<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ستاره‌ی دنباله‌دار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83727669</link>
        <description>با اومدنش یه آرزو زیر لب گفته میشه اما محقق شدنش بستگی به ستاره‌ی دنباله‌دار داره💫✨
Bahareh🍀</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 12:28:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4536484/avatar/4xfsEq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ستاره‌ی دنباله‌دار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83727669</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بومی یک پاندا است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%A8%D9%88%D9%85%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mzasusggtzrt</link>
                <description>اگر او را دیدید با واحد نگهبانی پاندها تماس بگیردیک عدد پاندا در خیابان‌ انسان‌ها گم شده. در صورت مشاهده با واحد نگهبانی پانداها تماس بگیرید. از توجه شما به این مطلب سپاس گذاریم............بومی، هفده ساله هنگامی که داشت برنامه‌ی ترک خانه‌اش را میکشید در خیابان‌های انسان‌ها دیده شده بود. حال اسمش در تمام مجلات پخش شده بود. به همین دلیل از ترس به مکانی رفت که در آنجا وسایل گم شده بود. آن روز به شدت باران میبارید او دلش نمی‌خواست به آن خانه برگردد به همین سبب چتر و چکمه‌ای را از آن جا برداشت و خودش را شبیه انسان‌ها کرد. گویا بومی دلش نمیخواست کسی بفهمد که او پاندایی است که از خانه فرار کرده. به شدت ترسیده بود و با چتر به این سو و آن سو میرفت. گاهی نگاه‌های خیره‌ی انسان‌ها را روی خودش احساس میکرد اما سعی میکرد پاندا گونه‌ای با آنها برخورد کند. مثل روزهایی که انسان‌ها برای دیدنشان می‌آمدند. بومی با اینکه چتر داشت اما نصف بدنش خیس شده بود. موهای تنش به بدنش چسبیده بود و حجم او را دوبرابر کرده بود. چکمه‌های زرد رنگ هم فقط برای اینکه شکل انسان ها را به خودش بگیرد کاربرد داشت وگرنه بومی برایش مهم نبود که پاهایش زیر آسفالت کثیف شود. چون درخانه‌اش او در جنگل زندگی میکرد. اگر باران‌هم می‌بارید پاهایش گلی میشد اما چه فرقی میکرد. بومی بود دیگر. باید شبیه انسان‌ها شود. مثل ان کلاغی که میخواست مثل کبک راه برود.دیگر به جایی رسیده بود که نمی‌توانست پاهایش را بلند کند. برحسب عادت روی زمین نشست و پاهایش را دراز کرد. به آسمان نگاه کرد و مثل انسان‌ها فحشی به باران داد. بومی نمیدانست که معنی وحش چیست چون او پاندا بود.چتر را بالای سرش گرفت تا کله‌اش خیس نشود. انقدر بدنش خیس بود که نمیدانست عرق کرده است یا آب باران به بدنش چسبیده. به هرحال فرقی برایش نداشت چون او بومی بود و بومی یک پاندا بودبومی خمیازه‌ای کشید. مسافت زیادی را پیاده روی کرده بود. اما جایی در مجلات انسان‌ها خوانده بود که اگر روزی دو ساعت پیاده‌روی کنند کلی کالری آب می‌شود و سرانجام لاغر میشوندبومی نمی‌دانست کالری یعنی چه.همچنین مفهوم آب شدن را هم نمی‌دانست.چون بومی یک پاندا بود.اما بینایی قوی‌ای داشت. و توانست چهره‌ی دو زن را به خوبی تشخیص دهد هردو مثل هم بودند با این تفاوت که زن سمت راست مثل خودش بود و زن سمت چپ شبیه انسان ها پس با خودش فکر کرد شاید این راه رفتن ها به دردش بخورد.بومی خیلی خسته بود. بار دیگر خمیازه کشیدن. اما با خمیازه سوم چتر به دست به خواب عمیقی رفت.وقتی چشمانش را باز کرد بازهم در خانه‌اش بود. برای بار نود و نه شکست خورد. بومی نمی‌دانست که بعد نود و نه چه عددی است.چون نود و نه را در مجلات انسان‌ها خوانده بود.به هرحال بومی شکست خورد.بومی معنی شکست را هم نمی‌دانست.چون او یک پاندا بود.</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 23:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناامیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-covue5uiqikn</link>
                <description>نمیدانم از کجا شروع کنم اما امیدوارم کلمات من را به جایی برسانند که بتوانم برای اندکی به ارامشی برسم.این متن چیز خاصی ندارد. همه‌اش وهم و خیال من است. وهم؟که کلمه‌ی سختی. بگذریم از چه بگویم؟چیزی برای گفتن ندارم. فقط بی‌دلیل کلمات را پشت سرهم اجیر میکنم. از این کار خوشم می‌آید، انگار کلمات را وادار به حرف زدن کرده باشم. هیچ کلمه‌ای تنها خوانده نمیشود پس اگر اینکار را کنم هرکسی که آنها را بلد باشد میتواند بخواند. اصلا از این‌هم بگذریم.دلم می‌خواهد داستان بگویم. تو که میتوانی بخوانی؟ پس حتما این را هم میبینی(برو، صفحه را ببند، چشمانت را ببند، کارت را خالی کن) میبینی درست است؟ اما عمل نمیکنی😂داستان من درمورد دخترکی است که به رویایش نرسید. داستان دختری که کلمات را به اعداد ترجیح داد. داستان دختری که غول چراغ جادوی والدینش شد. فارغ از آنکه بداند آرزوهایشان تمامی ندارد.داستان آن دختری که رویاهایش را خورد و خودش را به چند بخش تقسیم کردبخش اول: سلام صبح بخیربخش دوم: من رفتم تو اتاقبخش سوم: بابت غدا ممنونمبخش چهارم: شب بخیرحتی هیچ نیم بخشی بین بخش‌هایش قرار نگرفت. اما مگر قرار بود به چهار بخش تقسیم شود؟