<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاسمین خوشحال دهدار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_84129921</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:06:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>یاسمین خوشحال دهدار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_84129921</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فلسفه‌بافی و آزمون رانندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84129921/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ta3jaamy5f0e</link>
                <description>آزمون رانندگی دارم...آزمون نرسیده به پارکی کوهستاتی برگزار میشود...تمام درختها یخ زده‌اند؛ هیچ برگی روی درختان نیست...همه چیزشان را از دست داده‌اند.همه چیز به‌جز ریشه‌هایشان.‌.در صف انتظار هستم...شرکت کنندگان استرس دارند. اما من استرسی ندارم، هرگاه استرس به سراغم می‌آید، به بشریت می‌اندیشم...به هزاران آدمی که فقر هر روز به آنها وعده‌ی مرگ میدهد...به نگرانی درمورد مرگ...به هزاران آدمی که نگران سقف بالاسرشانند.به اندوه و اضطراب هزاران خانه‌ی ویران شده در جنگ...وقتی به بشریت می‌اندیشم، خجالت میکشم که سر آزمون ساده‌ای که هزاران راهِ بازگشت دارد استرسی داشته باشم...نوبتم میشود...پاهایم یخ‌زده‌اند...هیچ احساسی در آن ندارم.با خودم میگویم: اگر سرما قلبم را بی احساس میکرد...آنوقت احساسم را از کجا می‌یافتم؟ اگر بی احساس میشدم زندگی چگونه بود؟صندلی ام را تنظیم میکنم...کمبربند.‌.. استارت ...دنده یک...ترمز دستی‌‌...نیم کلاژ..‌گاز...ماشین حرکت میکند. به حرکت جهان می‌اندیشم؛ جهانی که باور دارم مثل این ماشین بدون اراده ی خدا ذره‌ای حرکت نمیکند...افسر میگوید: دنده دو، دنده سه، دنده عقب.‌‌...به عقب باز میگردم.آیا واقعا میتوان راه‌های اشتباه را به عقب بازگرداند؟افسر میگوید :دور بزناگر هرگز فرصت دور زدن نداشتم، حالا کجای زندگی ایستاده بودم؟افسر میگوید: کافیه.اسمم را دوبار تکرار میکند...گویی من نخستین یاسمینی هستم که تا به حال دیده‌است: یاسمین...یاسمین...تیک قبولی را میزند. لبخندی میزند و چالِ عمیقی روی گونه‌اش نقش میبندد و زیرلب تبریک میگوید.لبخندی میزنم و از ماشین پیاده میشوم.اگر لحظه‌ای که میخواستم از ماشینِ زندگی پیاده شوم، کسی به من تبریک نگفت و در آزمون زندگی رد شدم، چکار کنم...به کجا بروم؟لرزش خفیفی در دستانم حس میکنم و به مبارکیِ قبولی، قهوه‌ای داغ مینوشم...</description>
                <category>یاسمین خوشحال دهدار</category>
                <author>یاسمین خوشحال دهدار</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 13:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع مقاله‌ام را پیدا کردم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84129921/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-nsrerla9nprs</link>
                <description>من به دنبال موضوع مقاله‌ای میگشتمکتابهارا زیرورو کردم.به مکانهای مخالف پا گذاشتم؛و با افردا مختلف صحبت کردم....استاد مان میگفت: مقاله باید موضوعش جدید و تازه باشدروزی از همین روزهای سردرگمی؛ به چشمهایت نگاه کردم.و موضوع مقاله‌ام را پیدا کردم...چشم‌هایت صدهزار کلمه که تاکنون نوشته نشده‌اند را درون خود جای داده.میخواهم از چشمهایت بنویسم.از اینکه چگونه میتوان چندین هزارسال اندوه را در چندسانتی‌متر گنجاند؟چگونه زیبایی پاییز در چشمانت جا خوش کرده؟خداوند چگونه اقیانوسی در چشمانت گنجانده؟روش تحقیقم را هم مینویسم: نگاه کردن به تو...نگاه کردن به تو....نگاه کردن به تو....</description>
