<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83549247</link>
        <description>متاسفانه وقتی غمگین میشیم هیچ اتفاقی نمیوفته نه موسیقی غمگینی پخش میشه و نه کسی اشک میریزه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:00:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Sana</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83549247</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نه که نشه، نمیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-uckj3o1bmyld</link>
                <description>فراموشی یه دروغ بزرگه.نمیتونم فراموش کنم، جملاتت مدام توی سرم نیجرخن و انگار شیش ماه کافی نیست برای دور کردن هجا به هجای کلامت و واو به واو نگاهت، انگار کافی نیست و من نا کافی ترین آدم دنیام. انگار زورم نمیرسه به خودم، قدم نمیرسه به سیبِ رهایی. انگار این اسارت دلچسب‌تر از اونیه که بتونم از کنارت بگذرم. سال‌ها بعد که تمام وجودم خاک شد، کاش درخت بید بشم که من کنار تو، مجنون‌ترینِ مجانینم‌.منو یادت نره، یادت میره؟ یادم میره؟-ثنا/ چهاردهم هفت چهارصد و چهار</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 22:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکُشی یا خودکِشی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%8F%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%90%D8%B4%DB%8C-qtmh4cetrakv</link>
                <description>به نظرم زندگی فقط توی دو تا کلمه معنی پیدا میکنه یا &quot;خودکُشی&quot; یا &quot;خودکِشی&quot;.خودکِشی:  یا تصمیم میگیری اون جعبه ای که تحتِ عنوانِ زندگی بهت داده شده رو با خبر خوب و تلاش و لبخند و فلان و بهمان پر کنی و نهایتا بت یه کاغذ کادویِ خیلی خوشگل کادوش کنی و تحویلِ سَتار و صاحب اصلیش بدی و از این دنیا بریخودکُشی: یا توی اون جعبه رو با خلاء و پوچی پر کنی و نهایتا با یه روزنامه که سرتیترش خبر هایِ بده کادو پیچ کنی و تحویل بدی، نه دوستم! ننداز گردن تقدیر و بخت و اقبالِ شوم. اگه جایی وایسادی و داری درجا میزنی یک درصد به محیط و شرایط و همه بهانه هات ربط داره، ۹۹ درصدش به خاطر &lt;انفعال&gt; خودته. به همین سادگی! میبینی؟ این واقعیت رو بپذیر تا بتونی باهاش کنار بیای و درستش کنی، این یه متن انگیزشی و زرد نیست فقط حقیقتیه که تو دوستش نداری برای همین تا جایی که بتونی قبولش نمیکنی.چی بگم والا، بعد سه ماه که قلمم خشک شده شروع خوبی بود.۲۸ خردادِ لعنتیِ چهارصد و سه.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 00:46:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار و توقع؟ خیلی با هم متفاوته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%87-zebz1rtwydax</link>
                <description>بحث انتظار و توقع خیلی با هم متفاوته! مثلا من همیشه و از همه‌یِ آدمای این دنیا توقع رفتن رو دارم اما از بعضی ها انتظارش رو ندارم! انتظار یعنی منتظر بودن یعنی من توقع رفتن رو دارم اما منتظر اون روز نیستم، یه اطمینانِ توام با شکِ کَم. وقتی بهم میگید از هیچ کس توقع نداشته باش میخوام با یه تیر بفرستمتون اون دنیا! تا حالا سرعتِ حد توی فیزیک رو خوندید؟ من فکر می‌کنم آدم ها وقتی به سرعت حد می‌رسن هم از دیگران توقع دارن، هم انتظار.(نمیتونم شیوا و رسا منظورم رو برسونم، این روز ها ناتوان شدم و کلماتم نمیتونن درست انتقال بدن خودشونو) اینجاست که بعد از اون سرعتِ حد یک‌دفعه خاموش میشن! اینجاست که باید به آدما بگیم از هیچ کس توقع نداشته باش! چون آدما بنده‌یِ توقعاتِ تو نیستن بشرِ دو پا، آدما همیشه دنبالِ منفعتن، حالا یه وقتایی منفعتشون با منفعتِ تو هم‌راستا هست و تو فکر میکنی دارن توقعات تو رو برآورده میکنن. اما گاهی نه از آدما انتظار داری و نه توقع، میری و میای و همه رو به چشم انسان هایی میبینی که گاهی با تو هم راستا و گاهی با تو و منفعتت زاویه دارن. اینجاست که به سکون میرسی، به نظر من اینکه از هیچ کسی انتظار نداشته باشی تو رو دل‌سرد و مغموم میکنه. آه اگر بدانی مأمن همه‌کس بودن و مطرودِ همان کسان شدن چه دردِ خانمان سوزی دارد.