در بیرون چهار بخشی بود و در داخل به هزار بخش می‌رسید.در بیرون خودش را خفه کرده بود و درون در رویایش شنا میکرد. چه تضاد عجیبی...................در جایی علت علاقه‌ی نوشتن را دیده بودم. میگفتند کسانی که کسی را برای هم‌صحبتی با خود ندارند مینویسند. اما این فقط یک فرضیه بود. آدم‌هایی بودند با این که اجتماعی و بدون ترس که در بیرون سخن میگفتند و حرف میزدند هم وجود داشت. پس این فرضیه هم رد میشود. اما گاهی هم درست است. ولی آن دختر صرف نظر از فرضیه اول شروع به نوشتن کرد✨</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 23:31:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرورش زامبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-rkqopqft4nst</link>
                <description>یک داستان واقعی با مقدار زیااااااادییییی تخیل اکنون کهدارم این نامه را می‌نویسم، در اتاقم و روی تختم سکونت دارم. چند شبی‌است صدا های عجیبی از طبقه‌ی بالا به گوش می‌رسد. صدای کوبیده شدن و فریاد کسی. هیچ یک از اعضای خانواده جرئت آن را نداریم که زنگ بزنیم و دلیلش را بپرسیم زیرا اصلا در طبقه‌ی بالا هیچ کسی سکونتی ندارند. آنها رفته بودند.وقتی که سه نفر از اعضای خانواده خانه را ترک کرد. آن  مرد تنها بود. ظاهراً آن مرد دست بزرگی در آزمایشگاه و آزمایش کردن داشته بود. چند ماهی در خانه ماند و سرآخر ساعت پنج صبح منزلش را ترک کرد. این را از دوربین خانه دیدم. آنقدر ترسیده بود که لرزش دستانش از صفحه‌ی مانیتور مشخص بود. در را محکم بست. و کولرش را روشن روشن گذاشت. صدای موتور کولرش آنقدر بلند است که بعضی از شب‌ها به سختی به خواب میروم. از آن به بعد دیگر خبری از آنها نداشتیم. اما همچنان از طبقه‌ی بالا صداهای وحشتناکی می‌آید. انگار زامبی پرورش داده باشند.  همه میترسیم. هیچ یک از عضو‌های همسایه جرئت ورود به خانه‌اشان را ندارند. زیرا کلید در دست همسایه‌ی بغلی است. او هم می‌ترسد. تقریباً به آن صداها عادت کرده‌ایم و نزدیک یک سال است که مدام سقف بام بام صدا میخورد و چند ثانیه بعد صدای ترسناکی می‌پیچد. مثل صدای ترسناکی که از سریال‌های زامبی طور پخش می‌شود. همه میترسند و همه منتظرند. هیچ کس از طبقه‌ی بالا خبر ندارد. شاید در خانه‌اش زامبی پرورش می‌دهد.بر اساس واقعیت و مقدار زیااااااادییییی تخیل.</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 18:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمره‌ای بیست یا بیست ساله‌گی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D9%86%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%AF%DB%8C-uow3ik7zzk0m</link>
                <description>ولی قرار بود از فروردین سال جدید وارد یه دنیای دیگه بشم.هیچ فکرشو نمیکردم که دست دنیا از زندگیم یهویی قطع بشه و من رو توی۱۹ سالگیم حبس کنه. هنوز اول راه بودم.میدونم دیر نشده و هنوز وقت هست. اما احساس میکنم قبل اینکه یکان سنم به صفر برسه زیادی عجله داره. از طرفی‌ با خودم نقشه میکشیدم شاید ترم بعد تو دانشگاه عضو تئاتر بشم. اما مگه از آدم خجالتی مثل من بر میومد؟ قبلا کلاس پنجم سر هر درس فارسی تئاتر اجرا می‌کردیم آخر سر معلممون داد زد و گفت از این به بعد کسی حق نداره درس فارسی رو تئاتر بازی کنه. جرقشم با اکیپ خودمون شروع شد. یه اکیپ چهار نفره که عاشق تئاتر و دیده شدن بود اما خیلی زود از هم پاشید. روزی که میخواستم تو بچگیم بمونم یهویی سه سال آخر مدرسه یقه‌ی منو گرفت. هرچی بیشتر جلو رفتم خجالتی و کم حرف تر شدم جوری که حتی با دادن یه سلام ساده لکنت میگرفتم و به تته پته می‌افتادند. دوستان و به مرور کم شدن شدم یه دختر گوشه گیر نچسب. نه اونقدر نچسب ولی خب کمتر حرف میزدم. اما الان وقتی که پارسال ترم اول دانشگاه شروع شد اونقدری ذوق داشتم که هزار جور رویا بافته بودم برای خودم. خودمو تصور میکردم تو حیاط دانشگاه با یه اکیپ جدید با آدمای جدید. اما همیشه اونجوری که من میخوام پیش نمیره. بهر حال نمیدونم چرا فاز اینایی رو گرفتم که که حسرت گذشته میخورن ولی حسرت هرچیزی رو که بخوام داشته باشم دارم ولی هیچ وقت حسرت داشتن اینکه سواد داشته باشم رو ندارم. حداقل انتظارم از ۱۹ سالگیم این بود که چیزای جدید رو امتحان کنه. تنها نباشه، نترسه، به تته پته نیوفته.هرچند خیلی انتظار دارما😃اما آدمم دیگه😃😃اما ۱۹ سالگیم رو دوست ندارم مثل دوران کرونا تموم شه. دلم نمیخواد با ترس پامو توی دنیایی بزارم که تا دیروز فقط اسمشو شنیده بودم. دوست ندارم با بی‌تجربگی دهگان سنم به دو برسه چون برای من تازه شروع شده حتی اگه ماها طول بکشه. امیدوارم وقتی به بیست میرسه که توی آینده‌هم نمره‌ای بیست رو  گرفته باشه. همون نمره‌ای که انتظارشو داشته باشم. پس اگه سال بعد به بیست رسیدی امیدوارم سن قابل قبولی باشه برای زندگیت. به امید بیست شدن قبل از ۱۹ سالگی.میدونم چرتو پرت زیاد میگم🫪</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 00:31:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عذاببببببب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8%D8%A8%D8%A8%D8%A8%D8%A8%D8%A8%D8%A8-miqw7abcmvx0</link>
