<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ??????_(?.?)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83721075</link>
        <description>زن_زندگی_آزادی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:03:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1332699/avatar/8PGgkA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>??????_(?.?)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83721075</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جای خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-qfywy1bclh7d</link>
                <description>من فکر میکردم تموم شده داستان دلتنگی و دوست داشتنتتا اینکه دیدم نههنوزم یه اهنگ غمگین نبودنتو به رخ میکشههنوزم عطرت قلبمو میلرزونههنوزم وقتی میگن گوشیت زنگ خورد دلم میریزه دستام میلرزه ضربان قلبم میشه هزار سرم گیج میره تا برسم به گوشی ببینم تو بودی یانهکه وقتی میبینم تو نبودی بمیرم و زنده بشمدوست داشتنت سختهسخته چون دارم میمیرم از دوریتسخته چون دلم لک زده یه بار دیگه دستاتو بگیرمسخته دلتنگ صدات بودننسخ بودنت، بودنمن مرگ برام راحت تر بود تا نبودن و حس کردن جای خالی تو...</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2024 03:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/darkness/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-q7kgia4vo9dc</link>
                <description>تجربه جالبیه دوست داشته شدنانقدر جالب که انگار دوباره متولد شدی و زندگی کردن رو یادمیگیریهیچوقت بهت نگفتم ولی زمانی که کنارت بودم کودک درونم رو میدیدم...حسش میکردمانقدر خوشحال بود که جای خالیت مریضش کردهوقتی بودی همه چی رنگ داشت. خیابونا قشنگ بودن درختا سبز بودن آسمون آبی بود هوا تمیز بود آدما مهربون بودن زمین تمیز بود خنده ها واقعی بود گریه ها بهونه برای آغوش بود از وقتی رفتی....حالا که نیستی کودک درونم مثل دختر بچه ای که جنگ شهرشو نابود کرده وسط خرابه ها ایستاده و دور و برش تماشا میکنهبغضش سنگینه انقدر که هرچی گریه میکنه آروم نمیشهصورتش خاکی شده گوش هاش از موج انفجار سوت میکشه لباساش کثیف و سیاه شده یادش میاد که پدر و مادرشو روزمین دیده و فرارکرده حالا نمیدونه کجاست...یادش میاد که همه چیز خوب بود و حالا همه چیز خراب شدهخسته و گرسنه زیر آسمونی که آبی نیست..زمینی که امن نیست...آدمایی که مهربون نیستن و بغضی که از دردهدنبال نقطه امنش میگرده که چند ساعتی رو بخوابهخوابی که وقتی چشماشو بازکرد ببینه هنوز نقطه امنش رو داره..هنوز یکی هست که وقتی لبخند میزنه شهر جنگ زده اش سامان میگیره...رد اشک هاش روی صورتش نمیمونه چون دست های نقطه امنش نمیزارن اشک روی گونه هاش بشینهالبته اگه اجازه بدی چند دقیقه ای رو سر روی شونه هات بزاره و فقط کمی بابت دلتنگی و جای خالی این روزهاش برات بگهآخه خیلی دوید...دست رد به سینه عقلش زد...قلب خیلی هارو پس زد تا عاشق تو بمونه...با بغض التماس خیلی هارو کرد که دعاکنن برگردی...خیلی شبا با شیشه عطرت صبح شد براش. کابوس های زیادی رو تجربه کرد و تو نبودی.نقطه امن نبودگفتم دعا....انگار گلوله آخر اسلحه ام شدی به هدف بخوره و برگردی یه شهرو نجات میده...خطا بره و نیای کمینه میکنه و مستقیم وسط پیشونی خودم میشینهدلتنگی همینقدر دردناکه عزیز قلبم</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 04:24:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت به...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-izkognjkxfbw</link>
                <description>یادمه اولین روزایی بود که رفته بودی...حالم مثل تموم روزای بعد تو بود...دائم تو خودم بودم و حتی با خنده دارترین سکانس های فیلم ها وسریال ها نمیخندیدم..جالبه ک حتی با غمگین ترین اهنگ ها،گریه هم نمیکردم...دائم فکر میکردم که دارم به چی فکر میکنم؟اصلا چرا بهش فکر میکنم؟بعضی شب هام،فقط به اولش فکر میکردم..اونجا که وقتی به لطیفه بیمزه ولی جالب اون سریال با صدای بلند خندیدم و اخم های تو درهم رفت و آروم تو گوشم گفتی:دلم نمیخواد حتی به سریال های طنز هم بخندی،صدای خنده هات فقط باید با حرف ها و کارهای من بالابره..بعد زیرچشمی باهمون اخم قشنگت به پسری ک کنارت نشسته بود نگاه کردی و گفتی دلم نمیخواد ردیف دندون های صدفیتو کسی غیر از من بببینه پس جمع کن اون دلبری رو...یادته؟ابروهام بالاپرید و نگاهت کردم و سعی کردم بفهمم چی گفتی...اولین باری بود که اینجوری حرف میزدی...خیلی واضح جلوی چشمامه هنوز .وقتی دور و برمون خالی شد گفتم:حسادت میکنی؟باهمون حالت قبلت گفتی:فقط چیزی که برای منه  رو دلم نمیخواد بقیه ببینن و به دوست داشتنش فکر کننو من هزاران بار عاشق همین خودخواهی عاشقانه تو شدم...خیلی وقته اینجوری به اون ساعت ها فکر میکنم.حتی به وقتی که رفتی...امشب علی اومد و دوباره اصرار پشت اصرار که باید همراهش برم و حتی شده برای یک ساعت از این به قول خودش جهنم دور باشم...اینبار حرف دیگه ای زد که دیگه نتونستم پسش بزنم..گفت:اگه فلانی باشه هم نمیای؟اسم تورو گفت...ی چیزی توی دلم افتاد پایین و هزار تکه شد..هرچی باشه علی رفیقته...شاید یه چیزی میدونه...اخم کردم و قبول کردم همراهش برم..فقط بخاطر اینکه یه حسی اون ته ته ته دلم میگفت هرجایی که قراره برم توهم هستی...وقتی رسیدیم ب مقصد با چشم دنبال ماشینت میگشتم ولی نبود..وارد خونه که شدیم همه بودن. تمام اونایی که شادی هامون رو دیده بودن اونجا بودن همه لبخند داشتن ولی چشماشون نمیخندید..از نگاهشون متنفر بودم...از اینکه جای خالی تورو کنارم میبینن و سعی میکنن همه چیز رو عادی جلوه بدن متنفر بودم...هه..به یاد اون روزا دوباره یکی گیتار میزد و دوسه نفری میخوندن و یکی دوتاهم اروم خودشون رو تکون میدادن...اهنگ غمگینی بود ولی روی من تاثیری نداشت این ترانه ها دیگه نمیتونستن اشک منو دربیارن...هنوز تو حال خودم بودم که صدای یکی از بچه ها بالا رفت وگفت:ای بابااا چه خبره عزا گرفتین..شاد بزن ببینم..بعد با چشم طوری که مثلا من نفهمم به من اشاره زد.نوازنده شروع کرد نواختن موزیک و دست زدن ها ریتم شاد گرفت و خواننده ها شروع کردن به خوندن..و من چه خاطره هایی که از تو با اون ترانه نداشتم...و دقیقا شادترین لحظه ترانه باعث شد سوزشی رو تو چشمام حس کنم و همون لحظه خیس شدن صورتم اطرافیان رو به سکوت وادار کنهاز جمع دور شدم و به درختی که وسط حیاط بود پناه بردم در اغوشش سیل اشک هام رو رها کردم...لعنت به تو که اونجا نبودی...لعنت به تو که ترکم کردی...لعنت به من که تموم دروغ هاتو باور کردم...لعنت به اشک هایی که سرازیر شدن...لعنت به تموم ترانه های دنیا که فقط بلدن نقش دفترچه خاطرات رو بازی کنن...لعنت به این زندگی که بعد از رفتنت هنوز ادامه داره...لعنت به تو.. نه .نه...لعنت به منی که عاشق تو شدم...لعنت..به...</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 00:19:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاکی انتظار؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-v2ggl7afgifa</link>
