<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلی صالحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_84461099</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1600944/avatar/Con3fy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیلی صالحی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_84461099</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیر پسر: فراتر از زشتی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-q3utuedgtdjl</link>
                <description>فیلم پیر پسر در یک جمله، اثری است که آن‌قدر تماشاگر را درگیر بازی‌ها می‌کند که زمان، روایت و حتی متن را از یاد می‌برید.در آغاز فیلم با فضایی سنگین، شلوغ و آشفته روبه‌رو می‌شوید؛ صحنه‌هایی کثیف و پرهرج‌ومرج که ذهن بیننده را آزار می‌دهد؛ اما به‌تدریج آن‌قدر در دل ماجرا غرق می‌شوید، که زشتی‌ها رنگ می‌بازند. همراه علی (با بازی حامد بهداد) رنج تحقیر را تحمل می‌کنید، با رضا (محمد ولی‌زادگان) رویای زندگی بهتر را می‌سازید حتی به قیمت آرزوی مرگ پدر، با رعنا (لیلا حاتمی) عقده حقارت و تجربه یک زندگی تلخ را لمس می‌کنید و در نهایت با غلام باستانی (با بازی فراموش‌نشدنی حسن پورشیرازی) به دنیای نشئگی و شرارت کشیده می‌شوید و سیاهی را با تمام وجود احساس می‌کنید.پیر پسر خیلی فراتر از جریان غالب سینمای امروز ماست؛ سینمایی که اغلب به آثار طنزی نزول پیدا کرده که بعد از تماشا، حتی نمی‌توانید یک جمله جدی درباره‌شان بگویید. این فیلم به ما یادآوری می‌کند که هنوز کارگردان‌هایی هستند که نگاه مخاطب را جدی می‌گیرند و به احترام او فیلم می‌سازند.با همه تلخی‌ها و زشتی‌هایش، پیر پسر من را بیش از سه ساعت از جهان واقعی جدا کرد؛ آن‌قدر که دلم می‌خواست بعد از پایان فیلم همچنان روی صندلی بمانم، به احترام کارگردان و بازیگرها، واژه‌به‌واژه تیتراژ را بخوانم و با خود فکر کنم: چگونه می‌شود در دل این همه تاریکی، چنین احساسی خلق کرد؟</description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 11:50:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-twzyb3ch7pkm</link>
                <description>بمب‌ها اگر می‌دانستند چه چشم‌هایی را بی‌خواب و چه پلک‌های را تر کرده‌اند، هرگز به زمین نمی‌رسیدند. در آسمان به دسته‌ای پرنده تبدیل می‌شدند و در عالم آواز صلح سرمی‌دادند... روزهای پرالتهاب جنگ...انتظار و انتظار و انتظار...هنوز بعد از هفت روز نتوانسته‌ام برای مدیریت این بحران بزرگ با خود کنار بیایم. هنوز چشم‌هایم تار می‌بینند و سرم گیچ می‌رود. احساس می‌کنم از منِ شجاع چیزی نمانده جز مشتی خاکستر بی روح ... </description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 22:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-gywrso9xgmm0</link>
                <description>آینده‌ای مبهم که حالا مبهم‌تر از همیشه شده...امروز، 28 خرداد ۱۴۰۴، پنجمین روزی‌ست که طعم تلخ جنگ را می‌چشیم. ما مانده‌ایم با ترس از آوارگی، جهانی نامهربان پیش روی‌مان و آرزوهایی جامانده پشت سرمان. آرزوهایی که حتی جرات یادآوری‌شان را نداریم. می‌ترسم دفتر روزانه‌نویسی‌ام را ورق بزنم و جرات نمی‌کنم به سراغ دفتر آرزوهایم بروم. یادداشت‌های روزهای قبل، پر است از امید، تردید و ابهام ... حالا امید رفته و دنیایم پرشده از تردید و ابهام.اما من هستم... من مانده‌ام و خاطره کابوس‌های سال‌های دور؛ تانکی که از کوچه می‌گذشت و سربازانی که از دیوار خانه‌مان بالا می‌آمدند؛ خانه‌ای که نماد آرامش بود و صلح. سربازها دیوارهای صلح را می‌شکافتند، بالا می‌آمدند و من، کودک وحشت‌زده، در انتظار دستانی گرم و آغوشی امن، بعد از بیداری از کابوس.این روزها نه دستان پدر هست، نه آغوش مادر... فقط منم و دنیایی از واژه‌ها که از شدت اندوه، توان کنار هم نشستن ندارند. چشمانی خیره به صفحه گوشی، که دیگر حتی امیدی به دیدن خبری خوش ندارند.امروز پنجمین روزی‌ست که دارم این دنیای تازه را زندگی می‌کنم... دنیایی که نه انتخابش کرده‌ام، نه فهمیدم کی آغاز شد.</description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 09:45:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتی مختصر از شاهکار تنسی ویلیامز: باغ‌وحش شیشه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%88%D8%AD%D8%B4-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-lzy0szpnqj2p</link>
                <description>اینجا بدون من ، اقتباسی از باغ‌وحش شیشه‌ای اثر تنسی ویلیامزمقدمه:داستان تاثیرگذار می‌تواند، یک اثر را ماندگار، ماندگار و ماندگار کند. فرقی نمی‌کند که آن اثر یک شعر،کتاب، فیلم، ترانه، نمایش‌نامه یا حتی تبلیغات باشد، قدرت روایت آن را در ذهن‌ها حک می‌کند. یکی از آثاری که به واسطۀ داستانش جاودان شده، نمایش‌نامۀ باغ‌وحش شیشه‌ای است. این نمایش‌نامه داستانی سیال و بی‌زمان دارد، در تاریخ حرکت می‌کند و کهنه نمی‌شود. تا آنجا که در سال 2022 در لندن روی صحنه می‌رود و باز هم نگاه‌ها را به خود جلب می‌کند.این نمایش‌نامه در سال 1944 توسط تنسی ویلیامز نوشته شد و تا سال 1948 چندین اجرا داشت. منتقدان زیادی از آن حمایت کردند و جوایز زیادی دریافت کرد. به دلیل شهرت این اثر، ترجمه‌های زیادی از آن به زبان‌های مختلف از جمله فارسی، فرانسوی، آلمانی و اسپانیایی موجود است. ترجمۀ فارسی آن توسط استاد حمید سمندریان در سال 1342 انجام شده است.برای دوستانی که تاکنون فرصت مطالعۀ این نمایش‌نامۀ ارزشمند را نداشته‌اند یا علاقمندند داستان آن را از دیدگاه دیگری بشنوند، خلاصۀ کوتاهی آماده کرده‌ام. امیدوارم این مقدمۀ کوتاه، راهی برای آشنایی بیشتر با محتوای این اثر برجسته باشد.معرفی شخصیت‌های داستاناین نمایش‌نامه کوتاه کاراکترهای کمی دارد و داستان خانواده‌ای است که در یک آپارتمان اجاره‌ای کثیف و بسیار قدیمی زندگی‌می‌کنند. شخصیت‌های داستان این افراد هستند:آماندا: قدیم الایام دخترای آمریکای جنوبی هنر آداب معاشرتو بلد بودن، فقط صورت خوشگل ... کافی نبود. ... در بین آقایونی که به دیدن من می‌اومدن، از معروف‌ترین مالکین جوان دلتای می‌سی‌سی‌پی هم بودن.آماندا وینگفیلد، مادری که در خاطرات گذشته و آرزوی بازگشت به آسایش دوران جوانی گرفتار شده است. او در شرایطی سخت فرزندانش را بزرگ کرده و تمام امیدش این است که روزی آنها هم بتوانند طعم خوشبختی و رفاهی را که او در جوانی تجربه کرده، بچشند.تام: من پیش خودم می‌گم: چه خوشبختن کسانی که مرده‌ان، اما بازم بلند می‌شم و به سر کار می‌رم.تام وینگفیلد، پسر آماندا که در یک انبار کفش کار می‌کند، اما از شغلش بیزار است. آرزو دارد شاعر شود و برای فرار از واقعیت تلخ زندگی و ناامیدی‌هایش به سینما پناه می‌برد. احساس می‌کند مسئولیت خانواده، مثل زنجیری دست‌وپای او را بسته است و همیشه در فکر رهایی است.لورا: وقتی من وارد کلاس می‌شدم،... مجبور بودم بشلم و از جلوی همه رد شم. بعد اونا برمی‌گشتن و از پشت به من نگاه می‌کردن.لورا وینگفیلد، دختر آماندا و خواهر بزرگتر تام، به دلیل بیماری دوران کودکی‌اش می‌لنگد. او شخصیتی حساس و شکننده دارد که او را از دنیای بیرون منزوی کرده است. تنها دل‌خوشی او در زندگی مجسمه‌های شیشه‌ای هستند که تنها دستاورد تمام عمرش به حساب می‌آیند. با آنها دنیایی خیالی ساخته و در کنارشان زندگی می‌کند.جیم: من وقتی دبیرستان می‌رفتیم خیلی امید داشتم. فکر می‌کردم شش سال بعد، خیلی بیشتر از اونچه که حالا هستم، ترقی می‌کنم. اما ...جیم اوکانر، هم‌کلاسی قدیمی تام و لورا که در انبار همکار تام است. جیم در دوران تحصیل ورزشکار و بازیگری محبوب بوده، ولی روزگار با او مهربان نبوده است. محبوبیتش را از دست داده و در انبار کفش یک منشی ساده است. او تلاش می‌کند گذشته‌اش را احیا کند و باز هم بدرخشد.آماندا: ولی من زن یک ملاک نشدم، با کسی ازدواج کردم که توی شرکت تلفن کار می‌کرد. عکس اون آقای خوش اخلاقو که روی دیوار می‌بینین؟ یه تلفن‌چی که به نقاط دور تلفن می‌کرد و عاشق نقاط دور شد، حالا به سفر رفته و من نمی‌دونم کجاست!