                <description>الان حس بدبختی رو دارم میدونم چیزی نیست باشه، باشه، باشه. میگذره می‌گذره. من اصلا نمیفهمم چرا درس اخلاق باید انقدر مزخرف باشه چرا؟وایی فکر کن.زمان ورود و خروج سایت رو داده ۱۵ دقیقهزمان پاسخگویی ۱۳ دقیقه بعد ذخیره کردن سوال‌هم چند ثانیه زمان می‌بره چند تا سوال؟۱۰ تاگیریم خر خون ولی به خدا نمیشهاز چند نمره؟۶ نمرهواقعا چرا؟چه خصومتی با ما دارهو اینم جالبهبا اینکه از دیپسیک سوالا رو جواب دادمنمرم شد چند؟دو و نیم؟واقعا چرا؟ای خدا سوالات هم که تستی بود. واییی که مو برام نموندبعد خانم اومده میگه.من نمی‌دونم، کلاس شما افتضاح ترین نمرات رو داشت۱ داشت۲داشت۳ داشتبالای چهار هم یه نفر بودشنمیدونم دلم میخواد.. استغفرالله والا آخه یعنی چی مثل آدم سوال بده تا کلاست نمره بگیره انگار خوشش میاد فحش بخوره. انگار خوشش میاد دوباره سر کلاس با همین آدما بشینه. انقدر حالم بد شد. هی میگم هیچی نیست میگذره مهم نیست. د اخه لامصب چرا انقدر عذاب میدی. بعد میایی میگی شاید عده‌ای دوست نداشته باشن نمراتشون رو در اختیار گروه بزارن، درست نیست. اخه باشه من نخوندم افتادم پای تقلب اون یکو دو سه چی؟چرا فقط یه نفر؟هوفففف اصلا به درک</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 21:20:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-zn4mv5sv1y2b-zn4mv5sv1y2b</link>
                <description>هنگام شب. ذهن تنها جایی‌یست که هزاران جا می‌رود. آن هم در تخت در بالشش و زیر پتویش. به کارهای کرده و نکرده‌ام فکر میکنم. خیال بافی برای آینده و حسرت برای اتفاق‌‌های گذشته. آنقدر میبرم و میدوزم، میشکافم و چرخ میزنم که پارچه‌ام غیر قابل استفاده شود. آنقدر گیج و منگ به فردا فکر میکنم که دوست دارم در زیر پتو در ابد بمانم.اما وقتی صبح میشود همه چیز را فراموش میکنم. میشوم همان دختر دیروزی بدون اینکه متوجه شوم چشمانم از اشک زیاد پف کرده. آنقدر خودم را مشغول کارهای بیهوده میکنم که زمان از دستم در برود. ادای ادم‌های پرمشغله را درمی‌آورم تا تضاهر کنم من‌هم مانند آنها هستم. من تنها نیستم فقط میترسم از تنهایی خودم خفه شوم. میترسم آنقدر با دیوار حرف بزنم که دیوانه شوم. پس کتاب میخوانم آنقدر میخوانم تا که در آن غرق شوم مثل ماهی که با آب شش هایش نفس می‌کشد چون میداند در زمین آن هم از تنهایی خفه میشود و می‌میرد. شاید من‌هم ماهی شوم.</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 00:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بند اعصاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-cdkavudcaesx</link>
                <description>چگونه وقتی چیزی را دوست ندارید بیان میکنیدیا چگونه در عمق تنهایی از گاز اکسیژن استفاده میکنید؟بگذار ساده‌تر بگویمشده گاها کلمات را زنجیر وار در ذهنت بچینی و یا خاطره‌ای طنز را به دیوار بگویی تا بلکه تمرینی داشته باشی از آن کلمات اجیر شده  در روزی استفاده کنی. اما زمانی که فرصتش می‌رسد و آن کلمات را از دهانت خارج میکنی متوجه میشوی که گوشی برای شنیدن وجود ندارد.زمانی که با خودت فکر میکنی و دوباره کلمات را از اول مقدمه چینی میکنی تا شاید در روزی آنها را بگویی‌. اما در جمع گردنت نبض میزند و داغ میشود، شانه‌ و بازویت میلرزد، زبانت فلج میشود و استرس بند بند اعصابت را می‌لرزاند ان وقت است که از وجود خودت متنفر میشوی.قدرت تکلم همان چیزی که نداری.اعتماد به نفس همان چیزی که حسرتش را میخوری و دوست همان چیزی که آرزویش را داری.وحشتناک است که به خاطر عدم نفس دوستانت را از دست بدهی و به آدمی تنها تبدیل شوید اما نه تنهای تنها.تنها کسی است که هیچ کس را ندارد، شاید در خانه افرادی باشند که جلوی تنهایی را بگیرند. مادر، پدر، خواهر، بردار به نوبه‌ای خود نعمتی است که باید قدردان آن باشیم اما بحث من تنهایی اجتماعی ایست تنهایی تنهایی.وقتی هنری جز خواندن کلمات نداری و کلمات را چنان تصور میکنی که انگار در آن گرفتار شده‌ای. چاره‌ای جز حرف زدن با خودت نداری.عجیب است دیگر بخشی از زندگی یک انسان تنها</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 21:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بپذیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%A8%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-clcjnbr1rklv</link>
