<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Marsh swan 🌄</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_84462685</link>
        <description>مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:04:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4791407/avatar/isacI9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Marsh swan 🌄</title>
            <link>https://virgool.io/@m_84462685</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انسانِ طبیعی در جهانِ طبیعی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C-otfybfuw8ot7</link>
                <description>هیاهو های ساخته ی انسان در شتابزدگی و آشفتگیدرود بر یاران جان و همیشه در صحنه ویرگول 🌷🥰میخواهم از کنکاش درهمین تصویر فوق شروع کنم .که هیاهویی ست ... !!!در نیمه ی سمت راست ؛یکی نشسته برروی تک پایه ای ، حیران و بلاتکلیف با ظرفی در دست .یکی در لبتاپ نوشته هایی را میجوید ؛ که ظاهرا برایش غریبند .کسی تلاش میکند با نردبان ، بالاتر برود !صفحه ی نشانه بازی دارت چه میگوید !؟تصویر کدوی هالوو وینی روی سنگی ...دو نفر در تلاشِ نوشتن ...ولو بر صفحه ای ، اما روی سنگ .حیوانی مجهول الهویه ...ولی قطعا برای خوردن .مادر وکودکی در وسط نشسته ، فارغ از اطراف.سه نفر دارند میروند ...کجا و با چه هدفی ...!؟یکی در کنار آتش ...یکی جارو بدست در پی زباله ...در نیمه ی سمت چپ :کسی سوار بر دوچرخه و کسی روی ویلچر ... سه نفر نظاره گر و بنظر متعجب و پرسشگر ...اما بیشترِ وسایل و ابزار؛ همان هایی ست که شاید هزاران سال ، برای تسهیل در زندگی انسان ساخته شده ...و طبیعت ...طبیعت براه خود میرود و در شکوفندگی ست :رودخانه جاری و مراتع سبز ، پرندگان در پرواز ... و کسانی دورتر مشغول زراعت ...کوهها برقرار و دو نفر در پی ماهیگیری ...و از همه جالبتر ...پوششِ انسانها ؛ همان است که بوود ...ساخته و بافته از پوستِ حیواناتِ طبیعی .آنچه طبیعی ست ...پایدار و برقرار .و آنچه ساخته و پرداخته ی انسانِ خردمند و مدرن ! است ؛ هریک با داستانی از اندوه ، دغدغه ، ضعف ، بلاتکلیفی ، پرسشهای بی پاسخ ، معضلاتی خود ساخته برای دیگران ( زباله را میگویم ) و ...غیره .حضرت خیام چه خلاصه و کامل گفت :ای بَس که نباشیم و جهان خواهد بودنِی نام ز ما و نِی نشان خواهد بودزین پیش نبودیم ، نبود هیچ خِلَلزین پس چو نباشیم ، همان خواهد بود ...در مقاله ای علمی خواندم : اگر هیچ انسانی روی زمین نباشد ؛ زمین و طبیعت بین ۵۰ تا ۱۰۰ سال ، خود را بازپروری و برمیگردد به زیستِ چند هزار ساله ی خودش !!!نمیخواهم به این مضمون قطعیت بدهم یا استناد کنم ... اما تصورش هم ، زیبا و باور پذیر است !گریزی بزنم به پست انسانهای طبیعی ؛ مظاهر انسانیت : ظاهرش اینست که سی نفر پسندیده اند و کسانی شاید خوانده ولی مورد پذیرش نبوده ...خب ۳۰ نفر عالیست !از میانِ مثلا ۷۴ دنبال کننده ( کمی کمتر از نصف )انسانِ اولیه، برای میلیون‌ها سال، بخشی از طبیعت بود ؛ نه مالکِ آن......برای بقا می‌جنگید، مهاجرت و شکار می‌کرد، می‌ترسید و یاد می‌گرفت.آنچه از پیدایش انسان (در جهانی که استوار و پویا بود)  می‌دانیم ، هماهنگی او با طبیعت بوده که برای میلیونها سال ادامه داشته ...امکانات زیاد و مختلفی آمدند : آتش ، ابزارِ شکار و خانه ساختن ... از غارها بیرون شدند ، در زمین‌ها کاشتند و دامپروری کردند ...و شکار آسان‌تر شد .شاید قبل‌تر که برای زنده ماندن از سرما و یخبندان مهاجرت را انتخاب کردند ، انسانهای دیگری را هم دیدند .خاستگاه ظهور انسان شاید آفریقا باشد . و رد پای او در اوراسیا و شمال اروپا تا کانادای کنونی و آمریکا ، حکایت از مهاجرت و ملاقات با انسانهای دیگر دارد .میلیونها سال ، راز و حفظ بقا ، حرف اول و آخر انسان بود.و از پنجاه هزار سال پیش ( در مقایسه با میلیونها سال ....یعنی هیچ ) ،اختلاطِ نئاندرتال ها با انسان خردمند ( Homo sapiens، نام یک گونه از سردهٔ انسان)باعث پیدایش گونه ی جدیدی شد . ئاندرتال ها منقرض شدند . اما اکنون در بیشتر انسانها ژن و کروموزوم یا DNA آنها یافت شده ...و حکایتِ راز و حفظ بقا مشهود و باقیست .و از آن انسانِ خردمند ! ...در کنارِ پیشرفت‌های مختلف و انفجار تکنولوژی ...حسادت ، منفعت طلبی ، برتری جویی ، خباثت و سنگدلی ، قتل و جنگ و ... با انسانهای دیگر متداول شد !«شاید هیچ جانداری به اندازه‌ی انسان، این‌چنین آگاهانه و گسترده به همنوع و طبیعت آسیب نزده باشد...»انسانِ طبیعی : موجودی بود که هماهنگ با موجوداتِ دیگر ، برای بقا تلاش و تولید مثل می‌کرد. وجود خود را مدیون طبیعت بود و هرگز با آن نمیجنگید . خود را برای جهان و طبیعت میدید ...نه آنرا برای خود ...به اندازه ی نیازش شکار می‌کرد، دانه و گیاه میکاشت . دام پروری می کرد و برای&quot; همه ی طبیعت &quot; ، احترام قائل بود.و اکنون ...چه شده !؟و نه اکنون ... مثلا از پنج هزار سال پیش تا کنون !( سخنانی از دور دست میشنوم ! : این پیام چی میگههه...!؟ دیوونه شده !؟ ما مثلهه عصرحجر زندگی کنیم !؟ حااالیش نیس چه پیشرفتااایی داشتیم که کمک حاالمان شده ...!؟ قرااار نبوده هموون جووری بموونیم که ...!!! )بله ...قرار نبود آنطور بمانیم ...اما قرار هم نبود اینچنین خود و دیگران و جهانِ طبیعی را گرفتار کنیم ...فراخوان بدهیم و نغمه سرایی کنیم ؛ برای اختلال در محیط زیست یا سوراخ شدن لایه اوزون ...!!!که مرتب از حجم زباله در تلاش برای بازیافت پلاستیک باشیم ...زباله های اتمی و دارای تشعشات را بدریا نریزیم ...اصلا هسته ی اتم را نشکافیم ...! اورانیووم غنی شده نسازیم ...که عده ای بگویند : بیایید در کشور دیگر بسازید ...یا آنچه غنی شده ...بما بدهید !!! ...اگر ندهید ؛ بمب بر سرتان میریزیم.بعد بمب بریزند ...کودک و جوان و بزرگسال بُکشند ...یا مثل هزاران بار درهزاران سال پیش و قرون گذشته به نیتِ کشورگشایی و ایجاد صلح جهانی !!! جنگ براه بیاندازند ...بله پیشرفت ؛ تکنولوژی !!! ساخت سلاح های سبک و سنگین ...کشتار جمعی ...آزمایش بمب اتم در هروشیما ...خط کشیها و مرز بندیها ...که اینجا قلمرو ماست ...کسی نیاید . ( زندگی در جنگل و حیوان بودنِ برخی )تولید گرما و آلودگی های زیستی ...بعد فریاد ، برای همدلی ...یخ های قطبی دارن آب میشن !!! دریاها آلوده شدن !!!و هزاران شاهدِ مثال دیگر ...که همه میدانیم .و از سویی : پرداختن به روان آدمی ... پیِ ثروت باشید ...معنا را دریابید ...آرامش در محیط کار ...روابط سالم ...چگونه یکشبه پولدار شوید ...اعماق وجود را بکاوید و از درد و رنج گذشته رهایی یابید ...و شعارهای بی انتهااااا ....روان آدمی ؛ چطور آسیب دید ؟آرامش رخت بربست ؟معنا گم شد ؟درد و رنجها پدیدار شدند ...؟شاید پاسخ ساده اش : پیشرفتهای جاهلانه و انفجارِ فوق سریعِ تکنولوژی باشد ...!!!که متعاقب اینها :حسادت و کینه ؛ چشم هم چشمی و احساس عقب ماندگی ؛ مقایسه ها و قضاوتها ؛ نقابهای دورویی و تزویر و صدهاآشفتگی و پریشانی دیگر ...آمدند .بعد فریادهایی برآمد : آرامش روح و روان را دریابید ...درد و رنج را بفهمید حذفشان نکنید ...شاد بودن هنر است ...از ادیان پیروی کنید ...عبادت اینچنین است ؛ معنا و کمال آنچنان ...سوال :معنایی که فرهیختگان قدیم ( مثلا از هزار سال پیش ) در پی اش بودند ...معنای تحریف شده و گمراه کننده ی امروزی بود ؟معنایی که با دست بشر و با آلودگیهای مختلف روحی و روانی و زیست محیطی بوجود آمد ؟معنایی در دغدغه ها و هیاهو ها ؟ در شتابزدگی و دوری از معنا ی واقعی ؟معنایی که بیشتر خفقان ایجاد میکند تا تنفسِ آسان ؟آسیبها و رنجهایی که از همنوع بما میرسد نه از جهانِ طبیعی ؟صدها سوالِ دیگر... که همه میپرسیم ...دریغ از پاسخی ...اینها بدنبال معنای واقعی بودند...و ما ... زخم و آسیب ، زدیم و خوردیم .در نیمه راه ، رها کردیم و رها شدیم .قضاوت کردیم و قضاوت شدیم .منفعت طلبی کردیم و مورد سوءاستفاده قرار گرفتیم .بخل و حسد و کینه نثارمان شد و خود نیز نثار دیگران کردیم .تنها شدیم و در تنهایی ، مات و مبهوت ،( شکل علامت ؟ ! ) خستگی به جان و روانمان چنگ زد ...ملامت و اندوه و ناامیدی میهمان دلمان شدند و عمر بسر کردیم .ما در مواردی حتی زبان خودمان را نفهمیدیم ، چه رسد به زبان مخاطب !!منظورم خودشناسی و درک درونی شخصیت فردی است .خویشتن بودن ، مسئولیت سنگینی ست ... جای دیگری بودن یا هیچکس نبودن آسان‌تر است .آیا خویشتن خود را یافتیم ؟و شعارها دادم :مکاشفه و فهم زبان ؛ خودبسندگی ؛ نقاب ؛ همدلی و همدردی متقابل ؛از عشق و فرشته ها ، امید ساختم ؛از تضادهای ایجاد شده بدست آدمی ، دنیای شگفت انگیز تصویر کردم .با ابعاد و آیینه و مکعب راههای فرار نشان دادم .زندانِ ذهن را بتصویر کشیدم .با کلمات بازی کردم ...بلکه دمی بیاسایم ...و دیگران در زنگ تفریحی؛ نفسی بکشند .همه و همه ، بجا و واقعی بودند و هستند ...اما پس از فاجعه ی گم شدنِ معنا ی اصلی ...پس از خودآزاری و دیگر آزاری آدمها ...پس از انفجار بی رحمانه ی تکنولوژی...و پس از های دیگر ...مجبور شدم و مجبور شدیم ...( نوشته های گنجشک عزیز )که در این خراب آباد !در این خانه ای که از پای بست ویران ست ...دلمان به نقشِ گلِ ایوان خوش باشد ...لااقل دستمان را در دست هم نِهیم ...کمی امنیت و آرامش بچشیم ...آنچه میگویم حکایت درخت است :من بدنبالِ ریشه و تنه ی اصلی ام ...شاخ و برگها ؛ شکوفه و میوه ، بسیار لذت بخشند ...سایه به تنهایی عالمی دارد .اما ...همه میدانیم که ریشه و تنه ی اصلی ؛ بنیانِ جهانند .در ادامه به اشعاری دقیق و دلنشین اشاره میکنم :سوره تماشابه تماشا سوگند و به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهن ... واژه‌ای در قفس استحرف‌هایم مثل یک تکه چمن روشن بودمن به آنان گفتم : آفتابی لبِ درگاه شماستکه اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابدو به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیستهمچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگدر کفِ دستِ زمین گوهر ناپیدایی استکه رسولان همه از تابش آن خیره شدندپی گوهر باشیدلحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببریدو من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادمو به نزدیکی روز و به افزایش رنگبه طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشتو به آنان گفتم :هر که در حافظه چوب ببیند باغیصورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماندهرکه با مرغ هوا دوست شودخوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بودآنکه نور از سر انگشت زمان برچیندمی‌گشاید گره پنجره‌ها را با آهزیر بیدی بودیمبرگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید ؟می‌شنیدیم که به هم می‌گفتند :سِحر می‌داند، سِحر!سر هر کوه رسولی دیدندابر انکار به دوش آوردندباد را نازل کردیمتا کلاه از سرشان برداردخانه‌هاشان پر داوودی بود،چشمشان را بستیمدستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوشجیبشان را پُر عادت کردیمخوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم... سهراب سپهری      گردون ؛ نِگَری ز قدّ‌ِ فرسودهٔ ماست،      جیحون ؛ اثری ز اشکِ پالودهٔ ماست،       دوزخ ؛ شَرَری ز رنجِ بیهودهٔ ماست.      فردوس ؛ دمی زِ وقتِ آسودهٔ ماست.....خیامگُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بسزین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بسمن و همصحبتیِ اهلِ ریا دورَم باداز گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بسقصرِ فردوس به پاداشِ عمل می‌بخشندما که رندیم و گدا، دیرِ مُغان ما را بسبنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببینکاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بسنقدِ بازارِ جهان بِنگر و آزارِ جهانگر شما را نه بس این سود و زیان ما را بسیار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بسحافظ از مَشْرَبِ قسمت گِلِه ناانصافیستطبعِ چون آب و غزل‌هایِ روان ما را بسمثنوی معنوی مهم‌ترین اثر مولوی است. این دیوان شعر دارای شش جلد است و بیست و هفت هزار بیت دارد. بسیاری، مثنوی معنوی را یکی از بزرگ‌ترین آثار شعر عرفانی می‌دانند.بشنو از نی ...این «نی» همان مولاناست که به عنوان نمونهٔ یک انسان آگاه و آشنا با حقایق عالم معنا، خود را اسیر این جهان مادّی می‌بیند و «شکایت می‌کند» که چرا روح آزادهٔ او از «نیستانِ» عالم معنا بریده است. او در مثنوی و دیوان شمس، بارها خود، یا انسان آگاه را به نی و چنگ تشبیه کرده است:ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی…ما چو ناییم و نوا در ما ز توست…هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایمیا: عطار روح بود و سنائی دو چشم او ، ما از پی سنائی و عطار می‌رویم ...و دوباره سهراب : گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شماتا به آواز شقایق كه در آن زندانی استدل تنهایی تان تازه شود.چه خیالی ، چه خیالی ، … می دانمپرده ام بی جان است‌.خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است‌.من با تاب ، من با تبخانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام‌.من در این خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم‌.من صدای نفس باغچه را می شنوم‌.و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت‌،من به سیبی خوشنودمو به بوییدن یك بوته بابونه‌.من به یك آینه‌، یك بستگی پاك قناعت دارم‌.من نمی خندم اگر بادكنك می تركد.و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف كندچشم ها را باید شست‌، جور دیگر باید دید.واژه ها را باید شست .واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.چترها را باید بست‌.زیر باران باید رفت‌.زیر باران باید چیز نوشت‌، حرف زد، نیلوفر كاشتزندگی تر شدن پی در پی ،زندگی آب تنی كردن در حوضچه «اكنون» است‌.رخت ها را بكنیم‌:آب در یك قدمی است‌.روشنی را بچشیم‌.ساده باشیم‌.ساده باشیم چه در باجه ی یك بانك چه در زیر درخت‌.كار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ ،كار ما شاید این استكه در «افسون» گل سرخ شناور باشیم‌.كار ما شاید این استكه میان گل نیلوفر و قرنپی آواز حقیقت بدویم‌.و من شاید بتوانم اینگونه برای سفر ، آماده شوم ...میروم جایز نیست ...من رفتم و حدیث گفتم ...تا درودی دیگر ...بدرود 🌷  </description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 17:02:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشتگانِ نگهبان و گفتگو با خودِ آینده !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-ma0ukoqdlby5</link>
