<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سولماز معصومیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83954810</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:47:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/400215/avatar/oeSd9y.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سولماز معصومیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83954810</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آماده سازی خانه سرشار از عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83954810/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ffvgifrb7voj</link>
                <description>با نگاه به پست های جمعیت داشتم خاطراتمم رو مرور میکردم . پست مربوط به آماده سازی خانه ایرانی رو دیدیم .من اون روزها چند ماه بود که با جمعیت آشنا شده بودم اولین بار وقتی  میخواستم یه کار مثلا خوب انجام بدم ولی دلمم هم نمیخواست به روش سنتی فقط یه  پول بدم به فرد نیازمند ،  تو سایتها و پیچ های اینستاگرام دنبال یه محل یا روش  متفاوت بودم . تو یه روز تابستان ، تبلیغ کوچه گردان عاشق با اون شعار «یک ماه بدون گرسنگی برای کودکان ایران » رو دیدیم ، دقیق یادم نیست چی شد که به روابط عمومی پیام دادم ولی تو یه تایم خیلی کوتاه بهم زنگ زدن و ر مورد  طرح یه توضیح مختصر دادن و روش همکاری تو طرح رو برام گفتند .  روز بسته بندی کوچه گردان عاشق وقتی به محل بسته بندی رفتم جمعی رو دیدیم که تقریبا همه جوان بودن ولی با یه هیجان خاصی داشتند سعی میکردند بسته آذوقه رو آماده کنند ، هنوز خوب یادمه وقتی کیسه بزرگ  عدس باز کردن و گفتند اون رو به بسته های کوچک تقسیم کنید ، اولین چیزی که گفته شد این بسته های قراره برسه بدست مردم حواستون باشه یه دندنه اش هم هدر نره .  اون لحظه که یه مُشت عدس خراب رو تو کیسه  دیدن یلدا که اون روز مسئول طرح بود با یه وسواس خاصی وایساد تمام عدس ها رو  از اول نگاه کرد و اون بخش خراب رو کنار گذاشت و مدام میگفت اینا قراره بره سر سفره مردم ما مسئولیم در برابرشون ...چند وقتی گذشت و خبری از جمعیت نشد تا یه روز بهم پیام دادن و فراخوان همکاری برای آماده سازی خانه ایرانی رو برام فرستادن ... اون موقع ها بدترین روزهای کاریم بود تو یه محل مثلا باکلاس با یه مدیر غرغرو که فقط راه میرفت از آدم ایراد میگرفت  کار میکردم جوری که  شبها دوست نداشتم صبح بشه که مجبور باشم برم سرکار ...حوصله هیچی و هیچ کس رو نداشتم. اما خب بدم هم نمیومد یه تجربه دیگه داشته باشم بالاخره هماهنگ کردم رفتم تا جایی که بهش میگفتن خانه ایرانی رو ببینم ..روبروی یه درب آبی رنگ برزگ که بالاش یه تابلو زده بودن  خانه ایرانی بودم، چند ثانیه وایسادم تا مطمعن بشم حالشو دارم برم تو اون خونه که نمیدونستم قرار چه کاری رو انجام بدم یا نه... بعد از اینکه وارد شدم همون جمع جوان بدون اینکه اسمم رو بدونن بهم خوشامد گفتن ... ستاره مسئول سرمایه انسانی  بهم گفت تازه به این خونه امدن و قبلا جایی دیگه ای بودن و حالا باید اینجا رو آماده کنن تا قبل مهر بتونند برای کلاس های پاییز بچه ها برنامه ریزی کنن ...بهم پیشنهاد دادن به یکی ازبچه های قدیمی کمک کنم و یکی از کلاس ها را رنگ کنم ... منی که تجربه نقاشی دیواری رو نداشتم شروع کردم  اون تجربه بهم چنان آرامشی داد که مدتها بود ازش دور بودم  ...  اون روز نمیدونم کی ولی یکی از اعضا گفت اگه با خود بچه ها روبرو بشی این حال خوشی رو که داری چند برابر میشه ... بچه ها عشق ان.... امروز معنی جمله بچه ها سرشار از انرژی هستند رو میفهممروی دیوار حیاط خونه ایرانی نقاشی های  با مضمون همبستگی و اتحاد داشتند میکشیدن اون موقع اون نقاشی ها بنظرم  بی معنی  میومد اما حالا که چندساله تو جمعیتم مفهوم اونها رو بخوبی میفهم ...</description>