                <description>هیچ کس به دریا نمیگه چرا آبیههیچکس به آسمون نمیگه چرا ابر دارههیچکس به پتو نمیگه سردههیچکس به دیوار نمیگه چرا زشتهچون پذیرفتن!پذیرفتن که دیوار فقط یه چیز سردو صافه پذیرفتن که دریا آبیه پذیرفتن که آسمون ابر دارهپذیرفتن که پتو گرمه ولی چرا آدما نمیپذیرن باید خودشون باشن نه چیز دیگه‌ای. گاهی اوقات فکر به اینکه چطور و چرا آدما تغییر کردن برام عجیبه. بیشتر از دهه ۸۰ بودن از دهه شصت خوشم میاد شاید اگه اون دهه به دنیا میومدم آدما حداقل می‌پذیرفتن. ولی جدا از اینا دهه شصت جذابیت‌های خودشو داره. اگه آینده پیشرفت کنه امیدوارم یه تور تفریحی به دهه شصت بزارن هرچند دهه هشتادم جالبه، مخصوصاً بازی‌های موبایلش.شاید باید بپذیریمشایدم نهکاش اون مغازه‌ای ساز فروشی توی سریال هندوانه چشمک زن واقعی بود ولی اگه میشد به گذشته برگرشت چیکار میکردین؟می‌پذیرفتین و عوضش میکردین؟🥲</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 01:24:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره با طعم امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-fyduihzexk9x</link>
                <description>از خواب بیدار میشم، بدون هدف. منتظر میمونم تا کلاس تشکیل شه، اما نمیشه. یکم زورم اومد، از خوابم زده بودم و ده درصد شارژمو تلف کرده بودم. دلم میخواست بازم بخوابم ولی خوابم نمیومد پس رفتم تو گالریم و ادامه‌ی سریالمو شروع کردم، اما بعدش خسته شدم دو قسمت دیده بودم و نیم ساعت بعدش کلاس داشتم دوباره گوگل رو بالا آوردم، اما بازم کلاسی تشکیل نشد. برا من فرقی نمیکرد، مهم نبود، اهمیتی نداشت، حداقل خودم که اینطور فکر میکنم.ولی یه روزی میرم دنبال خودم. تا اون روز حداقل شیش سال طول میکشه، از کنکور که گذشتم، دانشگاه و ارگان دولتی که چیزی نیست.چون امید تنها چیزیه که میشه باهاش رویا بافی کرد ✨✨</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 00:25:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان آب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8-nitm2m4p3wza</link>
                <description>یه روز استادم گفت موسیقی مثل جریانه آبه، اگه نُتی رو اشتباه بزنی جریان آب قطع میشه.اون موقع‌ها منظورشو نمی‌فهمیدم، چون ساز زدن بران فقط یه سرگرمی بود، اما وقتی که گذشتو کرونا گرفتم دیگه نتونستم مثل قبل ساز بزنم نفسم بند میومد و از اون بدتر فقط ساز رو آلوده میکردم، بعدشم که کنکور اومدو انتخاب رشته.بعضی اوقات هرزگاهی به برگه‌هاش نگاه میکنم، شاید زندگی‌هم مثل جریان آبه، کافیه اشتباه بکنی، جریان آبو قطع میکنه و تشنت می‌کنه، اما انسان هم جایز الخطاست، چه میدونم🥲🫣ز</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 23:43:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیزارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-iftx100ldblt</link>
                <description>با آدم‌ها نمیسازم، خیلی سخت است. نمی‌توانم مثل آدم‌های معمولی حرف بزنم و به چشمانشان نگاه کنم. آدم اجتماعی نیستم. ترجیح میدهم در اتاقم بنشینم و کتابم را بخوانم، سریال ببینم، بنویسم زندگی کنم و همه‌ی چیز ها را امتحان کنم ولی نه در بیرون در خانه در اتاقم در تختم. از دریا متنفرم همیشه آن را دیدم، خیلی دیدم، چیز خاصی ندارد فقط آب هستو آب از تفریح کردن در بیرون متنفرم، از نشستن روی زیر‌انداز متنفرم، از آدم‌ها بیزارم دوست دارم بخوابم.دوست دارم ورزش کنم اما از لباس‌های ورزشی بیزارم از بدنم متنفرم از جوش‌هایم بدم می‌اید از عروسک بودن متنفرم، از نخ‌های نمایشی‌ام بیزارم بگذارید بروم و بخوابم</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 14:43:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوبگاه😁🫣</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%AE%D9%88%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87%F0%9F%98%81%F0%9F%AB%A3-ccrcwlj2m3ch</link>
                <description>نصفه شبی گاه‌بیگاه بدون توجه به زمان، شکمان گرسنه زیر پتو اعتراض میکنند. چراغ قوه‌ایی که بی‌صدا روشن میشود و پایی که زمین را لمس میکند.امید پیدا کردن وسیله‌ایی برای اتمام این ماجرا. پنیر، گردو، عسل. درجایی کوچک جمع میشوند. پنیری که خودش را بزرگ خاندان میدانست زودتر از نوه‌هایش جان باخت. یک قاشق پنیر معادل بستن شکم یکی از شکم‌ها بود، گویی برای گرفتن روزه بلند شده باشند و از ترس اذان به خوردن ادامه دهند.گشنگی آن شب فرقی با شام غریبان نداشت شمع‌ها به چراغ قوه تبدیل شدند.عسل و پنیر به بی‌رحم ترین شکل ممکن روی نان بینوا ریخته می‌شد. عسل زیر نور چراغ قوه نورانی شد و گردو زیر پنیر غوطه ور!آه از شکمان بیخانمان که برای جرعه‌ایی غذا مغز را نابود میکنند و بیچاره آن کسانی که نور چراغ کورشانکرد</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 12:29:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر🍀✨</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%F0%9F%8D%80%E2%9C%A8-jwsys1dmrkfy</link>
