاده، محسن مومنی، کاوه بهمن، جمشید خانیان، احمد غلامی و دیگران و دیگرتران)، و امکان چاپ آثار متفاوت شان در نشری خاص (که هیچ کس هیچ وقت توقع کاری چنین سترگ و ادیبانه و خاص از آن نداشت)، رنسانسی ادبی و همچنان زنده و جنجالی در داستان کلاسیک و مدرن و پست مدرن ضد جنگ پدید آوردیم و آگاهانه و امیدوار آغازگرِ راهی شدیم که داستان نویسانِ تجربه گرایِ بعدی، بعد از ما، آمدند از جاده ی هموار آن به راحتی گذشتند. یعنی ناشران خصوصی و سختگیر آن دوران، بعد از آن زمان، به داستان نویسان جوان اعتماد بیش تر کردند و آثار آن ها را با سهولت و با سرعت بیش تری به چاپ سپردند، به واسطه ی موفقیت هایی که فقط با «استقلال اندیشگی من و محمد»، بدون هیچ حامی پیشکسوتی، با چاپ آثار تازه مان در نشر خصوصی کسب کردیم.»حاصلش هم شد ظهور و حضور جنجال برانگیزِ نویسندگانِ جوانِ نوقلمِ ناشناخته یی که بعد از من و محمد در دهه ی هشتاد و نود آمدند نویسنده ی حرفه یی شدند و با چاپ کتاب های ما دو نفر در انتشاراتی هایِ سختگیرِ روشنفکرِ خصوصیِ «چشمه و نیلوفر و ققنوس»، یک به یک آمدند با سهولتی که حاصل خط شکنی و هموار سازی و جانفشانی های من و محمد بود، کتاب های داستانی شان را در این سه نشر و در نشرهای خصوصی معتبر دیگر و در نشرهای تازه پای خصوصی و خصولتی جدید چاپ کردند و در محافل رسمی و غیر رسمی ادبی آن روزگار و حتا اکنون از سرآمدان داستان ایرانی شناخته شدند.اگر مصطفی مستور، یعقوب یادعلی، محمدحسن شهسواری، مهدی یزدانی خرم، بلقیس سلیمانی، مجید قیصری، محمدرضا بایرامی، احمد دهقان، فرهاد حسن زاده، احمد غلامی و خیل عظیم نویسندگان جوان ناشناخته یی که در دهه ی هشتاد و نود و اکنون آمدند کتاب های داستانی شان را در نشرهای خصوصی یی چاپ کردند که پیش از این فقط آثار ستارگان پر فروغ ادبیات ایران یعنی هوشنگ گلشیری، محمود دولت آبادی، احمد محمود، علی اشرف درویشیان، جعفر مدرس صادقی و زویا پیرزاد و دیگران را چاپ می کردند، هیچ کدام شان نباید فراموش کنند از جاده ی سنگلاخ و مین گذاری شده یی با سهولت و آرامش رد شده اند که خنثا شدن مین هاش و هموار شدن راه اش را مدیون همین حسن بنی عامری و محمدرضا کاتبی هستند که هنوزاهنوز دارند تاوان این خط شکنی ها و هموار سازی ها و موج آفرینی های رنسانسیِ این سه دهه را در «ادبیات نوجوان» و در «ادبیات ضد جنگ» و در «ادبیات مستقل روشنفکرانه ی آینده نگرِ ضد ژانر» می پردازند با بایکوت ها و حذف شدگی ها و با «در چاپِ یک و دو نگه داشتنِ همین کتاب هایی که در همین ناشران خصوصی روشنفکری چاپش کردند».آیا هنوز نقطه ی تاریک و سوال جدیدی وجود دارد که کسی بخواهد بداند چرا من با صراحت و با صدای بلند و با دانایی کامل اعلام کردم و باز اعلام می کنم که «دیگر کتاب هام را در هیج نشر خصوصی مشکوکی در ایران چاپ نخواهم کرد»؟خب این حرف ها از آن حرف هایی بود که جزییاتش را فقط من و محمد می دانستیم و، اگر نمی گفتمش، در قلب مان می ماند و با خودمان دفن می شد. بهانه اش هم یادآوریِ لطفِ مهربانانه یی بود که سپانلو و دیگر بزرگانِ آن روزگار، بی هیچ چشمداشت و در کمالِ شجاعت و صراحت و جوانمردی و خلوص شان، در حق وارثانِ به حق و واقعی میراث ادبی شان، «من و محمد رضا کاتب» روا داشتند.سپانلو هر که بود و هر چه بود، هر چه گفت و هر چه نگفت، یک حسِ جاودانه ی شیرین در قلب من و محمد به یادگار گذاشته که اگر تمام دنیا هم جمع شوند و خلافش را ثابت کنند، ما از او و از تمام آن ها که ما را وارثان واقعی میراث ادبی شان دانستند، تا دنیا دنیاست ، به نیکی یاد خواهیم کرد.روحت شاد، آقایِ قدبلندِ...چشم رنگیِ...ِخوشپوشِ...تر و فرزِ...همیشه خندانی که خیلی خوب بلد بودی قلبت را با ما تقسیم کنی و، یک یادگاریِ جاودانه برامان باقی بگذاری.هر جا هستی، سپانلوی نازنین، بدان که ما دو نفر مهربانی های بی شیله پیله ات را هرگز فراموش نخواهیم کرد.و همین طور لطف بی منت و سپردنِ میراثِ گرانبهایِ آن بزرگوارانِ پیشکسوتِ ادیبِ دیگر را.دوشنبه، ۱۲ آبان ۱۴۰۴باز نشر همین متن از فیس بوک، با ویرایش و نگارشی تازه، نوشته شده در اردیبهشت ۹ سال پیش، به مناسبت درگذشت سپانلو، با عنوانِ «ماجرای من و محمد رضا کاتب و محمد علی سپانلویی که رفت...از باغ هستی...سیب تازه بچیند».</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 05:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشتن نویسنده چه مزه یی دارد، قاتل؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B2%D9%87-%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-oe7vzc4nhptd</link>
                <description>هشدار به آن ها که برای نویسندگان نقشه ی قتل می کشندروز تشییع جنازه ی شیوا ارسطویی سه نفر از قاتلانش هم آمده بودند.نفر سوم در چاق سلامتی خندان تر و خوشروتر می نمود. خصلتی که سال ها می شد کسی در او سراغش نداشت. همه او را با بدخلقی هاش می شناختیم. چه از زمان ویراستار بودنش در ناشری تازه پا و بازاری، چه در زمان بررس نشر شدنش در نشری دیگر، که ماجراها چاق کرد آن جا برای خیلی از داستان نویس هایی که گول ظاهر شیک داستان نویس بودنش را خورده بودند. اعتراض ابوتراب خسروی را هنوز یادمان هست به تیراژ مشکوک کتاب هاش در همین نشر. و همین طور به شکایتی جنجالی که همین نشر با پیگیری های همین نفر سوم از او کرد. همین بلاهای جانگداز را همین نویسنده در همین نشر سر شیوا ارسطویی هم آورد. که آن را هم همه مان یادمان هست. و همین طور دل خون و فریادهای شیوا ارسطویی را که گفته بود «بچه جون، من خودم دستت رو گرفتم بردم خیلی جاها بند کردم. همین جا رو تو از من داری. اون وقت داری چوب لای چرخ من می ذاری، قزمیت؟»و حالا قاتلانش، هر نفر سه شان، آمده بودند از مردن شیوا مطمئن بشوند. هیچ غمی را هیچ کس نمی توانست در صورت هیچ کدام شان رد بزند.از نفر سوم پرسیدم «هیچ شد به شیوا سر بزنی بری احوالش رو بپرسی؟»نفهمید کجاش را زده ام. فقط می خواست از حرف هایی خلاص بشود که جلو آینه به خودش زده بود. یکبارگی شد همان بدخلق و گرگی که همیشه بود. صورتش گُر گرفت و سرخ شد و صداش را کشید سرش که «تقصیر خودش بود دیوونه. درِ خونه ش رو بسته بود روی همه. هیچ کس رو هم به خودش راه نمی داد. با همه سر لج افتاده بود. حتا می گن پسرش رو توی خونه ش راه نمی داده. مُردنش رو هم بعد از پنج روز همه فهمیده ن. از بوی گندی که ازش بلند شده بود.»فکر می کرد این جوری دارد از شر شیوا راحت می شود و همه ی تقصیرها را می اندازد گردن خودش، اما او نمی دانست فقط به فقط دارد عذاب وجدان های خودش را با فریادش لو می دهد.جای من دیگر آن جا کنار آن قاتلان آدم فروشی نبود که روزگارشان را با نانی می گذراندند که باید به خون شیوا و کورش و یعقوب و امثال من و محمدرضا کاتب می زدند تا خوردنی بشود. آمده بودم آن جا، قلق گیری، تا از خیلی چیزها مطمئن بشوم. که شدم...بریده یی از فیلم و متن «چرا قاتلان شیوا ارسطویی و کورش اسدی و یعقوب یادعلی را اعدام نمی کنید؟»، موجود در اینستاگرام، فیس بوک، یوتیوب، ویرگول، بلاگفا : وبلاگ مجنون مست» حسن بنی عامریhttps://www.aparat.com/v/dwq503khttps://www.facebook.com/share/v/1F6iBZGwC8/#حسن_بنی_عامری #شیوا_ارسطویی #کورش_اسدی #یعقوب_یادعلی #جنبش_ادبی_ما</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 21:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیافه ی مظلوم به خودت نگیر، قاتل، خون خیلی ها گردن توست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B8%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-j1iixqvmhivx</link>
                <description>هشدار جدی به قاتل دوم شیوا ارسطویی و آن نویسندگان مقتول دیگرروز تشییع جنازه ی شیوا ارسطویی سه نفر از قاتل هاش را توی مراسمش دیدم.نفر دوم را قبل از نفر اول  دیده بودم. کسی که در فرمانبری و چاکرپیشگی دست تمام زیردست ها را از پشت بسته بود و با وجود تمام خوش خدمتی هایی که برای نفر اول کرده بود، باز هم نفر دوم حساب می شد برای اویی که همه را مطیع و گوش به فرمان خودش بار آورده بود. با دیدنم رنگ از رخسارش پرید. دست هاش را هم کرد توی جیبش تا لرزیدن شان را نبینم. گفت از دیدنم خوشحال شده. که حرف مفت بود. از نگاه اش و از صداش مشخص بود که دارد توی دلش سرم جار می زند که «مگه تو نمرده بودی، بشر؟ این جا چی کار می کنی آخه؟»گفت «این جا چی کار می کنی، حسن؟»گفتم «دخترهات خوبن؟»گفت «هنوز یادته؟»گفتم «اگه دخترن، اگه داری شون، آره. هنوز یادمه.»شیطان شدم، لبخند زدم توی چشم هاش، برداشتم آرام گفتم «به جز دخترهات خیلی چیزهای دیگه ت رو هم هنوز یادمه.»هنوز یادم بود که بخش مهمی از زندگیِ پُر افتخار و  پُر منفعتِ اکنونش را مدیون من است. همان از جنگ نوشتنش. آن روزها سرنوشتش در زمان دانشجویی داشت جوری رقم می خورد که آخرش می شد مسوول فنی یکی از شبکه های تلویزیون. اما وقتی با سفارش دوست مشترک مان و همراه رفیق جان در جانی اش آمد پیش من تا روی «روایت های خام مستند جنگ» بردارد کار خلاقانه ی داستانی بکند، مسیر زندگی اش از اساس تغییر کرد و شد اینی که الان هست. «جنگی نویس سفارشی و ژانرنویس اعظم». از همان روز اول با یعقوب یادعلی آمد. با هم خیلی سر و کله زدیم تا روایت های مستند جنگ را چه طور از خامی در بیاورند و به داستانی مینیمالیستی و خوش ساخت تبدیلش کنند. کتاب های داستان خلاق را دادم بخوانند تا بدانند چه توقعی ازشان دارم. همینگوی در دسترس بود و همه مان کتاب هاش را خوانده بودیم. اما سالینجر نایاب بود و هنوز ناشناخته. و همین طور گلشیری. من از روی داستان هاشان در نوجوانی مشق ها نوشته بودم و برمی داشتم کتابچه های دستنویسم را از آثارشان به آن ها می دادم بخوانند تا هوشیار شوند از آن ها چه توقعی برای آفرینش داستانی از آن روایت های خام مستند دارم. با آن ها و با خیلی های دیگر نزدیک صد کتاب آماده ی چاپ کردم. جوری که موجی از نوشتن «داستان های مینیمالیستی و ماکسیمالیستی مستند جنگ» در خیلی از نشرهای دیگر هم باب شد و طی سال ها رونقی روزافزون گرفت و با حذف عمدی و آگاهانه ی من و آثاری که از من در همه جا نادیده انگاشته شدند، هر کس آمد مدعی این بداعت تازه شد و... که گفتن مفصلش بماند برای بعد. این نفر دوم، مثل یعقوب یادعلی، با سختگیری های من در پذیرش متن هاشان برای چاپ در کتاب، و نوشتن داستان های آزاد کوتاه شان با تأثیر آشکار از بهرام صادقی و چاپ شان در مطبوعات و در نشرهای تازه رونق گرفته ، داشتند بال و پر باز می کردند. در یکی از جلسه های داوری جایزه ی منتقدان مطبوعات، که درخشش اولین دوره و تمام دوره هاش را مدیون برندگی رمان پست مدرن «هیسِ» محمدرضا کاتب است، دستنویس یکی از بهترین داستان های مستقل و آزاد جنگی یعقوب را که به من برای چاپ در نشر خصوصی سپرده بود، بردم آن جا خواندم ببینم دوستان چه واکنشی نشان می دهند. آنی که بعدها شد یکی از طرفداران پر و پا قرص و حتا بانی چاپ کتاب های تازه ی یعقوب، به دلیل جنگی بودن داستان و ناشناخته بودن یعقوب، لب و لوچه کج کرد و منفی بافت. بقیه هم، با این که دو نفرشان از همشهری ها و همکلاسی های یعقوب بودند، جرأت نکردند حرف دل شان را بزنند و پرت و پلا گفتند. ولی من با سرفرازی و با قسم به تمام دانشی که تا آن روز از داستان داشتم گفتم « هر چی رو گفتین، گردن من و یعقوب از مو نازک تر، می گیم درست و مقبول. ولی امروز رو همه تون یادتون باشه که دارین چی از من می شنوین. همین طور که از این به بعد اسم محمدرضا کاتب و رمان هیسش رو دیگه هیچ کس نمی تونه از ادبیات داستانی مون پاک کنه، اسم یعقوب یادعلی رو هم از این به بعد زیاد خواهید شنید و، درست به وقتش، اون رو هم کسی نمی تونه از ادبیات داستانی مون پاکش کنه.»که البته دوستان مثل همیشه سعی شان را کردند برای حذفش، با آن جنجال ها و مهاجرت اجباری و مرگ زودرسی که براش فراهم کردند، اما از ادبیات ایران، نه، هرگز نتوانستند حذفش کنند و نخواهند هم توانست. و اما نفر دوم. که مثل یعقوب دستش را، دوستانه، توی دست خیلی ها بردم گذاشتم. توی دست ناشران روایت جنگ و، توی دست رفیق جان در جانی الانش حسین سناپور در روزنامه ی حیات نو و، توی دست نفر اول که داشت توی مطبوعات دهه ی هفتاد و هشتاد با تیم جوان و آن «نفر اول مرید خودش» یکه تازی ها می کرد. این نفر دوم مان همان کسی است که بعدها با پشتوانه ی نفر اول آمد در یکی از روزنامه ها در کمال وقاحت اعلام کرد که «هر کس می خواد توی ایران داستان ‏نویس موفقی بشه و توی این کسوت باقی بمونه، باید بیاد به حلقه‏ ی ما ملحق بشه.» یعنی اعلام علنی بردگی ادبی نویسندگان. که خیلی ها به آن تن ندادند. من و محمدرضا کاتب، بعد از شورش علنی در مقابل همه شان، بایکوت ادبی بیست ساله شدیم از جانب تمام آن رفقایی که خیلی هاشان، از هر طیفی و از هر باندی و از هر مافیایی، زندگی و رفاه و مقبولیت الان شان را مدیون ما دو نفر هستند. ما با سخت جانی هامان سعی کردیم همچنان زنده بمانیم. اما کورش اسدی و شیوا ارسطویی و یعقوب یادعلی، طبق نقشه ی «بدخواهانِ بخیلِ رفیق نماشان» عمل کردند و از سخت جانی هاشان دست شستند...بریده یی از متن « چرا قاتلان شیوا ارسطویی و کورش اسدی و یعقوب یادعلی را اعدام نمی کنید؟»، موجود در اینستاگرام، فیس بوک، یوتیوب، ویرگول، بلاگفا : وبلاگ «مجنون مست»حسن بنی عامریفیلم همین متن در آپارات https://www.aparat.com/v/dwq503k#حسن_بنی عامری</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 20:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز توی قلبم زنده ای، اکبر آقا خان رادی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-y1lxgswbfzka</link>
                <description>گاهی فکرمی کنم قلب ها فقط برای این آفریده شده اند که ناگهان برای یک عزیزِ نادیده از جا کنده بشوند. یا شاید فقط قلب من این شکلی است.  آن شب خیلی از دست خودم و خیلی های دیگر کلافه بودم و به خودم نهیب می زدم &quot; قلم رو ببوس بذار کنار، حسن. توی این میدون یا باید بری بجنگی و فرسوده بشی، یا باید از شدت جراحت بمیری، یا باید رها کنی بری و بگذری از عشقی که جوونی ت رو به پاش ریختی .&quot;  می گفتم &quot; این میدون ارزشش رو نداره. خودت رو آزاد کن برو هر جایی که این جا نباشه.&quot;  می گفتم &quot; روحت رو نجات بده، حسن. دارم ازت خواهش می کنم.&quot;  ساعت یازده شب بود و انتظار هر چیزی را داشتم، به جز تلفنی که بی وقت زنگ بخورد. نه من و نه تلفنم به این زنگ های بی موقع عادت نداشتیم.  گوشی را برداشتم گفتم&quot; جانم؟ &quot;   این &quot; جانم &quot; را توی هر حالِ تلخ و شیرینی که باشم، خیلی دوستش دارم و خیلی خرجش می کنم. یعنی برای همه خرجش می کنم. اصلن به خودم اجازه نمی دهم که غریب و آشنا از شنیدنش محروم بمانند.  گفتم &quot; جانم؟ &quot; و کاش گفته بودم&quot; جان دلم؟ &quot;  یک صدای مردانه و آرام و متین گفت &quot; سلام. می دونم دیر وقت مزاحم تون شده م، ولی من حتمن باید با آقای حسن بنی عامری صحبت کنم. کار خیلی واجبی با ایشون دارم. هستن الان؟&quot;  حالم خوب نبود. حالم واقعن خوب نبود. یعنی حتا حق داشتم با یک لحنِ سرد جوابِ هر تلفنی را بدهم. اما آن صدا یک صدای تازه و موقر بود و طنینش شنونده را به احترام وا می داشت.  گفتم &quot; خودم هستم. بفرمایین.&quot;  گفت &quot; من رادی هستم. اکبر رادی. نتونستم تا صبح صبر کنم. باید حتمن همین امشب با شما حرف می زدم.&quot;  - خدایا, چی می شنوم؟ اکبر رادی؟ تلفن به من؟ این وقت شب؟ مگه ممکنه؟   بله. ممکن بود. یکی از معتبرترین و مشهورترین نمایشنامه نویسان معاصر ایران، توی یکی از شب های تابستان سال هشتاد، زنگ زده بود به خانه ی نویسنده ی جوانی که نمی شناختش. نویسنده یی که بعد از یک دهه داستان نوشتن و بعد از سال ها انتظار، دو مجموعه داستانِ &quot; دلقک به دلقک نمی خندد &quot; و &quot; لالایی لیلی &quot; اش را دو انتشاراتی (نیلوفر و ققنوس ) همزمان با هم چاپ کرده بودند و، او با خودش عهد کرده بود که...- با خودم عهد کرده بودم که اگه کتاب هام چاپ شدن، یکی از اولین کس هایی که باید این کتاب ها رو از من هدیه بگیره، اکبر آقا خان رادیه .&quot;من این اسمِ اعظمِ &quot; آقا خان &quot; را خرج هر کسی نمی کنم. توی مرامِ من گفتنِ این لقبِ با شکوه یک چیزی بیش تر از گفتنِ &quot; استاد &quot; و &quot; جناب &quot; و &quot; عزیز &quot; و &quot; آقا &quot; و &quot; خان &quot; معنی می دهد.وقتِ فکر کردن و آینده نگری و مو از ماست کشیدن را به خودم ندادم. به سرعت برق و باد رفتم شماره تلفنِ خانه ی &quot; اکبر آقا خان رادی &quot; را از یکی از دوستان روزنامه نگارم گرفتم و، معطل نکردم، زنگ زدم خانه شان.خانومی با همان ادب و با همان متانت و با خوشروییِ مخصوصِ اغلبِ زنانِ اصیلِ ایرانی به حرف هام گوش داد و با شرمندگی ازم عذر خواست و گفت &quot; آقای رادی توی اتاق شون مشغول نوشتن هستن و، من این جور وقت ها زیاد به خودم اجازه نمی دم برم مزاحم شون بشم. &quot;  گفتم &quot; من هم همچین توقعی ندارم. فقط خواستم بگم اگه امکان داره، این آدرسِ پستی شون رو به من لطف کنین تا خدمت شون کتاب بفرستم. &quot;  آدرس توی یکی از کوچه پسکوچه های خیابان فلسطین شمالی بود. آپارتمانی - فکر کنم - چهار طبقه, که خانه ی &quot;اکبرآقا خان رادی &quot;طبقه ی آخرش بود. رفتم کتاب ها را پست کردم و، از این حال خوبم تا مدت ها محافظت کردم و، با سرخوشی اش رفتم مثل همه ی مردمِ سرزمینم ایران غرق شدم توی سیلابِ روزمرگی هایِ زندگی.   تا این که آن شب با شنیدنِ صدایِ آرامش بخشِ &quot; اکبر آقا خان رادی &quot;،  قلبم... ناگهان... از جا کنده شد.                       اصلن نمی توانستم تصورش را بکنم که مردی با آن همه مشغله و آن همه اعتبار بیاید زنگ بزند به یک نویسنده ی جوان و گمنام و، این قدربزرگوارانه و این قدر جوانمردانه ازش بابتِ مزاحمتِ بی موقعش عذر بخواهد و، ازش پدرانه ی پدرانه ی پدرانه بخواهد که &quot; قلمت رو هیچ وقت زمین نذار، آقای بنی عامری. این رو یه نویسنده ی کهنه کار داره به ت می گه.&quot;  کتاب ها را گذاشته بودم توی پاکت پستی و یک رندیِ شیرینِ شیطنت آمیز به خرج داده بودم. پایین آدرس خودم شماره تلفن خانه مان را هم نوشته بودم، به امید این که با این کارم سلامِ بلند بالایِ دورِ مرا بشنود و بفهمد که این سلام از آن سلام هایِ از ته دل است که علیکش خیلی برام حیاتی و خیلی شنیدنی و خیلی واجب است.  آن شب با آن حال و روزِ نزارم از شنیدنِ این علیکِ دیر وقت و به موقع لب لرزه ی شادمانه گرفته بودم.  گفتم &quot; سلام، استاد نادیده، اکبرآقا خان رادی. قدم روی چشم من گذوشتین. نمی دونین چه قدر از شنیدن صداتون خوشحال شده م. باور کنین دارم می لرزم و همه ی جونم شده خیس عرق. &quot;  باز بزرگوارانه عذر خواست که این وقت شب اسباب زحمت خودم و خانواده ام شده است و تاکید داشت که از همسرم حتمن پوزش بخواهم.   وبعد این که &quot; من همین الان کتاب لالایی لیلی شما رو تموم کردم و، از شدت شوقی که داشتم، نتونستم خودم رو کنترل کنم. باید باهاتون حرف می زدم. باید باهاتون همین امشب حرف می زدم. &quot;  سکوت کردم تا فقط شنونده باشم و او با شوقی پدرانه بگوید &quot; زنگ زدم ازتون تشکر کنم و فقط بگم...&quot;  - اکبر آقاخان رادی از من تشکر کنه؟ برای چی آخه؟ چی کار کرده م که خودم این قدر ازش بی خبرم؟  داشت جانم به لبم می رسید و، تمام وجودم از این احتضارِ شیرین با یک شعله ی آبی نازنین می سوخت. دلم می خواست این لحظه تا ابد طول بکشد و همه مرا با این شعله ی آبیِ نازنین ببینند و به یاد بیاورند.  گفت &quot; خواستم بگم اگه آب دست تونه بذارین زمین و، فقط بنویسین - داستان بنویسین، آقای بنی عامری. این تنها خواهش دوستانه ییه که من از شما دارم.&quot;  می دانید کی داشت این حرف را می زد؟ کسی که معروف بود به رندیِ ادیبانه و بی پرده حرف زدن و باج ندادنِ هنری به هیچ احدی، بخصوص در حیطه ی نمایش و هنر و، بخصوص در وادیِ استاد و شاگردی.  گفت &quot; الو؟...آقای بنی عامری؟...گوشی هنوز دست تونه؟ &quot;  گفتم &quot; جان دلم، آقای رادی؟ هنوز گوشی دستمه. هنوز زنده م. مطمئن باشین. &quot;   سکوتش مزه ی شیرین لبخند گرفت.  گفت &quot; شما کار من رو خیلی راحت کردین، آقای بنی عامری. من اصلن به تون زنگ زده بودم که همین رو بگم. بگم لطفن زنده باشین و، لطفن تا اون جایی که قدرت دارین فقط بنویسین.&quot;  چی باید می گفتم به کسی که، سال ها پیش، خودم بی توصیه ی هیچ استادِ نکته سنجی جُسته بودمش - بدون این که اصلن حضورش را درک کرده باشم ؟ چی باید می گفتم به کسی که با تک تکِ کتاب هاش شب و روزهام را با یک شعفِ جانانه و جاودانه گذرانده بودم؟ چی باید می گفتم آخر؟  - اگه بو ببره که همین نیم ساعت پیش می خواستم قلمم رو بشکنم و بندازمش دور، چه فکری در باره م می کنه؟  گفت &quot; ما باید همدیگه رو ببینیم، آقای بنی عامری. براتون امکانش هست؟ &quot;  گفتم &quot; شما می خواین  من رو امشب به کشتن بده ین ، آقای رادی؟ تو رو خدا به جوونیم رحم کنین.&quot;  لبخندکی زد وگفت &quot; زنده بمون، پسرجان... و پا شو بیا یه کم با هم حرف بزنیم. می خوام از نزدیک ببینمت. &quot;  داشتم آرزوی همیشگی ام را از زبان  &quot;اکبر آقا خان رادی &quot; می شنیدم و، اصلن صلاح نبود به خودم فرصت فکر کردن بدهم. اجازه ی دیدار خواستم.  روز و ساعتش را مشخص کرد وگفت&quot; منتظرت می مونم, جوون. بیا که خیلی حرف برای گفتن داریم.&quot;  گوشی را که گذاشتم، اشک توی چشم هام جمع شد و...بلند بلند...خنده ام را گریه کردم.    به این حالِ خوش خیلی احتیاج داشتم.  تا صبح به خودم اجازه ندادم خوابم ببرد.  دمدمای صبح قلمم را برداشتم و به اش گفتم &quot; می خواستم دیشب بشکنمت و فراموشت کنم. ولی انگار جونِ مون باید تا آخر عمر به جونِ هم بسته باشه.&quot;   گفتم &quot; می خوام یه چیزی به ت بگم ، نه نگو. جون هرکی هم دوست داری راستش رو بگو...تو بلدی مثل من سگ جون باشی، از نوشتن خسته نشی، تا آخر عمرت فقط بنویسی؟ &quot;  سکوت شیرین نازنینش را که دیدم ...این بار، بی اختیار، گریه ام را خندیدم .  &quot;اونی که شانزده سالشه منم. اونی که خونواده ش تازه از شیراز بُنه کن پاشده ن اومده ن ورامین منم. اونی که شیرازِ بزرگ برای شیطنت های کوچیک و بزرگش کوچیک بوده منم. اونی که ورامینِ کوچیک اومده بال و پرهایِ بزرگِ شیطنت هایِ کوچک و بزرگش رو بسته منم. اونی که کشته مرده ی کتاب و سینما و تلویزیون و سیاه بازی و نقالیِ دوره گردهایِ خیابونه منم. اونی که سرش به تئاترهای مدرسه با نوشتن و کارگردانی و بازیگری گرم می شه منم. اونی که با بال و پرِ بسته می آید باز عاشق کتاب می شه منم. اونی که توی یه شهر کوچیک با کتاب هاش یه دنیای بزرگ و رنگارنگ و پر قصه برای خودش می سازه منم.&quot;  آن پسرک شانزده ساله منم. که شوق نوشتن باز زده به سرم. و برای کتابِ خوب خریدن حاضرم حتا جان بدهم.  &quot; اما آخه کو پول ؟... که پاشی بری تهرون و بخوای کتاب بخری. هنوز خیلی جوونی و خیلی کم تجربه و همچین بفهمی نفهمی یه کم گیج و گول هم هستی. چون نمی دونی باید چه کتابی رو از چه نویسنده یی بخری.&quot;   کسی نبود ازش بپرسم. با خودم قرار گذاشتم بروم تهران و خودم تصمیم بگیرم چه کتابی بخرم. مهم تهران رفتن نبود. مهم کتاب خریدن بود. البته یکی از مشکل هام مشکل همیشگی بی پولی هم بود. غرورم به ام اجازه نمی داد بروم از بابا رضا پول اضافه برای خریدن کتاب بخواهم. اگر هم می داد، مزه نمی داد. به سین جیم هاش و به &quot; برو لااقل یه چیزی بخر بخور جون بگیری &quot; هاش نمی ارزید. می ماند فقط پول تو جیبی هام...  &quot; که اگه از خیر سینما و پفک و بستنی و خاصه خرجی های دیگه م می گذشتم، سر و ته پس اندازم می شد بیست تومنِ ناقابل. نه بیست هزار تومن یا میلیون یا میلیارد آ. بیست تا تک تومنی. که اون روزها یه اسکناس آبی خوش نقش و نگار بود و...&quot;        من با پنج تومان از این پول هنگفت سوار مینی بوس های ورامین و اتوبوس های تهران می شدم و بعد از دو سه ساعت می آمدم خودم را می رساندم به میدان انقلاب و به دریای کتاب فروشی هاش و به کتاب های نازنینی که لحظه شماری می کردند من  بروم دستی به سر و گوش شان بکشم و فقط یکی دوتاشان را بخرم.  می رفتم توی کتاب فروشی ها و کتاب ها را با ناز و نوازش وارسی می کردم و با یک حسرت ناچارانه فقط یکی، یا اگر جیبم خیلی سنگین بود، دوتاشان را می خریدم.  &quot;هر کتاب مگه چه قدر می شد؟ از پنج شش تومن بود تا ده دوازده تومن و بیش تر.&quot;  کتاب های انتشارات آگاه و نیل و نگاه و زمان گران تر بودند. منتها تجربه داشت به ام ثابت می کرد که اگر گران ترند، خواندنی تر هم هستند.   اسم نویسنده هاشان تا حالا به گوشم نخورده بود. بهرام بیضایی، ابراهیم گلستان، احمد محمود، غلامحسین ساعدی، محمود دولت آبادی، ابراهیم مکی، هوشنگ گلشیری، رضا براهنی، اکبر رادی، و گوهر مراد.  &quot; تا مدت ها کشته مرده ی نمایشنامه های گوهر مراد بودم و با اطمینان زیاد فکر می کردم که &quot; گوهرمراد&quot; یه اسم زنونه ست و، با اطمینان به خودم می گفتم از اون زن هاییه که توی نوشتن هاش یه نویسنده ی همه چیز تمومه.&quot;  بعد که فهمیدم گوهرمراد همان غلامحسین ساعدی خودمان است که رمان &quot; عزاداران بَیَل &quot; اش را هم خریده ام، اصلن به روی خودم نیاوردم که چند جا پیش بچه مچه ها پُزِ این دانایی را هم داده ام. آن هم با چه آب و تاب فخر فروشانه یی.  &quot; اون روزها من یکه تاز و همه کاره ی تئاترهایی بودم که توی دبیرستان مون با بچه های سال های مختلف کار می کردم و...&quot;  خب معلوم است که نمایشنامه های ایرانی را روی تخم چشم هام می گذاشتم. به خصوص نمایشنامه های گوهر مراد و بیضایی و ابراهیم مکی و... از همه بیش تر, اکبر رادی را.  هیچ کس نبود به من بگوید کدام کتاب را بخرم و، کدام کتاب را چه طور بخوانم و، کدام کتاب را چه طوری روی تخم چشم هام جا بدهم و، کدام را اصلن نخوانم و، کدام را دور بیندازم.&quot; هر دفعه با اون بیست تومن و با اون یکی دو تا کتابِ گلچین شده ام فرمانروایی می کردم توی مینی بوسی که پراز سر وصداها یی بود که من اصلن نمی شنیدم شان. توی اون یکی دو ساعت، همه ی دنیا، فقط و فقط مال خودم تنها بود و...&quot;  من توی آسمان ها سِیر می کردم. مطمئنم آن روزها عاشقانه ترین لحظه های عمرم بوده و هیچ لذتی را با لذت به دست آوردن آن کتاب ها و نویسنده هاشان و دنیای تازه ی داستان هاشان عوض نمی کردم.  به اکبرآقاخان رادی ، توی آن اتاق کوچولوی پر از کتابش و،  در حضور مهربانی و تبسم ساکتش گفتم &quot; من سال های نوجوونیم تموم کتاب های شما رو یکی یکی این جوری اومدم تهران و خریدم. ببینیدشون خودتون.&quot;  &quot; روزنه ی آبی &quot;. &quot; صیادان &quot;. &quot; لبخند با شکوه آقای گیل &quot;. &quot; درمه بخوان &quot;. &quot; هاملت با سالاد فصل &quot;. &quot; آهسته با گل سرخ &quot;. و...  ذوق زده برگشت گفت &quot; اِه. من این رو خودم هم ندارم، آقای بنی عامری. شما از کجا پیدا ش کرده ین؟ &quot;  &quot; جاده &quot; را می گفت. اولین و آخرین مجموعه داستانش. برش داشت و درست مثل من نوازشش کرد.  گفتم &quot; مونس تنها یی های من، توی ورامین، کتاب های شما بود، آقا خان. باورتون می شه؟ &quot;  لبخندش را مهمانم کرد وگفت &quot; باید برام بگی توی داستان هات چه طور به این زبان غنی و رنگی رسیده ی. ازمن و کتاب هام بگذر. از خودت برام بگو.&quot;  گفتم &quot; اگه کتاب های شما و بزرگون دیگه نبود که من الان این جا نبودم، آقا خان. پس نه. پس لطفن اجازه بدین من فقط از شما بگم. از شما گفتنه که الان، همین الان و در حضور شما، حالم رو خوب می کنه. اجازه می دین کنار شما حالم باز هم خوب بمونه؟ &quot;  الان یادم آمد که من اصلن کتاب هام را برای &quot; اکبرآقا خان رادی &quot; پست نکردم. یعنی اگر پست می کردم، خیلی در حق خودم و دلم و او ظلم کرده بودم. پا شدم خودم با پای خودم رفتم دم درخانه اش توی خیابان فلسطین شمالی، خودم با دست خودم زنگ طبقه ی آخر را زدم، خودم با زبان خودم از  پشت آیفون گفتم کی ام و برای چی آمده ام، و خودم با دست های خودم کتاب ها را توی پاکت پستی دادم به حمیده خانوم عنقا، همسر&quot; اکبر آقا خان رادی &quot;. او از من عذرخواست که نمی تواند تعارفم کند برویم بالا - به دلیلی که قبلنا گفتم - و من هم از او عذر خواستم که بی موقع مزاحم شده ام و قصدم فقط هدیه ی این کتاب ها به &quot; معلم نادیده ی بزرگم &quot; بوده.  &quot; معلم نادیده ی بزرگ &quot;.   از همین می خواستم بگویم.  این روزها عادت شده که خیلی ها به خیلی ها بگویند استاد. من بلد نیستم. نبودم. یاد هم نمی گیرم. از بس که این عنوانِ ِپُرطَمطُراق و وسوسه برانگیز را مجانی خرج هرکسی کرده اند، شأن و ابهت و معنای خودش را برای من از دست داده. با این عنوانی که بی معنا شده، به هیچ عنوان به خودم اجازه ندادم که &quot; اکبرآقا خان رادی &quot;را حتا پیش همسرش استاد بخوانم. او و خیلی از نویسندگان پیش از من &quot; معلم بزرگ من &quot; بوده اند، بدون این که در محضرشان زانوی شاگردی زمین زده باشم. من یک جور دیگر شاگرد حرف گوش کن همه شان بوده ام.   روزها و شب های نوجوانی وجوانی ام، توی زیرزمین خانه ی ورامین مان، در محضرِ بی حضورشان، با کتابِ پُر از قِصه شان و با دل هایِ پُر از غُصه شان چیزها به من آموختند که در محضر هیچ استاد دیگری نمی توانستم بیاموزم.  آن روزها سی وسه چهارسالم بیش تر نبود و، بله دیگر، آن غروری را که همه دارند، من هم داشتم.  ده پانزده سالی بود که خیلی حرفه یی توی مطبوعات و محفل های نقد و جلسه های داوری داستان دستم از داستان و نقد و تئوری و پیشنهادهای ادبی پر بود و سرم بالا. اگر حرف و ادعایی پیش می آمد، در جوابش حرف ها و ادعاها داشتم و اصلن از مواضعم کوتاه نمی آمدم. چون درست می دانستم شان. برای این ادعاها در مقابل کم سوادی ها و لجاجت ها و کم تجربگی ها غرور و حرف و پیشنهاد داشتم.  اما درمقابلِ &quot; اکبر آقا خان رادی &quot; و آن تلفنِ آخرِ شبش و آن حرف پدرانه اش و آن دعوت بزرگوارانه اش، شدم همان پسرکی که کتاب هاش را توی زیرزمین خانه ی پدری اش با نقش های مختلف و با صداهایِ جورواجور برای خودش بازی می کرد و اصلن این دنیا براش دنیایی نبود که خیلی ها اسیرش بودند. او خودش را توی بهشت رویاهاش تصور می کرد.  من توی بهشت بودم. پسرکی بودم که خودم خودم را کارگردانی می کردم و شخصیت های مختلف نمایشنامه ها را درقصه هایی بازی می کردم که یکی از نویسنده هایِ قَدَرَش &quot; اکبرآقا خان رادی &quot; بود.  روز موعود از راه رسید و منِ مدعی دل توی دلم نبود. صورتم مثل پسربچه های خجالتی و عاشق پیشه گَُل انداخته بود. هر چی به تهران و به خیابان فلسطین و به درِ خانه یی نزدیک می شدم که میزبانش منتظرم بود، راه نفسم بیش تر بند می آمد و به خودم می گفتم &quot; چه مرگت شده، حسن؟ خجالت بکش. دیگه سن و سالی ازت گذشته. &quot;  می گفتم &quot; برای یه آدم سرد و گرم چشیده و دنیا دیده، زشته این همه ذوق زدگی و این دست و دلی که داره ازت می لرزه.&quot;  خودم خودم را دعوا کردم که &quot; من با عقلم این جا نیومده م که بخوام از این دو دو تا چهارتاها با خودم بکنم. من با دلم اومده م. اومده م به یکی از اون هایی که سال هاست حال دلم رو خوب کرده، یه دست مریزاد جانانه بگویم و یه لبخند قدرشناسانه بزنم و ازش تا آخر عمرم ممنون باشم . می خوام با افتخار به ش بگم که تو&quot; معلم نادیده ی بزرگ من &quot; بودی. می خوام بگم با تمام وجودم ازت متشکرم که این قدر خوب بلدی در حق ما جوون ها پدری کنی. خصوص در حق من.&quot;  زنگ زدم و خوشامد شنیدم و رفتم طبقه ی آخری که &quot; اکبرآقا خان رادی &quot;، خندان  و با آغوش باز، منتظرم ایستاده بود بالای پله ها. عرضِ ادب و بوسیدنِ صورتِ پدرانه و در آغوش گرفتنِ مردی که چیزها ازش آموخته بودم، از آرزوهای شیرینی بود که حالا داشتم طعم دلنشینش را می چشیدم.   &quot; چه قدرخوب کردی اومدی، آقای بنی عامری. ما هر دومون منتظرتون بودیم. &quot;   سر کرد توی خانه و صدا زد &quot; حمیده بانو! مهمون مون تشریف آوردن. &quot;   یک صورت مادرانه ی خندان، با چشمان و نگاهی سرشار از شوقِ دیدارِ پسری که از راه دور آمده، تمامِ اضطراب هایِ گنگ و حدس نزدنیِ این دیدار را از دلم شست. احساس کردم غریبه نیستم. احساس کردم سال هاست هردوشان را می شناسم. احساس کردم سال هاست نان و نمک شان را خورده ام و حالا آمده ام به حرمت این نان و نمک ازشان ممنون باشم.  آقا خان گفت &quot; این حمیده بانوی ما کارهای شما رو خونده ن، آقای بنی عامری. خیلی دوست داشتن از نزدیک ببینندتون. &quot;  به احترامش دست روی قلبم و روی چشم هام گذاشتم و با لبخندی سرشار از مهری پسرانه گفتم &quot; باعث افتخار منه که همنفسِ معلمِ بزرگم هم کوچک نوازی کرده و من و نوشته هام رو قابل دونسته. &quot;  آقا خان گفت &quot; رمان تون رو بعد از من حمیده بانو خوندن. ایشون اولین منتقد و اولین خواننده ی سرسختِ نمایشنامه های منن. نبینین الان هیچی نمی گن. جواب تون رو فقط از لبخند ساکت شون بگیرین که نمی ذارن به این زودی ها محو بشه ن. &quot;  گفتم &quot; تو رو خدا به م حق بدین که یه کم دست و پام رو گم کنم. آخه من عادت ندارم این قدر ذوق زده بشم. &quot;        هردوشان مهربانانه خندیدند.  آقاخان گفت &quot; ما می ریم توی اتاق من. &quot;  حمیده بانو گفت &quot; من هم تنهاتون می ذارم راحت تر باشین. می دونم شما دو تا نویسنده حرف برای گفتن زیاد دارین. &quot;  درِکناریِ خانه به اتاق کوچکی باز شد که دورتا دورش قفسه های منظم کتاب بود و میز بزرگی آن روبه رو و عکس قاب گرفته یی از نمایشنامه نویس بزرگ روس، آنتوان چخوف.  آقاخان رفت پشت صندلی اش نشست و تعارف کرد من هم بروم روی صندلی بنشینم و راحت باشم.   گفت &quot; غوغا کردی، پسرجان ، با این رمانت. نمی دونی من و حمیده بانو چه قدر راجع به ش با هم حرف زدیم. &quot;  رمان &quot; گنجشک ها بهشت را می فهمند &quot; را می گفت. سه چهار سالی قبل از مجموعه داستان هام چاپ شده بود و من چند روز پیش بی معطلی پُستش کرده بودم برای آقا خان تا رسمِ شاگردی را به جا آورده باشم. آمده بودم تا بداند آمده ام درس پس بدهم به معلمی که حرف هاش برام خیلی مهم است.  گفت &quot; سنگِ تموم گذوشته ی، پسرجان. آدم احساس می کنه با خوندن این رمان باید با یه پیرمرد با تجربه طرف بشه. ولی شما آخه خیلی جوونین. &quot;  گفتم &quot; هر چی نوشته م ، پشتوانه ی ادبی ش تجربه یی بوده که از کتاب های شما و نویسنده های دیگه به من منتقل شده. من الان فقط اومده م که بدونین خیلی برام مهم هستین و این کتاب خیلی به شما مدیونه. حتا چند جا عین دیالوگ های طلایی شما رو توی کار آورده م تا رِندهاش بفهمن چه قدر به شما ارادت ویژه دارم. &quot;  گفت &quot; نه، پسرجان. این ها تعارفه. تعارف های خوبی هم هست. اما چیزی که مهمه بدونین اینه که دنیای شما خیلی رنگین تر از دنیای ماست. حتا با اطمینان می شه گفت که چند قدم جلوتر از ما رو نورافشانی کرده ین. &quot;  گفتم &quot; من دارم پشت سر شما می آم، اکبر آقا خان رادی. نفرمایین تو رو خدا. ادب حکم می کنه پام رو فقط روی جای پای شما بذارم. هر کی نخواد ببینه ما بزرگ تر داریم، فقط خودش رو گول زده و فقط خودشه که باخته. من و همنسل هام با وجود بزرگ ترهایی مثل شما و همنسل های قَدَرِ شما بوده که تونسته یم یه قدم کوچولو بیاییم جلو. نخواین من مدیون تون نباشم. &quot;  آن روز ما ساعت ها با هم حرف زدیم و حمیده بانو مهمان نوازی ها کرد و من از نگاه آقاخان و متانتش در انتخاب و ادای کلمات اصلن سیر نمی شدم.  به خودم می گفتم &quot; مردی این قدر متین و این قدر مؤدب و این قدر پُر وَسواس در انتخاب کلمه های رسمی و حتا می شه گفت جدی، چه طوری تونسته توی نمایشنامه هاش دیالوگ هایی بنویسه که سرشار از زندگی و طراوت و تازگیه؟ &quot;  به خودم گفتم &quot; باید همه ی این رازها رو سر فرصت از اکبر آقاخان رادی بپرسم. &quot;  اکبرآقا خان رادی گفت &quot; شما که توی دیالوگ نویسی ها تون زبونی به این رنگینی وطراوت دارین، چرا دیالوگ هاتون رو شکسته نمی نویسین؟ &quot;  گفتم من از نوجوانی با نمایشنامه نویسی شروع کردم  و آن روزها خیلی به ام خوش می گذشت کلمه ها روجوری بنویسم که &quot; توی زندگی روزمره ادا می شن. باهمون کم داشتن ها و، همون از ریختِ اصلی افتادن ها و، همون پس و پیش شدن هایِ همیشگی شون. &quot;   بعدها به ادای کلمه هایِ روزمره ی مردم دقت بیش تری کردم و  &quot; دیدم این شکستن ها چه قدر زبون مردم ایران رو به شعر نزدیک کرده ن و&quot;  چرا من نباید توی کارهام ازاین ظرفیتِ زیبا شناسانه استفاده بکنم؟ خودم با عقل خودم تصمیم گرفتم بروم &quot;امثال وحکم &quot; دهخدا را زیر و رو کنم تا از شیرین ترین ضرب المثل هایی که دیالوگ نویسی ام را&quot; رنگین تر می کنه ، یادداشت ور دارم و &quot;  با هر نمایشنامه یی که می نویسم ، بکارم شان توی قصه ی نمایشنامه ام و  &quot; یادمه توی طراحی قصه و شخصیت های نمایشنامه ام، می گشتم ضرب المثل هایی می جُستم که ببرم بچینم شان توی متنش و بذارم شون توی دهن شخصیت هام تا هم به زبان مردم نزدیک بشم و قصه ی نمایشم رو باور کنن، هم جاذبه ی نمایشم بیش تر بشه...&quot;  هم مخاطب بیش تری جذب کنم و  &quot; خوشمزه ترین دلیلم این بود که این جوری خیلی به م خوش می گذشت. چون این زبونِ پُر از تیکه کلام و پُر از تَشبیه و گوشه زَن و پُر لایه رو خیلی دوست داشتم. &quot;  بعدها که دقت بیش تری می کردم به زبان عامه ی مردم و به نثرنویسان معاصرمان  &quot; کار رو رسوندم به جایی که با یه سماجت عجیبی شروع کردم به رونویسی های شبانه و روزانه ازمتن داستان هاشان، تا هم کتاب های نایاب شون رو با دستنویس خودم داشته باشم، هم رمز موفقیت شون رو پیدا کنم و با علایق و سلایق خودم به کارشون ببندم، هم تکلیفم رو روشن کنم که...&quot;    بالاخره چی کارکنم؟ دیالوگ ها روبشکنم؟ یا نه. شکل صحیح شان را به کارببرم.     &quot; توی نوجوونی هام که یه شبه می نشستم یه نمایشنامه ی کاملِ سی چهل صفحه یی می نوشتم برای تمرین فردای دبیرستان مون، همه ی عشقم بلبل زبونی کردن از زبون شخصیت هایی بود که یه قصه ی پُر کِشِش رو با یه زبون شیرین تعریف می کنن.&quot;    ولی بعدها که از تئاتر دلزده ام کردند و رفتم خیلی جدی شیفته ی داستان نویسی شدم    &quot; دیدم، ای جانمی جان، این زبونِ روزمره و خوش آب و رنگِ مردم کوچه و بازار عجب ظرفیت بالایی داره برای عادی بودن و...&quot;    درعین حال به شعر نزدیک شدن و  &quot; داستان رو با ریتمِ تندتر تعریف کردن و...&quot;  خیلی چیزهای دیگر.  &quot;همین جاها بود که تازه کتاب های همیشه  تر و تازه ی شما بزرگ ترها رو کشف کردم. &quot;  زبان رنگین و، در عین حال ادبی و فاخرِ نمایشنامه های شما و غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی، و داستان های زبان وَرزانه ی جلال آل احمد و ابراهیم گلستان و هوشنگ گلشیری و سیمین دانشور و دیگران...  &quot; به م ثابت کردن که راه رو درست اومده م و...&quot;  بعدها به خودشناسی سبکی ام کمک کردند و  &quot; دیدم اگه این موشکافی ها روکرده م و...&quot;  این ظرافت ها را از توی متنِ بزرگانِ پیش از خودم تشخیص داده ام و  &quot; ازشون خوشم اومده...&quot;  به خاطرِ خونِ اجدادی ام در روایتگری بوده و، تربیت اجتماعی ام درخانواده و  &quot; خصوص زادگاهم شیراز، که مردمش هر وقت حرف می زدن، اون قدر موزون و گاهی آهنگین بلبل زبونی می کردن که انگار دارن شعر می خونن. &quot;  اکبرآقاخان رادی گفت &quot; خب این شعری رو که درست تشخیص داده ین و درست هم ازش استفاده می کنین، چرا توی کارهاتون از شکل واقعی و ادا شدنی و شیرینِ کلمه ش استفاده نمی کنین؟ &quot;  این حرف را همه مان باید الان با آب طلا بنویسیمش...ولی من آن روزها توی یک حال و احوال دیگر بودم و یک سرسختی و یک شعف و یک تعصب خاصی نسبت به این دستاوردم داشتم.  گفت &quot; مردم خوش سخن ایران این کلمه ها رو جوری ادا می کنن که انگار از ازل صاحبش بوده ن و، هرکس هر جور دیگه یی به زبون بیاردشون، یه دروغ بزرگ به همه گفته. به نظر من راست می گن. حق هم دارن. شما هم توی حرف ها تون و توی کارهاتون به همین رسیده ین و به ش اعتقاد دارین. ولی من بی رودروایسی نمی تونم بفهمم چرا توی دیالوگ نویسی تون این قدر اصرار دارین کلمه ها رو از اون شکلِ باکره ی خودشون خارج کنین. می شه این رو برام توضیح بده ین؟&quot;   &quot; این دغدغه ها و سوال ها رو سال هاست که من هم دارم، آقاخان. به گواه تموم آثار ادبیات داستانی و نمایشی مون هم هیچ کس نتونسته یه دستورالعمل ثابت و ماندگار و کارآمد ارایه بده. هرکس اومده با توجه به خون و تخصص و تربیت خودش یه پیشنهادی داده و به ثبت رسونده و تموم. ولی...&quot;  گفت&quot; ولی باید ببینیم مخاطب چه ارتباطی با این تجربه ها برقرارکرده. به نظرمن مخاطب، چه عام وچه خاصش، دوست داره زبونی رو که خودش با اون حرف می زنه، توی کارهای ما ببینه. &quot;  گفتم &quot; خب می بینه.&quot;  گفت &quot; می بینه. ولی نه اون جوری که خودش اداش می کنه. این نشکستن کلمه ها روح اثر رو جعلی می کنه.&quot;   گفتم &quot; من هم اصرار شما رو داشتم توی نمایشنامه هام و توی سیاه مشق های داستان های جوانی م . اما بعدها وقتی دغدغه م شد مخاطب زیاد و، دلم خواست به کل ایران و حتا به دنیا فکر کنم، دیدم  &quot; ظلمه اگه بخوام قصه یی از مردم این ایران بزرگ تعریف کنم، بیام جوری بنویسمش که انگار هر قوم و قبیله یی باید با لهجه ی تهرونی بیاد ماجراهای خودش رو تعریف کنه.&quot;  تهرانی حرف زدنِ رشتی ها و شیرازی ها و کُردها و عرب ها و تمام قومیت های ایرانی، زیاد با واقع گراییِ اصلیِ مَدّ نظرِ ما   &quot; جوردرنمی آد، اکبر آقا خان رادی. &quot;  بعد هم این که به یک راز خیلی بزرگ پی بردم که فهمیدنش خیلی برام گران تمام شد.    گفتم &quot;این تهرون مون، آقاخان، همیشه مدینه ی فاضله ی بیش تر جوون ها و جاه طلب های شهرستانی مون بوده و همه شون برای این که خودشون رو به این مدینه ی فاضله نزدیک کنن...&quot;  اولین کاری که می کنند این است که  &quot; سعی می کنن مثل تهرونی هایِ تلویزیون و سینما و داستان های ما حرف بزنن و از خودشون دور بیفتن. این یه آسیبه که من خیلی به ش فکر کرده م. &quot;  اکبرآقا خان گفت &quot; من هم فکر کرده م. ولی به این نتیجه رسیده م که نباید از این زبون دور بیفتم. به شما هم همین توصیه رومی کنم. که در حق داستان هاتون و مخاطب هاتون این قدر جفا نکنین و بذارین خودشون رو راحت تر توی داستان هاتون ببینن. &quot;   گفتم &quot; حرف شما متینه، آقاخان. منتها من هنوز قانع نشده م که چرا باید داستانی بنویسم که یه لُر یا کُرد یا بلوچی که نمی تونه فارسی بخونه یا بنویسه، باید با داستانی مواجه بشه که همه دارن توش تهرونی حرف می زنن؟ این سوالِ خیلی بزرگیه که باید همه مون یه جواب خیلی بزرگ براش پیدا کنیم.&quot;      نیامده بودم این حرف ها را بزنم تا آقاخان را عصبانی ببینم. ولی آقا خان، با همان طمانینه و آرامش و متانتِ ذاتی اش، اصلن زیر بار نمی رفت و تمام این تلقینات را زیر سر داستان نویسانی می دانست که این موجِ &quot; شکسته ننوشتنِ دیالوگ &quot;ها را توی داستان هاشان راه انداختند و  &quot; روشون تعصب به خرج دادن و برای همه ، حتا شما، این جور جا انداختن که دارن کارِ درست رو انجام می دن. اما باور کنین این طور نیست، آقای بنی عامری. این حرف رو یه معلم دنیا دیده و کارکشته داره به تون می گه. &quot;  حرف ما آن روز به نتیجه نرسید. یعنی از جانب من به نتیجه نرسید. چون ادب به خرج دادم و با سکوتم وانمود کردم که تسلیم شده ام. اما راستش دلم با تمام مخاطبان ایرانی باقی ماند و همچنان داستان هام را با همان زبان عامیانه و رنگین می نوشتم.  &quot; اما کلمه ها رو نمی شکستم. این کار رو یه جور بی حرمتی به مخاطب و خودِ کلمه و روح داستان می دونستم و&quot;  با همان تعصبِ اکتسابی و- از نظر خودم عالمانه - داستان نوشتم و چاپ کردم و باز بردم به دست اکبر آقا خان رادی رساندم. اول از همه هم رمانِ &quot; نفس نکش بخند بگوسلام &quot; را فرستادم.مثل همیشه در مهربانی پیشدستی کرد و زنگ زد خانه مان و گفت &quot; حرفی باقی نذوشته ین توی داستان سرایی تون، آقای بنی عامری. درست مثل همیشه قدرتمند. اما این اصرار عجیب تون توی نشکستنِ دیالوگ ها خیلی تعصبِ کوری به نظر می آد.&quot;  همان حرف های قبل را خیلی موًدبانه تکرار کردم و خیلی موًدبانه تر جواب شنیدم که اشتباه می کنم.  &quot; آخه، پسرجان. این چسباندنِ چند تا فعل به هم، این پس و پیش نوشتنِ کلمه ها بدون این که از ظرافت و معناهاشان کم بشه، فقط با شکسته نویسیه که اصالت و نجابت پیدا می کنه. چرا می خواین داستان هاتون از این اصالت و نجابت دور بمونن؟ &quot;   اکبرآقا خان رادی بزرگ ترین نقطه ضعف داستان های مرا این می دانست و من همچنان با سکوتم ادبِ شاگردانه به خرج می دادم.  بار آخر، با خواندنِ رُمان &quot; آهسته وحشی می شوم &quot;، آن قدر پشت تلفن عصبانی شد که صورت برافروخته اش از همان جا برام قابل تصور بود.  گفت &quot; ظلم خیلی بزرگی کردی درحق این رمان، پسرجان، که با این زبون رنگین و با این نثر آهنگین، دیالوگ هاتون رو نشکسته ین. &quot;  گفتم &quot; بیش ترِ اتفاق های این رمان توی کردستان رخ داده، آقا خان. نمی تونستم به خودم اجازه بدم کُردها تهرونی حرف بزنن.&quot;   جدل مان رسید به جایی که مجبورشدم بگویم &quot; این هم خودش یه نظر و حتا شاید یه سَبکه برای خودش که بعدها می تونه متفاوت هم به نظر برسه.&quot;      گفت &quot; آره. می تونه. ولی وقتی همه دارن این جور نشکسته و عصا قورت داده می نویسن، شکسته نویسی می تونه یه تفاوت و تمایز بزرگ تر باشه برای هرکسی که قدرش رو بدونه و به بقیه هم بفهمونه.&quot;  این کلمه های آخر را با یک مهربانیِ دوست داشتنی و- بگذارید سنگدلی به خرج بدهم و بگویم - با یک خواهش پدرانه و وصیت مآبانه به من گفت و  زنگ هشدارش و...لحن صداش و...نگاه آرام و متین و تصورکردنی اش...آتشی به دلم انداخت که روزها ی آینده بدجوری به اش احتیاج پیدا می کردم. من آن روزها از نثری که عمرم را براش گذاشته بودم اشباع شده بودم و، نوشتنش اصلن راضی ام نمی کرد و، به یک نگاه و نیروی جدید احتیاج داشتم، وگرنه دچار تکرار و یک جورهایی مرگ مغزی می شدم. تشخیصی که برای خیلی از داستان نویسان دیگر داده بودم و بگویی نگویی داشتم خودم گرفتارش می شدم.  تنها کسی که با تمام وجودش راه فرار و قرار را به من نشان داد، اکبر آقا خان رادی بود.  من این خودشکنی تازه ام را مدیون او خواهم بود. مدیون اکبر آقاخان رادی. کسی که از سَبک رِوایی و زبانِ خودش - به جز یک مورد - هیچ وقت خودشکنی و عدول نکرد و شاید با این اصرارهاش داشت آرزوهای خودش را به من می سپرد ومن  &quot; یعنی می تونم ازپس کارِ به این بزرگی بر بیام؟ &quot;  کاش تلفنم یک بار دیگر زنگ بخورد و این بار اکبر آقا خان رادی خوشحال تر از همیشه اش باشد و من با افتخار سپاسگزارش باشم و بگویم &quot; اجازه بدین تا آخر عمرم مدیون تون باشم، اکبرآقا خان رادی . چون فقط شما بودین که پدرانه نگرانی خودتون رو نسبت به من و داستان هام نشون دادین. می خوام از این به بعد حرف هاتون رو آویزه ی گوشم کنم . مطمئنم ضرر نمی کنم. چون این حرف ها رو یه معلم دنیا دیده و کارکشته با تموم جون و دلش به من زد و رفت.&quot;       حالا که نیستین ، خیلی حرف ها باهاتون دارم بزنم، اکبرآقا خان رادی.    (می بینین؟ دیگه می خوام همه ی حرف هام رو شیکسته بنویسم. همون جورکه شما دوست داشتین وسفارش کردین.)  شما همسن بابا رضای من بودین، اکبرآقا خان رادی، ولی خیلی زودتر از اون ازهمه خداحافظی کردین رفتین. من تازه پا گذوشته بودم توی چهل سالگی و تازه می خواستم با دلم روراست شم و بیام به دستبوسی دوباره تون، که ناغافل داغ به دلِ همه مون گذوشتین رفتین.می دونم خودم، می فهمم خودم، که خسته بودین، که دل آزرده بودین، که چشم انتظاربودین، ولی یادم نمی ره که چه قدر آقا هم بودین. این آقا بودن، معلم بودن، عالم بودن برای خیلی ها یه دماغِ پُر باد می آره و، یه زبون پُرفیس وافاده و، یه هاله ی &quot; شما ازمن کم ترین وکم تر می دونین&quot;. ولی آخه چرا شما که ازخیلی ها خیلی چیزها بیش ترمی دونستین، بلد نبودین دماغ تون رو بالا بگیرین؟ چرا بلد نبودین فیس وافاده بفروشین؟ چرا نصف شب به من زنگ زدین گفتین &quot; آب دستته بذارزمین، فقط داستان بنویس، آقای بنی عامری&quot; ؟ فکر نکردین ممکنه باد بیفته به کله م ، فیس وافاده بفروشم به همه و، اولین کسی رو که یادم بره، شما باشین؟ فکر نکردین ممکنه روی خوش تون و نون و نمک تون خیلی پُرروم کنه، همون جا توی حریمِ امن خونه تون با هاتون یکی به دو بکنم، بزنم نمکدون بشکنم؟ چرا آخه شما این قدر مَردین؟ فکرنکردین من طاقتِ این همه مَردی رو ندارم، ممکنه فکر کنم که خودم چه قدرمَردم؟   این ها رو ازتوی قصه های خودتون یاد گرفته م. همون ها که همه شون رو سالی یه بار دوره می کردم و می کنم. بیش ترشون قصه ی آدم هایی ان که خیلی مَردن و به روی هیچ کس نمی آرن که خیلی مَردن و، درمقابل شون آدم هایی قرار دارن که خیلی نمک به حرومَن و مردونگیِ مَردها رومی ذارن پای مَرام خودشون و با خودشون بیست بیست حساب می کنن.  یعنی من با خودم بیست بیست حساب کردم که تا روزی که زنده بودین، از مردونگی تون حرف نزدم؟ یا نه. من هم اسیرِ سَرپَنجه ی روزگارشدم و افتادم توی بازیِ زخم خوردن ازرفیق و نا رفیق و فِس ناله کردن؟ اَمون از این فِس ناله کردن، اکبر آقا خان رادی! این قََذِه بَد مُروِّته، این قذه تلخه و ته مزه ش شیرین می زنه ، که آدم رو حالی به حالی می کنه بره مَردهای خیلی مردِ زندگی ش رو یادش بره و، زیاد هم پشیمون نباشه که یادش رفته و، حتا به خودش حق هم بده که نمک به حرومی کرده.   من ونمک به حرومی؟ زبونم لال. من سرسفره ی بابا رضام بزرگ شده م که نون حلال می آورد برای زن وبچه ش. اما پس چرا این قدراحساس نمک به حرومی می کنم، اکبرآقا خان رادی؟ شما بگو، شما ، شما که هیچ وقت به من و هیچ کس دیگه &quot; تو&quot; نگفتین، &quot; نه &quot; نگفتین &quot;... شما بگو چرا آدمیزاد تا مرادش فَنِِّ آخر و رازِ آخر رو یادش می ده، اصلن یادش می ره مُرید همچین مُرادی بوده؟ چرا باد توی آستینش می ندازه و یه جوری وانمود به استادی می کنه که انگار خودش از ازل فن و راز آخر رو بلد بوده؟ آخه مگه این فن و راز آخر چه قدرارزش داره که مُرید بره مُرادش رو به خاطر غرور خودش به هرکس و ناکسی بفروشه؟                          خیلی از ما داستان نویس ها و نمایش نامه نویس های جدید و جدید تر، شب زنده دارِ کتاب های شما و همنسل های شما و گذشتگان شما بودیم وهستیم. مدیون تون هم هستیم. اما پس چرا این قدربا فاصله ازتون حرف می زنیم؟ نکنه هوا برمون داشته که شما و شماها چیززیادی ندارین یاد ما بدین؟ اگه اینه، اگه خیلی ها با رفتارهای پنهان و آشکارشون دارن این رو می گن، من یکی نمی گم. من یکی دهنم رو آب می کشم. من یکی دهنم رو به جای همه آب می کشم. من بیش ترازهمه به شما مدیونم ومی خوام این مدیونی رو به روی خودم و همه بیارم. اگه دیره، باشه، دیر باشه. ولی تا دنیا دنیاست، ما هم هستیم، شما هم هستین. ما زنده یم و نفس می کشیم، شما زنده ترین و با کتاب هاتون نفسِ تازه تر و موندگارتر می کشین.   آره، بله، هنوزهستن کس هایی که چشم ندارن حتا مرده ی شما رو ببینن. اما به کوری چشم همه شون، شماها، توی دل  تک تکِ ماها هنوززنده ین وهنوزنفس می کشین وهنوز چیزهای زیادی دارین به ما یاد بدین.  تا وقتی من زنده م، شما توی دل من زنده ین، اکبر آقا خان رادی. من هنوز آهنگِ صداتون رو می شنوم. هنوز نگاه مهربون و پدرانه تون رو می بینم. هنوزدست مردونه تون رومحکم توی دست هام فشارمی دم. هنوز حرف های دلسوزانه تون رو آویزه ی گوشم می کنم. هنوز به خودم اجازه نمی دم به هیچ کس &quot; نه &quot; بگم، به هیچ کس &quot; تو&quot; بگم، به هیچ کس &quot;چرا &quot;ی بی خود بگم.   به خودم دستور می دم &quot; یه جوری زندگی کن، حسن، که مثل اکبر آقا خان رادی، وقتی توی یه صبحِ بارون زده ی خاکستری و مه آلود، یه غزلِ خداحافظیِ آهسته و خندان گفتی و رفتی، یه مجنون هایِ مستِ دلشکسته یی باشن که تا دنیا دنیاست، نتونن رفتنت رو باورکنن و... توی خلوت تنهایی هاشون آهنگِ صدات رو بشنون، نگاه مهربون و پدرانه ت رو ببینن، دست مردونه ت رو محکم توی دست هاشون فشار بدن و اصلن پشیمون نباشن که حرف هات روآویزه ی گوش شون کرده ن. من اصلن حالم خوب نیست شما پیشم نیستین. ولی مطمئنم هرجا هستین، اون قدرمَردین که بازهم به فکرما هستین. من روی این هستنِ شما و آقا بودن تون خیلی حساب بازکرده م. کورشم اگه دروغ بگم.  خدا توی دل ما نگه دارتون باشه الهی ، اکبر آقا خان رادی !فیلم کامل روخوانی حسن بنی عامری از این متن در آپارات https://www.aparat.com/v/xdw86x6#حسن_بنی_عامری #اکبر_رادی #غلامحسین_ساعدی #بهرام_بیضایی #هوشنگ_گلشیری #ابراهیم_گلستان #جنبش_ادبی_ما</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 20:33:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاب از چهره ات افتاد، قاتل، دیگر لازم نیست اسمت را ببرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%D9%85-ikgk4yh3fgwa</link>
                <description>هشدار جدی به قاتل اول شیوا ارسطویی و آن نویسندگان مقتول دیگرهر سه قاتل شیوا ارسطویی، توی مراسم و توی محوطه ی سرسبز خانه ی هنرمندان، مغموم و عزادار می نمودند. قاتل اول، ریش سفیدترین شان، آقامنشانه، مثل همیشه داشت وانمود می کرد که همه چیز زیر نظر و با مدیریت درخشان او دارد برگزار می شود. کسی که حالا دیگر همه مان می دانیم ژورنالیست است و «مشاور اعظم بیش تر باندهای ادبی دولتی و خصولتی و خصوصی ایران». و همین طور همفکر و همقسم و همپای «سانسورچیان همیشگی نشر». که با مدیریت متمرکز بر «مافیای نشر» و بر «مافیای مطبوعات» و بر «منتقدانِ قلم به مُزدِ مُزدورش در جریده هایِ این دو دهه ی قبل» از عاملان اصلی نخبه کُشی، مهاجرت، خانه نشینی، قلم شکستگی، دقمرگی، و خودکشی داستان نویس های مستقلی بوده که به اطاعت و به خودفروشی به او و به باندهای دیگرِ مرتبط به او و به موج مقبول و منفعت طلبانه ی ژانرنویسی ناشران خصوصی تن ندادند.آغوش و لبخند او همیشه برای همه گشوده است، تا به رفاقت و صمیمیتش اطمینان کنی و، درست وقتی که دیگر مطمئنی از محبتش سرشاری و از گزندش مصون مانده ای، برمی دارد خنجر زهرآلودش را با آرامش تا دسته توی قلبت فرو می کند و با همان لبخند همیشگی اش به ات اطمینان می دهد که هنوز هم می توانی روی رفاقتش حساب کنی.از دیدن و زنده بودن و آن جا بودن من، بعد از بیست سال، جا خورد. نقشه های او و همپالکی هاش با همدستی سانسورچی های دولتی و ناشران خصوصی برای حذف همیشگی من ردخور نداشتند. اسم و عکسم را در این بیست سالی که نبودم، با هماهنگیِ تمام از تمام تاریخ های خصوصی و دولتی ادبیات و مطبوعات حذف کرده بودند. کتاب هام را بیست سال تمام، با وجود خواهان و فروش آزاد زیادشان، در چاپ یک و دو نگه داشته بودند. رمان هام را در مطبوعات و در سکوتی کامل و برنامه ریزی شده «سخت خوان و نقد ناپذیر» جلوه داده بودند. در اغلب جایزه های ادبی خصوصی و دولتی، با وجود کاندید شدگی در بخش نهایی و خبرهای موثق و پنهان بَرندگی از جانب بعضی از داوران، در لحظه ی آخر جوری حذفم می کردند که یا قلم را ببوسم بگذارم کنار، یا بروم مثل غزاله علیزاده و شیوا ارسطویی و کورش اسدی و یعقوب یادعلی کلک خودم را به آن شکلی بکنم که آن ها نقشه اش را از قبل کشیده بودند.  نفر اول آمد صورتم را بوسید، سر روی شانه ام گذاشت، محبتش را تنداتند با همان دست هایی به کمرم کوبید که بارها با همان ها پنهانی خنجرکوبم کرده بود. گفت «نمی دونی چه قدر از دیدنت خوشحالم، حسن جان.»بریده یی از متن «چرا قاتلان شیوا ارسطویی و کورش اسدی و یعقوب یادعلی را اعدام نمی کنید؟», منشر شده در اینستاگرام، فیس بوگ، یوتیوب، ویرگول، و بلاگفا، وبلاگ «مجنون مست» حسن بنی عامری#حسن_بنی_عامری #شیوا_ارسطویی #کورش_اسدی #یعقوب_یادعلی #جنبش_ادبی_ما</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 11:52:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نویسندگان باید ضحاک باندهای مافیایی بشوند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B6%D8%AD%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-i7xxrisnfdgh</link>
                <description>نقدی بر داستان نویسانی که به سلطنت مافیاهای ادبی گماشته شده اندچرا نویسنده باید ضحاک باندهای مافیایی بشود؟نقدی بر داستان نویسانی که در این چند دهه به سلطنت مافیاهای ادبی گماشته شده اندداستان نویسی که خودش را در آثارش صدای پنهان و رسای مردم سرزمینش می داند، هرگز خطاب به دیگران برنمی دارد خودش را «جمع» ببندد و مثل «پادشاهانِ هر سرزمینی» به خودش بگوید «ما». که اگر بگوید، یا خودش دچار «توهمِ خودبزرگ بینی» شده، یا دیگران و مطامع شان او  را به این توهم انداخته اند، یا خودش و آن دیگران به این توهم احتیاج دارند تا بتوانند با «صدرنشینیِ جعلی و پادشاه نمایانه ی او بر قله ی ادبیات داستانی ایران»، و «اصرار اغراق آمیز رسانه یی شان در پیشوا نشان دادن او»، «جامعه ی ادبی» و «نویسندگانِ جوانِ بی خبر از همه جا» و «شورشیانِ جسورِ مستقل» را به کُرنِش و تسلیم در برابر خواسته های سیاستمدارانه و غیرادبی خودشان وادار کنند. هدف «خاموشیِ صداهایِ متفکرِ تازه» و «صداهایِ متکثرِ عاصی» است در ادبیات. و همین طور «تثبیتِ قلم هایِ دور از تفکرِ بی خطری که نباید از حدودی خاص از نوشتنِ داستان عبور کنند»، تا همه «شبیه به هم و مطیع و رام» بار بیایند. و حالا دیگر چه بگویم من؟ فقط می گویم «ادبیات داستانی عرصه ی اندیشه های کشف و شهودآمیز است. و در همیشه ی تاریخ دور از شأن نویسنده بوده که تن بدهد به وسوسه های این دنیای فانی، تا او را حتا ذره یی از مقامِ والای نویسنده ی آزاداندیشِ متفکرِ مستقلِ جسورِ جاودانه دور کند.»برشی از متن «نویسنده پادشاه نمی شود»، که متن و فیلم کاملش در فیس بوک، آپارات، یوتیوب، ویرگول، و بلاگفا در وبلاگ «مجنون مست» حسن بنی عامری موجود است. #حسن_بنی_عامری #داستان_نویس_ایرانی #منتقد_ادبی #مافیای داستان#ابوترابخسروی #مصطفی_مستور #مجید_قیصری #محمد_حسن_شهسواری #مهدی_یزدانی_خرم #محسن_مخملباف #علی_مؤذنی #جنبش_ادبی_ما #نویسنده_کشی</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 13:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده کشی را تمام کنید، رفقای قدیمی نویسنده!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-vzrwbilohs4c</link>
                <description>هشدار به نویسندگان خود فروخته ی باندهای مافیایی ادبییک پیام دارم براتان ، رفقایِ قدیمیِ نویسنده.من از طرف شیوا ارسطویی و کورش اسدی و یعقوب یادعلی و از جانب تمام آن کسانی که در تمام این سال ها از تک تک شماها زخم های کاری روحی و جانی خورده اند، دو چشم شعله ورِ همیشه بازم، که از این به بعد تمام گذشته و اکنون شرربارتان را ناظر و افشاگر خواهم بود. و تا وقتی زنده ام، به هیچ کدام تان رخصت نمی دهم به روح هیچ داستان نویس رها و مستقل و ژانر ننویسِ دیگری تیر خلاص بزنید.منتظر آژیر قرمز بعدی من بمانید!             حسن بنی عامری، از طرف جنبش ادبی ما                                 23 مهر 1404#حسن_بنی_عامری #منتقد_ادبی #داستان_نویس_ایرانی #جنبش_ادبی_ما #شیوا_ارسطویی #کورش_اسدی #یعقوب_یادعلی#باندهای_مافیایی_ادبی</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 00:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر رمانم را به هیچ ناشر خصوصی سانسورچی خود فروخته نمی دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D8%B1-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%85-sxcxvzmjokj5</link>
                <description>پایان دوران ناشرسالاری و نویسنده کشی با شورش نویسندگان مستقلپیشنهادم برای «داستان نویسانِ ایرانیِ مستقلِ آزاده» یی که نمی خواهند برده ی هیچ «ناشر» و هیچ «سانسورچی» و هیچ «استادِ متینِ تاریخ مصرف دار» ی بشوند این است که :«زندگی را با تمام وجودتان تجربه کنید و فقط از ادراکات و کشف و شهود شخصی خودتان بنویسید.از هر کلاس داستان نویسی با هر تضمینی پرهیز کنید.به هیچ کس «استاد» نگویید، که استاد در درون شماست، اگر می خواهید صاحب نگاه و سبک شخصی خودتان بشوید.در گَعده های ادبی و جلسه های نقد و جمع های خودمانی فقط خودتان بمانید و شبیه هیچ کس نشوید، حتا اگر به ضررتان تمام شود.قلم تان را به هیچ سفارش و سفارشگر خودی و غیرخودی نفروشید، چون شما قرار است فقط از دل و برای دل خودتان بنویسید.نسخه ی بدل هیچ نویسنده ی مشهوری نشوید، که اصلش را در تاریخ ادبیات مان همیشه موجود داریم.فریب بازار داغ «ژانرنویسی» را نخورید و فقط داستانی را بنویسید که کامل شبیه خودتان باشد.به هر سانسوری، چه خصوصی چه دولتی، تن ندهید.رک تر بگویم. کتاب تان را به هیچ «ناشر ایرانی» نسپارید، که قراردادشان فقط «قرارداد بندگی» است. و امضا کردنش «فروش فکر و تن» است به «ناشر» و به «سانسورچی» و به تمام آن ها که از قِبَل «تفکر شخصی و ناب شما» خیلی بیش تر از شما بهره می برند.روزگار عاقبت یک روز به کامِ ما «داستان نویسانِ مستقلِ آزاده ی ایرانی» هم خواهد چرخید، اگر بدانیم نباید «تن به هر ذلتی» بدهیم، خصوص «ذلت چاپ کتاب» در دورانِ «ناشر سالاریِ» دهه ی اولِ سالِ 1400 شمسی.از طرف : جنبش ادبی «ما»شنبه، اول شهریور 1404ساعت 4 صبحبریده یی از متن «بهره کشی نوین از نویسنده در عصر ناشر سالاری»، موجود در اینستاگرام، فیس بوک، آپارات، ویرگول، و بلاگفا، در وبلاگ «مجنون مست» حسن بنی عامری#حسن_بنی_عامری #داستان_نویس_ایرانی #منتقد_ادبی #نویسنده_پست_مدرن #جنون_نوشتن #جنبش_ادبی_ما</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 13:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا قاتلان شیوا ارسطویی و کورش اسدی و یعقوب یادعلی را اعدام نمی کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%B7%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-rt44trlkn9ew</link>
                <description>   روایتی معتبر ار قاتلان شیوا ارسطویی در روز تشییعش               قاتلان به محل جرم خودشان برمی گردند. بعد از خودکشی شیوا ارسطویی، توی روز تشییع جنازه اش، قاتلان خونسرد و آرامش را توی مراسمش دیدم و خیلی دلم شکست که نمی توانم جلو چشم همه بزنم رسواشان کنم. هر سه شان آمده بودند خیال شان راحت بشود شیوا دیگر زنده نیست بیاید نقشه هاشان را به هم بزند. بیست سالی می شد که هیچ کس هیچ جا مرا ندیده بود. با توطئه ی همین سه آدمکش حقیر حرفه یی و همدستانِ زیادِ همیشه وَجیه و همیشه موفق شان از تهران مخوف و از دست های آلوده اش برای همیشه دل بریده بودم. از شهری که باید حریم و خانه ی امن ما داستان نویس های ایرانی می بود و ناگهان شده بود جای گرگ هایی که به اسم «داستان نویس و ژورنالیست و منتقد و ناشر و بررس نشر و سانسورچی دولتی» داشتند داستان نویس های پیشکسوت مستقل و جوان های مستعد را با همفکری و با همدستی همدیگر یکی یکی می دریدند تا تک تک شان بروند به جایگاهی برسند که فکر می کردند ارث پدری شان است و سند شش دانگش به نام آن ها مُهر خورده و به نام باند خاص شان و به نام تمام آن نویسنده هایی که روح شان را ارزانِ ارزانِ ارزان به تمام قوانین مافیایی هر باندی فروخته بودند. هر سه قاتل، توی مراسم و توی محوطه ی سرسبز خانه ی هنرمندان، مغموم و عزادار می نمودند. ریش سفیدترین شان، آقامنشانه، مثل همیشه داشت وانمود می کرد که همه چیز زیر نظر و با مدیریت درخشان او دارد برگزار می شود. کسی که حالا دیگر همه مان می دانیم «مشاور اعظم بیش تر باندهای ادبی دولتی و خصولتی و خصوصی ایران» است. و همین طور همفکر و همقسم و همپای «سانسورچیان همیشگی نشر». که با مدیریت متمرکز بر «مافیای نشر» و بر «مافیای مطبوعات» و بر «منتقدانِ قلم به مُزدِ مُزدورش در جریده هایِ این دو دهه ی قبل» از عاملان اصلی نخبه کُشی، مهاجرت، خانه نشینی، قلم شکستگی، دقمرگی، و خودکشی داستان نویس های مستقلی بوده که به اطاعت و به خودفروشی به او و به باندهای دیگرِ مرتبط به او و به موج مقبول و منفعت طلبانه ی ژانرنویسی ناشران خصوصی تن ندادند.آغوش و لبخند او همیشه برای همه گشوده است، تا به رفاقت و صمیمیتش اطمینان کنی و، درست وقتی که دیگر مطمئنی از محبتش سرشاری و از گزندش مصون مانده ای، برمی دارد خنجر زهرآلودش را با آرامش تا دسته توی قلبت فرو می کند و با همان لبخند همیشگی اش به ات اطمینان می دهد که هنوز هم می توانی روی رفاقتش حساب کنی.از دیدن و زنده بودن و آن جا بودن من، بعد از بیست سال، جا خورد. نقشه های او و همپالکی هاش با همدستی سانسورچی های دولتی و ناشران خصوصی برای حذف همیشگی من ردخور نداشتند. اسم و عکسم را در این بیست سالی که نبودم، با هماهنگیِ تمام از تمام تاریخ های خصوصی و دولتی ادبیات و مطبوعات حذف کرده بودند. کتاب هام را بیست سال تمام، با وجود خواهان و فروش آزاد زیادشان، در چاپ یک و دو نگه داشته بودند. رمان هام را در مطبوعات و در سکوتی کامل و برنامه ریزی شده «سخت خوان و نقد ناپذیر» جلوه داده بودند. در اغلب جایزه های ادبی خصوصی و دولتی، با وجود کاندید شدگی در بخش نهایی و خبرهای موثق و پنهان بَرندگی از جانب بعضی از داوران، در لحظه ی آخر جوری حذفم می کردند که یا قلم را ببوسم بگذارم کنار، یا بروم مثل غزاله علیزاده و شیوا ارسطویی و کورش اسدی و یعقوب یادعلی کلک خودم را به آن شکلی بکنم که آن ها نقشه اش را از قبل کشیده بودند.  نفر اول آمد صورتم را بوسید، سر روی شانه ام گذاشت، محبتش را تنداتند با همان دست هایی به کمرم کوبید که بارها با همان ها پنهانی خنجرکوبم کرده بود. گفت «نمی دونی چه قدر از دیدنت خوشحالم، حسن جان.»نفر دوم را قبل از نفر اول  دیده بودم. کسی که در فرمانبری و چاکرپیشگی دست تمام زیردست ها را از پشت بسته بود و با وجود تمام خوش خدمتی هایی که برای نفر اول کرده بود، باز هم نفر دوم حساب می شد برای اویی که همه را مطیع و گوش به فرمان خودش بار آورده بود. با دیدنم رنگ از رخسارش پرید. دست هاش را هم کرد توی جیبش تا لرزیدن شان را نبینم. گفت از دیدنم خوشحال شده. که حرف مفت بود. از نگاه اش و از صداش مشخص بود که دارد توی دلش سرم جار می زند که «مگه تو نمرده بودی، بشر؟ این جا چی کار می کنی آخه؟»گفت «این جا چی کار می کنی، حسن؟»گفتم «دخترهات خوبن؟»گفت «هنوز یادته؟»گفتم «اگه دخترن، اگه داری شون، آره. هنوز یادمه.»شیطان شدم، لبخند زدم توی چشم هاش، برداشتم آرام گفتم «به جز دخترهات خیلی چیزهای دیگه ت رو هم هنوز یادمه.»