                <description>درود و سلامتی و آرامش به یاران جان 🌷🥰امروز در گشت و گذار اینترنتی به فرشته های نگهبانِ هر فرد و گفتگو با &quot;خودِ آینده &quot; پرداختم .( مثلا : پیامِ ۵۷ ساله با پیامِ ۷۰ ساله ) 🥰در باورهای عمیق و کهن، ۷۲ فرشته نگهبان همراهانی معنوی شناخته می‌شوند که هر یک نقشی دارند و از حمایت در لحظات آغازین مسیرها تا شفای زخم‌های روح، ایجاد صلح و آشتی در تا گشودن دریچه‌های خِرد هستند.البته با رعایت وقت و حوصله ی دوستان به ۱۰ فرشته اشاره می‌کنم که می‌توانید بر اساس روز تولد میلادی تان ، فرشته ی خود را بیابید :۱- وهویا (21 تا 25 مارس): فرشته آغازهای تازه و اراده برای رسیدن به اهداف است.۲- جلی‌ئل (26 تا 30 مارس): فرشته عشق، آشتی و روابط پایدار است.۳ -سیتائل (31 مارس تا 4 آوریل): فرشته محافظت و کمک در سختی‌ها است.۴ - المیا (5 تا 9 آوریل): فرشته قدرت درونی و کشف استعدادهای پنهان است.۵ - محاسیه (10 تا 14 آوریل): فرشته تعادل، رشد فردی و بهبود خویشتن است.۶ - للاهل (15 تا 20 آوریل): فرشته شفا، سلامتی و تندرستی روح و جسم است.۷ - اکیاه (21 تا 25 آوریل): فرشته صبر، پشتکار و دیدن افق‌های بلندمدت است.۸ - کاهتل (26 تا 30 آوریل): فرشته فراوانی، برکت و شکرگزاری است.۹ - هزیئل (1 تا 5 می): فرشته بخشش، مهربانی و ترمیم زخم‌های احساسی است.۱۰ - الادیا (6 تا 10 می): فرشته پاکی، آرامش درونی و دوری از بدی‌ها است.( لیک مقاله در کامنت )حال با اشاره ای به پست&quot; فرشته های زندگی من &quot; :شاید ترانه ی &quot; فرشته &quot; سیاوش قمیشی ؛ تصویر زیبایی از &quot; فرشته ها &quot; در ذهن ما باشد که همزمان از آرامش و همنیشینی با آنها ؛ در تضاد با رفتنشان از زمینی که &quot; جای قشنگی &quot; نیست ؛ سخن میگوید .اما بنظرم ؛ هم زمین جای قشنگیست ، هم فرشته ها نمیروند .آنها ؛ مطابق با نیاز ما و مقتضیات مراحل زندگی ؛هر بار در کسی &quot; اتفاقی &quot; ( و نه با برنامه ریزی یا رویا پردازی ) که همراهمان شده ؛ بواقع ظهور میکنند .( با &quot; استعانت &quot; از اصل بقاء انرژی نیوتن : فرشته ها نمیروند بلکه از شخصی به شخص دیگری منتقل میشوند .)برای من ، فرشته‌ها : انسان‌هایی هستند که با «حضور»، «درک» و «همدلیِ هوشمندانه»، وارد میدانِ زندگی‌ام شده‌اند تا یا از فروپاشی جلوگیری کنند یا معنای جدیدی بعد از فروپاشی به تار و پودِ زندگیم بدهند .احتمالا سنِ این فرشته ، چند هزار سالی باشه ..‌.فرشته ی اول :پیامِ ۱۴ ۱۵ ساله : که اینجا و در تنهایی شکوه مندم ، پیدایش کردم !( کودکِ درونی ام که ناخواسته ؛ زود بزرگ شد ! ولی همچنان پاک و بی آلایش ، دوستدار زندگی و اعتماد همه جانبه )فرشته ی دوم :پیام ۳ ساله : طراحِ جهان موازی و دلپذیر خودم ،( جهانی بدور از هیاهو و شتابزدگی ، بدور از نقاب و ریا .جهانی سراسر معنا و مکاشفه و عشق .... و آرامش )که این دو ؛ ...پیامِ ۵۷ ساله ی خسته و آسیب دیده را در آغوش گرفتند ...و بنوعی بازنشسَتَش کردند .یکی از گذشته ای قشنگ و دلپذیر ؛ به پاکیِ روح و صداقت پرداخت ...از ساده اندیشی و اعتماد ، از قلبی رئوف و عاشق پیشه ، مهرورزی و صمیمیت در روابط ، از آشتی با خود و ایجاد آرامش گفت ...و دیگری ...که بعد از آخرین فروپاشی زاده شد ...با درکِ اوضاعِ پیشین و نظارت و دقت در وضع کنونی ...به طراحی و ساخت جهانی موازی پرداخت :جهانی ؛ بدور از هر گونه هیاهو و شتابزدگی ،بدور از دغدغه ها و نگرانی ها ،پاسداشتِ گذشته ...ولی با عدمِ امکانِ تاثیراتِ مُخرب ،جلوگیری از ورود &quot; غیر &quot; ...و این‌ غیر؛ نه فقط بمعنای غریبه ؛ که ورود هر آنچه خارج از این جهان ست و مخِل امنیت روح و روان در آرامش موجود .هیچ اختلالِ محیطیِ پیرامون ، اعم از اخبارِ گوناگون ...بایدها و نبایدها ، ملامت و بازخواست ، توضیح و تفسیر و نصیحت ...و غیره و غیره ...راهی به این جهان ندارند .و در ادامه و تکمیل ...هیچکس هم ؛ مجوز ورود ندارد .‌‌..کلامِ زیبای معینی کرمانشاهی :سردی کاشانه را ؛ با آه...! گرمی داده‌امراه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش رااشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیمارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش رابزم‌ سازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورندمن تُهی‌ پیمانه بودم، سرکشیدم خویش رابرده‌ داران زمان‌ها چوب حراجم زدنددست اول تا برآمد خود خریدم خویش راشمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌امقطره‌ قطره سوختم تا آفریدم خویش را...و دیگری کلام دلنشینِ یاسر قنبرلو :زیر مجموعه ی خودم هستممثل مجموعه ای که سخت تهی ستدر سرم فکر کاشتن دارمگرچه باغ من از درخت تهی ستخشمگین نیستم که تا امروزنرسیدم به آرزوهایمنرسیدن رسیدن محض استشعر را، عشق را، مکاشفه راهمه را از نداشتن دارم...هر سه پیام ...هیچکس و هیچ ...نداشتیم ؛ همدیگر را صمیمانه و با عشق در آغوش گرفتیم .آرام از میان هیاهو و شتابزدگیها گذشتیم ...و می‌دانیم چه آرامشی در خاموشی نهفته است .‌‌..جهانِ موازیِ ما ...مأمنی ست بی نظیر ...جهانِ موازی ...ورود اغیار ⛔بخشی از مقاله ی ملاقات با خودِ آینده :شما دیگر تنها نیستید؛ همیشه نظاره‌گری دارید به نام «خودِ آینده».اما چگونه می‌توان با کسی که هنوز وجود ندارد، دوست شد؟&quot; خودِ آینده &quot; کیست و چگونه به نظر می‌رسد؟او ؛ آرام‌تر حرف می‌زند. کمتر عجله دارد. خشمش زودگذر است و نصیحتش سنگین.. اما ملایم.جالب اینجاست که در این ملاقات: متوجه می‌شوید که ویژگی‌هایش – شجاعت، صبوری، دانایی – در درون خودتان هم وجود دارد. فقط خاک خورده و فراموش شده است.کارل یونگ، یکی از بزرگ‌ترین روانشناسان قرن بیستم، چیزی به نام «تخیل فعال» (Active Imagination) را پایه‌گذاری کرد.او معتقد بود هر یک از ما در ناخودآگاه جمعی‌مان، کهنه‌سالی دانا و مهربان داریم؛ کسی که یونگ اسمش را «خودِ دانا» (Wise Self) گذاشت. نه فرشته است، نه پیامبر؛ بلکه بخشی از وجود خودتان که همیشه می‌دانستید چطور زندگی کنید، اما صدایش را کم شنیده‌اید.یونگ می‌گفت این «خودِ دانا» از طریق رویاها، مراقبه، یا حتی چند دقیقه خیال‌پردازی آگاهانه در دسترس است.وقتی من با «پیامِ ۱۴ یا ۱۵ ساله» حرف زدم، در واقع با یک شخصیت خیالی حرف نزدم. با بخشی از وجودم حرف زدم که واقعاً زیسته بود، ترسیده بود، آرزو داشت، زخمی شده بود و هنوز ردپایش در من باقی بود.اما «پیامِ ۷۰ ساله» فرق می‌کند.او هنوز وجود خارجی ندارد.او بیشتر یک امکان است تا یک خاطره.در واقع آن پیرمرد هفتاد ساله، بیشتر نمایندهٔ فاصله گرفتن از هیجانِ لحظه است ... تا دانستن آینده...و ...من با «خودِ گذشته» حرف زدم .رفتم سراغ همان نوجوانی که هنوز دنیا را با صداقت و حیرت و اشتیاق نگاه می‌کرد.و شاید برایم آن نوجوان ؛ از پیرمرد هفتاد ساله واقعی‌تر بوده است.چون او را زندگی کرده‌ام ...اما اگر بخواهم حدس بزنم، پیامِ هفتاد ساله‌ای که ممکن است با او رو به‌ رو شوم ، احتمالاً خیلی شبیه آن تصویر کلیشه‌ایِ &quot; پیرِ دانا &quot; نیست !شاید ؛ می‌نشیند کنار ساحل، سیگاری روشن می‌کند، به دریا چشم می‌دوزد ...وقتی از او بپرسم :آخرش چی شد ؟می‌گوید:آخرش !؟ ... هیچ آخرشی در کار نبود.و یا... اگر بپرسم :پس این همه رنج و تلاش و عشق و دلتنگی برای چه بود ؟شاید بگوید:برای همین که تجربه‌شان کنی...بله، به نظرم این ارتباط، به همان اندازه که به آینده مربوط است، به آینده مربوط نیست !همان‌طور که گفتگوی من ، با پیامِ ۱۵ ساله فقط دربارهٔ گذشته نبود.آن نوجوان در واقع نماد بخشی از وجودم بود.آن پیرمرد ۷۰ ساله هم نمادِ بخشی دیگر از وجودم ست.یکی ؛ معصومیت را نمایندگی می‌کند.یکی ؛ فاصله را.یکی ؛ شوق را.یکی ؛ پذیرش را.و هر دو، همین حالا در من حضور دارند.شاید به همین دلیل است که گاهی وقتی نوشته‌هایم را می‌خوانم، حس می‌کنم : فقط با پیامِ ۱۵ ساله گفتگو نکرده‌ام ؛ گاهی صدای پیرمردی را هم می‌شود شنید که از آن سوی مسیر حرف می‌زند.پیرمردی که دیگر چندان دنبال پیروزی نیست، چندان دنبال اثبات خودش نیست، و حتی گاهی دارد به عبور از « امید » فکر می‌کند ؛ نه از سر ناامیدی ، بلکه از این حس که شاید زندگی را بتوان بدونِ چسبیدن به فردا هم زیست ...برای همین، شاید «خودِ آینده» و «خودِ گذشته» در نهایت دو نفر نباشند.شاید هر دو ؛ فقط &quot; دو آینه &quot; باشند که از دو جهتِ مختلف، همین پیامِ امروز را نگاه می‌کنند. تا درودی دیگر ...بدرود 🌷🥰</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دَمی در ابعادِ مرگ و دریا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%AF%D9%8E%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-mutm8h0chbbg</link>
                <description>(( صبح ها وقتی خورشید در می آید ؛ متولد بشویم‌.))جمعه‌ی آفتابی؛ تأملی بر یک خط فاصلهسلامتی، نشاط و آرامش به یاران جان 🌷🥰جمعه‌ای آفتابی بود.مثل بسیاری از جمعه‌های دیگر، دوچرخه‌ام را برداشتم و راه افتادم. نه مقصد مهم بود، نه عجله‌ای در کار. فقط رکاب می‌زدم و از میان روستا و شالیزارها و درختان می‌گذشتم و به طبیعت نگاه می‌کردم.به آرامستان روستا که رسیدم، گل‌ها و گلدان‌هایی که روز قبل بر مزارها گذاشته بودند توجهم را جلب کرد. وارد شدم.آرام بود... آن‌قدر آرام که صدای قدم‌های خودم را می‌شنیدم.روی سنگ مزارها چشم می‌گرداندم.مثلاً : طلوع: ۵ مرداد ۱۳۴۰ _ غروب: ۲۸ مرداد ۱۳۹۹و میان این دو تاریخ، یک خط فاصله.خطی کوتاه و ساده.اما ناگهان با خودم فکر کردم: مگر تمام زندگی یک انسان در همین خط خلاصه نشده ...؟و بعد ذهنم شروع کرد به پرسیدن سؤال‌هایی که معمولاً جواب روشنی برایشان ندارم.آیا من واقعاً در همان روزی متولد شدم که در شناسنامه‌ نوشته‌اند ؟اگر چنین است، پس آن روزی که برای نخستین بار خود را شناختم چی ...جایی ثبت شده ؟آن روزی که از دل یک شکست بیرون آمدم چی ؟آن روزی که عشق را فهمیدم ، یا از دست دادم ، یا معنای تازه‌ای برای زندگی پیدا کردم ... چی ؟من که بعید می‌دانم فقط یک بار متولد شده باشم.گاهی فکر می‌کنم هر رنج بزرگ، هر عشق عمیق، هر تنهاییِ طولانی و هر آگاهیِ تازه، تولدی دیگر برایم بوده ...همان‌طور که به تاریخ تولد فکر می‌کردم، نگاهم به تاریخ مرگ افتاد.آیا مرگ هم همان روزی است که روی سنگ نوشته‌اند؟نمی‌دانم....آدم‌هایی را دیده‌ام که سال‌ها پیش از به خاک سپرده شدن، شوق زندگی را از دست داده بودند ...مرده های متحرک ...و آدم‌هایی را هم دیده‌ام که در واپسین روزهای عمر، هنوز کنجکاو، عاشق، امیدوار و زنده بودند.شاید مرگ هم همیشه آن چیزی نباشد که در شناسنامه و روی سنگ مزار ثبت می‌شود.شاید گاهی زودتر اتفاق می‌افتد.و شاید گاهی هرگز....مدتی کنار همان سنگ‌ها نشستم.به آن خط فاصله فکر می‌کردم.به این که چقدر از عمرمان را در حسرت گذشته می‌گذرانیم؛ گذشته‌ای که دیگر در دسترس نیست.و چقدر از آن را صرف نگرانی آینده می‌کنیم؛ آینده‌ای که هنوز از راه نرسیده است.عجیب است که ذهن ما گاهی برای خودش حکم بازداشت و زندان صادر می‌کند.یک بار در گذشته زندانی می‌شود با &quot; کاش &quot; ها و &quot; اگر &quot; ها ...و بار دیگر در آینده با &quot; نکند ها &quot;...&quot; نشد &quot;چی ؟در حالی که زندگی، جایی میان این دو &quot; زندان &quot;، آرام و بی‌صدا در حال عبور است.اگه ندیدین ...حتما ببینیداز آرامستان بیرون آمدم و دوچرخه را دوباره به راه انداختم و تا کنار دریا رفتم.آنجا صحنه کاملاً متفاوت بود.ماهیگیران تورها را جمع می‌کردند.ماهی‌ها بر ساحل می‌غلتیدند.کارگران با صدای بلند و شاد و هیجان زده حرف می‌زدند.تلاش و امید در چشمها و زبانِ بدنشان جاری بود.زندگی جریان داشت.ایستادم و نگاه کردم.در فاصله‌ای کوتاه، هم آرامستان را دیده بودم و هم دریا را.ابعادِ پایان و آغاز ...سکوت و هیاهو...خاطره و امید...و با خودم فکر کردم شاید زندگی چیزی جز همین رفت‌ و آمد میان ابعاد مختلف نباشد.نه ماندن در گذشته.نه فرار به آینده.بلکه توانایی عبور کردن.توانایی دیدن.توانایی دوباره متولد شدن.شاید روزی که این خط فاصله‌ی زندگی من هم به پایان برسد، مهم‌ترین سؤال این نباشد که چند سال زندگی کرده‌ام.بلکه این باشد که چند بار متولد شده‌ام...و آیا در طول این سفر، توانسته‌ام اندکی عمیق‌تر ببینم، اندکی مهربان‌تر باشم و اندکی بیشتر زندگی کنم یا نه !؟آن روز جمعه، میان آرامستان و دریا، پاسخ روشنی پیدا نکردم.اما ... در هر دو بُعد، حس خوبی داشتم.و گاهی ، همین کافی است...شما پاسخ روشنی یافتید ؟ لطفا برایم بنویسید .🙏🌷😍میدانم ...مراحمم...مُ ر ا ح م 🤣😁تا درودی دیگر ...بدرود جانان جان 🌷🥰🙏👍</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 17:10:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حُکمِ بازداشت و زندان برای ذهن ...!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%AD%D9%8F%DA%A9%D9%85%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-zqo43uf8zbqj</link>
                <description>حکم بازداشت و زندان برای ذهندرود و سلامتی به یاران جان 🥰🌷✔گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر فلان تصمیم را نمی‌گرفتم چه می‌شد؟اگر آن ازدواج شکل دیگری پیدا می‌کرد؟اگر اینجا را با سودای زندگی در تهران ترک نمی‌کردم؟اگر آن حرف را نمی‌زدم؟«سال‌ها تصور می‌کردم حسرت یعنی آرزوی بازگشت به گذشته. اما بعدها فهمیدم حسرت بیشتر، زندگی کردن در بُعدی است که وجود خارجی ندارد.»و بعد کتابخانه نیمه‌شب را خواندم ...که ایده‌ی جذابی داشت؛ زندگی‌هایی که می‌توانستیم داشته باشیم.اما سؤال من چیز دیگری بود: آیا ما واقعاً حسرتِ گذشته را می‌خوریم، یا حسرتِ نسخه‌ای خیالی از خودمان را ؟شاید هر &quot;اگر&quot; یک بُعد باشد.بُعدی که در آن مثلا مهندس یا پزشک شده‌ایم.بُعدی که مهاجرت کرده‌ایم.بُعدی که طلاق نگرفته‌ایم.بُعدی که عشقمان را از دست نداده‌ایم.اما مشکل اینجاست که ما شاید فقط زیبایی‌های آن بُعد را می‌بینیم، نه رنج‌هایش را .شاید آرامش زمانی پیدا می‌شود که به جای زندگی در ابعادِ رخ نداده، در همین بُعدِ اکنون حضور داشته باشیم. نه برای انکار گذشته، بلکه برای زندگی کردن.تکرار ...از نگاهی دیگر :گشت و گذار در ابعادِ اگرها...یاحسرت؛ سفر به ابعادِ رخ ندادهیازندگی در بُعدی که هرگز وجود نداشتآیا حسرت، دلتنگی برای گذشته است یا دلتنگی برای یک زندگی خیالی؟حسرت و نگرانی هر دو یک ویژگی مشترک دارند: آدم را از اکنون جدا می‌کنند.یکی می‌گوید:«کاش آن اتفاق طور دیگری می‌شد...»و دیگری می‌گوید:«نکند آن اتفاق در آینده بیفتد...»یکی به عقب خیره شده، یکی به جلو؛ اما هر دو از لحظه‌ی اکنون فاصله گرفته‌اند.حسرت :سفر به بُعدی از گذشته است که &quot; دیگر &quot; وجود ندارد.نگرانی :سفر به بُعدی از آینده است که &quot;هنوز &quot; وجود ندارد.و انسان مدام بین این دو بُعد رفت‌ و آمد می‌کند.گاهی ساعت‌ها در ذهنش زندگی‌ای را مرور می‌کند که از دست رفته: «اگر آن تصمیم را نمی‌گرفتم...»و چند دقیقه بعد در آینده‌ای خیالی سرگردان می‌شود: اگر فردا چنین بشود چه ؟ نشود چه ؟در حالی که هیچ‌کدام واقعیت بیرونی ندارند؛ یکی خاطره‌ای است که تمام شده، دیگری احتمالی است که هنوز نیامده.سال‌ها میان حسرتِ آنچه از دست رفته بود و نگرانیِ آنچه ممکن بود از دست برود، در رفت‌ و آمد بودم.!!!بعدها فهمیدم هر دو مرا از تنها جایی که واقعاً در اختیارم بود دور می‌کردند: &quot; همین لحظه &quot;حسرت، بازداشت ذهن در گذشته‌ای خارج از دسترس است.نگرانی، زندانی شدن ذهن در آینده‌ای مبهم و هنوز رخ نداده.در هر دو حالت، جسم ما در اکنون زندگی می‌کند، اما ذهن جای دیگری اسیر است.گاهی سال‌ها از یک اتفاق گذشته، اما ذهن هنوز در همان سلول نشسته است؛ همان گفتگو، همان جدایی، همان تصمیم، همان «کاش...»و گاهی هم هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، اما ذهن برای مجازات احتمالیِ فردا، از امروز حکم زندان صادر می‌کند.عجیب است؛ گذشته دیگر وجود ندارد، آینده هنوز وجود ندارد، اما همین دو سرزمینِ ناموجود، گاهی سال‌ها ذهن انسان را در اسارت نگه می‌دارند.تکرار ...با نگاهی دیگر :گاهی با خودم فکر می‌کنم حسرت و نگرانی، دو قاضیِ سختگیرِ ذهن‌اند :یکی مدام پرونده‌های گذشته را ورق می‌زند و می‌گوید:اگر آن روز ....طور دیگری رفتار می‌کردی...دیگری هنوز پرونده‌ای تشکیل نشده، حکم صادر می‌کند:اگر فردا روزی ایچنین شد ...یا نشد چه ؟و این‌گونه است که ذهن، میان گذشته‌ای که دیگر در دسترس نیست و آینده‌ای که هنوز نیامده، حکم بازداشت و زندان می‌گیرد.شاید آزادی ذهن، نه در فراموش کردن گذشته باشد ونه در بی‌خیال شدن نسبت به آینده؛بلکه در این باشد که هر از گاهی از سلول حسرت و نگرانی بیرون بیایم و هوایی به &quot; ریه‌های اکنون &quot; برسانیم ...و همه می دانیمریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است‌.در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر هایصدا می شنویم‌.پرده را برداریم :(( بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.))بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.بگذاریم غریزه پی بازی برود.كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.چیز بنویسد.به خیابان برود.ساده باشیم‌.ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت‌.كار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ ،كار ما شاید این استكه در «افسون» گل سرخ شناور باشیم‌.پشت دانایی اردو بزنیم‌.دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم‌.(( صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم‌.))هیجان ها را پرواز دهیم‌.روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم‌.آسمان را بنشانیم میان دو هجای ” هستی ” .ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم‌.(( لحظه را دریابیم ...))پیشه ام نقاشی است‌:گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ،می فروشم به شما ...تا به آواز شقایق كه در آن زندانی استدل تنهایی تان تازه شود.چه خیالی ، چه خیالی ، … می دانمپرده ام بی جان است‌.خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است‌.پ.ن : حرفهایم تکراریست ...میدانم ....اما چه بسا با هر تکرار ، یکنفر در این حوض نقاشی من ، &quot; ماهی &quot; ببیند ...تا درودی دیگر ...بدرود 🌷🥰</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 15:27:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی با کلمات ؛ پدر ژپتو و پینوکیو ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%DA%98%D9%BE%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-%DB%B4-mjvpser06pa4</link>
