<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طاهره رضایی پور مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_84313964</link>
        <description>در خانه تنهاییم بسر میبرم اما در  تمام لحظه های زندگی ایم حضور شما پیداست ،مادرم ،برادرم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:42:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1195163/avatar/RECeEO.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طاهره رضایی پور مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_84313964</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اينکه ميگويند محتاط شده ايم اصل ماجرا نيست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84313964/%D8%A7%D9%8A%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%8A%DA%AF%D9%88%D9%8A%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%A7%D8%B7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%8A%D9%85-%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%8A%D8%B3%D8%AA-wqyxfbpgswbx</link>
                <description>اينکه ميگويند محتاط شده ايم اصل ماجرا نيست ، حقيقت اين است که آدم ها بعد از پشت سر گذاشتن اتفاقاتي در زندگي ترسو ميشوند ... ميترسند به پوشه ي عکس هاي قديميِ کامپيوترشان بروند يا  کارتِ حافظه ي گوشيِ قبلي شان را باز کنند ، وحشت دارند که لبه ي جدول قدم بزنند يا زير باران بي چتر بروند يا حتي به صندليِ خاليِ روبرويي در کافه اي زل بزنند ... آدم ها به همان نسبت که ترسو ميشوند بي تفاوت هم ميشوند ، ديگر با خبرِ شنيدنِ فوت کسي مثل قبل شوک نميشوند و اگر اوضاع وفق مرادشان نبود تعجب نميکنند ... اما به نظر من بدترين نوعِ ترس براي هر آدمي ، ترس از گفتنِ دوستت دارم و بدترين نوعِ بي تفاوتي ، بي تفاوتي در مقابلِ شنيدنِ دوستت دارم است ... گاهي ما آدم ها را به جايي ميرسانيم که فقط بايد از سمتِ خدا معجزه نازل بشود تا دلش باز دلش دل بشود ..</description>
                <category>طاهره رضایی پور مقدم</category>
                <author>طاهره رضایی پور مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 21:36:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هيچکس به يکباره از آدم ِ ديگري خسته نميشود .....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84313964/%D9%87%D9%8A%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D9%8A%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%90-%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D8%B1%D9%8A-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%85%D9%8A%D8%B4%D9%88%D8%AF-gpkalxc7yis2</link>
                <description>هيچکس به يکباره از آدم ِ ديگري خسته نميشود ... آدم ها در وهله ي اول از خودشان خسته ميشوند و  اگر فرصت استراحت نداشته باشند ، از ما هم مي بُرند . آدم ها را گاهي بايد منتظر ماند ، تا شبيه نرم افزارهاي امروزي هر چند وقت يکبار به صورت خودکار آپديت شوند . مگر چه ميشود يک روز ، وقتي ساکت و کم حرف است  فکر نکنيم حتما يک مرگش شده است ؟ مگر چه ميشود  با دو فنجان چاي کنارش بنشينيم  و بدون اينکه توي ذهنمان دنبال دليل هاي متوهمانه اي براي اين سکوت بگرديم ، با هم به پيام هاي بازرگاني خيره شويم ؟ ما آدم ها اشتباه ميکنيم با گفتنِ جمله هايي از قبيل ِ زيادي که باشي فلان ميشود ، زيادي که باشي  به توام خيانت ميکنند ، از فرم دماغت ايراد ميگيرند ، قرمه سبزي هايت جا نمي افتند ، هيچکس نمي آيد بگويد آخر عزيز دلم مثلا اگر کم باشي  چه شق القمري ميشود ؟  بيا و عوض ِ تمام اينها درست و به جا باش ... بگذار گاهي توي پيله ي خودش باشد اما رهايش نکن ، ما اشتباه ميکنيم و يادمان ميرود که گاهي چه قدر به جاي تمام اين حرف هاي کسل کننده و جمله هاي پرسشي  به سکوت يکديگر نيازمنديم</description>
                <category>طاهره رضایی پور مقدم</category>