هنوز یادم بود که بخش مهمی از زندگیِ پُر افتخار و  پُر منفعتِ اکنونش را مدیون من است. همان از جنگ نوشتنش. آن روزها سرنوشتش در زمان دانشجویی داشت جوری رقم می خورد که آخرش می شد مسوول فنی یکی از شبکه های تلویزیون. اما وقتی با سفارش دوست مشترک مان و همراه رفیق جان در جانی اش آمد پیش من تا روی «روایت های خام مستند جنگ» بردارد کار خلاقانه ی داستانی بکند، مسیر زندگی اش از اساس تغییر کرد و شد اینی که الان هست. «جنگی نویس و ژانرنویس اعظم». از همان روز اول با یعقوب یادعلی آمد. با هم خیلی سر و کله زدیم تا روایت های مستند جنگ را چه طور از خامی در بیاورند و به داستانی مینیمالیستی و خوش ساخت تبدیلش کنند. کتاب های داستان خلاق را دادم بخوانند تا بدانند چه توقعی ازشان دارم. همینگوی در دسترس بود و همه مان کتاب هاش را خوانده بودیم. اما سالینجر نایاب بود و هنوز ناشناخته. و همین طور گلشیری. من از روی داستان هاشان در نوجوانی مشق ها نوشته بودم و برمی داشتم کتابچه های دستنویسم را از آثارشان به آن ها می دادم بخوانند تا هوشیار شوند از آن ها چه توقعی برای آفرینش داستانی از آن روایت های خام مستند دارم. با آن ها و با خیلی های دیگر نزدیک صد کتاب آماده ی چاپ کردم. جوری که موجی از نوشتن «داستان های مینیمالیستی و ماکسیمالیستی مستند جنگ» در خیلی از نشرهای دیگر هم باب شد و طی سال ها رونقی روزافزون گرفت و با حذف عمدی و آگاهانه ی من و آثاری که از من در همه جا نادیده انگاشته شدند، هر کس آمد مدعی این بداعت تازه شد و... که گفتن مفصلش بماند برای بعد. این نفر دوم، مثل یعقوب یادعلی، با سختگیری های من در پذیرش متن هاشان برای چاپ در کتاب، و نوشتن داستان های آزاد کوتاه شان با تأثیر آشکار از بهرام صادقی و چاپ شان در مطبوعات و در نشرهای تازه رونق گرفته ، داشتند بال و پر باز می کردند. در یکی از جلسه های داوری جایزه ی منتقدان مطبوعات، که درخشش اولین دوره و تمام دوره هاش را مدیون برندگی رمان پست مدرن «هیسِ» محمدرضا کاتب است، دستنویس یکی از بهترین داستان های مستقل و آزاد جنگی یعقوب را که به من برای چاپ در نشر خصوصی سپرده بود، بردم آن جا خواندم ببینم دوستان چه واکنشی نشان می دهند. آنی که بعدها شد یکی از طرفداران پر و پا قرص و حتا بانی چاپ کتاب های تازه ی یعقوب، به دلیل جنگی بودن داستان و ناشناخته بودن یعقوب، لب و لوچه کج کرد و منفی بافت. بقیه هم، با این که دو نفرشان از همشهری ها و همکلاسی های یعقوب بودند، جرأت نکردند حرف دل شان را بزنند و پرت و پلا گفتند. ولی من با سرفرازی و با قسم به تمام دانشی که تا آن روز از داستان داشتم گفتم « هر چی رو گفتین، گردن من و یعقوب از مو نازک تر، می گیم درست و مقبول. ولی امروز رو همه تون یادتون باشه که دارین چی از من می شنوین. همین طور که از این به بعد اسم محمدرضا کاتب و رمان هیسش رو دیگه هیچ کس نمی تونه از ادبیات داستانی مون پاک کنه، اسم یعقوب یادعلی رو هم از این به بعد زیاد خواهید شنید و، درست به وقتش، اون رو هم کسی نمی تونه از ادبیات داستانی مون پاکش کنه.»که البته دوستان مثل همیشه سعی شان را کردند برای حذفش، با آن جنجال ها و مهاجرت اجباری و مرگ زودرسی که براش فراهم کردند، اما از ادبیات ایران، نه، هرگز نتوانستند حذفش کنند و نخواهند هم توانست.  و اما نفر دوم. که مثل یعقوب دستش را، دوستانه، توی دست خیلی ها بردم گذاشتم. توی دست ناشران روایت جنگ و، توی دست رفیق جان در جانی الانش حسین سناپور در روزنامه ی حیات نو و، توی دست نفر اول که داشت توی مطبوعات دهه ی هفتاد و هشتاد با تیم جوان و آن «نفر اول مرید خودش» یکه تازی ها می کرد. این نفر دوم مان همان کسی است که بعدها با پشتوانه ی نفر اول آمد در یکی از روزنامه ها در کمال وقاحت اعلام کرد که «هر کس می خواد توی ایران داستان ‏نویس موفقی بشه و توی این کسوت باقی بمونه، باید بیاد به حلقه‏ ی ما ملحق بشه.» یعنی اعلام علنی بردگی ادبی نویسندگان. که خیلی ها به آن تن ندادند. من و محمدرضا کاتب، بعد از شورش علنی در مقابل همه شان، بایکوت ادبی بیست ساله شدیم از جانب تمام آن رفقایی که خیلی هاشان، از هر طیفی و از هر باندی و از هر مافیایی، زندگی و رفاه و مقبولیت الان شان را مدیون ما دو نفر هستند. ما با سخت جانی هامان سعی کردیم همچنان زنده بمانیم. اما کورش اسدی و شیوا ارسطویی و یعقوب یادعلی، طبق نقشه ی «بدخواهانِ بخیلِ رفیق نماشان» عمل کردند و از سخت جانی هاشان دست شستند.نفر سوم در چاق سلامتی خندان تر و خوشروتر می نمود. خصلتی که سال ها می شد کسی در او سراغش نداشت. همه او را با بدخلقی هاش می شناختیم. چه از زمان ویراستار بودنش در ناشری تازه پا و بازاری، چه در زمان بررس نشر شدنش در نشری دیگر، که ماجراها چاق کرد آن جا برای خیلی از داستان نویس هایی که گول ظاهر شیک داستان نویس بودنش را خورده بودند. اعتراض ابوتراب خسروی را هنوز یادمان هست به تیراژ مشکوک کتاب هاش در همین نشر. و همین طور به شکایتی جنجالی که همین نشر با پیگیری های همین نفر سوم از او کرد. همین بلاهای جانگداز را همین نویسنده در همین نشر سر شیوا ارسطویی هم آورد. که آن را هم همه مان یادمان هست. و همین طور دل خون و فریادهای شیوا ارسطویی را که گفته بود «بچه جون، من خودم دستت رو گرفتم بردم خیلی جاها بند کردم. همین جا رو تو از من داری. اون وقت داری چوب لای چرخ من می ذاری، قزمیت؟»و حالا قاتلانش، هر نفر سه شان، آمده بودند از مردن شیوا مطمئن بشوند. هیچ غمی را هیچ کس نمی توانست در صورت هیچ کدام شان رد بزند.از نفر سوم پرسیدم «هیچ شد به شیوا سر بزنی بری احوالش رو بپرسی؟»نفهمید کجاش را زده ام. فقط می خواست از حرف هایی خلاص بشود که جلو آینه به خودش زده بود. یکبارگی شد همان بدخلق و گرگی که همیشه بود. صورتش گُر گرفت و سرخ شد و صداش را کشید سرش که «تقصیر خودش بود دیوونه. درِ خونه ش رو بسته بود روی همه. هیچ کس رو هم به خودش راه نمی داد. با همه سر لج افتاده بود. حتا می گن پسرش رو توی خونه ش راه نمی داده. مُردنش رو هم بعد از پنج روز همه فهمیده ن. از بوی گندی که ازش بلند شده بود.»فکر می کرد این جوری دارد از شر شیوا راحت می شود و همه ی تقصیرها را می اندازد گردن خودش، اما او نمی دانست فقط به فقط دارد عذاب وجدان های خودش را با فریادش لو می دهد.جای من دیگر آن جا کنار آن قاتلان آدم فروشی نبود که روزگارشان را با نانی می گذراندند که باید به خون شیوا و کورش و یعقوب و امثال من و محمدرضا کاتب می زدند تا خوردنی بشود. آمده بودم آن جا، قلق گیری، تا از خیلی چیزها مطمئن بشوم. که شدم. شیوا ارسطویی و کورش اسدی، بله می دانیم همه مان، خودشان زدند جان خودشان را گرفتند. یا یعقوب یادعلی، آره خب، دق کرد. اما نه با اراده ی خودشان. وقتی هر سه شان مواجه شدند با طوفان نقدهای کوبنده ی برنامه ریزی شده، وقتی به هر سه شان باورانده شد که کتاب هاشان به چاپ های بعدی نمی رسد و هیچ مخاطبی ندارند، وقتی هیچ درآمدی از هیچ نشری و هیچ جای دیگری نداشتند، وقتی تمام باندهای مافیایی ادبی با دستور و با نقشه هایِ هماهنگِ همه جانبه برداشتند هر سه شان را تحقیر و مرعوب و منزوی و تنها کردند، وقتی هیچ دری از هیچ جا به روشان باز نشد، وقتی بی مخاطب ترین و غیرخودی ترین داستان نویس های معاصر در هر محفلی قلمداد شدند، وقتی توی آخرین جلسه ی نقد حضوری مطبوعاتی شان با وجیه ترین و با بی رحمانه ترین و با کوبنده ترین شکل ممکنِ نقادی با دست و به فرمان نفر اول و آن مزدوران منتقدِ آدمکشش به روح شان تیر خلاص زدند، دیگر از جسم نحیف شان چیزی باقی نمانده بود که بخواهند به این «زندگیِ پایان یافته» دل ببندند. آره خب. همه مان شنیدیم که کورش اسدی، مثل صادق مان هدایت، شیر گاز خانه اش را باز کرده بود تا دیگر چشمش به چشم قاتلانش نیفتد. یا شنیدیم شیوا ارسطویی را بعد از پنج روز در خانه اش متلاشی یافته اند تا دیگر هرگز وسوسه نشود برود در را به روی قاتلانش باز کند. یا شنیدیم یعقوب یادعلی رفت بیرون سیگار بکشد و دیگر هرگز برنگشت. اما آیا این خودکشی ها واقعا خودکشی است؟ یا یک جور آژیر قرمز است برای ما داستان نویسان دیگر، که هوشیار باشیم و تن ندهیم به فرار از تنی که نقشه اش را دارند داستان نویسان حقیر و بخیل و خونریز و روح فروش دیگر برامان طراحی اش می کنند.یک پیام دارم براتان ، رفقایِ قدیمیِ نویسنده ی نویسنده کُش! من از طرف شیوا ارسطویی و کورش اسدی و یعقوب یادعلی و از جانب تمام آن کسانی که در تمام این سال ها از تک تک شماها زخم های کاری روحی و جانی خورده اند، دو چشم شعله ورِهمیشه بازم، که از این به بعد تمام گذشته و اکنون شرربارتان را ناظر و افشاگر خواهم بود. و تا وقتی زنده ام، به هیچ کدام تان رخصت نمی دهم به روح هیچ داستان نویس رها و مستقل و ژانر ننویسِ دیگری تیر خلاص بزنید. منتظر آژیر قرمز بعدی من بمانید!                                                                       حسن بنی عامری، از طرف جنبش ادبی ما                                                 23 مهر 1404 قاتلان شیوا ارسطویی در روز تشییعشقاتلان به محل جرم خودشان برمی گردند. بعد از خودکشی شیوا ارسطویی، توی روز تشییع جنازه اش، قاتلان خونسرد و آرامش را توی مراسمش دیدم و خیلی دلم شکست که نمی توانم جلو چشم همه بزنم رسواشان کنم. هر سه شان آمده بودند خیال شان راحت بشود شیوا دیگر زنده نیست بیاید نقشه هاشان را به هم بزند. بیست سالی می شد که هیچ کس هیچ جا مرا ندیده بود. با توطئه ی همین سه آدمکش حقیر حرفه یی و همدستانِ زیادِ همیشه وَجیه و همیشه موفق شان از تهران مخوف و از دست های آلوده اش برای همیشه دل بریده بودم. از شهری که باید حریم و خانه ی امن ما داستان نویس های ایرانی می بود و ناگهان شده بود جای گرگ هایی که به اسم «داستان نویس و ژورنالیست و منتقد و ناشر و بررس نشر و سانسورچی دولتی» داشتند داستان نویس های پیشکسوت مستقل و جوان های مستعد را با همفکری و با همدستی همدیگر یکی یکی می دریدند تا تک تک شان بروند به جایگاهی برسند که فکر می کردند ارث پدری شان است و سند شش دانگش به نام آن ها مُهر خورده و به نام باند خاص شان و به نام تمام آن نویسنده هایی که روح شان را ارزانِ ارزانِ ارزان به تمام قوانین مافیایی هر باندی فروخته بودند. هر سه قاتل، توی مراسم و توی محوطه ی سرسبز خانه ی هنرمندان، مغموم و عزادار می نمودند. ریش سفیدترین شان، آقامنشانه، مثل همیشه داشت وانمود می کرد که همه چیز زیر نظر و با مدیریت درخشان او دارد برگزار می شود. کسی که حالا دیگر همه مان می دانیم «مشاور اعظم بیش تر باندهای ادبی دولتی و خصولتی و خصوصی ایران» است. و همین طور همفکر و همقسم و همپای «سانسورچیان همیشگی نشر». که با مدیریت متمرکز بر «مافیای نشر» و بر «مافیای مطبوعات» و بر «منتقدانِ قلم به مُزدِ مُزدورش در جریده هایِ این دو دهه ی قبل» از عاملان اصلی نخبه کُشی، مهاجرت، خانه نشینی، قلم شکستگی، دقمرگی، و خودکشی داستان نویس های مستقلی بوده که به اطاعت و به خودفروشی به او و به باندهای دیگرِ مرتبط به او و به موج مقبول و منفعت طلبانه ی ژانرنویسی ناشران خصوصی تن ندادند.آغوش و لبخند او همیشه برای همه گشوده است، تا به رفاقت و صمیمیتش اطمینان کنی و، درست وقتی که دیگر مطمئنی از محبتش سرشاری و از گزندش مصون مانده ای، برمی دارد خنجر زهرآلودش را با آرامش تا دسته توی قلبت فرو می کند و با همان لبخند همیشگی اش به ات اطمینان می دهد که هنوز هم می توانی روی رفاقتش حساب کنی.از دیدن و زنده بودن و آن جا بودن من، بعد از بیست سال، جا خورد. نقشه های او و همپالکی هاش با همدستی سانسورچی های دولتی و ناشران خصوصی برای حذف همیشگی من ردخور نداشتند. اسم و عکسم را در این بیست سالی که نبودم، با هماهنگیِ تمام از تمام تاریخ های خصوصی و دولتی ادبیات و مطبوعات حذف کرده بودند. کتاب هام را بیست سال تمام، با وجود خواهان و فروش آزاد زیادشان، در چاپ یک و دو نگه داشته بودند. رمان هام را در مطبوعات و در سکوتی کامل و برنامه ریزی شده «سخت خوان و نقد ناپذیر» جلوه داده بودند. در اغلب جایزه های ادبی خصوصی و دولتی، با وجود کاندید شدگی در بخش نهایی و خبرهای موثق و پنهان بَرندگی از جانب بعضی از داوران، در لحظه ی آخر جوری حذفم می کردند که یا قلم را ببوسم بگذارم کنار، یا بروم مثل غزاله علیزاده و شیوا ارسطویی و کورش اسدی و یعقوب یادعلی کلک خودم را به آن شکلی بکنم که آن ها نقشه اش را از قبل کشیده بودند.  نفر اول آمد صورتم را بوسید، سر روی شانه ام گذاشت، محبتش را تنداتند با همان دست هایی به کمرم کوبید که بارها با همان ها پنهانی خنجرکوبم کرده بود. گفت «نمی دونی چه قدر از دیدنت خوشحالم، حسن جان.»نفر دوم را قبل از نفر اول  دیده بودم. کسی که در فرمانبری و چاکرپیشگی دست تمام زیردست ها را از پشت بسته بود و با وجود تمام خوش خدمتی هایی که برای نفر اول کرده بود، باز هم نفر دوم حساب می شد برای اویی که همه را مطیع و گوش به فرمان خودش بار آورده بود. با دیدنم رنگ از رخسارش پرید. دست هاش را هم کرد توی جیبش تا لرزیدن شان را نبینم. گفت از دیدنم خوشحال شده. که حرف مفت بود. از نگاه اش و از صداش مشخص بود که دارد توی دلش سرم جار می زند که «مگه تو نمرده بودی، بشر؟ این جا چی کار می کنی آخه؟»گفت «این جا چی کار می کنی، حسن؟»گفتم «دخترهات خوبن؟»گفت «هنوز یادته؟»گفتم «اگه دخترن، اگه داری شون، آره. هنوز یادمه.»شیطان شدم، لبخند زدم توی چشم هاش، برداشتم آرام گفتم «به جز دخترهات خیلی چیزهای دیگه ت رو هم هنوز یادمه.»هنوز یادم بود که بخش مهمی از زندگیِ پُر افتخار و  پُر منفعتِ اکنونش را مدیون من است. همان از جنگ نوشتنش. آن روزها سرنوشتش در زمان دانشجویی داشت جوری رقم می خورد که آخرش می شد مسوول فنی یکی از شبکه های تلویزیون. اما وقتی با سفارش دوست مشترک مان و همراه رفیق جان در جانی اش آمد پیش من تا روی «روایت های خام مستند جنگ» بردارد کار خلاقانه ی داستانی بکند، مسیر زندگی اش از اساس تغییر کرد و شد اینی که الان هست. «جنگی نویس و ژانرنویس اعظم». از همان روز اول با یعقوب یادعلی آمد. با هم خیلی سر و کله زدیم تا روایت های مستند جنگ را چه طور از خامی در بیاورند و به داستانی مینیمالیستی و خوش ساخت تبدیلش کنند. کتاب های داستان خلاق را دادم بخوانند تا بدانند چه توقعی ازشان دارم. همینگوی در دسترس بود و همه مان کتاب هاش را خوانده بودیم. اما سالینجر نایاب بود و هنوز ناشناخته. و همین طور گلشیری. من از روی داستان هاشان در نوجوانی مشق ها نوشته بودم و برمی داشتم کتابچه های دستنویسم را از آثارشان به آن ها می دادم بخوانند تا هوشیار شوند از آن ها چه توقعی برای آفرینش داستانی از آن روایت های خام مستند دارم. با آن ها و با خیلی های دیگر نزدیک صد کتاب آماده ی چاپ کردم. جوری که موجی از نوشتن «داستان های مینیمالیستی و ماکسیمالیستی مستند جنگ» در خیلی از نشرهای دیگر هم باب شد و طی سال ها رونقی روزافزون گرفت و با حذف عمدی و آگاهانه ی من و آثاری که از من در همه جا نادیده انگاشته شدند، هر کس آمد مدعی این بداعت تازه شد و... که گفتن مفصلش بماند برای بعد. این نفر دوم، مثل یعقوب یادعلی، با سختگیری های من در پذیرش متن هاشان برای چاپ در کتاب، و نوشتن داستان های آزاد کوتاه شان با تأثیر آشکار از بهرام صادقی و چاپ شان در مطبوعات و در نشرهای تازه رونق گرفته ، داشتند بال و پر باز می کردند. در یکی از جلسه های داوری جایزه ی منتقدان مطبوعات، که درخشش اولین دوره و تمام دوره هاش را مدیون برندگی رمان پست مدرن «هیسِ» محمدرضا کاتب است، دستنویس یکی از بهترین داستان های مستقل و آزاد جنگی یعقوب را که به من برای چاپ در نشر خصوصی سپرده بود، بردم آن جا خواندم ببینم دوستان چه واکنشی نشان می دهند. آنی که بعدها شد یکی از طرفداران پر و پا قرص و حتا بانی چاپ کتاب های تازه ی یعقوب، به دلیل جنگی بودن داستان و ناشناخته بودن یعقوب، لب و لوچه کج کرد و منفی بافت. بقیه هم، با این که دو نفرشان از همشهری ها و همکلاسی های یعقوب بودند، جرأت نکردند حرف دل شان را بزنند و پرت و پلا گفتند. ولی من با سرفرازی و با قسم به تمام دانشی که تا آن روز از داستان داشتم گفتم « هر چی رو گفتین، گردن من و یعقوب از مو نازک تر، می گیم درست و مقبول. ولی امروز رو همه تون یادتون باشه که دارین چی از من می شنوین. همین طور که از این به بعد اسم محمدرضا کاتب و رمان هیسش رو دیگه هیچ کس نمی تونه از ادبیات داستانی مون پاک کنه، اسم یعقوب یادعلی رو هم از این به بعد زیاد خواهید شنید و، درست به وقتش، اون رو هم کسی نمی تونه از ادبیات داستانی مون پاکش کنه.»که البته دوستان مثل همیشه سعی شان را کردند برای حذفش، با آن جنجال ها و مهاجرت اجباری و مرگ زودرسی که براش فراهم کردند، اما از ادبیات ایران، نه، هرگز نتوانستند حذفش کنند و نخواهند هم توانست.  و اما نفر دوم. که مثل یعقوب دستش را، دوستانه، توی دست خیلی ها بردم گذاشتم. توی دست ناشران روایت جنگ و، توی دست رفیق جان در جانی الانش حسین سناپور در روزنامه ی حیات نو و، توی دست نفر اول که داشت توی مطبوعات دهه ی هفتاد و هشتاد با تیم جوان و آن «نفر اول مرید خودش» یکه تازی ها می کرد. این نفر دوم مان همان کسی است که بعدها با پشتوانه ی نفر اول آمد در یکی از روزنامه ها در کمال وقاحت اعلام کرد که «هر کس می خواد توی ایران داستان ‏نویس موفقی بشه و توی این کسوت باقی بمونه، باید بیاد به حلقه‏ ی ما ملحق بشه.» یعنی اعلام علنی بردگی ادبی نویسندگان. که خیلی ها به آن تن ندادند. من و محمدرضا کاتب، بعد از شورش علنی در مقابل همه شان، بایکوت ادبی بیست ساله شدیم از جانب تمام آن رفقایی که خیلی هاشان، از هر طیفی و از هر باندی و از هر مافیایی، زندگی و رفاه و مقبولیت الان شان را مدیون ما دو نفر هستند. ما با سخت جانی هامان سعی کردیم همچنان زنده بمانیم. اما کورش اسدی و شیوا ارسطویی و یعقوب یادعلی، طبق نقشه ی «بدخواهانِ بخیلِ رفیق نماشان» عمل کردند و از سخت جانی هاشان دست شستند.نفر سوم در چاق سلامتی خندان تر و خوشروتر می نمود. خصلتی که سال ها می شد کسی در او سراغش نداشت. همه او را با بدخلقی هاش می شناختیم. چه از زمان ویراستار بودنش در ناشری تازه پا و بازاری، چه در زمان بررس نشر شدنش در نشری دیگر، که ماجراها چاق کرد آن جا برای خیلی از داستان نویس هایی که گول ظاهر شیک داستان نویس بودنش را خورده بودند. اعتراض ابوتراب خسروی را هنوز یادمان هست به تیراژ مشکوک کتاب هاش در همین نشر. و همین طور به شکایتی جنجالی که همین نشر با پیگیری های همین نفر سوم از او کرد. همین بلاهای جانگداز را همین نویسنده در همین نشر سر شیوا ارسطویی هم آورد. که آن را هم همه مان یادمان هست. و همین طور دل خون و فریادهای شیوا ارسطویی را که گفته بود «بچه جون، من خودم دستت رو گرفتم بردم خیلی جاها بند کردم. همین جا رو تو از من داری. اون وقت داری چوب لای چرخ من می ذاری، قزمیت؟»و حالا قاتلانش، هر نفر سه شان، آمده بودند از مردن شیوا مطمئن بشوند. هیچ غمی را هیچ کس نمی توانست در صورت هیچ کدام شان رد بزند.از نفر سوم پرسیدم «هیچ شد به شیوا سر بزنی بری احوالش رو بپرسی؟»نفهمید کجاش را زده ام. فقط می خواست از حرف هایی خلاص بشود که جلو آینه به خودش زده بود. یکبارگی شد همان بدخلق و گرگی که همیشه بود. صورتش گُر گرفت و سرخ شد و صداش را کشید سرش که «تقصیر خودش بود دیوونه. درِ خونه ش رو بسته بود روی همه. هیچ کس رو هم به خودش راه نمی داد. با همه سر لج افتاده بود. حتا می گن پسرش رو توی خونه ش راه نمی داده. مُردنش رو هم بعد از پنج روز همه فهمیده ن. از بوی گندی که ازش بلند شده بود.»فکر می کرد این جوری دارد از شر شیوا راحت می شود و همه ی تقصیرها را می اندازد گردن خودش، اما او نمی دانست فقط به فقط دارد عذاب وجدان های خودش را با فریادش لو می دهد.جای من دیگر آن جا کنار آن قاتلان آدم فروشی نبود که روزگارشان را با نانی می گذراندند که باید به خون شیوا و کورش و یعقوب و امثال من و محمدرضا کاتب می زدند تا خوردنی بشود. آمده بودم آن جا، قلق گیری، تا از خیلی چیزها مطمئن بشوم. که شدم. شیوا ارسطویی و کورش اسدی، بله می دانیم همه مان، خودشان زدند جان خودشان را گرفتند. یا یعقوب یادعلی، آره خب، دق کرد. اما نه با اراده ی خودشان. وقتی هر سه شان مواجه شدند با طوفان نقدهای کوبنده ی برنامه ریزی شده، وقتی به هر سه شان باورانده شد که کتاب هاشان به چاپ های بعدی نمی رسد و هیچ مخاطبی ندارند، وقتی هیچ درآمدی از هیچ نشری و هیچ جای دیگری نداشتند، وقتی تمام باندهای مافیایی ادبی با دستور و با نقشه هایِ هماهنگِ همه جانبه برداشتند هر سه شان را تحقیر و مرعوب و منزوی و تنها کردند، وقتی هیچ دری از هیچ جا به روشان باز نشد، وقتی بی مخاطب ترین و غیرخودی ترین داستان نویس های معاصر در هر محفلی قلمداد شدند، وقتی توی آخرین جلسه ی نقد حضوری مطبوعاتی شان با وجیه ترین و با بی رحمانه ترین و با کوبنده ترین شکل ممکنِ نقادی با دست و به فرمان نفر اول و آن مزدوران منتقدِ آدمکشش به روح شان تیر خلاص زدند، دیگر از جسم نحیف شان چیزی باقی نمانده بود که بخواهند به این «زندگیِ پایان یافته» دل ببندند. آره خب. همه مان شنیدیم که کورش اسدی، مثل صادق مان هدایت، شیر گاز خانه اش را باز کرده بود تا دیگر چشمش به چشم قاتلانش نیفتد. یا شنیدیم شیوا ارسطویی را بعد از پنج روز در خانه اش متلاشی یافته اند تا دیگر هرگز وسوسه نشود برود در را به روی قاتلانش باز کند. یا شنیدیم یعقوب یادعلی رفت بیرون سیگار بکشد و دیگر هرگز برنگشت. اما آیا این خودکشی ها واقعا خودکشی است؟ یا یک جور آژیر قرمز است برای ما داستان نویسان دیگر، که هوشیار باشیم و تن ندهیم به فرار از تنی که نقشه اش را دارند داستان نویسان حقیر و بخیل و خونریز و روح فروش دیگر برامان طراحی اش می کنند.یک پیام دارم براتان ، رفقایِ قدیمیِ نویسنده ی نویسنده کُش! من از طرف شیوا ارسطویی و کورش اسدی و یعقوب یادعلی و از جانب تمام آن کسانی که در تمام این سال ها از تک تک شماها زخم های کاری روحی و جانی خورده اند، دو چشم شعله ورِهمیشه بازم، که از این به بعد تمام گذشته و اکنون شرربارتان را ناظر و افشاگر خواهم بود. و تا وقتی زنده ام، به هیچ کدام تان رخصت نمی دهم به روح هیچ داستان نویس رها و مستقل و ژانر ننویسِ دیگری تیر خلاص بزنید. منتظر آژیر قرمز بعدی من بمانید!                                     از طرف جنبش ادبی مافیلم و متن کامل در فیس بوکhttps://www.facebook.com/share/v/16u3vSjuفیلم کامل در آپاراتhttps://www.aparat.com/v/dwq503kمتن کامل در ویرگول                                                 23 مهر 1404</description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 05:48:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ایرانی سلطنت نیست که به کسی ارث برسد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AB-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-etwnzfkg1acb</link>
