<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین عباسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_83982774</link>
        <description>علاقه‌مند به فلسفه، تکامل، سینما و کتاب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:04:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1536353/avatar/bd9yrN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین عباسی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_83982774</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«آیا حیوانات هم درد می‌کشند؟»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83982774/%C2%AB%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF%D8%9F%C2%BB-x2o1poci3hqt</link>
                <description>تا قبل از قرن 19 حیوانات اغلب به عنوان شیء محسوب می‌شدند. نحوه استفاده‌ و شیوه‌ی نگهداری از آنها به هیچ‌وجه از نظر اخلاق و قانون یک مسئله به حساب نمی‌آمد. اینکه می‌گوییم ما حیوانات را همانند اشیاء در نظر می‌گرفتیم به این معنی نیست که معتقد بودیم آنها نسبت به محرکات خارجی هیچ نوع احساسی ندارند یا به لحاظ ذهنی دارای هیچ نوع آگاهی نبودند و دچار درد و رنج و اضطراب نمی‌شدند. اما با این همه، معتقد بودیم که می‌توان این واقعیت‌ها را نادیده گرفت؛ زیرا حیوانات در درجه‌ای پایین‌تر از ما انسان‌ها هستند.در قرن 19 نظریه دفاع از حقوق حیوانات به‌وجود آمد. در یک بازه زمانی نسبتاً کوتاه به موازات تغییرات بزرگ در نحوه تفکر، نگاه به حیوانات به مثابه یک شیء کنار گذاشته شد و این ایده که حیوانات دارای ارزش اخلاقی هستند، جای آن را گرفت. حقوقدان و فیلسوف برجسته موثر در این تغییر تفکر جرمی بنتام بود.جرمی بنتام می‌گوید: «وقتی می‌خواهیم تصمیم بگیریم آیا موجودی حق و حقوقی دارد یا نه، سوال این نیست که آیا او می‌تواند صحبت کند یا خیر؟ آیا او می‌تواند استدلال بیاورد یا خیر؟ بلکه سوال این است که، آیا درد می‌کِشد یا خیر؟ »ما نیز حیوان هستیم!در حال حاضر، تفکر اخلاقی ما دچار نوعی استاندارد دوگانه‌ست؛ که باعث می‌شود بین گونه‌ی خودمان (هموساپینس) و دیگر حیوانات مرز بکشیم و خود را از آنان جدا بدانیم. این نگاه چندان با فرگشت همخوانی ندارد. باید بدانیم که ما گیاه نیستیم، قارچ نیستیم، باکتری نیستیم، ما نیز حیوان هستیم.فرگشت ثابت می‌کند «شامپانزه‌ها پسرعموی ما هستند» و ما با آنها جدی مشترک داریم، که حدوداً شش یا هفت میلیون سال پیش زندگی می‌کرد. اگر بخواهیم دیواری اخلاقی دور گونه‌ی خودمان بکشیم و به عنوان مثال بگوییم که جنین انسان حتی جنین اولیه انسان(مدت‌ها قبل از تشکیل سیستم عصبی ) به نحوی مستحق توجه اخلاقی بیشتری نسبت به یک شامپانزه بالغ است، این دیدگاه نیز نسبتاً غیرفرگشتی است. اگر به اجدادمان نگاه کنیم در کدام نقطه می‌توانیم دیوار بکشیم؟تقریباً مطمئن هستیم که در سه میلیون سال پیش استرالوپیتکوس(انسان‌ریختِ جنوبی ) جد ما بوده است. اگر می‌دیدیم که یکی از آنها از دل جنگل‌های آفریقا نجات پیدا کرده است؛ آیا برای او به اندازه خودمان ارزش اخلاقی قائل می‌شدیم یا در عوض می‌گفتیم: «نه! ارزش اخلاقی او هم‌اندازه یک شامپانزه است. »آیا حیوانات درد می‌کشند؟اگر از نظر زیست‌شناختی به کارکرد درد نگاه کنیم، می‌بینیم که درد برای حیوانات یک هشدار است با این پیام‌ها: «دیگه این کار رو نکن! » «اگه دوباره این کار رو بکنی ممکنه بمیری و نتونی تولید مثل کنی. » «از چیزهایی که تیز هستند فاصله بگیر چون درد آوره؛ دیگه تکرارش نکن. » «به ذغالی که داره می‌سوزه دست نزن چون دردآوره؛ دیگه تکرارش نکن. »به همین دلیل است که انتخاب طبیعی درد را در سیستم عصبی ما کار گذاشته است. وقتی به عملکرد اصلی درد نگاه می‌کنیم، هیچ دلیلی وجود ندارد که یک حیوانِ غیرانسان مانند سگ، شامپانزه یا گاو کمتر از ما درد بکشد. برای حس کردن درد نیازی به تعقل نیست. با توجه به اینکه هدف از درد، هشدار دادن به حیوان است تا کاری را تکرار نکند می‌توان گفت حیواناتی که سرعت یادگیری پایین‌تری دارند به تجربه‌ی درد شدیدتری نیاز دارند تا از تکرار عملی خودداری کنند، برعکسِ انسان که هوشمندی کافی را دارد تا زود یاد بگیرد که چه کاری را نباید تکرار کند.