<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مظاهر محمدزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83750009</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:06:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3942041/avatar/spykfk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مظاهر محمدزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83750009</link>
        </image>

                    <item>
                <title>منوی ویژه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83750009/%D9%85%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-nb2uobdwyzed</link>
                <description>سلام عذر می خواهم اگر امکان دارد من دو ساعت دیگر میخواهم بر اثرسکته مغزی بمیرم.در میز سمت راست خانم جوانه مشتری که پافر آبی ژله ای به تن داشت و از دو طرف صورتش به اندازه شاخه ی یه گل،موهای بنفش تا زیر چانه اش آمده بود مرد میانسالی با موهای تیره و صورت تراشیده و  مرتب با تک کت  قهوه ای رنگ و تقریبا بلند که تا بالای ران هایش میامد و کفش های چرمی کلاسیک تیره نشسته بود همانطور که فنجان سفید رنگ قهوه اش  را سر می کشید و با دست راستش  انتهای شاخه گل نسترن را در دست داشت انتهای لبش را به مثابه لبخندی به بالا کشید و آرام گفت این روز ها مُد شده همه دوست سکته مغزی کنند دخترک صدای مرد را شنید همانطور که ویتر داشت منوی بلند بالای درخواست مشتری ها را نگاه می کرد رو به مرد میانسال گفت شما خودتان اینجا چکاره ای؟ مرد میانسال مودبانه رو به خانم جوان نگاه کرد و گفت من!و سراسیمه ادامه داد من هر روز اینجا قهوه میخورم اینجا به جز مشتری هایی که میخواهند بمیرند مشتری هایی هم دارند که اینجا قهوه میخورند و می روند بیرون زندگی می کنند دخترک صندلی رو به رویی مرد میانسال را کشید ویک قهوه سفارش داد  نشست و طوری که جذاب تر به نظر می رسید گفت ظاهر ویتر مرگ سرش شلوغ است هنوز وقت هست برای یک قهوه دو نفره.</description>
                <category>مظاهر محمدزاده</category>
                <author>مظاهر محمدزاده</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 14:43:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیر انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83750009/%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-nl78nqq3jysd</link>
                <description>انسان،مگر خوشبخت به دنیا نمی آید یا خوشبخت نمی میرد در این میان خوشبخت شدن یا بدبخت شدن دیگر چه صیغه ایست در مورد احاطه شدن توسط خیر و شر هم باید بگویم البته کهانسان توسط شیطان به رستگاری می‌رسد یا توسط خداوند شاید هم هر دو یکی باشند شاید هم در این جهان پر از رنج قدرت مطلق شیطان باشد و ما موظفیم از او پیروی کنیم وگر نه ما را از جهنمش بیرون می راند این جهان بسیار شبیه همان جایی است که قولش را به بد کاران داده اند،بی خیال نمیخواهم سر شما درد بیاورم چیزی میل دارید؟مهمان نگاهش را از روی خدمتکاری که بسیار تند و عمیق در مورد فلسفه نظر میداد بر نداشته بود گفت بله لطفاً یک قهوه و اگر وقت دارید خوشحال میشوم با بنده هم صحبت شوید خدمت کار بلافاصله به سمت پیشخوان برای ثبت سفارش رفت سپس باز گشت و در صندلی روبه رویی مهمان نشست برای اینکه سر نخ صحبت هایش را گم نکند ادامه داد،البته مهم این است که انسان پس از رستگاری به این جهان پر از درد و رنج و تعصب های بیجا بر سر چیز های بی خود باز نخواهد گشت شاید کورموزوم های بدن انسان پس از رستگاری در تنه ی سبز و جاندار درختی تنومند پوست بیندازد از کجا معلوم شاید هم تبدیل به شیره جان یا مایه حیات او شوم البته دوست دارم به موم های بسیار ظریف بر تن گیاهی خوش بو و البته بی خاصیت و بدون مسئولیت و ضعیف در یک منظره زیبا و دور افتاده که هیچ انسانی به قصد چیدنش به آنجا نیاید باشم یا بارها تجزیه شوم طوری که در هوا معلق و بر دوش نسیم سوار به تمام شهرها یا حتی در ریه های تمام موجودات جهان باشم البته دوست ندارم روی سطح دریا یا اقیانوس یا رودخانه ای خروشان شاهد خفه شدن و مرگ کسانی باشم که عزیزانش منتظر بازگشت او هستند آدم ناراحت می شود خب خنده ای ناخودآگاه سر داد و گفت انسان آن زمان که انسان نخواهیم بود از اینکه بسیاری از جاهایی که لبخند به لب با شخصی سخن میگوییم ریشه در خواسته تولید مثل ما دارد کمی ناراحت کننده است البته برای من خدمت کار اینگونه است سپس زاویه صورتش را صاف کرد و رو به مهمان پرسید شما چطور؟