آقای وینگفیلد، شوهر آماندا و پدر لورا و تام که در نمایش‌نامه حضور ندارد اما سایۀ سنگین او بر زندگی خانواده حس می‌شود. تصویر برجستۀ او در اتاق نشیمن، نشان می‌دهد که تاثیر و اهمیت زیادی در داستان دارد. او که برای یک شرکت تلفن کار می‌کرد، 16 سال پیش خانواده را ترک کرد و هرگز بازنگشت.خلاصه داستانآماندا که به دلیل نقص عضو و انزوای لورا، همیشه نگران تنها ماندن اوست به تام می‌گوید که اصلا به فکر خواهرش نیست؛ اگر می‌خواهد رها شود و به دنبال علاقه‌اش برود، باید زودتر همسر مناسبی برای لورا پیدا کند. تام تحت فشارهای مادر، همکارش جیم را برای شام به خانه دعوت می‌کند.دستان لورا، وقتی اسم «جیم اوکانر» را می‌شنود شروع می‌کند به لرزیدن. آماندا می‌پرسد، مگر جیم را می‌شناسد. لورا جواب می‌دهد، فکر می‌کند جیم همان پسری است که در مدرسه به او علاقه داشته است.آماندا که خیلی خوشحال است، تلاش می‌کند خانۀ قدیمی و کهنۀ آنها بهتر به نظر برسد. پرده‌ها را عوض می‌کند و با پس‌انداز کمی که داشت کاناپۀ جدیدی می‌خرد. خانه خیلی تغییر می‌کند. آماندا خوشحال است و در خاطرۀ خواستگارهای خودش غرق می‌شود.آن شب وقتی جیم و تام به خانه آمدند، آماندا لورا را مجبور کرد برای خوشامدگویی در را باز کند. جیم وقتی لورا را دید اصلا او را به خاطر نیاورد. لورا از شدت خجالت خود را در اتاق مخفی کرد. مادر در این فاصله سعی می‌کرد از باسلیقه بودن لورا برای جیم بگوید، ولی لورا باز هم از اتاق خارج نشد.زمان شام، آماندا با صدای بلند به لورا می‌گوید، اگر او نیاید شام نمی‌خورند. لورا سر میز شام حاضر می‌شود، همان موقع برق‌ها قطع می‌شود. اول فکر می‌کنند فیوز پریده ولی بعد از چند لحظه تام می‌گوید، فراموش کرده تا قبض برق را پرداخت کند. شام را زیر نور شمع خورند. تام که تصمیم گرفته بود هر طور شده از آن خانه فرار کند، به جیم گفته بود که پول قبض برق را برای رفتن به انجمن کشتی‌ران‌ها داده است. از او خواست جلوی مادر و خواهرش در این باره چیزی نگوید.بعد از شام، آماندا به بهانۀ شستن ظرف‌ها تام را از اتاق بیرون بُرد، تا جیم و لورا تنها باشند. جیم نزدیک لورا نشست و شروع کرد به صحبت کردن. لورا به او گفت، چطور اصلا به یاد نمی‌آورد که با هم همکلاس بوده‌اند و نشانه‌هایی داد؛ جیم بالاخره، لورا را در مدرسه به خاطر آورد.او به جیم گفت، به خاطر پاهایش خیلی خجالت می‌کشیده و مدرسه را نیمه‌کاره رها کرده است. جیم گفت، پاهای او که مشکلی ندارند آن چیزی که او را آزار می‌دهد عقدۀ حقارت است؛ اینکه خودش را کوچک‌تر و ضعیف‌تر از دیگران می‌بیند، در حالی که واقعا این طور نیست.بعد از صحبتی طولانی، جیم متوجه شد که لورا به او علاقه‌مند بوده و هنوز هم او را دوست دارد. به لورا گفت که مدتی است با دختری نامزد شده و تابستان آینده قصد ازدواج دارند. لورا خشکش زد و در تاریکی به مجسمه‌های شیشه‌ای خیره شد. یکی از عزیزترین مجسمه‌هایش را به جیم داد و از او خواست آن را به عنوان یادگاری نگه دارد.آماندا از آشپزخانه بیرون آمد و دید دخترش مات و مبهوت مانده است. جیم به سرعت خداحافظی و خانۀ آنها را ترک کرد. آماندا به تام گفت، او چطور نمی‌دانسته که دوستش نامزد دارد. تام می‌گوید، آنها در محل کارشان اصلا در مورد مسائل خصوصی یکدیگر صحبتی نمی‌کنند. آماندا خیلی عصبانی می‌شود و لورا بیشتر از قبل در تنهایی خود فرو می‌رود.در پایان تام به لورا می‌گوید: «شمع‌ها رو خاموش کن لورا، چون این روزا دنیا رو رعدوبرق روشن کرده، شمع‌ها رو خاموش کن لورا. خداحافظ لورا!». تام بعد از اتفاق آن شب و اخراجش از انبار راه پدر را ادامه داد و بالاخره خانه را ترک کرد؛ اما او در خیالش همچنان در کنار آماندا و لورا زندگی می‌کند. لورا را دختری شاد و خوشحال و آماندا را آرام تصور می‌کند.کلام آخر:هر کدام از اعضای خانوادۀ وینگفیلد به نوعی از پذیرش زمان حالِ زندگی خود فرار می‌کنند؛ آماندا در خاطرات گذشته‌اش غرق شده، لورا در دنیای خیالی خود با حیوانات شیشه‌ای زندگی می‌کند و تام هم در جستجوی جهانی است که روی صندلی سینما برای خودش ساخته است. هیچ کدام نمی‌خواهند ‌حقیقت تلخ زندگی را باور کنند.تنسی ویلیامز شخصیت‌های این نمایش‌نامه را با الهام از خانواده‌اش خلق کرده و داستان را براساس زندگی خود نوشته است. خواهر بزرگ‌تر او، رز، از بیماری شیزوفرنی رنج می‌برد و هرگز به‌طور کامل بهبود پیدا نکرد. ویلیامز بخشی از درآمد حاصل از فروش نمایش‌نامه‌هایش به مادر و خواهرش اختصاص داد. او، همچنین رز را از بیمارستان دولتی به آسایشگاهی خصوصی منتقل کرد و تا پایان عمرش از او حمایت مالی می‌کرد؛ که اینها نشانۀ تعهد ویلیامز به خانواده است.اقتباسی ماندگار از «باغ‌وحش شیشه‌ای» در سینمای ایرانفیلم‌های زیادی با اقتباس از این نمایش‌نامۀ موفق ساخته شده است. یکی از این آثار، فیلم تحسین‌شده اینجا بدون من ه کارگردانی بهرام توکلی است. این فیلم، با گذشت 14 سال از زمان اکران، همچنان یکی از آثار موفق سینمای ایران شناخته می‌شود. بدون شک، یکی از دلایل ماندگاری این اثر، اقتباس آن، از نمایش‌نامه‌ای اثرگذار است.زمانی که از سیال بودن یک اثر هنری صحبت می‌کنم، منظورم دقیقا همین است؛ اثری که 57 سال پیش به‌صورت نمایش‌نامه خلق شده، الهام‌بخش فیلمی می‌شود که 14 سال پس از تولید، همچنان جذابیت خود را حفظ کرده و بیننده را میخکوب می‌کند. این پیوند میان متن اصلی و روایت سینمایی، بازتابی از قدرت یک داستان جاودانه است.</description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 14:17:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-pmfbpwbvydfv</link>
                <description>رهایی در خواندن استنور مثل خنجری از پشت پلک‌های بسته‌اش عبور کرد و در عمق جمجمه‌اش فرو نشست. کمی که به خود آمد، صدای گریه و ناله‌ای خفه شنید که انگار از جایی دورتر می‌آمد. نمی‌دانست خواب است یا بیدار. دستش را روی زمین کشید؛ سرمای کف چوبی پوستش را گزید. به‌آرامی نیم‌خیز شد. با خودش گفت: «اینجا کجاست؟ من اینجا چه می‌کنم؟».با دقت به اطرافش نگاه کرد. فضای آشنایی نبود. کتابخانه بود ولی تا جایی که به خاطر می‌آورد هرگز اینجا را ندیده  و نمی‌توانست به یاد بیاورد که چطور به اینجا رسیده است. با صدایی که انگار از اعماق تاریکی می‌آید، گفت: «کسی اینجا نیست؟ کسی صدای من را می‌شنود؟» خیلی به خودش فشار آورد و به سرفه افتاد. چند سرفه کرد و نفس عمیقی کشید.با مشقت زیادی روی پاهایش ایستاد. سعی کرد راه برود ولی تلوتلو خورد و نزدیک بود به زمین بیفتد؛ با کمک قفسه کتابی که کنارش بود، خود را نگه داشت. اطراف را نگاه کرد. کتابخانۀ بزرگی بود که هیچ پنجره‌ای نداشت. تا جایی که چشم کار می‌کرد و از زمین تا سقف کتاب چیده شده بود.چیزی در اینجا عجیب بود. با دقت بیشتری نگاه کرد. این کتابخانه هیچ دری به سمت بیرون نداشت. ترسیده بود ولی آرامش عجیبی داشت. امیدوار بود کسی را در آنجا پیدا کند تا شاید بتواند به او کمک کند. یکی‌یکی راهروها را گشت. به انتهای کتابخانه رسید. راهروهای قسمت روبه‌رو را جستجو کرد. کسی آنجا نبود. او در کتابخانه تنها بود.با خود گفت: «مگر می‌شود ساختمانی در خروجی نداشته باشد؟ حتما پشت یکی از قفسه‌ها دری به سمت بیرون هست». تصمیم گرفت تک‌تک قفسه‌ها را با دقت بگردد تا بتواند راهی برای بیرون رفتن پیدا کند. چندین قفسه را گشت. اسم بالای یکی از قفسه‌ها توجهش را جلب کرد. «دل‌آسا» چقدر این نام برایش آشنا بود.کتاب‌ها خیلی قطور بودند. جلد تمام کتاب‌های آن قفسه سبز رنگ بود و روی هرکدام با فونتی درشت فقط یک عدد نوشته شده بود. یکی از کتاب‌ها را برداشت. تصویر خودش را در صفحه اول کتاب دید. از تعجب خشکش زد. ورق زد. صفحه سفید بود. فقط به خاطر می‌آورد که نامش دل‌آسا است. با خود گفت: «مطمئنا خواندن کتاب‌های این کتابخانه قانون خاصی دارد، برای رهایی از اینجا باید آن قانون را کشف کنم.»کتاب شماره یک را برداشت. صفحه اول کتاب عکس نوزادی بود که به نظرش آشنا می‌آمد. ورق زد و باز هم تمام صفحات کتاب سفید بودند. با چشم شمارۀ کتاب‌ها را دنبال کرد تا به عدد 34 که بزرگ‌ترین شمارۀ آن قفسه بود، رسید.  