                <description>لطفا با لبخند وارد شوید ...مثل این شش نفر 😍به به به به ، درود بیکران به یارانِ جان 🌷🥰🤠امروز قسمتِ آخر داستانِ این عروسک چوبی و هیجان انگیز رو براتون اجرا می‌کنیم ✌میخوا ...😎 (خب خب خب ...که قسمتِ آخره ...من چقدر منتظرِ قسمت آخره خودِتمم !!! ...بمیییری بیای پیشِ ...)🤠روحی دیگه اینجور حرف نَززناااا ...! مردنِ من چه سودی برات داره ؟ چچرراااا هِی تکراار میکنی !؟😎 (برای اینکه تو قصه رو عوض میکنی ححققیققتو نمیگی ، بچه ها رو اذیت میکنی و ...)🤠 آآاره حققیقتوو نمیگم ! ....حقیقت تلخ و بیرحمه...برای بچه ها با روح کوچیک و لطیفشون سخت و سنگینه ...میخوام درهم ریخته و در پرده بگم ...میخوام آروم بگم ...فقط کمی با کنجکاوی حققیقتوو بدونن ...تا بزرگ بشن بعدش خودشون همه چیو می‌فهمن..‌.😎 (هااااا...!!؟؟ ...اآآره خب حققیقتوو گفتن ....به اونااا ....درست نیست ......باشه ....گرفتم ....حالیم شددد ..‌‌.)🤠خب دیگه ...خانوم راوی هم اوومد و بچه هاا هم هستن ... بابا اتی هم که معلووم نیس تکیلفشش چیه !؟ میاااد ... میره غیب میششه ....به جنسااای لطیییف .....نه ! ... به خانوم راوی و فرشته هه گیر میده و ....ایناااا ....🤔سلااام آآآقاهه ....امیدوااارم امروز ...دیگه گرفتاارمون نکنییی ....👨‍🦱سلااام خاانوم راوی👨‍🦱سلااام خااانوم👨‍🦱منم سلاااام خانووم رااوی ....قصه هه توی سیرکه بود که پینوکیو الااغ شد  ...جیرجیرکه رفت فرشته رو پیدا کنه ....👨‍🦱آآآره ....خداا کنه فرشته هه بیااااد کمک ....فقط ، عرووسک چوبییی چطوری الاااغ شد ...!؟ ....چوب مگه الااغ میشه ...!؟🤔ببینیین بچه هااا ....توی این قصه هم فرشته دااریم که جادوی خوب میکنه ....هم آقا بدجنسه داااریم که جادوی بد میکنه .... بهرحااال سیرکه جمم شد ووو همه شوون رفتن جااای دیگگهه ....اوون بچه هاای زنداانی که الااغ شده بوودن هم بُردن ....جیرجیرک همم رفت که فرشته رو پیدااا کنه ...👨‍🦱اااای بابااااا ....نشدد که ...! پینوکیو تنهااا مووند ؟ ....باباش کووو ...؟ ...یه جوجه همم بوود ...اوون چی شدد ...؟🤔نه نه پینوکیوو تنهااا نبود ...اوون جوجه اردکه پیشش بود....پدر ژپتو هم فکر میکرد پینوکیوو مدرسه س دیگگههه ....تووی جنگل ...بابا اتی داااشت میرفتتت .......هااااا !؟ ....بابا اتی ؟؟ .....جنگل ..‌.؟🤠آآآره ....همینجوووری گفتم برره دنبال فرشته هه بگرده ....هم کمک کنه ....هم به شمااا گیررر نده ه ه ه ه....الاان ۵ تا  ه گفتم که حتمن .... گیرر نده .....به شماااا ....مواظبتوو ... غِیرَتووو ....اینااااا .....شاایدم حسووودی .....🤔باااشه ....بابا اتی ...یه هووو به یه کلبه رسید ....رفت از پُشته پنجره ...دید بزنه ......نه ! ....ببینه کسی هست یااانه ....که دییید فرشته هه داااره غذاااا میپوخخه ....میپززه ....چچررااا خط خطییی میکنی مَتنووو ....آآآقاهه ....هوووی ....بابا اتی ...دروو وااا کرد رفت تووو ....اصن در نَزَد ...!؟ ....آآآهاااا ....چوون برااای کمک به پینوکیوو عجله داااشت ....👨‍🦱بااازم خووبه ...جیرجیرکهه معلووم نیس کجاااس ؟ ....دمتتت گرررم بابا اتییییی ....آآآهااای مااااا اینجااایییم ....بگوووو فرشته هه بررره کمکِ پینوکیووووو .....🤠بچه جاااان داااد نزن ....الاااان درست میششه ....صَبب کن ....🤔خلاااصه ....بابا اتی سلااام کرد و به فرشته هه گفت ....چچه خوووشگلی ....میگممم بیاااا بریمم لاااس وگاااس ....خوووش میگذرهههه هااااا ....🤔چییی شددد ....!؟ ....باباااا اتیییی ....پینوکیووو رو بگو ....الاااغ شده ....لااس وگاااس چیییههه ....آآآآهااااای ....🤠خانوم داااد نزنینن ....حاالااا بابا اتییهِ دیگگه ....یه چییزی میگه ...الاااان یادش میاد ...چی باید بگه .‌‌..🤔دیددم بچه هااا داااد زدن ....گفتم منم داااد بزنم ....شاید بشنوه ...کمک به پینوکیوووو .....اینااااا .....😳میگممم ....فرشته جووون من اومدممم که بااا ...تووو ...چیییز کنم ......نه ....یعنی یه چییزی بگمم ....چییی بگمم ....؟آآآهااااا ....بریممم گردشش...!!! ...نه ....اون پسر چوبیه ...الاااغ شده ....بریمم کمکشش کنییی ....باهم بریمم ...😇ااِااِ ووواااا ....بتی جووون ...چه خووب کردی اوومدی ...منم نتهاااا بوودم ...بیااا بشیین الااان غذاااا حاضر میششه ....😳نه باباااااا ....چیی میگییی ؟ ....عرووسکه الاااغ شده ....بُردَنِشش .... زندانیییه ....ولییی اگهه بشییینیم غذاااابخووریمم ....بعددش بایدد بخوااابیم کهه .....نه ....بریمم کمک ....کمک ....کککیییه ککیییههه ....😎( باباااا..اتی ...منم رووحی ...اومدمم کمک ....فرشته هه ....نه ...فرشته خااانوم ....بریممم ....؟؟)😳هووووی ....رووحی ....کجاااا ؟ ...این فرشته هه ... واااس ماااس ....کُلِشش واااس مااااس ....نبییینم مُخششو بِزنیییااا ....!؟گاهی ...برای من ؛ الاغ شدن هم عالمی داره ...🤔 آآره بچه هااا ...رووحی و بابا اتی و فرشته خانووم ...رفتن دنبال سیرکه بِگَردَنووو ... پینوکیو روو نجات بِدن ....👨‍🦱چچهه خووب ...خیالموون رااحت شد ...👨‍🦱بچچه هاااا ....من شنیدمم فرشته هااا ووو روحااا سرعتشوون زیاااده ...حتما زووودی پیداشش میکنن ...👨‍🦱واایسیین ببینمم ...جیرجیرکه کوو ....؟ ....اوونم پیداا میکنن ...؟🤔 آآره عزیزم ...اونم پیداا میکنن ....بالاخره همگی گشتن و گشتن تا شب شدد ...امااا ... سیرکوو پیدااا کردن ....فرشته خانوم پینوکیو رو دیدد .... رفت که دعوااش کنه ....آخه عصبانی بوود ....ولییی بابا اتی ...جلوشوو گرفت ...👨‍🦱 آآآخ جوون ....آفرینن بابا اتی ....دعوااا بَده ....طفلکی پینوکیووو ....👨‍🦱خبب باباااا ...رااس میگه دیگهه ...پینوکیوو نبایدد اوون کارااا رو میکرد که گییر بیوفته ...😳میگمماا ....فرشته جووونمم ....عصبانی نشوو ...حالا بچه بووده نفهمییده ....زودتر ردیففشش کن که ....لاااس وگااس منتظرمووونه .... صفااا سیتی یووو ....ایناااا ....😇 آآآخه ...بتی جوون ...این بچه همه رو به دردِسر انداختههه .......ولی باااشه ....من فرشته ی مهربوونیم ....😳آآآره دیگههه ....میدونمم مهربوونی ....فقط این بچه روو نجات بدده زوودتر....بقیه ی مهربووونیااات مالِ منه هااااا ....😎 ( بابا اتی ....تو برو اووون آآقا بدجنس روو سرگرمم کن ....تا ماا بریمم پیشه پینوکیووو ....)😳چییی میگییی توووو ....رووحی ....با چییززم میزنمم توو سرتاااا .....نه ...با عصااامم میزنَمِتاااا ....حواااسم بهت هس ... فرشته جووونِ منووو ....مخشووو تیلید نکنیاااا ....یعنیی ....😎 (باااشه ...بابااااا ...فرشته ...مااالِ تو ....بایدد بچه روو نجات بددیمم ....)🤔خلاااصه ....فرشته خانومه مهربوون ...با چووبه جاادوییشش زد به پینوکیو ....که دوباره هموون عروسک چوبی بششه ...نزدیکااای صبح شدد که جیرجیرکمم رسید و همه با هم رااه افتادن که برن پیشه پدر ژپتووو ....🤠 هوووورااااا ....یوووهوووو ....بچه هاااا دست بزنینن ....شااادی کنیین ....قِرر بدین ....نه ......قِرر ندین ....میگیَرنِموون ....!! هموون دست و جییغوو هووراااا ...🤔بله بچه هاااا....همگی رسییدن بخونه ی پدر ژپتو ....اما کسی خونه نبوود ...! ....از همسااایه هااا که پرسیدن ...اوونا گفتن پدرژپتو نگرااانِ پینوکیو بوده ...با یه قایق رفته دریاااا رو بگرده ...شاید پینوکیو افتاده توو دریااا ....موج بُردَتِشش ....👨‍🦱عجب گیری افتادیماااا...نمیشدد این باباااهه بشینه خونه تا بچه هه بیاااد ...!؟👨‍🦱خب آآخه مامان باباهاااا ...همش نگرانِ ما بچه هااان ...همه جوور فکرو خیااال میکنن ...👨‍🦱مامانه من که اگهه دیر بیااام خونه ...یه عاااالم سِناریووو مینویسه ....هااا ...؟ ..سناریوو چیه !؟...چراااگفتم...!؟..آآآهاا بابام میگه ...هی میگه خااانوم ! سناریوو ننویس...🤔 آآره بچه هااا.... پدر مادراا چون میخواان مواظبِ بچه هااا باشن ...نگران میشن ...پینوکیو هم نگرانه پدر ژپتو شددو دَوون دَوون رفت ... پرید توو دریاااا ....👨‍🦱 اااای باباااااا ....خب بچه وایسسااا ببینیم چه خبره ....کی به کیه ...!؟ ....الااان خودت غرق میششی کههه .... 👨‍🦱 نه ...اون غرق نمیششه ...چون چوبییه ...روی آآب میموونه ....مگه نه خانوممم ...؟؟🤔آآره آآره ...چوب که غرق نمیششه ...تااازه ...بابا اتی و فرشته جوون هم یه قایق سواار شدن ....رفتن دنبااالشش ...🤠به به ...میبینیین بچه هاااا چه گروهه ضربتی درست کردمم ....هه هه هه هه هه ...خیلی باحاااله ....👨‍🦱گرووه ضربت چیه ...؟ ...هموون ضرب کردن توی ریااضیه ...؟ ...اونجااا که دو تاا عدد بوود ...گروه نبوود ....!!!🤔ببینیین بچه هاااا ....یعنی چند نفر با هم یه کاریوو سریع انجاام بِدَن ...میشه گروه ضربتت ....آآآآقااهه... مجبوری یه چیزی بگییی ...گرفتااار بشیییم ...؟؟ ...سااکت باااش دیگگههه.... بذااار قصه رووو بگمم ...چِشش غرره میخوااای ..؟👨‍🦱خانووم اجاازه ....بقیه ااشووو بگین ....دریااا طوفااانی نششه ....؟🤔نه بچه هااا نگراان نبااشین .....کجااا بوودیم ...؟؟ ....از دستته توو آآقااهه ...👨‍🦱 ببین ... اوون عکسه باالاییوو نگااا کن ...همه داارن میخندن ...یعنی چییزی نمیشه ....فقط ... ولی نهنگه نمیخنده ...!!! چیی میگه اوون وسط !؟🤔پینوکیو شنااا کناان رفت و رفت و رفت ...یعنی خیلی رفت ...که یه هووویی دید یه مووج بزرگ اوومدوو ...یه نهنگه گُنده ظاااهر شدوو ...پینوکیوو رو خوورد ....!؟ ...هاااا ...؟ ....آآره ...خورد دیگهه ...🤠 اینجااارو تند تند بگیین ....الاان بچه هااا ....گرفتااارموون میکنن ...!!!🤔خبب آآآخه چررااا ...شووک میییدی به قصه ...؟؟ ....آآره بچه هاااا ....پینوکیوتووی شکمه نهنگه یه نووری دید ...رفتوو دید پدر ژپتو ...روی قایق شکسته ...نشسته ....یه شمعی رووشن کرده ....هاااا ...!!؟؟...👨‍🦱واایسااا ......یعنی ...واایسییین خانووم ....شکمه نهنگه ....غاااره ...!؟ ...خُشکه....؟ ...چی به چییهه ...!!؟🤔آآره بچه هااا ....شکمهِ نهنگ ... خیلییی بزرگه ....آآره شبیهِ هِه غاااره ....بهرحااال پدر و پسر خیلی از دیدنه هم خوشحاال شدن ...بابا اتی هم رسییید ....!!! ...هاااا .... !؟ ....این چجوری اوومد اینجاااا ...!؟ ...😳ااِااِااِ ...پدر ژپتووو ..توویی..اینجااایی چطوری ..؟ ...کجااا بوودی بابااااا ....؟ ...میگمم الاان ما کجااایمم ...؟ ...فرشته جوون کووو ...؟...تاریکه کهه .‌‌.‌.🤔پینوکیو گفت : بابا اتی ....نهنگه منوو ...پدر ژپتوروو خورده ...الاان توی شِکمِشییمم ...شماااا چجووری اوومدی ...؟😳هیچچی ...منو فرشته جوون تووی قایق بوودیم ...من داااشتم با چییززم میرقصییدم ....نه !!...یعنی با عصااام ...آآره عصااا رقصهِ... چاااقو میکردمم....افتااادم تووی آآب و ....الااان اینجااام ....نمییدووونمم ....کجااام ....!؟🤔پینوکیو ووو پدر ژپتو گفتن باید یه جووری از اینجااا بریمم بیرون ....هرچیی گشتن رااه فراااری پیداا نکردن ...😳صب کنینن ....من با عصااامم میزنمم به این دیواااره ....یکی میشنوه ...بیاد نجاااتمون بده ....فرشته جووون کجااایی ...؟؟🤔همینکه بابا اتی با عصاااش زد به دیواااره ....نهنگه یه عطسه ی گُنده زد ....همه افتااادن بیروون ...و فرشته جوون اووانااارو بُرد توی قااایق .....وقتی رسییدن خونه ....فرشته جوونه مهربوون گفت ...پینوکیو چه پسر خوبی بودی که دنباله پدر ژپتو رفتی ...جایزه ت اینه که تبدیل به یه پسر بچه ی واقعی بشییی ....چوبششو زد به پینوکیو ....پدر ژپتو هم خیلیی خوشحاال شد که یه پسر واقعیی داااره ....آآآآخیشش .....راااحت شدیممم ...قصه تمووم شد ...خداحااافظ ....🤠صبب کن خانووم ...آآخرش از نویسنده و تاریخه قصه نوشتمم ....اووونااارو نگفتین ...!!👨‍🦱چه خوب تمووم شد ...👨‍🦱دیدی گفتم تووی اوون عکسه همه میخندن ...یعنی همه چی خووبه ...؟؟👨‍🦱من گشنمهه ...میرم خوونه .... آآآخرش اینقد هیجااانی شد ...جیشم گرفته ....هه هه هه هه هه ....😳ککیییه ...ککیییه ...من کجااام ...!؟ ..فرشته جوون کوو ..؟..چیی شد ...ااین خانوم رااوی هم که رفت ...من کیوو ببِرَمم خوونه ...؟🤠همیین جاایی بابا اتی ...خسته شدی ...از تووی قصه اوومدی ...دمت گرم که کمک کردی ....😳چیی چیییو کمک کردی ....!؟ ...میخواااستم با فرشته هه برم لااس وگااس ...نذاشتییی کههه ...!!🤠میگمم بابا اتی ....از رووحی خبر ندااری ...؟؟... پیدااش نیس ...!!😳هاااا ...اوونو میگیی؟ ....رفت دیگهه ...یعنی اوومدن دنبالشش .... بُردنشش ...وقته رفتنشش بود ...از تو خداافظی کرد ...ببیین ....رفتی نون بگیری ...وااسه ی منم بگییر ...خدااافظظ ... با درود به دوستان و قدردانی از همراهیتان...🌷🥰پ.ن : ماجراهای پینوکیو ؛ داستانی است که کارلو کولودی نویسنده ایتالیایی آن را در سال ۱۸۸۳  نوشت .این داستان برای نخستین بار در ایران توسط صادق چوبک و بر اساس متن انگلیسی ترجمه شد.نظر نویسنده : ژپتو، از جهت دیگر، همان نماد &quot;خالق&quot;(Demiurge) فلسفه افلاطون و عارفان مسیحی است.واژه &quot;خالق&quot; به صورت تحت‌اللفظی در زبان یونانی &quot;خالق، صنعت‌گر یا استادکار&quot; ترجمه می‌شود. در زبان فلسفه، خالق یا سازنده &quot;خدای کوچکتر&quot; جهان مادی است،خالقی که موجودات ناقص را خلق می‌کند که در دام زرق و برق زندگی مادی گرفتار می‌شوند. خانه ی ژپتو مملو از ساعت‌هایی است که ساخته دست اوست و از این ساعت‌ها برای سنجش زمان استفاده می‌شود، یعنی یکی از محدودیت‌های بزرگ این سیاره خاکی ....می‌توان در عُزلتِ بی یاوری ...ناله شد ..آنگه ترا آغاز کرد ... </description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 11:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیینه و مکعبِ روبیکِ درون ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%B9%D8%A8%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-c1nojaqlnvm3</link>