                <category>سولماز معصومیان</category>
                <author>سولماز معصومیان</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 20:32:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حل مشکلات  کودکان کار و جمعیت امام علی(ع)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83954810/%D8%AD%D9%84-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B9-twhrawzqqmnv</link>
                <description>وقتی اون ساعت شب اسم خواهرجان روی گوشیم دیدیم تعجب کردم ، خودش همیشه بهم میگه تو مثل خواهرمی که تو افغانستانی ، خواهرجان صدام میکنه ...من جای  خواهرجانشو براش پُر کردم ...بعدازسلام واحوالپرسی بغضش ترکید ،شروع کرد به گریه کردن و گفت :خواهر جان به دادم برس ، که بچم جلو چشام داره پَرپَر میشه  ...صورتش پُر بخیه شده_ پرسیدم چی شده؟_برام گفت: عرفان وقتی داشته کارتن ها‌رو جمع میکرده مامورشهرداری دنبالش میکنه ، اونم چون میدونه این هفته باید کرایه خونه رو بدیم و دارو و دوای باباش هم تمام شده دلش نیومده کارتن ها رو ول کنه و بره ، کیسه رو دنبال خودش کشیده،  یه جا دیگه زورش نرسیده ، کیسه زیر پاش گیر کرده و اونم با صورت خورده لبه جدولها کنارهای خیابون  ... دهن و صورت بچه ام پوکیده _از یه جایی به بعد صداشو نمی شنیدم ، همش عرفان کوچولو  ۷ساله ریزه میزه  جلو چشام میومد ، که یه کیسه پُر کارتن  بزرگتراز قدشو   داره جابه جا میکنه ..._وقتی  رفتم دیدن عرفان ازش پرسیدم  که چرا کیسه را ول نکرده  بره ،_گفت : خاله دو شب بابام نمیتونه  بخوابه،  اخه دواهاش تمام شده درد داره وسرفه امانشو بریده...بعد از اون روز با کمک خیرها  یه چرخ خیاطی برای مادر تهیه کردیم تا کمک خرج خانواده بشه و سعی کردیم با کمک یه خیر دیگه هزینه های درس و مدرسه عرفان رو  تامین کنیم تا از درس عقب نیافته و به آرزوی مادرش که پسرش درس بخونه برسه...</description>
                <category>سولماز معصومیان</category>
                <author>سولماز معصومیان</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 22:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف مُفت ( قسمت سوم )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83954810/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D9%8F%D9%81%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-netmoff08asm</link>
                <description>- باید چیکار کنم ؟ یعنی اون موتوری اس که صبح دیدم؟ .- دینگ: فقط 120 دقیقه وقت داری ... ثانیه شمار فعال شد 120... 119...118......- با دست محکم روی سرم فشار میارم  ،انگار فلج شدم ... بلندگوی بالای سرم صوت میزنه ... صدای آهنگ گوشیمه؟- دینگ : دستتو از روی صورتت  بردارو پاشو برو بالا اون میز ... فقط 60 ثانیه وقت داری- از جام پریدم ... هول شدم به سمت میز رفتم ، پام یاری نمیکنه ... هنوز قدم سوم رو  برنداشتم که پام پیچ میخوره و با زور خودمو جمع کردم که  با مخ نیام پایین ، اوف پاشنه کوفتی چه وقت شکستنه ، تف به این شانس- با هر بدبختی خودمو رسوندم به اون میز که دور تا دورش پُر بود از گلهای تازه ،  از لیلیوم تا رُز و.... ای خدا ... چطوری برم روی این میز کوفتی ؟ لعنتی پُر از غذا و فینگرفوده .... اینها برا صدنفر ادم همیشه سیرند...انوقت تو همین محله چند نفر همیشه گشنه هستن ... لعنتی بِگرد دنبال اینکه چطوری بری بالای میز ... هان اون گوشه میز کنار دسته رُزها خالیه ... چطوری میخوای بری بالا ؟ بشین روی لبه میز و خودتو بکش بالا ...- همینکه روی میز وایسادم ... صد جفت چشم چرخید سمتم ...- سلام ، سلام  ...- مرجانم . چند دقیقه میخوام وقتتون رو بگیرم .- چی باید بگم از چی باید حرف بزنم  ، تو ذهنم سکوت عجیبی میشه ....وای خدا- یاسی رو میبینم که یه قدم اومده جلو ....