دهِ فروردینِ چهارصد و سه، میدونِ ۷۰ نارمک رو به روی خانه ای با درخت پرتقالِ سر به فلک کشیده.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 16:22:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیتش میزون باشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-ippcipskc1hk</link>
                <description>دوست ندارم سختش کنم، دوست دارم ساده بنویسم، آرایه ها، پارادوکس و استفاده از سجع خوبن اما به حرفای الانم نمی‌چسبن! پس اگه میخوای یه متن ادبی بخونی، آره دیگه خلاصه برو یه جای دیگه...امروز سوار تاکسی شدم، کرایه شد ۴۵ هزار و پونصد تومن، ۴۵ تومن رو دادم به راننده اما هر چی گشتم پونصدی پیدا نکردم، آقا بهم نگاهی کرد و گفت:&quot;ولش کن دختر جان، کلیتش میزون باشه درسته!&quot;  از صبح به این جمله فکر میکنم شاید واقعا اگر کلیتش میزون باشه، درسته کی میدونه؟ شاید ما زیادی مته به خشخاش گذاشتیم، شاید همین توجه به جزئیاته که ما رو گیج و منگ میکنه، به مشکلاتم فکر کردم و جزئیاتش رو حذف کردم، نکته جالبش میدونی چیه؟ همه چیز قابل پیش بینی بود از اول! یعنی دقیقا میشد پیش بینی کرد که دوستی با این شخص فلان مشکل رو بوجود میاره اما گاهی که نه همیشه جزئیات چشم‌هامون رو کور میکنن، بخشِ تحلیلگر ذهنم خیلی وقته که دیگه مثل قبلا کار نمیکنه( ثنا خانوم چند ماهه که از بک اند اومده فرانت😂 دیگه کد های سنگین PHP دیباگ نمیکنه) نمیتونم یه تحلیلِ منطقی کنم از این موضوع، خودتون نتیجه بگیرید، خلاصه که آقای راننده امروز درس بزرگی بهم داد، کلیتش میزون باشه، درسته!اینجا اینا رو تایپ کردم براتووون </description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 20:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد؟ بله.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D9%84%D9%87-a67tme4um4v6</link>
                <description>سالها چیزی بودم که شبیه من نبود، سال‌های زیادی طول کشید تا بفهمم من ذره ای علاقه به یادگیری موسیقی ندارم، تا بفهمم ورزشی که میتونم توش خوب باشم شنا نیست، تا بفهمم حتی تیکه کلامایی که استفاده میکنمم برای خودم نیستم و پسِ ذهنم از یه جایی کش رفتم. خیلی سخته بعد ده ها سال یهو بفهمی تو، تو نیستی، بلکه تو حاصل انتخاب های دیگرانی! شاید نمیخواستم هیچ‌وقت موسیقی کار کنم تا اینکه دوستِ مادرم پسرش رو فرستاد کلاس و من، منِ تاثیر پذیرِ احمق(باید شماتت بشه) خودم رو مجبور کردم ۱۵ سال کاری رو بکنم که دوست ندارم، سازی رو بزنم که کوچیکترین علاقه ای بهش ندارم، خیلی سخته که بفهمی تو حاصل تصمیمات دیگرانی و چیزی از تو جز باور هایِ کپی شده مردم وجود نداره، امروز وقتی شمع تولدِ بیست و دو سالگی رو فوت کردم غمی که سال‌هاست همراهمه رو گذاشتم روی زمین، بهش لگد زدم و تحقیرش کردم، امسال پشت اون پیانویِ لعنتی ننشستم! امسال گل رز نخریدم که همیشه وانمود میکردم از نظرم زیباست، لاله‌یِ آبی خریدم، ادکلنم رو عوض کردم دیگه شالیز نمیزنم، امسال رختِ دیگران رو از تنم جدا کردم، میدونم میدونم... میدونم هنوزم یه چیزایی هست که در وجودمه و نمیتونم عوضش کنم اما حداقل منفعل نبودم در مقابلش... شاید حتی اینم تظاهره.اولین روز از بیست و دو سالگی.تنها، حزین، مؤقر</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2024 05:06:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میانِ میان‌وعده‌هایِ جنون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B9%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-tzzmf3os1wga</link>