                <description>ای که نامت همانند دعایی بر زبانم جاری‌ست بدان که سال‌ها پناهِ جانم بوده‌ای. اکنون وقتِ آن است که دلِ خسته‌ات بر سینه‌‌ام  آرام گیرد. تو آن بهاری هستی که در سردترین روزها  امید را به جانم رساندی. تو آن چراغ خاموش‌نشدنی‌ای هستی که مسیرهای تاریک مرا با نورِ عشق خود آراستی. حال، می‌خواهم همان چراغ، در دستان من روشن بماند تا تو در سایه‌اش آسوده قدم برداری.مادرِ نازنینم، اگر روزی غبارِ رنج بر دلت نشست، اگر نگاهت اندوهگین شد یا آهی در سینه‌ات پنهان ماند، به یاد آور که من،با همه‌ی توانم، پشتِ تو ایستاده‌ام. پناهت می‌شوم، آرامگاهِ اندوهت و تکیه‌گاهی که هیچ‌گاه فرو نخواهد ریخت.می‌خواهم وقتی نامم را صدا می‌زنی، دل‌ات گرم شود و خیال‌ات آسوده که فرزندت استوار ، در کنارت ایستاده است.تو سال‌ها آشیانِ من بودی، اکنون نوبت من است که آسمان را بر سرت آرام و آبی نگه دارم.دوستت دارم، با عشقی که از مرزِ کلمات فراتر رفته و همچون ریشه‌ای کهن، در عمق وجودم جاودانه شده است.با نهایت احترام دخترت به امید روزی که هنرم را درک کنی ✨</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 21:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه آهنگ قشنگ🍀</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%F0%9F%8D%80-lnquzcyudh50</link>
                <description>So I never really knew youپس من هیچوقت تو رو نمی‌شناختمGod, I really tried toخدایا، من واقعا سعی کردمBlindsided, addictedنمی توانم ببینم، خو گرفتمThought we could really do thisفکر کردم می تونیم این کار رو بکنیمBut really I was foolishاما در واقع من احمق بودمHindsight, it’s obviousمشخصه که این موضوع کام تا لام روشن استTalking with my lawyerبا وکیلم صحبت می کنمShe said, “Where’d you find this guy?”او گفت: این مرد را کجا پیدا کردی؟I said, Young people fall in loveمن گفتم: جوانان عاشق می‌شوندWith the wrong people sometimes”گاهی اوقات با افراد اشتباهSome mistakes get madeاشتباهاتی صورت می‌گیردThat’s alright, that’s okayخوب، اشکالی نداردYou can think that you’re in loveشما می‌توانید فکر کنید که عاشق هستیدWhen you’re really just in painوقتی که شما واقعا درد داریدSome mistakes get madeاشتباهاتی صورت می‌گیردThat’s alright, that’s okayخوب، اشکالی نداردIn the end, it’s better for meدر آخر، برای من بهتر استThat’s the moral of the story, babeکه این مفهوم اخلاقی داستان است، عزیزم(Oh-oh, oh-oh)اوه-اوه، اوه-اوه(Oh-oh, oh-oh)اوه-اوه، اوه-اوهIt’s funny how a memoryعجیب است که یک خاطرهTurns into a bad dreamبه یک خواب بد تبدیل شدWhen running wild turns volatileزمانی که حیات وحش تغییر می‌کند، فرار می‌کندRemember how we painted our houseبه خاطر داشته باشید که چگونه خانه مان را نقاشی کردیمJust like my grandparents didدرست مثل پدربزرگ و مادربزرگمSo romantic, but we fought the whole timeخیلی رمانتیک، اما ما تمام مدت با هم دعوا کردیمShould’ve seen the signs, yeahباید نشانه‌ها رو دیده باشه، آرهTalking with my lawyerبا وکیلم صحبت می کنمShe said, “Where’d you find this guy?”او گفت: این مرد را کجا پیدا کردی؟I said, Young people fall in loveمن گفتم: جوانان عاشق می‌شوندWith the wrong people sometimes”گاهی اوقات با افراد اشتباهSome mistakes get madeاشتباهاتی صورت می‌گیردThat’s alright, that’s okayخوب، اشکالی نداردYou can think that you’re in loveشما می‌توانید فکر کنید که عاشق هستیدWhen you’re really just in painوقتی که شما واقعا درد داریدSome mistakes get madeاشتباهاتی صورت می‌گیردThat’s alright, that’s okayخوب، اشکالی نداردIn the end, it’s better for meدر آخر، برای من بهتر استThat’s the moral of the story, babeکه این مفهوم اخلاقی داستان است، عزیزم(Oh-oh, oh-oh)اوه-اوه، اوه-اوه (۴)They say it’s better to have loved and lostمی‌گویند که دوست داشتن و از دست دادن بهتر استThan never to have loved at allاز این که هرگز دوستش نداشته‌امThat could be a load of shitاین میتونه یه عالمه چرت و پرت باشهBut I just need to tell you allولی من فقط باید همه چیز رو بهت بگمSome mistakes get madeاشتباهاتی صورت می‌گیردThat’s alright, that’s okayخوب، اشکالی نداردYou can think that you’re in loveشما می‌توانید فکر کنید که عاشق هستیدWhen you’re really just in painوقتی که شما واقعا درد داریدSome mistakes get madeاشتباهاتی صورت می‌گیردThat’s alright, that’s okayخوب، اشکالی نداردIn the end, it’s better for meدر آخر، برای من بهتر استThat’s the moral of the story, babeکه این مفهوم اخلاقی داستان است، عزیزمSome mistakes get madeاشتباهاتی صورت می‌گیردThat’s alright, that’s okayخوب، اشکالی نداردYou can think that you’re in loveشما می‌توانید فکر کنید که عاشق هستیدWhen you’re really just in painوقتی که شما واقعا درد داریدSome mistakes get madeاشتباهاتی صورت می‌گیردThat’s alright, that’s okayخوب، اشکالی نداردIn the end, it’s better for meدر آخر، برای من بهتر استThat’s the moral of the story, babeکه این مفهوم اخلاقی داستان است، عزیزم(Oh-oh, oh-oh)</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 20:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام همون‌جوری که مردی اونا رو بکشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D9%85-glv3a9ixvrel</link>