- یه روز یه ماره عاشق میشه ، کلی براش ذوق میکنه و ازش تعریف میکنه و هیچ توجه ای از عشقش نمیبنه تا اینکه بالاخره یه روز میفهمه عاشق شنگ آبپاش شده ....- باپوزخند دارن نگام میکنند.... هیچ وقت یاد نگرفتم قشنگ جُک تعریف کنم ....- خانم لطفا بیا پایین ، خانم ، خانم با شمام ....- ویبره گوشی را حس میکنم .... ادامه بده برو سر اصل مطلب ...- خانم با شمام چرا نمیای پایین ... گوشه کُتمو از دست یارو میکشم بیرون- من یه دخترم مثل شما خانمها ، یا حتی مثل شما آقا ادمم- امروز به اصرار دوستام اینجا ... اصلا دلم نمیخواست بیام وسط این همه تجمل و خودشیفتگی .... یه پیامم برام اومدکه بیام و حرف های که چند وقته براش میجنگم رو بگم ... اما نمیدونم اون طرف کیه ولی هرکی هست همینجا.... یهو بازم صدای جیغ  کَر کننده بلندگو بلند میشه- دینگ : دهنتو ببند اگر یه کلمه دیگه از من بگی شک نکن یه اتفاق بد میافته ..- باشه ، باشه  تو رو خدا- دوروم پُر از گوشی شده که دارن فیلم میگیرن...- از چی فیلم میگیرید؟ هان از من ... فکر می کنید دیونه ام ... اره شما راست میگید من دیونه شدم ... مثل شما بیخیال نیستم .... بیخیال چی نمیشم ... بیخیال اون طفل معصومی که این موقع شب برا اینکه پول اجاره خانه عقب افتاده رو در بیاره تو خیابونا  گل میفروشه از همین گُلا که دور این میز چیدید  ... اون بچه ای که وقتی ازش میپرسی دوست داری بزرگ بشی چیکاره بشی ؟ میگه دوست دارم آشغالا رو بتونم جدا کنم و پول بیشتری در بیارم...- به اون بچه ها دارم  فکر میکنم که اگر محتاج  چندغاز پول بیشتر نبود ممکن بود  به حرف یه روانی سرخوش گوش کنه و شلوارشو بکشه پایین؟ .... هان حتما کلیپشو شما هم دیدید که دارید میخندید ... شما هم مثل اون روانیه از مسخره کردن اون بچه لذت بردید؟- اون بچه هم دیدید که گیره یه متوحش دیگه افتاده بودش که انداختش توسطل ؟ با اون فیلم چقدر خندید؟ نخندید ؟  هشتگ گذاشتید ؟ پست گذاشتید وای وای چه ادم بدی ؟ همین؟ تمام کاری که با دیدن این فیلم ها میکنید همینه ؟ فقط میگه اه اه چه ادم بدی ؟- اون دختر بچه رو دیدید که تو چهارباغ میاد و اصرار داره ادامس ازش بخرید ؟ چطوری از کنارش رد میشید ؟ هوم شاید با کلی فخر تو دلت میگید اینا باندند  و نباید ازشون چیز خرید یا نه بگید عجب پدر ومادر بی فکری که بچه رو فرستادن تو خیابان .... اره اینجوری فکر میکنید ...- ازش چی میدونید ؟ میدونید بابای زمین گیری داره که نمیتونه کار کنه و دوتا خواهر کوچکتر داره و خیلی شبها گشنه ان .... و باید خرج خانه رو بده ....- به چشم های خیره نگاه میکنم و اب دهنمو قورت میدم ..... کی داره دستمو فشار میده .. بر میگرددم و یاسی رو میبینم که داره با چشماش التماس میکنه که بیام پایین ....- مرجان جون عزیزم این لیوان آب بخور ...- دینگه : باریکلا دختر خوب بود ... برگردی خونه مامان و بابات همونجان مثل همیشه ....</description>
                <category>سولماز معصومیان</category>
                <author>سولماز معصومیان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 22:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف مُفت ( قسمت دوم )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83954810/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D9%8F%D9%81%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-mzihf6bdowgr</link>