او کتاب را ورق زد؛ صفحات سفید بودند، اما وقتی به ابتدای کتاب برگشت، کلمات ظاهر شدند. انگار خود کتاب داشت قوانینش را زمزمه می‌کرد.در آن صفحه این مطالب نوشته شده بود:«دل‌آسا صبح خیلی زود، حدود ساعت 4، از خواب بیدار شد. میلی به صبحانه نداشت. وسایلش را که از شب قبل آماده کرده بود برداشت. داخل ماشین گذاشت. کمی میوه و تنقلات هم داخل سبدی گذاشت و سوار ماشین شد...»کتاب چیزی شبیه روزانه‌نویسی ولی از زبان شخصی دیگر بود. هر جمله از کتاب را که می‌خواند، تصویر آن لحظه برایش زنده می‌شد و به خاطر می‌آورد که در آن روز چه اتفاقاتی برایش افتاده است. آن صفحه به این شکل ادامه پیدا کرد:«به سمت جاده هراز حرکت کرد. باد سردی از لای شیشه نیمه‌باز به صورتش می‌خورد. شیشه‌ها را بالا کشید، گرمای ضعیف بخاری فضای داخل ماشین را پر کرد. جاده پیش رویش خالی و آرام بود، اما چیزی در دلش سنگینی می‌کرد. بعد از فیروزکوه، مه سنگینی مثل پرده‌ای خاکستری جاده را پوشاند. دامنه دیدش محدود شد؛ چراغ‌های ماشین به سختی جاده را می‌شکافتند.درست وقتی وارد پیچ تندی شد، ناگهان... نور خیره‌کننده‌ای در چشمانش برق زد. صدای بوق ممتدی گوش‌هایش را آزار داد. کامیونی از دل مه بیرون پرید...»بقیه آن صفحه، تا انتها سفید بود. در قسمت پاورقی نوشته شده بود: «اگر می‌خواهی ادامه این صفحه را ببینی باید تا صفحۀ یک از کتاب اول را بخوانی.»چشمانش از وحشت گشاد شده بود. نفس‌هایش کوتاه و بریده‌بریده بود، انگار هوا از گلوی خشک‌شده‌اش هیچ راه فراری نداشت. به سختی آب دهانش را قورت داد تا بتواند بر خود مسلط شود و راهی برای رهایی از این وضعیت پیدا کند. می‌دانست تنها راه نجاتش این است که تمام کتاب‌ها را تا انتها بخواند.شروع کرد به خواندن...آن سال 34 امین سال زندگی او بود. روزهای آرامی را گذرانده بود و مشکلات عمده‌ای در طول سال نداشت. یکی‌یکی و به‌ترتیب کتاب‌ها را خواند. با صفحه‌ای گریه کرد و با صفحه‌ای خندید. امیدوار بود بتواند زودتر کتاب‌ها را تمام کند تا راهی برای رسیدن به پدرش پیدا کند. تا آنجای داستان متوجه شده بود که مادر ندارد، ولی هیچ مطلبی در مورد زنده‌بودن مادرش نوشته نشده بود.جایی امیدوار می‌شد و جایی دیوارهای یأس، او را در میان می‌گرفتند. هنوز ردی از مادرش در داستان پیدا نکرده بود. فقط می‌دانست مادرش را از دست داده و بعضی روزها برای آرامش کنار قبر او می‌رود و با او صحبت می‌کند. می‌دانست چشم‌هایش، پدر را به یاد مادر می‌اندازد. نگاه‌های عمیق و عاشق پدر این راز را فاش می‌کردند.بالاخره دل‌آسا به اولین سال زندگی خود رسید. سالی که سرنوشت او را تعیین می‌کرد. لحظه‌ای که شروع به چهاردست‌وپا راه رفتن کرد؛ روزی که اولین کلمه را به زبان آورد؛ زمانی‌که نگاه پدر را شناخت؛ و ... تمام این جزئیات ثبت شده بودند. باز هم ردی از زندگی مادر، شیر مادر، عشق مادر و نگاه مادر نبود.«صفحه یک» از کتاب «شماره یک»: لحظه تولد دل‌آسا. دیگر سرنوشت خودش برایش اهمیت نداشت فقط به دنبال مادرش بود؛ می‌خواست بداند، مادر کجاست، چه شکلی است و چرا اثری از او در کتاب زندگی دل‌آسا نیست. قلبش تندتند می‌زد و نفس کشیدن برایش سخت شده بود.«مادر دل‌آسا در اثر ضربه‌ای که در تصادف دیده بود، سریعا به بیمارستان منتقل شد. پزشک‌ها به پدرش گفتند راهی برای نجات هر دو نداریم، باید زندگی یکی از آنها را انتخاب کنید. پدرش پرسید: چقدر زمان دارم که جواب سوال‌تان را بدهم؟ دکتر جواب داد: اصلا زمانی نداریم، جان هر دو در خطر است. پدر دست‌ها را مشت کرده و با خود می‌گوید: دخترم کاش می‌توانستی در این انتخاب سخت به من کمک کنی... »همه‌چیز برایش روشن شد. فهمید چرا اینجاست. چشم‌هایش را بست و قلم را روی کاغذ گذاشت. منبع نوری نامشخص، صفحه کاغذ را در برابر چشمان بسته‌اش روشن کرد. نفس عمیقی کشید. دست‌هایش می‌لرزید، اما برای اولین بار، تمام قدرت را در وجود خود احساس کرد. می‌توانست چیزی را تغییر دهد. قلم به‌آرامی روی صفحه حرکت کرد، او در هر کلمه، مصمم‌تر می‌شد. نوشت:«هیچ فرزندی دوست ندارد بدون مادرش پا به این دنیا بگذارد». حروف روی کاغذ می‌درخشیدند، انگار جان گرفته بودند. با هر کلمه‌ای که می‌نوشت، گرمایی دلپذیر فضای کتابخانه را پر کرد. احساس کرد دست‌هایی نامرئی او را در آغوش گرفته‌اند. دیگر راحت نفس می‌کشید.</description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 09:22:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چکیده‌ای از «زندگی در پیش رو» اثر رومن گاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%DA%86%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ximkt59hd3ne</link>
                <description>زندگی در پیش رو- مادام رزا«زندگی در پیش رو» کتابی است در مورد رابطه یک پسر ده ساله (چهارده ساله) به نام محمد که در کتاب «مومو» نامیده می‌شود با پیرزنی 68 ساله به نام مادام رزا. رابطه‌ای عجیب و خواندنی که قطعا هیچ‌کس به زیبایی «رومن گاری» نمی‌توانست آن را به قلم آورد. «بشریت ویرگولی است در کتاب قطور زندگی.»خلاصه کتابمادام رزا، بازمانده اردوگاه کار اجباری آشویتس، پس از مهاجرت به فرانسه، برای گذران زندگی به فحشا روی آورد. همیشه می‌ترسید به سراغش بیایند و او را به علت یهودی بودن، دستگیر کنند. از دوران بازنشستگی (زمانی که دیگر فاحشگی را مناسب سن خود نمی‌دید) به بعد چون بچه‌ای نداشت، یتیم‌خانه‌ای زیرزمینی و مخفی دایر کرد تا از بچه‌های ناخواستۀ زن‌های فاحشه نگه‌داری کند و در ازای آن پولی برای گذران زندگی دریافت کند.محمد که از اینجا به بعد او را «مومو» می‎‌نامیم چون خودش اینطور بیشتر دوست داشت، یکی از این بچه‌ها بود که حدود یازده سال پیش فردی او را به مادام رزا سپرده و هرگز برای گرفتنش نیامده بود. بااین‌حال، شخصی ناشناس (البته ناشناس برای مومو) ماهیانه‌های او را مرتب واریز می‌کرد.وقتی کوچک‌تر بود، سوالات زیادی در ذهنش داشت. سوالاتی از این قبیل: پدر و مادرش چه کسانی هستند، چه کسی نام او را محمد گذاشته، چه کسی به مادام رزا تاکید کرده که این پسر مسلمان است و خیلی سوالات دیگر. تنها منبعی که به آن دسترسی داشت مادام رزا بود، که پاسخ درستی به سوال‌های او نمی‌داد. از جایی به بعد تمام این مسائل برایش بی‌اهمیت شدند، چون منتظر یک پایان خوش بود. به قول خودش «خیلی از توله‌های تصادفی، پایان خوشی داشتند و آدم قابلی شده‌اند».مادام رزا خیلی مومو را دوست داشت و همیشه از اینکه او به جنون برسد می‌ترسید. مثلا یک بار مومو که آرزو داشت، سگی داشته باشد. به مغازه‌ای که حیوانات خانگی می‌فروخت، رفت و به بهانه دیدن یک سگ؛ او را بغل کرد و از مغازه فرار کرد. از مادام رزا خواهش کرد که اجازه دهد او را نگه دارد. بالاخره، طبق معمول او را راضی کرد و سگ را نگه داشت.بعد از مدتی مومو فهمید که نمی‌تواند به خوبی از سگ مراقبت کند، چون حتی تأمین غذای خودشان هم به سختی انجام می‌شد. در نتیجه به محله‌ای مرفه‌نشین رفت و سگ را فروخت. می‌خواست مطمئن شود سگ به جای خوبی رفته و عاقبتش شبیه او نمی‌شود؛ به‌همین‌خاطر تا کنار ماشین خریدار را تعقیب کرد. وقتی دید سوار یک ماشین گران‌قیمت شد، با خیال راحت پول را در راه‌آب انداخت و به خانه رفت.وقتی این داستان را برای مادام رزا تعریف کرد، او خیلی عصبانی شد. فردای آن روز مومو را به دکتر برد تا مطمئن شود که دیوانه نشده است. دکتر به او اطمینان داد که او یک پسربچه سالم است.از چند ماه پیش ماهانه مومو را واریز نکرده‌اند و او می‌ترسد که مادام او را از خانه بیرون کند. سعی می‌کرد کنار خیابان‌ها با چتر کهنه‌ای که به شکل مترسک درآورده بود نمایش اجرا کند و پولی جمع کند. کارهای مختلفی می‌کرد تا پول جمع کند و به مادام رزا کمک کند.آنها در طبقه ششم یک ساختمان قدیمی و بدون آسانسور زندگی می‌کردند. زمانی که مادام رزا جوان‌تر بود رفت‌وآمد برایش سخت نبود ولی مدتی بود وقتی به خانه می‌رسید نفس‌نفس می‌زد و نمی‌توانست صحبت کند. همیشه می‌گفت: «بالاخره این پله‌ها من را می‌کشد».«خوشبختی وقتی حس می‌شود که کم بودنش را حس کنیم.»