                <description>دختر به جای خالی‌اش نگاه کرد. با امروز بیست و پنجمین غیبتش میشد. آهی کشید و نگران به تابلو نگاه کرد. معلم بار دیگر اسمش را بلند خواند. هیچ کس جواب نداد، معلم نفسی عمیقی کشید و به لیست اسامی خیره شد«اون مرده» کلاس به سکوت رفت همه به او خیره شدند. خودش را میان دستانش قایم کرد و دوباره گفت« مرده، مرده مرده» معلم چشمانش را آهسته بست و به سمتش حرکت کرد «چرا اینجوری فکر میکنی» دختر برای لحظه‌ای از هق هق کردن دست کشید و به چشمان بی‌روح معملش نگاه کرد. «اونا، اونو کشتن» چشمان معلم روی انگشت اشاره‌ی دختر ثابت ماند، به دو جای خالی دیگر نگاه کرد و لبخندی کوتاه زد. «چرا؟» چشمان دختر از تعجب گرد شد، شروع به لرزیدن کرد، انگشتانش را در کف دستش جمع کرد و ناخن هایش را با فشار به دیواره‌ی کف دستش کشید معلم بار دیگر از او پرسید«چرا؟» دختر چند بار پلک زد  و هراسان بلند شد، آب دهانش را یک جا جمع کرد و در گوشه‌ای از کلاس انداخت«چون همتون مقصرین» خنده‌ی معلم بلند شد «مقصر؟» دختر بلند بلند نفس میکشید طوری که که با هر تنفس قفسه‌ی سینه‌اش بالا و پایین میرفت. سرانجام با چشمانی قرمز و موهایی ژولیده به کل کلاس نگاه کرد«طوری رفتار نکنین که انگار بیگناهین» و با تمام توانش به بیرون از کلاس رفت. به محض بیرون آمدن از کلاس فریادش را رها کرد. اجازه داد داد‌هایش با صدای رعدو برق یکی شود و اشک‌هایش با قطرات باران ترکیب. چند دقیقه گذشت که او خیس از باران شد موهایش را تکان داد و آهسته روی زمین خاکی دراز کشید یک پایش را دراز کرد و پای دیگرش را جمع کرد. دستش را به سمت آسمان گرفت و گفت«میخوام همونجور که تو رو مردی اونا رو بکشم»</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 13:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نودل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%84-ppmnkzdgmf1l</link>
                <description>🍜نودلباید امروز مخ مامانمو میزدم.چند روزه تو اینستا یه پست دیده، اما کاش نمی‌دید.از وقتی که اونو دیده دیگه اجازه ی خریدنشو بهم  نداده، خونمونم که  تا شهر دوره واسه همین هیچ جوره نمیشه که بشه.آخه مادر من، هرچیزی که تو اینستا میبینی رو نباید باور کنی که. رفتم تو هال، دیدم نشسته روی مبل و انگشتشو هی بالا و پایین میبره، گوشیشم همینجوری زده به شارژ. خوب قشنگ من، به خودت رحم نمیکنی حداقل به گوشیت رحم کن.‌نشستم کنارش. اول گلومو صاف کردم تا متوجه ی حضورم بشه. از جفت دستام استفاده کردم، بعد چهار تا انگشتامو گذاشتم زیر چونه م و آرنجمو تکیه دادم به مبل و تا جایی که میتونستم لبخند زدم. بعد با لوس ترین و ضُمخت ترین لحن ممکن گفتم:«مامانییی؟»یه تار ابروشو داد بالا و گفت:«چی میخوای؟»ایول، نصف نقشم طبق محاسبات چپل چلاقم درست پیش رفت حالا وقته چکش زدن به هدفه، پس گفتم:«یه چی بگم نه نمیاری؟»ابروشو دوباره برگروند سرجاش، بدون اینکه سرشو از گوشیش بیاره بیرون گفت.:«چی هست حالا؟»ماشالا دختر، به دارکوب بودنت ادامه بده، گفتم:«اگه بگم قبول میکنی؟»نفسشو با فوت کردن بیرون داد و دوباره انگشتشو زد به صفحه ی گوشیش و گفت:«بگو ببینم چی هست»آفرین، حالا ضربه ی نهایی رو باید محکم تر بزنی، لبامو قنچه کردم سرمو انداختم پایین و گفتم.:«مامانی میدونی که من خیلی دوست دارم، فقط یه درخواست خیلی کوچولو ازت دارم، خیلی خیلی کوچولو»دستشو گذاشت رو سرش و شروع به خاروندن موهاش کرد بعد گفت:«کُشتی منو با این درخواستات»وقتش سر رسید یک قدم تا پیروزی، خودمو یکم جا به جا کردم و لب هامو تا بناگوش باز کردمو گفتم.:«میشه نودل بخری؟لطفا، قول میدم دختر خوبی شم، قول میدم درسامو بخونم، قول میدم ظرفا رو بشورم، میشه فقط همین یه بار؟»چشماشو از گوشی برداشت و صاف بهم نگاه کرد، بعد با لحن تهدید آمیزی گفت.:«برو تو اتاقت درستو بخون، نودل چیه؟ وقعا حاضری اون کِرم زرد رنگو بخوری، مگه ندیدی چقدر توش حشره بود، بیا برو تو اتاقت تا باباتو صدا نکردم، هه، نودل میخوام، بیخود»بعد از حرفی که زد لبخندم اویزون افتاد گوشه ی لبم. باید بیشتر دقت میکردم، جور پلاسمو جمع کردم و بلند شدم، باشونه هایی افتاده رفتم سمت اتاق و برای بار آخر به معصومانه ترین شکل ممکن توی چشماش زل زدم، اما بیفایده بود. نقشه هام همه نقش برآب شده بود ، لعنتی مختصاتم اشتباه بود.#رخدادک https://t.me/stararmyfan</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 17:16:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شماره‌ی صد و یک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-qgmordfqhfhs</link>