                <author>طاهره رضایی پور مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 21 Oct 2021 22:24:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهي بايد چشمانت را ببندي و ببيني که چقدر يک صدا ،</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%8A-%D8%A8%D8%A7%D9%8A%D8%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%8A-%D9%88-%D8%A8%D8%A8%D9%8A%D9%86%D9%8A-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%8A%DA%A9-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-wkpdb7adztn7</link>
                <description>گاهي بايد چشمانت را ببندي و ببيني که چقدر يک صدا ، دو چشم ، يک لبخند ، و کمي مهرباني ، از طرف يک دوست ميتواند آرامت کند ... گاهي آدمها فقط ميخواهند شنيده شوند ، گفته شوند ، و حرف بزنند تا سبک شوند ... گاهي وقتها ، روبروي هم بنشينيد و کلمات را در قالب جمله اي از دلتان بيرون بريزيد ... گاهي وقتها ، بشنويد دردي که درمانش شنونده است ... آدمي ، با شنيده شدن هم تبش فروکش ميکند ، و دردش التيام مي يابد ... گاهي وقت ها فقط بايد در کنار هم گفت ، شنيد ، تا آرام شد</description>
                <category>طاهره رضایی پور مقدم</category>
                <author>طاهره رضایی پور مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 19:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دير زماني نيست که دريافته ام وقتي از کسي کينه اي به دل ميگيرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84313964/%D8%AF%D9%8A%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D9%86%D9%8A%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%8A-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B3%D9%8A-%DA%A9%D9%8A%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%8A%DA%AF%D9%8A%D8%B1%D9%85-zjres9o8tq8o</link>
                <description>دير زماني نيست که دريافته ام وقتي از کسي کينه اي به دل ميگيرم ، در حقيقت برده ي او ميشوم ... او افکارم را تحت کنترل خود ميگيرد ، اشتهايم را از بين ميبرد ، آرامش ذهن و نيات خوبم را مي ربايد و لذت کار کردن را از من ميگيرد ، اعتقاداتم را از بين مي برد و مانع از استجابت دعاهايم ميگردد ... او آزادي فکرم را ميگيرد و هر کجا که ميروم برايم مزاحمت ايجاد ميکند ، هيچ راهي براي فرار از او ندارم ... تا زماني که بيدارم ، با من است و وقتي که خوابيده ام ، وارد روياهايم ميشود ، وقتي مشغول رانندگي هستم يا وقتي در محل کار خود هستم ، کنارم است ، هرگز نميتوانم احساس شادي و راحتي کنم ... او حتي بر روي تُنِ صدايم نيز تاثير ميگذارد ، او مجبورم ميکند تا به خاطر سوء هاضمه ، سَر دَرد و يا بي حالي دارو مصرف کنم ، او لحظات شاد و فَرح بخش زندگي را از من مي دزدد ، بنابراين دريافته ام اگر نميخواهم يک برده باشم ، در دل نسبت به ديگران کينه و رنجشي نداشته باشم ... خود را در آيينه نگريستم و دريافتم ارزش من بيش از يک فکر نا آرام است.....</description>
                <category>طاهره رضایی پور مقدم</category>
                <author>طاهره رضایی پور مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 19:05:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا به حال غرق شدن را لمس کرده ايد ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84313964/%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%84%D9%85%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%8A%D8%AF-tco5b7ii2f5h</link>
                <description>تک تک سکانس هاي زندگي ات جلوي چشمانت رژه مي روند ، رنگي ، با کيفيت ، بدون کم و کاستيتا به حال غرق شدن را لمس کرده ايد ؟ ... غرق شدن در آب ، يا در قسمت هاي عميق زندگي ؟ ... فرقي نميکند ، هر دو شبيه هم اند ... زماني که انسان در حال غرق شدن است ، هر ثانيه برايش يک عمر ميگذرد ... تک تک سکانس هاي زندگي ات جلوي چشمانت رژه مي روند ، رنگي ، با کيفيت ، بدون کم و کاستي ... زمان غرق شدن &quot; اميد &quot; هم يارت مي شود و هم دشمن ات ... نه ميگذارد غرق شدن را بپذيري ، نه مي تواند کمکي به تو بکند ... چيزي شبيه برخ ميشود ، اميدت کم کم ته نشين ميشود اما همچنان زنده است ... تو نيز کم کم به انتهاي همه ي سکانس هاي تلخ و شيرين زندگي ات ميرسي ... وحشت اصلي آنجاييست که ناگهان دستي مي آيد و دستت را ميگيرد ... اميد زنده ميشود ، جان