<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دکتر آذر هستم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83621082</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:30:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3270408/avatar/vBk0VZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دکتر آذر هستم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83621082</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی حوصلگی ناتموم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83621082/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-ghpcuphghcyp</link>
                <description>در حالی که اومدم کتابخونه که درس بخونم، خبر فوت یکی از پرسنل بیمارستان و اعتصاب و انصراف پرستارای بیمارستان و خودکشی یه پزشک، بدجور رو دلم سنگینی کرده و زندگی رو برام بی ارزش تر کرده. بیهودگی گاهی همه وحودمو میگیره و حس میکنم تمام این سالا روی تردمیل دویدم برای اینکه برسم به آرزوهام.متاسفانه وقتی خسته میشم، هزاران فکر میاد تو ذهنم. همین لحظه این فکر اومد تو ذهنم که چرا در مورد سوشی نوشتم. اون که هیچ وقت نمیفهمه. درک نمیکنه. حالیش نمیشه.حتی همین لحظه که دارم میخونم که ببینم چی نوشتم میبینم چقدر بی ربط و چرت نوشتم.فقط گاهی دلم میگیره از این همه وقتی که برای یه کسایی گذاشتم که حالا حتی یه سلام خشک و خالی هم بهم نمیکنن. در نهایت مجبورم بگم....آذر....من رو ببخش که این همه اذیتت کردم...همین. فقط من رو ببخش....۲۳ تیر ۱۴۰۳ساعت ۲۱:۱۷</description>
                <category>دکتر آذر هستم</category>
                <author>دکتر آذر هستم</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 21:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83621082/%D8%B3%D9%88%D8%B4%DB%8C-vjshbtcvvp6u</link>
                <description>دلم برای یکی دوستام تنگ شد. اسمشو گذاشتم سوشی. یادمه روزای اولی که با هم صحبت میکردیم، هر روز با هم حرف میزدیم. هر روز صبح به هم صبح بخیر میگفتیم و خیلی با هم راحت حرفامونو می‌زدیم. توی کل مدت آشناییمون یبارم، تاکید میکنم یبارم حرف جنسی بینمون رد و بدل نشد. چه شبایی تا ساعت ۴ صبح به حرفای هم گوش میدادیم. خیلی از زندگیش به من گفت و من گوشش دادم و منم خیلی باهاش حرف زدم. یادمه یه شب از ۸ تا ۱۲ شب یه سره باهاش حرف زدم و کلی با هم خندیدیم. اخرین باری که صداشو شنیدم بهش گفتم من رفتم سر زندگیه خودم و تو هم برو و به زندگیت بچسب. هیچ وقت قسمت نشد ببینمش. دوست داشتیم همو ببینیم. دوست داشتیم با هم بریم گردش و مسافرت. ولی نشد. حتی اینقدر رفیقش بودیم که براش وام ۱۰۰ تومنی جور کردم که بره ماشین بخره و خرید. دلم یهو تنگ شد امروز. تنگ اون روزای خوب و قشنگ. ایشالا هر جا هست خوشبخت باشه و حالش خوب باشه. قطعا که حالش خوب هست. امیدوارم خوب بمونه همش همینطوری. حیف و صد حیف از بعضی اتفاقا. آذر، منو ببخش. ببخش از این همه رنجی که بهت دادم. ببخش.... ۱۷ تیر ۱۴۰۳ساعت ۲۰:۳۶۱۱۱ح</description>
                <category>دکتر آذر هستم</category>
                <author>دکتر آذر هستم</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 20:37:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابهامی به قیمت حسرت ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83621082/%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-k2glskzcubzu</link>
                <description>بعد از ۵ سال با دختری که عاشقانه میخاستمش دوباره هم کلام شدیم. یعنی رفیق بودیم ولی ۵ سالی بود که مث قدیما با هم حرف نمیزدیم.امشب هوسم شد پیامش بدم و احوالشو بپرسم. ایندفه سریع خدافظی نکردم. گرم صحبت شدیم با همدیگه و بردمش سمت موضوعی که خودم میخواستم: ابهامی که این ۵ سال باهام بود ....دفعه های بعد شاید بیشتر در موردش صحبت کردم. ولی ابهامی از این جنس که فکر کنی یه دختر دوستت داره ولی به این یقین نرسی که واقعا اینجوری بود یا نه.  بعد از ۵ سال این ابهام برام برطرف شد. ولی به قیمتی که راهی برای برگشت نبود.و اون ابهام این بود که اون هم بعد از ۵ سال بیان کرد و به زبون اورد که اون زمان دوستم داشته ولی ای کاش ای کاش ۵ سال پیش که به امید دیدنش برای اولین بار ، ۵ روز مداوم توی راه و جاده بودم و آخرین باری هم بود که میدیدمش، تو چشام زل میزد و اینو میگفت بهم تا ثابت کنم که تا پای جونم هم براش میمونم. ولی نگفت.... نگفت......حق داشت نگه بهم. زندگیش سخت بود. خیلی سخت....ولی اعتراف میکنم. حرف ۵ سال پیش رو الان زد. و من قلبم به اندازه همون ۵ سال پیش که میخاستمش لرزید. لرزید و خواب رو از چشمام گرفت. از ساعت ۲ و ۷ دقیقه که این حرفو زد بهم، هنوزم خواب نرفتم و فکرم مشغوله. چرا زود تر نگفت. چرا ازم نخواست که حمایتش کنم و همه ی خودمو بزارم براش. چرا؟ چرا؟ابهام ۵ سالم برطرف شد ولی به قیمت حسرتی ابدی که تا اخر عمرم روی دلم موند....عشق چیز عجیبیه....غیر قابل پیش بینی....و به غایت قدرتمند....کات🎬</description>
                <category>دکتر آذر هستم</category>
                <author>دکتر آذر هستم</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 13:11:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آذر؛ قربانی اشتباهاتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83621082/%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%85-rern9otqleru</link>
                <description>قراره بنویسم اینجا. دلیفقط ثبت شده باشه که ببینم چی به سرم اومد این روزایی که تو زندگیم گذروندم.آذر؛ یعنی اشتباه، گول خوردن، فریب خوردنتو زندگیم از زمان ورود به دانشگاه خیلی اشتباهای زیادی کردم. راستی، من آذرم. دانشجوی پزشکی. ماه های آخر رو دارم میگذرونم. آذر اسم مستعارمه. مخاطب پست های من خودم هستم. خودم که دارم با اون خودی که همیشه تو زندگی دوست داشتم بهش برسم، صحبت میکنم. در حق خودم خیلی بدی کردم تو زندگی. و احتمالا توی خیلی از پستام این جمله رو بشنوید: آذر، من رو ببخش که فریبت دادمآذر، من رو ببخش که اذیتت کردمآذر، من رو ببخش </description>
                <category>دکتر آذر هستم</category>
                <author>دکتر آذر هستم</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 12:55:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>