                <description>-کل مسیر  باخودم کلنجار می رفتم تا  سعی کنم یکم از اتفاقهای امروز صبح دور بشم ... شاخ وبرگ درختا تو  نور ماشینا هم قشنگ بودن هم خوفناک ... در عین اینکه حس تازگی داره ادم یادم فیلم (کینه ) میندازه ....-مرجان خانم رسیدیم ، نمیخوای پیاده بشی ....-دم ورودی سالن  میخکوب شدم ...  باغ گلا اومدیم ؟  گلِ رزها منو عجیب برد تو اون شب کوفتی که زهرا  را تو سی و سه پل دیدیم ، بعد یه شب پر از خنده و قهقه و خوش گذرونی ... اون بچه رو دیدیم که با التماس داشت آخرین شاخه گُلشو میفروخت ، تا بتونه از اون سرما فرار کنه بره آلونکی که بهش میگفت خونه ... شبی که زندگی مو عوض کرد ....- خانم سلیمانی خوش اومدید- با من بود.... سلام ، سلام حال شما چطوره؟ خوبید ؟ ... یاسی سِکندری  زد بهم، که به خودم بیام ، کم مونده حال بچه شو بپرسم ، اصلا بچه داره !!-کوثر توگوشم میگه ، هم باز چت شده ؟ اینو گفت دستمو محکم گرفت و کشیدو با خودش برد  .... پشت سرمون یاسی هم اومد ....- سلام مامان خوبی عزیزم ؟ ... مامان جون ما رسیدیم الان تو سالنم نگران نباش ....- صدای کوثر مثل پوتک خورد توسرم .... امیره ... اینو گفت وتو کسری از ثانیه خودشو به امیر رسوند ...- امیر از اون پسرهایی بود که هر روز یه تیپ می زد و هرسال هم انتالیا صداش میکرد .... چیزی که از همون دوران دانشجوی هم نفهمیدم، ادم چرا تا وقتی این همه جای خوشکل دورش داره چرا باید مدام بره انتالیا یا اصلا کمدیه نفر چقدر میتونه بزرگ باشه  ... که جای اون همه لباس را داره !!مرجان من دارم میرم پیش خانم مهندس تو نمیای ؟- نه عزیزم همینجا میشینم- آخ ِمنو خانم مهندس میشناسه که بیام اونجا...  سرمو میندازم پایین و به چشمک زدن نورها نگاه میکنم.... تو مغزم اتفاق صبح مرور میکنم- ویبره گوشی منو به خودم میاره .... تو واتس آپ پیام اومده- هوووف این کیه ؟ تازه برام ویدیو فرستاده ... فکر کرده الافم ...- هنوز گوشیمو تو کیفم نذاشتم که بازم صدای ویبره میاد- مرجان ویدیو را باز نکرده گوشیتو  تو کیفت نذار !- - جلل الخالق ...- همه جا تاریکه صدای ناله میاد  ، دوربین   حرکت میکنه ... مامانِ که دست و پاشو بستند و دهنشو با چسب پنج سانتی .... وای اون آقاجونه ،  چرا پهنه زمینه ؟  دست و پا اونم که بسته اس ...- کی این شوخی مسخره را داره میکنه ؟ ... یهو یه ویس میاد .... مرجان اگر دوست داری دوباره مامان و باباتو ببینی پاشو برو روی اون میز وسط کنار اون خانمه که  شال قرمز سرشه وایسا و مثل همیشه از همون چرت وپرتهای همیشگی ات که باهاشون مغز آدمو میخوری بگو ...- سرمو میچرخونم اون خانم با شال قرمز را میبنم که کنار میز وایساده ...- یعنی چی ؟ کدام آدم مریضی بامن میتونه این شوخی را بکنه ؟ ... مامان چی تنش بود ؟ همون بلورز تنش بود که براش روز مادر گرفتم ... اره همون تنش بود .... وای نه  تو اون فیلم هم همون بود- تو کی هستی ؟ این شوخی را تمام کن ...- دینگ : مرجان خانم سلیمانی فرزند علی و اکرم یا همین الان پا میشی میری بالای اون میز و همون چیزی را که بهت گفتم انجام میدی یا انتخاب میکنی مامانتو اول دخلشو بیاریم یا باباتو ؟- لعنتی حتی بلده  وقتی با یه آدم جدید روبرو میشم  خودمو فرزند علی و اکرم معرفی میکنم !- دینگ : پاتو از روی اون نور سبز رنگ بردار و برو سراغ کاری که بهت گفت ....- زیر پامو نگاه میکنم نور سبز رنگِادامه دارد ... </description>
                <category>سولماز معصومیان</category>
                <author>سولماز معصومیان</author>
                <pubDate>Sat, 13 Feb 2021 01:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف مُفت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83954810/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D9%8F%D9%81%D8%AA-ms99o827a6bo</link>