ميگيرد ، چشم و چالش باز ميشود ، رنگ و رويش باز ميشود ... اميد به زنده بودن و غرق نشدن از هر زماني برايت بيشتر ميشود ... ولي امان از ترس ، امان ... ترسي بر تو شروع به وزيدن ميکند ، آنقدر تند ميوزد که ناگهان همه ي وجودت را در بر مي گيرد ... ترس از اينکه نکند اين دست در نيمه ي راه دستت را ول کند و تو دوباره شروع به غرق شدن بکني ... براي کسي که مرگ را تا حد زيادي قبول کرده است ، سخت است دوباره زنده شدن ... براي همين مي ترسي ، مي ترسي و باز هم مي ترسي ... غرق شدن به خودي ِ خود آنقدر ترسناک نيست ، اما وقتيکه کسي دستت را بگيرد و اميد به نجات پيدا کني ، آنگاه ديگر غرق شدن برايت از هميشه وحشتناک تر خواهد بود</description>
                <category>طاهره رضایی پور مقدم</category>
                <author>طاهره رضایی پور مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 14:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه که بودم عاشق جاهای شلوغ بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%A8%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-f07hanf7nrq2</link>
                <description>فهميدم هيچ چيز در دنيا به اندازه ي خوشحال کردنش برايم مهم نيستبچه که بودم عاشق جاهاي شلوغ بودم ، حتي وقتي مهمان ها ميرفتند پشت سرشان گريه هم ميکردم ... بزرگتر که شدم فهميدم تنهايي خيلي هم چيز بدي نيست ، فقط کمي سکوتش زياد است ... هر چه بيشتر قد کشيدم دامنه ي آدم هايي که برايم ماندند محدودتر شد ، آنقدر که وقتي به خودم آمدم ديدم دنيايم شده يک دايره به شعاع يک متر که فقط خودم درونش جا ميشوم ، آنقدر تنها شده بودم که حس ميکردم بقيه ي آدم ها فقط اسمشان آدم است ... از يک جايي به بعد آرزوي داشتن کلبه اي وسط جنگل را داشتم که منتهي ميشد به دريا با صداي بادي که شب ها در آن ميپيچيد و بعدش سکوتش کَرَم ميکرد ... يک شب با خانواده راهي ويلايي شديم که شبيه کلبه ي آرزوهايم بود ، به دريا منتهي ميشد ، مرتفع هم بود ، صداي باد و سکوت هم درونش غوغا ميکرد ... يادم مي آيد بعد از خوردن شام همه شان از خستگي وا رفتند و بي خوابيِشان ماند براي من . آن شب از پنجره که به شهر نگاه ميکردم چراغ هاي کوچکي را ميديدم که گاهي نورشان در مه رنگ ميباخت و از نو جان ميگرفت . آن شب فهميدم عشق دقيقا مثل همان چراغ هاي شهر است که از دور سوسو ميزند ، فهميدم براي عاشق شدن نبايد از زمين فاصله گرفت ، نبايد از چراغ ها دور شد ، فهميدم که تنهايي آدم ها غريب است و قريب ، آنقدر که هر کدامشان يک واحد آدمند با هزاران هزار قصه و داستان عجيب و مرموز ... از آن شب به بعد فهميدم آدم ها همه شان فقط بايد با يک نفر تنها باشند ، يک نفر که با او بشوند دو تا ، يک نفر که شعاع دايره ي دنيايشان را کند دو متر ... راستش را بخواهي دوست داشتنش را از وقتي بي مهابا شروع کردم که فهميدم هيچ چيز در دنيا به اندازه ي خوشحال کردنش برايم مهم نيست ... زندگي بي عشق نميشود ، زندگي بي دوست داشتن هم نميشود ، ولي ميداني ، زندگي بي دوست داشته شدن هم نميشود ، همين ..</description>
                <category>طاهره رضایی پور مقدم</category>
                <author>طاهره رضایی پور مقدم</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 19:55:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر روزي قلبت براي از دست دادن کسي يا چيزي شکست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84313964/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%8A-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%B3%D9%8A-%D9%8A%D8%A7-%DA%86%D9%8A%D8%B2%D9%8A-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-qk1ogqefduhk</link>
                <description>اگر روزي قلبت براي از دست دادن کسي يا چيزي شکستاگر روزي قلبت براي از دست دادن کسي يا چيزي شکست ، نگران نباش ... بدان که اين موضوع طبيعي است . اين اتفاق به اين معنيست که احساسات و عواطف شفاف و پاکي در دل داري . هيچ کس دوست ندارد که افراد و اتفاقات خوب زندگيش يک روزي تمام شوند . همانطوري که هيچ کس درد و جدايي را دوست ندارد ... اما بعضي اوقات ما بايد چيزهايي که در ابتدا بسيار خوب هستند و بعدا تبديل به يک پديده ي سمّي براي روحمان ميشوند را کنار بگذاريم ... اين را بدان که هر شروع دوباره اي قرار نيست آخرين شروع تو باشد و هر کسي که به زندگي تو پا ميگذارد قرار نيست که ماندني باشد .</description>