                <description>صدایِ سجاد افشاریان از گرامافون بلند شده، عودِ Rain forest هم دود کرده‌ام، باران هم می‌آید، چه روزِ عجیبی‌ست، در خانه قهوه ندارم، یه اندازه یک قاشق تهِ ظرف قهوه‌یِ ترکِ محبوبم مانده است، کافی‌ نیست، اصلا کافی نیست، بی خیالِ تکمیلِ این روزِ زیبا با قهوه میشوم، نیست دیگر، نداریم، چه می‌شود کرد؟ چشمانم را می‌بندم و به افشاریان گوش میدهم:-حالا من باید برای چَشم‌هات وان یکاد بخوانم؛         وَ یَقولونَ اِنَهُ لِمَجنون؛                                      مجنون منم این‌روزها در میانِ میان‌وعده های جنون.   و ما هُو اِلا ذِکر للعالمین؛                                            مجنونم، مرا وعده‌ی دیداری بده در یک صبح به بوسیدن دست‌هات.                                                    حالا من در خانه راه میروم و هوایی که تو جا گذاشتی را نفس میکشم...کفش هایم را به پا کردم و خودم را به خیابان انداختم، دست‌هایم سِر شده بود و نوک بینی‌ام قرمز، نامه را در دستانم میفشردم و با چشم به دنبالِ صندوق پست میگشتم، نگاهی به پاکت نامه کردم و آن را بو کردم، بوی قهوه میداد، قهوه‌یِ ترکِ محبوبم...                                                                    نامه را در صندوق انداختم، حالا من باید برای چَشم‌هات وان یکاد بخوانم.آخرین روزِ چهارصدودو</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 15:04:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالِ بی‌ضمیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%B6%D9%85%DB%8C%D8%B1-btotclb185t1</link>
                <description>از سالایِ زوج بدم میاد، با حس خوبی سراغ ۱۴۰۲ نرفتم اما خیلی هم بد نبود، طعم فراق داشت و شوقِ وصال، صبر داشت و عجله، رقص داشت و لرزشِ تن از شدت گریه، بوسه داشت، مهر داشت، دیدنِ آقای امام حسینو داشت، فکر می‌کنم بزرگترین درسی که گرفتم این بود که آدمی به اندازه تلاشش پاداش میگیره و هیچ عنصری از جمله شانس در این موضوع دخیل نیست.جامعه شناسی!امسال با آقایH آشنا شدم، آقایِ H خیلی دقیقه، همیشه ساعت سورمه‌ایش دستشه، از ارتباط چشمی گریزونه و همیشه بهم تاکید میکنه به هیچ‌کسی اعتماد نکنم، صبور و کم حرف و منِ پرحرف اوایل احساس مزاحمت میکردم در کنارش، همیشه فکر میکنم آدمِ خوب که سرِ راهِ آدم قرار بگیره باعث میشه ما پیشرفت کنیم، اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنیم، حتی زیبا تر بشیم! هدیه های آقایH هدفم برای سال بعد نامعلوم نیست اما مبهمه، قبولی توی یه آزمون خیلی مهم، ددلاین‌های پی در پی و قضیه مهاجرت! (خلاصه که زندگی گفته حرکت کن به سوی تلاش و گریه و خستگی، ما هم گفتیم سمعا و طاعتا) این رو هم باید ضمیمه کنم که توی این راه خیلی از دوست‌ها، اطرافیان و... رو از دست دادم آدم هایی که روزی حضورشون پررنگ ترین جوهر رو داشت توی زندگیم حالا تبدیل شدن به شماره هایی که فقط مناسبت ها بهشون تلفن میشه! شاید اگه از تنها شدن نمی‌ترسیدم خیلی وقت پیش خودِ واقعیم رو نشون همه میدادم، ۱۴۰۲ اولین تاریخی بود که من ثنا بودم، یه ثنایِ بی‌ضمیر، برای هیچ‌کس نه اویِ لجبازی بودم، نه اویِ فرهیخته و نه حتی اویِ سالم. فقط خودم بودم، یه وجودِ بی‌ضمیر.عکاسی، کارِ مورد‌‌علاقه امیدوارم راهم روشن باشه. میدونم که برام دعاهای خوب میکنید، ممنونم🤍 واپسین روزهای۱۴۰۲</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 13:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ga3madoficd7</link>