پس حیواناتِ غیرانسان در مقایسه با ما، حتی ممکن است احساس درد شدیدتری نیز داشته باشند.در پایاناگر به چند قرن پیش نگاه کنیم، اکثر مردم برده‌داری را قبول داشتند؛ البته که امروزه این فکر وحشتناک است و هیچ انسان متمدنی برده‌داری را تایید نخواهد کرد. اگر باز هم به عقب برگردیم می‌رسیم به مسابقات وحشتناکی که رومی‌ها در کلوزئوم برای تماشاچی‌ها برگزار می‌کردند: تماشای کشتار انسان‌ها به دست هم، کشتار انسان‌ها توسط شیرها. این مسابقات برای مردم چنان جذاب بود که کودکان خود را نیز برای تماشا می‌بردند.همان‌طور که استیون پینکر در کتاب (فرشتگان بهترِ ذاتِ ما) یا مارکر شرمر در کتاب (کمان اخلاقی) میگویند: «ما مدام در حال تغییریم و از نظر اخلاقی پیشرفت می‌کنیم.» اصلا عجیب نیست به آینده نگاه کنیم و بپرسیم: «نوادگان ما در آینده چه فکری درباره‌ی ما می‌کنند؟ آیا همان‌طور که ما به اجداد برده‌دارمان با ترس و وحشت نگاه می‌کنیم ما رو می‌بینند؟ چه چیز مشابهی در زمانه‌ی ما برای نوادگانمان وحشتناک است؟» قطعا رفتارمان با حیواناتِ غیرانسان می‌تواند جواب این پرسش باشد. پس بهتر است هر چه زودتر تغییری بزرگ در رفتارمان با حیواناتِ غیرانسان ایجاد کنیم.منبع: مصاحبه ریچارد داوکینز با برنامه Big Think که می‌تونید از اینجا مشاهده کنید.با تشکر از پیج iran.evolution</description>
                <category>حسین عباسی</category>
                <author>حسین عباسی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Mar 2022 21:27:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خوشبختی از درون آغاز می‌شود.»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_83982774/%C2%AB%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF.%C2%BB-re6gtoqerulk</link>
                <description>چند لحظه به خویشاوندان و دوستان‌تان فکر کنید. افرادی را می‌شناسید که هر چه به سرشان بیاید نسبتا شادند. و کسانی هم هستند که علی‌رغم تمام نعماتی که از این دنیا به آنها می‌رسد، همیشه ناراضی‌اند. اما علت این احساسات متناقض چیست؟احساس خوشبختی از کجا می‌آید؟زیست‌شناسان معتقدند که دنیای ذهنی و عاطفی ما تحت حاکمیت سیستم بیوشیمیایی ماست؛ که در طی میلیون‌ها سال تکامل شکل گرفته است. احساس خوشبختی در ما، همانند دیگر وضعیت‌های ذهنی، نه توسط معیارهای بیرونی مثل درآمد یا روابط اجتماعی یا حقوق سیاسی، بلکه توسط سیستم پیچیده‌ای از اعصاب، یاخته‌های عصبی، سیناپس‌ها و مواد بیوشیمیایی مختلف مانند سروتونین و دوپامین و اوکسی‌توسین تعیین می‌شود.بنا بر اعتقاد زیست‌شناسان کسی با برنده شدن در قرعه‌کشی، خرید خانه، ترفیع گرفتن یا یافتن عشق حقیقی خوشبخت نشده است. مردم فقط و فقط با یک چیز خوشبخت می‌شوند و آن احساسات دلپذیر در جسم‌شان است. در واقع شما به پول یا عشق عکس‌العمل نشان نمی‌دهید. بلکه به هورمون‌های مختلفی که در خون‌تان شناور است و به هجوم سیگنال‌های الکتریکی رد و بدل شده میان بخش‌های مختلف مغزتان است که واکنش نشان می‌دهید.چرا همه‌ی ما به یک اندازه احساس خوشبختی نمی‌کنیم؟بعضی از محققان، بیوشیمیِ بدن انسان را با سیستم تهویه مقایسه می‌کنند که دما را، علی‌رغم موج گرما یا کولاک برف، ثابت نگه می‌دارد. نوسانات هوا شاید به طور مقطعی دما را تغییر دهد، اما سیستم تهویه همواره هوا را به درجه‌ی معینی باز می‌گرداند. بعضی از سیستم‌های تهویه روی 25 درجه‌ی سیلیسیوس و برخی دیگر روی 20 درجه تنظیم شده‌اند. سیستم‌های خوشبختی انسان هم، بسته به افراد مختلف در یک مقیاس یک تا ده درجه متغیر است.