مومو در یک روز چهار سال بزرگ شد!روزی در خانۀ آنها را کوبیدند. مومو در را باز کرد. همیشه از غریبه‌ها می‌ترسیدند و سعی می‌کردند هویت خودشان یا مادام رزا را فاش نکنند. مرد طوری نفس می‌کشید که انگار همین الان قرار است عزرائیل در طبقه ششم به سراغش بیاید. پرسید: «مادام رزا اینجا زندگی می‌کنه؟»مومو که ترسیده بود، جواب داد: «مادام رزا دیگه کیه؟»مرد گفت: «من اومدم بچه‌مو ببرم».وقتی این جمله را گفت خیال‌شان راحت شد و مادام رزا گفت که به داخل برود. در آن زمان مادام رزا فقط دو بچه نگه می‌داشت، محمد و موسی. محمد ترسیده بود. جایی ایستاده بود تا مرد او را نبیند. مرد شروع کرد به صحبت: «من خیلی مریضم. مشخص نیست تا کی زنده باشم. به سختی تا اینجا اومدم. لطفا پسرم رو بیار تا ببینم». و کاغذ کهنه‌ای از جیب خود درآورد و به مادام رزا نشان داد.ادامه داد: «من حدود 11 سال پیش پسرم محمد رو پیش تو آوردم تا نگه داری. به تو گفتم که او مسلمانه. بعد از اون هم من رو گرفتند و تا امروز در بیمارستان بودم».چشم‌های مومو گرد شد ولی واکنشی نشان نداد که مرد متوجه او شود. مادام رزا گفت: «آها... تو همون مردی هستی که عایشه، مادر محمد، را کشت.» مرد با عصبانیت ولی با همان صدای بی‌رمق گفت: «اون اتفاق یه جنون آنی بود. من الان نامه دارم که مشکلی ندارم. عایشه یکی از بهترین زن‌های من بود...».بعد از کلی صحبت‌کردن با هزار دوز و کلک مادام رزا موسی (پسر دیگری که همراه آنها زندگی می‌کرد) را به او نشان داد. گفت: «ای وای، در همان روز دو پسر به نام‌های محمد و موسی برای من آوردن. من اسم آنها را جابه‌جا نوشتم. الان این موسی همان محمد توست. موسی به پدرت سلام کن».مرد که عصبانی‌تر شده بود گفت: «من پسر مسلمان به تو تحویل دادم و الان هم پسر مسلمانم، محمد رو از تو می‌خوام».  فشار و تنشی که این لحظه بر او تحمیل کرده بود، تمام توانش را گرفت. زانوهایش خم شد و بر زمین افتاد. با خس‌خسی آخرین نفس‌هایش را کشید و جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.آنها ترسیده بودند از همسایه‌ها کمک خواستند تا او را از خانه خودشان بیرون ببرند و بعد به پلیس زنگ بزنند. ولی مومو همچنان در شوک صحبت‌های مرد بود.وقتی شرایط آرام شد، مومو از مادام رزا پرسید: «این پدر من بود؟»مادام رزا جواب داد: «بله. ولی می‌دانی دیگر مادرت فاحشه بود و اصلا مشخص نبود تو بچه چه کسی هستی.»مومو پرسید: «یعنی من چهارده سالمه و نام مادرم عایشه است؟ پدرم من رو به شما تحویل داده؟». مادام رزا سرش را پایین انداخت و پاسخی نداد. مومو خیلی خوشحال شد که یک روزه چهار سال بزرگتر شد و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کرد.حال مادام رزا هر روز بدتر می‌شد و به علت وزن زیادش هیچ کاری نمی‌توانست انجام دهد. چون طبقه ششم زندگی می‌کردند، همانجا مانده بود و دکتر پیری با کمک همسایه‌ها به دیدنش می‌آمد. مومو با تمام توانش به او کمک می‌کرد.مادام رزا خیلی می‌ترسید که به بیمارستان برود. می‌ترسید او را به زور زنده نگه دارند و به زندگی نباتی برسد. به قول مومو: «فکر می‌کنم هیچ‌چیز کریه‌تر از این نیست که به زور زندگی را در حلق آدم‌هایی بچپانند که نمی‌خواهند به زندگی کردن ادامه دهند.»مومو از دکتر خواهش کرد، دارویی به مادام رزا بدهد که از این رنج خلاص شود، ولی دکتر نپذیرفت و گفت که در کشور ما این کار غیرقانونی است. مادام رزا بیشتر روزها هوشیار نبود و اختیارش را از دست می‌داد. مومو به کمک همسایه‌ها از او نگه‌داری می‌کرد و او را تمیز می‌کردند.«لحظه‌ای که از دست آدم کاری ساخته نباشد، لحظهٔ سختی است.»تا اینکه...مومو که حالا خود را مسئول سرنوشت مادام رزا می‌دانست، تصمیم می‌گیرد او را از عذاب‌هایش رها کند. در زیرزمین تاریک ساختمان، همان‌جایی که مادام رزا همیشه برای خلوت‌کردن به آن پناه می‌برد، آخرین خانه‌اش را آماده می‌کند. او مادام رزا را با زحمت فراوان به آنجا می‌برد، روی صندلی می‌نشاند، شمع‌هایی روشن می‌کند و فضایی آرام و صمیمی برای وداع آخر می‌سازد. چند روزی می‌گذرد. جسم مادام رزا، که حالا زندگی را ترک کرده، در همان زیرزمین باقی می‌ماند. مومو، با احساسی از مسئولیت و عشق، به او عطر می‌زند، صورتش را رنگ می‌کند و تلاش می‌کند او را زیباتر نشان دهد؛ گویی هنوز در کنار هم هستند. اما حقیقت، سخت‌تر از آن بود که بتوان از آن فرار کرد. بوی مرگ به‌تدریج همه‌جا را فرا می‌گیرد. مومو با خود فکر می‌کند که بهترین تصمیم ممکن را برای مادام رزا گرفته است؛ تصمیمی که عشق و بلوغ او را نشان می‌دهد. او که حالا خود را بزرگ‌تر از همیشه حس می‌کند، به این باور می‌رسد که در این مدت کوتاه، سال‌ها رشد کرده و به بلوغ رسیده است.«نمی‌فهمم چرا بعضی‌ها همهٔ بدبختی‌ها را با هم دارند، هم زشت هستند، هم پیر هستند، هم بیچاره هستند. اما بعضی دیگر هیچ‌کدام از این چیزها را ندارند. این عادلانه نیست.»نقد داستانزندگی در پیش رو بازتابی از جنبش موج نو در فرانسه است که اغلب به مشکلات اجتماعی و حاشیه‌نشینان می‌پرداخت. رومن گاری با مهارت، زندگی مهاجران و افراد بدون هویت را در فضایی واقع‌گرایانه به تصویر کشیده است. داستان، خانه‌ای را روایت می‌کند که ساکنانش، هر یک به نوعی از جامعه طرد شده‌اند: مادام رزا، فاحشه بازنشسته‌ای که نه بیمه دارد و نه امید به آینده؛ مردی که هویتش بین زن و مرد معلق است؛ و مومو، پسری که حتی از نام و سن دقیق خود نیز مطمئن نیست. این اثر، تصویری عمیق و گاه دردناک از انسان‌هایی ارائه می‌دهد که در سایه نظام اجتماعی بی‌رحم، برای بقا تلاش می‌کنند.کلام آخر مادام رزا در سال‌های پایانی زندگی‌اش، تمام محبتی که به بچه‌ها کرده بود، انگار در حسابی به نام مومو پس‌انداز شدند.  او در روزگاری که انتظار نداشت که حتی دیگر کسی نگاهش کند، محبت‌ها را از همان حساب برداشت کرد. مومو، پسرکی که همه چیز خود را از مادام رزا می‌دانست، در لحظات پایانی عمرِ او، عاشقانه و بی‌هیچ چشم‌داشتی کنارش ماند و وجودش وقف او کرد. پی نوشت: درمورد نویسنده: رومن کاتسف، نویسنده این کتاب، برای انتشار زندگی در پیش رو از نام مستعار «امیل آژار» استفاده کرد. علت این کار این بود که جایزه گنکور، که یکی از معتبرترین جوایز ادبی فرانسه است، تنها یک بار به هر نویسنده تعلق می‌گیرد و کاتسف پیش‌تر با نام اصلی خود این جایزه را برده بود. جالب است بدانید که او علاوه بر «امیل آژار»، با نام مستعار «رومن گاری» نیز شناخته می‌شود و در ایران بیشتر با این نام شهرت دارد.</description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 01:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به فیلم مرشد (The Master 2012)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF-the-master-2012-foackycybaj0</link>
                <description>فیلم The Master (مرشد)خلاصه فیلمفیلم The Master داستان فِرِدی کوئل را روایت می‌کند؛ سربازی که پس از بازگشت از جنگ جهانی دوم با مشکلات شدید روانی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند. فردی پریشان است و خاطره‌های جنگ و گذشته تلخ زندگی‌اش او را رها نمی‌کنند. این آشفتگی درونی باعث شده که به دیگران آسیب برساند و به دنبال آرامش باشد. هنگام فرار از دست عده‌ای به یک کشتی پناه می‌برد؛ به‌این‌ترتیب با لنکستر داد، فَردی کاریزماتیک و رهبر یک جنبش شبه‌معنوی، آشنا می‌شود. این ملاقات در حالی اتفاق می‌افتد که فردی از رخدادهای شب گذشته هیچ‌چیز به یاد نمی‌آورد. لنکستر، که پیروانش او را «مرشد» می‌نامند، با روش‌های خاص خود فردی را به جلسات درمانی می‌کشاند. در جلسه اول، از فردی می‌خواهد که بدون پلک‌زدن به سوالات او پاسخ دهد، با این شیوه او را کنترل می‌کند و به خیال خود، او را به‌سوی خودشناسی هدایت می‌کند.