<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه امانی کلاریجانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83888391</link>
        <description>فاطمه هستم، عاشق جستجو کردن و یاد گرفتنم. کارم مشاوره شغلیه، راه ارتباطی: fkelarijani@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:29:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1244867/avatar/KI41dt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه امانی کلاریجانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83888391</link>
        </image>

                    <item>
                <title>و قسم به غَم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83888391/%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D9%8E%D9%85-nay5xvhwdp9q</link>
                <description>.دوروز پیش یکی از بستگانم فوت کرد و رفتم شهرمون. حس‌های مختلفی تجربه کردم از غم گرفته تا خشم و اضطراب.امروز هم از مادرم شنیدم که یکی از دوستای قدیمی‌مون که خیلی دوستشون داشتیم فوت کرده و امروز تنها غم بود.به پیشنهاد یکی از اساتید دانشگاهمون دو هفته‌ای هست که دارم یه کتاب می‌خونم.هرجایی که به غم میرسه من بیش از پیش تو فکر فرو میرم. چون سالهای زیادی بود که هرچیز دردناکی رو تجربه می‌کردم به غیر از غم اصیل.یکی دو جمله از این کتاب رو می‌نویسم:در مجموع غم شفاست و اگر غم نبود، امکان سازش با فقدان‌های زندگی نیز فراهم نمی‌شد.و من باز این صدا توی سرم می‌پیچه وقتی حرف از غم میشه:غم حرم الهی‌ست.سر به آسمون بلند می‌کنم می‌گم: من از چیزی فرار می‌کردم که نمی‌دونستم همونیه که دنبالش می‌گردم. ممنون که بهم نشون دادی حَرَمِت کجاست. اینجا، تو سینه‌ی دردمندم، وقتی که قلبم ترک می‌خوره.پ.ن: نام کتابی که ازش صحبت کردماز خط تا مثلث تعارض، نوشته‌ی دکتر نیما قربانی</description>
                <category>فاطمه امانی کلاریجانی</category>
                <author>فاطمه امانی کلاریجانی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Oct 2022 22:32:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ منو عزیز نمی‌کنه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83888391/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-ypptvjxj8kwa</link>
                <description>واقعا چرا مرگ ما رو عزیز میکنه؟اصلا واقعا عزیز می‌کنه یا ما اینجوری تصور می‌کنیم؟بارها دیدیم که آدما از مردن کسانی غمگین میشن که در دوران حیات اون فرد خیلی هم بهش اهمیت نمی‌دادن.یا مثلاً رابطه‌ی خوبی باهاش نداشتن، ازش سراغی نمی‌گرفتن و ...فکر می‌کنم که واسه اینکه بتونیم درک کنیم چه چیزی در ما رخ میده که باعث میشه گاهی انگ مرده پرستی بهمون بخوره، شرایط رو کامل تصور کنیم.فرض کنیم خبر فوت کسی بهمون میرسه که باهاش قهر بودیم. کسی که شاید یه روزی دوستش داشتیم ولی باهاش قهر کردیم، هیچ‌وقت نتونستیم رابطه رو درستش کنیم، پر شدیم از خشم، یه خشم ناسازگار که درست ابراز نشد و شد پرخاش به شکل قهر.حالا اون آدم فوت کرده، دیگه نیست. چه احساسی پیدا میکنم؟ حسرت؟ غم؟ حس اینکه من چقدر آدم بدیم که باهاش تا آخر عمر قهر موندم. چقدر حیف شد که فوت کرد و حتی دلم براش می‌سوزه، آدم وقتی دلش برای کسی می‌سوزه نمی‌تونه به این سادگی خشمش رو بهش ابراز کنه، برای آدمی که فوت کرده هم پس این خشم نمی‌تونه ابراز بشه و میشه عذاب وجدان و حسی شبیه حسرت.