                <description>قدی بر توهم پادشاهی در «قبیله ی قلم» و لزوم تولد «جنبش ادبی ما»هر تریبونی رو که توی این ایرونِ نازنین مون، یا حتا توی فرنگسّون، آورده ن دست هر داستان ‏‏نویسی سپرده ن، با هر چهره و هر فکر خام و پخته یی که داشته و از هر باند و حزب و گروه و مافیایی که بوده، برگشته پشت بلندگوش فقط گفته «من». پاری وقت ها هم گفته «فقط کتاب ‏های من». کم تر پیش اومده لطف کنه بیاد از «ما» بگه. یا از «کتاب ‏های ما» بگه. بلندگوهای خودی و غیرخودی شون هم کم ‏تر پیش اومده جیگر و مردونگی داشته باشن، بیان میکروفن رو بسپارن دست همه، بخواه ن روی «خونواده بودنِ» داستان ‏‏نویس های ایرونی مانور بده ن. یا زبونم لال بخواه ن پا شن بیان پشتِ شون تموم قدّ واسّن. چون هیچ رقمه همچین فکری و همچین اتحادی هیچ وقت هیچ جا وجود نداشته. یا رک تر بگم. هیچ وقت نذاشته ن وجود داشته باشه.حالا با تموم این حرف ها نباید چند نفر دلدار از توی همین خودهامون پیدا شن، پا شن بیان از همه بپرسن «پس تکلیف اون داستان نویس هایی چی می شه که نمی تونن، یا نمی خوان، یا اصلنی نباید زیر بیرق هیچ کدوم از این باندها و گروه ها و مافیاهای ادبی و اون «ضحاک های دست نشونده شون» داستان بنویسن؟ یعنی خدا وکیلی یکی نیست پیدا بشه، بیاد رو نشون بده، برداره بگه اون ها باید چی کار کنن؟ یا اون قدر جیگر داشته باشه، بالاخره پا شه بیاد بگه چرا غزاله علیزاده و کورش اسدی و شیوا ارسطویی زدن خودشون رو کشتن؟ یا بگه چرا عباس معروفی و شهریار مندنی پور و رضا قاسمی و منیرو روانی پور و یعقوب یادعلی و خیلی های دیگه مون رو برداشتن از ایرون روندن ؟ یا بگه چرا محمدرضا کاتب و محمدرضا صفدری و اون های دیگه مون رو برداشتن کافر و مطرود و ممنوع الکار و قلم شکسته و خونه نشین کرده ن؟ یا بگه چرا ناشرهای خصوصی و خصولتی مون تبدیل شده ن به آلت دست سانسور و به هیولاهای خوش چهره ی مخوفی که با ادعای رفاقت دارن خون تموم نویسنده ها رو توی شیشه می کنن و از قِبَل نوشته هاشون و اعتبارشون میلیاردها پول به جیب می زنن؟»یعنی واقعنی هیچ کس نیست؟با نوشتن این پاره ی تن و با فکرِ «همدل شدن و همنفس شدن داستان نویس هامون»، فکر یه «جنبش ادبی» با «یه بلندگوی مستقل خودمونی» اومد رو نشون داد، که «سندِ شیش دونگش مالِ تمومِ داستان ‏نویس هایِ ایرون باشه»، بیاد بزنه حکم «با ما باش، یا بر ما باشِ» همیشگیِ هر باندی رو کُن فَیکون کنه. و برای یه بار هم که شده برداره از «ما» بگه. و از تموم خودی ها و غیرخودی هامون. و از تموم اون حرف‏ های نگفته و اون اسرار مگویی که توی تموم این سال‏ ها توی دل تک تک مون جا خوش کرده بوده. و به هر دلیلی وقت گفتنش  یا فریادش رو نذاشتن داشته باشیم. اسمش اومد شد «جنبش ادبی ما» (جام)، تا صاحاب هاش یکی به یکیِ همین داستان ‏نویس های ایرونی خودمون باشن. بلکم هر کس توی بلندگوی آزاد موبایلک خودش بتونه زیر همین بیرقِ «جنبش ادبی ما» بیاد نظریه‏ های تئوریک، کتاب‏ های خوندنی، بی‏ اخلاقی‏ ها، بی قانونی‏ های باندی و چی و چی رو با یه زبان آدمیزادی و با یه دل گنده جارش بزنه. داستان و داستان ‏نویس ایرونی این «خونه تکانی روح» و این «رنسانس ادبی» رو احتیاج داره. تا همگی با هم و یه صدا صاحابش باشیم. تا دل گنده کنیم و از گفتن و با فریاد گفتش نترسیم. متن این «دادخواهی ادبی» به نمایندگی از تموم اون داستان‏ نویس هایی قلمی شد که توی تموم این چهل و شش ساله حق شون پامال شد به دست هر کسی که توی هر مقام و توی هر جایگاه دولتی و خصولتی و خصوصی نشر ایران بود. حالا همه مون به امید روزهای روشن تر می آییم با همدیگه پیمان می‏بندیم که با یه همدلی بزرگ و با یه دل بزرگ تر بشینیم پاره های تنِ  بعدی و بعدی و بعدی رو، دلیرونه تر و افشاگرونه تر، به دست بعدی و بعدی و بعدی بنویسیم، تا بعدنا با یه سربلند به همه ثابت کنیم که این «قبیله ‏ی قلم مون» هم می ‏تونه «ما» باشه، می ‏تونه از «ما» بگه، می ‏تونه بیاد ادبیات نابش رو توی قلب بزرگ تموم مخاطب های ایرونی و فرنگسّونی زنده  و موندگارش کنه.                                        ازطرف«جنبش ادبی ما» (جام) فیلم کامل در اینستاگرامو در یوتیوبفیلم و متن کامل در فیس بوک                                    </description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 10:35:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش شیوا ارسطویی و خودکشی اش در خیزش ادبی نوین ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%B7%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-tzdt9abecc6k</link>
                <description>نقبی به قربانی شدن نویسنده و سهم باندهای مافیایی ادبی و ناشران خاطی در آن      تنها کسانی که در بخش فرهنگ همیشه از نقد و از پاسخگویی مصون مانده اند، «باندهای مافیایی ادبی» و «ناشران خاصی» هستند که یا به قدرت وصلند و در سایه ی منشِ این اقتدارِ متحجرانه نقد ناپذیر مانده اند، یا با «وصلِ به قدرت و به واسطه ی سابقه ی روشنفکری» شان تبدیل به نوعی مشروع و نقد نشدنی از «نویسنده و منتقد و ناشر» شده اند، که خیلی هامان «جسارت گفتن از رازهای مگوشان» و «جسارت نقدی کوبنده به عملکرد شان» را نداریم، که برگردیم بگوییم « این حق را کی به شماها داده که برای به قدرت رسیدنِ «باند مافیایی تان»، و شاخص کردنِ «نویسنده ی دستچین شده ی پوشالی تان»، یا در قدرت ماندنِ «نشر روشنفکرنمای چپاولگرتان»، از هر گزندی به «ادبیات متفکر» و به «نویسندگان شورشی مستقل آن» دست برنمی دارید و خودتان را «همیشه مُحِقّ» و «همیشه مَصون از هر نقدی» می دانید؟»چرا هیچ کس تا حالا نپرسیده «عجیب نیست که «تمام نویسندگان صاحب سبکی» که می توانستند «نماد هویت ناب داستان ایرانی» باشند و با نوشتن «آثارِ ماندگارِ بیش تر» باعث سرفرازی سرزمین مان بمانند، یا از ایران رانده شده اند، یا «خانه نشینِ قلم شکسته ی ممنوع الکار» شده اند، یا به خودکشی واداشته شده اند، یا روح شان را فروخته اند در ازای صِلِه های دولتی و روشنفکرنمایانه یی که هنوز می گیرند؟»چرا هیچ کس تا حالا نپرسیده «عجیب نیست که وقتی تصمیم گرفته می شود همه باید «رمان ژانر» بنویسند تا «تفکرِ پرسشگری» و «نویسنده ی متفکرِ ناقد» وجود نداشته باشد، این «رانش ها» و «خذف های هویتی» و «خودکشی ها» رخ می دهند؟ عجیب نیست «کورش اسدی» و «شیوا ارسطوییِ» متفاوت نویسی که آگاهانه و مصرانه نرفته اند «رمان ژانر» بنویسند، درست وقتی دست به خودکشی می زنند که فرمانِ علنیِ «ژانرنویسی» و فرمانِ غیرعلنیِ «حذفِ نویسندگانِ مستقلِ متفکرِ ژانرننویس» صادر شده و قرار است سرشان را با پنبه بِبُرَّند؟» (شرحش را در دلنوشته ی «شیوا ارسطویی را ما کشتیم» در ایسنا و در متن «بیاییم جنایتکار ادبی را محاکمه کنیم» در خبرآنلاین نوشته ام)اگرخیلی ها یادشان رفته، خیلی های دیگرمان یادشان هست که با کورش اسدی چه کردند. تیراژ کتاب هاش را کم انگاشتند، آثارش را نقد نشدنی و کم مخاطب جلوه دادند، شخصیتش را «عاصی، عصبی، مهاجم، نقدناپذیر، دیوانه، و تنهاترین آدم دنیا» تصویر کردند - همان کاری که با غزاله علیزاده و شیوا ارسطویی کردند – و در «محفل ها و رسانه های مثلا روشنفکریِ بابِ طبعِ خودشان» برداشتند به او «حُقنه» کردند که عمرش را تلف کرده با نوشتن رمان آخرش «کوچه ی ابرهای گمشده». کورش اسدی و شیوا ارسطویی درست چند روز بعد از این «نقدهای کوبنده یی» خودکشی کردند که به هر دوشان با «دانایی کامل» قبولانده شده بود عمرشان را بیهوده در «داستان های متفاوت متفکر شان» هدر داده اند. آیا آن بی گناهانی را که از ایران رانده شدند هنوز یادتان هست؟ «عباس معروفی»، «شهریار مندنی پور»، «رضا قاسمی»، «منیرو روانی پور»، «یعقوب یادعلی» و دیگران را می گویم. این شعاری که چند سالی است سر زبان ها افتاده که«هر کی نمی تونه این وضع رو تحمل کنه بذاره از ایران بره»، دهه ها پیش اجرا شده بود با «راندن داستان نویسان و شاعران و سینماگران مستقلی که تفکرشان را به هیچ باند قدرتی نفروختند». آیا کسی نیست بپرسد «اگر اندیشه شان «الحادی و حذف شدنی» است، اگر حضورشان در ایران تحمل نشدنی است، پس چرا آثارشان با این «تیراژهای مهار نشدنی» قابل چاپند و فروختنی؟ کدامش را باور کنیم؟ این که خودشان ملحدند؟ یا این که کتاب هاشان را هر کسی حق دارد چاپ کند و میلیاردر شود؟ کی ها دارند پنهانی «حذف فیزیکی» می شوند؟ کی ها دارند از این حذف فیزیکیِ آن ها «بهره های ادبی و مالی ابدی» می برند؟»یعنی کسی نیست بیاید به مردم ایران بگوید «اگر می دانید «حق حضور و حق نوشتن» و «حق انتفاع از این حضور و از این نوشتن» را از «داستان نویس تبعیدی» تان گرفته اند، پس چرا می روید کتاب هاشان را از بازار نشر ایران می خرید، تا جیبِ «سودجویانِ فرصت طلبِ روشنفکرنمایِ مثلا اهل فرهنگ» را با میلیاردها تومان پول پر کنید؟ آیا مطمئنید در قراردادهاشان «حق تألیف واقعی» شان لحاظ شده است؟ آیا مطمئنید همین «حق تألیف ناچیز» را به دست شان می رسانند؟ آیا به ذهن تان خطور نکرده بیایید مطالبه کنید که «بگذارید نویسندگانِ متفکرِ پرفروش مان خودشان به ایران بیایند، خودشان بردارند کتاب هاشان را چاپ کنند، خودشان از پول چاپ شان بهره مند بشوند؟» مگر آن ها آدم کشته اند، یا میلیاردها پول به یغما برده اند، یا تروریستی چیزی هستند، که حضورشان این قدر تحمل نشدنی است؟ اگر «تروریست تفکر» اند، پس چرا حاصل تفکرشان، حتا آن هایی را که در تبعید نوشته اند، دارند با این «تیراژهای زیاد حیرت انگیز» در ایران چاپ و فروخته می شوند؟ اگر «تروریست تفکر» اند، پس چرا این روزها دارند در دل مردم ایران بیش تر از همیشه جا باز می کنند؟ عباس معروفی اگر رانده شد، اگر فهمید تنهاترین نویسنده ی دنیاست که فقط خودش برای خودش باقی مانده، اگر روز و شبش را «قربانی خلق داستان ایرانی متفکر» کرد، اگر غمباد گرفت و از درون منفجر شد، حالا بیش تر از همیشه زنده است، چرا که این روزها عادت کرده ایم به خودمان بگوییم «او در دل مان جاودانه است، هر چند دیگران بیش تر از خودش از حضورش در ایران منتفع شده اند.» (شرحش را در مقاله ی «بهره کشی نوین از نویسنده در عصر ناشر سالاری در روزنامه ی اعتماد نوشته ام) تازگی ها هیچ دقت کرده اید، از بعد از خودکشی شیوا ارسطویی، و از بعد از این که فهمیدیم او «قربانی مکر و حسد و توطئه یِ خودی هایِ خودفروشی» شده که خودشان را «نویسنده و منتقد و ناشر متفکر» می دانند، شوری دوباره و تحرکی حیرت انگیز در قبیله ی قلم رخ داده؟ هیچ دقت کرده اید وقتی قبول کردیم «شیوا ارسطویی خودش رو قربونی کرد تا دیگه هیچ نویسنده یی به خاطر مطامع دیگرون خودکشی نکنه و خیلی هامون جون دوباره مون رو مدیون فداکاری اونیم»، داریم قدر تک تکِ داستان نویس هامون را بیش تر می دانیم و برای پیشکسوت هامون جشن تولد و بزرگداشت و جشن امضاهای باشکوه می گیریم؟هیچ دقت کرده اید «داستان نویس های جوان و پیشکسوت مان» آمده اند در صدر اخبار فرهنگی، در محفل های خصوصی و عمومی و حتا در «تورهای ایرانگردی ادبی» دارند داستان های چاپ شده و نشده شان را برای طرفداران شان می خوانند و کتاب های تازه و قدیمی شان را برای آن ها امضا می کنند؟ هیچ دقت کرده اید یک «موج مخفی و علنیِ سرکوب ژانرنویسی» در دل داستان نویس هامان رسوخ کرده و دارد آرام آرام عیان می شود؟ هیچ دقت کرده اید مصاحبه با داستان نویس های منزوی و نقد آثارِ در محاق مانده شان دارد رونقی دوباره می گیرد؟ هیچ دقت کرده اید «نویسندگان عُزلت گزیده مان»، چه پیشکسوت ها و چه جوان ترهای شورشی و چه حتا آن ها که در ظاهر ساکت و مطیعِ باندهایِ مافیاییِ ادبی هستند، آمده اند توی میدان، دارند با شوری جوانانه و قدرتمند فضای ادبیات داستانی مان را شورانگیز و پررونق و تازه جلوه می دهند؟ هیچ دقت کرده اید آن داستان نویسان و ناشرانی که «روح شان را به تمام شیاطین ممکن فروخته اند»، دارند با تمام قدرت شان سعی می کنند خودشان را «بی گناه و محق و روشنفکرتر» نشان بدهند و اصرار دارند «تاریخ تقلبی» از خودشان بسازند، ولی دیگر هرگز آنی نمی شوند که تا قبل از خودکشی شیوا بوده اند؟  هیچ دقت کرده اید «قبیله ی قلم» انگار روحی تازه در کالبدش دمیده شده و بعضی ها آمده اند کینه ها و کج سلیقگی ها را کنار گذاشته اند و با هم چه قدر همدل و همزبان شده اند؟ هیچ به چشم های نویسندگان دقت کرده اید، که اگر همچنان ساکتند و سؤال هاشان را به زبان نمی آورند، اما «شعله ی فریاد تظلم خواهی شان» را می توانی در عمق نگاه هاشان ببینی که به زودی بر سر توطئه گران باندها و ناشران سودجو «فریاد ش» خواهند زد؟ هیچ به «چشمان اعضای باندهای مافیایی» و «ناشران خاطی» دقت کرده اید که مدام «منتظر یک فریاد یا اعتراض یا نافرمانی یا خشم نویسندگانی اند» که به «بردگی ادبی شان» گرفته بوده اند و حالا منتظر طغیان همه شانند؟ این ها همه را ما مدیون تمام آن «داستان نویسانِ رانده شده و خانه نشین و کشته شده یی» هستیم که از بعد از «خودکشی شیوا»، از بعد از دانایی این که «او خودش را فدا کرد تا ما زنده بمانیم»، به هویت واقعی شان پی بردیم و حالا قرار است از این به بعد، با پیوستن به «جنبش ادبی ما»، حق طلب و تظلم خواه و فریادگرِ تمام حق خوری هایی بشویم که در این دهه ها در «قبیله ی قلم» به دست کسانی روا داشته شده بوده که روح شان را به اسم «نویسنده و ناشر و منتقد و بررس نشر» به «شیاطینِ طمع و قدرت» فروخته اند.                                       از طرف «جنبش ادبی ما»                                            12 شهریور 1404                                              یازده صبحاین متن و متن های بعدی قرار بود با عنوان «جنبش ادبی ما» در بخشی مجزا و دائمی در روزنامه ی اعتماد منتشر شود. که بنا به هر دلیلی نشد. همین طور که در خبرگزاری ایسنا و خبرآنلاین نشد.متن و فیلم کامل در فیس بوکhttps://www.facebook.com/share/19eDnHkeda/فیلم کامل در آپارات https://www.aparat.com/v/dxhzx99و  همچنین در یوتیوب #حسن_بنی_عامری #منتقد_ادبی #داستان_نویس_ایرانی#شیوا_ارسطویی #کورش_اسدی#غزاله_علیزاده#عباس_معروفی #محمود_دولت_آبادی#جواد_مجابی#محمد_رضا_کاتب#جنبش_ادبی_ما </description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 05:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده پادشاه نمی شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-dvhabk7s1wd9</link>
                <description>نقبی بر پدرخواندگی ادبی از هدایت تا گلشیری و تا شاگردانش با تمرکز بر شاگرد بودگی و شاه شدگی ابوتراب خسرویداستان نویسی که خودش را در آثارش صدای پنهان و رسای مردم سرزمینش  می داند، هرگز خطاب به دیگران برنمی دارد خودش را «جمع» ببندد و مثل «پادشاهانِ هر سرزمینی» به خودش بگوید «ما». که اگر بگوید، یا خودش دچار «توهمِ خودبزرگ بینی» شده، یا دیگران و مطامع شان او  را به این توهم انداخته اند، یا خودش و آن دیگران به این توهم احتیاج دارند تا بتوانند با «صدرنشینیِ جعلی و پادشاه نمایانه ی او بر قله ی ادبیات داستانی ایران»، و «اصرار اغراق آمیز رسانه یی شان در پیشوا نشان دادن او»، «جامعه ی ادبی» و «نویسندگانِ جوانِ بی خبر از همه جا» و «شورشیانِ جسورِ مستقل» را به کُرنِش و تسلیم در برابر خواسته های سیاستمدارانه و غیرادبی خودشان وادار کنند. هدف «خاموشیِ صداهایِ متفکرِ تازه» و «صداهایِ متکثرِ عاصی» است در ادبیات. و همین طور «تثبیتِ قلم هایِ دور از تفکرِ بی خطری که نباید از حدودی خاص از نوشتنِ داستان عبور کنند»، تا همه «شبیه به هم و مطیع و رام» بار بیایند. بعد از «صادق هدایتِ شورشیِ تجربه گرایِ سنت شکن»، بعد از «صادق هدایتِ تنهایِ مُحِق در هر جور صدرنشینی»، بعد از «صادق هدایتِ گریزان از هر نوع جاه طلبی و خسته از هر نوع جدال با کج فهمی و نافهمی»، بعد از «صادق هدایتِ پرسشگرِ ناامید از هر جور دنیای مادی و معنوی»، جلال آل احمد اولین «شورشیِ ادیبِ مُحِقی» بود که به گواهِ «آثار سنت شکن و نثر تأثیرگذارش»، و به گواهِ «شخصیت جنگجوی آزاد اندیشِ تجربه گراش»، رفت به سمت نوعی از «جاه طلبیِ شخصی» و با آگاهی از این فرصت طلایی، آمد بر آن «اصرار شاهانه» ورزید و با «تحکمی مستبدانه و در ظاهر پدرانه در اندیشه ی آثار گوناگونش و در ژانرهای متفاوتی که می نوشت»، تا پایان عمر کوتاه اش «متوهمِ این پادشاهی» باقی ماند. کم و بیش امر بر او مشتبه شده بود که «دانای کل» است. و البته باهوش تر از آن بود که نداند خود واقعی اش «چه قدر مردمی  و چه قدر آسیب پذیر و چه قدر کم دانش» است. و همین باعث جوانمرگی اش شد در اوج تمام این دانایی ها، که این رقم از دانایی در ذات خودش همیشه «داناکُش» هم هست. ابراهیم گلستان را، بعد از صادق هدایت، شاید و حتما باید «اولین شورشیِ ادیبِ مُحِقّ» می خواندم. او شخصیتی قدرتمندتر، با اعتماد به نفسی خیلی بیش تر، و تجربه گراتر و دنیا دیده تر از جلال آل احمد داشت. که البته جسورتر و پولدارتر و فیلمساز هم بود. وجه مشترک آن ها «پدران و اجداد روحانی شان» بود و «انشعاب شجاعانه شان از حزب توده». و «اعلام استقلال شخصی شان» در بروز نوعی از «شخصیت روشنفکر خاص»، که آگاهانه آن ها را به سمت «نوعی خاص از نوشتن» سوق می داد. و مسلح به «نثری منحصر به فرد و مخصوص خودشان». که در نهایت همین نثرشان شد نمود بارزی از «سبک شخصی شان»، بی آن که به هم شبیه باشند.«دانایی و تجربه ی سنت شکنانه ی مدرن و فوق مدرن گلستان»، و «دنیا دیدگی و بی نیازی اش از هر گونه اعتنا و بی اعتناییِ هنرمندان و منتقدان روزگارش»، او را ناخواسته تبدیل به «پادشاهی ادبی» کرد. او جاه طلب بود و نبود. و این جاه طلبی، به گواه آثار و تفکر آزاد اندیشانه اش، حقش بود و نبود. که او هیچ کس را به واسطه ی این جاه طلبی هایِ بود و نبودش در حد خودش و هنر داستان نویسی اش نمی دانست. و همین خصلت ها یکه اش کرده بود در «نوع خاصی از منم زدنی که فقط پادشاهانِ خودکامه در گفتنش استادند». او اما خودکامه نبود و نماند و نشد. او اصلا در ایران نماند که بخواهد از خودکامگی اش منتفع بشود. او اصلا به این جور انتفاع اعتقاد نداشت. چون به آن احتیاج نداشت. چون خودش را در جایگاهی نمی دید که به آن احتیاج داشته باشد و بخواهد از آن منتفع بشود. اگر هم در کاخ باشکوه اش در انگلیس برمی داشت عقاید صد ساله ی غیرقابل تغییر و نفوذش را با تحکمی همیشگی و با غرور خاص خودش بیان می کرد، از خودکامگی و جاه طلبی اش نبود، از ایمان همیشگی اش بود به خودش ، که در یک دوره ی خاص تاریخی در ایران «تنها دانای کل ادبیات و سینمای مستند و داستانی ایران» بوده که توانسته خود واقعی هنرمندش را، بی هیچ استادی، در تنهایی خودش پرورش بدهد و به این استادی برساند. «شخصیت پیچیده و عجیب و تأثیرگذار او» آن قدر «غیرقابل تکثیر و تقلید و نفوذ» بود، که فقط اوست در این تاریخ ادبیات صد و چند ساله مان که هیچ نسخه ی بدلی ندارد. صادق هدایت و غلامحسین ساعدی و جلال آل احمد و سیمین دانشور و هوشنگ گلشیری و احمد محمود و بهرام صادقی و محمود دولت آبادی نسخه ی بدل دارند، اما ابراهیم گلستان، نه، ندارد. و از تمام پادشاهانِ ادبیِ مدعیِ قبل و بعد از خودش هم رندتر بوده است. او بی آن که به هر کدام از ادعاهاش «تعصبِ کورِ نویسنده کُش» داشته باشد، توانست «صد سال تمام» را آن طور که خودش و عزت نفسش می خواست شاهانه و مغرور و سرِ پا زندگی کند، نه مثل آن «مدعیانِ متعصبِ کورِ دیگر»، که همه شان خیلی زودتر از آن عمر درازی که سزاوارش بودند جوانمرگ  شدند. هوشنگ گلشیری با «تأثیرِ محسوس از شخصیت و نثر و منشِ شاهانه ی گلستان و آل احمد»، با «غور در شخصیتِ خودش و در آثارِ متقدمان و جُستنِ نثر و جوهره ی شخصی و منحصر به فردِ خودش در روایتِ خاصی از داستان»، و با نوشتن شاهکارش «شازده احتجاب»، مثل هر «سنت شکنِ نوجوی صاحب سبکی»، خودش و اثرش در ایران از طرفِ «اغلبِ مُتِقَدِّمان و همنسلان و منتقدان روزگارش» نادیده انگاشته شد. اما او هوشیارانه به این «طرد شدگی ها» تن نداد. مثل آل احمد و گلستان - البته بیش تر گلستان - خودش بلند شد برای «احقاق حق از خودش» آستین بالا زد. و در این راه چاره یی جز غرور و «منم زدنی حاکی از اعتماد به نفس» نداشت. که همه در سکوتی همگانی و عجیب سعی در نادیده انگاشتنش داشتند به دلیل نافهمی ها و بُخل ها و رقابت ها و چه و چه ها که با او داشتند. با وقوع انقلاب و اپیدمیِ ریاکارانه و طبیعی انگاشته شده ی «سالار شدگیِ هر کس در هر مقام و جایگاهی»، « ضحاک شدگی» در هنر انقلابی»، خصوص در سینما و در داستان، امری طبیعی جلوه داده شد. که بعدها به سلطنتی بی چون و چرا تبدیل شد و هر «صدرنشینِ ادبی منتخبی»، یکی پس از دیگری، بعد از افول اولی و طلوع دومی، پیشوا و الگوی نویسندگانی می شد که باید در «نوشتن و فرمانبری و اخلاق حرفه یی» از او تبعیت می کردند. هر کس مطیع تر و شبیه تر به او می شد، صِلِه ی بیش تر می ستاند و می رفت بالاتر می نشست. (شرحش را در مقاله ی «بیاییم جنایتکار ادبی را محاکمه کنیم» در خبرآنلاین نوشته ام)همزمان با این «صدرنشینی هایِ قانونمندِ هنرمندِ منتخبِ حکومتی»، داستان نویسِ مهجور مانده یی مثل گلشیری، ناشناخته تر و مغضوب تر و حذف شدنی تر از قبل، در تحرکی هوشمندانه و آینده نگرانه، با نگاه به جلسه های پر بارِ حلقه ی اصفهان که خودش پرورش یافته و یکی از شاخص ترین داستان نویسان آن بود، با برپایی «جلسه های داستان خوانی و نقد آن ها برای جوانان مستعد»، سعی در شناسایی و شکار داستان نویسان خوش آتیه یی کرد، که می توانستند با بهره گیری از تجربه های شخصی و بی نظیر او، و البته «زیر سایه ی سنگین بی بدیل او»، به «نویسندگانی صاحب نام و قدرتمند و بی گزند» تبدیل شوند. گلشیری با «نظریه پردازی ها و نقدهای کوبنده به نویسندگان کلاسیک تر»، مثل رضا براهنی و احمد محمود و اسماعیل فصیح و محمود دولت آبادی و نادر ابراهیمی و فتانه حاج سید جوادی و دیگران، و «ظهور وجهه ی ژورنالیستی ادبی اش در دهه ی شصت و هفتاد»، و آن مثال زدن های معروفش که می گفت «شاخص ترین داستان نویس مدرن معاصر ایران منم»، کاری کرد که «شاگرد گلشیری بودن یا شدن» افتخار بزرگی محسوب شود. جوری که حتا دولتی ها را هم وسوسه کرد بیایند با حضور در یکی دو جلسه ی خصوصی، یا در دیداری اتفاقی با او، بروند تا سال ها به آن دیدار و به «شاگرد گلشیری بودن شان» مفتخر باقی بمانند.