<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انتزاعی لنگ دراز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_84181267</link>
        <description>علاقه مند به فلسفه کلاسیک</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:07:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1342821/avatar/pJJTaW.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>انتزاعی لنگ دراز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_84181267</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی دخترانه در کشوری به اسم ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84181267/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ffsz7qzumvyu</link>
                <description>هواا بارانی بود حس میکردم تنها تنهاا چیزی که میشنوم صدای باران است نمی دانم به چه بیماری مبتلا شده ام که چهره افراد برایم انقدر ناامفهوم و تار شده انقدر صدای افکارم بلند است که وقتی صحبت میکنند چیزی نمی شنوم تنها با کت و شلوار مشکی قدم میزدم تا بخانه ی سوت و کورم برسم یادم می اید سه سال پیش در چنین روزی این خانه را با مقدار اندکی پول خریدم و از همان زمان با امدن به تهران کل خاطراتم هم برایم پاک شد از پدر و مادر و اشنایان و دوستان فاصله گرفتم تنها حسی که داشتم اندکی ازادی بود حالا با حس خوبی میتوانیتم به ادامه زندگیم بپردازم اه باز هم به فکر فرو رفتم  کلید را چرخاندم و وارد خانه شدم همیشه عاشق تم خانه اام بودم قهوه ای ملایم همراه با رنگ سیاه رنگ هاایی که جانم به ان ها وصل بود کت مشکی ام را گوشه ای اانداختم و شروع به درست کردن دالگونا ام کردم هوا سرد بود  اما صدای باران برایم لذت بخش بود زمان هایی که هوا خاکستری میشد حس میکردم دوباره جان تازه ای گرفتم و دوباره متولد شدم کتاب تنفس صبح از قیصزر را باز کردم و شروع به خواندن کردم بعد از اتمام کتابم به پنجره خیره شدم و یاد چند سال پیش افتادم زمانی که برای جایی که االان هستم چه تلاش هایی کردم زمانی که برای هر کاری در گوشم زمزمه میشد این کار درست تیست تو دختری زمانی برای پوششم و علاقه نداشتن به رنگ صورتی ارایش ناخن کاری و... باید با خانواده میجنگیدم و به ان ها میگفتم من هم روزی میتونم مستقل شوم من در کشوری به دنیا امده بودم که دختر را همانند دستگاهی برای فزایش جمعیت میدیدند و به علاقه هایشان توهین میشد در صورتی که من هم یک فرد معمولی بودم مانند همه وقتی به خودم امدم قطره ی شکی چشماان لعنتی م را خیس کرده بود از همان زمان بهخودم قول دادم که تا ابد برای ازادی های بیشتر بجنگم </description>
                <category>انتزاعی لنگ دراز</category>
                <author>انتزاعی لنگ دراز</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 12:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نامه هایی برای نارسیس سال 2080 میلان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84181267/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%84-2080-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-vfze6rpibzgy</link>
                <description>مقداری از سانست درام را در لیوان ریخت و عصبی به صفحه نمایشگر جلو خیره بود در سال ۲۰۸۰ همه چیز امکان پذیر است و دانشمندان به کشف عجیبی رسیده اند در تکنولوژی جدیدمان با وصل کردن سیم هایی دور سر انسان ها می توانیم زندگینامه آن شخص را مانند فیلم روی صفحه ای پخش کنیم و... مغزش رو به انفجار بود کمی ترس و هیجان داشت با عصبانیت مقاله را به طرفی پرت کرد مقداری از نوشیدنی را خورد تلخی شرابش اذیتش میکرد اما نه به اندازه تلخی زندگیش فیلم را پلی کرد کل زندگیش در چند ثانیه همراه با آهنگی از خواننده های مدرن ایتالیایی  در حال پخش بود هر از گاهی چشمانش را می بست و صحنه ها را به یاد می آورد اولین سیگارشان ، شام شبانه،کلاب ها ، رقصنده ها، خنده ها ، سفرشان به پاریس،شب هایی که در فلورانس میخندیدند همان شبی که در کلاب لباس زیبایش را پوشیده بود همیشه میگفت روزی دست به خودکشی میزنم و همان شب اولین اعترافشان به همدیگر بود فلورانس بدون تو برایم تنها خاکستری از مجسمه های ناتمام رنسانس بود اما اولین بوسه شان وقتی مست بودند و لبانش را روی لبش گذاشت و آرام زمزمه کرد دوستت دارم کلمه ای که شاید استفاده ازش را دوست نداشت شب هایی که بیدار می ماند و همه بعد از چند ثانیه ناپدید شد و دیگر چیزی را نمی دید تنها چیزی که حس میکرد قطره های اشک روی گونه اش بود که صورتش را خیس کرده بود سه سالی بود که دور شده بودند که دیگر تنش را لمس نکرده بود موهای نعناییش را ندیده بود و با چشمانش دلبری نکرده بود زندگیش عجیب شده بود او ۲۰ سال زندگی کرده بود تمام خاطراتش رد شده بودند در چند ثانیه اما ... همان چند سال هایی که با هم بودند در چند ثانیه گذشته بود برایش قابل تحمل تر بود حال بدون او غم و رنج در وجودش ریشه کرده بود قول داده بود که وابستگی را کنار بگذارد اما با شنیدن صدای مارک برگشت &quot; قربان فردی برای دیدار شما منتظر است &quot; برگشت . خودش بود و حالا همان چند ثانیه برگشته بود جلوی چشمانش بود محکم به سمت آغوشش رفت و پرسید چرا ؟ جوابش ... همان چند ثانیه باعث شد ... اوهم فیلم زندگیش را دیده بود و احساساتش نابودش کرده بود ...</description>
                <category>انتزاعی لنگ دراز</category>
                <author>انتزاعی لنگ دراز</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 10:25:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>