مرگ هربار ما رو با یکی از حقیقت‌های زندگی روبه رو می‌کنه که اونم خودشه و ما یکه میخوریم و به خودمون میگیم: منم یه روز می‌میرم! ارزشش رو داشت که قهر باشم؟ و شروع میکنم به گریه کردن. واسه آروم کردن خودم از خوبیاش یاد می‌کنم، عذاب وجدان نمی‌ذاره دیگه پشت سرش حرف بزنم. چون یه عمر شنیدم که پشت سر مرده بد نگو! دستش کوتاهه!درسته اون دستش کوتاهه ولی من زنده‌ام، پس اون ضعیفه و من بهش بد کردم؟؟ اینا ممکنه تو ناخودآگاه آدم بیاد بالا و بشه عذاب وجدان. بشه گریه و زاری.و آدما فکر می‌کنن عه تازه برام عزیز شد! نه عزیز نشد، تازه اون خشم ناسازگار داره به یه شکل دیگه می‌ریزه بیرون، خشمی که هیچ‌وقت فرصت پیدا نکرد درست ابراز بشه.ما مرده‌پرست نیستیم، ما دو تا ایراد بهمون وارده.اولیش اینکه هیجاناتمون رو درست تجربه نمی‌کنیم و این باعث شکل گرفتن عذاب وجدان و اضطراب در ما میشه که می‌خوایم با تعریف و تمجید از اون فرد جبرانش کنیم.دوم اینکه: از آدم مرده راحت‌تر میشه قدیس ساخت. چون اونایی که زنده هستن ما میتونیم واقعیتها رو دربارشون ببینیم اینکه کامل نیستن، ولی از کسی که نیست میشه افسانه درست کرد و روانمون رو گول زد. و خیلی از ما تمایل به تحریف واقعیت داریم، اینجوری بسیاری از دردها رو احساس نمی‌کنیم.</description>
                <category>فاطمه امانی کلاریجانی</category>
                <author>فاطمه امانی کلاریجانی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Oct 2022 00:44:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وارونگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83888391/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-kqve3k7l2mjf</link>
                <description>من وارونه‌ام مادر، برم گرداندنیا را برعکس می‌بینم،تو را قنداق‌پیچ می‌کنم، زیر یک پشه‌بند توریروی پاهایم برایت لالایی می‌خوانممن وارونه‌ام مادر، برم گردانعروسکت را خواهرت از دستت قاپیدموهای بافته‌شده‌ات را باز کردو تو با چشم گریان و دست‌های گره کرده به آغوش من آمدیمشت گره کرده‌ات را به سینه‌‌ام کوبیدیگفتی عروسکم را پس بگیرمن وارونه‌ام مادر، برم گرداندر دنیای من همه‌چیز واژگون شدهعروسکت را پس گرفتم و تو خندیدیخسته بودم، سینه‌ام درد می‌کردگفتی گرسنه‌ام، کمی نان می‌خواهمتنور را روشن کردم و چانه‌ای خمیر گرفتمسرم را تا پایین پایین درون تنور فرو بردم،صورتم سرخ شد...آه مادر، وارونه شدم...صورتم سوختعروسکم را خواهرم قاپیده بود...می‌خواستم دست‌هایم را مشت کنم و با گریه بگویم عروسکم را می‌خواهم که تودامنم را کشیدی و من سر از تنور برآوردم که تو را بشنومداشتی می‌گفتی: پس چه شد نان؟من اکنون باز هم وارونه‌ام مادر، برم گرداندنیا را برعکس میبینمشبیه آنچه نشانم دادیمن وارونه‌ام مادر، برم گردان</description>
                <category>فاطمه امانی کلاریجانی</category>
                <author>فاطمه امانی کلاریجانی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 23:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این درد، میگرن نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83888391/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-eaw8jkfpj69m</link>