                <description>چیزی نیست ...مسیرِ زندگی منه 😳زیر مجموعه ی خودم هستممثل مجموعه ای که سخت تهی ستدر سرم فکر کاشتن دارمگرچه باغ من از درخت تهی ستعشق ، آهوی تیزپا شد و منببر بی حرکت پتوهایمخشمگین نیستم که تا امروزنرسیدم به آرزوهایمنرسیدن ، رسیدن محض استآبزی آب را نمی بیندهرکه در ماه زندگی بکندرنگ مهتاب را نمی بینددوری و دوستی حکایت ماستغیر از این هرچه هست در هوس استپای احساس در میان باشدانتخاب پرنده ها قفس استوسعت کوچک رهایی رااز نگاه اسیر باید دیدکوه در رشته کوه بسیار استکوه را در کویر باید دیدگرچه باغ من از درخت تهی ستدر سرم فکر کاشتن دارمشعر را، عشق را، مکاشفه راهمه را از نداشتن دارم...- یاسر قنبرلو -درود و سلامتی و آرامش به یاران جان 🌷🥰ما در ارتباط با دیگران ، مدام تغییر بُعد می‌دهیم ،اما شاید ، برای خودمان نه !کاشکی آینه ای بود درون بین،که در آن خویش را می دیدیمآنچه پنهان بوَد از آینه ها، می دیدیممی شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهادکه به ما زیستن آموزد و جاوید شدنپیک پیروزی و امید شدن ...چند وقت پیش، در روزهای شلوغ پایان سال میلادی، دختر خاله خارج نشین 🙋‍♀️ بابت کم‌رنگ شدن گفتگوهایمان عذرخواهی کرد.برایش نوشتم: عذرخواهی لازم نیست. می‌فهمم که زندگی گاهی شلوغ می‌شود.او باید به کارهای پایان سال می‌رسید. به دیدار خانواده ، دوستان و خواهر زاده ی فِسقِلی 👶 می‌رفت.بعد از فرستادن آن پیام، ناگهان فکری به ذهنم رسید:ما چطور این همه نقش مختلف را مدیریت می‌کنیم ؟چطور برای هر آدم، نسخه‌ای متفاوت از خودمان می‌شویم ؟برای پدر و مادر یک نفر هستیم.برای دوست، فردی دیگر.برای همسر و همکار، شکلی دیگر.برای یک کودک، انسانی کاملاً متفاوت.انگار انسان موجودی تک‌بُعدی نیست؛ مجموعه‌ای از اتاق‌های بی‌شمار است که مدام میان آن‌ها رفت‌وآمد می‌کند.اما سؤالی که ذهنم را مشغول کرد این بود:اگر می‌توانیم برای دیگران این همه انعطاف داشته باشیم، چرا برای نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌مان این کار را کمتر انجام می‌دهیم؟بارها از خودم پرسیده‌ام چرا حرفی که از دهان یک دوست می‌شنویم و با لبخند از کنارش می‌گذریم، وقتی همان حرف را همسرمان می‌زند به مشاجره تبدیل می‌شود؟تنهایی برای من فرصتی شد تا به درون همین اتاق‌های متعدد سر بزنم.در این روزها و شبهای تنهایی با شکوه ؛ خاطرات و گذشته را مرور کردم با اندیشه و مطالعه ی کتابها و مقالات روانشناسی و دقت در فیلم ها و پادکستهایی که به درون و معنا پرداخته بودند . به خودم نگاه کردم ، پیام نوجوان و جوان را دیدم و هم صحبت شدیم .فهمیدم که هدیه ای از &quot; تک فرزندی &quot; گرفته ام و ناخودآگاه سه اصل انعطاف ، تغییر پذیری و تطبیق پذیری را در چالشها زیسته ام !در اینجا به ابعاد هر انسان و خودم توجه میکنم . درست شبیه مکعب روبیک ، با ابعاد خودم بازی میکنم . از هر بُعدی که حس خوبی ندارم ؛ خارج ... به بُعد دیگری می روم .البته نه برای فرار و ناتوانی در حل موضوعات ، بلکه تغییر بُعد با ایجاد فضا و دیدگاه جدید و متفاوت ، استراحت و رها کردن و اندیشه و بازگشت به بُعدی که مشکل داشتم .امیرارسلان در دوران بعد از طلاق و دوری مادرش سه درس مهم و عمیق بمن داد :برایش با شرح حالی ،گفتم که درس نخواندنِ من و دیگر همکلاسی باعث شد ناملایمات زندگی به بدبختی منجر شود !که او گفت : شاید اینطور برای من پیش نیـاید !( و واقعا پیش نیامد ...از من موفقتر شد 🥰 )درس دیگر زمانی بود که او را در حمام شستشو میکردم و خواستم مثلا روحیه بدم ، گفتم ببین زندگی با بابا و مامان بزرگ چقدر خوش میگذره ؟او گفت : من هرجا باشم بهم خوش میگذره ! کلا شادم ...درس سوم ؛ زمانی که از مدرسه آمده بود و من به او غذا میدادم و یکدفعه گفت : بابا من میخوام زیاد بتو و مامان وابسته نشم ! که اگه شماها مُردین ، من ناراحت نشم و زندگیم بهم بریـزه !!باید اعتراف کنم: هر سه درس را سالها بعد و با تحمل رنجها و چالشهای سخت فهمیدم .نوسان و سیال بودن در ابعاد مختلف میتونه خیلی لذتبخش باشه و هم بخودِ درون کمک کنه و هم در روابط با دیگران . البته در صورتی که مخاطب هم توان و شناخت و جنبه ی انتقال به ابعاد را داشته باشه . مثلا در حالتی که کدورت و دلخوری پیش میاد و فضا سنگین ، میشه به ابعاد دورانهای مختلفی که هر دو طرف باهم گذراندند ؛ رفت ... خاطرات ، خوشیها ، ارزشها ، داشته ها ، مهر و دوستی ، حمایتهای متقابل و ...پس اون بُعدِ ناراحتی رها میشه تا در فرصت و آرامش و عشق دوباره قدمهایی برای حل مشکل برداریم .از نظر من که همیشه اینگونه رفتار کردم زیاد سخت نیست فقط با برچسب ضعف و ناتوانی قضاوتم کردند ! اینهمه بُعدِ تازه و هیجان انگیز ، اینهمه دیدگاههای مختلف ، چرا خودمان را در یک بُعد اسیر کنیم ؟حیفه که آدم خودشو پیر کنه ؛ هم سوزنش فقط یه جا گیر کنه...البته ، سال‌ها فکر می‌کردم در حال تغییر بُعدم، اما بعدها فهمیدم گاهی بعضی از آن ابعاد، نقاب‌هایی بودند که برای پذیرفته شدن بر چهره می‌گذاشتم .در مطالعه‌ی بعضی کتاب‌ها و مقالات به دیدگاهی برخوردم که انسان را موجودی چندبُعدی می‌داند. از جسم و نیازهای مادی گرفته تا رشد و بالندگی، غرایز و احساسات، عقل و اندیشه، و در نهایت بُعدی فراتر که به معنا، آگاهی و تعالی مربوط می‌شود.این نگاه برایم جالب بود. چون هرچه بیشتر به خودم و آدم‌ها نگاه کردم، بیشتر دیدم که ما در یک بُعد زندگی نمی‌کنیم. گاهی درگیر جسم و نیازهای روزمره‌ایم، گاهی دنبال رشد و ساختن زندگی، گاهی اسیر خشم و عشق و ترس و دلبستگی، گاهی اهل تحلیل و منطق، و گاهی هم لحظاتی را تجربه می‌کنیم که انگار از همه‌ی این‌ها فراتر می‌رویم و به درک عمیق‌تری از زندگی می‌رسیم.شاید هنر زندگی این نباشد که در یکی از این ابعاد متوقف شویم؛ بلکه این باشد که آن‌ها را بشناسیم، میانشان رفت‌وآمد کنیم و اجازه ندهیم هیچ بُعدی تمام وجودمان را اشغال کند.وقایع را هرگز نباید آنگونه که پیش می آیند ، استقبال کرد ...حرکت و جنبش اگر همه جا همدم موفقیت نیست...سکون و تسلیم در عوض ؛ همسرِ مادام العمر ناکامی ست ...پرده‌پرده آن قدر از هم دریدم خویش راتا که تصویری ورای خویش دیدم خویش راخویشِ خویشِ من مرا و هرچه من‌ها بود سوختکُشتم آن خویش وُ زِ خاکش پروریدم خویش راخویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده استبس که گوش از غیر  بستم تا شنیدم خویش رامعنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرسخویش‌بینی را گَزیدم ، تا گُزیدم خویش رامِی‌ شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدمتا ز تاکِستان هستی خوشه چیدم خویش راسردی کاشانه را با آه...! گرمی داده‌امراه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را&quot; اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم &quot;&quot; ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را &quot;بزم‌سازانِ جهان ، مِی از سبوی پُر خورندمن تُهی‌ پیمانه بودم ، سرکشیدم خویش رابرده‌داران زمان‌ها چوب حَراجم زدنددست اول تا برآمد خود خریدم خویش راشمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌امقطره‌ قطره سوختم تا آفریدم خویش رامعینی کرمانشاهیاز مسیرِ تصویرِ اولی ...رسیدم اینجا 🥰تا درودی دیگر ...بدرود 🌷🥰</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 23:24:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنی با استاد فرزاد ناصحی🌷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%AD%DB%8C-w8evv6xltupe</link>
                <description>تغییر شار ...بهبود رابطهپ.ن : دوستان گرامی؛ استاد ناصحی ، متاسفانه در مشغله های روزمره ، این پست را ندیدند ! هر چه تلاش کردم کامنتی برایشان بگذارم نشد ...مجبور شدم مجددا منتشر کنم .🙏با درود به استاد عزیز ، جانِ جانان 🌷چند روز و شب تلاش برای کامنتی در این پست بی نتیجه ماند .ترفندی زدیم ...مقبول افتاد ...چقدر زیبا و رسا ، باورپذیر و دلنشین ، با فیزیک روابط را شرح دادید 🙏👏من شاید فقط در ؛ هم فرکانسی و غوطه ور شدن در همین شار مغناطیسی، بتوانم با کسی ارتباط بگیرم .وگرنه از هرچه ظاهر و رفتارهای سطحی ست ، فراریَم .چند مصاحبه از خانم باران نیکراه دیده ام که به ظرافت و دقت و مکاشفه ای از فیزیک برای درک معنا سخن گفته ...قضاوت را در پستی نوشتم که با : طیف مرئی و ابعاد زمان و مکان و جهان سه بُعدی بررسی کرده تا ....به قضاوت رسید !!! شگفتانه ای بود.اگر درست فهمیده باشم ، شیمی هم دستی بر این آتش دارد ، مثلا تغییرات و حجمِ هورمون‌های درون ریزِ آدمی و اثرگذاری در افکار ، کردار ، رفتار و بیان .از تأثیر موسیقی بر روح و روان هم ، کمی میدانم . چه بسا در موردش که پیگیر شدم، جایی خواندم : ذهن انسان به موسیقی نزدیکتر است تا ریاضیات...چطور ، ذهن که انرژی و هاله‌ای پیرامونی ست و بیشتر در قالب معنا اثرگذاری دارد ، با ریاضیاتِ چهارچوب دار و محدود در بازه های الگوریتمی ، مقایسه کرده ...!؟&quot; ریاضیات &quot; برایم سؤال و مبهم است !آیا آنهم دستی بر این آتشِ معنا سازی دارد ؟شاید استاد ارجمند ، در متنی بیان داشته اند که نخوانده ام ...!چشم انتظار نظر و پاسختان هستم .🙏🌷👌انیشتین به چارلی چاپلین گفت: می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟!&quot;این است که تو حرفی نمی زنی و همه حرف تو را می فهمند.&quot;چارلی هم با خنده پاسخ داد: تو نیز می دانی آنچه باعث شهرتت شده چیست؟!&quot;این است که تو با اینکه حرف می زنی، هیچ کس حرفهایت را نمی فهمد.&quot;</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 23:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارتباط با مادر ؛ از فاجعه تا آرامش ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-uv11ymo4ek0l</link>
                <description>چه میکنه این هوش مصنوعی ...🤠هااان ! ای یارانِ جان درود...🌷🥰ولی من خاطراتم تَه کشید ...نه یه چیزی موونده ...میخوا....😎 ( چییی میگییی ...!؟ چرااا بیخیاااال نمیشی ...؟ مگه قول ندادی ...!؟ ...چررااا نمیمیریییی ....!؟... خسته شدمم اینقد آآرزوی مرگتوو کردم ...آآآخرشمم میان منوو میبرررن ....مرگِ تووروو نمیبینمم...)🤠 نه ....چییزززه ....روحی جاااان ....این فرق دااره ....خاطره نمیگم ...یه جوور درسه ...من نوشتم و خووندم ...خوب بوده ...میخوام فقط تعریف کنم برای یارانِ جان ....درباره ی مامانمه .....یعنی مادرمه ......نه هموون والده بانو بهتره ...بالاخره....یه ذره بزرگ شدمم...😎 (خووب بلدی منو خررر کنی ...!... باشه ...حالا که اینجووریه ....بگووو ...فقط بعدِشش ...بمیییر ....)🤠 قوول نمیدمم !!!...... ولی بالاخره یه روز میمیرمم .....یا..... یه شب میمیرمم ...میااام پیشِت ...لاو یووو ...این اتفاق ...چند بار تکرار شد ...خاطره ...؟... نه ...درد دل ...؟... نه ....مظلوم نمایی ...؟ نه ...بدگویی و غیبت...؟ ...نه ...اعتراض...؟ ...نه ...سرزنش ...؟ ...نه ...پشیمانی ...؟ ...نه ...عدم ِمکاشفه و فهم زبان ...توهم ِنقاب ...غفلت از همدلی و همدردی متقابل ...خودبسندگیِ کاذب ...غَرقِه در حسرتها و اگرها ...عدمِ فهمِ تک فرزندی از نگاهِ والدین....و ....آری......شاید برای کسانی مصداق ندارد ...اما برای من چرا ...که قطعا نادانسته و ناخواسته بوده ...شاید برای بیش از چهل سال ، واژه ی مادر برایم غریب بود ...یا من غریبه بودم ...!آنچه در کتاب‌ها و زندگی دیگران و باورهای اجتماعی و عمومی ، میدیدم ...با آنچه میزیستم ...فاصله داشت !در دورانهای مختلف ، در آسیبها و رنجها ، در ناملایمات و دردها ، در غم و اندوه ، در سرخوردگیها و ناکامیها ،...همه جا و همواره ، امتداد داشت ...!تلاش کردیم آنچه داریم ، وارد رابطه کنیم ...و شاید همزمان دریغ کردیم ...پازلی دیدم ! ...درهم ریخته و ناموزون ...تک فرزندی را نوشتم ...قطعه ای از پازل ...حسرتها و اگرها را نوشتم ...قطعه ای دیگر ...قضاوت ، همدلی و همدردی متقابل ...دو قطعه ی دیگر ...مکاشفه و فهم زبان ...چند قطعه ی بزرگ ...خویشتن بودن و خودبسندگی ...دو قطعه ی دیگر ...شناور در ابعاد و دنیای شگفت انگیز تضادها ...قطعاتی دیگر ...نقاب ...نقاب ...سه قسمتِ نقاب را که نوشتم ...پازل تکمیل شد .در کشاکش دهر ، متشکرم که پاره ای از زندگی من شده ای ، فرشته های زندگی من ، شما هم یک فرشته هستید ...رنگ و لعاب و عطرِ خاصی به پازل دادند ...آنچه سال‌ها عذابم میداد ...با تکمیل این پازل ...رنگ باخت ...که تلاش می‌کنم در افق محو شود ...چرا که ...از این نهالِ تازه و شکوفا ...میوه یا نتیجه ای حاصل شد ...بعد از هفت هشت سال قطعِ ارتباط کامل ...! ( نه دیداری و نه تماسی ) روایت تولدی دیگر شکل گرفت ...و اکنون ، والده بانو 🌷اینجاست ...تهران را ترک ...و به این روستا ، مهاجرت کرد ...خانه ی من کوچک و یکنفره س ...برایش خانه باغی گرفتم ...استقلال فردی و ساختار زندگیمان ، رعایت شده ...اما یکروز...هم .... از هم غافل نمی‌شویم ...چه بسا میخواهم ، شاد بودن هنر است و تصمیم جالب .. شبیه تصمیم کبری ...و قوی مرداب ...نورپردازی این پازل باشند ...و اینگونه به آرامش رسیدیم ...تا درودی دیگر ...بدرود 🌷🥰💖</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 20:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی با کلمات ؛ پدر ژپتو و پینوکیو ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%DA%98%D9%BE%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-%DB%B3-ghjnixjqi8el</link>
                <description>می‌شود یک لحظه با بالِ خیال ، آسمانِ عشق را پرواز کرد ...درود و سلامتی و نشااااااط به یارانِ جان 🌷💖🥳🤠میریم که داشته باشیم ادامه قصه ی پینوکیو ، ببینیم چه اتفاقاتی ....😎( ااای خدااااا ، باز این اومد ! امروز چقد میخوای بچه هارو گیج و گرفتار کنی !؟ خب آآآقاااجاان مثلِ آآآدم ! قصه ی اصلیو بگوووو ....چرررااا وَرر میری باقصه !؟ )🤠روحی جون ، حواسم هَس ...داریم به جاهای هیجان انگیزش می‌رسیم ....میخوا....😎( توو حواست هَس...!؟ توو فقط دِق میدی !!! چررااا نمیمیری ... ؟)🤠آآهاا..!! راوی اومد ، ایندفه یه راوی آوردم ...چه راویی !!! یه خانومی که مهربونه و خوب بلده قصه بگه ....این شما و این خانم آشا محراااابی ...👏👏👏🤔با کی حرف میزنین !؟ اینجا که کسی نیس !!!ا🤠اِااِااِ ....چیزه ...نه ! بچه الان میان ...داشتم تمرین میکردم که شمارو معرفی کنم ...هه هه هه هه ......همینجوری ..‌..🤔بچه ها منو می‌شناسن....لازم نیست خودتو لووس کنی ...😎( نه ..‌‌.! خوشم اومد ...مگه این خانوم ، حریفهِ دیووونه بازیاات بشه ...حالا بابا اِتی هم بیاد ...‌سه تایی رییقِ رَحمَتو میریزیم توو حَلقِت ! ... منفجرررت می‌کنیم...! )🤠رووحی ! چی میگییی !؟ چراااا اینقد با من لَجی !؟؟ کلی مِنَت خواهش کردم ...تا این .......یعنی ایشوون بیاد ..‌.🤔صَبب کن ببینم ...!! این صدای رووحیهِ !؟ همونی که توی قهوه ی تلخ بوود ...!؟ پشت صحنه صداشو می‌شنیدم ...بابا اِتی هم میشنید ...هی میگفت ککیییه ککیییه ...پس تو بودی رووحی ...🤣🤣🤣😎( خبب ...بله ...خودمم ...!!! ...چییزززه ....چه جااالب شما هم صدای منو میشنَوووین..‌‌..هه هه هه هه ....خوبه ...)🤠ااااای واااای که بَدبَخ شُدددم .... میییگم که ....بچه هاااا اومدن....میشه شروع کنییییم ....آآآارره ...شروع .‌‌‌...قصه...👨‍🦱اِااِااِ ....سلاااام خااانوم ...👨‍🦱اِااِااِ ....سلاااام خااانوم ...👨‍🦱اِااِااِ ....سلاااام خااانوم ...👨‍🦱بچه هاااا ....این همون خااانومَس...!!👨‍🦱کدوووم خااانومَس ....!!؟ همون که غذاا میپُخت برامون ....!؟ یه باارَم تووی گُنده بَکوو بُرد حَمووم ...!؟👨‍🦱نه نه نه !!.... این... اوون نیس .... نیس .... اوون که زنِ بابا اِتییه ....غذاا مییپُخهِ ...میپَززه ...میخووریم ....👨‍🦱هااااااا ....اوون خانوم گویندههههه ....تووی شاهزاده و گدااااا ....یااادم اووومد ....ولییی !! اسمش چییی بوود ...!؟🤔بچه ها سلام ...من آشا محرابی مم ...قراره براتون قصه بگمم ...👨‍🦱آآآآآخ جووون ....از دستِ اوون راااویه راااحت شدیمم ....شاید این حرفاای ماارو بفهمه ....اوونکه دیوونه بوود ...👨‍🦱مگه مااا چی میگییم ....!؟ اوون قَبلییهِ خودش گیج بوود ...👨‍🦱ااِااِااِ ....خانوم اجازه .....بگییین...!!! ... ماا گووش میدیییم ....یعنی گووش میکنیمم ....نه ! همووون گووش میدییم ...🤔بله بچه ها .... قصه بجایی رسیید که پینوکیوو سکه هاااشو خاک کرد تا فردا درختِ سکه در بیاااد ....👨‍🦱مییگمااا قصه جایی نرفته بوود که برسههه ....!!! همینجاااا بود ....دستههِ اوون آآقااهه ....اووون .... آآآقاااهه ....🤔بله میدونم دستِ اوون آآقاهه بود ...من گرفتم که ادامه ِ قصه روو بگم ...👨‍🦱خاانوم ....خااانوم .... درختِ سکه واقعییه ...!!؟ یعنییی هَس ...؟ من هی به اینااا میگم ...مسخره م میکننن ...!!!🤠آآآآقاااا جااان ....صَبب کنینن ....شماها که قبوول کردین پینوکیوو چوووبیه...زنده شده....اینمم قبوول کنین ....دیگگههه ...بره پی کاااارش ...😎 (چیی میگییی دیوااانه ....؟؟ روباههِ و گربههِ به پینوکیو دروغ گفتن که سکه هاااشو بردارن .... بمیییری تووو ...)🤔آآآره بچه ها ....اونا فرییبش داادن .......اااای وااای چی دارم میگم ...!؟ روحی ...حرف زدی ...گیج شدم ....!!!🤔ببخشید ....اوون آآآقااهه ....اشتبااه میگه ....درختِ سکه ...یه دروغی بود که به پینوکیوو گفتن ....اوون دوتاااا ...👨‍🦱کدوووم دو تااا ....!؟... الان چییی شد ...!؟🤔آآآهااا .... آآره روباهه و گربهههِ هه دروغَکی گفتن ...چچرااا منوو گیجمم میکنیی ...آآآقاههِ ؟...چچرااا حقیقتوو نمیگی؟ ...😎(میبینی خانوم ...!؟ .این کارش همینه ....بزووور میخواد دروغ سَرهِ هم کنه به بچه هاا بگه...!!! ..... حققته بِتِرکی ....)🤠 نه ....من فقط ....چییییزه ....همینجوری گفتم ....قصه پیش برره ....