                <description>داستان چیه؟چرا ادما همدیگرو منتظر میزارن؟چرا کسی وقتی میره به این فکر نمیکنه که شاید انتظار خیلی سخت باشه برای اون؟دلتنگی ادمارو چرا بهش اهمیت نمیدیم؟مگه نمیدونن چقد اذیت میشیم با مشکلات زندگی که با رفتنشون درد دلتنگی و هرروز هرروز سیلی خوردن از دست انتظارهم بهش اضافه میکنن؟چخبره..چرا کسی به قلب اون یکی نگاه نمیکنه؟ من خسته شدم از دلتنگی و انتظارهمه اینارو فرستادم برات ولی پاک کردمخیلی ترسوام انگاری...کاش یکی اینارو بهت میگفت.</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 01:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-bqtfzwf6ebay</link>
                <description>یه چند وقتی هست فکرمیکنم که باید برگردم ویرگول دوباره نوشتن رو شروع کنم حتی یکبار اینکار رو کردم نوشتم و دقیقا لحظه ای که میخواستم کارو تموم کنم یه سوال اومد تو سرمکه چی؟؟بنویسم که چی؟برگردم که چی؟اصلا مهم نیست بود و نبود من پس چرا باید برگردم؟؟گفتم یه نظرسنجی بزارم ببینم اصا کسی منو یادش هست؟؟یادتون هست؟</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 17:02:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبارک دلیل آزادی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A2%D8%B2%D8%AF%DB%8C-z3yyc09teqwy</link>
                <description>ب نظرم مثلث محکمترین و زیباترین شکل هندسی دنیاستمخصوصا وقتی اینجوری ساخته بشه          منتو                   ماکه بعدش ناخودآگاهت شروع کنه خوندن بقیش و یادت بیاره تموم سه نفره هامونوتموم آرزوهایی که من،تو،ما تاوقتی به همشون نرسیم دست از این دنیا نمیکشیمبزرگترین دلخوشی من شمایینوقتی شمارو دارم که تو تاریک ترین شب های زندگیم بشین نگین آسمون و گیسویی که وسط انقلاب فریاد میزنه&quot;بارون میاد!بارون داره میریزه روموهام&quot;که بعد باصدای خنده های بلندش وسط خیابون من هرثانیه از خنده هاشو بمیرم و زنده بشم...بااینکه کنارت نیستم و کیلومترها ازت فاصله دارم ولی از همین فاصله بغلت کنم من بابغضتون میمیرم از غصه...باخندتون جون دوباره میگیرمانقدر حرفامو نمیتونم اینجا بگم که حس میکنم بهتره کلا هیچی نگم..شاید سکوت جوابه!چقدمایین نه!بذار اینجوری حسم بهتونو بگممن برای شمادوتا موذی ترین آدم دنیا میشمحالا برای اینکه استحام این مثلثمون بیشتر بشه میخونم براتبیبی تازه شده بیست و چیشد ببخشیدمن.تو.ما اگه هممون بخوایم..خاک میکنیم هرکی زدمون به خاک..اون موقع ماییم و هرچی دلمون بخوادتولدتون مبارک پایه ترین پایه های زندگیمرزو آزادی این عکسو بگیریم</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 16:35:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;پیروز مرد&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%22%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%22-jranof2avu6m</link>
                <description>امروز در ناامیدانه ترین حالت ممکن قراردارمدیگه از اون انگیزه و امیدی که داشتم خبری نیستپیروز  همون چشمه امیدی بود که هروقت نگاهش میکردم دلم نمیومد ناامید بشم...اون لبخند قشنگش وقتی زنبور رو نگاه میکرد...اون خط اشکی که دل هرسنگی رو آب میکردمهم نیست کدوم طرفی..مهم نیست لقب چی بهت میدنمهم نیست اعتقادت چیهمهم نیست.مهم این بود که پیروز بمونه..مهم اینه ایران ایران بمونه..مهم اینه خلیج،همیشه فارس بمونمهم اینه پرچمی که بالاست سبز و سفید وسرخ بمونهمامان ایران ببخشید از پسرت خوب مراقبت نکردیماین یک پست سیاسی نیستبرای همدلی استبرای دلشکستگی استایران غمگین استایران داغدار استایران عزادار استپیروز پرکشید..پیروز مرد...و غم انگیزترین جمله امروز این بود&quot;بچه ها پیروز مرد&quot;و لبی خندان گفت:این چه طنزیست دگر؟...درهمان لحظه صدایی آمدبغض وطن بود....شکستخداحافظ پیروز مردم پیروز ایرانپ.ن:کامنت هایی که میزارین یه جمله درباره پیروزهم بگین به همین پست اضافه کنیمهرکه رفت همان شدیم حالا پیروزیم(آیدا)درسته پیروز مرد...ولی پله ای شد برای پیروزی(خرگوش)ایران را به یاد پیروز ،پیروز میبینیم?✌?برای پیروز و انتقام مرگش(Arta...20)لبخندشو میبینم یه خنده ای میخواد بیاد بشینه رو لبم اما یه صدایی میگه&quot;بچه ها نخندید&quot;... نخندید که صاحب قشنگ ترین لبخند هم دیگه نمیخنده.......بدرود محبوب ترین...برای پیروز و انقراضش(MEHDI_81)خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقیِ تو ساخته اند!پرالتهاب،اندوهگین،خسته،زیبا...&quot;(جانان)پیروز، پیروز مرد و پیروز ماند!(حیوان ناطق)پیروزی با پیروز بود که مرد.(امیرعلی)و پیروزی که فدای پیروزی ایرانش شد...(Asma Oo)من عنوان رو تصحیح میکنم پیروز اعدام شد(محـmehdiـمد)امیدواریم فوت پیروزمون،نابودی پیروزیمون نباشه...(ویول^~^)دیدن عکس‌های لبخند پیروز باعث میشه، گونه‌هام تر بشن...ابتدا تو را نادیده میگیرند،بعد به تو میخندند،سپس با تو میجنگند،و در نهایت تو پیروز میشوی...(محمد آشفته)پ.ن2:خوبه گفتم این پست قرارنیست سیاسی باشه و کامنت سیاسی نذارین..بعد یه عده اومدن چرت و پرت میگن یه کاری میکنید آدم دست از دهن بکشه هرچی میخواد بارتون کنه...فرقیم نداره کدوم طرفی هستید یکم شعور خوب چیزیه...این پست حکم عزاداری داشت خیلی باید بیشعور و پست باشین که وقتی به عزای کسی میرین مسخره بازی کنین و نمک بریزین...واقعا برای خودم متاسفم که مجبورم همچین کامنت هایی رو بخونم..یکم شعور آرزوست</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 22:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یامرگ یا آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-j7pukoa6iprn</link>