                <description>کاش میتونستم به بقیه بفهمونم که کمتر حرف بزنن و بیشتر کار کنن ، کاش یه نفربود  بهم  میگفت که چطوری اینکار انجام بدم ، نمیدونم چطوری میشه خنده از ته دل  را به بچه برگردونم ، ای خدا یه راهی بزار جلو پام که بدونم کارام الکی نیست  ،  برای عسل ، عرفان ... چیکار میشه کرد چطوری میشه بهشون کمک کنم  به زندگی که لیاقتشو دارن برسن ؟قمیشی چه خوب میگه به جز مرگ هیچ چیزی اجبار نیست  ،که بین من و آرزوهای دوربه غیر از خودم هیشکی دیوار نیست ....دینگ دینگ ... صدای تلفن منو به خودم میاره ، یاسمینِ ... ای خدا چه کاری بود کردم ، اه عجب قولی بهش دادم...-الو . سلام عزیزم خوبی ؟-قربونت باشه عزیزم نه فراموش نکردم تا نیم ساعت دیگه سرکوچه میبنمت ... خداحافظ- اخِ من اونجا بین اون آدم های که فقط بلدن در مورد اخرین مدل ایفون توبازار و اخرین پست فلان بلاگر و مدل ماشین اون یکی ... حرف بزنن و نظر بدن ، میخوام چیکار کنم ؟ حرفهای این آدمها چه جذابیتی برام داره ؟ ....اخه یکی نیست بهت بگه ، یاسمین بخاطر کارش و پیشرفتش مجبور بره ، کوثر هم که هرجا خوشگذرونی باشه اونجاست ... اما تو چی ؟ چی میخوای ؟ وای خدا خط چشممو نگا ، چپکی شده ... اه لعنتی حسش نیست درستش کنم ... تف مجبورم یه کاریش بکنم کوثر من و اینجوری ببینه  پدرمو در میاره ، آخ وسط این همه کار و مشکل این قرتی بازی ها دیگه چی میگهجلو آیینه به خودم گفتم به روت نیاربه روت نیار ، به روت نیارگفتم خانم بیخیال نگو فردا چی میشهدیگه بسته خانم نگو تکلیف دردا چی میشه-سلام علیکم و رحمته الله مرجان خانم ... منت گذاشتین بالاخره اومدید ... میذاشتیدپریدم وسط حرف یاسمین و گفتم : یاسی بیخیال تو رو قران ... به زور آمدم بیرون از خانه بابا نمیذاشت بیام ...میگفت اجازه نداری ... با بدبختی و آسمون ریسمون کردن راضی شد ...- ااا چطور برا رفتن خانه عرفان و کریم و جاوید اجازه داری چطوری موقع رفتن به اون محله ها اجازه داری .. اما به ما که میرسه بهت اجازه نمیدن ... از اون حرفهای عجیب بود- مرجان خدای نکرده فکر نکردی که ما گوشمامون مخملی دیگه !- آقا بچه ها بسته تورو خدا بیخیال بریم ... غلط کردم- یاسی بیا جریمه اش کن آهنگ نقاب قمیشی براش نذار تا یاد بگیره از این نقاب بچه خوبا برامون نذاره ...- کوثر اینو گفت با یاس بهم خندیدن ادامه دارد..... </description>
                <category>سولماز معصومیان</category>
                <author>سولماز معصومیان</author>
                <pubDate>Fri, 05 Feb 2021 23:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز دست خود آدم است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83954810/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-df0poxos4eqc</link>
                <description>تو این دنیا ، همه چیز دست خود آدم است ، لذت ها ،ترس ها ، امید ها ، آرزوها ، غم ها ...تجربه ی تماشای مجازی طلوع خورشید در کوهستان از پشت قابِ صفحه ی مانیتور .... تبدیل شدن تدریجی تاریکی به رنگ ها و نورها ... غرق شدن رنگ ها در همدیگر ... زرد ، قرمز ، نارنجی ، نیلی ، آبی و  در نهایت طلوع نور و روشنایی ... جابه جای ابرها در مقابل نور و سپس آبی شدن آسمان ...شنیدن نغمه ی پرندگان و اوج گرفتن آن ها در بین اشعه های نورلمس شادی های کوچک ، با بخشیدن یک لبخند به دیگران ، بخصوص کودکان و نظاره کردن برق درون چشمان کودکان بعد از دیدن آن لبخند و امید به اینکه روزی آن طفل این لبخند را به دیگری هدیه بدهد.جنگیدن برای بدست آوردن چیزهای متفاوت... (کار ، ادامه تحصیل ، خانه ، مسافرت های مختلف ...) رسیدن به اهداف و رویاها و خوشحالی بعد از رسیدن و گاهی نرسیدن و فکر و خیال بعد از آن ...رویای داشتن یک دنیا منصفانه و عادلانه ، دنیایی که همه در آن لبخند را بدون هیچ دلیلی به دیگران هدیه می دهند ، جایی که در آن همه در نهایت آرامش وصلح در کنار همدیگر زندگی می کنند ، دنیایی که پر از رنگ ونور و روشنایی برای کودکان است ، پر از امید به آیندهعجیب در این زمانه این رویا ها، دور و شاید دست نیافتنی بنظر می رسد . اما اگر حقیقت دارد ،   که همه چیز دست آدم است ،  چرا این رویای سراسر رنگی ، دور است؟ آیا دیدن طلوع زیبا خورشید ، دیدن لبخند دیگران ، تجربه ی شادی بعد  بدست آوردن اهداف ، داشتن دنیایی پُر از بخشندگی وبودن با کسانی که بی دلیل دوستمان دارند و دوستشان داریم ، سخت است ؟ نه، کافی است اراده جمعی برای داشتن همه این رویاها در انسان ها باشد تا هیچ نیرویی در دنیا نتواند مانع این رسیدن ها بشود</description>