شما ادامه بدییین ....چِشش غُره نرین نرین ... 😳کککیییه ککییییه ...ااِاِاآآهاا...روحی مُستشااار... شمااهاا اینجااایین ....یه صدااای جِنسِ لطییف شنیدمم....نه ..! یعنیی یه صدای خاانوم ...شنیدمم ...یه خااانوومیی ....به به... چه خااانومییی ....به به ....🤔سلام بابا اتی ...منو ...یادتوون میااد ...؟ منم آشااا .... قهوه ی تلخ ....بیاین اینجا بشینین ...😳هاااا ....تووییی ....ااِاِای واااای ...چقد خووشگلللی ....همین جااا خوبه میشیینمم ....اگه جااا نیسس ....شمااا بیاااا .... بشین رووو پای من .... نه ! ...یعنی من میشینمم .....زمین ....آره زمین میشیینمم ....رووحی میگمم ...اااین کییه !؟ همون فرشته هس ...؟🤠 نه ...بابا اتی ...این خانوم رااویه جدیده ...اوومده قصه بگههه ...اگگه بزارییین ... فرشتهِ هِه نیس ...گفتم که یههوو غیب میشه ....نیسس ...😳خبب باشه ....ایین که بهتترره ...غیب م نمیششه ....همینووو میییبرم ....🤠اااای بابااااا ....اااین داره قصه میییگه ....چی چییو میبرمم ..؟ ...بلههه.... ایشوون قصه میگن ...خانوم بفرمایید ...قصه ....ادامه ی قصه رو بگیین ....🤔آآاره بچه هاا ...صُب که شد ...پینوکیو دَووُون دَووُون رفت جنگل که ببینه درخت سکه دراوومده ...سکه دااده یا نه ....ولیی دید ...نه درختی هَس نه سکه هاااش ...روباههِ و گربهِ ههِ سکه هااارو برده بوودن ....👨‍🦱میییگم ...خانووم اجااازه ....دیشب چیی شدد ؟...مگه این پینوکیو نرفته بوود خونه ...که دروغکی بگه مدرسه بووده ...؟👨‍🦱آآآره ...راااس میگهه ...دماااغش چییی شدد ؟ درووغ گفت دوباااره ...!؟ دماااغ دراااز شدد ...؟🤔خبب ...راسِشش اینجا دیدم تکرااری نوشته ...دماغ دراز شد ...دارکوبااا اومدن با فرشته ...دماغ کووچیک کردن ....دیگهه اینااارو نگفتم ....خبب تکرااری بووود ....👨‍🦱اااای باباااااا ....مارو باااش ...گفتیم راوی جدیده ...حقیقتووو میگه ......هیعیی ....اینم نمیگگههه.... 🤔بهرحااال ....پینوکیو یه عااالم گریه کرد ...نمیدونس چیکار کنه ...که یههوو صدای آهنگ شنیید ...رفت که ببینه صدااا از کجاااس ...دید یه سیرک اونجاااس ...👨‍🦱سیرک ! چییه ...؟ اوونم حیوونه ...جدیده !؟ واسه ی باغ وحشش ...؟؟🤔نه نه نه ....سیرک یه جااایی که با حییونااا نمایش میدن ...دلقک داااره ...شیر و پلنگ و فیل دااره ...نمااایشش میدن ....👨‍🦱خلاااصه آخرررش به حیوونااا ...ختم میششه ....آآآدمااا چقد استفاده ی ابزاری میکنن از حیووونااا ...!!!👨‍🦱واایسااا بیینَم ...الااان این چی بوود گفتی ...!؟ استفاده ی ابزاری دیگگهه چیییه ....!!؟👨‍🦱خودمم نمییدونم چیه ....؟ یه جااایی شنیدمم .... مثِ اینکه یه جووور دُزدیهه ....هاااا ...!؟... چییی میگمم ...؟؟🤔آآآره بچه هااا ...درست میگه ....آدماا... حیوونااا رو اسیر میکنن ...تا باهاشوون سیرک رااه بندازن ....یعنی مثه یه ابزار ازشوون استفاده میکنن ....👨‍🦱مییگمم ....کاااش ما هم عروسک چوبی بودیم ....آدمااا ...خوب نیستن ....یا جنگ میکنن باهم ...یا حیوونااارو اذیت میکنن ....🤔خبب ...نه ...همه شون که اوونجوری نیستن ....بعضیااا کارای بدی میکنن ....اونوَختِشَشم توی سیرک به حییوونااا غذااا میدن ...مواظبششونن ....حالااا هرچی ....پینوکیو رفت داخلِ سیرکووو تماشا کرد ...دید چندتا کُره الاغ کدخدا ...یورتمه میرن... توو کووچه هااا ....اونجاا بوودن ...!!؟؟ این چیه نوشتییی ؟ این که مااالِ قصه ی حَسنیییِ ....🤠ااِااِااِ م ام ....چیززه ....یعنی ....خواستم قصه یه ریتمی داشته باااشه ....رییتم ....چند خط هم بیشتر ِبشه ....بچه هااا دوس دارن ....کُره الاااغ ....باشن .....! نه ....یعنیی کُره الااغ داشته بااشن..... توی قصه ......هیچی ولشش کنین ...ادامه بدیین ....😎 ( خانوم ببخشید ....یه چاقویی ....یه تیغی ...نداری ....بُکُنی توو حلقِ این ...خفه بشه ...با بچه هاا اینجوری حرف نزنه ...؟ )🤔نه روحی جان ...فقط ناخووون دارم ....بِکِشم روو صوورتش ...چِشاشوو در بیارم ....👨‍🦱بچه ها بچه ها ....این خانومم گفت چِشاش ....هه هه هه هه هه ......خاااانوم ...چشمهایش ....درستههه ....🤔بله ....بچه هاا ...چشمهایش ...درسته ....پینوکیو دید که الاغااا ... مثه بچه می موونن ...ولی گوش و دست و پای الاغ دارن ...گفت ...چه خبررره ؟...که یِهوو صاحابِش رسید و یه خاااکی پاشیید به پینوکیو ....اونم شِکلهِ الاغ شدد ....!؟ هاااا ...!!! چیی شدد ..؟😎 ( میگم خانوم ....توی آشپزخونه ...هم چاقو هس ....هم کبریت و نفت ....بیار... اینوو بُکُشیم ...آآاتیشش بزنیمم .... آآآخه چیی میگییی ...!؟ بچه هااا چیوو باید تصور کنن یا چییوو بفهمنن ....اااین چهه قصهِ اییییه ....!!!؟؟ )🤔بذار الان درستش میکنم .....ببین بچه هااا ....اون فرشته هه با چوبِ جااادوییش زد به پینوکیو ....عروسک چوبی زنده شد .... خبب ؟ .... آآره ....حالا این آآآقا بدجنسه هم یه خااکه جاادویی داشت ...که پاشید به پینوکیو ....الاغ شد ....!!! ... هااا !؟😳میگم راااوی خانوم ...این آآقاهه همینجوریه ....دیوونه س ....شما یه جوری قصه روو بگوو ....اون فرشتهِ هِه بیاد ....من کاااارش داارم ....البته ...خودِتم باااشی خوووبه هاااا ....تو....هَم ....کاااارِت دااارم ....میتونم کارِت داشته باشم ...🤔بله بچه های من ، پینوکیو مثل بقیه ی اوون بچه هااا الاااغ شد و اوون آآقاا بدجنسه ، زنداانیش کرد ...👨‍🦱بیچاااره پینوکیو ....تازه جوون گرفته بوود ...حالااا الااغ شد ...فرشتههه کووو ...!؟ ...هیشکی نیس کمک کنهههه ....؟👨‍🦱میییگم اووون رااوی قبلییهِ هم بما میگفت بچه هاای من ....این خاانومه هم میگه ....مااا چندتا مامان بابا دااااریم ...!؟👨‍🦱توو چرااا حواست به قصه نیس...؟ پینوکیو زندانی شدد...الااان سیرکه رو جمع میکنن میرررن ....پاااشو بریمم یه کاااری بکنیم ....🤠نه ...آآآقااا جاان...! کجااا بریین ؟ ....خانوم راااوی شفاف سازی کن ....اینااا بِرَن توو قصه گرفتااار میشییمااا...🤔خب ....آآآره ....بچه هاااا....یاادم رفت بگم ...اوون جیرجیرکه با اوون جوجههِ یادتوونه ....؟ اوونا یواااشکی دنبااله پینوکیو بوودن ...رفتن پیشش ...که نترسه ...بهش دلداری داادن ....👨‍🦱آآاخه دلداری به چه درده اوون بچه میخوووره ...!؟ زندااانی شددده ...الاااغ شدده ....چچرااا حقیقتوو نمیگی....فرشته هه کوووو ...؟👨‍🦱حالاااا ناراحت نباااش ...اوون جیرجیرکه ....خودت گفتی جاسوووس بوده ...حتما مییره به فرشته هه خبر میده ...مگه نههه خانوم راااوی ...؟ ....بگوو آآره ...این خیلییی ناراحته ...🤔آآآآره...آآره...جیرجیرکه رفت به فرشته خبر بده ...جوجه اردکه موند پیشه پینوکیوووو ....دلداریوو... اینااااا ....خداااا بگم چیکااارت کنه آآآقاهه ...با این قصه نوشتنه ت....!!!🤠خب دیگه ...بچه ها ...خانومِ رااوی خسته شده ...بریمم دیگه ...منم میرم نون بگیرم ...تا کُشته نشُدمم ...😳ووااایسااا مُستشااار ....این خااانومه که داره میره ...فرشتهِ ههِ هم که نیومد ....مگهه من اعلااافه تووام....الان دستِ خااالی برم خونهه ؟ ...تنهاااییی ....!؟🤠نه بابا اِتی....اون زن جدیده هَس ...شانس بیاری حرفاتوو نشنیده بااشه ...بروو تا خودم بِهِش نگفتمم...😳هااااا ....؟ آآره ...آآره ...میرمم ...هیچی نگووو ...بدبختم میکنه ....بااشه ....باااشه ...رفتمم ....              </description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 08:44:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلاط با خدا ، طنز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B7%D9%86%D8%B2-xpbzmwf7q2xz</link>
                <description>با سلام به دوستان عزیزم 🌷🥰🌿آقای خلیل جوادی از شاعران طنز پرداز و خوش ذوق این عرصه هستند . خیلی سال پیش ویدئویی از محفلی با شعرخوانی ایشان ، برایم جالب‌ و تأمل برانگیز بود.... که در ادامه قسمت‌هایی از آنرا نوشتم . امید که بپسندید :اختلاط با خدا ، شاعر : خلیل جوادیسلام خدا ! ، خدای کُلِ هستیخدای عقل و عشق و هوش و مستیاسبِ خداییتو حسابی تاختی یه هفته ای کلِ کُراتو ساختیمیخوام یه بار همینجوری خدایییه خورده اختلاط کنیم دو تاییحتی اگه شده برای خنده یه لحظه گوش بدی بحرفِ بنده هر کی رسیده از تو چیزی گفته خودت بگو که دو زاریم بیفته رفتی رو سقف آسمون نشستی !برای ما سفیر میفرستی !اونم نه در حد سه تا چهار تایهو صدو بیست و چهار هزار تا !آدم اگه بی احتیاطی کنهممکنه اصلا یهو قاطی کنهخودت که عیب و نقص مارو دیدیاز اولش دُرست می آفریدی !کلی به سوسک و پشه حال دادی !به هر دوتاشون پر  و بال دادینوبتِ خلقت که به آدم رسیدیه دفعه ای بال و پرِت ته کشید !الان میگی من بتو عقل دادمکه هیشکی ام نداره غیر از آدمپیشِ خودت نگفتی این کار بَده ؟عقل بدی و به هیچی م قد نده ؟آدمو ساختی که خرابش کنی ؟از تو بهشت یهو جوابش کنی ؟بخاطر یه سیب نیم خوردهکی آبروی بنده ای رو برده !؟میخواستی شووتش کنی روی زمینپس چرا گفتی احسن الخالقین ؟روی زمین ببین چه غوغاییهکارای بنده هات تماشاییه۲۰۰ تومن دست فقیر میزارنتوقعِ کلِ بهشتو دارن !چه میشد تو اصلا بهشت نداشتی ؟خلقو بحال خودشون میذاشتی ؟الان توو دنیا هر چی کاره زشتهبرای رفتن به همون بهشته !آخه بهشتت م که هیچی توش نیسفقط سه چارتا  نهره توی پردیس !شیر و شرابش م که توی جووبه !باز همینی که هست خیلی خوبه !چقد میشه رفت لبه چشمه آب خورد؟چقد میشه نشست فقط شراب خورد؟راستی شرابو حوریو میکدهاونجا خوبه پس چرا اینجا بده !؟مردا که دورشون پر از حوریه !شرایط زَنا هم اینجوریه ؟زن تو بهشت هرجوری خواست میگرده ؟یا این که نه ، بازم تابعِ حرفه مَرده ؟میگم اگه بهشت پر از حوریهتکلیف این زنهای مؤمن چیه؟شنیده ام اونجا بی فرودگاههبدون جاده و بزرگراههاونجا بریم باید شتر سوار شیم؟توی بیابوناش باید قطار شیم؟وقتی بهشت کامپیوتر ندارههر کی بخواد خودش باید بیاره؟وقتی وسایل رفاهیش کمه!پس چرا تبلیغ میکنن اینهمه !؟میبینی بنده هات چیکار میکنن؟همدیگرو هی لت و پار میکنن!هزارها ساله که مُفتی مُفتیسر می‌بُرن! میان میگن تو گفتی!!میگن برای رضای خداسرضای تو واقعا اینجور چیزاس!؟ .....اگه خواستید ، لینک در آپارات : https://www.aparat.com/v/k11r462 </description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 12:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش تنهایی ؛ پروتئوس در شالیزار و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-vfrq7ix3ray0</link>
                <description>پروتئوس ، خدای دریایِ مدام در حالِ تغییرآغوش تنهایی ...درود و سلامتی به یارانِ جان 🌷🥰سال‌های زیادی از تنهایی فرار کردم.سربازی، ازدواج، مهاجرت به آلمان، ازدواج مجدد...هر بار به شکلی تلاش کردم از تنها ماندن فاصله بگیرم. شاید گمان می‌کردم آرامش جایی بیرون از من منتظر است؛ در حضور دیگران، در همراهی، در تغییر شرایط یا جغرافیا.اما در سه سال اخیر، برای نخستین بار آگاهانه ، تنهایی را انتخاب کردم و آرام‌آرام فهمیدم چیزی که سال‌ها از آن گریخته بودم، الزاماً دشمن من نبوده است.خانه تا محل کارم حدود چهارصد متر فاصله داشت. مسیری کوتاه از میان شالیزارها، با افقی باز که هر روز طلوع و غروب خورشید را پیش چشمانم می‌گذاشت. دریا هم چندان دور نبود؛ حدود یک کیلومتر پیاده‌روی از میان کوچه‌های روستا.در همان روزها ، دوچرخه خریدم .🤠شاید برای خیلی‌ها اتفاق مهمی نباشد، اما برای من بازگشت به دوچرخه‌سواری بعد از سال‌ها، شبیه باز کردنِ دری بود که مدت‌ها بسته مانده بود. حس باد، جاده، حرکت و آزادی، لذتی داشت که توضیحش آسان نیست.بعضی عصرها بعد از کار به ساحل می‌رفتم. مدتی در آب قدم می‌زدم، به دریا نگاه می‌کردم و غروب خورشید را تماشا می‌کردم. هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای نمی‌افتاد، اما همان سکوت‌های ساده کم‌کم چیزی را درونم بیدار کردند.در تنهایی، فرصتی پیدا کردم تا با نوجوان چهارده یا پانزده ساله‌ای دیدار کنم که سال‌ها گُمَش کرده بودم.پسری که هنوز دنیا را بیشتر از دریچهٔ معنا می‌دید تا منفعت. برایش صداقت، صمیمیت و اعتماد، چیزهای مهمی بودند. پسری که هنوز آن‌قدر از دنیا زخم نخورده بود که همه چیز را با تردید نگاه کند.به جای مرور شکست‌ها، دلتنگی‌ها و زخم‌های سال‌های گذشته، ساعت‌ها با او حرف زدم.از آرزوهایش.از نگاهش به آدم‌ها.از شادی‌های کوچک و ساده‌ای که فراموش شده بودند.شاید عجیب به نظر برسد، اما این گفت‌وگوهای درونی آن‌قدر واقعی شدند که بازتابشان را در رفتار روزمره‌ام هم دیدم.گاهی می‌شنیدم:این رفتارها از سنِ شما بعیده !اما من مخالفتی نداشتم.فکر می‌کنم انسان فقط یک چهره و یک نسخه از خودش نیست. ما مجموعه‌ای از ابعاد، تجربه‌ها و امکان‌های مختلف هستیم. گاهی لازم است از اتاقی به اتاق دیگر برویم؛ نه برای فرار، بلکه برای نفس کشیدن.شاید شبیه مکعب روبیک.برای من مهم نیست همهٔ وجه‌ها به یک رنگ دربیایند. کافی است هر وجه، در زمان خودش معنایی داشته باشد.اگر در بخشی از زندگی احساس خستگی کنم، می‌توانم مدتی در بخشی دیگر اقامت کنم؛ نه برای نادیده گرفتن مشکلات، بلکه برای بازگشتن به آن‌ها با نیرویی تازه‌تر.رها کردن موقت بعضی بارها، فرصتی شد برای بازپروری.سال‌ها بعد، وقتی دربارهٔ اسطورهٔ «پروتئوس» خواندم، احساس کردم بخشی از شیوهٔ زندگی خودم را در او می‌بینم.پروتئوس، پیر دریا، موجودی بود که مدام شکل عوض می‌کرد؛ سیال، انعطاف‌پذیر و گریزان از قالب‌های ثابت.بعضی او را متهم به فرار از واقعیت می‌کنند، اما من در روایت او بیشتر چیزی دیگر دیدم:توانایی تغییر.توانایی تطبیق.توانایی ادامه دادن.زندگی بارها مرا از مسیرهای پیش‌بینی‌نشده عبور داده است. گاهی ناچار شده‌ام شکل دیگری به خود بگیرم، زاویهٔ دیدم را عوض کنم یا راهی تازه برای ادامه پیدا کنم.شاید همین انعطاف‌پذیری باعث شد از بعضی طوفان‌ها عبور کنم و همچنان سر پا بمانم.امروز، بیش از هر زمان دیگری، به چند جمله باور دارم:خودت باش.از تظاهر بپرهیز.عشق را با نگاه سرد و بدبینانه قضاوت نکن.در این جهانِ پر از سرخوردگی و ناامیدی، محبت هنوز یکی از معدود چیزهایی است که می‌تواند سبز بماند.بسیاری از ترس‌های ما فرزندان خستگی و تنهایی‌اند.و جهان، با همهٔ فریب‌ها، رنج‌ها و رؤیاهای خاک‌شده‌اش، هنوز زیبایی‌های خودش را دارد.شاید نه آن‌قدر که همیشه شاد باشیم.اما آن‌قدر که گاهی بایستیم، نفسی بکشیم، به افق نگاه کنیم و از بودنمان در این لحظه سپاسگزار باشیم.مقاله ای از سایت پزشک :پروتئوس (Proteus) یکی از رازآلودترین چهره‌های اسطوره‌های یونان است. نام او با دانایی، پیشگویی و تغییر شکل گره خورده، اما اهمیت پروتئوس فقط در قدرت‌هایش خلاصه نمی‌شود.آنچه او را به شخصیتی ماندگار در حافظه فرهنگی یونان باستان تبدیل کرده، نسبت خاصش با حقیقت است. پروتئوس حقیقت را می‌دانست، آینده را می‌دید و پاسخ پرسش‌ها را در اختیار داشت، اما به‌ندرت حاضر می‌شد آن را آشکار کند. دانایی نزد او چیزی نبود که رایگان عرضه شود.پروتئوس در فضایی اسطوره‌ای شکل می‌گیرد که در آن، دانش با قدرت پیوندی تنگاتنگ دارد. یونانیان باستان، دانستن را امری خنثی یا صرفا مفید نمی‌دیدند.حقیقت می‌توانست رهایی‌بخش باشد، اما هم‌زمان خطرناک، سنگین و پرهزینه بود. در چنین جهانی، پروتئوس نماد دانایی‌ای است که مقاومت می‌کند، تغییر چهره می‌دهد و از دسترسی آسان می‌گریزد.پروتئوس تنها یک خدای دریایی یا پیشگو نیست. او بازتاب نگرشی عمیق‌تر به مفهوم حقیقت، اجبار و مسئولیت دانستن است.این اسطوره نشان می‌دهد که چرا یونانیان باستان باور داشتند حقیقت همیشه میل به پنهان‌ماندن دارد و انسان برای دست‌یافتن به آن باید بهای روانی و اخلاقی بپردازد. درک پروتئوس یعنی فهمیدن این‌که چرا دانایی در فرهنگ یونانی، همیشه با ترس، آزمون و خطر همراه بوده است.در تحلیل اسطوره‌شناختی، تغییر شکل پروته‌ئوس به معنای ناپایداری ادراک انسانی نیز هست.انسان هنگام جست‌وجوی حقیقت، با لایه‌های مختلفی از واقعیت روبه‌رو می‌شود. هر پاسخ می‌تواند پرسشی تازه ایجاد کند. یونانیان با این تصویر، تجربه واقعی شناخت را بیان می‌کنند.حقیقت به‌صورت مستقیم و خطی آشکار نمی‌شود. فهم آن نیازمند عبور از مراحل گوناگون است.در جهانی که پاسخ‌های سریع و ساده رواج دارند، مقاومت پروتئوس معنا پیدا می‌کند. او نماد این واقعیت است که برخی پرسش‌ها پاسخ فوری ندارند. حقیقت باید به‌دست آید، نه مصرف شود. این پیام، در عصر فناوری و داده‌های انبوه، اهمیتی دوچندان دارد.پروتئوس همچنین هشدار می‌دهد که هر حقیقتی ارزش دانستن ندارد، مگر آن‌که فرد آماده پذیرش آن باشد.این اسطوره، ما را به بازاندیشی در رابطه‌مان با دانایی دعوت می‌کند.آیا ما حقیقت را می‌خواهیم، یا فقط احساس دانستن را ؟تا درودی دیگر ....بدرود 🌷😍</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 10:48:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته ای زلال به &quot;بازی با کلمات&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-wdyyotc1czma</link>