                <description>از اینجا بگم ک کلاس دهمی های مدرسه امروز دفاعی داشتنسرکلاس نشسته بودیم ک چندتا از قاتلای این روزا رو وسط سالن دیدیم+عه بچه ها ظاهرا امروز مدرسه مهمون داره...-کی هست حالا؟+سبزی پلو با ماهی؟بقیش برای کیه؟*سپاهی اومده مدرسه؟!بلندشید بریم بیرون مقنعه هاتونو دربیاریدهمون لحظه دبیر وارد شد و کلاس ساکت شد.زنگ سوم بود که برای ورزش ب حیاط مدرسه رفتیم+ملیکا دلم میخواد ب اسلحه این یارو دست بزنم-هانیه خرنشو باز بیا بریم دردسر درست نکن*دردسر چیه هانیه بیابریم بهش میگم اسلحشو بده دستتالکی که نبود باید یه جوری کِرم میریختم یانه؟!من،هانیه و زهرا سمتش رفتیم وروبروش ایستادیمتغریبا بهش میخورد 40 یا 45 سالش باشه نفرت ی جوری وجودمو فرا گرفته بود که دستام میلرزید و نفسام تند شده بود دستم مثل همیشه که عصبی میشم گرفته بود -میشه ب اسلحتون دست بزنم؟/نه نمیشه اگه اسلحه میخوای برو پایین پیش بقیه بچه ها+اجازه نمیدن وگرنه خودم عقلم میرسید ک اینکارو کنم..دودقیقه دست گرفتن اسلحت چیزی ازت کم میکنه؟-بده بهش دیگه چی میشه مگه چیه نکنه میترسی خودتو باهاش نشونه بگیرهاسلحشو از روی دوشش برداشت و سمت هانیه گرفت هانیه دستشو جلو برد که اسلحه رو بگیره دستشو گرفتم وگفتم:هانیه نگیر اسلحه رو..این اسلحه نجس شده...دست یه قاتل بهش خورده خون بچه های هم سن و سال ما روشه...بوی خون میده حسش نمیکنی؟دقت کن بهش...خون میچکه ازش...نیکا.حدیث.مهسا.حمیدرضا...تو نمیدونی این اسلحه چندتا چشمو از بین برده..چندتا جوون زیرخاک کرده چندتا خانواده رو داغ دار کرده چندتا قلبو بی عشق کرده و حتی چندتا عاشق و معشوقو از هم جداکرده..دست نزن بهش بیابریمانگار خواب بوده و یه نفر یه لیوان آب خالی کرده باشه روش نفسای بلند میکشید و دستش همچنان بین زمین و آسمون مونده بود مطمئنم اگه میتونست با همون اسلحه میزد نصفمون میکرداین اخر کار نبود فکر کن دختر جماعت لجبازیش گل کنه و به این راحتی کوتاه بیادبچه ها دائم وسط حیاط راه میرفتن و مکالمه اکثرشون این بود+امروز ناهار چی دارید؟-سبزی پلو باماهی+عه نگا ی سپاهیبعد شروع میکردن خندیدن و زیرلب ادامه شعار رو میدادناون یکی مستقیم سمتمون میود و تا به سپاهی رسید شروع کرد جیغ زدن و فرار کردن -چیه چرا جیغ میزنی؟!+ترسیدم این قاتله بزنه منو بکشهاون یکی عمدا خودشو پرت کرد زمین و مقنعه رو از سرش کشید و شروع کرد نقش یه آدم نابینارو بازی کردن صاف صاف جلوش راه میرفت و مثلا دنبال مقنعه میگشت خلاصه ک امروز به اندازه کل عمرش حرص خورد موقع رفتنشون هم یکی از بچه ها خودشو کوبید ب سطل زباله و تمام کثافتای داخلش پخش شد رو زمین یکی از دوستاش بلند بلند شروع کرد حرف  زدن:بچه ها فک کنم لقمه حروم خوردن روی بوی بدن تاثیر داره اینا چقد بو میدنامروز یکی از بهترین روزای عمرمون بود چون هرکسی ی جوری حرص خودشو خالی کردتازه میگفتن دهمی ها هم اسلحه هارو مستقیم تو دست نمیگرفتن همشون با دستمال اسلحه هارو برداشته بودن و بخاطر همین کار از نمره دفاعیشون چهارنمره کم شد..ولی چه اهمیتی داره؟مهم دله...دلهمینکه تونستیم یکم اذیتشون کنیم حرصشون بدیم خودش یه دنیابودپ.ن:اصلا حتی بهش فکردم نکرده بودم که اینو بیام بگم ولی وقتی پست پاتریک رو خوندم یه حسی بهم گفت این موضوع امروزو بهش بگو همینطور که داشتم براش کامنت میزاشتم گفتم خب چرا بقیه از این اتفاق حس خوب دریافت نکنن؟!درباره آزادی نوشتن همینقدر حس خوبی بهم میده:)گیسوی عزیزم.&amp;amp;lt;br/&amp;amp;gt;پاتریک.? Yogi ?.MEHDI_81...::♥امیرعلی♥::...(ساندیس خور.بچه ها این واجب بود اسمش اینجا باشه ).هستی،هستم.Miya .Mahan Hoseyni .آیرین بانو.Lizard =).Koko .Nusa.Nazanin Bagheri.روان نویس.Kαƚƚყ:).Arta...20  همه بچه های متحدین وخیلی خیلی خیلیای دیگه که شاید یادم رفته باشه اسمشونو بگم اینو یادمون باشه که هیچوقت حق نداریم از آزادی ناامید بشیم اگه قراره زنده بمونیم و زندگی کنیم پس باید آزادی رو ب خودمون هدیه بدیم نشستن و کنار کشیدن و ناامید شدن یعنی بیهوده بودن رفتن و کشته شدن از دست دادن چشم جونامون هیچی نباید جلومون رو بگیره تا وقتی قلم در دست داریم باید برای آزادی بنویسیم و یاداور خون های ریخته شده باشیمناامیدی از آزادی برابر مرگپس به امید آزادی✌??https://www.aparat.com/v/ZI8G6</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 22:46:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت آزادی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-phlc0su1wa9w</link>
                <description>دیروز ساعت 5:15 دقیقه به وقت آزادی..!+حالا آزادی بشه مانتوهامونو چیکارکنیم  دیگه نمیزارن مانتو بپوشیم.-چ ربطی داره ما که قرارنیست کسی رو لخت کنیم..انقلاب ما اسمش روشه انقلاب برای آزادی یعنی هرکس هرطور دوست داره باشه قرارنیست چیزی رو به کسی تحمیل کنیم!*اینا دیگه چی میخوان؟آزادی بیشتراز این؟/حرف منم همینه مگه ما با مانتو میریم بیرون کسی گیر میده به ما؟نه+خداپدرمادرتو بیامرزه الان من خودم با مانتو میرم بیرون کسی گیر نمیده بهم*اینا لیاقت امنیت این مملکتو ندارن..تو عربستان زنا حق رانندگی کردن ندارن اینجا زنا رانندگی میکنن آزادی بیشتر از این؟اینجا متوجه شدم که با یه مشت احمق روبرو هستم و هیچجوره نباید باهاشون بحث کنم بحث با احمق نشانه احمق بودن است.+همین نیکا..دختر نرمالی نبود اصلا...مگه ندیدی تو خیابون میکروفون دست گرفته بود میخوند..یه دل میگه برم برم..این اداها چیه اخه..+یه مشت بیکار و کم عقل راه افتادن تو خیابون شعار میدن...آدم کفری میشه وقتی میبینه این امنیتمون رو نمیبینن..بگو اخه کثافطای بی همه چیز چرا چشماتونو باز نمیکنید خوبی های این کشورو ببنید/راه افتادن زر زر میکنن زن زندگی ازادیمیگن بعضی وقتا باید درس رو از بچه ها گرفتکودک چهارساله جمع بلندشد وگفت:زن زندگی آزادی نه..مرد زندگی آزادیباصدای بلند خندیدم و گفتم:درد و بلات تو سر این زبون نفهما قربونت برم منهمه به کودک اخم کردن و من همچنان با لذت و لبخند تشویقش میکردمدقیقا حس همین عکس رو داشتم اون لحظهیکی از خانم های جمع که یکی از ساندیس خورهای جمع بود و اتفاقا باردار بود و فرزندش دختر بود گفت:این آزادی که اینا میخوان منو عصبی میکنه...من غیرتم اجازه نمیده یه زن لخت تو خیابون جلوی شوهرم باشه...اخه اصلا کی قبول میکنه؟!دلم به حال آن طفل معصوم که مادری با این درجه از کودن بودن دارد سوخت...خوش به حال برادر دوقلویش که از دنیا رفت..آینده دخترک از حالا تباه است...+ فریادشون زن زندگی آزادی نیست..اینا زن زندگی خرابی میخوان...کشور ما زن زندگی حیا و عفت لازم داره/درسته*آفریندخترکی از آن سر خانه با صدای بلند که به گوش تمام جمع برسد گفت:ما چیزی رو  فریاد میزنیم که نداریم زن زندگی آزادی..