                <category>سولماز معصومیان</category>
                <author>سولماز معصومیان</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 22:46:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم اجازه !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83954810/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-sjzgdruxe9y3</link>
                <description>-پاشو ، یالا بیدارشو ، خانمتون اومده ببینتت- با پاهاش اونقدر محکم زدم که زیر این لحاف کوفتی هم دردم گرفت_راحتش بذارید ، اشکال نداره .-نه الان بیدار میشه دیگه-سلام-سلام مریم جان ، خوبی دختر گلم؟ ظهرت بخیر ، ما از طرف خاله خورشید اومدیم عزیزم ، اومدیم حالتو بپرسیم ،ببینیمتنمیدونم ساعت چنده ؟ اما فکر کنم ظهر شده اخه صدا مسجد میاد!-پاشو ننه ، این پتورا زَفتِش کن ، بعدم برو صورتشو بشور و بیالحافِ سیاه و چرکُ که انگار موش جویدتش رو گوله میکنم و میندازم تو اتاق و همینطور که دارم ،میرم توحیاط صدای خاله رو میشنوم که میگه : بفرمایید چای. استکان رو شستم و چای ریختماخِ چایی نیست که قیره ، این سوسولا عمرا بخورن .... آبِ تو مشتمو میریزم توصورتم ، خاله خورشید  چرا اینا رو فرستاده اینجاتو چارچوب دَر وایسادمو دارم ، عجزو ناله و غرزدن های ننه رو گوش میدم-اره خانوم ، بابای نامردش ارث خور نمیخواست گفت نمیخوامش ، خب اره،  وقتی روش حامله بودم باباش چندماهی بود که ولم کرده بود  ، بعد که بهش پیغوم دادم بچه داریم  گفت به من چه ، اصلا از کجا معلوم بچه منه ؟- عجب ! برا همین شناسنامه نداره ؟ گواهی تولد چی داره؟-اره دیگه برا همینه شناسنامه بهم ندادن ، نه تو خانه زاییدم ، ولی همسایه ها شاهدن ، استشاد دارم-حالا کجاست ؟ باباشو میگم-رفته  به درک ، از فک وفامیلش شنوفتم دوساله گور به گور شده ، تو نجف آباد خاکه- دختر ِبزرگتون اسمش رقیه بود درسته ؟ اون چطور اونم شناسنامه نداره ؟-نه رقیه شناسنامه داره بابا اون براش شناسنامه گرفته-یعنی بابای رقیه با مریم فرق داره ؟- اره من دو بار شوهر کردمدو بار؟ دروغگو تو که قد سن من شوهر کردی !-مریم  جان بیا تو خاله ، بیا ببینم چیکارا میکنی ؟ منو یادته ؟ تو جشن عید همو دیدیم !هان اره یادم ، همون خاله خوشحاله ست که هی تو جشن میومد میگفت دست بزنید، جیغ بکشید ، پاشید برقصید ... بیچاره خیلی خوشحال بود !اره خاله یادم اومد-خوب خداروشکر بازم خوبه- مریم جان میری دفتر مشقتو بیاریخب بگو  مریم برو دنبال نخودسیاه-اینجا چند نفر باهم زندگی می کنید ؟-من و آجی و داداشمو و ننه ام ، داداشم اتاق بالاس ماهم این پایین-این خانمه که تو حیاطه خواهرتونه ؟-نه خواهرم همون بود که چای آورد ، این زن داداشمهزن دایی ! از کی تا حالا شهی چش قشنگه  زنِ  دایی شد ؟-خواهرتون همون خانمه بود که چایی آورد ؟- اره همونه-حالش خوبه ؟-راستش نه معتاده ، با دادشم با هم مواد میکشند ، اینم دخترشه ، اونم شوهرش ولش کرده رفته ، بازم خوبه ننه ام این الونک  رو داره وگرنه هممون آواره بودیم- داداشتون چی مصرف می کنند ؟- هر زهره ماری که گیرشون بیاد- خرجتون از کجا میارید ؟-مادرم تو یک خیاطی کار میکنه اون خرج هممون رو میدهخیاطی ! اون که همش تو خیابون ول می گرده-ای جان این خانم خشکل کیه ؟-گلی نوه امه ، دختره رقیه-گلی  خانوم خوبی عزیزم بیا اینجا ببینمتگلی میدوه میاد تو اتاق بغل من- بابای گلی کجاست ؟- رفته افغانستان ، اینم در به در باباشو ندیده-آهان درسته ، مریم  خانم حواسم بود رفتی تو اتاقو نیومدی بیرونا- ننه بیا پیشه خانومتون-خوب تعریف کن ببینم میای خانه ایرانی از چی بیشتر از همه خوشت میاد ؟ چی شو دوست داری ؟از اینکه صبحونه میخوریم ، ناهار خوشمزه میخوریم ، بازی میکنیم ، خاله ها بغلم میکنند ......-موقع خداحافظی خاله جوری بغلم کرد که هیچ کی دیگه اونجوری بغلم نکرده بود ، گفت خاله خیلی خیلی دوست دارم زود ،زود میام پیشت</description>