                <description>راستش را بخواهید حضرت معشوق، دلمان برایتان پَر پَر میزند، شما را که می‌بینیم لب هایمان خودشان را میکشند، قلبمان چُنان تالاپ و تولوپی راه می‌اندازد که از ترس اینکه کسی بشنود خودمان را مچاله میکنیم، خلاصه که ماندیم در این وادیِ سرگردانی، از یک طرف شما را که می‌بینیم حرصِ رفتن آبرویمان جلوی حضرت عالی را میخوریم، از یک طرف دیگر شما را که نمی‌بینیم باید جواب قلبِ سلیطه‌امان را بدهیم. شما هم که قربانتان بروم نیم نگاهی به این خسته‌صاحب(قلبمان را میگویم) نمی‌کنید آن هم آرام نمی‌گیرد و ما را بیچاره می‌کند. عریضه را طولانی نمیکنم، ما دوستتان داریم، شما نمی‌خواهد به خودتان زحمتِ بسیار دهید، همین که ما را یاد کنید کافیست برایمان.گل، عود، امضا.اسفندِ چهارصدودو</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 20:11:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر کافیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%87-h7yrr5ueevbn</link>
                <description>برای چی زنده‌ام؟ چقدر موفقیت کافیه؟ توی کدوم نقطه دیگه نجات پیدا کردم؟ این رو با هر درجازدن از خودت میپرسی، با هر ملال تکراری و با هر اضطراب دوباره‌ای، اونهایی که اسب‌ پرورش میدن قلق‌هایی دارن، یکیش اینه که سوارکار همینجور که روی اسب نشسته با تفنگ شلیک میکنه، اسب میترسه، رم میکنه، دور خودش میچرخه، بعد اسب‌سوار تفنگ رو نزدیک دماغ اسب میبره تا بوش کنه، بوی گوگرد رو، وقتی آروم شد دوباره شلیک میکنه، اینبار هم اسب میترسه و دست و پا میزنه، باز تفنگ رو نزدیک صورتش میبره، دوباره همون بوی گوگرد، دفعه‌ی سوم که شلیک میکنه اسب باز از جا میپره، اما دیگه دست و پاش رو گم نمیکنه، توی مسیر میمونه، میدونه همون قبلیه، کلوئی ژائه توی دومین فیلمش کنار همه‌ی این تصاویر قصه‌ی سوارکاری رو میگه که بخاطر شکستگی جمجمه‌ش دیگه نمیتونه سوارکاری کنه، از بد روزگار اسبی که پرورشش میداده توی سیم‌خاردار گیر میکنه و به پاش لطمه میزنه، اسبه و دویدنش، دیگه چاره‌ای نمیمونه جز اینکه خلاصش کنن، دم غروب به خواهر عقب‌افتاده‌ش، به هم‌صحبت واقعیش میگه لیلی، این بلایی که سر من اومده سر هر اسبی اومده بود باید می‌کشتنش، اما خواهر حواسش به این حرف‌ها نیست، اون داره با خورشید حرف میزنه، میگه خداحافظ خورشید، فردا صبح میبینمت، و وقتی سوارکار قصه به خواهرش نگاه میکنه فقط یک‌چیز به زبونش میاد، مواظبتم لیلی، مواظبتم. کسی چه میدونه؟ شاید تمام عمر سئوال رو اشتباهی پرسیدم، شاید موضوع این نیست که برای «چی» زنده‌ام، شاید باید پرسید برای «کی» زنده‌ام؟ تا وقتی هنوز آشنایی هست همه‌ی ترس‌ها همون قبلیهسبیدو</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 19:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استغنا و جهان گذران!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%BA%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86-fjn1xatsxn5j</link>
                <description>یه دوستی داشتم که معتقد بود زمان همه چیزو حل میکنه، زمان، خستگی رو تکراری و شاید حتی در وجود ما نهادینه میکنه، زمان، غم رو به درد و درد رو به دلتنگی و دلتنگی رو به استغنا تبدیل میکنه، این عقیده ای بود که شکیبا دختر دبیرستانی ای که وقتی کسی دچار غم بزرگی میشد بهش یاد آوری میکرد، امروز شکیبا بر اثر استغنایِ غم مُرد! شاید یه نفر به شکیبا تقلب رسونده بود کسی چه میدونه؟ شاید سر امتحانِ زندگی لب خونی کرد بود: زمان همه چیزو حل میکنه. اما نفهمیده بود جناسِ ایهام داری توی واژه حل وجود داره! درست میگفت، اونی هم که تقلب بهش رسونده بود، اونم درست میگفت.زمان همه چیز رو حل میکنه، اما توی خودش! انقدر دردت رو با زمان التیام میدی تا اون درد میشه غم تا اون غم میشه تعلق تا اون تعلق میشه زخم تا اون زخم میشه تاریکی و تا اون تاریکی میشه آدمیزاد.چون نور و لباسم رو دوست داشتم(:</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 22:06:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشتن و رفتنِ پیوسته!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-skhgzgwonyjx</link>