چه نفعی میبرید از مصاحبت با افراد مختلف مثل من؟مهمان شات قهوه اش را سر کشید و لیوان چینی کوچکش را روی میز گذاشت و همانطور که شات قهوه روی میز چوبی بازی میداد گفت آنقدر عمیق دقت نکرده ام شاید بتوان گفت که قدرت درک آن حقیقت را ندارم برای همین پذیرش این حس و کنکاش در این عمق از مسائل روانی برایم دشوار است شاید بخاطر این باشد که من زنم ما خیلی با حقیقت سر و کار نداریم اما خیال دارم با شما مخالفت کنم تا کمی بیشتر توضیح دهید بله حتما خوشحال می شوم توصیف این نگرش همیشه سبب سرخوردگی و شک در انسانها می شود زمانی پی میبری بسیاری از چیزهای پیچیده که فهمیدن شان برای آدم ها دشوار در کلیت همان ممنوعیت ها و چیزهاییست که خود شخص یا جامعه از آن متنفر است و یا حداقل چنین نشان میداد برای مثال اکثر آدم ها از گوشت و انواع حیوانات تغذیه می کنند اما کشتن حیوانات را امری وحشیانه و غیر انسانی میدانند.</description>
                <category>مظاهر محمدزاده</category>
                <author>مظاهر محمدزاده</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 13:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چنار بیمار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83750009/%DA%86%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-gbolerpb6fny</link>
                <description>باید تا شلوارم خشک شود انشایی برای درخت بنویسم تا همه انگشت به دهن بمانند این را گفت و جستی زد و خود را به دستگیره آهنی در چوبی رساند در را گشود و بالای پله ها ایستاد با یک دست پایین تنه اش را و با دست چپ پشت کاسه سرش را خاراند خرناسه ای زد و به چنار خیس در حیات زل زد و دو لنگ شلوارش که چون مردی آویزان از دو طرف شاخه کلفت چنار در هوا بود و از لنگ های شلوارش قطره قطره آب می چکید یکی از چپ و یکی از راست ناگزیر قطرات در شمارش او به بند افتادند و همانگونه که می شمرد پله ها را یکی یکی پایین می رفت  آخرین قطرات بود تا وقتی که به تنه ی نم دار چنار برسد 65 قطره شمرد دو دست کودکانه اش را دور درخت حلقه کرد دستش به شلوارش نمی‌رسید باید تا قوسی اول چنار بالا می‌رفت دستانش را لنگر کرد و پاهایش را در دو طرف ستون کرد و ذره ذره بالا رفت به قوسی که رسید نفسی تازه کرد چشمش به پنجره اتاقش افتاد از آنجا میشد داخل اتاقش را دید سپس زمزمه کرد نکند هر روز مرا نگاه میکند و به من میخندد و سپس با نفرت کودکانه ای به شاخه ای که شلوارش از آن آویزان بود نگاه کرد شاخه پهنی بود یک پایش را از راست و پای دیگرش را از چپ آویزان کرد و کمی نشست و در همین خیال بود که کم کم داشت زیرش گرم میشد به پشت روی شاخه خوابید مانند کودکی که بر بازوی پدر بخوابد سپس گوشش را به روی شاخه ی جاندار درخت گذاشت، صبح زود بود هیچ صدایی از کوچه یا از خانه و همسایه نمی‌آمد چشمانش را بست و به صدای درون شاخه گوش داد انگار سرش را روی شاهرگ درخت گذاشته بود نبضش تند میزد.</description>
                <category>مظاهر محمدزاده</category>
                <author>مظاهر محمدزاده</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 05:27:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه مردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83750009/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-heiia6dghnjk</link>