آن «جلسه های عمومی و خانگی گلشیری» یک جور مبارزه بود برای «اثبات حقانیت ادبی» و «حضور شورش گونه اش بر فضای بسته ی آن روزگار» و «تربیت داستان نویسان جسور شورشگری» که «مثل او در اندیشه و در ظهور شخصیت طغیانگرشان مستقل و پایمرد و به دور از ارکان قدرت بار بیایند». اما با «عادی شدن رفتارهای ریاکارانه و چاپلوسی هایِ کُرنِشگرانه و خاکساری هایِ مطیع شونده در سطح جامعه»، کم کم در محیط های روشنفکری هم این «مرض مزمن قدیمی» رشد دوباره ی وجیهانه یافت و مسیرِ «گلشیریِ شورشگرِ روشنفکرِ ادیبِ شهیر و شاگردانش» را برد به طرفی سوق داد، همرنگ جماعت یکرنگ، که او هم به «ضد خودش» تبدیل شد. اگر گلشیری از ابتدا قصدش «یافتن و تربیتِ شاگردانِ شورشگرِ ادیبِ صاحب سبکِ روشنفکر» بود، با «مزمزه کردنِ قدرت» و «خاکسار و مطیع شدنِ شاگردان دور و نزدیکش» و «بالیدن های پنهان و آشکارِ آن ها به این فرمانبری هایِ بی چون و چرا»، زد شاه درونش را بیدار کرد و «شاگرد گلشیری بودن» تبدیل شد به نوعی «بندگیِ ادبیِ مدرنِ جدیدِ روشنفکرانه»، که هر کس از آن سر می پیچید، از چرخه ی اعتنا و حمایت خارج می شد. و البته کسی سر نمی پیچید و همگی با افتخار به آن می بالیدند و هنوزاهنوز خیلی هاشان در پیرانه سری هم «مفتخرند به این گفته ی گلشیری که از زیر خِرقه ی او در آمده اند». اما آیا این همان «هدفِ غاییِ ادبیِ شورشگرانه ی انقلابیِ روشنفکرانه» بود که گلشیری در آغاز راه اش مد نظر داشت؟ پس چرا به «ضدش» بدل شد؟ پس چرا اگر شاگردانش با «پایمردیِ ادبیِ شخصیتی شان» رفتند به «سبک شخصی خودشان» رسیدند، هیچ وقت نتوانستند از زیر «سایه ی سنگین گلشیری» بیرون بیایند؟ یا آن ها که به واسطه ی داستان منتشر شده ی قدرتمندشان توسط گلشیری شکار شدند و هرگز حضور او را مثل باقی شاگردانش درک نکردند، حتا آن ها و آن حواریون اصلی را هر کس در هر موقعیتی که می خواست و می خواهد  تک به تک معرفی کند، قبل از بردن هر اسمی و هر فامیلی از آن ها، به شان یادآور می شد و می شود که «هویت اصلی و پایدارشان فقط شاگرد گلشیری بودن است». آیا این «لقب ها و یادآوری ها و پافشاری ها در شاگرد بودن حواریون گلشیری» همان «موجودیت خاص اصیلی» است که «نویسنده ی مستقل روشنفکر» باید داشته باشد؟ آیا این بود آن «هدف ناب و آرمانی گلشیری»؟ آیا این جور «برچسب زدن در معرفی ژورنالیستی»، ابراز نوعی از پذیرش نیست برای اعتبار بخشی به «شاه بودگیِ گلشیری» و به «شاه بودگیِ شاگردی که وارث او اعلام می شود»؟ آیا «نوعی به سلطنت رسیدن» نیست در این سال ها برای «این آخرین بازمانده ی شاگردپیشه و پیشکسوتِ محبوبِ تمامِ باندهایِ مافیاییِ ادبیِ خصوصی و دولتیِ ایران، که از زیر خِرقه ی گلشیری در آمده»؟ یا نوعی «تاجگذاری» نیست برای این «شاهِ ادیبِ بی رقیبِ دوران» که باید همه به او کُرنش ادبی کنند و باید همه به او اطاعت ببرند، چه «روشنفکرها» و چه حتا «دیگران و دیگرتران»؟ شاگردانِ بود و نبودِ گلشیری در گذر زمان یک به یک از گردونه ی «قدرت و زمانه» خارج شدند. «عباس معروفی» و سرنوشتش را همه یادمان هست. «شهریار مندنی پور» و «منیرو روانی پور» و «قاضی ربیحاوی» و «حسین مرتضاییان آبکنار» و «آصف سلطان زاده» و کی و کی ها را هم دیدیم که چه طور از ایران رانده شدند و دیدیم که چه طور چه کسانی از رفتن شان شادمان شدند و چه طور در نبودشان برداشتند چه جشن های شخصی و چه جشن های محفلی بزرگی که بر پا نکردند. فقط ماند «محمدرضا صفدری» و «شهلا پروین روح» و «علی خدایی» و «حسین سناپور» و آن دیگرانی که با توجه به شخصیت ساده و خاص و رهایی که داشتند، خودشان «روحیه ی شاه شدگی» نداشتند و ندارند و نخواهند داشت. پس سلطنتِ رها شده ی داستان ایرانی آمد رسید به کسی که در کودکی فقط «شاگرد درس انشای گلشیری» بود. او در این روزها با پشتیبانیِ تمامِ حامیانِ مشکوکِ این سال های اخیرش دارد با سلسله مصاحبه هایِ تکراریِ عجیب و غریبش برمی دارد از خودش خاطره های ضد و نقیضی از زندگی شخصی و ادبی اش می سازد (ورای آن چه که همیشه گفته و حتا ورای آن چه که همین الان دارد در گفت و گوهای سلسله وارش به مخاطب می قبولاند) تا با ساختنِ وجهه ی مردمیِ الصاقیِ این باندهایِ ادبیِ تمامیت خواهِ رقیب کُشش، همچنان او «پادشاهِ انتصابیِ داستانِ آن ها» و مجری اهدافِ مرموزِ «برده خواهِ مطیع پرورشان» باقی بماند. او با ابراز خرسندانه و با اصرار بیش از اندازه بر قانونِ شکست خورده ی نویسنده کُشِ جهانیِ «هر نویسنده تا آخر عمرش فقط یک داستان می نویسد»، هم دارد از «محدوده ی کوچکِ خلاقیتِ خودش» درخششِ یک امتیازِ والای شخصیتی و ادبی می سازد، هم دارد به سبب جایگاه والایی که متصرف شده به خودش حق می دهد به مطیعانش امر کند که «خلاقیت نداشتن در خودشکنیِ شخصیتی و در خودشکنیِ ادبی و در پیمودنِ راه هایِ نرفته، یکی از مهم ترین شاخصه هایِ اصولی و منطقیِ نویسنده بودن در ایران معاصر است و یک «امر و عنصر محتوم و مقبول ادبی » تلقی می شود.» او سال ها با همین «استدلالِ محدودیت زایِ امر کننده به خودش و به دیگران» برداشته در هر سه رمانش «اسفار کاتبان» و «رود راوی» و «ملکان عذاب»(خاصه حتا در این چهارمی «برزخ خجسته») فقط ادامه دهنده ی مو به موی کوتاه ترین و مهجورترین رمان گلشیری است. یعنی: «حدیثِ مُرده بر دار کردنِ آن سوار که خواهد آمد». گلشیری تأکید داشت «نباید در شکل و در مفهوم و در نثر شبیه هیچ کس و خاصه شبیه استادت بشوی»، اما این «مرید» آمد و در سه گانه اش اصرار مکرر و مؤکد داشت به تقلید عین به عین از نثر و از تکنیک و حتا از محتوای این رمان کوتاه گلشیری. و شوربختانه از رمان دوم به بعدش به تکرار و به تقلید از خودش هم رسید. گواه اش همین اعتراف های عجیب و ساده انگارانه ی خودش است در این مصاحبه های اخیرش با برنامه های تلویزیونی اینترنتی. او می توانست با خودشکنی (کاری که استادش گلشیری توانایی و جسارتش را داشت) و با «رندیِ ساختارشکنانه تر در طراحی فرم و محتوای رمان هاش» (کاری که گلشیری در رمان های «آینه های دردار» و در «جن نامه» اش کرد) از این «نقصِ مکررِ مُهلکِ چشمگیرش» دوری بجوید. این شهامت تغییر و گذر از راه های رفته و نرفته را برخی از نویسندگان جوان جسورتر، بی تلمذ پیش گلشیری و بدون درک حضور او، با خودشکنی های شخصی و با ساختارشکنی های غیرمعمول شان در رمان ایرانی، و با درونی کردن تجربه های گرانبهایی که فقط شخص آن ها از گلشیری و از آثارش و از دیگر «فرم گرایان خودشکن» آموختند، و با نوشتن رمان های متفاوت تکنیکی مدرن و پست مدرن شان، توانستند وارث واقعی شالوده شکنی های شخصیتی و ساختارشکنی های تکنیکی آثارش باشند و با احترام به منش خودشکنانه و قلم بی همتا و تواناش ، بروند از هاله ی نورانیِ مرید پرورِ شخصیت او و از جاذبه های وسوسه برانگیزِ مغناطیسِ داستان های متفاوتش گذر قهرمانانه کنند. همان کاری که خودش با استادان شالوده شکن و ساختارگرایِ متفاوتِ قبل از خودش کرد. این دو عاصیِ مستقلِ شورشی، مثل استاد نادیده شان گلشیری، تاوان متفاوت بودن و نادیده انگاشته شدن شان را هم رفتند دادند با عَرضه ی آثار شاخص شان در دهه ی هفتاد و هشتاد و نود در انتشاراتی های خصوصیِ نیلوفر و چشمه و ققنوس. یکی شان با نوشتن رمان های فلسفی و ساختارگرای «هیس» و «لمس» و دیگر آثارش. و آن دیگری با نوشتنِ رمان هایِ زبان وَرزِ مدرن و پست مدرنِ «نفس نکش بخند بگو سلام» و «آهسته وحشی می شوم» و باقی داستان های متفاوت دیگرش. پس زمانه ی کِبر و مَکر اگر رخصت می داد، آن «شاگردِ محضریِ گلشیری» هم با خودشکنی در آزمودنِ تجربیِ شگردهایِ  نوین ترِ قصوی و با ساده نوشتن های چند لایه ی عمیق تری که روحی تازه به کالبد قلم جسورش می دَماند، می توانست از این نقدهای مُبَرهَن بِرَهَد. و تجربه اش بشود یکی از آن آرزوهای همیشگی و دست نیافتنیِ گلشیری، که آن اواخر دوست داشت تا قبل از مرگش «یک رمان ساده ی عمیق» بنویسد. اما مریدش چه کرد؟ به همین کم ها قانع شد و با همین کم ها مقبول شد و در همین کم ها یکه شد و همچنان مقبول ماند با اعتناهای عجیب و مشکوک از جانب تمام باندهای ادبی دولتی و خصوصی، که اعتناهاشان همیشه «نخبه کُش» بوده اند. «فریبندگیِ نقد ناپذیرانه ی آن جایزه های طاق و جفت» منجر به غروری شد که نگذاشت او آن نقدهای شفاهی طعنه زننده ی پنهان و آشکار را بشنود که «هر چی این یکی شاگرد گلشیری بنویسه، انگاری چشم بسته مقبوله دیگه.» اما برای چشم های بسته ی او فقط مقبولیت و محبوبیت کافی بود تا هر بادآورده ی ادبی دیگر. چرا که با تلقینِ هر ابلیسی «غرور و خود بزرگ بینی و خودکامگی در قاموسِ هیچ مقبول و محبوبِ خاص و عامی نمی گنجد». و «ویرانیِ نامحسوسِ روحِ هر انسانِ آزاده ی ادیبی از همین جاهاست که آغاز می شود. ویرانی در دورانِ شکوهِ هر بُتِ مقبول و محبوبی که مطمئن است هیچ تبری به او کارگر نمی افتد».آیا این جور «خود بسندگی و بی نیازی از هر نوع تغییر» نوعی «حکمرانی بر مَنیَّتِ اَدیبِ خود» و «جبارگیِ ناشی از یکه حرفی و بی منتقدی» نیست، که هر مُتَحَجِّر و مستبدی را در طول تاریخ ادبیات مان به نابودی و فراموشی سپرده؟ آیا «روحیه ی سرکش و سنت شکنِ ادبیِ این مرید» نباید این «دره ی هولناکِ سقوط طلب» را به او نمایان می کرد؟ پس چرا نکرد؟ پس چرا نیاز به تغییر ندید این «داستان نویسِ خوش دیگر پَسَند و خود کامل بَسَندِ ایرانی»؟هیچ کس در آغاز راه اش، مثل تمام داستان نویسان اصیل و صاحب سبک ایرانی، در «شریف بودن و در آلوده نبودنش به کِبر و مَکرهایِ رایجِ ادبیِ هر روزگاری» شک نداشت. و در داستان نویس بودنش. که او معلم بود و حلال ترین نان ها را سر سفره می برد با آموزش به کودکان استثنایی. او در گمنام ترین شکل ممکن، بعد از مرگ گلشیری و بعد از چاپ «اسفار کاتبانش» در «نشر قصه ی بابک تختی»، به شهرتی سزاوار رسید که پاداش سختکوشی ها و رنج های شخصی سالیانش بود. حتا بعدها به خاطر روحیه ی طغیانگر و ظلم ناپذیرش زخم ها خورد «در اعتراض به جفا کاری ها و حق خوری هایِ یکی از ناشرانش». او به خاطر افشاگری هایِ برحقش بی رحمانه و با رکیک ترین اهانت ها و ارعاب ها تهدید به محاکمه در دادگاه شد و ما همه نگرانش بودیم و با چشم های خودمان دیدیم که با پا درمیانی چه ناشر جسوری و به چه شکلی همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. اما آیا واقعا تمام شد؟ بعدها او وقتی به «جشنی دولتی» دعوت شد و «یکی از داوران اصلی آن شد و یکی از برگزیدگانِ چند صد میلیونیِ اصلیِ آن»، هیچ کدام مان خم به ابرو نیاوردیم که «این بَرَندگی و این داوریِ همزمان بَرازنده ی چون اویی نیست» و همه مان شادمانه گفتیم «تمامش مزد سال ها نوشتن اوست در تنهایی و...تمامش نوش جانش باد!». و بعدها و بعدها و بعدها، که او چشمه های عجیب و غریب تازه تر از خودش نشان داد، باز هیچ به روی او و «حواریون تازه ی مطیعش» نیاوردیم که تاریخ دارد تکرار می شود در «شاه بودگیِ او و بندگیِ خاکسارانِ منفعت طلبی که حالا آمده اند حواریون و همدستش هم شده اند در بازی های ادیبانه یی که همه شان با هم باید برنده اش بشوند». و همه چیز شوربختانه دارد این روزها «عادی» جلوه داده می شود. اما هیچ چیز عادی نبوده و نیست «در قبیله ی قلمی که خدایانش یکایکِ ما داستان نویسانیم و تاریخش را صفحه به صفحه بلدیم». «شاه بودگی برای ادیبِ ایرانی غرور می آورد. و حسِ خدا بودگی. و حسِ اطاعت طلبی. و حسِ بندگی خواهی و خاکساری. و شورش می طلبد. شورشِ آن ادیبانی که نمی خواهند طوقِ بندگیِ ادبیِ انسانی زمینی را به گردن بیندازند. و دستورِ اکید می آفریند از خدایگانی ادیب که فکر می کند برترین است و سزاوارترین برای هر مجازاتِ ادبیِ هر یاغی. که مجازات قانونش گاه حذف است گاه تبعید.» و این «شاه بودگی» آیا زیبنده ی یک «ادیبِ شهیرِ رنج کشیده» است در «روزگارِ خلقِ دنیایِ متفکرانه یی که آن را در عزلت و در تنهایی خودش آفریده است»؟ از کجا به کجا این «من بودگی ها» به «ما بودگی ها» رسیده، که مکرر و در همه جا و در همه حال برمی دارد خودش را به خودش و به دیگران خطاب می کند «ما»؟ مگر «من گفتن در عین خاکساری» «عین انسانیت» نیست؟ مگر «ما گفتن در کمال غرور» «دور از انسانیت» نیست؟ آیا «ما شدگی» نوعی «قَدَر قدرت شدن» است برای «سلطه بر دیگرانِ ادیبی که باید مطیع او باشند»؟ اصلا مگر ادبیات جای سلطنت است؟ هر کدام مان آمده ایم، هر کس نشسته بر سر جای خودش، تا این دو روزه ی دنیا را رنگی شگفت به آسمان آبی اش بپاشیم و برویم. این همه «ما شدگی» را چرا باید به جان بخریم و چرا باید با خودمان حتا به گورش ببریم؟ پادشاه هم اگر می خواهیم بشویم، باید پادشاه متن مان بشویم، نه هیچ جا و هیچ کس و هیچ چیز دیگر.جایگاه ادبیات ناب هرگز «تاج و تخت سلطنتی» نیست که بخواهد به کسی «ارث» برسد. یا کسی حق داشته باشد آن را «سلطنت» بداند، بخواهد برای خودش «وارث» انتخاب کند، بگوید «همه باید بعد از این از او تبعیت کنند، همه باید به او کُرنش کنند، اگر می خواهند داستان نویس باقی بمانند، اگر می خواهند کتاب هاشان در نشرهای خصوصی و دولتی چاپ شود، اگر می خواهند جایزه بگیرند.»آخرش هم می شود همین وضعی که می بینید. هیچ کس خود واقعی خودش نیست. همه مان «نقابِ زهرآلودِ سفارشی» به چهره داریم. چند نفرمان رفته ایم نشسته ایم آن بالا، یکی مان شده «ادیبِ شاه مَنِش»، یکی مان شده «استادِ بنده پَرور»، یکی مان شده «ژورنالیستِ مشاورِ قدرت»، یکی مان شده «بررسِ نشرِ برده طلب»، یکی مان شده «ژانرنویسِ اعظم»، یکی مان شده «ناشرِ روشنفکرِ یاغی کُش»، یکی مان شده «سانسورچیِ موجهِ نشر خصوصی»، یکی مان شده «چپاولگرِ پولِ نویسنده»، یکی مان شده «تبانی گرِ جایزه هایِ خصوصی و دولتی»، یکی مان شده «غارتگرِ زبانِ پارسی»، و یکی مان شده تمام این ها با هم و... بدا به حال او و حامیانش که «نابودگر فرهنگ پارسی ایران زمین شده اند با به بردگی کشاندنِ نویسندگانِ آزاداندیشِ اصیلش». و حالا دیگر چه بگویم من؟ فقط می گویم «ادبیات داستانی عرصه ی اندیشه های کشف و شهود آمیز است. و در همیشه ی تاریخ دور از شأن نویسنده بوده که تن بدهد به وسوسه های این دنیای فانی، تا او را حتا ذره یی از مقامِ والای نویسنده ی آزاد اندیشِ متفکرِ مستقلِ جسورِ جاودانه دور کند.»بعدِ قلم : توی آرزوهای آشنا دورکیِ این روزهای خودم، وقتی دلم حکم می کنه پا شم بیام از لوطی های قبیله مون حرف بزنم، فقط عشقم می کشه با زبون همین مردم کوچه و بازار اختلاط کنم که «اگه زبونم لال شیطونه غلط زیادی کرد و اومد قرار گذوشت یکی باس بیاد آقا بالا سرِ خودهامون بشه، خدا کنه اقلِ کندش فقط اونی بیاد بالا بشینه که دلش دریاست و وَرداره همه چیز رو واسه ی همه بخواد و وقتی می خواد نُطق بزنه فقط بلد باشه بگه «ما». یکی مثل رفیق مون «محمدرضا کاتب» که هر جا بوده قَلَندر هم بوده و اگه اومده جای حقی وسط میدونِ «رمانِ پُست مدرنِ فلسفیِ ایرون» واسّاده، اون قدر معرفت داشته که جا واسه ی بقیه مون هم واز کنه. یا یکی مثل رفیق مون «محمدرضا صفدری»، از شاگردهای با وفا و بی شیله پیله ی همین گلشیری خودمون، شبیه ترین مون به «احمد محمود» توی شرافت و توی کُنجِ خلوت نوشتن، که دل گنده هامون می گن «یکی از بی هیاهوترین غوغاگرهای داستان ایرونی» هم هست و دَمش خیلی گرمه. یا یکی مثل رفیق مون «علی خدایی»، که شرافت رو دو قبضه زده به نام خودش، اون قدر خفن و خوشمرام هست که وَرداره اسم داستان نویس های جوونی رو که توی دلش خونه کرده ن، همچین با لبخند و با افتخار و با صدای بلند جار بزنه و به تک تک شون بگه «دوستت دارم.» ما «داستان نویس های جیگردار ایرونی» باید بلد شیم همچین با لبخند و با افتخار و با صدای بلند به هم بگیم «دوستت دارم.»برسه الهی این روزقشنگی که زیاد هم اون دور دورک ها نیست ازمون. فدا.                                           از طرف «جنبش ادبی ما»                                            تولدِ «جنبش ادبی ما» (جام)هر تریبونی که در داخل و خارج ایران به دست هر داستان ‏‏نویسی سپرده شده، با هر طرز تفکری که داشته و از هر باندی که بوده، فقط گفته «من». گاهی هم گفته «فقط کتاب ‏های من». کم تر پیش آمده تا او از «ما» بگوید. یا از «کتاب ‏های ما». رسانه ‏های رسمی هم کم ‏تر پیش آمده که روی «خانواده بودنِ» داستان ‏‏نویسان ایرانی مانور بدهند. چون اصلا چنین فکری و چنین اتحادی هیچ وقت وجود نداشته. یا نگذاشته اند وجود داشته باشد. با تولد این متن و طرحِ «ما بودگیِ» داستان نویسان، فکر یک «جنبش ادبی» با «رسانه ‏یی مستقل» آمد جلوه گری کرد. که «متعلق به تمام داستان ‏نویسان ایران باشد». و بیاید حکم «با ما باش، یا بر ما باشِ» همیشگیِ هر باندی را باطل کند. و از «ما» بگوید. و از تمام حرف‏ های ناگفته و اسرار مگویی که در تمام این سال‏ ها در دل تک تک مان نهفته بوده. و بنا به هر دلیلی فرصت ابراز یا فریادش را نداشته ایم. اسمش شد «جنبش ادبی ما» (جام)، تا صاحبانش یکایکِ داستان ‏نویسان ایران باشند. تا هر کس در رسانه‏ ی شخصیِ موبایل خودش بتواند زیر پرچم «جنبش ادبی ما» بیاید نظریه‏ های تئوریک و کتاب‏ های خواندنی و بی‏ اخلاقی‏ ها و بی قانونی‏ های باندی و چه و چه را با زبانی منطقی و شجاعانه بیان کند. داستان و داستان ‏نویس ایرانی این «خانه تکانی روح» و این «رنسانس ادبی» را احتیاج دارد. تا همه با هم و یکصدا صاحبش باشیم. و از ابراز و فریادش نهراسیم. متن این «دادخواهی ادبی» به نمایندگی از تمام داستان‏ نویسانی نوشته شد که در تمام این چهل و شش ساله ظلم ‏ها در حق آن‏ ها روا داشته شده بوده. و حالا همه مان به امید روزهای بهتر با هم پیمان می‏بندیم که در اتحادی همه جانبه بنشینیم متن‏ های بعدی و بعدی و بعدی را، دلیرانه تر و افشاگرانه تر، به دست بعدی و بعدی و بعدی بنگاریم، تا بعدها با سرفرازی به همه ثابت کنیم که «قبیله ‏ی قلم» هم می ‏تواند «ما» باشد، می ‏تواند از «ما» بگوید، می ‏تواند ادبیات نابش را در قلب مخاطبان ایرانی و جهانی زنده  و جاودانش کند.                                        ازطرف«جنبش ادبی ما» (جام)                                                  شهریور 1404     متن کامل در آپارات، صفحه ی حسن بنی عامریhttps://www.aparat.com/v/mapmr9oدر اینستاگرام حسن بنی عامریدر فیس بوک حسن بنی عامریدر بلاگفا، وبلاگ مجنون مست، حسن بنی عامری                                        </description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 22:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما می دانیم چه آرشی هستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-audwz8tumslu</link>
                <description>کودکان فرشته آساترین قربانیان هر جنگیکودکی هر انسانی، در هر جای جهان، فرشته آساترین و زیباترین و باشکوه ترین لحظه ی انسان بودن است. به شرط این که از بی گناهی و بی پناهی و بی حیلتی اش گروگان گیری نکنند آن آدم نمایانی که همیشه دم از مهربانی و خیرخواهی و آشتی می زنند، و همیشه در پهنای گیتی، با هر نژاد و هر رنگ و هر مذهبی، اولین دلیل و اولین قربانیان شان همین کودکانی بوده اند که بزرگ ترین گناه شان کودک بودن شان بوده است. در سراسر دنیا هیچ خونی پاک تر از خون کودکان نمی یابی. و در گستره ی تاریخ هر سرزمینی، هیچ شمشیر، هیچ نیزه، هیچ خنجر، هیچ گلوله، هیچ بمب، هیچ خمپاره، و هیچ موشکِ حتا قاره پیمایی نبوده که اولین و بی گناه ترین و بی خبرترین قربانیانش همین کودکانی نبوده باشند، که معصوم ترین بوده اند همیشه و در همه جا و در همه حال. آن وقت تو نویسنده باشی و از این بی گناه ترین های هستی کلامی حتا ننویسی؟سی سال پیش، در اوج جوانی و در اوج جنگ های تمام نشدنی زمینی و با احساس درد زخمی جهانی، این «غزل داستان»ام کلمه به کلمه ظهور یافت بر روح زخمی قلمی که تنها مونس تنهایی هام بود، شد لالایی حَزینِ زنی عاشق پیشه - لیلی نام – با شهرتی جهانی، که هیچ گاه طعم مادربودن را نچشید، و در این مکتوب داستانی من حضوری بی حضور یافت ، برای فرزندی ازلی و ابدی، که هرگز او را نه زایید، نه شیرش داد، نه به آغوش کشید. قِیس از قبیله ی «بنی‏عامر»، شاعری که تنها شعر به جا مانده و جاودانه اش زیستنِ عشقِ بی همتای نابش بود به لیلیِ عاشق پیشه و دست نیافتنی، آمد شُهره به مجنون شد، تا آوازه اش قرن ها بعد بیاید ارث برسد به دنیا و به یکی از همخون هاش در ایران، به من، به حسنی که «بنی‏عامر» هم هست، تا لالایی نخوانده ی لیلی اش شعری بشود از من، که داستان هم هست، بشود مرهمی بر زخم کودکان جهان - اگر نام دیگر «غزل داستان»ها «مرهم» است. و غزل داستان ها را، به گواه تاریخ هزار ساله ی ادبیات مان، ما تک تک داستان نویسان ایرانی با هم نوشته ایم. که آرش هم اگر هستیم - که هستیم - همه مان با هم هستیم، همه مان با هم مرزهای ایران را صدها سال با کلمه های ناب داستانی مان محفوظ نگه داشته ایم. حتا در این روزها که زخم ها آمده است بر پیکر ققنوس وطن مان نشسته است، و چشم دنیا به طرف ما و روایت های ناب مان چرخیده است، این فقط ما داستان نویس هاییم که باید همت کنیم و به دور از سطحی نگری های رایج به جهان نشان بدهیم که چه طور با جادوی کلمه بلدیم مرزهای وطن خودمان را نگاه بانی کنیم و، این بار رهاتر از همیشه، به سرزمین های آن ها هم سفر کنیم.  دنیا از این به بعد، بعد از فروخفتن تمام این آتش ها و تمام این آتش افروزی های این روزها، بعد از گذار از موج ترجمه ی ادبیات آمریکای لاتین و چین و ژاپن و کره و ترکیه و حتا اعراب، تشنه و چشم انتظار داستان های ایرانی خواهد بود و این بار داستان های راستین ناشنیده و ناخوانده ی پارسی هستند که قلوب مردم جهان را فتح خواهند کرد.  آن روز زیاد دور نیست و...حالا این هَمسُراییِ عشق و جنون و مرگ، پیشکش به تمام کودکانِ زخمِ خون خورده ی جهان در تمام دوران:                                                                                 داستان «لالایی لیلی» سرک کشیدم ببینم صدا از کجاست. به ناله ی بچه می مانست صدا، فرو خورده و پر درد. درِ خانه سوراخ شده بود از رگباری عجول. بازش کردم رفتم تو. نور آمد افتاد توی سایه روشن راهرو، شد ستونی کج و معوج از نوری پر از گرد و غبار چرخان. بوی خون تازه آمد زد زیر دماغم. از پشت آن در رو به رو انگشت هایی لرزان آمدند گوشه اش را چسبیدند. نمی شد دید دست کیست. فقط خونی بودنش را می شد دید.  جار زدم «این جا هنوز کسی زنده ست.» هیچ کس نبود بدود بیاید کمکم. همه مشغول جاهای دیگر، خانه های دیگر، زخمی ها و کشته های دیگر بودند.  انگشت ها توی خودشان رعشه گرفتند، کشیده شدند به لبه ی در، ردّ سرخ خون روی در جا گذاشتند. می شود گفت ترسیده بودم. نه از کسی که پشت در بود. از حس این که آن کس نادیدنی است و من نمی دانم کیست و می شود حدس زد مردی یا زنی است مثل دیگران. و این که این صدا صدای ناله ی پُر دردِ شاید کودکی زخمی باشد و من ناگاه گفتم «زخمی؟»  