شماهم چیزی رو برداشت میکنید که ندارین زن زندگی حیا و عفتدوباره صدای خنده های من بلند شد با صدای بلند خندیدم و به افتخار گوینده این گنج سخن دست میزدم چند نفر دیگری که فقط نظاره گر بودند رو از زیر نظر گذراندمبرخی برزخی بودند و به من نگاه میکردند..دونفری لبخند خود را با سختی جمع میکردند و مادری که با غرور به حماقت فرزندانش لبخند میزد...همان زنی که باردار بود رو به دونفر دیگر گفت:ولی شمادوتا عفت و حیای خودتون رو حفظ کنید...به این حرفا گوش ندید اینا همه فقط درگیری ذهنی ایجاد میکنن من...ماندن جایز نبود...از جمعشان دور شدم و اجازه دادم کوری عصاکش کور دگر شودسکوتم در آن جمع بی دلیل نبود..حرف برای گفتن بسیار بود اما چرا؟برای چه کسی؟برای احمقی که سرش را زیر برف فرو برده و نمیخواهد بیرون بیاید؟سکوت کردم و نظاره گر سقوط انسان هایی شدم که روزی عزیزانم بودند...آنها پیش از این هم از چشم هایم افتاده بودند اما این آخری دلیلی برای مچاله کردن و دور انداختن آنها بود...دختری که روزی بخاطر خواندن سرود زن در مدرسه پنج نمره از انضباطش کسر شده بود یکی از همان احمق ها بود...زنی دیگر که مادر دخترکی شش ساله بود همان زنی بود که پیش از این از اجبار روسری در کشور نالان بود...و دیگری همان بود که روزی میگفت:کاش اینجا هم مثل کشور های دیگه بود وقتی کنسرت میرفتیم میتونستیم راحت باشیم..چه برسر آنها آمد نمیدانم اما میدانم که خوب شد...نزدیک عید است و علاوه بر خانه تکانی باید اطرافیانمان راهم تکانی میدادیم تا اضافه ها و کودن ها دور ریخته شوند...زندگی کوتاه تر از آن است که این احمق ها در زندگیمان باشند.به امید روزی که با آزادیمان خاک مزار مهسا ، نیکا ، حمیدرضا، محمد حسین و محمد مهدی و.... را در گلویشان بریزیم و درخون عزیزانمان غرقشان کنیم✌??چی میگه این خداوکیلی؟!ساندیس این بچه کو؟?✌</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jan 2023 22:04:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمشو نبر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%B1-iwjvu7ydil9i</link>
                <description>مدرسه موش ها:این به دوران من و هم سن وسال هام قد نمیده وفقط بعضی وقتا یه قسمت هاییش رو تلویزیون توی برنامه یادها پخش میکرداما شهر موش ها دقیقا همونیه که برای دهه هشتادی ها ساختن و من به شدت خوب صحنه های این فیلم رو یادمهداستان اینجوری بود که موش های مدرسه موش ها بزرگ شده بودن و حالا دیگه هرکدوم صاحب خونه و زندگی بچه بودبچه هاشون مدرسه میرفتن و داستان های شیطنتای دانش اموزای مدرسه..یه روز یکی از بچه ها که اسمش مشکی بود به صورتی و کپلک میگه که میخواد سمت کوه سفید بره و اونجارو ببینه کپلک و صورتی هم قبول میکنن تا دنبالش برن...بعد از ماجراهایی بچه اسمشو نبر رو پیدا میکنن و مجبور میشن.....پیشنهاد میدم خودتون ببینید و بهتر یادتون بیاد &lt;style&gt;.video_embed_frame{position:relative}.video_embed_frame iframe{position:absolute;top:0;left:0;width:100%;height:100%}&lt;/style&gt;&lt;div class=&quot;video_embed_frame&quot;&gt;&lt;span style=&quot;display:block;padding-top:57%&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;iframe src=&quot;https://tamasha.com/embed/6EgNn&quot; allowfullscreen=&quot;true&quot; webkitallowfullscreen=&quot;true&quot; mozallowfullscreen=&quot;true&quot;&gt;&lt;/iframe&gt;&lt;/div&gt;بریم سر اصل مطلبداستان به جایی میرسه که بچه موش ها دیگه نمیخوان از اسمشو نبر بترسن میخوان بچه اسمشو نبر رو نجات بدن..میخوان کابوس چندین و چندساله خودشون و خانواده هاشون رو از بین ببرنپدرا ومادراشون دائم بچه هارو میترسوندن که اسمشو نبر خیلی قدرتمنده...اون از بین نمیره..شمارو از بین میبره و......خیلی حرفای دیگه که این روزا هممون صدهاهزار بار میشنویمشون.ولی بچه ها هم فکرن،هم رنگن حاضر نیستن کوتاه بیان..رشته تعهد بینشون خیلی قدرتمندتر از این حرفاست.. با کمک همدیگه برای ازبین بردن اسمشو نبر نقشه میکشنhttps://soundcloud.com/nimarzm/blwsuzrprdc0?si=70c328c581184f33a99d3b370a46cf0f&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharingاگه بالایی باز نشد این رو هم امتحان کنیدhttps://soundcloud.com/nimarzm/blwsuzrprdc0?si=591f8afe9f084224a0f0d80b2d9639ea&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharingاینجوری داستان جنگ بین چندتا بچه موش با اسمشو نبر شروع میشه....خیلی اتفاقا میوفته..اسمشو نبر تهدید میکنه.همه پدر مادرا میترسن اما...بچه موش ها تازه شروع کردن...خب مثل هر مبارزه دیگه ای بچه موش ها مبارزه میکنناولین مانع رو اسمشو نبر رد میکنهدومی رو هم رد میکنهخب اره اون حتی تونست سومین بار هم بچه موش هارو شکست بدهخیلی جالب میشه اگه بدونین حتی بار چهارم هم بچه موش ها شکست خوردنیه ضرب المثل قدیمی هست که میگهیه بار جستی ملخک...دوبار جستی ملخک...اینبار به دستی ملخکبچه موش ها اینبار تونستن پیروز بشنو اینجوری شد که بچه موش ها تونستن اسمشو نبر به اون عظمت رو شکست بدنجشن پیروزی منظورمو گرفتی؟دقیق برای خودت تصویر سازی کردی؟از مشکی که اومد کوه سفید رو ببینه تا......جنگ بین اسمشو نبر و موش ها....خب با اینهمه چطوری میخوای کوتاه بیای؟! مگه موشا نتونستن موفق بشن؟پس از چی میترسی قهرمان؟!بشینی و نظاره گر باشی که میشی همونایی که ترسیدنعذرمیخوام ولی خودشون شهرموش هارو نشونمون دادن و گفتن یادبگیرید ازشونیادبگیرید امیدتونو از دست ندیدیادبگیریددوستاتون که به دست اسمششو نبر افتادن رو نجات بدیدیادبگیرید کنارهم باشید حتی اگه رقیب قویتره...متاسفم اما باید بگم از این موشا کمتریم اگه کنار بکشیمپس به امید پیروزیپایان شب سیه سپید است!https://soundcloud.com/nimarzm/tab42wrxoxco?si=c920a00789084208ac7e98215ebaa66b&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharingنسخه های صوتی رو حتما گوش بدین و انرژی بگیرینامیدوارم روز آزادی این موسیقی هم کنار بقیه سرودها پخش کنیم...به امید ازادیپ.ن:امروز داشتیم درباره همین اعتراضات صحبت میکردیم که من این مثال رو زدم*داستان شبیه فیلم شهر موش ها شد*بعد پیشنهاد داد که بنویسمش و این شد که این پست آماده شد....البته ناگفته نماند که یکی دیگه از دوستانی که اسمشو نمیارم که چاپلوسی نشه هم بنده رو تشویق به نوشتن دوباره پست انگیزشی در این زمینه کردن??پ.ن2:جالبه اما یه چیز دیگه ای که انگیزه نوشتن داد بهم اون دسته افرادی بودن که باخوندن این مدل پست ها به شدت عصبی میشدن...امیدوارم با کامنت هاشون بیشتر انگیزه بگیرم. ✌??</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Sun, 27 Nov 2022 17:08:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز..._میهن_آبادی مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%86%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-peca2akbcldg</link>