                <description>قدم هایت را تند برمی داشتی آنطور که من هر لحظه میگفتم الان است که زمین بخورد ولی بعد از آن بوسه ی مادرت و آن دستِ برو باریکلا که به پشتت زد خیلی سریع از خیابان گذشتی و همان که رسیدی به این طرف از کنار خیابان به سمت مادرت چرخیدی و نگاه کردی آن موهای فر سیاه بلندت روی چشمت تو را چون گوهری گرانبها که مفت از چنگم رفته بود نشان میداد آنطور که دلم رفته بود و در وسط آن خیابان مانده بود، روزی که تو را از کف دادم مث تاجر عیاشی که چیز گرانبهایی داده باشد برای الواتی های جوانی اش از شرم به خودم می پیچیدم طوری که مادرت نگاهت کرد دلم رفت آنگونه رفت که محتمل بود اگر لحظه ای چشم از تو بردارد تو را بردارم و بزنیم به چاک، تو وقتی  به چرخی قاقالیلی رسیدی نیم نگاهم به مادرت بود اولش نفهمیدم چرا اما بعد که دیدم با چشمان درشت نمناکی نگاهت میکرد دو هزاریم افتاد که او هم از شرم به خود می پیچید آن حال را می شناختم منتظر لحظه ای بود تا تو حواست پرت شود زمانی که چرخی آن روزنامه لوله شده را برداشت و کمی تخمه کدو ریخت و تو نگاهت در دستانش بود مادرت چادرش را جمع کرد و به میان جمعیت زد طوری که من هم نتوانستم رد چادرش را بگیرم و تو تخمه کدوها را گرفتی و چرخیدی  و خیره به آن سمت خیابان ماندی دو آستین کتت را در هوا گرفته بودی طوری که انگار میخواستی هوار کنی بدون اینکه لباست کثیف شود همانطور مانند آدم آهنی رو به بالا ایستادی وسپس رو به پایین هاج و واج مانده بودی، اخم هنوز به لبت ننشسته بود و مچ دستت به چشمت نرسیده بود من کنار چرخی بودم آنطور که نگاهم کردی نزدیک بود من دستم را به چشمم ببرم و های های گریه کنم اما لبخندی روی لبهایم نشاندم درست مانند دو سال و چهار ماه پیش من را یادت بود،غم به لبت نرسیده بود از چشمانت پرید شعفی در نگاهت نشست، چرخی بیچاره ایستاده بود به تماشا و ناگهان با آن صدای خِرخِری گفت آقا فیلم هندی تان که تمام شد پول تخمه های مرا بده و هردومان زدیم زیر خنده پول تخمه ها را یه ده شاهی به چرخی دادی و بقیه ات  را گرفتی و راه افتادیم در راه برایت قصه ای تعریف کردم که شبیه قصه خودمان بود یادت هست؟ آن  موقع که من به بیست و چهار ماه حبس محکوم شدم تو در بغل مادرت به ملاقات من آمدی مادرت نشست آنطرف شیشه و تو هم در بغلش می لولیدی کلی گلایه کرد می گفت که دو سال دیگر هم نمی‌تواند منتظرم باشد بنده خدا حق هم داشت بار چندم بود که گیر می افتادم  می خواست طلاق غیابی بگیرد که  وقتی گرفت خبرش در زندان  به من رسید دیگر  دو سال برای من شده بود دندان روی جگر مگر آرام قرار داشتم می دانستم تا وقتی آزاد شوم بارها از مادرت سراغ مرا گرفته ای و حتما او برای اینکه میل با من بودنت را از بین ببرد گفته است که پدرت معتاد یا دزد بود یا حتی مرده است تو هم که فرق مرده و زنده را میفهمی آن دو سال را در زندان حکم پاکی گرفتم و آن تصویری که از پشت شیشه با دستان کوچک در هوا از تو دیدم مرحم درد هایم شده بود حکم آزادی ام که آمد کمی در محل قدیمی پرس و جو کردم از خاله مادرت آدرس مادر بزرگت را گیر آوردم وقتی سمج شدم و بهش ثابت شد که پاکم، آدرس مادرت را به من داد تا دو روز قبل از آن که با مادرت بیرون بیایی هر صبح جلوی در یا سر کوچه تان منتظرتان بودم نه برای اینکه بخواهم تو را از او بدزدم فقط میخواستم سیر نگاهتان کنم تا اینکه آن روز دیدم شوهر مادرت بعد از کلی حرف زدن و کج خلقی از خانه بیرون زد زمان زیادی نگذشته بود که مادرت با تو  از خانه بیرون زد از تاکسی که پیاده شدید من این طرف خیابان بودم بعد هم که به اینجا آمدیم البته آن اول ها در راه آهن اتاق گرفته بودم تو که به زندگی ام آمدی جان گرفتم شب و روز نداشتم روز ها در کارخانه چیت سازی کار میکردم و شب ها  تا دیر وقت دور میدان راه آهن سیگار می‌فروختیم یادت هست؟نویسنده.مظاهر محمدزاده</description>
                <category>مظاهر محمدزاده</category>
                <author>مظاهر محمدزاده</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 20:57:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>