                <description>سرم درد می‌کند و دلم می‌خواهد بخوابم. می‌دانم که این درد، میگرن نیست. احساس می‌کنم فشار خونم به زور به هشت و نه می‌رسد اما این احساس واقعی نیست. نمی‌دانم برای بار چندم بود که می‌گفت طفلی... ننه مرده تو بیمارستان بود که دعا می‌کردم خدایا یعنی میشه این بچه‌ی من خوب بشه، دوباره راه بره، برم براش زن بگیرم، بچشو بغل کنه...خدا صدایش را همان سالها شنیده بود، او خوب شد، می‌توانست راه برود ولی پاهایش می‌لنگید، ننه برایش زن گرفت و بچه‌دار شد. بچه‌اش را بزرگ کرد. این سیب هزاران چرخ خورد. سی سال گذشت... موهای ننه سپید شد، ننه فرزند دیگرش را در جوانی از دست داده بود و حالا قوت جوانی را نداشت. نمی‌دانم این بار چجوری دعا کرده بود که کرونا آمد و همان بچه‌ای که قرار بود سی سال پیش از دست بدهد، برای همیشه ترکش کرد.موهای ننه دیگر جای بیشتری برای سپید شدن نداشت، حالا فقط کمرش مانده بود که آن هم خمیده شد.من عروس شدم. روزی رفتم پیش ننه، گفت آن گل روی عکس را می‌بینی؟ آن را از ماشین عروستان برداشتم گذاشتم کنار عکس پسرم که نتوانست توی عروسی شما باشد. من بغض داشتم. هنوز هم  آن گل خشکیده روی قاب عکس هست... نمی‌دانم کسی قصه‌ی آن گل را می‌داند یا نه...من اما هربار که می‌بینمش دلم بارانی می‌شود ولی جلوی چشم‌هایم را می‌گیرم. بغضی که نترکد توی سرم نبض می‌شود و دور چشمم مثل مار چنبره می‌زند.تماما درد می‌شوم. دلم می‌خواهد بخوابم. لبخند می‌زنم که دردم پیدا نشود. ننه‌ای که توی سرم گریه می‌کند یواش یواش می‌خواند:هزار شیر داغ دادمش و رفت...به وقت خواب، ناز کردمش و رفت...درون این دلم نگاه داشتمش و رفت...گمان من خیال باطلی بود که اوهمیشه جلد خانه است... و رفتسپید شد سرم، خمیده شد کمرم، جوانیم سلامتیمهمه و همه فدای سر پسرم... که رفت</description>
                <category>فاطمه امانی کلاریجانی</category>
                <author>فاطمه امانی کلاریجانی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Oct 2022 00:45:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی استعدادها رو باید رها کرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83888391/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-qum3z64tzqj2</link>
                <description>وقتی به ادبیات و داستان  فکر می‌کنم، اولین کسی که به ذهنم میاد ایشونه.سالها طول کشید تا بفهمم قرار نیست داستان بنویسم. سالها یعنی از ده دوازده سالگی تا همین دو سه سال پیش. در واقع کار استعدادیابی و مشاوره‌ی شغلی خیلی نگاهم رو به زندگی شخصیم عوض کرد.من تنها کاری که تو سن کم خوب بلد بودم انجام بدم انشا نوشتن بود و از اونجایی که خیلی درباره‌ی آینده و دنیا کنجکاو بودم، مدام از خودم می‌پرسیدم: باید چه شغلی داشته باشم؟و جوابی که در برهه‌‌ای از زمان به خودم میدادم این بود: می‌خوام نویسنده شم! مثل محمود دولت‌آبادی.حالا هنوز هیچ کتابی ازش نخونده بودم و فقط شنیده بودم نویسنده‌ی بزرگیه.هرچند که خیلی زود شغل موردعلاقم تغییر کرد اما یه فکری با من موند،اینکه من باید داستان بنویسم! دقت کنید. من «باید» داستان بنویسم. انگار که اگر نمی‌نوشتم جنگ می‌شد.تو مسابقه‌ی داستان‌نویسی شرکت کرده بودم و برنده هم شدم اما هیچوقت این کار برام آسون نبود. همیشه هم خودم رو سرزنش می‌کردم که چرا خلاق نیستم که بتونم یه موضوع جالب پیدا کنم که یه رمان بنویسم؟ چرا نوشته‌های من انقد کوتاهن؟ چرا نمی‌تونم از تواناییم تو نوشتن برای داستان استفاده کنم.سالها طول کشید تا گره‌های ذهنی من بازتر شد. تا روزی متوجه شدم که اگر آدما استعداد مشترکی دارن قرار نیست توی همه‌ی اونا به یه شکل بروز کنه.