                <description>نمیدونم چطوری شروع کنم و نمیدونم وقتی شروع کردم در ادامش چی بگم!خب باید قبول کنیم که همیشه اولین ها سخت ترین هاستمن هیچوقت هیچ متن تبریکی برای کسی ننوشتم و دقیق نمیدونم چی قشنگش میکنهفقط اینو میدونم که تمام سالهایی که بهتون لقب جنس مخالف رو میدادن نمیدونستن که یه روزی همین جنس مخالف گفتنشون مارو چنان کنار هم قرار میده که دیگه مخالف نه..مکمل همیم..مثل قشنگی تضاد سیاهی تنه تک درخت زمین سفید پوش شده از برف که تضادش باعث تکامل لذت و زیباییش میشهمثل لحظه ای که دستات از سرما یخ زده و یه لیوان چای داغ رو بین دستات میگیریمثل خنده های وسط گریهمثل ماهی که سیاهی شب رو روشن میکنهمثل پسرای سرزمینم که تازه فهمیدیم چقدر بودمون کنار هم چقدر قدرت هردومون رو افزایش میده و میتونه به زیباترین صحنه های تاریخ تبدیل بشهمثل همین لبخندی که از نوشتن این پست روی لبامه و حس میکنم یکی از بهترین نوشته هامهمثل امروز که به نام شماست و به کام مااونقدر از اینکه امروز برای شماست خوشحالم که هیچ چیزی نمیتونه ناراحتم کنهروزتون مبارک پشتیبان های باغیرت،سمبلان رشادت...مرد_میهن_آبادی_زن_زندگی_آزادی(زن برای مرد،مرد برای زن)این عکس خیلی شبیه این روزا نیست؟!پ.ن:حس کردم هرچی بخوام بگم یا کم گفتم یا بدگفتم بخاطر همین هرچی تو ذهنم اومد رو زمین گذاشتم و شد اینی که میبینید درواقع مهم نیست چی گفتم مهم اینه که چرا گفتم..بازم روزتون مبارک❤</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 14:18:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ygwij9rmndxl</link>
                <description>https://hitava.ir/?p=9828نسخه صوتی رو پاک کردن و این یعنی قدرت...یعنی حتی از صدامون هم میترسنهمه تو خیابونیم همه...میرقصیم میخندیم گریه میکنیم..شیرینی میدیم عکس عزیزامونو تو دستمونه وهمدیگرو بغل میکنیمیه عده از خوشحالی گریه میکنن ویه عده انقدر خوشحالن و انرژیشون زیاده که فقط جیغ میزنن و بالا پایین میپرن مثل بچه هاشدیم هممونهمه اینا از ذوقه.از خوشحالی از رسیدنمثل پرنده ای که از قفس آزاد شده و پرواز میکنه صدایی که به گوش میرسه لذت بخشه:برای ترسیدن به وقت بوسیدن برای خواهرم خواهرت....یه عده باهاش میخونن و یه عده با گوشی و دوربیناشون این لحظه هارو ثبت میکنناز اون عقب یه ماشین باسرعت میاد وسط جمعیت نگه میداره چندتا پسر پیاده میشن و همه درای ماشینشون رو باز میکنن..صندوق عقب باز میشه و همه فقط محو تماشای حرکاتشونیم یکیشون داخل ماشین میشینه و بعد از چند ثانیه مثل انفجار این سرود پخش میشهزن زندگی آزادی .زن زندگی آزادی.زن زندگی آزادیتازه میفهمیم داستان چیه همه باهم یک صدا و پرقدرت مثل همیشه دستامون گره خورده در هم شروع میکنیمبه نام تو که اسم رمز ماسشب مهسا طلوع صد نداستبخوان که شهر سرود زن شودکه این وطن وطن شودشباهنگام میان کوچه هاستبه درکوبد که نوبت شماستبرادرم که سنگر من استچو سایه سار روشن استدویدنش فراخ سینه اشچو جان پناه و مامن استبرتن شاهدان تازیانه میزننداین زجان خستگان پاره تن منندبه جای او به قلب من بزنجهان ترانه میشودامان بده ببوسمش به خونکه جاودانه میشودبسته بالای سر گیسوان چه هیبتی استکشته اند هرکه را راوی جنایتیستسفر چرا؟بمان و پس بگیرزجورشان نفس بگیربخوان که شهر سرود زن شودکه این وطن وطن شودوسطای خوندنمون چند نفری میزنن زیر گریه و کناری هاشون همزمان با بالاتر بردن صداشون بغلشون میکنن بزنه و اون وسط بارونم بگیره دیگه چه شود....تموم که میشه همه جیغ میزنیم و دوباره همدیگرو بغل میکنیم بعد شروع میکنیم دوباره شعار دادنیادتونه بچه بودیم روبروی هم قرار میگرفتیم هرکسی اصرا داشت که خودش قویترهپسرا/دخترا شیرن مثل شمشیرندخترا/پسرا شلنگن دست بزنی میلنگناینبار فرق کرده..بزرگ شدیمپسرامون دادمیزنن:زن زندگی آزادی .زن زندگی آزادیما دختراهم محکمتر و بلندتر فریاد میزنیم:مرد میهن آبادی.مرد میهن آبادی</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Mon, 14 Nov 2022 00:51:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مقصد آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-qetvqhk4qiqm</link>
                <description>ریشه های ما به آب/شاخه های ما به آفتاب میرسد/ما دوباره سبز میشویممحتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفتمست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیستگفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میرویگفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیستگفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برمگفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیستگفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویمگفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیستگفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخوابگفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیستگفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهانگفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیستگفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنمگفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیستگفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاهگفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیستگفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدیگفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیستگفت: باید حد زند هشیار مردم، مست راگفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست پروین اعتصامیناله مرغ اسیر این همه بهر وطن استمسلک مرغ گرفتار قفس همچو من استهمت از باد سحر می طلبم گر ببردخبر از من به رفیقی که به طرف چمن استفکری ای هموطنان در ره آزادی خویشبنمایید که هرکس نکند مثل من استخانه ای کو شود از دست اجانب آبادز اشک ویران کنش آن خانه که بیت الحزن استجامه ای کو نشود غرقه به خون بهر وطنبدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن استجامه زن بتن اولیتر اگر آید غیرز آنکه بیچاره در این مملکت امروز زن استآن کسی را که در این ملک سلیمان کردیمملت امروز یقین کرد که او اهرمن استابوالقاسم عارف قزوینیپ.ن:بله بله بله یادمه گفته بودم اخرین پست خواهد بود و اولین پست بعد از آزادی(به زودی)اما خب چون خودم لذت بردم گفتم شماهم حال خوب رو دریافت کنید</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 00:53:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای داغ های بی وقفه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D9%82%D9%81%D9%87-ku0ml50g4t7t</link>