                <description>شماره ی صد و یک«متقاضیان گرامی اگر هرگونه وسایل اکترونی از قبیل تلفن، موبایل و ساعت هوشمند دارید به مراقبین تحویل دهید، در غیر این صورت شما متخلف شناخته می شوید»صداش از بلندگوی دانشگاه میومد. خیلی بلند بود و یکم خش دار . یه چیزی تو مایه های شبکه ی مستند یا روادیو پیام.توی صف وایستادم، زن بداخلاقی با بی حوصلگی گفت بیا جلوتر. به محض نزدیک شدنم شروع به گشتنم کرد. اول جیب ها رو گشت، بعد به پهلوهام دست زد، همینجوری خم شد و تا ساق پا چکم کرد بعدش گفت برم سمت میز تا وسیله بردارم.یه زن دیگه سر پا ایستاده بود که بهمون آبمیوه کیک با بطری آب میداد، وسیله ها رو ازش گرفتمو از روی بُرد شماره ها رو نگاه کردم، صد و یک بود که میشد اتاق بغلی. آبمیره و کیک توی دست چپم گذاشتم مداد و خودکارو پاکن رو لای انگشتام چپوندمو بعدش با کف دستم بطری آب معدنی رو نگه داشتم و برگه ی داوطلبی هم گذاشتم زیر بغلم، بعد همینجوری سرمو پایین انداختم و داخل کلاس شدم اما همه ی صندلی ها پر بود. همینجوری چشم می چرخوندم تا جامو پیدا کنم اما هیچ خبری از شماره صندلیم نبود  یکی از مراقبا بهم اشاره کرد که برم سمتش، گفت«بده برگه تو ببینم ؟»برگه رو نشونش دادم، اخم کردو نفسشو بیرون داد، بهم نگاه کردو گفت« برو پیش آقای فلانی اونجا وایستاده.» برگمو ازش گرفتمو رفتم پیشش. یه پیر مرد سمت تابلو ایستاده بود که بچه ها رو راهنمایی میکرد، بدون اینکه سلام کنم برگه رو بهش نشون دادمو گفتم:« ببخشد باید کجا برم» عینکشو چسبوند به چشماش و برگمو نگاه کرد.از روی تابلو دنبال شماره ی صندلیم گشت. انگشتشو ثابت یه جا نگه داشتو گفت:«طبقه ی بالا اتاق صد و پنج» یه تشکر ارومی کردم. هنوز پله ها رو بالا نرفته بودم که شماره ش یادم رفت،  راه رفتمو دوباره برگشتم و گفتم:« ببخشید اتاق صد و چند؟»که گفت:« صد و پنج» دوباره مسیر برگشتنمو بالا رفتم و از پله ها  دوتا یکی بالا رفتم. وقتی رسیدم یه در شیشه ایی بود که به یه راهرو ختم میشد،  در شیشه ایی رو با بازوم هل دادم  که با یه هجم بزرگی از صندلی مواجه شدم‌ که تقریبا همشون پر بود . تو سه ردیف صندلی ها رو گذاشته بودن، صندلی های مشکی و بدقواره ایی که شبیه صندلی های هواپیما بود.یه پیر مرد دیگه اومد سمتم و گفت:« اتاق چندی؟»با سینه سپر کرده و با صدایی که بشنوه گفتم: «اتاق صدو پنج»، ابروهاشو بالا داد و وزنشو انداخت روی یکی از پاهاش، دست به کمر ایستاد و نگام کرد، بعد گفت:«اتاق صد و پنج که مال آقایونه» ته دلم خالی شد، پشت گردنم شروع کرد به نبض زدن، صدای آروم خنده بلند شد، نمیدونم اون لحظه به من میخندیدن یا به حرفاشون دیگه برام مهم نبود چون همشو به خودم گرفته بودم، یه دمی کشیدم و برگمو نشونش دادم و گفتم:« یه آقایی بهم گفت بیام اتاق صد و پنج»برگه رو از دستم گرفت و بهش نگاه کرد انگشت اشاره شو گرفت روی ردیف دوم و گفت:«اون دختره رو میبینی کجاست؟ همونی که چادر سرشه، تو پشت اونی همین راسته رو برو صندلیت رو پیدا میکنی»دیگه هیچی نگفتم برگه رو گرفتم و چپوندم تو یکی از دستام.آخه ی دختره ی کُفرات تو که دست راست چپتو بلد نیستی کنکورو میخوای چیکار کنی تو که کنکور خودتو دادی زبانش دیگه چی بود که اسم نوشتی اصلا چرا باید شماره ی صندلی صد و یک رو با اتاق صد و یک اشتباه بگیری، بعد هم مراقب  مثل ابلیس راهنماییت کنه و تو هم صاف بیوفتی تو یه جهنم دیگه، آخه من به تو چی بگم لعنت شده.حالا بعد اون همه بالا پایین زدن صندلیمو پیدا کردم، حالا کجا باشه خوبه؟دقیقا روبروی سرویس بهداشتی زنانه. درشم که با در طویله فرقی نمیکرد، با باز شدنش یه صدا میداد و با بسته شدنش یه نعره ی دیگه. آخرشم وسطای کنکور تبدیل به سرویس بهداشتی عمومی شد.</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 21:14:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حبس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%AD%D8%A8%D8%B3-kshcsjeier74</link>
                <description>حبس«پنج سال حبس کشیدی بست نبود؟»سرش را پایین انداخت و دستش را به سمت گردنش برد.:«ولی من اون کارو برای خودش کردم»بی‌‌حوصله سرش را تکان داد و با کلافگی گفت :«نکنه یادت رفته»مردمک چشمانش را به چپ و راست تکان داد و دوباره به او زل زد، گفت:« ولی من برادرشم»مرد روبه‌رویش نگران به پسر نگریست سپس گفت:«بیخیالش شو، اون حتی نمیدونه که تو وجود داری»حرف های مرد رگ غیطش را آبی تر کرد، او نمی‌توانست حرفایش را در ذهنش بگنجاند. او پنج سال حبس کشیده بود تا فقط خواهرش را نجات دهد، کاری را کرد که به نفع جفتشان بود اما حال او جلویش ایستاده بود و حرف از تسلیم شدن میزد. با عصبانیت به مرد نزدیک شد و یقه‌ی او را محکم در دستانش گرفت، با این کار مرد به ترس افتاد و دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا گرفت سپس گفت:«هی، جوش نیار، ببخشید»پسر در همان حالت سرش را پایین آورد و با چشمانی اشک‌بار به مرد روبرویش نگاه کرد سپس گفت:« می‌دونی چیه؟»مرد سرش را به نشانه منفی به چپ و راست تکان داد سپس پسر گفت:«همون لحظه باید از شرش خلاص میشدم»مرد بزاق دهانش را قورت داد، پسر یقه‌ی او را جدا کرد و با دستانش صورتش را پوشاند، چشمانش را بست و دوباره آن صحنه‌ی نحس را مرور کرد.همان صحنه‌ی نحسی که خواهرش اشک بار به زمین افتاده بود و با صدایی بلند درخواست کمک میکرد، کاش ضربه‌ی دومش را محکم تر میزد، اما خیلی دیر بود، مردهای سیاه پوست از وجود پسر با خبر شده بودند و با زبانی که برای پسر غریبه بود او را سرزنش میکردند.</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 21:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته‌ی مرگ سیارات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-cye3ci9c4znt</link>