                <category>یاسمین خوشحال دهدار</category>
                <author>یاسمین خوشحال دهدار</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 17:09:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوزادی برآشفته هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84129921/%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-ozkuwgkp5viz</link>
                <description>در مطب پزشک منتظر بودم. رو به رویم یک دختر بچه دو ساله در آغوش مادرش نشسته بود. صورتش مثل یک چونه خمیر سفید و نرم بود و موهای فرفری اش رو صورتش ریخته شده بود.چند دقیقه ای به من زل زده بعد به مادرش خیره شد و گفت:ماما...و انگشت اشاره اش را سمت من گرفت و با صدای بلند گفت:(نی نی)تا به حال خیلی ها به من گفته بودند که کمتر از سنم به نظر میرسم اما هرگز کسی گمان نکرده بود که من نی نی هستم.مادرش کمی خجالت کشید و آرام انگشت اشاره دخترش را پایین آورد:(نه نی نی نه...آجی...بگو آجی)و آجی را برایش هجی کرد.کودک بعد از آموزش دیدن آجی به مادرش نگاه کرد و این بار بلند تر از قبل گفت:(نی نی)هر چقدر مادر هجاهای آجی را بیشتر میکشید کودک بیشتر هجاهای نی نی را میکشید.سرانجام مادر تسلیم شد و احتمالا در دلش گفت:(لابد دخترم یه چیزی میدونه که بهش میگه نی نی...) به چشمان زلال و شفاف کودک نگاه کردم و برایش چشمک زدم...بالاخره ما نی نی ها خیلی بهتر همدیگر را درک میکنیم...</description>
                <category>یاسمین خوشحال دهدار</category>
                <author>یاسمین خوشحال دهدار</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2024 10:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی روی تردمیل!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AF%D9%85%DB%8C%D9%84-zmyn0vupiyaa</link>
                <description>نمیدانم تهرانی‌ها به ما چه میگویند؟شهرستانی؟دهاتی؟پدرم در دانشگاه تهران درس خوانده بود.همیشه در مسافرتها از حاشیه‌ای ترین نقطه ی حاشیه تهران رد میشد....میگفتم:《بابا میشه بریم داخل تهران؟》میگفت:《دخترکم بزرگ شدی خودت برو.》امروز گذرم به تهران افتاد اما اینبار به مرکز شهر...از ترمینال وارد ایستگاه مترو شدم.صبح زود بود و عجیب که جمعیت تا این حد زیاد بود!همه با سرعتی عجیب قدم برمیداشتند...انگار روی تردمیلی بینهایت راه میروند...تردمیلی که هرگز قرار نیست روزی بایستد و قاعدتا یک قدم هم جلو نمیرود...پله برقی ها هم با سرعتی فراتر از حد معمول حرکت میکردند...انگار که همه چیز خیلی دیر شده باشد. در مترو آدمها به هم چسبیده بودند. اما فقط جسمشان! انگار هر کدام از جهانی، شاید هم از سیاره‌ای متفاوت آمده بود...به خاطر پوشش و عقاید، اگر هم بر حسب اتفاق نگاهشان به هم می‌افتاد؛ پشت‌پلک‌ نازک کرده و صورتشان را برمیگرداندند...انگار با چسب چوب لبهایشان به هم چسبیده بود یا شاید هم لبخند زدن برایشان هزینه‌بردار بود...نمیدانم.من هم که در رگهایم خونِ جنوبی بودن است و لاجرم با لبخند به آدمها نگاه میکنم، درمیان آنها انگار دیوانه ای فرار کرده از تیمارستان بودم...نگاه به ساعتم میکنم. عقربه ها اینجا وحشیانه تر از هرجایی میدوند. انگار طغیان کرده باشند...برای جلسه دیرم شده بود...حالا میفهمم چرا انقدر سریع راه میروند.با عقربه ها مسابقه گذاشته‌اند. مسابقه ای که در نهایت هر دو شکست میخورند. هم آنها و هم عقربه ها...#تهران</description>
                <category>یاسمین خوشحال دهدار</category>
                <author>یاسمین خوشحال دهدار</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2024 10:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادبیات برای چه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84129921/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%87-wxbo4n3ypdro</link>