                <description>یه وقتایی آدما میخوان که ندونن، سرشونو گرم کنن به چیزای فرعی و جوری به زندگی نگاه کنن که انگار اتفاقی نمیوفته، خبری نیست، هیچی.                        نه که بد باشه، نه، فقط گاهی بین این فراموشیِ خودخواسته اتفاقاتی ناخواسته میوفته!                      اتفاقاتی که نه میتونی از رخ دادنشون ناراحت باشی و نه میتونی شِکوه و گِله کنی، چون خودت خواستی! خودت خواستی که ندونی، نفهمی، نبینی.                   ظاهراً هیچ آدمی اونقدر عمر نمیکنه كه به از دست دادن زمان عادت کرده باشه. انسان، بنده‌ی فراموشیه! فراموشیِ این که زندگی، گذشتن و رفتنِ پیوسته‌ست.بیستوپنچ بهمن صفردو.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 18:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدما چی میشن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-rtq9jd5uqzu1</link>
                <description>سبیدو میگه:                                               هر بار حالشو می‌پرسم میگه خوب، عالی، از این بهتر نمیشه، امروز صبح بهش گفتم جدی میگی یا شوخی میکنی؟ گفت نه واقعا خوبم، پرسیدم ینی واقعا همیشه همینقدر روبراهی؟ جواب داد مشکلاتی هست، همیشه هست، ولی دنیا از مشکلات من خیلی بزرگتره، اغراق نمی‌کرد، کم و بیش از گیر و گرفتش با خبرم، اما شاید راز سرزندگیش همین باشه، اینکه هیچوقت تظاهر به مردن نکرد، راستش خوب و بدشو نمیدونم ولی واقعیت اینه که آدم به این راحتی‌ها تموم نمیشه.آره سبیدو، آدم به این راحتی ها هم تموم نمیشه، بالش خیس میکنه و تموم نمیشه، یه حفره خالی وسط سینه‌ش حس میکنه و تموم نمیشه، سرش سنگین میشه و تموم نمیشه، تا گردن توی قسط و وام گیر میکنه و تموم نمیشه، به نظرم آدما هیچ وقت تموم نمیشن، یا میشن غم، یا میشن خاطره، یا میشن لبخند، سبیدو آدما هیچ وقت تموم نمیشن!</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 09:57:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستگی داره!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-xozit6ruf7pc</link>
                <description>به چی؟ بستگی داره.پارک صفه، در حال قدم زدن.امروز، داشتیم راه میرفتیم و هیچ کدوم جرئت شکستن سکوت رو نداشتیم، یهو سر برگردوند و نگام کرد، چند ثانیه گذشت و بعد لب باز کرد:-ثنا، خیلی دختر عجیبی هستی، همیشه اینقدر کم حرفی یا چی؟+یا چی.-دوست نداری با من حرف بزنی؟ +یه استادی داشتم میگفت جواب نصف سوالای بشر میشه&quot;بستگی داره&quot;-الان بستگی داره؟+بستگی داره.-به چی؟+بستگی داره.-استادت به نظرت آدم جالبی بوده، نه؟+بستگی داره.-میشه نگی بستگی داره؟+آره.-خوبی؟ +بستگی داره جانم، بستگی داره، راستش خوب و بدشو نمیدونم ولی واقعیت اینه که آدم به این راحتی‌ها تموم نمیشه همیشه به یه چیزی بستگی داره.بیست صفر دو.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 00:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سفره رو جمع نمیکنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-ybcy1kzk4nmn</link>
                <description>وارد مهمونی که شدم انبوهی از رنگ طلایی و سفید زد توی چشمم، جشن قبولی دانشگاه دختر عمه گوهر بود، همه لباس زرد و طلایی پوشیده بودن، آهنگ مسخره ای از اسپیکر پخش می‌شد و عمه گوهر با لبخند غرور آمیزی از همه با روی خوش پذیرایی میکرد، ثریایِ تپلی مپلی دور از چشم مامانش به شیرینی های روی میز چشم طمع می‌دوخت و گاهی هم از اقبال بلندش میتونست دو سه تا بخوره، از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون؟                                   حسام پسر عمو هوشنگ داره با محبوبش پیامک بازی میکنه و زن عمو هم سی ثانیه یه بار بهش چشم غره میره و دندون قروچه میکنه براش.                                 