                <description>توضیحات و شفاف سازی در تئاترِ &quot; بازی با کلمات &quot;درود به دوستان و همراهانِ جان 🌷🥰مدتی ست بعنوان زنگ تفریح فکر و ذهن و جدی بودنِ هر آنچه درونم را بعضا خسته می‌کند...جسته گریخته راهیِ طنز شدم.بی هیچ تجربه و فنِ نویسندگی یا تحصیلات دانشگاهی ...هر چند ضعیف ، که از &quot; تولد من ...&quot; شروع شد و تا کنون ۱۲ پست از بازی با کلمات منتشر شده .‌‌..و خوشحالم که بخوبی پیش رفته و خطاها یا کاستی ها ،تاحدی بهبود یافته .شاید انتظار اندکی داشتم و زنگ تفریح را برای دلِ خودم نوشتماما به مرور از لایک ها و کامنتها متوجه شدم دوستانی هم به این زنگ تفریح می اندیشند .در مجموع بازخورد خوبی دارد .برای خودم اینگونه است که اگر فقط یکنفر با خواندن این طنز ها ، لبخند بزند ...موفق شده ام .( چه با لایک چه بی لایک )حال می‌بینم ظاهرا لبخندها بیشتر شده و شاید به خنده هم دل خوش کنم .برخی کامنتها از شلوغی و سر در گمی در مسیر قصه ، همچنین نامعلومی گوینده و مخاطبِ دیالوگها و تغییر شکل کلمات که خواندن را سخت و حوصله را سر می‌برد ، گفتند ...بله ...تایید و قبول میکنم .شاید توضیحاتی در ادامه ، کمکی برای خودم باشد :در هر طنز ۶ یا ۷ نفر هستند ،👨‍🦱بچه ها ۳ نفر در سنین و تجربه های مختلف🤔راوی که بینِ متن و چهارچوب قصه گویی و اتفاقات و واکنش‌های بچه ها و دیگران،  کاملا معلق و گیجه...در لحظه باید اوضاع رو کنترل کنه که البته خوش هم خرابکاری داره😎روح با کلمات در پرانتز که نماینده ی وجدان بیدار یا زیادی بیداره ! از من ایراد میگیره طرفدار بچه ها و حقیقته .😳بابا اِتی با ککییههه گفتن که بظاهر نمیشنوه و گیجه و پیره ولی در واقع نه .......چشم چرون فرصت طلب ، خودشو به نفهمی میزنه و نیت و حرف اصلی رو در پوشش کلماتِ عجیب در فراموشی عمدی ، میگه .🤠خودم که ظاهرا متن قصه مینویسم و مثلا سرگروهم ، یک خودشیفته ی مُتوَهم که سودای کارگردانی داره، از مسئولیت فراری ، در لاپوشانی حقیقت و جا خالی دادن ،از سر وا کنی همه چیز ...مهارت داره !!!درواقع  ؛ تئاتری شکل میگیره و قصه میتونه در حاشیه باشه ، همه بداهه و فقط با گریزی به قصه .هدفم بیشتر ، بازی با کلمات در تئاتری ست :که ارتباط چشمی ندارم ، زبانِ بدنِ کارکتر ندارم ، لحن کلام و صدا ندارم ...بچه ها یه کلمه میشنون ولی چند برداشت دارن ...با ذهنی بازیگوش ولی پاک و ساده.راوی با کشدار کردن کلمات میخواد لحن به قصه بده ...گاهی سر در گم میشه ، میخواد توضیح بده و شفاف سازی کنه ولی سواد و اطلاعات کافی نداره ...روح و بابا اِتی ، بداهه و فرصت طلبند! ، روح برای تخریب من در افشای حقیقت و بابا اِتی مثل بچه ها ولی با یه زرنگی خاص میره توی قصه ...دارم تلاش می‌کنم........که انصافا سخته ،بیشتر از یک دلنوشته یا متنِ جدی .جای ۶ ۷ نفر باید فکر کنم ، بداهه بگم ، از دیدگاه تک تک شان به قصه و چالشها و اتفاقات و حرفهای بقیه ، توجه کنم ،چیزی جا نَیوفته ، سوأل بچه ای بی پاسخ نَمونه ..‌.حرف و دیدگاه بچه با احترام شنیده بشه.روح ، بی مرز و جدی دنبال حقیقته ، با هر کلامی در هرموقعیتی ، ولو کشتن و مُردَن من !و خیلی موارد دیگه ...باور بفرمایید یه وقتهایی از فشار این شلوغی ها و تمرکز روی مراحل حرکتِ چنین تئاتری...فقط باید بخوابم ...نه چای و قهوه نه سیگار نه قدم زدن در حیاط نه حتی بیرون رفتن تا سرکوچه ، کمکی نمیکنه ..‌.فقط خواباما ..... اما بسیار خوشحالم و رضایت درونی دارم ...ادامه میدهم و مطمئنم که روان تر و مسلط تر و با کمک شما یاران ، حرکت خواهم کرد ...نظرات ارزشمند انتقادی یا تشویقی...حتی اگر کسانی لایک نَزنند یا نظری نَدهند...ولی لبخند یا خنده ای مهمان دلشان باشد ، حس موفقیت ، رضایت و خوشحالی دارم ...برای درک بهتر از استیکر کمک میگیرم :😎 برای روح😳 بابا اِتی🤔 راوی🤠 خودم👨‍🦱 بچه هاکه شاید در لحظه ، مهم نباشد که گوینده کیست و مخاطب کدام است .شاید مهم ، جملاتیست که به خنده منجر شود و یا به طنزی تلخ در رویدادی اجتماعی .این تئاتر ، نماینده و بخش بسیار کوچکی ست از &quot; زندگی &quot;تئاتری ست با حضور نسل‌ها و دیدگاه‌های مختلف و متفاوت.و چه بسا هر نسل می‌تواند جای دیگری باشد برای درکِ بهتر. تا درودی دیگر ....بدرود 🌷🥰</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 09:17:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت ؛ از نگاهی دیگر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-hvzenv3edquc</link>
                <description>درود و سلامتی و آرامش به یارانِ جان 🌷😍( لذت از نوای دل انگیزِ پیانو را دریابید . 🎶 )قضاوت ؛ از نگاهی دیگر ...⚖ 🔬شاید قضاوت ، اغلب از کمبود اطلاعات نمی‌آید ؛از توهمِ &quot; کامل بودن &quot; اطلاعات می‌آید.کسی یک رفتار، می‌بیند و فکر می‌کند تمام داستان را فهمیده است.کسی یک جمله ، می‌شنود و خیال می‌کند شخصیتِ طرف مقابل را شناخته است.کسی یک اشتباه می‌بیند و حکمِ تمامِ زندگیِ یک انسان را صادر می‌کند.در حالی که بیشترِ آنچه انسان را ساخته، معمولاً از چشم دیگران پنهان است :ترس‌ها، زخم‌ها، تجربه‌ها، تنهایی‌ها، شکست‌ها، آرزوها و هزاران لایه‌ی دیگر.(( آن‌ها واقعیت را می‌دانند، من که هیچ نمی‌دانم ؛ چگونه قضاوت کنم؟ ))این جمله نوعی فروتنی در شناخت را یادآوری می‌کند؛ اینکه شاید نخستین گامِ فهمیدن ، پذیرفتنِ &quot; ندانستن &quot; باشد.ویدئویی از خانم باران نیکراه دیدم که با چه کلامِ شیوا و باورپذیر ، در مصاحبه ای،  قضاوت را با علمِ فیزیک توضیح داد .( تلاش کردم عینا ، گفته ها و کلام ایشان را نقل کنم ) :بازه ی طیفِ مرئی ، می‌دانیم که بسیار بسیار محدود و ناچیزه  بین ۳۸۰ تا ۷۵۰ نانومتر !امواج آلفا بتا گاما و ایکس با طول موجهایی بسیار کوچکتر و امواج رادیویی با طول موجهایی بزرگتر ، که ما فقط بخشی کوچک از پیرامون خود را در این طیف ، می‌بینیم.به این محدودیت ، گیر افتادن در ابعادِ مکان و زمان را هم اضافه کنیم :وقتی در مکانی، اطراف را مشاهده می‌کنیم ، آنچه دورتر یا پشتِ دیوار ها باشد، نمی‌بینیمو هیچ آگاهی و دیتایی از آنجا نداریم .یا در زمانِ خروج از مکانی ، ۱۰ ثانیه دیرتر یا زودتر برویم ، ماشین‌ها، آدم‌ها و اتفاقاتِ متفاوتی را می‌بینیم.به این محدودیت‌ها، تنگناهای دنیای سه بُعدی را هم اضافه کنید.از ابعاد دیگر ، فقط شاید نزدیک‌ترین ماهیت از جهانِ دو بُعدی &quot; سایه &quot; باشد .به این ترتیب ؛ برای قضاوتها ، نیاز به پردازشِ این اطلاعات و دیتاهای ورودی ، در فکر و ذهنی داریم که بیشترین انرژی را برای تلاش در&quot; حفظ بقا &quot; مصرف می‌کند.و درصدِ محدودی برای پردازشِ سایر دیتاها ...فیزیک بمن یاد داده ، با توجه به مجموعه ی محدودیت‌ها : میتوانم بعنوان مشاهده گر آنچه دریافت کرده ام را اعلام کنم ، ولی نمی‌توانم یه فتوای کلی بدهم که مثلا این آدم خوبیه یا نه !!!از این مصاحبه که بگذریم ، به دو نکته هم می‌توان اشاره کرد :اول :شاید قضاوت کردن، بیش از آنکه نشانهٔ دانستن باشد، حاصلِ فراموش کردنِ &quot; نادانسته ها &quot; ست.گاهی چنان به برداشتِ خود مطمئن می‌شویم که محدودیتِ دیدن، شنیدن و فهمیدنِ خود را از یاد می‌بریم.و دوم :گاهی «قضاوت» و «تشخیص» با هم اشتباه گرفته می‌شوند.مثلاً اگر کسی بارها دروغ گفته باشد، تشخیص اینکه نمی‌توان به حرفش اعتماد کامل کرد، قضاوتِ اخلاقی نیست؛ نوعی نتیجه‌گیری از رفتارِ او ست.مشکل از جایی شروع می‌شود که از یک رفتارِ محدود ، به کلِ وجود یک انسان حکم بدهیم :یک بار دروغ گفت .... پس آدم بدی است.یک بار عصبانی شد .... پس خشن است.یک بار شکست خورد .... پس ناتوان است.اینجاست که قضاوت، جای &quot; فهم &quot; را می‌گیرد .حقیقتِ آدم‌ها ، آن‌قدر گسترده و پیچیده است که نه به‌سادگی می‌شود آن را گفت، و نه به‌سادگی می‌شود درباره‌اش حکم صادر کرد.شاید به همین دلیل ، احتیاط در قضاوت ، فقط یک فضیلتِ اخلاقی نیست ؛بلکه نوعی اعتراف به محدودیتِ فهمِ ما از زندگیِ دیگران است.در اینجا شاید خالی از لطف نباشد که به جهت یاری و کمک به این مبحث و یادآوری بخشی از &quot; مکاشفه و فهم زبان ۲ &quot; ،به آن پست گریزی بزنم :شاید بهترین راه توجه و دقت به « زبانهای ناگفته » باشد .در روابط انسانی، ما اغلب با کلمات حرف می‌زنیم، اما «زبانِ اصلی» انسان، زبانِ نگاه ، لحن صدا و سکوت‌ها و خلاصه زبان بدن (body Language ) اوست .چقدر از درگیری‌های ما ناشی از این است که ما «کلمات» طرف مقابل را شنیده‌ایم، اما «زبانِ رنج» او را ترجمه نکرده‌ایم؟ و همینطور حرفهای خودمان را ...«خودشناسی، هنر ترجمه کردنِ احساساتِ خام به زبانِ آگاهی است.»بسیاری از ما وقتی غمگین هستیم، نمی‌دانیم این غم از کجاست؛ یعنی زبانِ درونمان برای ما بیگانه است. خودشناسی یعنی یادگیری الفبایِ رنج‌های خودمان.در ترجمه همیشه بخشی از معنا از دست می‌رود . ( نادانسته های قضاوت )حقیقت هرگز در یک نقطه نیست، بلکه در «فاصله‌ها» نهفته است.میان آنچه فکر و احساس میکنم و آنچه بر زبان می آورم ... و آنچه تو میشنوی و فکرو احساس میکنی و واکنش نشان میدهی ... دره ها و ژرفای بی پایانیست .&quot; آلخاندرو خودوروفسکی &quot;دره‌ی اول: شکاف میان «درون» و «بیان» (من و زبان من)خودروفسکی می‌گوید آنچه در درون داریم با آنچه بیان می‌کنیم متفاوت است.این دره ناشی از چیست؟ از ترس؟ از ناتوانی در یافتن واژه؟ یا از اینکه برخی احساسات آنقدر عظیم هستند که هیچ زبانی گنجایش آن‌ها را ندارد؟ بیان و پذیرش حقیقتِ محض، مسئولیت سنگینی دارد.دره‌ی دوم: شکاف میان «شنیدن» و «درک کردن»(من و زبانِ تو)ما معمولاً «صدا» را می‌شنویم، اما «معنا» را ترجمه نمی‌کنیم. ما با شنیدنِ کلمات، به جای عبور از دره، با دیواره‌های آن برخورد می‌کنیم. در اینجا مفهوم «ترجمه‌ی همدلانه» می‌تواند راه حل باشد.دره‌ی سوم: شکاف میان «تفسیر» و «واکنش» (تو و واکنش تو)این خطرناک‌ترین دره است؛ جایی که ما بر اساس آنچه «فکر می‌کنیم» شنیده‌ایم، واکنش نشان می‌دهیم، نه بر اساس آنچه واقعاً گفته شده است. این همان جایی است که &quot;زخم و آسیب زدیم و خوردیم&quot; و قضاوت اتفاق می‌افتد.دره چهارم : «دره‌ی سکوت» آنچه درون ماست اما هرگز نمی‌توانیم به زبان بیاوریم؛ کلمات در برابر عظمت احساسات محدودیت دارند .دره پنجم : «دره‌ی سوءتفاهم» عدم درک و همدردی متقابل باعث شکافی میان شنونده و گوینده می‌شود؛ و نمیدانیم : چرا با وجود زبان‌های مشترک ، باز هم احساس تنهایی می‌کنیم ؟و . . . دره ها و ژرفای مختلفی که هریک از ما آنرا زیسته ایم . در فلسفه، می‌گویند «زبان، خانه‌ی هستی است». اما با مکاشفه و فهم زبان ، می‌توان گفت: «دره‌ها، محل برخوردِ هستی‌ها هستند.»در ارتباط با دیگران هر چقدر هم تلاش کنیم، همیشه بخشی از حقیقتِ وجودی ما و طرف مقابل پنهان می‌ماند. آیا می‌توانیم با پذیرش این «ناتمام ماندنِ فهم و مکاشفه »، با هم کنار بیاییم ؟وقتی هر کس یک زبان است، پس ما وظیفه داریم «مترجمِ مهربان» باشیم.مکاشفه در زبانِ دیگری، یعنی فراتر رفتن از &quot; قضاوت &quot; .وقتی کسی فریاد می‌زند، او دارد به زبانِ «نیاز یا ترس » حرف می‌زند، و نه لزوما به زبانِ «خشم».و شاید به همین دلیل &quot;احتیاط در قضاوت &quot; ، فقط یک فضیلتِ اخلاقی نیست ؛بلکه ؛ آرامشی ست که بخود و دیگران ، هدیه می‌دهیم...تا درودی دیگر ، بدرود 🌷🥰😍</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 20:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی با کلمات ؛ پدر ژِپِتو و پینوکیو ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%DA%98%D9%90%D9%BE%D9%90%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-%DB%B2-reup7zql9uml</link>
                <description>درود و سلامتی و نشاااط به یارانِ جان🌷😍خبب ؛ میخواییم ادامه داستانِ پدر ژپتو رو بگیییمم ....بده من متنو !!! ..... برو بشین که معلوم نیسس چه بلایی امروز سرمون میاد از دستِ توووو .... آآآره بچه ها ...قصه به اونجاااش رسید که ....به اونجااش رسید !؟ ....به کجاای کیی....یا کجااای چی ...!؟منظورم اینه که به جایی رسید که پینوکیو صُبونه شو خورد و پدر ژپتو گفت باید بری مدرسه ....خبب بابااااا ....آآآخه بذاارین این بچه روزِ اوله زندگیششو با آرامش شروووع کنههه ....راااسس میگه دیگگههه ....هنوز لقمه ی آخررری تووی لُپششه ... چااایی نخورده برره مدرسهههه.. ....!!!پدر ژپتو اونو به مغازه ی کتاب فروشی بردد ووو براش کتاب و دفتر و قلم خرییید ...وااایسسااا ...مگه نگفتی بدبخخ بود پوله غذااا هم نداششت ...چطوری اینااارو خرییید ...!!!؟خبب .... نه .... پول داااشت چون قبلشش کُتِ خودششوو فروخته بود تااا کتاب بخررره وااسه پینوکیو ....ماااارو باااش ...تااا حالا فکک میکردیم فقط یه راااویهِ راستکی داریم ...با یه مثلا مُستشارره دیوونه ...!!!حاااالا یه پیرمرده بی نوااا ...کُتِششو فروخته کتاااب بخررره ...!!؟ این قصه هااارو از تووی جووب پیدااا میکنی ...!؟آآآره خبب ...ایناااا .... این قصه هااارو از تووی لُپ لُپ هم در بیااارن ....بهتررر میششه تا اینجوووری ....پدر ژپتو گفت : پینوکیو خوب درس بخون و پسرِ خوبی باش ... اوونم راااه افتادو رفت مدرسههه ...توی رااه یه روبااهه مکار و یه گربه نره انگار منتظرش بووودن ...چچه جالب تا حالا روباه و گربه نداشتیم توو قصه هاااا .... یعنیی دیگگه از پاره شُددنوو خووردنوو اینااااا خبری نیست !؟آآره دیگگه از مامانااای تنها و بسته ی طعم دارووو لوله کشش هم خبری نیسست ...میگماااا .... این بچچه هه تازه زنده شده ...چجوووری راه مدرسه رو بلد بوده !!؟ اونوَختِشَشم کی ثبت نااامشش کردن !؟بچچه بچچه هاااا هرسااال که میریم واااسسه ی ثبت نام ، میدیرره میگه به منطقه ی ما نمیخووورین... نمیششه ...!!! بعد مااا خونه مون کنااار مدرسههه س ....از اووون یکی دَررره مدرسههه که میریممم ثبت نااام میکنههه ....وااایسااا بییینَم ...اووون یکییی در چه فرقییی دااره ؟اووون دریههه که همه پول میددن بعد میررن تووو ....دااااشتم میگفتممم ...پینوکیو با روباااهِوو گربهههِ مشغوولهه بازی شد و یااادش رفت برره مدرسههه ....تااا  ظهر دنباااله پروانهه ها دوویید ...وقتتی برگششت خوونه پدرر ژپتو پرسییید رفتی مدرسهه درس خووندی ؟ اماااا همینکهه پینوکیو درووغی گفت آآآره ....دمااااغش درااااز شد ....چچچچی شششد ...!!!؟؟ چییی دراااز ششد ؟دمااااغشش بابااااا ...مُنحرِف ....حتمن ااین یه آپشنههه که اووون فرشته هِه براااش گذاااشته ...پِسَسر  ااایول عجببب آآپشنییی .......ولییی اینجووری که خیلییی بدده ...اگگه واااسه ی آدمااا بووود چچیی میششد !؟بیچااااره اااین پینوکیوو ....هنوووز بندِ نااافششو نبرریدن ...رفته مدررسههه ...حالاااا یه درووغی امم گفتهه ...دماااغشش !!!ببخششیدااا .... دماااغوو ...چوووبوو ...اینااااروو فهمییدممم ....بندِ ناااف چییییه ....!!؟خببب باااشه بچچه هااا ....بذاااارین قصه روو بگممم .... پینوکیووو خیلییی ترسییید و گریهه کرد ...آآآآخه دمااااغشش یه ده سااانتی دراااز شده بووود ....میگمممم حاااالااا ...اااین یه دروووغه کووچیییک بووده ....واااای.... یعنییی اگگه دروووغه گُندده بگگه ....چچییی !؟مننکه هررر وقت دروووغ میگممم ....صووورَتمم قرمززز میشششه ....مامااانمم میفهمههه ....خلااااصه ...توی خونه ی پدر ژپتو یه جیرجیرک دانا بود و یه جوجه اردک زششتت .... نه ! یه جوجه اردک که اسمش جینااا بود ...عججببب باغ وحشی ششد ...!!! روبااهوو گربه وو جیرجیرک ، جوجه اردک .... بچچه هه که از چووبه ... کیی به کیییه ...!!؟