                <description>از چه؟از که؟از داغ هایی که پشت هم بر دلهایمان میماند؟!از خون هایی که بی وقفه بر زمین میریزد؟از مهسا شروع کنم و به کودک یکساله ختم کنم خوب است؟از متروپل و ریزش های وقت و بی وقتش؟به چه کسی شکایت کنیم؟یقه چه کسی را بگیریم؟مقصر کیست؟گناهکار کدام است؟پروردگارا کجایی؟میبینی؟داغ های دلمان را میبینی؟میشود به تو شکایت کنم و کسی نگوید کفر نگو؟اصلا میشود اجازه بدهی کفر بگویم؟نکند چشمانت را بسته ای تا نبینی سنگدلی مخلوقت را!نکند سالها بیداری بالاخره خسته ات کرده و به خواب رفته ای؟میشود اجازه دهی برایت بگویم از خون های ریخته شده در صحن شاه چراغ؟از آغوش امن مادری که ناامن شد برای خودش و دخترش؟از پدری که دیگر دختر ندارد؟هنوزهم کافی نیست؟بس نیست اینهمه ظلم؟نمیخواهی اجازه بدهی تمام شود؟درد بیشتر از این؟خون بیشتراز این؟خدایا میشود برگه ام را تحویل بگیری؟به خودت قسم که دیگر توان دیدن ندارم...میشود از آرزوهایم بگذرم ؟کوله ام سنگین است...میشود زمین بگذارم و بگذرم از هرچیزی؟خسته ام...میترسم از دنیایتمگر نمیگویی از مادر مهربانتری؟!میشنوی صدایم را؟؟!فریاد های ترسیده را میشنوی؟خدایا اشک هایمان را ببین...قسمت میدهم که تمامش کن ما ترسیده ایم...آغوشت را بازکن و بغل کن بنده های ترسیده ات را...آراممان کنمن اغتشاشگر نیستم..من معترضمداغ شاه چراغ بر دل من هم هست...من برای همین مردم معترضمداغشان کنار داغ مهسا بردلم نشسته رد خونشان فولاد شده در چشمانم فرو رفته یتیمی آرتین را چگونه تحمل کنم؟چرا فکر میکنید من عزادارشان نیستم؟پیراهن مشکی من...سرخی چشمان من...قلب سوخته من برای چیست؟کسی که داغ عزیزانمان را بردلمان میگذارد از مانیستبه نسبت ندهید قاتل خانواده مان راداغ برادر کوچکم مهرزاد بردلم ننگ و مرگ بر من اگر ترور فرزند اعتراض است</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Thu, 27 Oct 2022 20:31:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون شرح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-lxn8gwfagcgn</link>
                <description>مرد،میهن،آبادیمهسا امینی وپس از او......حدیث نجفی، ۱ مهر در کرجحنانه کیا، ۳۰ شهریور در نوشهرسارینا اسماعیل‌زاده، ۱۶ ساله، ۳۰ شهریور در کرجغزاله چلاوی، ۳۲ ساله، ۳۰ شهریور در آملمحمدحسن ترکمان، ۲۷ ساله ۳۰ شهریور در بابلمینو مجیدی، ۲۹ شهریور در کرمانشاهنیکا شاکرمی ۱۷ ساله در تهرانآرش پهلوان ۳۰ شهریور در مشهدآرمان حسن زئی، ۱۱مهر، زاهدان، ابراهیم گرگیج، ۸ مهر، زاهدانابوالفضل اکبری دوست در لنگرودابوالفضل مهدی‌پور در بابلابوبکر علی زهی، ۸ مهر، زاهدانابوبکر علیزهی، ۸ مهر، زاهدان، فرزند عبدالشکوراحمد سرگلزایی، ۸ مهر، زاهدان،احمد شه بخش، ۸ مهر، زاهداناسماعیل آبیل- ۸ مهر- جمعه خونین زاهداناسماعیل حسین زهی، ۸ مهر زاهدان، فرزند محمدسلیماقبال شهنوازی، ۸ مهر، زاهدانامیر حمزه شهنوازی، ۸ مهر، زاهدانامیر فولادی ۱۵ ساله، ۳۰ شهریور در اسلام‌آباد غربامیر مهدی فرخی‌پور، ۶مهر، تهران، ۱۷ ساله امیر نوروزی ۱۶ ساله، ۱ مهر در بندرانزلیامیرحسین بساطی ۱۵ ساله، ۳۰ شهریور در کرمانشاهامیرحسین میرکازهی ریگی، ۸ مهر، زاهدان، فرزند ابراهیم ۱۹ سالهامین معرفت ۱۶ ساله، ۳۰ شهریور در اشنویهبلال آنشینی، ۸ مهر، زاهدانبلال محمد آنشینی، ۸ مهر، زاهدانبلال محمد عالی زهی، ۸ مهر، زاهدان، بهنام لایق پور، ۳۷ ساله ۳۰ شهریور در رشتپارسا رضادوست ۱۷ ساله، ۱ مهر در هشتگردپدرام آذرنوش ۱۶ ساله، ۳۱ شهریور در دهدشتپویا شیدا، ۳۰ شهریور در ارومیهجلیل رخشانی، ۸ مهر، زاهدانجلیل محمد زهی، ۸ مهر، زاهدان، فرزند رحمانجواد توشه (پوشه)- ۱۲ ساله- زاهدانجواد حیدری، ۳ مهر در قزوین: خواهر جواد حیدری، موهایش را بر سر جنازه تازه به خاک سپرده برادرش قیچی کرد.حسین محمدی در کرمانشاهحسینعلی کیا، ۲ مهر در نوشهر، مازندران دانشجوی رشته مهندسی برق دانشگاه علم و فناوری مازندران بود.حمزه نارویی، ۸ مهر، زاهدانحمید عیسی زهی، ۸ مهر، زاهدانحمید نارویی، ۸ مهر، زاهدان، فرزند محمدعلیخدانور لجعی، در زاهداندانش رهنما، ۳۰ شهریور در روستای بالو در ارومیهذوالفقار جان حسن زئی- ۱۱ مهر- زاهدانرافع نارویی ۲۳ ساله، ۸ مهر در زاهدانرضا شهپرنیا ۲۰ ساله، ۲۹ شهریور در کرمانشاهرضا لطفی، ۲۸ شهریور در دهگلانروزبه خادمی ۲ مهر در کرجروشنا احمدی در بوکانزکریا خیال ۱۶ ساله، ۲۹ شهریور در پیرانشهرساسان قربانی، ۳۱ شهریور در رضوان شهرسامر هاشم زهی- ۱۶ ساله- ۸ مهر- جمعه خونین زاهدانسدیس کشانی (کاشانی)- ۱۴ ساله- ۸ مهر- جمعه خونین زاهدانسعید ایرانمنش در کرمان، دانشجوی دانشگاه باهنرسعید محمدی ۲۱ ساله، ۳۰ شهریور در اسلام‌آباد غربسلیمان عرب- ۸ مهر- جمعه خونین زاهدانسینا موسوی در آملصدرالدین لیتانی، ۳۰ شهریور در اشنویهصلاح الدین گمشاد زهی، ۸ مهر، زاهدان، صمد شاهوزهی، ۸ مهر، زاهدان، عبدالرحمن بلوچی خواه، ۸ مهر، زاهدانعبدالصمد ثابتی‌زاده- ۸ مهر- جمعه خونین زاهدانعبدالغفور دهمرده- ۸ مهر- جمعه خونین زاهدانعبدالغفور نوربراهویی، ۸ مهر، زاهدانعبدالسلام گلوانی در اشنویهعبدالله محمدپور ۱۷ ساله، ۳۰ شهریور در روستای بالو در ارومیهعبدالملک شه بخش، ۸ مهر، زاهدانعرفان خزایی، ۳۰ شهریور در شهریارعرفان رضایی ۲۱ ساله، ۳۰ شهریور در آملعلی اصغر گودبیگلوعلی اکبر حلقه بگوش، ۸ مهر، زاهدانعلی عاقلی (نارویی)، ۸ مهر، زاهدان، ۲۸ سالهعلی مظفری بازیکن تیم والیبال سایپا، ۳۰ شهریور در قوچانعمر شهنوازی، ۸ مهر، زاهدان، فرزند محمد شریفعمران حسن زهی، ۸ مهر، زاهدان، فرزند علیعمران شه بخش، ۸ مهر، زاهدانفؤاد قدیمی، ۲۷ شهریور در دیواندرهفرجاد درویشی، ۲۹ شهریور در روستای بالو در ارومیهفردین بختیاری، ۲۸ شهریور در سنندجفرزاد شه بخش، ۸ مهر، زاهدانفرزین لطفی، ۳۱ شهریور در