با گذشت زمان، فردی به شدت تحت‌تاثیر لنکستر قرار گرفته و با شور و اشتیاق از او پیروی می‌کند. او حتی حاضر است به‌خاطر مرشد، با هر منتقد و مخالفی مبارزه کند؛ تا جایی که در یکی از جلسات با خشونت به یکی از مخالفان جنبش حمله می‌کند و نیمه‌شب او را می‌کشد. این پیوستن به گروه لنکستر، فردی را به جهانی خیالی با وعده‌های پوچ می‌کشاند؛ جهانی که با شعارهایی مانند «کنترل زندگی خود را به دست بگیرید»، «خود را از آسیب‌های گذشته برهانید» و «آزادتر و مسلط‌تر زندگی کنید» به دیگران وعده رهایی و تسلط بر زندگی می‌دهند، درحالی‌که در واقعیت چیزی جز فریب و بازی ذهنی وجود ندارد.برداشت شخصی: چالش‌های روانی و جستجوی آرامشفیلم The Master فضایی پراکنده و به‌هم‌ریخته دارد که بیننده را در معرض تکه‌های گسسته‌ای از یک داستان قرار می‌دهد. این تصاویر مانند قطعات پازلی هستند که باید پس از تماشای فیلم، توسط خود بیننده سرهم شوند تا از دل آن، یک کل منسجم به‌وجود آید. در مرکز این پازل، رابطه پیچیده لنکستر داد و فردی کوئل قرار دارد. لنکستر داد ادعا می‌کند که هدفش کمک به فردی و رهایی او از آشفتگی‌های درونی‌اش است؛ اما در عمل این رابطه سبب تخریب بیشتر فردی می‌شود، او را به سوی اعمالی سوق می‌دهد که از منطق و عقلانیت به دور است و روح و روانش را بیش از پیش آسیب‌پذیر می‌کند.داستان فیلم به حدی از هم گسسته است که برای فهمیدن ارتباطات و لایه‌های پنهان بین شخصیت‌ها و وقایع، مرور مجدد بخش‌هایی از فیلم احساس می‌شود. یکی از موضوعات محوری فیلم تأثیرات روانی جنگ بر مردم جامعه به‌خصوص سربازان و تلاش انسان‌ها برای رهایی از دردها و رنج‌های خود است؛ مسائلی که در طول فیلم به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم به آنها پرداخته می‌شود. فیلم هم‌چنین نقدی بر مکاتب فکری کاذب است که با ادعای کمک به افراد، آنها را بیشتر از قبل درگیر مشکلات درونی می‌کنند. در فیلم به شکل ظریفی به ساینتولوژی و آموزه‌های آن اشاره می‌شود؛ جنبشی که توسط ران هابارد بنیان گذاشته شده است؛ این جنبش، انسان‌ها را  ارواحی فناناپذیر تصویر می‌کند که اتصال با اصل خود را گم کرده‌اند. در این راستا انسان باید با هوشیاری کامل تمامی تجربه‌های تلخ زندگی خود را مرور کند و به یاد آورد، تا از آنها عبور کند.یکی از موضوعات محوری «فیلم مرشد» تأثیرات روانی جنگ بر مردم جامعه به‌خصوص سربازان و تلاش انسان‌ها برای رهایی از دردها و رنج‌های خود است؛ تأثیرات روانی جنگ بر شخصیت اصلیدر فیلم، فردی کوئل پیش از جنگ فردی عاشق‌پیشه و سرزنده بوده است؛ شاهدی بر این مسئله، صحنه‌ای است که او به شیوه‌ای پرشور عشق خود را به دختری ابراز می‌کند. اما جنگ چه بلایی بر سر او آورده؟ او پس از بازگشت به یک انسان مضطرب تبدیل شده که دیگر توانایی زندگی معمولی را نیز ندارد. در یکی از سکانس‌ها، فردی با روان‌پزشک خود صحبت می‌کند. روان‌پزشک می‌گوید: شنیدم که گریه می‌کردی! فردی در پاسخ می‌گوید: به خاطر نامه‌ای بود که از یک آشنا بهم رسیده بود، فکر کنم تو حرفه شما بهش می‌گن دلتنگی (you call nostalgia). Nostalgic یا battle neurosis نوعی عارضه عصبی ناشی از جنگ است. شایع‌ترین علائم این آسیب روانی خستگی، بلاتکلیفی، قطع ارتباط با محیط اطراف و ناتوانی در اولویت‌بندی است؛ که اکثر این علائم در رفتارهای فردی دیده‌می‌شد.تأثیرات جنگ بر او چنان عمیق بود که فردی دیگر نمی‌تواند هویت قبلی خود را بازیابد. او در جستجوی راهی برای بازسازی خود به هر کورسوی امیدی چنگ می‌زند و نیاز به یافتن آرامش است که او را به سمت لنکستر داد و آموزش‌های مرموزش می‌کشاند. اما خیلی زود متوجه می‌شود که وعده‌های لنکستر هم توخالی است و آن آرامشی که به دنبالش بوده را پیدا نمی‌کند. در نهایت این جنبش نیز، همانند بسیاری از جنبش‌های معنوی فریب‌کارانه، تنها ارمغانش برای فردی سردرگمی بود.تلاش برای رهایی از رنجنکته دیگری که فیلم به آن می‌پردازد، تلاش فردی برای رهایی از رنج‌های درونی‌اش است. او گمان می‌کند که با پیوستن به جنبش The Cause  که لنکستر داد رهبر آن است، به آرامش دست پیدامی‌کند؛ اما به‌زودی درمی‌یابد که راه را اشتباه آمده است. پیوستن به گروه‌هایی که با وعده‌های پوچ سعی در جذب افراد بیمار و آشفته دارند، راه‌حل مناسبی برای او نیست. آنچه فردی نیاز دارد، تلاش واقعی برای کنار آمدن با گذشته‌ی خود و پذیرفتن بحران‌های درونی‌اش است.از‌دست‌دادن عشق و خانواده، آسیب‌های روانی ناشی از جنگ و حس بی‌هویتی، همگی او را به فردی سرگردان تبدیل کرده‌اند. گرچه او در تلاش است تا این آشفتگی‌ها را با پیوستن به یک جنبش شبه‌معنوی فراموش کند؛ اما فیلم در نهایت نشان می‌دهد که این راه‌حل‌های کوتاه‌مدت، قادر به التیام زخم‌های عمیق او نیستند. زمانی که فردی سراغ عشق قدیمی خود می‌رود و درمی‌یابد او ازدواج کرده است، به راهی دیگر برای یافتن هویت و آرامش روی آورده‌است.نتیجه‌گیری: فیلم The Master (مرشد) تلاشی برای کاوش در زخم‌های روانی و بحران هویت انسان‌هایی است که پس از آسیب‌های عمیق مانند جنگ، به دام عقاید کاذب و رهبرهای فریبکار می‌افتند. داستان پیچیده فردی کوئل و ارتباطش با شخصیت مرموز لنکستر داد از یک نیاز عمیق پرده برمی‌دارد: نیاز بشر به رهایی از رنج‌های درونی. اما این فیلم یادآوری می‌کند که آرامش حقیقی و بازسازی هویت، تنها از راه خودشناسی واقعی و مواجهه با گذشته حاصل می‌شود، نه از پناه بردن به سراب‌های فریب‌کارانه.این موضوع تنها یک فیلم سینمایی نیست، بلکه در تجربه‌های واقعی جنگ نیز دیده می‌شود. سربازهایی که پس از پایان جنگ ایران و عراق، با زخم‌های روحی و خلا هویتی به دنبال مرهمی بودند و هنوز هم هستند. گاهی گرفتار وعده‌های پوچ جنبش‌های فریبکار می‌شدند و در نهایت دستاوردی جز فروپاشی روانی نداشتند. برخی از آنها همچنان در بیمارستان‌های روانی و تحت درمان هستند.</description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2024 12:56:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو: پرسش‌هایی از من و پاسخ‌هایی از نیچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-e5v3kltvbo97</link>
                <description>گفتگو با نیچه [صدای موسیقی کلاسیک آرام]گوینده:سلام! به این قسمت از پادکست ما خوش آمدید. امروز مهمانی ویژه داریم، کسی که با اندیشه‌هاش دنیای فلسفه و حتی زندگی ما را دگرگون کرده. شاید غیرممکن به نظر برسد، اما امروز فیلسوف معروف آلمانی، فریدریش نیچه، کنارمونه. بدون معطلی به ایشون خوش‌آمد می‌گم.[صدای صندلی که نیچه روی آن می‌نشیند]نیچه (با صدای آرام و عمیق):سلام. من اینجا هستم تا برای پرسش‌هاتون، پاسخ‌هایی پیدا کنیم. البته باید هشدار بدم، شاید پاسخ‌هام بیشتر شما را به فکر فرو ببره تا اینکه ابهام‌هاتون را رفع کند.گوینده:آقای نیچه، افتخار بزرگیه که اینجا هستید. خیلی‌ها شما را به‌عنوان یک متفکر بی‌پروا و فیلسوفی که از مرزهای عادی اخلاق فراتر می‌ره، می‌شناسن. اگر اجازه بدین، می‌خوام از مفهوم «ابر انسان» شروع کنم. این ایده چطور شکل گرفت؟نیچه:«ابر انسان» برای من نماد توانایی فرد برای فراتر رفتن از محدودیت‌هاست؛ یک نوع به خود رسیدن کامل. چیزی که می‌تونیم به آن دست پیداکنیم، اگر از اخلاق و ارزش‌های تحمیلی جامعه رها شیم. اکثر مردم در بند باورهای قدیمی و ارزش‌های آموخته‌شده هستن. اما ابر انسان کسیه که می‌تونه زندگی را مطابق با حقیقت درونی خودش بسازه. او دیگر به ارزش‌های از پیش تعیین‌شده نیازی نداره.گوینده:این مسئله‌ای که مطرح می‌کنین، شاید برای بعضیا ترسناک باشه. فکر نمی‌کنین اگر همه ارزش‌ها کنار گذاشته شوند، جهان در بی‌نظمی فرو می‌ره؟نیچه (با لحنی تندتر):بی‌نظمی از کجاست؟ از پیروی کورکورانه از قواعد و باورهای تحمیلی، یا از خلق ارزش‌های نوین؟ من باور دارم که تنها با کنار گذاشتن اصول قدیمی، می‌تونیم به فردیتی تازه دست پیدا کنیم و معنا را خودمون خلق کنیم. بی‌نظمی‌ای که شما نگرانش هستید، در حقیقت، همون مرحله‌ایه که برای خلق نظم جدید به آن نیاز داریم.گوینده:کنار گذاشتن اصول قدیم، همیشه سوال‌های زیادی برای من ایجاد کرده. چرا این مفهوم تا این اندازه برای شما اهمیت داشت؟