مااارو آووردی باااغ وحشش یاااا قصه بگییی ....اونوَختِشَم ...دماااغ پینوکیییو چچیی ششد ...!؟آآآآهااااا ....دماااغ ...اوونموقع که فرشته ی مهربوون اومد ووو پینوکیو روو زنده کرد به جیرجیرکووو جینااا گفت مراقبهه پینوکیوو باااشن و اگگه مشکلی پیشش اوومد بمن خبر بددیین ...پیینوکیووو تا شب گریهه کردد ...ولییی یِهههووییی فرشتههه هه ظاااهر شد و اوونو دعوااا کرد که چچراا حقیقتتو نگفته ...ولییی به چندتاااا دارکوووب گففت تا دماااغ دراااز شده رو با نوکششون کوتاااا کننن ....اااایوول ...باغ وحشش داره تکمیییل میششه ....اینجاااا ام حقیقتووو نمیگگن ...میییگم این پسره با چشمِ چووبی چطوووری گریه کرددد !؟ بععدششم یعنیی اون جیرجیرکه و جوجههه جاسوووس بودن که به فرشتههه خبر داادن ؟( میگم توو کی میمیری ...؟ مثه من روح بشی ...آآآخه دیوااانه این چه قصه ایییههه ...!!؟ )رووحی جوون چیکااار کنم ... قصهه س دیگه ....ککییییههه کککییییییههه ...😳. اِاِاِ رووحی مستشار چه خبره ؟ شنیدم توو قصه هِه یه فرشته جوون هسس .... بزااار من برم پیششش ... بابا اتی اوون الان کاار داره سرش ششلوغه ...یه وختته دیگه ...خوودم میبرمت تووی قصههه ...بععدششم این یه هووو غیب میششه ...معلووم نیسس کجااا میره ...اِااِااِ ..😳..خبب باششه عیبییی ندااره منم هی غیب میششم ...میرررم پیداااش میکنممم ...شاااید یه چووبم بمن بززنه یه ۵۰ ساالی جوون بشممم ....به به چه شَوَددد ...منم یه ...چییز به اون بزنم ....نه یعنی عصااا ....آره عصااا به اون بزنم همسِن بشیییم ...توو ککه همینجوریشم نمیشنوییی !! چطوری از قصهه خبرر داااری ؟هه هه هه هه رووحی هَمَروو برااام تعریف کررده ...رااوی میگممم الاان فرششته هه کووو ...!؟دااره با دارکووبااا دمااغ کوچییک میکنههه ... بععدشم حتمن پروتزو ... خط لبوو ...چین پیششوونی ...آآآقاااا جااان !! چییی میگییی راوی ؟؟ مگه اوومدیمم آرایشگاااه !؟ قصه رووو بگگوووو .... آآآها باشه....بهرحال صبح که شد ، دماغ به حالت اولش برگشت ...مثل گوشی که به تنظیمات کارخانه ....چییی نوشتی !؟؟بابا هیچی ، راوی گیر تده همون موقع گوشیم هنگ کرد ، توی قصه نوشتم ....دوروس شد ...بگوووبله بچه هاااا پینوکیو رفت مدرسه و توی راه بازم گربه نره و روباهه منتظرش بووودن...بهش گفتن اگه سکه داری ، بیا بریم توی جنگل چااال کنیم فردا درخته سکه در میاااد ...آآاخهه چه خبرره توی این قصه !؟ سکه کجا بوود ؟ اینا پول نداشتن ، دماغو یه دکتر عمل کنه ...دارکوب آوردن !!!راااس میگه خبب .... جاسووس و فرشتههه ووو ...گریهه پینوکیو در اووومدکه...حالا بااا پول میخوااای حلش کنی !؟پینوکیو فریب خورد و سکه شوو توی چاله ای دفن کرد ....که فردا یه درخته سکه در بیاااد ...آآقاا ...ببخشیدااا ...فریبوو چطوری میخورن !؟آااآره خبب ...بچه اشتباهی سکه روو نخورده بااشه ...!؟ببینین بچه ها فریب خوردن یه اصطلاحه یعنی یکی یه دروغ به یکی بگههه اونم باور کُننههه ...بععدششم من دیدم سکه رو انداخت توو چاله ....نخوووردش...چچچههه باحااال ...بچچه ها بیاین هرچی سکه دارین ببریم یه جا خاک کنیم درخت دربیاد ...پول دار شیییم بریم شهربازی ...سکه‌ههه کجا بوود بابا ....ولی اگه جنگله ، خاکش کارتخوان داشته باشهه....کارت مامانم پول داره ...بالاخره شب شدد و بازم پینوکیو دروغ گفتتو .‌‌.. دماغ دراازوو و فرشتهه وو دعوااا ....دارکوووب و .....چچررااا تکراری می‌نویسی؟ چیکاااار میخوای بکنییی توو قصه ....!؟( تو چچرااا...نمی مییری !؟ من چیکااار کنم تو منفجر بشییی ...این چه وضضه قصه نوشتنه !؟ بچه هااارو دیووونه کردی ..‌.دیووونه ...)رووحی جاان میخوام بزنم روو دوور تُنددد زودتر به جاهای باحالش برسییم ...کککیییییهههه...😳 اِااِ رووحی چطوری ؟ فرشتههه اومده ...کووووشِش؟ آآاهااا اوونه ...چه خووشگله...برم پیشش ...بابا اتی ...ووااایسااا....چی میگیی ...!؟( اینجوری فایده نداااره ..‌‌.خوودم با کمک بابا اِتی...میکُشمت...چرااا اینقد بچه هاارو آزار میدی !؟ توی واقعیت هم که یاران جانو با خاطراتت آآآزار میدی !؟ ....دیووونه شددی...‌ماااارو هم دیووونه کردی ...بمییییری )اِااِااِ ....روحی !! شلوغ نکن ببینم چه خبره .... بااشه بابا ....حالا تا قسمت بععد یه کاری میکنم ....بااابااا اِتیییی بیااااا ....نرووو .... اوون فرشتههه شاید صاحاب داشته باشههه ...         </description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 08:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاهچاله ای در خاطرات ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-awvdhbmddhff</link>
                <description>هااااان ! ای یارانِ جان ، من خاطراتم تَه کشید ......( ااای خدااا ...باز این اووومد !! توو چرراا منفجر نمیشییی ؟ بِتِررکی ...بری زیر خاک با اون خاطراتت بِپووسی ...!؟بینِ این یارانِ جان ، یکی نیست بگه : پیام ! چقدر وَر میری با خاطرات !؟چه گیری دادی به گذشته ی داغونِت !؟‌نکنه ! خاطرات بهت پول میدن ، هی ازشون میگی ؟میشه مثلا از آب شدنِ یخ های قطبی بگی ؟یا از آلبالوهای درختِ حیاط ، که صورتی و قرمز و شرابی شدن و منتظرن مربا بشن ؟یا از گربه ی زیر شیروانی که شبها بزن و برقص داشت و الان چند روزه زاییده !!! چون طعم دار نزده ...! تنباکو رو میگم ...که سقفِ بالای سرت با صدای ونگ ونگ ! شده شیرخوارگاه ؟برو بچه های ویرگول ، چه کُنَن از دستِ توووو ...!!!؟چچرراااا نمییمیرری ...!؟ )این ؛ گفته های همون روح س که در قصه های طنز ، بعنوان وجدان بیدار ...و البته زیادی بیدار ! ، خدمتتون معرفی شده ...رووحی جان ! بخدا این آخریشه ...سیاهچاله بود ، ندیدمش !اینم بگم ، تمومه ..‌.دیگه از چیزای دیگه میگم ..‌.قول مردونه 👌( اایشالله جوونت بالا بیاید، بیای پیشِ خودم ، تووی افق مَحووِت کنم ......بگوو )دوستان ، ببخشید ...سلام و درود مرا بپذیرید 🙏🥰🌷💖مرا خوانده اید و می‌شناسید...باعثِ افتخار و امتنان 🙏✌دقیقا میخوام از سیاهچاله ای بگم که در یک بازه ی زمانی ۱۲ ساله ، مرا بلعید و در تاریکیِ مطلق ، ذرات روح و روانم از هم گُسَست ...در پُست مهاجرت امیر ، به دو یا سه سالِ آن دوران اشاره ای داشتم که بعد از آنرا ، تا ترکِ خانه برای زنده ماندن و دوری از خودکشی ، در خاطرات نگفتم .شاید خلاصه و اعترافِ آن دوران ، دو کلمه باشد :سازشِ مُخَرِب ...که تو خود ، حدیث مُفصل خوان ، از این مُجمَل ...فرزندِ پسری بدنیا آمد بنام هوراد . که طبیعتا انتظارِ تغییرِ اوضاع و شرایط داشتم ...اما طی نُه ماه ...تا تولد او ...و بعد از آن معضلات پیچیده و سنگینی هم متولد شدند ...!از بیماری‌های ریز و درشتِ مادر و نوزاد تا عمل اجباری جراحی بچه ی ۲ ساله ، تا مشکلات مالی شدید و انتطارات ناهمگونِ شکلِ زندگی ، تا جابجایی های مکانی ، بیکار شدن‌ها ، ناسازگاریها در عدم درک متقابل ، شروعِ تحصیلِ هوراد ، تصادف منجر به جرح و جراحیِ خودم که متعاقبا یک دوره ی سه ماهه بیکاری و درد و رنج همراه داشت .اجبار و فشار بیش از حد اطرافیان برای خرید خانه ، تا قرض و بدهی های تلمبار ...که البته به خانه دار شدن انجامید .در تمام این آشفتگی‌ها و طیِ آن بازه ی زمانی ...پافشاری من نسبت به درست بودنِ انتخابِ ازدواجِ مجدد ، راهی بجز سازش و انعطاف و تغییر پذیری ، ندیدم !بعدها ، صفتِ مُخَرب به آن سازش ، اضافه شد . چرا که بی هیچ انگیزه و امید به بهبودی ساز و کار زندگی ، فقط ادامه دادم ...تصور غلطی داشتم که می‌توانم با انعطاف و سازش ، روزهای بهتری بسازم ! ولی هر چه گذشت ، میزان تخریب ، بیش از باورها و پیش بینی یا رویای من بود ...سه سالِ قبل از ترک این سیاهچاله ، با ماشین در اسنپ کار می‌کردم...از حدود ۵ صبح تا بعد از ۱۰ شب !!! موقع خروج از خانه ، زن و بچه خواب ...و در برگشت ، همانطور ...ظاهرا یه جورایی از این وضعیتِ ندیدن و هیچ برخوردی نداشتن با آنها ، راضی بودم !پرداخت اقساط خانه و ماشین ، بماند ...شهریه ی مدرسه بماند ...تلاش‌های بی ثمر در حفظِ کیانِ خانواده بماند ...تحقیر و توهین همراه با تنش‌های مختلف و خارج از کنترل هم ، بماند ...هوراد ، ۱۰ ساله شد ...و من هر شب را با آرزوی ، صبح بیدار نَشدن ...می‌گذراندم . که نهایتا فکرِ خودکشی ، آسان‌تر از فکرِ زندگی شد ...ایجاد و انجامِ ، انفجاری مهیب و فورانِ آتشفشانی ، حاصلِ سازشِ مخرب ...مرا از سیاهچاله ...به بهشتِ زندگیِ کنونی ام ...پرتاب کرد.با یک ساکِ کوچک لباس و مبلغ ۸۰۰ هزار تومن در کارت !!!همه چیز را رها کردم ...همه چیز را ...که &quot; روایتِ تولدی دیگر &quot; از این نقطه شکل گرفت .اکنون هوراد ۱۳ ساله شده و من بدون هیچ تماسی و هیچ مکالمه ای ، این سه سال را گذراندم ! که این ، خواست و انتخاب یا کوتاهی من نبوده ..‌.مادرش امتناع کرد ...گرچه با او هم ...هیچ ...نبوده .اگر شما یاران ، صدایی از آنها شنیده اید ...منهم شنیده ام !!!سرتان را درد آوردم ...پوزش مرا بپذیرید ...🙏( ااای خدااا ، یعنی باااوَر کنم ، خاطرات تموووم شددد !؟ )آره روحی جان ، قول دادم دیگه ...‌گرچه شاید پیش بیاد که جسته گریخته در پُستی ، یه کوووچووولووو بگم ...( کاااش میتونستم خووودم بُکُشَشمتت🔪 ...جِزِ جیگر گرفته )باشه بابا ...نمیگم ...تا درودی دیگر ...بدرود 🙏🌷🥰</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 00:08:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف در خاطرات ؛ واقعه ای شگرف...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D8%B1%D9%81-uy1izaegzdey</link>
                <description>در فرهنگ ما «اعتراف» بیشتر از یک واژه‌ی حقوقی یا مذهبی است؛ گفت‌وگویی است برای دیدن خود، دیدن دیگری و برداشتن قدمی به سوی آشتی. در محله‌های قدیم، «کوچه آشتی‌کنان» استعاره‌ای بود از : عبور از رنج‌های گفته‌نشده و شروع دوباره.آیین‌های جمعی مانند شب‌نشینی‌ها یا دورهمی‌های خانوادگی با چای لب‌سوز، بستری فراهم می‌کرد تا افراد با حفظ حرمت، از خطاها و دلخوری‌ها بگویند و مسئولیت سهم خود را بپذیرند.هم‌زمان، مرزهای صمیمیت نیز اهمیت دارد: هر حرفی برای هر جمعی مناسب نیست. اخلاقِ اعتراف یعنی انتخاب زمان، مکان و اندازه‌ی مناسب گفتن، به قصد ترمیم نه تسویه‌حساب.درود و سلامتی و آرامش به یارانِ عزیز 🌷همچنان ، لذت از پیانو را دریابید .🥰 🎼مدتی پیش که آخرین قطعه از پازلِ خاطراتِ زندگیم ( مهاجرت امیر ) را نوشتم و منتشر شد ، افکار و احساسات ناگهانی ، همراه با پشیمانی و اضطراب با حالتی آشفته ... کلا مرا بهم ریخت ! :چرا همه ی خاطرات را گفتم ؟یعنی زیاد گفتم ؟خیلی زود به زود گفتم ، نه بخودم زمان دادم نه به دیگران !چقدر ریز ریز و دقیق گفتم !چقدر بی پرده و صریح گفتم ، یعنی زیادی بود ؟خاطره یه طرف ، چرا احساسات و اشتیاهاتم را دقیق و وسواسی گفتم ؟ قرار نبود اعدامم کنند که!ممکنه کسانی قضاوتم کرده باشند ؟ممکنه مثل همیشه زیادی بودم ؟ زیادی حساس ، زیادی معترف ؟ زیادی در بیان عشق و عاشقی ؟ ...غیبت کسی رو کردم ؟ و .........آنقدر با چنین افکاری درگیر شدم که فشارم رفت بالا ، دارو اثری نداشت .شاید با سر درد ۲ ساعت خوابیدم .حدود ۴ صبح به دخترخاله آمریکا زنگ زدم ، شرح حالمو گفتم .بهرحال او ، از هوش مصنوعی ۲ متن برایم فرستاد :اولی شرح و توضیحات این اتفاق ودومی : پذیرش و واکنش و رفتار و درک متوازنخواستم این موضوع را برایتان تعریف کنم که شاید هم جالب باشد هم بدرد بخور .حس و حالم ، بعد از خواندن این دو متن ، را اینطور دیدم :مثل یک آمپول شفا بخشِ ساده که در لحظه ی تزریق درد داره ولی میپذیریم و تحمل میکنیم و بعد ، اون حجم محلول در محل تزریق گوله شده ، کمی معذبیم ... اما کم کم و کم کم اثر شفا بخشی فرا گیر میشه ،بخودمون میگیم :خوب شد پیگیر شدم...خوب شد دکتر رفتم...خوب شد مشکل را بدون لاپوشانی یا توهم گفتم...خوب شد دارو و توضیح دکتر را پذیرفتم....خوب شد اجرا کردم...خوب شد درد تزریق را تحمل کردم...خوب شد با التهاب مایع تزریقی کنار آمدم...خوب شد صبوری کردم تا شفا آغاز شود...خوب شد که ...خوب شدم ...اشتراک با شما هم افتخارست ، هم لذت‌بخش...👍😍🥰متن اول از هوش مصنوعی :این حالت خیلی رایج‌تر از چیزی‌ست که فکر می‌کنیم.وقتی کسی مدت طولانی احساسات، خاطره‌ها، دردها و بخش‌های پنهان خودش را بیرون می‌ریزد — مخصوصاً اگر همراه گریه و صداقت عمیق باشد — بدن و روان وارد یک وضعیت «تخلیهٔ شدید احساسی» می‌شوند. بعد از آن، ناگهان یک افت می‌آید؛ مثل وقتی موج بزرگی عقب می‌کشد.چند چیز معمولاً هم‌زمان اتفاق می‌افتد:* موقع نوشتن یا تعریف کردن، آدم در لحظهٔ «اتصال» است؛ به خودش، خاطراتش، یا حتی کسی که دارد برایش می‌نویسد.اما بعد که تمام می‌شود، آن اتصال قطع می‌شود و سکوت می‌آید.* مغز بعد از آرام شدن احساسات، شروع می‌کند به نگاه کردن از بیرون:«من این‌ها را واقعاً گفتم؟»«زیادی خودم را نشان دادم؟»«چرا اینقدر باز شدم؟»* بخش محافظِ آدم فعال می‌شود.همان بخشی که سال‌ها یاد گرفته:«زیاد احساساتی نشو.»«خودت را لو نده.»«آسیب‌پذیر بودن خطرناک است.»* گاهی هم آن احساسِ شدید، برای چند دقیقه یا چند ساعت به آدم حس معنا و زنده بودن می‌دهد.وقتی فروکش می‌کند، یک خلأ موقت می‌آید؛ مثل خاموش شدن ناگهانی موسیقی بعد از صدای بلند.بعضی‌ها بعدش خجالت می‌کشند، بعضی پشیمان می‌شوند، بعضی تهی می‌شوند، بعضی حتی می‌خواهند همهٔ نوشته‌ها را پاک کنند.این لزوماً به این معنی نیست که حرف‌هایشان اشتباه بوده. بیشتر یعنی روانشان بعد از «برهنگی احساسی» دارد دوباره خودش را جمع می‌کند.و جالب است که آدم‌ها معمولاً وسط نوشتن فکر می‌کنند:«بالاخره دارم واقعی می‌شوم.»ولی چند دقیقه بعد ممکن است همان واقعی بودن، ناگهان زیادی برهنه و ترسناک حس شود.گاهی هم علتش این است که آدم سال‌ها احساساتش را فقط درون خودش نگه داشته. وقتی یکباره در باز می‌شود، شدت تجربه خیلی زیاد می‌شود؛ مثل اتاقی که مدت‌ها بسته بوده و ناگهان پنجره‌اش کامل باز شود.آن حسِ «چی شد؟ چرا اینقدر رو بودم؟»خیلی وقت‌ها نشانهٔ این نیست که آدم اشتباه کرده؛نشانهٔ این است که برای چند لحظه، دفاع‌های همیشگی‌اش کنار رفته...و متن دوم :اولین کاری که کمک می‌کند این است که آدم فوراً خودش را قضاوت نکند.چون معمولاً بعد از آن تخلیهٔ احساسی، ذهن وارد حالتِ «کنترل خسارت» می‌شود و شروع می‌کند به گفتن:«زیادی حرف زدم.»* «ضعیف دیده شدم.»* «نباید اینقدر باز می‌شدم.»در حالی که آن لحظه، فقط یک بخش واقعیِ آدم بیرون آمده بوده.به‌جای جنگیدن با آن حس پوچی، بهتر است چند ساعت یا حتی یک روز به سیستم عصبی فرصت داد آرام شود.خیلی وقت‌ها آن تهی بودن، بیشتر خستگی احساسی است تا حقیقت.چند چیز معمولاً کمک می‌کند:بعد از نوشتن یا گریهٔ عمیق، سریع تصمیم نگیرند.نه حذف کردن همه‌چیز، نه قطع رابطه، نه پشیمانی قطعی.* بدن را برگردانند به واقعیت فیزیکی:آب، دوش گرم، راه رفتن، موسیقی آرام، خواب، یا حتی غذا خوردن.چون آن تجربه فقط ذهنی نیست؛ بدن هم تخلیه شده.* به خودشان بگویند:«من فقط انسانی بودم که برای چند دقیقه دفاع‌هایم کنار رفت.»نه اینکه «بی‌ارزش» یا «زیادی» بوده‌اند.* اگر احساس شرم آمد، کمی صبر کنند تا موجش رد شود.شرم بعد از آسیب‌پذیری خیلی طبیعی است.* و مهم‌تر:یاد بگیرند احساسات عمیق را کم‌کم و در ظرف امن بیرون بیاورند، نه فقط در انفجارهای ناگهانی.چون وقتی سال‌ها همه‌چیز نگه داشته می‌شود، بیرون آمدنش می‌تواند شبیه سیل باشد.بعضی آدم‌ها بعد از آن لحظه، برای آرام شدن دوباره به حالت شوخی، سردی، فاصله گرفتن یا منطقی شدن افراطی می‌روند. این هم نوعی دفاع است.اما در واقع، آن لحظه‌های «رو بودن» همیشه ضعف نیستند.گاهی فقط روان خسته شده از نقش بازی کردن و برای چند دقیقه حقیقتش را گفته است....بانو حیدریان 🌷 بانوی قلم و اندیشه ، با قدردانی از شما که در ویرگول همواره حمایت و راهنمایی تان ، چراغِ راه بوده و هست🌷🙏🌷🙏🌷🙏🌷🙏🌷🙏🌷🙏🌷🙏🌷🙏من همه ی خودمو در متن اول دیدم !!!چند باری اینجا سر زدم تا شاید باشید بشما بگویم .واقعا فکر کردم ویرگول را ترک کنم !واقعا فکر کردم همه‌ی نوشته ها را پاک کنم یا حتی کاغذی ها را در حیاط بسوزانم !واقعا از اینهمه صراحت و توضیح ، ترسیدم ! نه از کسی یا اتفاقی ، از خودم ترسیدم !واقعا حس ضعیف بودن و آسیب پذیر شدن داشتم !واقعا حس کردم که خیلی رو بازی کردم !در آخر از شما خواهش میکنم :مبادا حتی یک کلمه یا جمله ام را بخود بگیرید .هرچه گفتم ؛ فقط و فقط در مورد &quot; خودم &quot; گفتم .که شاید برای کسانی هم اتفاق افتاده باشد ...بعد از اینها ....هم شعری سرودم و در متن &quot; عرض ارادت به یاران جان &quot; منتشر کردم و هم؛ طنز نویسی آغاز شد ، هرچند ضعیف !ولی کمکِ بی نظیری ست...و طبق معمول حضرت لِسان الغِیب ، حافظ با غزلی ؛دمار از روزگار من در آورد :ناگهان پرده برانداخته‌ای، یعنی چه؟مست از خانه برون تاخته‌ای، یعنی چه؟زلف در دستِ صبا، گوش به فرمان رقیباین چنین با همه درساخته‌ای، یعنی چه؟شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شده‌ایقدرِ این مرتبه نشناخته‌ای، یعنی چه؟نه سرِ زلفِ خود اول تو به دستم دادیبازم از پای درانداخته‌ای، یعنی چه؟سخنت رمزِ دهان گفت و کمر سِرّ‌ِ میانوز میان، تیغ به ما آخته‌ای، یعنی چه؟هر کس از مُهرهٔ مِهر تو به نقشی مشغولعاقبت با همه کج باخته‌ای، یعنی چه؟حافظا در دلِ تنگت چو فرود آمد یارخانه از غیر نپرداخته‌ای، یعنی چه؟ 😡حضرت خیلی عصبانی شد ...و ...حَقَم بود ...🤗بودن و ادامه دادن ....همین 🌷🥰تا درودی دیگر .....بدرودشاید بدرد بخورد ... همین</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 09:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;همدم&quot; پیدا شد ... !؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-dbpwwx7fdort</link>