رضوانشهرفریدون محمودی، ۲۸ شهریور در سقزمازیار سلمانیان، ۳۱ شهریور در رشتماه‌الدین شیروزهی- ۱۱ مهر- کریم‌آباد زاهدانمتین عبدالله‌پور در ارومیهمحسن قیصری، ۳۱ شهریور در ایلاممحسن گمشادزهی، ۸ مهر، زاهدانمحسن پازوکی، ۳۱ شهریور در ورامینمحسن مال‌میر، ۳۰ شهریور در نوشهرمحسن محمدی، ۲۸ شهریور در دیواندرهمحمد اقبال نایب زهی (شهنوازی)، ۸ مهر، زاهدان، ۱۶ سالهمحمد امین گمشادزهی، ۸ مهر، زاهدانمحمد براهویی، ۸ مهر، زاهدانمحمد جواد فرمانی در تهرانمحمد حسینخواه در مازندرانمحمد ریگی، ۸ مهر، زاهدانمحمد صدیق نارویی، ۸ مهر، زاهدان، فرزند سراج الدینمحمد علی گمشادزهی ۱۸ ساله، ۸ مهر، زاهدانمحمد فاروق رخش، ۸ مهر، زاهدانمحمد قلجه‌ای، ۸ مهر، زاهدانمحمد رسول مؤمنی‌زاده، در ۳۱ شهریور رشتمحمدرضا اسکندری، ۳۰ شهریور در پاکدشتمحمود برآهویی، اهل روستای شیرآباد، ۸ مهر در زاهدانمحمود حسن زئی- ۱۱ مهر- زاهدانمختار احمدی، ۹مهر، مریوانمرتضی زئی- ۱۱ مهر- زاهدانمرتضی حسن زئی، ۱۱مهر، زاهدان، تیراندازی از هلیکوپتر نظامی در شمال زاهدانمرتضی نوروزی، ۲ مهر در لنگرودمنصور رخشانی، ۸ مهر، زاهدانمهدی (محمد) فلاح، ۳۰ شهریور در آملمهدی ببرنژاد در قوچانمهدی عسگری، ۲ مهر در گرمسارمهدی لیلازی، ۳۱ شهریور، مارلیک کرجمهدی موسوی ۱۶ ساله، ۳۰ شهریور در زنجانمهراب نجفی، ۳۰ شهریور در زرین‌شهرمهرداد بهنام اصل، ۳۱ شهریور در دهدشتمهرداد قربانی، ۳۰ شهریور، زنجانمهرزاد عوض‌پور در مازندرانمهسا موگویی ۱۸ ساله، ۳۱ شهریور در فولادشهرمیلاد زارع، ۳۰ شهریور در بابلمیلان حقیقی، ۳۱ شهریور در اشنویهامین‌الله قلجایی، ۸ مهر، زاهداننعمت‌الله کبدانی، ۸ مهر، زاهدانوحید هوت- ۸ مهر- جمعه خونین زاهدانهاجر عباسی ۷۰ ساله، ۲۸ شهریور در مهابادهدیه نعیمانی در نوشهریاسر جعفری، ۳۱ شهریور در ایلامیاسر شه بخش، ۸ مهر، زاهدانیاسین جمالزاده، ۳۱ شهریور در رضوانشهریونس نارویی، ۸ مهر، زاهدانٰ محمد رضا ادیب توتازهی، ۸ مهر، زاهدانحمیدرضا صانعی ۲۵ ساله در همدانسیاوش محمودی ۱۶ ساله در تهرانحسین مروتی ۲۵ ساله در قرچک وارامینموسی آنشینی در زاهدانمحمد امین تکلی ۲۴ ساله، در تهراننیما شفیق دوست ۱۶ ساله در ارومیه: نیما شفیق‌دوست، نوجوان ۱۶ ساله عماد حیدری ۳۱ ساله، ۱۴ مهر در اهوازمحمدرضا سروری ۱۴ ساله در تهراندانشگاه شریف..دانشجوی باشرفبرای کدامتان بگریم؟باکدام چشم؟چگونه برایتان شیون و زاری کنم که دلم آرام گیرد؟انتقامتان را چگونه باید بستانم؟!چندگل برایتان پرپر کنم که پرپرشدنتان را به رخ بکشد عزیزانم؟چگونه داغتان بر دلی نشسته که حتی یک بار نه اسمتان را شنیده نه رویتان رادیده؟چگونه فریادکشم که فریاد مادرانتان آرام گیرد؟باکدام دست برسر و سینه ام بکوبم که اشک مردانه پدرانتان را نبینم؟برکدام قلب سنگ بزنم که قلب هایی که پنهانی دوستتان داشتند آرام گیرد؟چگونه بنویسم از خشمتان که خشم یک دنیارا برافروخته؟کدامشان را به عزای عزیزشان بنشانم که هرکدام از شما عزیز هزاران نفر بودید و حالا عزیز میلیون ها انسانیداسم کدامتان را پررنگ کنم که هرکدام از شما به گونه ای داغی بردلهایمان نشانده اید؟چگونه از شما تشکر کنم که راضی باشید؟اگر به آزادی برسیم میتوانیم روسپید باشیم؟اگر به آتش بکشیم میتوانیم روسپید باشیم؟اگر بمیریم و بمیرانیم روسپید میشویم؟بر دلم داغ برادرانم رادارم...بردلم داغ خواهرانم را دارم...دردلم دریایی از خون عزیزانم جاریست...درچشم هایم سیلاب داغ جگرگوشه های مادرانم را دارم...دردستانم لرزش دستان داغ دیده پدرانم را دارم...آه خداوندا...آه از عزیزانمآه از اسم هایی که امشب دیدم و شنیدم و خواندمآه از عزیزانی که فردا میروندآه از داغ بردل نشستهآه از داغ های بردل ننشستهآه از من...آه ازتوآه از اینهمه دردآه از این همه داغباهمه اینهامیدانم که بعداز هرغروبی طلوعیست...پس از این شب های سرد صبحی زیبا خواهیم دیدصبحی که اشک درد و شوق از چشمانمان جاریستاشکی که از نبود عزیزانمان در شادیمان استامید دارم به روزی که فریادهایمان از شادی،اشک هایمان از شوق و مرگمان از خوشحالیست...اما ای کاش خواهر ها و برادرهایمان کنارمان بودند...دیدن لبخندهایشان زیبابودبرای شادی روح پاکتان میجنگیم..میجنگیم تا روزی که مادرانمان نترسند از رفتن و برنگشتن فرزندانشانمیجنگیم تا روزی که باد آزادانه در آزادی موهایمان برقصد...میجگیم تا روزی که درمیان رقصمان بایستیم و باصدای بلند گریه کنیممیجنگیم تا روزی که به کبودی تنهایمان،به سوزشش چشمانمان،به خون جاری از زخم هایمان بخندیم و فریاد بزنیم:مهسا ببین چه کرد داغت...محمدحسن ببین بعداز تو چه کردیمعزیزان از دست رفته مان ببینید آزادی به خواهرها و برادرهایمان چقدر میاید....پ.ن:بعداز این پست دیگه هیچ پستی انتشار نخواهم داد تا روزی که بیام و از آزادی بنویسم..وتصاویر زیبایی که اون روز میبینم رو براتون بگم و نشونتون بدم...تا روزی که آزادی آزاد بشه..به امید فردا...?✌</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Fri, 07 Oct 2022 23:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آزادی....!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-saxxazobhw8b</link>
                <description>برای آزادی،آزادی....برای تو کوچه رقصیدنبرای ترسیدن به وقت بوسیدنبرای خواهرم خواهرت و خواهرمونبرای تغییر مغز های پوسیدهبرای شرمندگی برای بی پولیبرای حسرت یه زندگیه معمولیبرای کودک زباله گردی و آرزوهایشبرای این هوای آلودهبرای ولیعصر و درختای فرسودهبرای پیروز و احتمال انقراضشبرای سگ های بی گناهه ممنوعهبرای گریه های بی وقفهبرای تصویر و تکرار این لحظهبرای چهره ای که میخندهبرای دانش آموزا برای آیندهبرای این بهشت اجباریبرای نخبه های زندانیبرای کودکان افغانیبرای این همه برای غیر تکراریبرای این همه شعار های تو خالیبرای اوار خونه های پوشالیبرای احساس آرامشبرای خورشید پس از شب های طولانیبرای قرص های اعصاب و بی خوابیبرای مرد، میهن ، آبادیبرای دختری که آرزو داشت پسر بودبرای زندگی آزادیبرای آزادی برای آزادی برای آزادی</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Thu, 29 Sep 2022 15:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید بعد از مهسا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7-lglxgyqtru6q</link>