نیچه:چون تو زمانی که زندگی می‌کردم، دیدم که مردم به خدا و ارزش‌های کلیسایی تکیه می‌کنند، نه از روی شناخت و ایمان، بلکه از روی عادت و ترس. وقتی می‌گویم «اصول قدیمی را کنار بگذارید»، به معنای از دست رفتن این تکیه‌گاه قدیمی است. مردم حالا خودشون باید معنا و هدف زندگی‌شون رو پیدا کنند و این کار سختیه. کنار گذاشتن اصول قدیم، اعلام مرگ قطعیت‌ها و آغاز مسئولیت فرد برای خودآفرینیه.گوینده:پس به نظر شما، حقیقت مطلق وجود نداره؟نیچه (می‌خندد):حقیقت؟ حقیقت چیزی نیست جز تفسیری که ما از جهان داریم. هرکس جهان رو مطابق با ارزشهای خودش می‌بینه. هیچ حقیقت مطلقی وجود نداره، تنها چیزی که هست تفسیرهای متعدده. اگر به خودتون اجازه دهید، می‌تونید حقیقتی تازه و زنده برای خودتون بسازید.گوینده:خیلی جالبه. حالا یه سوال دیگه: خیلی از منتقدان شما می‌گن فلسفه شما ناامیدکننده است و فرد را به نوعی پوچی سوق می‌دهد. پاسخ شما چیست؟نیچه (با لحنی قاطع):پوچی؟ من می‌گم اگر زندگی بی‌معناست، پس از این آزادی لذت ببرید! شما حالا می‌تونید معنای زندگی را خودتون تعیین کنید. این آزادی ترسناکه، چون به این معناست که هیچ‌کس، حتی خدا، به شما نمی‌گه که چه کنید. اما در این آزادی، نیروی بی‌پایانی نهفته است. این خود شما هستید که باید به زندگی معنا بدهید. چیزی زیباتر از این نیست.گوینده:آخرین سوال من درباره‌ی واژه‌ی «آری‌گویی به زندگی» است. این ایده از چه چیزی نشأت گرفته است؟نیچه:«آری‌گویی» یعنی قبول همه‌ی تجربه‌ها و چالش‌ها، بدون فرار و ندامت. یعنی درک کنید که زندگی با تمام پیچیدگی‌ها و دردها ارزش زیستن دارد. خیلی از مردم تلاش می‌کنن تا دردها را فراموش کنند یا از آنها فرار کنند، اما من معتقدم باید به دردها «آری» گفت و آنها رو پذیرفت. این، پذیرش زندگیه، پذیرش اراده قدرت و خلق و بازخلق دوباره خودمونه.گوینده:بسیار عالی، و این جمله یه پایان زیبا برای گفتگومون بود. از شما متشکرم که امروز وقتتون رو در اختیار ما گذاشتید، آقای نیچه. با کلام شما، به فکر عمیقی فرو رفتیم.نیچه (آهسته و آرام):سپاس. فراموش نکنین که زندگی یک چالش بی‌پایانه، اما تو همین چالش، زیبایی و معنای زیادی نهفته است.[صدای موسیقی کلاسیک آرام  قطع می‌شود.]گوینده:امیدوارم از این مصاحبه خیالی لذت برده باشین. اگر سوال یا نظری دارید، حتما با ما در میان بگذارید. تا دیداری دیگر، با خودتون و اندیشه‌هاتون در صلح باشید. </description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 15:09:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی برای عدالت | مرگ رازآلود رودریگو روزنبرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF-mtit596yf4wo</link>
                <description>مرگ رازآلود رودریگو روزنبرگ آیا تا به حال به این اندیشیده‌اید که عدالت چیست و چگونه می‌توان آن را تعریف کرد؟ عدالت، هم در زندگی واقعی و هم در فیلم‌ها، مفهومی پیچیده و گاه دست‌نیافتنی است. در فیلم‌ها، وقتی فرزند قهرمان داستان گروگان گرفته می‌شود، او برای نجات فرزندش دست به هر اقدامی می‌زند و حتی از کنار زدن انسان‌های بی‌گناه و گناهکار نیز ابایی ندارد. شاید بگویید این‌ها تنها فیلم‌اند، اما به باور من، فیلم‌ها بازتابی از زندگی واقعی ما هستند. در زندگی واقعی نیز، گاه برای رسیدن به خواسته‌هایمان، ناخواسته شرافت، انسانیت و صداقت را قربانی می‌کنیم. رودریگو روزنبرگ نیز، مانند بسیاری از ما، در پی عدالت بود؛ هرچند تلاش او سرانجامی تراژیک داشت.عدالت و برقراری آن مفهومی است پرچالش و دو سویه، که هرکس از دیدگاه خود به آن می‌نگرد. بسیاری از انسان‌ها در جهان آرزوی تحقق آن را دارند، اما دستیابی به درکی واحد از آن به‌سادگی میسر نیست. روزنبرگ نیز دست به اقدامی زد که به اعتقاد خود می‌توانست جامعه گواتمالا را نجات دهد؛ اما این اقدام به بهای جانش تمام شد و حتی عده‌ای او را به قتل خلیل موسی متهم کردند. در ادامه، به مرور خلاصه‌ای از پرونده پیچیده و مرموز رودریگو روزنبرگ، یکی از عجیب‌ترین پرونده‌های جنایی تاریخ گواتمالا و حتی جهان، می‌پردازیم و در پایان، برداشت شخصی خود را از این ماجرا با شما در میان خواهم گذاشت.روایت مختصر پرونده روزنبرگرودریگو روزنبرگ، وکیل و کارشناس اقتصادی گواتمالایی، در ۱۰ مه ۲۰۰۹ در شهر گواتمالا به قتل رسید. اما چیزی که این پرونده را متمایز می‌کرد، ویدئویی بود که روزنبرگ پیش از مرگ ضبط کرده بود. او در این ویدئو ادعا می‌کند که اگر کشته شد، مسئول قتلش رئیس‌جمهور وقت گواتمالا، آلوارو کولوم و برخی از مقامات بلندپایه دولت خواهند بود. روزنبرگ اتهاماتی جدی از فساد مالی و پولشویی را متوجه مقامات می‌کند. او همچنین ادعا دارد که قتل خلیل موسی و دخترش، که مدتی پیش اتفاق افتاده بود، به پرونده فساد مالی مربوط است و برخی نهادهای دولتی و بانکی در آن دست دارند. انگیزه اصلی او برای پیگیری این پرونده نیز رابطه عاطفی‌اش با دختر خلیل موسی، مارجری، بود؛ آن‌ها منتظر بودند که مارجری از همسرش جدا شود تا بتوانند ازدواج کنند. روزنبرگ که همیشه از وضعیت نابسامان گواتمالا و خشونت‌های گسترده در کشور رنج می‌برد، از این اتفاق به‌عنوان محرکی برای مبارزه علیه فساد استفاده کرد و به جمع‌آوری مدارکی علیه دولت پرداخت. پخش این ویدئو موجی از اعتراضات و تظاهرات در گواتمالا به‌راه انداخت و فشار سنگینی بر رئیس‌جمهور کولوم وارد کرد. این پرونده حتی توجه جهانیان را جلب کرد و سازمان ملل متحد را واداشت تا یک کمیسیون ویژه برای بررسی این قتل تشکیل دهد.تصویری از ویدئوی روزنبرگنتیجه تحقیقات: خودکشی یا ترور؟کمیسیون بین‌المللی سازمان ملل، مسئول رسیدگی به پرونده، پس از مدتی به نتیجه‌ای غیرمنتظره رسید. آن‌ها با تحلیل دقیق شواهد و مدارک به‌دست‌آمده دریافتند که روزنبرگ به گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده بود که به قتل رسانده‌شود و این ماجرا را به یک «خودکشی پیچیده» تبدیل کند. او به کمک یک باند جنایتکار، نقشه‌ای کشیده بود تا با قتل خود، مقامات عالی‌رتبه را متهم کرده و اعتراضات عمومی را علیه دولت برانگیزد.  به این ترتیب، پرونده روزنبرگ از یک ترور سیاسی به یک نقشه خودآگاهانه برای ایجاد رسوایی علیه دولت تبدیل شد. این پرونده تأثیر عمیقی بر جامعه و نظام سیاسی گواتمالا گذاشت. منشا بحث‌های بسیاری در مورد فساد، عدالت و دستگاه قضایی شد و شهرت جهانی پیدا کرد.واکنش‌ها به مرگ روزنبرگمرگ رودریگو روزنبرگ واکنش‌های متفاوت و شدیدی را در پی داشت. در این بخش به برخی از این بازتاب‌ها می‌پردازیم:مردم گواتمالا: واکنش مردم گواتمالا به مرگ روزنبرگ و ویدئوی تکان‌دهنده او باعث دوگانگی در جامعه شد. گروهی از مردم، او را به‌عنوان یک‌قهرمان ملی می‌دیدند؛ کسی که برای افشای فساد در دولت حاضر شد جانش را فدا کند. از دید آنها، روزنبرگ نمادی از مبارزه با بی‌عدالتی بود. در مقابل، گروهی دیگر (به‌ویژه پس از انتشار نتایج تحقیقات رسمی) او را فردی متوهم می‌دانستند که با اقدامی رادیکال تلاش داشت جامعه را به آشوب بکشاند.ماریو پائیز، یکی از دوستان نزدیک روزنبرگ: پائیز به‌شدت از دیدگاه عدالت‌خواهانه او دفاع می‌کرد. او معتقد بود که روزنبرگ واقعا به نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌ها اعتراض داشت و برای آرمان‌هایش حاضر به ازدست‌دادن جانش شد. از نظر پائیز، رودریگو حقیقتا بر این باور بود که دولت در جنایات پیشین دست داشته و مرگ او تلاشی برای افشای این موضوع بود.آلبرتو فوخه، رئیس کمیسیون بین‌المللی سازمان ملل برای مبارزه با مصونیت (CICIG): فوخه و تیم تحقیقاتی او، پس از بررسی‌های گسترده، به این نتیجه رسیدند که روزنبرگ عمدت سناریویی را طراحی کرده بود تا مرگش همچون یک ترور سیاسی به نظر برسد. فوخه با اشاره به پیچیدگی این پرونده، آن را نمونه‌ای از مشکلات عمیق سیاسی در گواتمالا دانست که نشان‌دهنده ضرورت تقویت سیستم قضایی این کشور برای مقابله با فساد و مصونیت سیاسی است.اگرچه ممکن است  روزنبرگ با مرگش، به اهداف اصلی خود نرسیده باشد، اما تأثیراتی فراتر از انتظار بر جامعه گواتمالا و حتی فراتر از مرزهای این کشور بر جای گذاشت. پیام ویدئویی او، نه تنها جامعه گواتمالا را به تلاطم انداخت بلکه نگاه جهانیان را نیز به وضعیت پیچیده سیاسی و اجتماعی این کشور معطوف کرد.