                <description>استاد روانشناسی همیشه میگفت:《وقتی دانش آموز فلسفه و علت دانستن را بداند، به طور ناخودآگاه بهتر یادمیگیرد و به خاطر میسپرد》استادمان میگفت و میگفت...جملات بعدی را به سرعت ریزش دومینو، پی‌درپی کنار هم می‌گذاشت.اما من بعد از این جمله، دیگر نتوانستم گوش دهم...از وقتی آموزش ادبیات قبول شدم، فکری مانند خوره به جانم افتاده..‌ادبیات برای چه؟فلسفه ادبیات در این دنیای مدرن چیست؟ گاهی یک جرقه، خروارهای بنزین زده ذهنم را می‌سوزاند.سریع می‌گفتم: اگر ادبیات نباشد هیچ چیز معنا ندارد اما بعد وقتی کنار خانواده تجربی‌زده‌ام می‌نشستم، دوباره فلسفه ادبیات یادم می‌رفت...دوباره می‌گفتم: ادبیات؟ادبیات چه ضرورتی دارد؟آخرین بار رفتم فروشگاه و یک دفترِ فانتزیِ خوشبوِ گران قیمت با برگ‌های کاهی خریدم...مثلاً به این خاطر که هر روز فلسفه‌ای از ادبیات بنویسم.حالا چندین ماه از آن روز می‌گذرد...دفترِ کاهیِ خوشبویِ گران قیمت، هر روز خالی‌تر و پوچ‌تر از قبل، با تمسخر به من نگاه می‌کند و آزارم می‌دهد....اما من هرگاه به سراغ خواندن اثری از ادبیات می‌روم، به دنیایی دیگر پرتاب می‌شوم...و هزاران هزاران هزاران دنیای جدید را تجربه می‌کنم.روزی در قرن ۴ پا می‌گذرم؛ حماسه ایرانی جدیدی رقم می‌زنم... همراه گردآفرید در برابر سهراب می‌جنگم... همراه رستم در خان آخر گیر می‌کنم‌...ممکن است همراه رودکی وارد مراسم مدح و شراب شوم...گاهی وارد قرن ۵ می‌شوم و و همراه خیام بدبینانه برای عالم و ذراتش، فلسفه می‌بافیم..‌گاهی عارفی می‌شوم در قرن ۸ و با حافظ مستانه می‌گویم و می‌خندم..‌گاهی هم صوفی‌ای در قرن ۹...با مولوی می‌رقصیم و خدا را هزاران بار می‌بینیم.دیگر برایتان نگویم که در قرن ۱۰و۱۱و۱۲و۱۳ و معاصر چه میگذرد..‌نگویم که چه افرادی را دیدم و کجاها زندگی کردم..‌حالا فهمیده‌ام دیگر نباید دنبال فلسفه ادبیات بگردم...چون ادبیات تجربه هزاران زندگی جدید است...  اما ادبیات فقط این نیست.ادبیات خلق زندگی جدید هم هست.حالا بعد از تجربه ۱۴ قرن زندگی تصمیم گرفته‌ام که من هم بنویسم و زندگی خلق کنم...حالا میفهمم ادبیات همه چیز است...</description>
                <category>یاسمین خوشحال دهدار</category>
                <author>یاسمین خوشحال دهدار</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2024 09:49:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی، پسری نسبتا معمولی۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84129921/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C%DB%B2-yij2euqhry3i</link>
                <description>تقدیم به نوجوانان معاصر، نوجوانی که درگیر دوگانگی در جهان اطلاعات استقسمت دوم علی حالا دیگر از آمادگی برای مبارزه با موجودات شرور حرفی نمی‌زند... دیگر سلاح افسانه‌ای و اژدهای مخصوصش را نشانمان نمی‌دهد.علی حالا از همه ما قد بلندتر شده و به تازگی موهای صورتش رشد کرده.حالا همه به جای موش موشی، او را آقا علی خطاب می‌کنند..اما من گمان می‌کنم که او هنوز در حال مبارزه است.مبارزه با چیزهایی بسیار عجیب‌تر و قدرتمندتر از موجودات شرور دنیای کودکیَش و در حال پرورش دادن سلاح‌هایی  بسیار پیچیده‌تر است سلاح‌های خیالی آن دوران..علی حالا پا به زمین نمی‌کوبد و بسیار آرام و جدی است...اما من باور دارم چیزی درونش در حال پاکوبی و ساختارشکنی است.چیزی بسیار کوبنده‌تر از شیطونی های کودکی.به گمانم او در حال کشف کردن سرزمینی بسیار عجیب‌تر از سرزمین آلیس است و آن سرزمین، درون خودش است!علی حالا در جستجوی چیزی فراتر از گنج تمام سرزمین‌های افسانه‌ایست و آن چیز 《معنا در زندگی》 است...اینکه عالم از کجا شروع شده.به کجا می‌رود؟و چه باید بکند...؟اینکه پا در کدام زندگی بگذرد؟چه کسی را بپذیرد؟و چه کسی را قبول نکند؟حالا جهان درون علی مانند دوزخی است که در آن طبقاتی از عشق و نفرت... مادییت و معنویت...فلسفه و روزمرگی...‌ بیم و امید، وجود داردو او پهلوانانه در حال کشف این جهان است.جهانی که باور دارم به زودی زیبا و پرشکوه ساخته خواهد شد...</description>