رفتم تو. نگاه به پشت در نکردم. حتم داشتم هر کی بوده است، حالا دیگر او مرده است. جار زدم «کجایی پس؟» حس می کردم کسی آن جاست که آشناست. از روی جنازه ی بچه هایی رد شدم، دختر یا پسر، یادم نیست کدام. دنبال آن زنده ی ناآشنای خودم می گشتم. آشنا می دانستمش. صدا از اتاق عقبی می آمد. زنی افتاده بود در آستانه ی درش، در خود مچاله و خونین، با لباس از هم دریده و تنی چاک چاک و ندیدنی. دست کوچکی داشت شانه به موهای پریشان زن می زد. صاحب دست را نمی دیدم از آن جایی که بودم. صورتش توی سایه بود. گفتم «زنده ای؟» به خودم بد گفتم این را که گفتم. رفتم جلو، رفتم جلوتر. حدس زدم باید دختر باشد، دو سه ساله، موهاش سیاه و خاک آلود و پریشان. به جنازه می گفت «باو!...باو!» سیب نیم خورده ی سرخی، غبارزده و شَتَک پوشِ خون، توی انگشت های دست دیگرش بود. دلم نیامد بدانم دختر است یا پسر یا بروم کمک. صدای گاز زدن سیب آمد. فهمیدم چشم هام را هم بسته بوده ام. دیدم نمی شود. نمی شود ایستاد، نرفت جلو، کمک نکرد. از روی جنازه ی زن رد شدم رفتم تو اتاق. دخترک خودش را،عقبکی، پاخیزک برد چسباند به دیوار. صورتش رفت کجکی قاب شد توی نوری که هنوز غبارش داشت توی خودش می رقصید. عسلِ چشم های اشک آلودش داشتند مرا از سر تا پا وَرانداز می کردند. با دیدن شاید نگاه گرمم، یا شاید لبخندک آشنام، یا شاید جثه اکم، انگار از چیزی مطمئن شد که نگاه وحشی اش کمی آرام گرفت، سرش را بازیگوشانه کج کرد، پنداری دوست جان در جانی اش باشم، برگشت فِقّ زد گفت «سیب؟» سیب نیم خورده ی خاک و خونمال گرفته اش را برداشت آورد گرفت طرف صورتم. از پای راستش، از پایین دامن گُل گُلی اش، خون داشت قُل می زد. جای گلوله نبود. جای زخم کاردی چیزی می نمود. مثل زخم های مادرش.  آغوش براش باز کردم پا شود بیاید بغلم. نگاه به جنازه ی زن کرد، برداشت توی نگاه اش التماس کاشت گفت «مامَکَم.» گفتم «اون رو هم...با خودمون می بریم.» نشستم رو به روش، شدم همقد خودش، گفتم « پا شو، دخترم!» سرش را کج کرد، با نگاه چپ چپ، بغضش را زهرخند زد گفت «من...دختر توام؟» به قیافه ام نمی آمد دختر داشته باشم، یا اصلنی بچه داشته باشم. من هم زهرخند زدم گفتم «ها که هستی.» انگشت اشاره ی لاغرک لرزانش را آورد آرام کشید روی کُرکی که هنوز خیلی کار داشت سبیل مردانه از من قلم برود.  گفتم «این رو می گی؟ خب یادُم رفت برم از بازار بوسُّونم. می خرمش یه روز من  هم.»و بغلش کردم. ناله اش جگرم را شعله ور کرد، زد خاکسترم کرد. داشت دست طرف پا و دست دیگرش می برد. زخمی تر از آن بود که فکر می کردم.  گفتم، همراه با بغضی که می خوردمش «چه دختر ناز نازی یی دارم من!» و آوردمش از خانه بیرون. گریه نمی کرد. از زور درد فقط ناله می کرد. بردم گذاشتمش پیش زخمی های دیگر. بچه ها برگشتند گفتند آن ها زخمی نیستند، همه شان مُرده اند. رفتم از آن جا برش داشتم، بردمش جای دیگر، با چوب های دم دستی آن جا براش برانکار ساختم. سیب نیم خورده هنوز توی دستش بود. گاهی نگاه اش می کرد، گاهی مادرش را صدا می زد. نور رعد و برق آمد آسمان ابری را روشن تر کرد، صدای پُکیدنش زد دلشوره ام را بیش تر کرد. قرار شد با تیم مان از وسط جنگل برویم به جای دوری که قرارش را از شب پیش گذاشته بودیم. برانکار او را من می آوردم و یک اخمویِ خودخورِ بدقلقِ دیگر. پیچ سبز جاده ی جنگلی را که رد کردیم، دخترک دیگر آرام نبود، ناله های عجیب و غریب می کرد. بچه ها نگاه ازش می دزدیدند، می رفتند عقب تر یا جلوتر از ما، لب می گزیدند، سر تکان می دادند، مشت به پاشان یا به کف دست دیگرشان یا به درخت ها و شاخه های آویزان سر راه می کوبیدند. آنی که فرمانده مان بود راضی نبود بیاوریمش ببریمش جایی که معلوم نبود خودمان از آن جا زنده برگردیم. می گفت «می ذاشتیش همون جا، یکی پیدا می شد برمی داشت می بردش جایی، می رسوندش به...» هیچ کس آن جا نمی دانست حرفش را چه طور باید تمام کند.  گفت «مسؤولیتش پس با خودت.» بعد گفت «فقط نذار ناله کنه. بچه ها روحیه شون...» بعدتر گفت «باشه باشه...هر چی هم بشه، مسؤولیتش باز با خودم.»و دخترک حالا ناله می کرد، پُر سوز، از گریه بدتر. فرمانده گفت بایستیم توی همین جنگل «خستگی در کنیم یه کم.» دخترک افتاده بود به هذیان. سیب را به زور می خواست بدهد به همه مان بخوریم. هر کس رفت گوشه یی گرفت نشست، زیر درختی، کنار سنگی، جایی. نمی دانستم دخترک را باید چه گُلی به سرش بزنم. هر کاری می کردم، بیش تر می شد دردش. که همان اخمویِ خودخورِ بدقلق آمد گفت «ننو بسازیم براش.» ساختیم. با دو تا کلاشینکف کنار هم، و یک پتوی ترکش خورده ی سربازی. طناب های دو سرش را هم بردیم به تنه ی کلفت دو تا درخت گره زدیم. دخترک را برداشتم بردم آرام گذاشتمش توی ننو. سیب هنوز توی دستش بود. رفتم کف دستم را روی صورتش گذاشتم، گُر گرفتم از تبی که داشت، برگشتم هولکی گفتم « این بچه الو گرفته داره می سوزه از...»سر چرخاندم دور و بَرَم، دیدم هیچ کس به من و دخترک نگاه نمی کند. انگار اصلنی آن جا نبودیم. یا اگر بودیم زیادی بودیم. رفتم زانو شکستم کنار ننو. سرم را آرام بردم گذاشتم روی دست داغ دخترک. انگشت های کوچکش آمدند جان گرفتند، پا شدند رفتند لای موهام چرخیدند، برداشتند موهام را نازنازکی شانه زدند. نرم شدم. داغ شدم. سوختم. دلم خواست باز بردارد موهام را با انگشت های لاجان داغ کوچولوش شانه بزند. زد. یاد مادرم افتادم و آن روزهاش، که لالایی برام می خواند، انگشت توی موهام می چرخاند، شانه به موهام می زد. و من دلم غنج می زد از شانه یی که او به موهام می زد. و من دلم می خواست سال ها همان طور بچه بمانم، مادرم دست توی موهام فرو کند، لالایی برام بخواند. سرم را بلند کردم. دخترک سیب را آورد گذاشت توی دستم، با ناله، و موهام را باز شانه زد. و یک آواز قدیمی، یکبارگی و بی اختیار من، از ته و توی قلبم جوشید، آمد رسید توک زبانم، برداشتم آن را زیر لب برای خودم زمزمه کردم. لالایی بود. ننو را هم داشتم تکان می دادم. دخترک آرام تر شد. چشم هاش را حتا بست، ولی سوز ناله را لب بسته و آرام و دلریز به جانم می ریخت، آتشم می زد. لالایی را بعد دیدم دارم بلندتر می خوانم. بعد دیدم این من نیستم که دارم لالایی را بلندتر می خوانم. سر که چرخاندم دیدم هر کس هر جا ایستاده است یا نشسته است، دارد لالایی مرا می خواند، سر تکان می دهد در عالم خودش برای خودش. دیدم حتا من نیستم که دارم ننو را تکان می دهم.  سر روی دستش گذاشتم گفتم «می بینی، دخترم؟...فقط تو نیستی که خیلی چیزها رو از دست داده ی.» و سیب نیم خورده را گاز زدم. تمام جنگل داشت، زیر باران، لالایی برای دخترک می خواند.    </description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 21:03:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیوا ارسطویی را ما کشتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D8%B4%DB%8C%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%B7%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-pqi0ecdhooip</link>
                <description>نگرشی بر پیشمرگی شیوا ارسطویی، تا دیگر هیچ داستان نویسی خودش را نکشدما داستان نویسان و شاعران و مترجمان ایرانی از یک قبیله ایم. قبیله ی قلم. که همیشه در آثارمان با تکریم از شکوه کلمه ی پارسی از سرزمین مان ایران محافظت کرده ایم. و یک عمر صد ساله از ایران طلبکاریم. با یک عمر هزار ساله از ایران و جهان. صد سالگی را، گاهی بیش تر گاهی کم تر، با بعضی از سخت جان های صاحب سبک مان تجربه کرده ایم. با محمد علی جمالزاده، ابراهیم گلستان، بزرگ علوی، ایرج پزشکزاد، سیمین دانشور، نیما یوشیج ، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، هوشنگ ابتهاج، محمد قاضی، نجف دریابندری، ابوالحسن نجفی، سعید ارباب شیرانی، رضا سیدحسینی، صفدر تقی زاده و جلال ستاری و دیگران. و هزار سالگی را، گاهی بیش تر گاهی کم تر، با حضور همیشه زنده ی افسانه سازان و قصه پردازان و شاعران حکیمِ داستانسُرامان به چشم دیده ایم. اول با نویسنده یا نویسندگان ناشناسِ «هزار افسان» ایرانی - که دنیا عظمت و شکوه روایت نابش را با نام «هزار و یک شب» می شناسد - بعد با فردوسی، نظامی، عطار، سعدی، بیهقی، سهروردی، ناصرخسرو و دیگران.«ماندن» برای «ارباب کلمه» فقط زنده ماندن نیست. رهایی است. جاودانگی است. که با جادوی متن اندیشمند و پرسشگرش، حتا اگر عمر کمی را زندگی کرده باشد، می تواند تا سال ها و سده ها و هزاره ها در ذهن جستجوگر هر مخاطب متفکری زنده  بماند. «زنده ماندن بعد از مردن زمینی.»پنداری خضر نبی، پنهانی، آن آب حیات جاودانه را، به شرط ثبت «کلمه ی متفکر مانا» برداشته با اختیار خودش به بعضی از اجدادمان خورانده، تا با نبودن زمینی شان، حضور اندیشمندشان در دل ها حیات تازه بیابد.اما ایرانی باشی، داستان نویس و شاعر و مترجم باشی، بی اعتنایی و تبعیض و تحقیر ادبی را ببینی، به فرار از تن خودت فکر نکنی؟ امکان ندارد. قلبِ «ارباب کلمه» قلب هر کسی نیست. به تلنگرهای هستی شناسانه ی جهان پیرامونش حساس است. و همین طور به زخم های پیکر و روح مردم سرزمینش. و البته جهان جنگ زده ی پر آشوبش. گاهی سخت جانی می کند و می ماند، گاهی سخت جانی می کند و جان شیرینش را از خودش می گیرد. تا شاید اعتراض کرده باشد به هستی متفکر بی انتها. یا شاید اعتراض کرده باشد به بندهای پرشمار زمینی، که دست های انسان آزاد را بسته. یا شاید دل از خودش شُسته، که هر چه می خواسته گفته، دنیا دیگر آن قدر ارزشش را ندارد که او رنج بیش تر برای ماندن بکشد. صادق مان هدایت، در اوج تنهایی و فهم نشدگی، برمی دارد برای سایه اش چیز می نویسد، بارها با کلمه های داستانی اش به خودش و دنیا هشدار می دهد که چه اعتراض ها، چه فریادها، چه زندگی آگاهانه و چه قصد جانگیر بی‌برگشتی دارد. پا می شود می رود شیر گاز اتاقش را فرسنگ ها دور از ایران باز می کند، تا با «بی تن شدگی» اش قصه ی تازه بنویسد برای تباری که ابزارش کلمه است، برای مایی که همچنان ما و همچنان تنها مانده ایم، بی صادق هدایت و بی آن های دیگری که بعد از او از تن هاشان گریختند. بهرام صادقی، در اوج نبوغ و در اوج جوانی و در اوج ستارگی، خسته از تنانگی، نفس آخر را دود می کشد می رود. همان طور که غلامحسین ساعدی نفس آخر را مستانه می نوشد می رود. یا غزاله علیزاده، همنوا با آواز پرندگان در نور شکسته ی آفتاب پر غبار درختان جنگل رامسر، نفس آخر را آویزان از سبزترین درخت هستی می کشد می رود. کورش اسدی را آیا یادمان هست با تنهایی اش چه کرد؟ او هم رفت شیر گاز را در خانه اش شکست. یعقوب یادعلی را آیا یادمان هست، که دور از وطن، رفت بیرون سیگار بکشد  دیگر برنگشت؟ او داشت با کوله باری پر از تجربه و داستان به ایران برمی گشت. احمد میرعلایی را – او بورخس خوان مان کرد - مگر می شود فراموشش کرد؟ معروفی را چه، «همون باسی جون خودمون»، او را آیا یادمان هست؟ چهره اش چهره ی همیشه اش نماند و، امیدوارتر از همه مان برداشت به قبیله وصیت کرد که «تنها شکستی بیهوده ست که فاقد مبارزه باشد. من همین الان دارم با سرطان می جنگم. شکست هم بخورم ولی جنگیده م... من نمی خوام توی رختخواب بمیرم.»ما داستان نویسان و شاعران و مترجمان ایرانی به عباس معروفی خیلی مدیونیم. او بود که برای اولین بار به زبان آورد « می خوام یه رمانی بنویسم که ایران مون پا شه به ش افتخار کنه، دنیا هم با نوبلش پا شه بیاد به ایران مون افتخار کنه.» شور و هیجان ادیبانه اش برامان «سمفونی مردگان» و «سال بلوا» و «پیکر فرهاد» آفرید. و نشر و مجله ی گردون را. و جایزه ی موج آفرین گردون را. که مجله و جایزه اش برای اولین بار موج و امیدهای فراوان آفریدند برای ما جوانان تازه نفسی که بعد از پایان جنگ به آن نیاز مبرم داشتیم. او اگر هم بعد از لغو حکم اعدامش پا شد از ایران رفت، اگر هم در آلمان باز نشست نوشت، اگر هم نتوانست از دنیا نوبلش را بگیرد، اگر هم برداشت سرطان گرفت، آن قدر امیدوار ماند که برگردد به همه مان بگوید «من نمی میرم. من توی قلب و توی قلم تک تک شماها زنده م. برین دل مردم ایران رو با داستان های تکنیکی مردمدارتون فتح کنین، چشم دنیا که طرف تون چرخید، با همون داستان های ناب تون دنیا رو هم فتح کنین.»این همه امید را ما جوانان قبیله مدیون اوییم. که با آن همه بی مهری و با آن همه تنهایی و با آن درد لاعلاج، شاید به اش حق می دادیم اگر تصمیم می گرفت برود توی خلوت خودش از زندان تنش فرار کند. ولی آخر او ناامیدی را بلد نبود. اصلنی توی خونش نبود. حتا با آن صورت دفرمه ی غرورآفرینش آمد گفت «من نمی میرم، شماها هم نمیرین، پا شین برین حق تون رو با داستان هاتون از دنیا بگیرین.»و چه حیف، چه حیف، چه حیف!... که در این اردیبهشت مرگبار، خواهر بزرگ تر خیلی هامان، شیوا ارسطویی، دل نداد به آن همه امیدی که عباس مان معروفی با تمام وجودش برامان هدیه فرستاد. شیوا رفت در به روی خودش و همه مان بست، و در تنهایی خودش، زد تن خودش را شکست.راستش را بخواهید، یکی از مقصرهای مرگ او ماییم. راحت تر بگویم.  «شیوا ارسطویی را ما همخون هاش زدیم کشتیم.»خیلی هامان او را خواهر بزرگ تر خودمان می دانستیم و، به خاطر جزیره های تک افتاده ی ناامیدی که بودیم، حتا یک بار هم فرصت نکردیم برویم او را ببینیم. شاید اگر می رفتیم درِ خانه اش را می زدیم، شاید اگر یادش می آوردیم که همدیگر را داریم و می توانیم سنگ صبور هم باشیم، غصه هامان کم تر می شدند، امیدهامان رنگ می گرفتند، قلم هامان سبزتر می شدند، نوشته هامان نور می افشاندند، قدهامان بلندتر می شدند، می توانستیم کنار هم زنده تر و پویاتر و نویساتر بمانیم. اما همه مان در جزیره های تنهایی مان ماندیم، به آن خو گرفتیم، حتا به قلمروش بالیدیم، و یادمان رفت خواهری به نام شیوا داریم، که با خشم عتابگر مردم گریزش دارد با زبان بی زبانی به همه مان می گوید « بیاین نذارین من بمیرم!» «من هنوز همون شیوام. همونی که می خواست با نوشته هاش دنیا رو فتح کنه.»همانی که توی آخرین فیلمی که از جلسه ی نقد رمان «ولی دیوانه وار»ش مانده، مثل دخترکی شاد و رها، مثل نویسنده یی چیره دست و امیدوار و مسلط به تکنیک و زبان، مثل زنی قدرتمند و شوخ و شنگ از آگاهی و تسلطی که به نوشتن و انسان بودن و زن بودن خودش دارد، جواب های خردمندانه به سوال ها می داد، شوخی ها و خنده های به جا می کرد، و سرشار از شور زندگی می نمود. می گویند هدایت هم شادترین آدم هر جمعی بوده، با انبانی از جوک ها و متلک ها و تکه پرانی های عامیانه. یا ساعدی. با آن فارسی لهجه دارش تمام دنیا را به سخره می گرفته، با مجلس گرم کنی هایی که استادش بوده. یادمان نرود. آدمیم ما. و کلمه ی ناب را خداییم ما. همه مان می دانیم که یک کلمه ی خاص می تواند در جای درست خودش چه معناهای متضادی از خودش بسازد. پس اگر شیوا در به روی خودش می بسته، یا به روی ما و دوستان نزدیکش، از تک تک مان توقع داشته که آن در را بشکنیم، برویم او را نجاتش بدهیم. و ما... و ما... و ما... این کار را نکردیم. و به قول حجت بداغی « شیوا خودش را از دنیا برد.»و حسرت زنده ماندنش تا آخر دنیا با ما ماند. مایی که باید اعتراف کنیم   جان شیرین مان را از این به بعد مدیون اوییم. او با جانفشانی و پیشمرگی اش، و عباس معروفی با نور معرفت و امیدی که به دل هامان تاباند - هر دوشان زاده و با پیام اردیبهشت - این جسارت را به همه مان دادند که با افتخار از طرف شیوا و تمام جوانمرگ های قبیله بیاییم به تمام زندگان سرفراز خاندان باشکوه مان پیشنهاد بدهیم که پیر و جوان مان، زن و مردمان، باید دست از جزیره های کوچک تنهایی مان برداریم، قبول کنیم که همخونیم و از یک قبیله، کدورت ها و اختلاف ها و کج سلیقگی ها و بدفهمی ها را از تمام درهای پولادین قلعه مان برانیم، همدل و همدم و کنار هم، مراقب قلم ها و - از همه مهم تر – مراقب جان عزیز یکایک افراد خانواده باشیم و بمانیم. اگر کنار هم باشیم، با درخشش تابناک امواج روح هامان و روایت های ناب آثارمان، هیچ تشعشع نور مخالف خوان دیگری نمی تواند قلم هامان را بخشکاند، یا جان هامان را با دقمرگی بستاند.بیایید تا پای جان از همین کلمه های ناب مکتوب مان در شعر و داستان و ترجمه هایی که تا الان نوشته ایم، با پاسبانی از جان تمام خاندان، محافظت و نگاهبانی کنیم. بیایید برویم خانه های هم را محکم در بزنیم، به هم سر بزنیم. حال یکی مان هم اگر خوب نبود، به اوحق بدهیم، اما خسته نشویم، باز برویم در خانه اش را محکم بزنیم، آغوش براش گرم کنیم، شانه برای گریه هاش یا قهقهه ی مستانه برای خنده های عصبی اش بشویم. بیایید مثل جوان جسورمان کاوه فولادی نسب، برویم به بزرگ ترها سر بزنیم، عکسش را به همه نشان بدهیم، خندان و با افتخار بگوییم که چه قدر به آن ها و شعرها و داستان ها و ترجمه هاشان مدیونیم. و تا دیر نشده، بیایید یکی  یکی و با هم، برویم به محمود دولت آبادی تلفن کنیم، یا برویم حضوری ببینیمش، به کلیدر و جای خالی سلوچ و دیگر نوشته هاش فخر بفروشیم. بیایید برویم به جمال میرصادقی بگوییم خیلی هامان در خلوت مان داستان نویسی را با کتاب های تخصصی او آموخته ایم. بیایید برویم به جواد مجابی بگوییم خستگی ناپذیری در نوشتن و خوب نوشتن را از او سرمشق گرفته ایم. بیایید برویم به عبدالعلی دستغیب، حسن میرعابدینی، حسین پاینده، مشیت علایی، عنایت سمیعی، هلن اولیایی نیا، آذر نفیسی و دیگران بگوییم که شجاعت گفتن از تکنیک های داستان و نقد ادبی را از روی دست آن ها تقلب کرده ایم. به امین فقیری بگوییم قصه گویی اش را خیلی دوست می داریم. به جعفر مدرس صادقی بگوییم با داستان های ساده ی عمیق و متفاوتش، و با بازخوانی های نثر کهنش، و با ترجمه های هوشمندانه اش، شب هامان را تا صبح نورباران کرده ایم. به هوشنگ مرادی کرمانی بگوییم با مجید و بی بی اش ما خنده ها و گریه ها سر داده ایم. به علی دهباشی بگوییم دلسپردگی اش به  زبان مانای پارسی و پاسداشت از خدایان کلمه اش را، حتا به قیمت جانی که از او بیمار است، حتا با تمام زخم هایی که خورده است، ما همه از او آموخته ایم و، اگر امروز آغوش مان برای او گرم است، به خاطر گرامی داشتن تمام آن آغوش هایی است که او برای بزرگان ادب سرزمین مان گرم و گرامی نگه داشته بوده است.«کاش می شد به هوشنگ گلشیری هم یک بار دیگر سر بزنیم، برویم اعتراف کنیم که نثر و فرم خیلی از داستان هامان را مدیون داستان ها و کتاب «باغ در باغ» اوییم، و آگاهیم که قرار است جانش را حتا به پای کلمه قربانی کند، با تمام جانفشانی هایی که همه مان می دانیم برای ادبیات و داستان ایرانی داشت.» «کاش می شد احمد محمود را یک جا گیر آورد، او فقط حرف بزند، او فقط بنویسد، ما فقط با افتخار نگاه اش بکنیم. و همین طور صادق چوبک را، جلال آل احمد را، رضا براهنی را، اسماعیل فصیح را، صمد بهرنگی را، ابراهیم یونسی را، محمد بهمن بیگی را، نادر ابراهیمی را، محمود گلابدره یی را، هرمز شهدادی را، بهرام حیدری را، و  تمام شاعران نوپرداز پارسی گوی و، آن مهربانو سیمین بهبهانی را... و البته فروغ را... فروغ را... فروغ را... که جوانمرگی اش، در اوج نبوغ، داغ به دل همه مان گذاشت.و اما چهره های شهیر و معاصرتر ادبیات داستانی مان.باید به آن ها به نامداران پرآوازه ی ادبی دهه ی هفتاد و هشتاد با صدای رسا و حتا با فریاد برویم دست مریزاد بگوییم. به محمدرضا کاتب و رمان های پست مدرن فلسفی اش «هیس» و «وقت تقصیر» و «رام کننده» و چه و چه و این آخری «لمس». به حسین سناپور و «نیمه ی غایب» و « ویران می آیی» و «آتش» و «دود» و «خاکستر». به محمدرضا صفدری و «سیاسنبو» و «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم». به ابوتراب خسروی و سه گانه ی «اسفار کاتبان» و «رود راوی» و « ملکان عذاب». به علی اصغر شیرزادی و «طبل آتش» و «هلال پنهان». به علی خدایی و «از پشت شیشه از پشت مه» و «تمام زمستان مرا گرم کن». به رضا جولایی و «سوءقصد به ذات همایونی» و «جامه به خوناب». به محمد بهارلو و «سال های عقرب» و «عشق کشی». به صمد طاهری و «شکار شبانه» و «زخم شیر» و «سنگ و سپر». به حسین مرتضاییان آبکنار و «کنسرت تارهای ممنوعه» و «عطر فرانسوی» و «عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک». به حسین آتش پرور و «خیابان بهار آبی بود». به محمدرضا پورجعفری و «ساعت گرگ و میش». به یونس تراکمه و «مکث آخر». به محمد قاسم زاده و «توراکینا» و «شهر هشتم». به قاسم کشکولی و «زن در پیاده رو راه می رود» و « این سگ می خواهد رکسانا را بخورد». به سیامک گلشیری و «شب های طولانی» و داستان کوتاه های بی نظیرش. به کیهان خانجانی و رمان باشکوهِ مردمدار و خوش ساختِ زبان آفرینش «بند محکومین». و به محمد محمدعلی. به عباس عباسپور. به قاضی ربیحاوی. به اکبر سردوزامی. به فرهاد کشوری. به محمد کشاورز. به محمد کلباسی. به ابراهیم دمشناس. به ابوالقاسم فرهنگ. به انوشه منادی. به محمد تقوی. به ناصر غیاثی. به محمود حسینی زاد. و به تمام مردانی که اعتبار و آبروی ایران زمین اند و نام شان را باید شما نازنینان به زبان برانید، اگر من فراموش شان کرده ام.و حالا و اما با صدای رساتر باید به شهرزادان زنده ی قصه گومان مفتخر باشیم و بنازیم. به زویا پیرزاد و دو رمان «چراغ ها را من خاموش می کنم» و «عادت می کنیم» و سه مجموعه داستان حرفه یی موج شکنِ مخاطب خاص و عام پسندش. (آیا هیچ کس می داند او کجاست؟) به فریبا وفی و رمان های رنگارنگ و ساده نمای عمیق مادرانه اش. به فرخنده آقایی. به ناهید طباطبایی. به فرشته مولوی. به فرزانه کرم پور. به سپیده شاملو. به مهسا محبعلی. به فرخنده حاجی زاده. به ناتاشا امیری. به میترا الیاتی. به مهناز کریمی. به شهلا پروین روح. به طلا حسن نژاد. به شیوا مقانلو. به الهام فلاح. به سارا سالار. به آذردخت بهرامی. به لیلی فرهادپور. به فرشته احمدی. به اکرم پدرام نیا. به میترا داور. به فرشته توانگر. به منصوره شریف زاده. به روح انگیز شریفیان. به آیدا مرادی آهنی. به شهلا زرلکی. به لیلا صادقی. به بهناز علی پور گسکری. به سودابه اشرفی. به بیتا ملکوتی. به سهیلا بسکی. به فریده رازی. به سعیده قدس. به ناهید کبیری. به لادن نیکنام. به زری نعیمی. و دیگرانی که بودند و هستند و نام شان را حافظه ی همه مان باید به خاطر بیاورد و به یاد بسپارد.همچنان که نباید فراموش کنیم پویایی و شکوه و جلال و عظمت نثر پارسی را تا آخر عمرمان مدیون مترجمان سختکوش و جان نثاری هستیم که کلمه ی اصیل را پاس داشتند، با عمری که به پای ترجمه ی آثار برتر خارجی گذاشتند.بیایید با افتخار برویم در خانه ی زنده هاشان را به مهر بزنیم، برویم آغوش گرم یک یک شان را بغل بزنیم. برویم به منوچهر بدیعی، سروش حبیبی، صالح حسینی، احمد کریمی حکاک، عبدالله کوثری، عباس مخبر، لیلی گلستان، فرزانه طاهری، بابک احمدی، مژده دقیقی، مهدی غبرایی، مهستی بحرینی، کاوه میرعباسی، گلی امامی، عباس پژمان، قاسم روبین، جلال بایرام، عزت الله فولادوند، ارسلان فصیحی، پرویز شهدی، خشایار دیهیمی، اصغر نوری، فروغ پوریاوری، اسدالله امرایی، احمد پوری و دیگرانی که بسیارند و به یادآوردنی، با سرفرازی لبخند بزنیم و بگوییم که چه قدر دوست شان می داریم و چه قدر دِین به گردن مان دارند و هرگز فراموش شان نمی کنیم. و بعد انگار ناگهان باید به جاهای خالی مانده ی خاندن مان خیره بمانیم و، یادمان به آن همخون هامان بیفتد، که به غربت سفر کرده اند و، هر کدام شان هر جا که هستند، هنوزاهنوز با حضورشان و با قلم همچنان زنده شان، یک ایران کوچک تمام عیارند در جهانی که به آن پناه برده اند. شهرنوش پارسی پور اگر نیست، «طوبا و معنای شب» و «سگ و زمستان بلند»ش هنوز کتاب بالینی است. شهریار مندنی پور اگر نیست، «دل دلدادگی» و داستان های کوتاه تکنیکی اش هنوز توی رحل دست هامان خواندنی است. منیرو روانی پور اگر نیست، «اهل غرق» و دنیای شخصی داستان های دیگرش هنوز برامان احضار شدنی و باورکردنی است. گلی ترقی اگر نیست، «دو دنیا» و «جایی دیگر» و «اتفاق»اش هنوز رشک بردنی است. رضا قاسمی اگر نیست، «همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها»ش و رمان ها و نمایشنامه هاش هنوز خیال انگیز و باورپذیر و فکرکردنی است. امیرحسین چهل تن اگر نیست، تهران آثارش هنوز تهرانی شخصی و پر از قصه های شنیدنی است. و همین طور پرویز دواییِ خاطره بازِ قصه نویس. و بهرام بیضایی و کی و کی و کی، که نیستند و جاشان به شدت در جمع خانوادگی مان خالی است.به اختیارمن اگر بود، مثل برادری کوچک تر که چشم به راه آغوش گرم و قلم سبز تک تک آن سفر کرده هاست، برمی داشتم راه را از فرودگاه تهران تا خانه هاشان آب و جارو و گل آذین می کردم، تا باز قدم به سرزمین مان ایران و به قلعه ی قبیله مان بگذارند، بیایند کنارمان باشند، کنارمان بمانند، همه مان با هم و با قلم هامان از حریم سرزمین مان ایران، از حریم مردم صبور و نجیب مان، از حریم قلم هایی که در دست های پیر و جوان خاندان مان زنده مانده، محافظت و پاسبانی کنیم. و به هم قوت قلب بدهیم که « ما داستان نویسان و شاعران و مترجمان ایرانی همه مان از قبیله ی قلمیم. «مرزدار هزاران ساله ی وطن مان ایران». و یک عمر صد ساله از ایران و، یک عمر هزار ساله از ایران و جهان طلبکاریم.»                                          </description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 20:01:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میراث سیمین دانشور را نگذاریم غارت شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D9%88%D8%AF-rskpp3xkljp0</link>