تحلیلی از ماجرای روزنبرگ و جایگاه عدالتبه پرونده‌ی رودریگو روزنبرگ می‌توان از دو زاویه‌ی متفاوت نگاه کرد. از یک سو، او فردی بود که جانش را برای اصلاح سیاست‌ها و شرایط اقتصادی گواتمالا فدا کرد؛ او قصد داشت صدای اعتراض مردم را نسبت به بی‌عدالتی‌ها و فسادهای دولتی به گوش جهان برساند. این فداکاری، هرچند نتیجه ملموسی به همراه نداشت، اما نشان‌دهنده عمق تعهد روزنبرگ به اصلاح شرایط و عدالت‌خواهی بود. او با انجام این اقدام، جان خود را در راه هدفی بزرگ از دست داد؛ شاید هدف او این بود که بتواند تغییری در کشورش ایجاد کند.از سوی دیگر، این ماجرا پرسش‌های مهم و پیچیده‌ای به همراه دارد. روزنبرگ پیش از دستیابی به شواهد قطعی، خود را درگیر طرحی خطرناک کرد که نهایتا جانش را گرفت. آیا او واقعا مطمئن بود که دولت در قتل خلیل موسی و دخترش نقش داشته‌است؟ یا با فرضیه‌هایی بدون مدرک قطعی، به این اقدام دست زد؟ هرچند او شواهدی برای تقویت فرضیه خود جمع کرده بود، اما عجیب است که مردی باهوش و وکیل باتجربه‌ای چون او، بدون مدارک قطعی چنین اقدامی کند. از طرفی، اقدام او در ضبط ویدئویی که مقامات عالی‌رتبه را متهم می‌کرد، این گمان را تقویت می‌کند که او باید دلایلی در اختیار داشته باشد؛ بااین‌حال، این دلایل هرگز به‌طور قطع روشن نشدند.یکی از بخش‌های این ماجرا که غیرقابل‌باور به نظر می‌رسد، این است که تحقیقات نشان دادند قتل مارجری و خلیل موسی ارتباطی با رئیس‌جمهور یا مقامات دولتی نداشته و در عوض، گروهی دیگر مسئول این جنایت بوده‌اند. آیا واقعا روزنبرگ اشتباه کرده بود، یا ممکن است در ارائه نتایج تحقیق، دستکاری صورت گرفته باشد تا مقامات دولتی از این اتهامات تبرئه شوند؟ در این‌جاست که نقش شفافیت و صحت تحقیقات به چالش کشیده می‌شود و این سؤال مطرح می‌شود که آیا نتایج نهایی، واقعیت ماجرا را منعکس کرده‌اند یا خیر.نتیجه‌گیریدر نهایت، پرونده روزنبرگ، به‌جای ارائه پاسخ‌های روشن، به مجموعه‌ای از پرسش‌ها و تردیدهای عمیق در زمینه فساد و عدالت در گواتمالا دامن زد. این پرونده، نه تنها یک روایت جنایی پیچیده، بلکه تصویری از دنیای سیاست، فساد و بازی‌های قدرت است که مرز بین واقعیت و ظاهر را مخدوش کرده و بسیاری را به تأمل در مفهوم عدالت و فداکاری واداشته است.این رخداد باعث شد مردم بیشتری در سراسر جهان با چالش‌هایی که گواتمالا با آنها دست و پنجه نرم می‌کرد، آشنا شوند و مسئله بی‌عدالتی و فساد در این کشور مورد بحث گسترده‌تری قرار بگیرد. روزنبرگ اگرچه در زنده بودن خود نتوانست این میزان توجه را به عدالت‌خواهی و خواسته‌هایش جلب کند، اما مرگ او به‌گونه‌ای نمادین به جنبشی علیه فساد و بی‌عدالتی تبدیل شد. در واقع، او به جامعه جهانی یادآوری کرد که در برخی شرایط، حتی یک فرد می‌تواند صدایی رسا برای اعتراض به ظلم و ستم باشد.</description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2024 21:03:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری به عمق «ملکوت» کتاب بهرام صادقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%82-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C-l6v0zyo5lhk8</link>
                <description>اگر روزی کسی به شما بگوید دارویی در اختیار دارد که می‌تواند عمر شما را طولانی‌تر کند، آیا مایلید از آن استفاده کنید؟ یا ترجیح می‌دهید پدیده مرگ را درست در کنار عزیزانتان و همزمان با آنها، تجربه کنید؟ این پرسش‌ها اساس داستان ملکوت، اثر بهرام صادقی، را شکل می‌دهند. داستانی که با نمادها و مفاهیم فلسفی مرز بین زندگی و مرگ را به چالش می‌کشد.از ابتدای کتاب، فضای نمادین آن آشکار می‌شود و شخصیت‌ها به‌عنوان نمادهای گسترده‌تری از شخصیت‌های جهان و ذهن انسان قابل‌درک هستند. به نظر می‌رسد که نویسنده از هر شخصیت برای بیان ابعاد مختلف نگرش‌ها و وسوسه‌های انسانی استفاده کرده است؛ که البته شخصیت دکتر حاتم و آقای م.ل. از مهم‌ترین نمادهای داستان هستند.دکتر حاتم: نماد وسوسه‌گر شیطانیدکتر حاتم را می‌توان نمادی از شیطان یا موجودی فریبنده دانست که برای تحقق نقشه‌های خود انسان‌ها را وسوسه می‌کند. او به آنها وعده زندگی بهتر و عمر طولانی‌تر می‌دهد، اما در واقع دارویی به آنها می‌دهد که طی هفت روز باعث نابودی‌شان می‌شود. این هفت روز دقیقا در تقابل با هفت روز آفرینش قرار دارد؛ نمادی از نابودی در برابر خلق شدن. ازاین‌رو، دکتر حاتم نماد شر و نیروهای مقابل خداست که مردم را برای زندگی فریبنده‌ای متقاعد می‌کند تا از او پیروی کنند.دکتر حاتم، حتی همسرش، ساقی، را نیز با وعده‌هایی چون طلا، لباس و زندگی مرفه‌تر به سوی خود می‌کشاند؛ اما در نهایت او را نیز با دست‌های خود، درحالی‌که ساقی به او می‌گفت که دوستش دارد، به کام مرگ می‌فرستد. این جنبه از شخصیت دکتر حاتم نشان‌دهنده دیدگاه پوچ‌گرایانه‌ او به زندگی و انسان‌هاست؛ چرا که او تمامی مردم را ابله می‌داند، چون با وسوسه‌ی جاودانگی به راحتی حاضرند از دارویی که مرگشان را در پی دارد، استفاده کنند.آقای م.ل.: نماد گناه و توبه ناتمامآقای م.ل. از آن دسته شخصیت‌هایی است که نقشه‌ها و معادلات ذهنی دکتر حاتم را دچار اختلال می‌کند، چرا که برخلاف دیگران، به‌جای فرار از مرگ، خود به استقبال آن می‌رود. او که به‌دلیل قتل فرزندش دچار عذاب وجدان شده، هر سال بخشی از بدن خود را قطع می‌کند تا با این رنج جسمی، از درد روحی فقدان فرزندش کم کند و خود را به نوعی مجازات کند. او با این عمل می‌کوشد تا به رستگاری و تصفیه نفس نزدیک شود، اما در نهایت، تلاشی که برای آرامش روح خود آغاز کرده بود، در میانه‌ راه ناتمام رها می‌شود.آقای م.ل. در ادامه، خاطرات روزانه‌اش را می‌نویسد؛ به امید آنکه دیگران از سرگذشت او عبرت بگیرند و از زندگی او درس بیاموزند. با این حال، در داستان بارها تأکید می‌کند که این نوشته‌ها به دست کسی نخواهد رسید. این تناقض در نوشتن برای دیگران و باور نداشتن به دسترسی آنان، پیچیدگی‌های شخصیت او را نمایان می‌کند. در نهایت، زمانی که دوباره شوق به زندگی در او جوانه می‌زند و از دکتر حاتم می‌خواهد به او نیز آمپول جاودانگی تزریق کند، توبه‌اش را زیر پا گذاشته و به سوی نابودی قدم برمی‌دارد.مرد تنومند: نماد ترس و مرگمرد تنومند، نمادی از این باور قدیمی است که «ترس برادر مرگ است». او زمانی که متوجه می‌شود دکتر حاتم آمپولی به او تزریق کرده که تا هفت روز دیگر جانش را می‌گیرد، از شدت وحشت سکته می‌کند. این شخصیت نشان می‌دهد که گاه ترس از مرگ، به‌تنهایی می‌تواند باعث نابودی انسان شود؛ اینکه هراس ما از واقعیتی غیرقابل‌انکار، می‌تواند به مرگی پیش از موعد منجر شود.شوکو: وجدان بیدارشوکو، خدمتکار م.ل.، سال‌ها پیش شاهد قتل فرزند او بوده و همین واقعه باعث شده که م.ل. زبانش را قطع کند. شوکو در واقع تجسم وجدان خاموش م.ل. است؛ وجدانی که با وجود خاموشی‌اش، همچنان تلاش می‌کند م.ل. را به اشتباهاتش آگاه کرده و هشیاری‌اش را برانگیزد، چراکه به‌خوبی از همه لغزش‌های او باخبر است. در بخشی از داستان، شوکو با نوشتن یادداشت‌هایی برای ساقی، همسر دکتر حاتم، سعی می‌کند او را نیز نسبت به حقایق آگاه کند. اما وسوسه‌های دکتر حاتم اجازه آگاهی را به ساقی نمی‌دهند و او هم در نهایت گرفتار سرنوشتی مرگبار می‌شود.منشی جوان: امید به زندگیمنشی جوان، عاشق همسرش، ملکوت، است و برای داشتن زمان بیشتری در کنار او حاضر است دست به هر کاری بزند. وقتی می‌فهمد ملکوت از آمپول‌های دکتر حاتم استفاده کرده، با التماس از دکتر می‌خواهد که همان آمپول را به او هم تزریق کند. این شیفتگی و فداکاری باعث می‌شود که او در کنار ملکوت به سرنوشتی مملو از رنج و عذاب گرفتار شود. بااین‌حال، همچنان امیدش به زندگی را حفظ می‌کند و باور دارد که می‌توانند راهی برای رهایی از این روزهای دشوار پیدا کنند.کلام آخررمان ملکوت به‌عنوان اثری ژرف و تأثیرگذار، با بهره‌گیری از شخصیت‌های محدودی چون دکتر حاتم، آقای م.ل.