عمه گوهر بعد از دو سه ساعت پُز دخترِ پزشکش رو دادن دلش رضا داد که شام رو بر پا کنه، سفره شام خیلی سریع پهن شد و همه میل کردند، سر سفره عمه گوهر یه نگاهی به من انداخت و گفت:                 -ثنا جان حالا چرا رفتی رشته ریاضی؟ رشته ریاضی به درد دختر نمیخوره که؟                                                لبخندی از سر اجبار زدم و گفتم:                                  +علاقه‌م برام در اولویت هست.                                   عمه چند تا دیگه سوال هم پرسید و من جواب های کوتاهی دادم و گفت و گو رو هر چه سریع تر تموم کردم، نوبت به جمع کردن سفره رسید و همه بلند شده بودن که کمک بدن برای جمع کردن سفره، حسام هم بلند شده بود و کمک می‌کرد عمه گوهر بهش تشر زد و گفت:                                                 -حسام؟ تو چرا بلند شدی؟ دخترا هستن.                     انگار عمه گوهر با این جمله آخرین ضربه رو بهم وارد کرده بود، ظرف هایی که دستم بود رو گذاشتم توی سینک و بلند گفتم:                                                   +کارِ خونه که دختر و پسر نداره! همه باید کمک کنن، عمه جان شما که نهج‌البلاغه همیشه سر طاقچه تون هست دیگه چرا این حرفو میزنید؟                               کاری به دعوا ها و مجادله هایی که بعدش پیش اومده و من رو گستاخ خطاب کردن ندارم، میخوام بگم تا زمانی که بعد غذا دختراتون سفره رو جمع میکنن، تا زمانی که بعضی شغل ها رو مردونه میدونید و زنی رو داخلش موفق نمیدونید، تا زمانی که همسرتون در حالت عادت ماهیانه کار های سنگین خونه رو میکنه، تا زمانی که دختر ۱۳ ساله رو شوهر میدید، تا زمانی که زنی رو بر اساس پوشش قضاوت میکنید، حق ندارید به خودتون بگید مسلمان حتی فراتر از اون، حق ندارید به خودتون بگید آدم!۱۸ بهمن صفر دو.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 19:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی شد که اینطوری شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-munhudjblubz</link>
                <description>میدونی چی میگم؟گاهی اوقات ما آدما از خودمون میپرسیم، چی شد که اینطوری شد؟                                                       کجا اشتباه کردم؟                                                دارم تقاص(به قول خارجکیا کارما) چیو پس میدم؟   و جواب؟ هیچی، حقیقتش اینه که باید این اتفاق بیوفته تا تو ازش یه درسی بگیری و انقدر دنیا این کار رو مدام انجام میده تا تو واقعا یه درسی بگیری، حالا چطوری تحمل میشه؟ نمیدونم چه جوری کار میکنه الگوریتم طبیعت اما تو آخرش به این نتیجه می‌رسی که تنها اومدی، تنها هم میری، حالا شاید این وسط مسطا با چهار نفر دوست هم بشی اما تهش تنهایی تصدقت بشم، تهش تنهایی و کی میتونی باهاش کنار بیای؟ هر موقع بپذیریش، نه فقط غم تنهایی که هر غمی وقتی پذیرفته بشه آسون میشه، به قول سبیدو: غم ها فقط تا لحظه ای که توی ذهن ما هستن بزرگن همین که می نویسیشون میبینی اونقدرا هم بزرگ نیستن.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 19:53:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من واقعا منم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83549247/%D9%85%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%85%D9%86%D9%85-c7lys9keqrbw</link>
                <description>همیشه به این فکر میکنم که اگه اسمم سروناز بود حکما وقتی سردم میشد نوک بینیم سرخ میشد یا اگه مثلا رنگ سبز رو دوست داشتم یه کیف سبز بزرگ داشتم و روزنامه نگارِ عصبانی ای در مجله کیهان بودم، همیشه به بُعد های دیگه ای از خودم فکر میکنم، به اینکه اگه اینی که الان هستم نبودم، پس چی بودم؟ حتما موجود بهتری، کامل تری، زیبا تری، خوش خلق تری، چی میشد اگه من، من نبودم؟۱۵ دی ماه صفر دو.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2024 22:02:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>