یعنی اگه هم من هم شما میتونیم خوب بنویسیم، قرار نیست هردومون بتونیم رمان بنویسیم. هیچ جبری نیست.موضوع بعدی: اگر به نظر می‌رسه که تو چندتا زمینه استعداد داریم هم قرار نیست همشون به عالی‌ترین شکل ممکن شکوفا بشن و به اقدام برسن. مثل اینکه همه‌ی اونایی که میتونن خوب بنویسن قرار نیست نویسنده باشن.همین پذیرش ساده شاید خیلی ما رو آسوده کنه. که آقا بذار اصلا یه علاقه یا یه استعداد هدر بره...البته اگه واقعا هدر بره. رهاش کن! اگه بخوای به همه‌ی توانمندی‌هات بچسبی و بخوای همه رو باهم شکوفا کنی فقط درگیر یه تقلا میشی.همچنان که من بهتر بود از همون سالهای پیشین می‌پذیرفتم نوشتن قرار نیست شغل اصلی من باشه، فقط یه ابزار می‌تونه واسه کارم باشه. پس اگه براش کلاس نمیرم، اگه هرروز نمی‌نویسم، اگه کار خاصی واسش نمی‌کنم، اگه فقط یه کتاب کوچیک تا حالا چاپ کردم... نیاز نیست نگران چیزی باشم.همه چی مرتبه ?من از چیزی جا نخوندم ?همینه زندگی?</description>
                <category>فاطمه امانی کلاریجانی</category>
                <author>فاطمه امانی کلاریجانی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 00:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامل طلبی در همه چیز! حتی این عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83888391/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-qvd11wwy7kpt</link>
                <description>همه چیز باید با خط کش «من» سنجیده شود.آدمها از قلم من، از چیزی که مینوشتم تعریف میکردند؛ اما موقع کار، همین که بهم میگفتند درباره ی فلان موضوع بنویس، ذهنم قفل میشد. شاید برای نوشتن هیچوقت نباید خودم را مجبور کنم. چون هنوز هم همینم.درمانگرم میگفت: فاطمه بنویس!و صدایی از من میپرسید: یعنی چی باید بنویسم؟ خاطراتم را؟ احساسم را؟ وقایع اتاق درمان را؟از کجا شروع کنم؟این طوری میشود که من نمینویسم. وقتی بهم بگویند که بنویس! قفل میشوم. حتی اگر خودم به خودم بگویم.وقتی شروع به شناختن کامل طلبی میکنیم، اول وحشت زده میشویم که اه! من چقدر در هر چیزی کامل طلبم، وقتی زمان میگذرد و شروع به درمان خودمان میکنیم، حس میکنیم که خوب شدیم و حتی یادمان میرود که مرض مزمنی به اسم کامل طلبی داریم.در فرایند روان درمانی بارها این اتفاق برایم افتاد. یعنی اول از فهمیدن آسیب و دردم، ناراحت شدم یا وحشت کردم. کم کم احساس کردم کمرنگ تر میشود تا اینکه فراموشش میکردم و فکر میکردم خب فلان مرض برای همیشه از روح و روان من رخت بربست و راحت شدم؛ غافل از اینکه او هست. خیلی آرام و بی سروصدا زندگی میکند، ضعیف شده اما هست. حالا میشود موجودی که روزی آتش به جانم میکشید را با یک تشر ساده سر جایش نشاند اما معنیش مردن او نیست.درست مثل همین کامل طلبی، که همین الان دارد بهم میگوید: آخه این هم شد یادداشت؟؟ پاک کن و چیزی بهتر بنویس. بگذار دیگران بهترین یادداشتهای تو را ببینند.من چه میگویمش؟میگویم: بیخیال! بیا و قبول کن شاید من اصلا یادداشت بهتری نداشته باشم. پس این یعنی هیچوقت نباید بنویسم؟و خدا را شکر که دیگر مثل قدیمها نمی ایستد که ساعتها با من بحث کند، با چشم غره ای ترکم میکند.گفتم که! او نمرده! فقط ضعیفتر شده!</description>
                <category>فاطمه امانی کلاریجانی</category>
                <author>فاطمه امانی کلاریجانی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Oct 2022 23:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>