                <category>سولماز معصومیان</category>
                <author>سولماز معصومیان</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 12:15:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر زمان در کوچه باغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83954810/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-o1dnxvtunn3c</link>
                <description>_آقا ممنون پیاده میشم .کنار خیابان ایستاد و من پیاده شدم .Wow چه فضایی محشریی ... یک کوچه که هر دو طرفش پر از درخته ... شاخه و برگ درختها تو هم قفل شدن ،عجب منظره قشنگی ،دختر چطوری تا حالا اینجا را ندیدی؟ این دفعه از این ور برو ..._عینک آفتابی را در میارم و دست میکنم تو کیفم تا جعبه عینک در بیارم  که .... صدای گاز دادن موتور رامیشنوم ... وی ژ وی ژدرست شنیدی؟ لعنتی موتوره !!!چهارچشمی جلوم را نگاه میکنم هیچ کی نیست ... یا خدا حالا چیکار کنم ، اگر دوباره.....نفس بکش ، آرام باش ، قرار نیست همیشه تکرار بشه...وی ژ وی ژنه ! کیف بگیر تو بغلت ، محکم به خودت بچسبون تا اگر خواست... لعنت به همه تون ... خدایا نذار بتونه....یا علی از پشت سر داره میاد ، حالا چیکار کنم ... الهم صل علی محمد وال محمد .... خودت کمک کن.یالا یه نفس عمیق بکش_خوبه بری نزدیک اون دیوار تا بتونی خودتو بهش بچسبونی ،نه ! نکنه یهو پیاده بشه و .... کنار دیوار تازه بدتره ...چرا تو این خیابان لعنتی هیچ مغازه ای باز نیست ... تف به این شانسوای دوباره داره گاز میده ، داره سرعتشو بیشتر میکنه ... داره نزدیک میشهاین سری اگر پیچید جلوت حتما جیغ بزن ، نه  نباید بزاری بفهمه ترسیدی ، فرانک گفته این عوضی ها اگربفهمند ترسیدی بیشتر خوششون میادباید محکم بزنیش ... چطوری ؟ تمام سلول های بدنم  داره میلرزه ..با این همه لرزش چطوری میخوای بزنیش_ای خدا یه کاری کن فقط رد شه خدایا خودت کمک کنزودباش تا بهت نرسیده قدماتو بلندتر بردار ، اصلا بدو ،باید زودتر برسی سرخیابان شاید اونجا یه نفر باشهوای صداش خیلی نزدیک شده، دیگه نمیتونم تندتر از این راه برم ، نفسم بالا نمیادخاک توسرت که از این کوچه کوفتی اومدی چقدر احمق و بدشانسی... چرا صبر نکردی  با بچها بیایداره نزدیک میشه ... ردشو تو قران فقط رد شو ....رد شد .... ردشد .... خدیا شکرتسرجام میخکوب شدم ... سرخیابانم ،ماشین ، عابرپیاده ، تمام شد، رسیدماصلا یادم نمیاد درخت هاش چطوری بودن ، دیوارهاش کاهگلی بود!!! نمیدونمفقط رسیدم به ...</description>
                <category>سولماز معصومیان</category>
                <author>سولماز معصومیان</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jan 2021 13:32:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83954810/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-hnejeu1mr1ty</link>
                <description>صدای معلم تو گوشم زنگ می زنه ! چقدر گریه میکنی ؟ بس کن مگه 18 چشه که این همه آبغوره میگیری ؟اما اون نمیدونست که من قول داده بودم بیست بشم . حالا با چه رویی برم خونه ؟ اون نمیدونست من چقدر از نگاه عصبانی مامان میترسم ، از شنیدن اون جمله همیشگی که چقدر بهت گفتم درس بخون ! میترسم ...چندسال گذشته نوجوان شدم اما بازم می ترسم فقط این ترس حالا یه رنگ دیگه اس، جاشو داده به ترس از حرف مردم ، ترس از قضاوت آدم ها ...ترس از اینکه صدای خنده ام رو کسی بشنوه ترس از پچپچه های مردم: عجب دختر بی آبرویی،چقدر بلند میخنده ، ساکت دختره ی بی خیال ؛ صدای خنده ی دخترای خوب را کسی نمی شنوه...و من خنده هام رو قورت میدم و از بد بودن می ترسمبزرگتر شدم ...