<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مأوا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_84289620</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3663926/avatar/vaeJZc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مأوا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_84289620</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چشم هات، شروع یک پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84289620/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-gom8z3pczhmm</link>
                <description>عزیزکوچکم که هربار عطرت رو می‌شنوم سرم به همون سمت خم می‌مونهاین بار می‌نویسم تا اگر منی نبود یادگاری ای باشه که برات از یه خاطره دور بگهتا بدونی هرشب که می‌گذره و هرثانیه که تو قلبم تاب می‌خوری ذهنم درگیر چه چیزهایی از تو میشهوقتی اون چهره نرم و بوسیدنیت که اندازه دوتا دستم اطراف گونه های لطیفت خلاصه میشه و نشون میده کل قلبم میتونه توی کف دو دستم جا بگیره رو ازم گرفتی و بعد چشم هات که از سیاهی شب تیره تر بودن رو اشک الود دیدم قلبم وایستاددوتا قطره اشکت از کل دریا بیشتر غرقم کرد و اون لب های سرخت که دیدنشون وقتی به لبخند باز میشن ارزوی هرروزمه حالا جمع و برچیده بودننسیم دریا و نورهای گذرای اطراف، صدای دریا و آب که با هرموج از زانوهامون بالاتر میومد و هلال ماه سرخ که بالا و بالاتر میومد و… تو تو تو که روبه‌روی من وایستاده بودی و صحبت می‌کردیدور و نزدیک شدنت و سنگینی سرت روی شونه هام. بغض توی صدام وقتی بلندتر از صدات و صدای موج حرف می‌زدمگرفتن دستات تا عمیق تر توی آب نری و کشوندنت به ساحل و التماس کردنم که : جلوتر نرو من از موج میترسم…بوسیدن نقطه به نقطه صورتت و جا انداختن لب های سرختعکس های محوی که ازت گرفتم و شمایل چشم هات که اشک بهشون تلاطم دادهدر اغوش کشیدن و بوسیدن مسیر رگ گردنت و حس دستات دور کمرم که بغلم رو نزدیک تر می‌کرد.از دست هات بگم که چه مسیرهایی من رو بردنتا چه جاهایی دست هام رو نگه داشتن و مراقبش بودن و تو سر خوردنا نگهم داشتن و توی ترسیدن ها محکم دورم حلقه شدن و توی سرخوشی ها من رو توی رقص چرخوندن توی اروم ترین لحظات نوازش کردن و لای موهام گم شدنچطوری اون شب تابستون تیر ماه گذشت و صبح شد و الان اینجاییم؟الان اینجام و مینویسم : نمی‌تونی هیچوقت اونقدر که من دوستت دارم دوستم داشته باشی.اما بهت یه تشکر بدهکارم.مرسی که منو با حقیقت رو‌به‌رو کردی: قرار نیست همه توی زندگیشون وارد رابطه ای بشن که توش دوست داشته بشن.مرسی که گذاشتی حتی درد و غمی ازت بهم می‌رسه ، کمکم کنه</description>
                <category>مأوا</category>
                <author>مأوا</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 22:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی که بعد رفتنش جا موند</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%B4-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF-hl44k90awgob</link>
                <description>#سه_فصل_عشقبرای تویی که عزیزم بودی و عزیزت نبودم، تو که کنارت بودن آسونترین کار بود و اما الان دیگه نیست. اولین و آخرین نوشتهٔ اینجا برای تو.بعد رفتنت جای خالی نبودنت رو به بغض های گلوسوز، دود توی سینه و حرف های پژمرده نشنیده دادیای کاش که قبل رفتنت سرم رو توی سینت قایم کرده بودم و حرف هام رو، همشونو، اشک میکردم روی پیرهنت تا حداقل جزیی از من می‌موند روی بخشی از تو.زخم قدیمی کوچیکم، تورو برای افکارم نمیخواستم، میخواستم که حرفات رو بشنوم، نه اینکه تصور کنم اگر اینجا بودی چی میگفتی، میخواستم بوی عطرت رو به واسطه حضورت کنار خودم بشنوم نه اینکه عطرت رو به در و دیوار اتاق بزنم تا فرض کنم اینجایی.این رو میخوام که بدونی، یه روزی کل دنیارو دنبال دست نوشته هات و اون دفتر کهنه می‌گردم و تمامشون رو می‌خونم. باید بدونم عزیزم، آیا هرگز دوستم داشتی؟ حتی اگر نداشتی هم حق داشتی، من لایقش نبودم…با این همه خودخواهی نباشه اما کاش که میدونستم.احتمالا بقیه زندگیم رو هم به تو فکر کنم،اولین سکوت هر صبح بعد بیدار شدن و آخرین دغدغه هرشب وقتی همه جا غرق تاریکی بشه، تو خواهی بود.میخوام که بیشتر برات بنویسم اما وقتی قرار نیست حتی یک کلمه ازم بشنوی چه فایده؟ وقتی کلمه هام برای توصیف سوزش ته دلم کم میان چرا تلاش کنم؟ کدوم کلمه رو بگم که توصیف کنه:  &quot;هنوز دوستت دارم ولی دیگه نمیخوامت&quot; یا &quot; دیوانه وار به فکرتم و هر ثانیه ام رو پر کردی ولی نمیخوام بدونی&quot;نه آدم رفتن بودی نه آدم موندن. پیله کرده بودی و پروانه نمیشدی.تنها خاطره ام ازت شد عشق ناکام و معشوقی که اسیر ترس شد.ازت خواهش میکنم هرجا رفتی و هرکاری کردی،با هرکسی بودی خوشحال باش. اگر تو شاد باشی شاید من هم تونستم جلوی فرو ریختنم رو بگیرم</description>
                <category>مأوا</category>
                <author>مأوا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 12:32:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>