                <description>نقدی بر چپاول رمان سووشون و گم بودگی رمان کوه سرگردان سیمین دانشوراگر سیمین دانشور فرزند ندارد، آیا باید آن حکم نانوشته ی مخفی ابلاغ شود، هر کس از راه می رسد، بیاید میراث او را به تاراج ببرد؟ مگر ما خاندان داستان نویسان ایرانی مُرده ایم، که ساکت بنشینیم، فقط غارت را نظاره کنیم؟خانه ی سیمین و جلال آل احمد، حاصل دسترنج هر دوشان، حریم امن و محفل و پناه گاه و پاتوق شاعران و داستان نویسان و مترجمان آن روزگار، حالا شده استودیو هزارم فلان برنامه ی مخاطب ندار، درش به روی نویسندگان و شاعران راستین و مردمی ایران بسته مانده، شده سر پناه غبار غلیظی که می آید روی تندیس سیمین و جلال مان می نشیند. کدام مان شنیده ایم در روز تولد محمود دولت آبادی، یا در روز تمام شدن رمان تازه اش، یا در روز چاپ کتاب جدیدش، یا در روز ترجمه ی هر کتابش در دنیا، یا در روز دیدار احوالپرسانه اش از زن و مرد و پیر و جوان قبیله ی قلم و طرفدارانش، آمده باشند این خانه را آذین و چراغانی کرده باشند، جشن باشکوه براش گرفته باشند، برنامه ی تلویزیونی اش را برای ایران و جهان پخش زنده کرده باشند، خبرش را رسانه های اجتماعی مان جهانی کرده باشند، تا همه مان به زنده بودن نویسنده مان و شکوه قلمش و خاندان همیشه جاودان مان بالیده باشیم؟ کدام مان شنیده ایم توی خانه ی سیمین و جلال برداشته اند «آکادمی داستان» راه انداخته اند ، مجرب هامان دارند آن جا بزرگی و تدریس می کنند، نوقلم های نابغه مان دارند درس داستان و تجربه ی زندگی از پیشکسوت هاشان می آموزند، و نخبه هامان دلخوش به اعتبار این بزرگان و دلخوش به نشری خصوصی به نام سیمین و جلال، کتاب هاشان را دارند با تأیید همین بزرگان و با افتخار به دست مخاطب ایرانی و جهانی می رسانند؟کدام مان شنیده ایم آن جا یک «بنگاه ترجمه» ی خصوصی و مردمی راه اندازی شده، که با علم و با پشتوانه و با تأیید بزرگانِ چشم و دل سیرمان دارند کتاب های ایرانی تر و جهان فهم ترمان را به ترجمه می سپارند، در نشری به نام سیمین و جلال، دارند در همین ایران خودمان چاپش می کنند، و آن را در تمام جهان با اعتبار ناشران جهانی به دست مخاطب داستان دوست دنیا می رسانند؟کدام مان شنیده ایم از بزرگان مان در همین خانه دعوت شده باشد، از آن ها تیمی خبره با انتخاب تمام قبیله گزیده شده باشد، به جای بررسان ارشاد، با اختیار تمام عیار و حتا با چاپ امضاهای تأییدیه شان در صفحه ی اول کتاب، آن ها باشند که تصمیم می گیرند کدام کتاب چاپ شود، تا بعد نویسنده اش با پشتوانه ی علم و دانایی و شهرت و مجوز همین بزرگان از هر گزندی مصون مانده باشند؟ مگر «مردم نهادی» در ایران شعار خیلی هامان نبوده است؟ کدام مان شنیده ایم تیمی از خبرگان قبیله مان در همین خانه تشکیل شده باشد، با اختیار تامّ و با قدرت نفوذ بسیار، دستور کنکاش برای پیدا شدن رمان گمشده ی «کوه سرگردانِ» سیمین دانشور را صادر کرده باشند، تا بعد از پیدا شدن و تکمیل سه گانه ی سرگردانیِ مادرمان سیمین، تمام ایران را با افتخار به جشن این ظهور و حضور تازه دعوت کرده باشند؟کدام مان شنیده ایم نویسنده ی پیر و جوان مان، ناامید و دل بُریده از دنیا، به خاطر هر درِ بسته یی که کتابش را نگذاشته سال ها چاپ شود، به جشن یا محفلی خصوصی به نام خودش در خانه ی سیمین و جلال دعوت شده باشد، کتابش فصل به فصل و نمایشی برای قبیله ی قلم خوانده شده باشد، حُسن و زیبایی های قلمش نقد شده باشد، تا نویسنده ی ناامیدمان به نوشتن و زندگی دوباره امیدوار شده باشد؟کدام مان شنیده ایم نویسنده ی شهرستانی مان اگر بیاید تهران و جا نداشته باشد، درِ خانه ی سیمین و جلال مان به روش باز است، می تواند شب را آن جا اتراق کند؟این خانه خانه ی ماست. ملک اجدادی ما داستان نویسان و شاعران و مترجم ها. وارثان واقعی این خانه ی عشق و شعر و داستان و کلمه، فقط ماییم ما. فرزندان خلف سیمین و جلال. اگر قانون آمده حکم نوشته که هر کتاب مان فقط سی سال متعلق به نویسنده و وارثانش است، اگر مجلس آمده منت سرمان گذاشته و حَدّ قانون جدیدشان شده پنجاه سال، و اگر قانون مکتوب جهانی آمده هر دارایی از هر انسان آزاده یی را تا ابد متعلق به او و وارثانش دانسته، این فقط ما قبیله ی قلمیم که باید سکوت بشکنیم، دارایی ها ی ادبی مان را از این تاراج قانون مدارانه برهانیم، برداریم قانون ابدی اش کنیم، و در صفحه ی اول هر جلد از کتاب هامان بنویسیم «این کتاب تا ابد متعلق به صاحب اثر و خانواده اش است و هیچ کس در هیچ مقامی حق ندارد بدون اجازه ی مالکان اثر از آن بهره ی چاپی یا نمایشی یا صوتی ببرد.»اگر سامان می داشتیم، اگر خانه ی سیمین و جلال دست قبیله ی قلم می بود، اگر بزرگان و جوانان مان با هر تفکر و مسلکی دست در دست هم می دادیم و می رفتیم قانونمند و محترمانه از چپاولگرانِ قانونگرایِ ادبی مان اعاده ی حیثیت و طلب میراث حلال خودمان را می کردیم، دیگر هیچ بنی بشری به خودش اجازه نمی داد به تک تک خاندان مان اهانت کند، بردارد بدون اجازه، یا با پشیزی منت گذارانه و از سر لطف و حقارت، کتاب هامان را در چاپ های بعدی یا در اقتباسی بی هنرانه و غارتگرانه چپاول کند، بردارد پُز فرهنگی هم به بالاتری ها و به مردم بدهد، انتظار داشته باشد همه باید ازش سپاسگزار هم باشند که این میلیون ها یا میلیاردها تومان را به جیب زده، برداشته نویسنده مان را هم با همان جیب خالی اش مشهورش کرده. یک نویسنده ی حرفه یی در دنیا از قِبَلِ چاپ کتابش، یا از قِبَلِ اقتباس سینمایی و نمایش و صوتی آن ها، تا آخر عمر خودش و خانواده اش تأمین مالی است. آن وقت ما داستان نویسان ایرانی، به حکم قانون، حتا صاحب اثر خودمان نیستیم که برای خانواده مان به ارثش بگذاریم. دستمزدهای قانونمند شده مان برای هر چاپ هر کتاب مان آن قدر حقیرانه است که آن ها را حتا به زبان نمی آوریم و باز همچنان قدرتمند و راسخ و کوشا فقط می نویسیم. (تازگی انجمن فیلمنامه نویسان ایران برای هر فیلمنامه ی سینمایی حداقل یک میلیارد تومان دستمزد تعیین کرده)حالا آیا کسی نیست بپرسد «پس چرا هنوز دارید داستان می نویسید؟»جز عشق و جنون، مگر راز دیگری هم هست، که وامی دارد ما داستان نویس های ایرانی، با هر تفکر و گرایشی، همچنان داستان بنویسیم؟با کمی اغراق اگر دستمزد تمام داستان نویسان این صد ساله ی اخیر را (دوست داشتم بگویم از زمان فردوسی تا حالا را) روی هم جمع کنیم، سر تا پای عددش به اندازه ی دستمزد یک تیم فوتبال الان مان، یا تیم یکی از فیلم و سریال های الان مان نمی شود – قصدم فقط مقایسه است، نه تحقیر و رتبه بندی. و حالا با افتخار مرزهای ایران را در این سده ها و هزاره ها، با وجود جنگ ها و چپاول ها و هجوم فرهنگ های بیگانه، چه کسانی توانسته اند با «همّت» جوانمردانه شان و بدون هیچ پشتیبان و با جیب خالی شان نگاه بانی کنند؟ فقط نویسندگان و شاعران و تاریخ نگاران و مترجمان. و فقط با عظمت و شکوه کلمه ی پارسی شان. و فقط با هزینه ی شخصی خودشان به وقت گرفتن دستمزدهای حقیرانه یی که کمرشکن و قلم شکن هم بوده. و فقط با عشقی که تنها در وجود شخص شخیص آن ها در تمام طول تاریخ سرزمین مان درخشش داشته. بهای کلمه ی ناب در ایران برای نویسنده اش شکوه جاودانگی و مرزبانی آن است، نه این که دیگران قدرش را با سیم و زری حقیرانه بدانند یا ندانند. بگذارید قدری صریح تر و با افتخارتر بگویم. و از همین چهل و چند سالی که تمام قبیله ی قلم، با هر مسلکی، از سر گذرانده ایم. بگذارید بگویم که بعضی از سینماگران مغرور و فرصت طلب مان، بی آن که رُک به همه مان بگویند، با رفتارشان با داستان ها و نویسنده هامان به وقت اقتباس، همیشه از موضع بالا به همه مان نگریسته اند. و گاهی با پز جهانی شدن فیلم آن فیلمسازانی که هیچ ربطی به آن ها ندارند، جوری رفتار کرده اند تا ما داستان نویسان سر ارادت در مقابل غرور آن ها فرود بیاوریم. اما ما قبیله ی قلم هیچ کدام مان هیچ وقت به روی هیچ کدام شان نیاورده ایم که فیلم های سینمایی شان در نهایت یک داستان کوتاه بوده اند. و سریال هاشان یک رمان کوتاه. و هیچ کدام شان هیچ وقت نتوانسته اند در گسترش جهان قِصَوی، در مضامین و موضوع های گوناگون، در شیوه های روایی ساده و پیچیده، در شخصیت پردازی های جسورانه و رنگین کمانانه، در سرک کشیدن به روایت های قومی و بوم شناسانه، در اسطوره پردازی و حماسه سازی، در مستند نویسی و خاطره نگاری، و در بازگویی ناگفته های سرزمین مان ایران به گرد پای هیچ کدام از داستان نویس هامان، خصوص جوانان جسور و مجرب و قصه گو و تکنیکی اکنون مان برسند. و در رویین تنی، به جبر زمانه و به جبر حضور در سرزمینی که در آن نفس می کشیم، هیچ کدام شان به گرد پای جوان ترین ها و حتا تازه کارترین هامان هم نمی رسند. چشم اسفندیار این جور سینماگران فرصت طلب، قصه های تکه پاره شده یی بوده که مجبور بوده اند آن ها را به شکل دلخواه و به سلیقه ی مصلحت طلبانه ی مدیران سینمایی زمانه شان بسازند. و آدم های قصه هاشان همیشه انسان هایی بوده اند با طیف شخصیتیِ گاه ناچیز، که خالق هاشان همیشه مجبور بوده اند آن ها را در خلوت قصه هاشان با ملاحظه های فراوان باورناپذیر نشان شان بدهند. اما داستان نویسان ما از زمان فردوسی تاکنون، خصوص تاکنون، شخصیت داستان هاشان را، حتا در خلوت، همان طور که در همیشه ی تاریخ در خلوت و جلوت بوده اند، آزادانه تر و واقعی تر و ملموس تر تصویر کرده اند. پس ما قبیله ی قلم صدها قدم، یا شاید هم هزاران قدم، از منظر روایت و واقع نمایی و داستان پردازی و چه و چه، بی منت، از تمام آن فرصت طلبان سینمایی جلوتریم و سنت شکن تر و مدرن تر. و البته و با افتخار، پست مدرن تر.حالا اگر چیزی نگفته ایم، یا نمی گوییم، از عشق جنون آمیزمان بوده به کلمه. و زمان زودگذری که همیشه آن را کم داشته ایم. و آن را گوهر گرانبهای هستی مان می دانسته ایم. نه بهایی که حق مسلم و همیشگی مان بوده و باید برای کلمه های داستانی مان پرداخت می شده و هیچ وقت به درستی و به حق پرداخت نشده. و اما حالا باید از رفتاری بگویم، که با میراث گرانبهای یکی از بزرگان خاندان مان شده. با رمان «سووشون» و بانو سیمین دانشور. در دنیا همیشه هر کشور را با ادبیات نمایشی و داستانی و با نویسندگان خاصش می شناسند. انگلیس را با ویلیام شکسپیر و چارلز دیکنز. فرانسه را با ویکتور هوگو و اونوره دو بالزاک. یونان را با هومر و سوفوکل. اسپانیا را با سروانتس. آمریکا را با ارنست همینگوی و فاکنر. آمریکای لاتین را با گابریل گارسیا مارکز. در برگردان هر کدام از این شاهکارهای ادبی رسم بر این بوده و هست که سرشناس ترین و خبره ترین کارگردان هر کشور بیاید اثر مشهور کشورش را برگردان سینمایی کند. مثل لارنس اولیویه و آن شاهکارهای سینمایی اش که از آثار شکسپیر ساخته. یا دیوید لین و فیلم های درخشان و باشکوه اش از آثار چارلز دیکنز. تنها کتاب مشهوری که سال ها ماند و هیچ وقت فیلم نشد، به اصرار و با سختگیری نویسنده اش، «صد سال تنهایی» مارکز بود، که آن هم بعد از مرگش و به تازگی و با رضایت و نظارت خانواده اش و با سرمایه گذاری مناسب و با مجرب ترین های آمریکای لاتین ساخته شده. و اما «سووشون».به گفته ی خود سیمین دانشور « تا امروز هشت نفر از رمان من اقتباس کرده ن، ولی پسند من نبوده ن. حتا یه ایتالیایی پاشد اومد خواست ازش فیلم بسازه، من اجازه ندادم.»یعنی سختگیری اش را، مثل مارکز، تا روز آخر زندگی اش برای فیلم نشدن رمانش داشته. نمایشنامه اش را ولی به منیژه محامدی اجازه می دهد که بنویسد، بردارد براش بیاورد، تا آن را ظرف دو سه هفته بخواند، بعد به او جواب بدهد. منتها خروسخوان فرداش زنگ می زند به محامدی که نمایشنامه را خوانده، خوشش آمده، و گفته «این همون چیزیه که من می خواستم.»ودر مجوزش نوشته «منیژه به هر کاری دست بزنه طلا می شه. حرف منیژه حرف منه.»نمایش سووشون، از اسفند 79 تا اردیبهشت 80، با بازی افسانه بایگان در نقش زری، یکی از پرمخاطب ترین نمایش های آن سال ها قلم می رود. که بعدها محامدی آن را با بازی شبنم مقدمی برمی دارد کتاب صوتی اش می کند. و بعدترها با بازی سحر بیرانوند ضبط می شود. اما برای من زری سووشون همیشه با صدای ثریا قاسمی توی ذهنم زنده می شود. در نمایشی رادیویی، در شیراز کودکی، فقط صدای او بود که از رادیو فکسنی خانه مان زری را برام زنده تر و باورپذیرتر می کرد.و حالا که سیمین مان دانشور با تمام سختگیری هاش از پیش مان رفته، و فرزندی مثل مارکز ندارد که از میراثش محافظت کند، آیا هر کسی اجازه دارد به هر کسی اجازه بدهد سووشون را بردارد بسازد؟ همان ها که در این سال ها به هر دلیل اجازه ندادند داستان های «هزار و یک شب» و «شاهنامه»، یا عاشقانه های نظامی و هر عاشقانه ی دیگری، یا تاریخ نگاری هایِ داستانیِ بیهقی و دیگر ادیبان مان به فیلم یا سریال تبدیل شوند، همان ها با همان دلیل ها نباید به هیچ کس دیگر اجازه می دادند طرف گنجینه و میراث ادبی سرزمین مان ایران برود. که اگر هم قرار بود کسی سووشون را بسازد، به دلیل پروژه ی ملی بودنش، باید با مشورت وارثانش در قبیله ی قلم و با حضور کارگردانان مجرب قدیمی این اتفاق می افتاد. علی حاتمی و داریوش مهرجویی اگر زنده می بودند، خصوص مهرجویی که کارکشته ی اقتباس بود، حق مسلم آن ها بود که این سریال ها را بسازند. یا از زنده هامان حق مسلم تقوایی بود، با آن پشتوانه ی موفق اقتباس از «دایی جان ناپلئونِ» ایرج پزشکزاد، «آرامش در حضور دیگرانِ» غلامحسین ساعدی، «داشتن و نداشتنِ» ارنست همینگوی. و البته بهمن فرمان آرا. و البته بهرام بیضایی نازنین. و صد البته مسعود جعفری جوزانی. که به گواه فیلم های سینمایی ماندگار و سریال «در چشم باد»ش، شیراز و فرهنگ مردمش و سینمای قصه گو را خوب می شناسد. و هیچ وقت از زبان زری سووشون برنمی دارد به «محله ی مُردِه ستون» بگوید «محله ی مَردِستون». ( در یک تخیل رها تصور کنید که به جای یوسف و زری رمان، پارسا پیروزفر و ترانه علیدستی در فیلم یا سریال جوزانی بازی می کردند و، چه غوغاها که به پا نمی کردند)و حالا...ها، کاکو. خوش به حال آن جوانک شیرازی، که داستان های شیرازی اش را توی کتاب های تازه چاپ شده اش برداشته فرستاده برای شهرزاد نادیده اش سیمین، تا همین الان ها بردارد به اش زنگ بزند، او گوشی را بردارد بگوید «جانم؟»، او گوشی عرق کرده را لب بچسباند بگوید «حسنم، بنی عامری، جون تون سلامت. کتاب هام به دست تون رسید؟»و او صداش بشود صدای دخترکی جوان، رها، پر شر و شور، خندان، سرشار از زندگی، که می خواهد بداند تا حالا کجا بوده ام، چرا او مرا زودتر نَجُسته است. و می خواهد از داستان «یک قاتل خشن استخدام می شود» بگوید. می گوید «این که قصه ی من و جلاله. زدی تو خال، کاکوی جونی.»و از دانیال دلفام و کتاب «دلقک به دلقک نمی خندد» بگوید و این که خیلی ازشان خوشش آمده و «بیا می ده مشون به مترجم خودم باتمانقلیچ، برداره همه شون رو برات ترجمه کنه. فقط پا شو بیا یه سر ببینمت از نزدیک. می آی؟» آه از آن دیدار و... خوشا این میراثی که سیمین برای همه مان گذاشت و حالا باید همه مان پاسش بداریم از هر بی حرمتی و از هر روزمرگی.کاش دست کم برای هر اقتباسی از سووشون از داستان نویسان شیرازی مان رخصت و مشورت گرفته می شد. از پیرمان عبدالعلی دستغیب. از مرشدمان امین فقیری. از غربت نشین مان شهریار مندنی پور، که مادرمان دانشور، بعد از عباس معروفی، قلم جلال آل احمد را فقط به او هدیه داد. از ابوتراب مان خسروی. و از شهلامان پروین روح و دیگر داستان نویسان قدرتمندی که در داستان هاشان شیراز و بهارنارنج هاش را نفس کشیده اند. می شد همه شان را جمع کرد، ازشان نظر خواست، فیلمنامه را با کمک آن ها از حفره ها خالی کرد، و یک اثر شکوهمند ساخت که تمام شیرازی ها و تمام ایران به آن افتخار کنند. حالا اگر این دُردانه ی تازه، دل از بعضی ها نبرده، خب نبرده باشد. دنیا که به آخر نرسیده. بینوایان هم بارها ساخته شده. یا تک تک آثار شکسپیر. یا یکایک آثار دیکنز. این اثر هم اگر دل به پاش ریخته شده باشد، دست هیچ کس نیست، دل ها را فتح خواهد کرد. اگر هم فتح نکرد، خب نکرده دیگر. کسی دیگر در زمانی دیگر می آید، قَدَر قُدرت تر، با همدلی و همفکری جمعی، مثل پروژه یی ملی، برمی دارد مثل دیوید لین و فیلم «دکتر ژیواگو»ش، از رمان باشکوه سووشون مان فیلمی سه چهار ساعته یا سریال جزیی پرداز و موجزتر می سازد، و چشم کنجکاو دنیا را به طرف ایران مان می چرخاند، با این تمنا که «ایران، قصه ی تازه برام بگو!» </description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 19:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدجنبش ادبی «ما»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83447865/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%A7-an1tt9zuavxm</link>
                <description>   نقبی بر ما شدگی داستان نویسان ایرانی در برابر باندهای مافیایی ادبی و ناشران خاطی و سد سانسور هر تریبونی که در داخل و خارج ایران به دست هر داستان ‏‏نویسی سپرده شده، با هر طرز تفکری که داشته و از هر باندی که بوده، فقط گفته «من». گاهی هم گفته «فقط کتاب ‏های من». کم تر پیش آمده تا او از «ما» بگوید. یا از «کتاب ‏های ما». رسانه ‏های رسمی هم کم ‏تر پیش آمده که روی «خانواده بودنِ» داستان ‏‏نویسان ایرانی مانور بدهند. چون اصلا چنین فکری و چنین اتحادی هیچ وقت وجود نداشته. یا نگذاشته اند وجود داشته باشد. با تولد این متن و طرحِ «ما بودگیِ» داستان نویسان، فکر یک «جنبش ادبی» با «رسانه ‏یی مستقل» آمد جلوه گری کرد. که «متعلق به تمام داستان ‏نویسان ایران باشد». و بیاید حکم «با ما باش، یا بر ما باشِ» همیشگیِ هر باندی را باطل کند. و از «ما» بگوید. و از تمام حرف‏ های ناگفته و اسرار مگویی که در تمام این سال‏ ها در دل تک تک مان نهفته بوده. و بنا به هر دلیلی فرصت ابراز یا فریادش را نداشته ایم. اسمش شد «جنبش ادبی ما» (جام)، تا صاحبانش یکایکِ داستان ‏نویسان ایران باشند. تا هر کس در رسانه‏ ی شخصیِ موبایل خودش بتواند زیر پرچم «جنبش ادبی ما» بیاید نظریه‏ های تئوریک و کتاب‏ های خواندنی و بی‏ اخلاقی‏ ها و بی قانونی‏ های باندی و چه و چه را با زبانی منطقی و شجاعانه بیان کند. داستان و داستان ‏نویس ایرانی این «خانه تکانی روح» و این «رنسانس ادبی» را احتیاج دارد. تا همه با هم و یکصدا صاحبش باشیم. و از ابراز و فریادش نهراسیم. متن این «دادخواهی ادبی» به نمایندگی از تمام داستان‏ نویسانی نوشته شد که در تمام این چهل و شش ساله ظلم ‏ها در حق آن‏ ها روا داشته شده بوده. و حالا همه مان به امید روزهای بهتر با هم پیمان می‏بندیم که در اتحادی همه جانبه بنشینیم متن‏ های بعدی و بعدی و بعدی را، دلیرانه تر و افشاگرانه تر، به دست بعدی و بعدی و بعدی بنگاریم، تا بعدها با سرفرازی به همه ثابت کنیم که «قبیله ‏ی قلم» هم می ‏تواند «ما» باشد، می ‏تواند از «ما» بگوید، می ‏تواند ادبیات نابش را در قلب مخاطبان ایرانی و جهانی زنده  و جاودانش کند.                                         ازطرف«جنبش ادبی ما» (جام)                                                 </description>
                <category>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</category>
                <author>حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 03:36:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>