، منشی جوان و مرد تنومند، به کاوش در پیچیدگی‌های عمیق انسانی می‌پردازد. این شخصیت‌ها نمادهایی از وجوه مختلف روح و روان آدمی‌اند و هر کدام از آنها، دریچه‌ای تازه به سوی تاریکی‌ها و روشنایی‌های درونی انسان می‌گشاید؛ از دکتر حاتم که نماینده وسوسه‌های شیطانی و تقابل با مفهوم مرگ و زندگی است، تا آقای م.ل. که بیشتر تجلی انسانی است که اسیر نفس خود شده است، خواننده به چالش‌های فلسفی و روانی کشیده می‌شود که انتخاب میان خوب و بد، زندگی و مرگ را به آزمون می‌گذارد. شخصیت منشی جوان و مرد تنومند نیز به همین ترتیب، بخش‌هایی از ساختار روان انسان را در مواجهه با حقایق دشوار و تصمیمات بنیادین نمایش می‌دهند.این داستان برای مخاطبان امروزی، به‌ویژه در دنیای مدرن که از طمع قدرت، ثروت و امیال پرشده است، پیام‌های عمیقی به همراه دارد. از خلال چالش‌های شخصیت‌ها، خواننده به نوعی بازاندیشی در باورهای خود و تردید در یقین‌هایش هدایت می‌شود. ملکوت مرز باریک میان نیستی و آفرینش را به‌گونه‌ای به تصویر می‌کشد که انسان را به تفکری عمیق در زودگذری و ناپایداری زندگی وا‌می‌دارد. این اثر یادآور می‌شود که در گذر از این زندگی، هیچ چیز قطعی نیست، و پی‌بردن به این حقیقت، می‌تواند انسان را به سمت درکی عمیق‌تر از مفهوم زندگی سوق دهد.</description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 18:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت سفر لیلی به باشگاه محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84461099/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-l5xdqnxnaarf</link>
                <description>Leily in MohtavaClub - Alice in Wonderlandشروع پر چالشداستان من و باشگاه محتوا از چهارشنبه ۱۷ مرداد 1403، حدود ساعت 10 صبح شروع شد؛ روزی که برای مصاحبه شغلی به عنوان نویسنده محتوا به شرکتی رفتم. همه چیز خوب پیش می‌رفت، تقریبا ۷۰ درصد سوالات مصاحبه‌کننده را پاسخ داده بودم تا اینکه او پرسید: «اسم چند نفر از افراد فعال در حوزه محتوا رو می‌دونی؟».اینجا بود که انگار همه‌چیز برای یک‌لحظه متوقف شد. در ذهنم سریع مرور کردم و متوجه شدم که هیچ اسمی را به یاد نمی‌آورم. با خودم گفتم: «من چرا اسم هیچ‌کس رو نمی‌دونم؟!» تمام مقاله‌هایی که خوانده بودم، بدون توجه به نام نویسنده‌شان بودند. اینجا بود که احساس کردم تمام تلاش‌هایم به هدر رفته است. شغلی که می‌خواستم را از دست دادم و انگار انگیزه‌ای هم برای ادامه کار نداشتم.از شرکت که بیرون آمدم، توان انجام هیچ کاری را نداشتم. بی‌هدف از خیابان‌ها عبور می‌کردم. مثل اینکه دنیا اطرافم تار شده بود. پله‌ها، مغازه‌ها، در و دیوار شهر همه محو شده بودند. این چندمین مصاحبه‌ای بود که از دست داده بودم و فکر شکست مدام در ذهنم می‌چرخید. به خودم آمدم و دیدم جلوی ورودی مترو ایستاده‌ام. کارت زدم و وارد شدم. روی صندلی مترو نشستم، هدفونم را در گوش گذاشتم و تصنیف &quot;قلاب&quot; همایون شجریان را پخش کردم. قطار اول رفت، قطار دوم هم گذشت. با آمدن قطار سوم، نفسی عمیق کشیدم و سوار شدم. در مسیر، به همه چیز فکر می‌کردم. تمام تلاش‌ها و مطالعه‌هایم در این دو سال، به‌نظر بی‌هدف و پراکنده بودند.از جلسه مصاحبه تنها دو اسم در ذهنم مانده بود. از یکی از مصاحبه‌کننده‌ها پرسیدم: «آیا گروه معتبری را می‌شناسید که بتوانم با شرکت در دوره‌هایشان دانشم را در حوزه محتوا ارتقا دهم؟» آن خانم بدون‌تردید گفت: «دوره‌های سجاد بهجتی و آیدین داریان از بقیه خیلی کامل‌تر هستند.» این دو اسم مثل دو کلید در ذهنم حک شدند.تا به خانه رسیدم، کمی بهتر شدم. معمولا در شرایط بحرانی، اولین نفری که به دادم می‌رسد، خودم هستم. لپ‌تاپ را روشن کردم و &quot;سجاد بهجتی&quot; را در گوگل سرچ کردم. دیدم که دوره‌های مختلفی دارند و حتی تخفیف ویژه‌ای برای ثبت‌نام تا آخر هفته اعلام کرده بودند. به ایمیل درج شده پیام فرستادم و منتظر پاسخ ماندم؛ اما پاسخی نیامد. سعی کردم خودم را آرام کنم. آن شب به مهمانی رفتم و تصمیم گرفتم موقتاً همه چیز را رها کنم. تا روز شنبه همه‌چیز را از ذهنم پاک کردم.شنبه که شد و دیدم از &quot;کانتنت برگر&quot; ایمیلی دریافت نکردم، «داریان+ تولید محتوا» را در گوگل سرچ کردم. متاسفانه فقط نام‌خانوادگی یادم مانده بود. با جستجو، به پیجی با نام «باشگاه محتوا» رسیدم. پیج را فالو کردم و پیامی فرستادم. گفتم که تازه با دوره‌های شما آشنا شدم و اینکه آیا امکان حضور در دوره فعلی شما را دارم؟پاسخی که دریافت کردم ناامیدم کرد: «دوره تکمیل شده و باید تا دوره بعدی صبر کنید.» ولی از آنجایی که نمی‌خواستم تسلیم شوم، دوباره پیام دادم و دلایلم را گفتم. خوشبختانه این بار پاسخ متفاوتی گرفتم: «من صحبت کردم، مشکلی نیست، می‌تونید به این دوره اضافه بشید.» و این‌گونه بود که من به «باشگاه محتوا» پیوستم.البته در اینجا باید در پرانتز اضافه کنم، حدود دو سال و نیم پیش، در دوره حضوری «داستان‌سرایی در کسب‌وکار» شرکت کردم؛ این دوره توسط شرکتی که در آن مشغول به کار بودم، برگزار می‌شد. دوره ما بسیار فشرده بود، چون هدف شرکت این بود که تیم تولید محتوا را از میان پرسنل علاقمند به این حوزه تشکیل دهد. دوره به پایان رسید و خوشبختانه جزو نفرات اولی بودم که برای تیم انتخاب شدم. از فروردین ۱۴۰۱ به طور رسمی در تیم تولید محتوا مشغول به کار شدم. وظایف من در آن تیم، بیشتر بر نوشتن و ترجمه مقالات در یک قالب مشخص تمرکز داشت.حدود دو سال و نیم فعالیت در این حوزه باعث شده بود تا یادگیری نکات جدید برایم با سرعت کمتری پیش برود. به‌همین‌خاطر، شرکت در این دوره برایم از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود. در ابتدا، این مسیر برایم بسیار چالش‌برانگیز به نظر می‌رسید، اما به تدریج تبدیل به فرصتی ارزشمند برای رشد و یادگیری شد. اکنون که دوره چهاردهم باشگاه محتوا به پایان رسیده است، احساس می‌کنم دستاوردهای بسیاری داشته‌ام: آشنایی با مباحث جدید و متنوع، ارتباط با افراد حرفه‌ای در این حوزه، یادگیری پلتفرم‌های مفید و از همه مهم‌تر تجربه‌­ی داشتن مربیانی که برای وقت و پیشرفت من ارزش زیادی قائل‌اند.نقاط ضعف و قوت باشگاه محتواوقتی تجربه دیگر شرکت‌کنندگان در این دوره و دوره‌های قبلی را می‌خواندم، متوجه شدم بسیاری از آنها، مانند من، نمی‌دانستند از کجا باید آغاز کنند. باشگاه محتوا یک نقطه شروع بسیار قوی به حساب می‌آید. دلیل این موضوع، تنوع و گستردگی سرفصل‌هایی است که در باشگاه مطرح می‌شوند و در حد زمان و فرصت وبینارها به آنها پرداخته می‌شود. البته برخی مباحثی هم وجود داشتند که به نظر می‌رسید برای شروع ضروری باشند، اما جای­‌شان در دوره ما خالی بود.از نظر من، یکی از جذاب‌ترین و کاربردی‌ترین بخش‌های این دوره، آشنایی دقیق و آموزش جامع پلتفرم‌های متنوع و پرکاربرد مانند اینستاگرام، لینکدین و توییتر (ایکس) بود. نکته قابل توجه این است که در این جلسات، نه تنها اصول کلی این پلتفرم‌ها مطرح شد، بلکه به جزئیات عملی و کاربردی پرداخته شد که می‌توان آنها را به سرعت در فعالیت‌های روزمره و حرفه‌ای به کار برد. هر یک از این پلتفرم‌ها در دنیای امروز اهمیت ویژه‌ای دارند و آشنایی با روش‌های بهینه استفاده از آنها، ابزاری قدرتمند برای موفقیت در دنیای دیجیتال است.پایانحالا، پس از تمام‌­شدن دوره چهاردهم باشگاه محتوا، احساس می‌کنم وارد دنیایی شدم که هیچ‌وقت تصورش را هم نمی‌کردم. دنیای تولید محتوا دیگر برایم فقط نوشتن نیست؛ حس آلیس را دارم در سرزمین عجایب، وقتی وارد سوراخ خرگوش شد. وارد یک ماجراجویی شدم که به من چیزهای زیادی یاد داد، از آشنایی با ابزار جدید گرفته تا کار با حرفه‌ای‌ترین افراد در این حوزه.به رسم مربی &quot;علیرضا ابراهیمیان&quot;، تجربه‌ام را با سپاسگزاری به پایان می‌رسانم:خدایا، ممنون که در مسیر صحیح یادگیری قرار گرفتم.خدایا، ممنون که به من یاد دادی چطور تصمیم‌های بزرگ بگیرم.خدایا، ممنون که آدم‌های مفیدی را سر راه زندگی‌ام قرار دادی.</description>
                <category>لیلی صالحی</category>
                <author>لیلی صالحی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 12:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>