جوان شدم و بازم می ترسم .... لباسهای رنگی رنگی میپوشه که پسرا بیافتند دنبالش ، دختره بی حیا دلش میخواد که بهش نگاه کنند...خودت میخواستی ،چطوری که  به دخترای دیگه متلک نمیگن....از پشت سرصدای موتور میاد خودمو می چسبونم به دیوار؛ چشمام رو می بندم با ترس تند تند راه میرم ،اگر موتوریه بدون مزاحمت بگذره نفس حبس شدم رو آزاد میکنم ...با خودم فکر میکنم کجای کار من اشتباهه که از صدای موتور هم می ترسم .....مدت هاست که دنیام پر از وحشته ، خواستم تغییر کنم ، اما سخت بود... ترسیدن تو تک تک سلولهای بدنم ریشه دونده. حتی از تغییرکردن هم ترسیدم ...هروقت بلند خندیدم  ناخودآگاه لبمو گاز گرفتم ، بهترین لباسمو پوشیدم  اما جلو آینه باخودم میگم  زشت نباشه ...بر می گردم به عقب نگاه میکنم تنها نیستم من و هزاران تن مثل من.... چقدر خنده چقدر به خودمون و دنیا بدهکاریم ما حتی کودکی نکردیم ، بازی نکردیم ؛ توی کوچه ندویدیم...ما عاشق نشدیم چون همیشه ترسیدیم....</description>
                <category>سولماز معصومیان</category>
                <author>سولماز معصومیان</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 00:33:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سووشون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83954810/%D8%B3%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88%D9%86-yfw6uvwp85js</link>
                <description>گردونه دار پیر ریش سفیدش را که یادگار میلیون میلیون سال بود ، از توی دست و پایش جمع کرد و گردونه طلایی خورشید را با آن گردگیری کرد. بعد دست برد و کلید طلایی را که به کمربندش آویزان بود درآورد و رو به مشرق گذاشت . بله ، حالا موقعش بود. خورشید خسته و کوفته از راه می­رسید . کلید انداخت و در مشرق را باز کرد. خورشید تاخیر داشت و وقتی از راه رسید خاک آلود بود و خمیازه می­کشید. گردونه دار ، گرد راه را که بر سر و روی خورشید نشسته بود ، با ریش سفید انبوهش سترد و شعاعهایش را برق انداخت و خورشید سوار گردونه شد تا سفر خود را در آسمان شروع کند. اما فورا براه نیفتاد و گردونه­ دار منتظر ماند. خورشید گفت : « ارباب برایت پیغام فرستاده ، به همین علت معطل شدم.»گردونه ­دار پیر گفت : « صاحب امر اوست . »خورشید ادامه داد : « سلامت رسانید و گفت می­خواهم همین امروز پستوی آسمانی را خانه تکانی کنی و خرت و پرت ها را جمع کنی و بسوزانی یا دور بریزی... اما از همه مهمتر این دستور است که ستاره ­های بندگان را از توی گنجه در بیاوری و برایشان به زمین بفرستی. می­خواهم هرکس ستاره­ ی خود را مالک بشود. »گردونه­ دار پیر شروع کرد به غرولند و گفت :« مگر خانه تکانی پستوی آسمانی کار آسانی است ؟ از پانصد هزار سال پیش بلکه پیشتر مدام جنس در این پستو انبار شده . از خرت و پرت راه سوزن­انداز نیست.»خورشیدگفت :« خودت که ارباب را می­شناسی ، وقتی دستوری می­دهد ، می­دانم خودش هوای هرکاری را دارد.»خورشید راه افتاد و گردونه­ دار پیر غرغرکنان به سراغ پستوی آسمانی رفت . زیر لب می­گفت :« نسلشان را از روی زمین بردار و همه را خلاص کن. اینها که آدم بشو نیستند. حیف از آن جرقه هایی که از آتش دل خودت در سینه ­هایشان ودیعه گذاشتی ! جان به جانشان بکنی تخم و ترکه­ های آن عنتر حرف نشو هستند. خودت که بالای سرشان بودی چه بلاها که سر همدیگر در نیاوردند، حالامی ­خواهی افسارشان را دست خودشان بدهی؟ از وقتی روی دو پایشان ایستادند ذوق­ زده شدی ، هی از نژاد شریف انسانی حرف زدی. نژاد شریف انسانیت را می­شناسم ، این طور که شنیده ­ام غیر از کشت وکشتار و ضعیف چزانی هنری ندارد..»سیمین دانشور</description>
                <category>سولماز معصومیان</category>
                <author>سولماز معصومیان</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 00:24:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>