                <description>بی صدا قاب عکس میشویمبه او بگو دوستش داریشاید زیر خاک صدا خوب به گوشش نرسدشاید امروز باشد و فردا نه....شاید دیگر نتوانی لبخند زیبایش رو ببینی..شاید فردا فقط پیراهن بماند و قصری از خاطرات...شاید فردا کنار مهسا اسمش را بنویسندشاید فردا کنار امیرحسین خادمی عکسش را ببینی</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Wed, 21 Sep 2022 03:19:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند دقیقه برای خودت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-pyabki2dxpjs</link>
                <description>بشین کارت دارم میخوام باهات صحبت کنم. با خودتماا ..اره تویی که داری میخونی حتی خودم که دارم مینویسم،دوست عزیز لطفا درست یا بشین یا بخواب این حالتی که تو هستی بهت آسیب میزنه...شماهم قهوه تو تا سرد نشده بخورش قهوه سرد باعث سردرد میشه..افرین?خب دوستان توجه کنید میخوام چارکلمه حرف حساب بزنمببین خیلی وقته تموم وقت و زندگی نوشته ها و خوندنی هاتو گذاشتی رو یه نفر(دقیقا همونی که تصویر یا اسمش یا حتی صداش از توی سرت گذشت).چند وقته سراغ خودتو از خودت نگرفتی؟چند روزه برای خودت یه کاری رو نکردی؟دیگران رو رها کن،دیگران دیگرانندمیخوایم یه چند دقیقه ای رو به کسی فکر کنیم که قراره تا ته ته تهش باهامون باشه،نه اونی که بهت قول داده و گفته&quot;عزیزم من و تو تا اخرش باهمیم&quot; هاااا نههه نمیگم دروغ میگه ها نه!حرفم اینه که خب همه از خداییم و به سوی او بازمیگردیم حالا یکی زودتر یکی دیرتر(انشالله که شما صدسال عمر با عزت داشته باشی دوستم(: )در واقع میخوام بگم خود تویی که این ساعت بیداری و داری به هرچیزی فکر میکنی غیراز خودت،قراره برای خودت بمونی...ی لحظه چشماتو ببند و فکر کن به اینکه یه روزی قراره تنها بشی خودت و خودت وخودت وسکوت...فکر کردی بهش؟!مو به تن من سیخ شد تورو نمیدونم...فکر کن قراره اون روز فقط صدای خودتو بشنوی که بهت میگه&quot;&quot;تنها شدی اومدی سراغ من؟&quot;&quot; روت میشه اصلا باهاش حرف بزنی؟مطمئن باش اون روز از خودت خجالت میکشی بعضی روزا خودتو ببر پیاده روی پارک سر خیابون یا لب ساحل فرقی نمیکنه مهم اینه که تو باشی و خودت همیشه که نباید دست دلبرو بگیری ببریش دور دور یه وقتایی رو باخودت باش،شاید یه چیزی بهت گفت که فهمیدی کجا اشتباه کردی..درست و غلط زندگیتو تو بهتر از هرکسی میدونی بعضی وقتا یه مشکلی تو رابطه عاشقانت،کارت یا هرچیز دیگه ای داری که هیچکسی نمیتونه حلش کنه ولی وقتی پای حرفای خودت بشینی میبینی نهه مشکل از اون نیست مشکل از خودته...یا اصلا مشکل از تو نیست مشکل از جای دیگه اسشاید اصلا مشکل اینه که تو دلت برای خودت تنگ شدهاگه به حرفام فکر کنی میبینی کم بیراه هم نمیگم...من خودم تموم زندگیمو گذاشتم رو یه نفر دیگه ولی بد نیست از 24ساعت یه روزت حداقل یک ساعت رو باخودت وقت بگذرونی بد نیستخودت را بخوان،بشنو و بفهم
این روزا ادما همدیگرو نادیده میگیرن بهتر نیست خودمون خودمون رو ببینیم؟شاید خیلی از مشکلات شخصیمون حل شدپ.ن:حدود دوماه بود که افسرده شده بودم صداهای زیادی تو سرم بود که توقع داشتن ازم جواب بشنون یا فقط میخواستن شنیده بشن..به دکترم که گفتم گفت همشون رو بنویس و بندازشون دور.یک هفته تمام این کار رو کردم..چند جلسه که گذشت دیدم اره مشکل این بوده که من شنیده نمیشدم توسط ادمای اطرافم..و بیشتراز همه توسط خودم مشکل این بود که من خودم رو نشنیده میگرفتم.اون صداها همچنان هستن ولی روزایی که برای خودم وقت میزارم حالم بهتره..ازتون خواهش میکنم به حرفم گوش بدین و این تجربه منو جدی بگیرین.</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Thu, 25 Aug 2022 01:33:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح خود را خوش بو کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-lxggjbi3yvtu</link>
                <description>نمیدونم همین سایت بود خوندم...ی نفر تعریف کرد دقیق یادم نیست ولی خیلی قشنگ بودی چیزایی ازش یادمه اینجوری بود ک ی بنده خدایی از زندگیش خسته شده بوده و دیگه هیچ امیدی نداشته اونقدری که بلند میشه لباساشو میپوشه بره خودشو از ی جایی پرت کنه و همه چیو تموم کنه..بعد همینجوری که میرفته با خودش میگه حتی اگه ذره ای مهر و محبت از این ادما میدیدم اینکارو نمیکردم...چند دقیقه بعد ی عابری از کنارش رد میشه و بهش لبخند میزنه این لبخند خیلی ب دلش میشینه شروع میکنه گریه کردن بخاطر حرفی ک چند دقیقه قبلش زده بوده خودشو نمیکشهشاید مسخره ب نظر بیاد ولی یکم فکر کن...بعضی وقتا واقعا از زندگی خسته میشیم و تشنه ی یکم محبتیماقا بیاید یکم تو این زمینه فقیر باشید لبخندای قشنگتونو تو گاوصندوق نگهدارید از بین میره ولی اگه ب اطرافیانتون هدیه اش کنید مطمئن باشید مثل همین کرونا از تو ب من،من به اون،اون به اون دست ب دست میشه...باور کنید ثروتمند بودن تو این زمینه هیچ کمک مادی بهتون نمیکنه ولی روحتونو خوش بو میکنهسخت نیستاااا...شب داری قدم میزنی ب رفتگر ی لبخند بزن تازه لارج باش ی خسته نباشیدم بهش بگو...جای اینکه پشت فرمون وسط ترافیک اخم کنی ب اون بچه ای که از شیشه ماشین بیرون اومده لبخند بزن بخدا انقد قشنگ خوشحال میشههه تازه کلیم خودت خوشت میاد همش دوست داری بازم انجامش بدیفک کن اینو پشت ترافیک ببینی روزتو نمیسازه؟!!!!قول بده اینکارو میکنی من خودم دو روزه اینکارو میکنم اگه بدونی چقد انرژی میگیری مطمئن باش انجامش میدیاقا لطفا لبخنداتونو ببرید بالاترین نقطه شهر و پخشش کنید بین مردماین روزا هممون لنگ همین چیزای ساده ایمنزارید تاریخ مصرف لبخنداتون تموم بشهلطفا ب اینجا ک رسیدی لبخند بزن?</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 02:00:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغازی برای نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83721075/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-g3rkrpnb6is7</link>
                <description>امروز اولین روز ورودم به ویرگول بود.. تا قبل از انکه با ویرگول اشنا بشم هیچکس نمیدونست من دست ب قلم هستم و بعضی شبا ی چیزایی مینویسم..ولی وقتی دیدم اینجا همه نوشته هاشون رو قرار میدن فهمیدم منم خیلی راحت میتونم حرفای دلمو اینجا ب اشتراک بذارم...دلم میخواد بتونم برعکس همیشه تموم چیزایی که فقط وفقط برای خودم مینوشتم رو در دسترس همه قرار بدم و شاید بتونم با نوشته هام حال کسی رو خوب کنم...امیدوارم بتونم</description>
                <category>??????_(?.?)</category>
                <author>??????_(?.?)</author>
                <pubDate>Mon, 15 Nov 2021 20:45:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>