                <category>طاهره رضایی پور مقدم</category>
                <author>طاهره رضایی پور مقدم</author>
                <pubDate>Sat, 02 Oct 2021 15:22:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز  بزرگداشت حضرت مولانا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84313964/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-sxbbtus7zbti</link>
                <description>حکایتی از مثنویيک شکارچي، پرنده‌اي را به دام انداخت. پرنده گفت:«اي مرد بزرگوار! تو در طول زندگي خود گوشت گاو و گوسفند بسيار خورده‌اي و هيچ وقت سير نشده‌اي. از خوردن بدن کوچک و ريز من هم سير نمي‌شوي. اگر مرا آزاد کني، سه پند ارزشمند به تو مي‌دهم تا به سعادت و خوشبختي برسي. پند اول را در دستان تو مي‌دهم. اگر آزادم کني پند دوم را وقتي که روي بام خانه‌ات بنشينم به تو مي‌دهم. پند سوم را وقتي که بر درخت بنشينم.» مرد قبول کرد. پرنده گفت: «پند اول اينکه سخن محال را از کسي باور مکن.»مرد بلافاصله او را آزاد کرد و پرنده بر سر بام نشست.گفت پند دوم اينکه: «هرگز غم گذشته را مخور، برچيزي که از دست دادي حسرت مخور.» پرنده روي شاخ درخت پريد و گفت : «اي بزرگوار! در شکم من يک مرواريد گرانبها به وزن ده درم هست. ولي متاسفانه روزي و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت مي‌شدي. »مرد شکارچي از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: «مگر تو را نصيحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ آيا پند مرا نفهميدي يا ناشنوا هستي؟ پند دوم اين بود که سخن ناممکن را باور نکني. اي ساده لوح ! همه ي وزن من سه درم بيشتر نيست، چگونه ممکن است که يک مرواريد ده درمي در شکم من باشد؟»مرد به خود آمد و گفت:«اي پرنده دانا پندهاي تو بسيار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.» پرنده گفت : «آيا تو به آن دو پند قبلي عمل کردي که پند سوم را هم بگويم.» پند گفتن به فرد نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشيدن در شوره‌زار است. منبع: مثنوي معنوي</description>
                <category>طاهره رضایی پور مقدم</category>
                <author>طاهره رضایی پور مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 11:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل نوشته ای برای مادرم..</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-zsmeskk3vy3l</link>
                <description>در خانه تنهاییم بسر میبرماما در  تمام لحظه های زندگی ایمحضور تو پیداستپنجره را باز میکنمتو را میبینم که از ایوان چشم دوخته ای به باغچهبه گلدان های شمعدانیت ،به درختچه های زینتیبه آن شبنم های زلال و زیبا درنبودن توانگار همه ی باغچه و تمام گنجشک هامرا سرزنش میکننآنها نیز دلتنگ تو هستنددلتنگ صورت زیبایت،و آن چهره دلربایت رادرون  آب زلال حوض می‌بینندبا خود میگویم چرا من باید باشم تا بشنومطنینِ صدای تو پیچیده در اتاق من،چرا من باید باشم و ببینم؟!نسیم روح تو در باغچه کوچک من جوانه زده استچرا من باید باشم و ببینم؟!بی تو تمام خانه ،دیوار آینه وشمع غمگینند.چرا من باید باشم و ببینم؟!که به جای تو با دیوار اتاقم از عشق به تو سخن بگوییم،باید میبودی و میدیدی که از دیوارجواب می شنوم..چرا من باید باشم و ببینم؟!بر در و دیوار این خانه دور از تو غبار اندوه، نشسته است دل غمدیده منبه غیر از یاد تو یاد همه چیز را رها کرده استچرا من باید باشم و ببینمغروب های دلگیر رادر این ایوان سرد ساکت و غمگینشب های بی ستاره تاریک را؟!چرا من باید باشم؟!دو چشمم خسته استدر این امید بی ثمر....چرا تو نیستی؟!مااااااااادرم؟!- تقدیم به مادرم*طاهره رضایی پور مقدم*حیف  قدرت رو ما بچه ها ندونستیم ،?</description>
                <category>طاهره رضایی پور مقدم</category>
                <author>طاهره رضایی پور مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 28 Sep 2021 21:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>