                <category>یاسمین خوشحال دهدار</category>
                <author>یاسمین خوشحال دهدار</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 05:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی،پسری نسبتا معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84129921/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-zkx0inahizcf</link>
                <description>تقدیم به عقربه های ساعت...موجوداتی وحشی که هممان را یک روز میکشندقسمت اول:در بازی‌هایمان  به علی -پسرداییم- همیشه نقش خطیر نخودی بودن را می‌دهیم.آن هم فقط به خاطر اینکه خیلی بانمک است و هنگامی که از پشت چشمان درشتش بهمان زل می‌زند و با بغض پا به زمین می‌کوبد، مجبور می‌شویم به او این نقش را بدهیم.   شاید هم به این خاطر که دلمان برایش می‌سوزد. آخر او هیچ دوستی ندارد. بچه‌های فامیل یا از او خیلی کوچکتر هستند و یا مثل ما بزرگتر!البته علی هرگز تنها نمی‌ماند. نمی‌دانم کنار سوپرمن و اسپایدرمن دنیا را از شرورها نجات می‌دهد؛ یا در کنار آلیس در سرزمین عجایب گیر افتاده....اما همیشه با سلاح مخصوصش که از روسری‌های کهنه مادرش ساخته شده، در حال مبارزه است و صداهای عجیب از خودش در می‌آورد...یک اژدها هم دارد که می‌گوید وقتی در کوه‌های افسانه جلوی ورود موجودات شرور را به جهان می‌گرفته، کمکش کرده...که البته آن را با کاغذهای مچاله کتاب خواهرش ساخته!امروز عید بود روزی که فامیل جمع می‌شوند و می‌روند به فامیل‌های دیگر سر بزنند... فامیل‌هایی که ما بچه‌ها آن هارا نمیشناسیمو گوشه ای از خانه هایی که برایمان عجیب است مینشینیم و به هم زل میزنیم...مثل امروز، که با خانواده دایی رفتیم به خانه ی یکی از همین فامیلها...در خانه‌شان یک ساعت داشتند که اندازه جثه ام بود و عقربه هایش با فریاد از کنار هم عبور میکردند...یک نوه ۵ ساله هم داشتند که هر چند دقیقه یکبار میرفت و در گوش مادرش با بغض چیزهایی میگفت و با چهره ای در هم میرفت و دوباره برمیگشت...که زن داییم با تعجب پرسید :چیزی شده؟آن فامیل گفت: راستش به پسرم گفتم که الان مهمون میاد خونمون که یه پسر بچه دارند که باهاش بازی کنهبعد کمی مکث کرد به مهمان‌ها خیره شد و با تعجب گفت: علی آقا رو نیاوردین؟زن‌دایی خنده‌ای کرد و گفت: گویا خیلی وقته خونتون نیومدیم.... و بعد به مردی با جثه ی بزرگ و ریش‌های کم پشت اشاره کرد و گفت: علی اونجاست...من بیشتر از زن فامیل تعجب کردم غریبانه نگاهم را به ساعت بزرگ ایستاده انداختم موهای تنم سیخ شد به دست‌های بزرگ علی نگاه کردم...دیگر اژدها و سلاح افسانه‌ایَش در دستانش نبود...دیگر با شرورها نمی‌جنگید...دوباره نگاهم را می‌دزدم و به ساعت ایستاده زل می‌زنم و در شیشه بزرگ ساعت تصویر خودم را می‌بینمبا تنفر به عقربه های ساعت چشم میدوزمو زیر لب غرببانه میگویم: انگار ما واقعا بزرگ شدیم...یاسمین خوشحال دهدار</description>
                <category>یاسمین خوشحال دهدار</category>
                <author>یاسمین خوشحال دهدار</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 01:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>