                <description>(فرشته ی مرگ سیارات)ستارگان  ناگهان خاموش شدند ابر بزرگی  آسمان را فرا گرفت تمام اهالی ترسیده بودند شب تاریک تر و وحشتناک تر از قبل شد انگار در تاریکی مطلق فرو رفته بود.بدون آنکه دلیلی برایش پیدا کنم من هم مانند بقیه به دنبال فرار بودم ترسیده بودم و تمام توانم را در پاهایم جمع کرده بودم .داغی پشت گردنم حس کردم و بیهوش به زمین افتادم .چند بار تلاش کردم چشمانم را باز کنم  اما قدرتی نداشتم ، نمی دانم چقدر و تا چه زمانی بیهوش بودم که با صدای یک نفر بیدار شدم ،همان که چشمانم را باز کردم سردرد وحشتناکی سرم را درگیر کرد اما   سعی کردم بنشینم و سر تا پایش را نگاه کنم .ماسکی شبیه کلاغ داشت بال هایش شکسته و سیاه رنگ بود، قد بلندی داشت و  چیزی مانند تبر در دستانش بود. همانطور که نگاهش می کردم پرسیدم« تو کی هستی ؟»جواب داد «فرشته ی مرگ سیارات »کمی قدم بر داشتم تا بتوانم بر جایی  که در آن ایستاده ام مسلط شوم ،  چشم چرخاندم تا بتوانم بقیه  سیارات را نگاه کنم بعد از کمی نگاه کردن چیزی چشمم را از تعجب گرد کرد آن زمین بود؟ جایی که در آن زندگی می کردم؟زمین کاملاً نابود شده بود دیگر خبری از آبی بودنش نبود و مانند  چراغی سوخته در مدار قرار داشت، انگار مرده بود .هاله ایی سفید رنگی اطرافش را در بر گرفت ، بعد از  چند ثانیه کاملاً از مدار محو شد .ترس را‌ احساس  کردم، دیگر خانه ایی نداشتم ، تنها بودم ، بدون خانواده ، بدون دوست ،  تنهای تنها . با صدایش به خودم آمدم گفت« نترس ، قول می دم به زندگی عادیت برگردی» اما چطور؟ تمام کلماتی که از دهانش خارج میشد برایم نامفهوم بود،گوش هایم حکم نوزادی را داشت که قادر به شنیدن و درک کلمات نبود ، همین قدر سخت و عذاب آور . با بغضی که در گلویم بود گفتم« چرا نزاشتی منم از بین برم ؟ چرا ؟» اما بغضم ترکید دیگر توانی برای ادامه دادن نداشتم برای چند ثانیه فقط بلند گریه می کردم تا شاید آرام شوم.دستانی را در پشتم احساس کردم گرم بود، آرام بود، خیلی آرام.همانطور  که سرم پایین بود پرسیدم «اسمت چیه ؟ » جواب داد:«  ستاره » لبخندی  تصنعی زدم‌ و گفتم «اسم قشنگیه ، اما تا کی قراره تو این وضعیت بمونم ؟»گفت:« فقط صبر کن.» حرفش را تایید کردم و دیگر چیزی نگفتم اما با گذشت چند ثانیه آرام از جلوی چشمانم ناپدید شد دیگر نبود ، انگار محو شده بود.دو زانوی خود را در بغلم فشردم  باز هم تنها شدم  تنهای تنها .اما  صبر کردم و او نیز در ازای آن  قولی که داده بود را عملی کرد.ستاره   طبق دستورات به مرگ بی‌شماری از ستاره ها و سیارات رفت و در بعضی مواقع برای استراحت به سیاره ی ما می‌آمد و از روزمرگی هایش تعریف میکرد .شاید او فرشته ی مرگ سیارات بود اما این شغل زاده ی او بود و در آن نقشی نداشت او همانند عروسک خیمه شب بازی ایی بود که توسط نخ هایی باریک هدایت می‌شدند ، هیچ اختیاری در حرکت های او وجود نداشت و ستاره نیز این گونه بود  ده</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 19:34:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امواج بی‌صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83727669/%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-ajxinqn2vexl</link>
                <description>چرا اینجوری رفتار کرد؟چه اتفاقی براش افتاده بود؟انگار دوست نداشت کسی نزدیکش شود، همه را بدون اینکه حرفی بر زبان آورد سریع از خودش میراندنفسم را نگه داشتم و دوباره به سمتش شتافتم، دستم را آرام روی سرش گذاشتم اما سرد بود،انگار منجمد منجمد شده بود.همانطور که دستم روی پیشانیش بود نزدیک تر شدم اما قبل از اینکه بتوانم کاری کنم دستم را پایین کشید و محکم فشارش داد، حرفی نمی‌زد اما عصبانی بود.سعی کردم دستم را از او جدا کنم اما آنها را محکم گرفته بود.داد زدم که ولم کند اما نکرد.آروم نزدیکم شد که من ترسیدم و عقب رفتم.انگار ته خط بود.پاهام چیزی را حس نمی‌کرد، زیر پایم خالی بود‌.برای لحظه‌ای به خودم اومدم و دستانش را زیر گلویم احساس کردم، داشت خفه‌ام میکرد، حرفی نمی‌زد و فقط اشک می‌ریخت.صورتم پر شده بود از قطره های اشکش‌.به نفس نفس افتادم،تقلا کردم،داد زدم،فریاد کشیدم اما بی فایده بود.فقط یه هل نیاز بود که مرا در خودش غرق کند و بکشد، کافی بود تا دریا من را با موج‌هایش به کشتن دهد.</description>
                <category>ستاره‌ی دنباله‌دار</category>
                <author>ستاره‌ی دنباله‌دار</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 17:55:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>