گروهی از انسان‌ها با بیوشیمیایی شاداب متولد می‌شوند که به حالت روحی‌شان این امکان را می‌دهد که بین درجه‌ی شش تا ده در نوسان باشند. اما بعد از مدتی روی هشت ثابت بمانند. چنین افرادی، حتی اگر در یک شهر بزرگِ منزوی‌کننده زندگی کنند و تمام پول‌هایشان را با سقوط نرخ سهام از دست بدهند و به بیماری دیابت مبتلا باشند، باز احساس خوشبختی خواهند کرد.افراد دیگری هم هستند که به یک بیوشیمی منحوس دچارند، که بین سه و هفت در نوسان است و بعد از مدتی روی پنج ثابت می‌ماند. چنین افرادِ ناکامی حتی اگر از حمایت قویِ یک جامعه‌ی همبسته هم برخوردار باشند یا پول زیادی در قرعه‌کشی بانک برنده شوند و مثل ورزشکاران حرفه‌ای سالم باشند، باز هم افسرده خواهند بود. کشاورز فرانسوی قرون وسطی یا بانکدار پاریسی عصر حاضرکشاورز فقیر فرانسوی قرون وسطی را با بانکدار پاریسی عصر حاضر مقایسه کنید. کشاورز در کلبه‌ای گِلی با چشم‌اندازی به خوکدانی زندگی می‌کرد، اما بانکدار در پنت‌هاوسی مجلل مشرف به شانزه‌لیزه که مجهز به بهترین امکانات است زندگی می‌کند. ما از روی شمّ انتظار داریم که بانکدار از کشاورز بسیار خوشبخت‌تر باشد. اما کلبه گِلی و پنت‌هاوس شانزه‌لیزه به‌واقع نمی‌توانند حالت روحی ما را تعیین کنند، ولی سروتونین می‌تواند.وقتی که کشاورز قرون وسطی ساخت کلبه‌ی گِلی‌اش را به اتمام می‌رساند، یاخته‌های عصبیِ مغزش سروتونین ترشح می‌کرد و میزان آن را افزایش می‌داد. یاخته‌های عصبی مغز بانکدار هم، وقتی در سال 2020 آخرین قسط پنت‌هاوس شگفت‌انگیزش را پرداخت، به همان اندازه سروتونین ترشح کرد و میزان آن را بالا برد. برای مغز فرقی نمی‌کند در کلبه‌ی گِلی یا پنت‌هاوس زندگی کنید. تنها چیزی که برای مغز مهم است این است که اکنون سروتونین در چه سطحی قرار دارد. در نتیجه بانکدار ذره‌ای هم از جد بزرگش، یعنی کشاورز فقیرِ قرون وسطایی خوشبخت‌تر نخواهد بود.خوشبختی و تکاملنقش خوشبختی و بدبختی در تکامل فقط در این حد است که میل به بقا و تولید مثل را تقویت یا تضعیف کنند. پس شاید تعجب‌آور نباشد که تکامل به گونه‌ای ما را شکل داده است که نه خیلی احساس ناکامی کنیم نه خیلی احساس خوشبختی.  تکامل ما را قادر می‌سازد تا از هجوم آنی احساسات دلپذیر به وجد بیاییم، اما این احساسات دلپذیر تا ابد دوام ندارند. و دیر یا زود فروکش می‌کنند و جای خود را به احساسات ناخوشایند می‌دهند. جمع‌بندیاغلب زیست‌شناسان بر این باورند که خوشبختی را عمدتا بیوشیمی تعیین می‌کند، اما می‌پذیرند که عوامل روانی و اجتماعی جایگاه خود را دارند. سیستم تهویه‌ی ذهنی ما در چهارچوب مرزهای تعیین‌شده تا حدودی آزادی عمل دارد. مثلا ازدواج یا جدایی ممکن است در چهارچوب این مرز تاثیر داشته باشد. فردی که با میانگین خوشنودی پنج درجه‌ متولد می‌شود هرگز نمی‌تواند مسرورانه در خیابان‌‌ها به رقص درآید. ولی ازدواج خوب شاید او را قادر سازد تا گاه‌گاهی به مرز خوشنودی هفت درجه برسد و از روحیه‌ی افسرده‌ی درجه سه فاصله بگیرد.هیچ چیز بهتر از شعار معروف عصر جدید، استدلال‌های زیست‌شناختی را نشان نمی‌دهد:« خوشبختی از درون آغاز می‌شود. »پول، جایگاه اجتماعی، عمل زیبایی، خانه‌ی زیبا، قدرت، نفوذ اجتماعی، هیچ‌یک از این‌ها ما را به خوشبختی نمی‌رساند. خوشبختی پایدار تنها از سروتونین و دوپامین و اوکسی‌توسین می‌آید.منبع : کتاب انسان خردمند</description>
                <category>حسین عباسی</category>
                <author>حسین عباسی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 09:57:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>