                <description>از افسانه ....تا واقعیتدرود بر یارانِ جان 🌷🥰از نوای پیانو ، لذت ببرید ...همدم پیدا شد ...!؟امروز ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۹:۲۵ ، بعد از یکسال و نیم بی‌خبری... و سکوت ...همینجوری ،  در بوتیم یه پیغام نوشتم :همدم خوبی ؟ نگران و دلتنگم...و .... او جواب داد !!!دو سه ساعتی جسته گریخته و با فاصله های زمانی،  فقط نوشتیم ،نه تماس نه صدا ...از جنگ از سختی از قطع ارتباط ...گفتیمانگار یه آدم دیگه س که فقط چند خطی نوشتیم ..‌.همینخاطراتی که آدمهایش رفته اند ...دردناکند اما خاطراتی که آدم‌هایش حضور دارند ولی مثل گذشته نیستند ...دردناک ترند ...احساس میکنم در هر دو گروه نیستم ...سکوت ...آره ...خیلی سکوت ، مبهم ، گیج ، معلق ...همدمه درونم دلنشینه ، بخشی از خودمه ، زنده س ، من ازش یه بت ساختم ، من آتش عشق اونو شعله ور نگه داشتم ، من خواستم اینطوری باشه ...از خاطراتم با او نوشتم ........همه واقعی ...ولی اونی که توی صفحه ی چت بود .....همدم نیست ...شاید اگه یه هوو در بزنه بیاد توو ...انگار دو تا آدم غریبه همدیگرو میبینن ...اصلا نمیدونم میخوام نگار باشه یا همدم یا ...هیچکس .هیچی برام رنگ نداره ...الان به برو بچه های ویرگول ، نزدیک ترم ، اون یه غریبه س .....چراااا ؟نمیدونم ...اون کیه ، یا من کی ام ، اصلا ربطی بهم نداریم ...چراااا ؟گاهی ما سال‌ها با یک خاطره زندگی می‌کنیم، اما آن خاطره فقط از «آن آدم» ساخته نشده. از خودِ ما هم ساخته شده.از نگاه ما، از آرزوهای ما، از حرفهای ناگفته ، از آنچه که دوست داشتیم اتفاق بیفتد...از جاهایی که ذهنمان ، میانِ واقعیت و معنا ، پلی زده است.یک «همدم» هست که در جانم زندگی کرده؛ همراه سال‌هایتنهایی، نوشته‌ها، اشک‌ها، لبخندها، جوجه‌کباب‌های کنار منقل ،کُنج آشپزخانه،  سفر انزلی ، «تحملم کن»، و هزار چیز دیگر...و یک زن واقعی هم هست که آن سوی صفحهٔ چت نشسته. با زندگیِ خودش...با سال‌هایی که من در آن حضور نداشته‌ام...با تغییراتی که نه من شاهدش بوده‌ام و نه او شاهد تغییراتِ من بوده...این دو لزوماً یکی نیستند.و شاید به همین دلیل است که حس می‌کنم معَلقَم....نه از دیدن او ناامید شده‌ام .... نه آن شورِ قدیمی را دقیقاً پیدا کرده‌ام ...بلکه انگار برای اولین بار دارم : فاصلهٔ میان «همدمِ درون» و «انسانِ روبه‌رو» را می‌بینم .شاید آنچه امروز در صفحهٔ چت می‌بینم ، همدمِ افسانه‌ایِ آن سال‌ها نباشد...اما شاید فرصتی باشد برای آشنا شدن با کسی که واقعاً آنجاست ؛ نه با کسی که حافظه و دلتنگی و عشقِ من طی سال‌ها ساخته‌اند.&quot; همدم در درونم ، دلنشینه، بخشی از خودمه، زنده‌س...&quot;این جمله را که می‌خوانم، حس نمی‌کنم ، از &quot; یک نفر &quot; حرف میزنم ...انگار دارم از بخشی از وجودِ خودم حرف می‌زنم که با او بیدار شد ،رشد کرد ... و ماندگار شد.برای همین حتی اگر زنِ آن سوی صفحه کاملاً آدم دیگری شده باشد ، آن همدمِ درونی از بین نمی‌رود.او سال‌هاست که دیگر فقط «نگار و همدم » نیست. بخشی از داستانِ زندگیِ پیام است.و شاید به همین دلیل است که الان بیش از هیجان ،سکوت حس می‌کنم ... خیلی سکوت ... .سکوتِ کسی که ناگهان می‌بیند &quot; افسانه &quot; و &quot; واقعیت &quot; ... کنار هم ایستاده‌اند ،اما یکی نیستند...</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 11:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاب ؛ پوششی ایده آل !؟ (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%84-%DB%B3-uhtpdbkblmkf</link>
                <description>با درود بیکران به یارانِ جان 🌷💖راستش خیلی ذوق دارم که میشه از نسخه ی صوتی در پستها استفاده کنم و برای این بخشِ آخر ، ترانه ای از داریوش عزیز با شعرِ زنده یاد مشیری که در ادامه هست ...نقاب بنوعی ، بسانِ پوششِ انسان است ، همانگونه که از پوست حیوانات برای زنده ماندن در سرما ، استفاده کرد ...در ملاقات و همزیستی با دیگر انسان‌ها، در نوشتار و گفتار و هم صحبتی ، از نقاب هم استفاده کرده ! برای بودن و ادامه دادن ...آیا انسان موجودِ کامل و بی نقصیه؟موجودی کاملا عقلانی یا گاهی موجودی بس احساسی؟یا هردو همزمان؟ترس و طمع و نفرت و خشم و عشق و شهوت چقدر قدرت دارند ؟ و تا کجا میتوانیم در برابرشان مقاومت کنیم و خودِ مطلوبمان باشیم؟مطمئنا این قدرتِ مقاومت ، در همه یکسان نیست .از لحاظ روانی چطور؟انسان از&quot; غریزه &quot;و &quot; خود &quot; و &quot; فراخود &quot; تشکیل شده.خواستن، بودن، باید بودن ...هر انسانی غرایزی دارد یا نه ؟ (گرگ و آهوی درون )آیا باید این گرگ یا آهو را در معرض نمایش گذاشت یا مهارشان کرد؟ یا حفاظت ؟آهوی درون مظهر عشق و مهرورزی ست ...که هم رهایی می‌خواهد هم حفاظت .با رام شدن ... هر دو محفوظندگفت دانایی که: گرگی خیره سَرهست پنهان، در نهاد هر بشرلاجرم جاری است پیکاری سِتُرگروز و شب، مابین این انسان و گرگزور بازو چاره ی این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستای بسا انسانِ رنجور و پریشسخت پیچیده گلوی گرگِ خویشوی بسا زور آفرین ، مرد دلیرهست در چنگال گرگ خود اسیرهر که گرگش را در اندازد به خاکرفته رفته می شود انسان پاکو آنکه از گرگَش خورَد ، هر دَم شکستگرچه انسان می نماید ،گرگ هستو آن که با گرگش مدارا می کندخلق و خوی گرگ پیدا می کنددر جوانی جان گرگت را بگیر!وای اگر این گرگ گردد با تو پیرروز پیری، گر که باشی هم چو شیرناتوانی در مصافِ گرگ پیرمردمان گر یکدگر را می درندگرگ هاشان ، رهنما و رهبرنداینکه انسان هست این سان دردمندگرگ ها فرمانروایی می کنندو آن ستمکاران که با هم محرم اندگرگ هاشان آشنایان هم اندگرگ ها همراه و انسان ها غریببا که باید گفت این حال عجیب؟...( زنده یاد فریدون مشیری )شاید نقاب ، پوششی ایده آل برای گرگ ِدرونی آدمی باشد ...گرگ درون انسان‌ها: تخریب‌گری یا رامش‌گری !؟  شفاف سازی دیدگاهِ مرحوم مشیری به قلم دکتر قربانی :چنین مضامینی در ادبیات کلاسیک و صوفیانه ایران نیز فراوان به چشم می‌خورد: مبارزه انسان با نفس خود. این مبارزه در جهت رهایی انسان از خوی حیوانیش، خشم و شهوت، است. این بازی یک برنده و یک بازنده خواهد داشت و امید است که آدمی بر نفس پیروز شود. چنین نگاهی بیشتر نشانه تصوف زاهدانه در فرهنگ ماست که رفته رفته با ظهور تصوف عاشقانه کم رنگ شد.حتی در اشعار سعدی که یکی از نمونه‌های برجسته تصوف عاشقانه شمرده می شود نیز باز شاهد چنین اشعاری هستیم:اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد،همه عمر زنده باشی به روان آدمیت. “یعنی ردپای تلاش در جهت نابودی درنده خویی انسان در تصوف عاشقانه سعدی نیز یافت می‌شود.اما به مدد یافته‌های روانشناسی مدرن و آنچه از حافظ و نیچه آموخته‌ایم روشن شده است که چنین تلاش‌هاییْ بی‌حاصل، در اغلب موارد بدحاصل، نتیجه‌ی آن یا فساد است و یا بیماری روانی.غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویندپاک شو اول و پس دیده بر آن پاک اندازیا رب آن زاهد خودبین که به‌جز عیب ندید،دودِ آهیش در آیینه ادراک انداز .‌‌.واعظان کین جلوه در محراب و منبر می‌کنند،چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنندخودبینی، عیب جویی، و ریا از مصادیق زاهدی است که حافظ پرچمدار مبارزه با آن بوده است. آنچه حافظ از زهد و آثار آن (مبارزه با نفس) بیان کرده است، در افکارِ &quot; نیچه &quot; نیز مشاهده می‌شود. نیچه به دقت ریشه‌های پنهانِ قدرت طلبی و درنده‌خویی را در زهدگرایی به تصویر کشیده است؛اینکه چگونه درنده خویی و تسلط طلبی در شکل مُبدَل زهدگرایی ظاهر می شوند و در ظاهر اخلاق، نتایجی ضداخلاقی به‌بار می‌آورند.فروید نیز با بنیانگذاری روانکاویْ، وارسی عملیاتی این فرایند را در فرد، نشان داده است.یافته‌های تجربی نوین در روانشناسی در تمایز خودمهارگری همراه با بینش و یا بدون آن نیز فرایند و نتایج این تلاش برای نابودی گرگ درون را به دقت کاویده است.همگی این‌ها گواهی می‌دهند که سرانجام زهدگرایی، فساد و زوال اخلاقی است. برای مثال رفتارهای ضد اجتماعی منتج از خشم و زهد در راهبان بودایی فراوان دیده شده است. حالا دیگر در راهبان و زاهدان ادیان دیگر هم هست یا نه، نمی‌دانم!!! ( پ.ن و ...ما امثال خاوری را هم دیده ایم )آیا راه رهایی ما گرفتن جان گرگ درونمان است؟ و آیا اصلاًگرفتن جان این گرگ امکان پذیر است؟راه حل نه در ارضای افسار گسیخته‌ی خشم و شهوت حیوانی است و نه در سرکوبی و مرگ آن که امکان‌ناپذیر است،بلکه خلاص نسبی آدمی در تقویت فرایند خودآگاهی‌ همراه با انضباط است. به رسمیت شناختن غرایض و هیجانات همراه با آن، و مهار خودآگاهانه‌شان راهی انسانی‌تر و متمدنانه‌تر از سرکوبی و خشونت نسبت به غرایز است.برمبنای شواهد پژوهشی شکی نیست که افسردگی نتیجه خشونت معطوف به درون است، یعنی سرکوبی گرگ و خفه کردن انرژی مخرب آن که به تخریب درون می انجامد، و روزی سرانجام رو به سوی خشونت بیرونی خواهد کرد.در مجموع به‌جای اینکه جان گرگ خود را بگیریم و در ورطه افسردگی بیفتیم، گرگ خود را خوب بشناسیم و انرژی آن را در مسیر سازندگی هدایت کنیم .هنر آدمی نه در کشتن گرگ خود، بلکه در شناخت و صمیمیت و رام کردن گرگِ خود متجلی می‌شود.جالب اینجاست که توتم گرگ ، نمادی از وفاداری و قدرت است. گرگ در واقع حیوانی اجتماعی است. گرگ استاد زبان بدن است. گرگ‌ها با حرکات بدن، چشم، و اصوات پیچیده خود را به یکدیگر می‌شناسانند و می‌نمایانند.گرگ نماد وفاداری، حیله‌گری، سخاوت، هوش، دوستی، و درندگی است.ناتوانی خود در شناخت و مهار و هدایت گرگ را با تلاش بی‌حاصل برای نابودی گرگ نپوشانیم.اگر این درنده خویی ز طبیعت بمیرد،همه عمر فسرده باشی به مثال خاک بی‌بر.اما ؛اگر این درنده خویی زطبیعتت بگردد،همه عمر زنده باشی به روان آدمیت.اگر این درنده‌خویی نه کشته، بلکه به دونده‌خویی و شور دوستی دگردیسی یابد، آنگاه است که آدمی آدم‌تر می‌شود. دیالوگ و انسجام گرگ و آهویِ‌ درون تلاشی بس سازنده‌تر و انسانی‌تر از تلاش برای نابودی گرگ است.در پایان ؛ مجددا از بانوی اندیشه 🌷بسیار سپاسگزارم که با همیاری و همفکری و بیانِ دیدگاه و اندیشه ای شگرف ، از ابتدای این مقال تا میانه و بخش پایانی ،مساعدت ایشان مایه مباهات و افتخارست .دوستان ما را از نظرات و دیدگاه‌های خود ، سر افرازِ مان فرمایند ...چرا که شاید به پایان آمد این مُجمَل ....حکایت همچنان باقیست ....البته شاید فقط در بُعدِ ریا کاری و دو روییشاد سلامت موفق و اندیشمند باشیم ...🌷🥰💖</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 07:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فااال ! منو حافظ یه هووویی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D9%81%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%88%D9%88%D9%88%DB%8C%DB%8C-odiubkmlbc9f</link>
                <description>چه غروبی دیدم 😍 جای همه ی دوستان سبز 🌄سلاااااام یارانِ جان 🌷💖دو روزی‌ست که اندَر خَمِ یک کوچه ام ...! 😳داشتم مثه یه بچه ی آدم ،غزلیات حافظ می‌خوندم ...با بیل و کلنگی مجازی ، اینترنتِ مفلوک را شخم میزدم . کلمه ای از غزلی یادم میومد ، سرچ میکردم و با خودم خوش بودم 😍🥰در سایتی یه هووو یه پیغام اومد : بیااا ... فالِت بگیروووم ...ببینوووم چه در طالعت داری ؟ ( با همین لحن 😁 )گفتم : آآقا جان ؛ یواااش ! حضرت لِسان الغیب ، کلا دلِ خوشی از من نداره...چون من در یه سری خاطرات رازهای مگو فاش کردم !!! چه بسا مثل حسنک وزیر که اسرار فاش میکرد ...مرا دار بزند !!باز دوباره گفت : بیااا فالِت بگیرووووم ...ببینوووم چه کردی ؟ حافظ با کسی شوخی نداااره هاااا ...گفتم : آره میدونم ... ولی راستش در خاطراتم چندبار از غزلهایش استفاده کردم ...باز هم گفت : بیاااا فالِت بگیروووم ...بالاخره این دکمه ی اینترِ بی وفا را زدم ... با مصرع اول ... دچار برق گرفتگی شدم !!! ناگهان پرده برانداخته‌ای، یعنی چه؟مست از خانه برون تاخته‌ای، یعنی چه؟زلف در دستِ صبا، گوش به فرمان رقیباین چنین با همه درساخته‌ای، یعنی چه؟شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شده‌ایقدرِ این مرتبه نشناخته‌ای، یعنی چه؟نه سرِ زلفِ خود اول تو به دستم دادیبازم از پای درانداخته‌ای، یعنی چه؟سخنت رمزِ دهان گفت و کمر سِرّ‌ِ میانوز میان، تیغ به ما آخته‌ای، یعنی چه؟هر کس از مُهرهٔ مِهر تو به نقشی مشغولعاقبت با همه کج باخته‌ای، یعنی چه؟حافظا در دلِ تنگت چو فرود آمد یارخانه از غیر نپرداخته‌ای، یعنی چه؟ 😡😡😡گفتم : حضرت ناراحت و عصبانیه ...من برم بعدا میااام .🖐گفت : واایسساااا ...ببینوووم تعبیرش چیییه ...؟تفسیر غزل فوق و تعبیر فال آن به بیان مفسران شعرهای حافظ و فالگیران به این شرح است:مدتی است از رفتار خود گیج و سرگردان شده ای و معنی حرکات و کارهایت را نمی فهمی، گویا انقلابی در وجود تو به وقوع پیوسته است که تو از آن غافل بوده ای. سعی کن خود را بهتر درک کنی و عواطف و احساساتت را بفهمی. تنها از این راه است که بیش از دیگران به خود نزدیک خواهی شد. به خاطر داشته باش که او ( خویشتَنَت ) به زودی وارد زندگی تو خواهد شد، بنابراین خود را مهیای پذیرایی از او کن.دو دست داشتم ...دو دست دیگر قرض کردم ...بر فرقِ سَر  کووبیدم ...چااار دست و پا سینه خیز ...سایت را ترک کردم ...حضرت خیلی عصبانی بووود ....رفتم ساحلِ روستا ...غروبی زیبا دیدم ...اما ؛ برق گرفتگی همچنان باقیست ...</description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 16:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنی با شاهرخ ؛ جانِ جانان🌷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84462685/%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AE-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-mltxxcrbnbp8</link>
                <description>چند باری روز و شب تلاشم برای کامنتی در پُستهایت بی ثمر ماند ...ما ز یاران ( ویرگول ) چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم ... شاهرخ جانا 🌷درود بر تو 🥰👌خاطراتی که آدمهایش رفته اند ، دردناکند ....اما خاطراتی که آدم‌هایش حضور دارند ولی مثل گذشته نیستند ...دردناکترند . گابریل گارسیا مارکز من ۱۶ سال درگیر گروه اول شدم ...همدمی که رفته بود ..‌.بعد از این سالها پیدایش کردم ....و درگیر گروه دوم شدم !!! اشعار ترا دوست دارم 🌷🙏🥰 همزمان در چشمی اشک دلتنگی دارم و در دیگری اشک شوق از چنین عشقی ...با روح و دلِ ما ، چه میکنی ...🙏💞از خونِ دل نوشتم، نزدیکِ دوست نامه«اِنّی رَأیتُ دَهراً، مِن هَجْرِکَ القیامه»دارم من از فراقش، در دیده صد علامتلَیسَت دُموعُ عَینی، هٰذا لَنا العلامه؟هر چند کآزمودم، از وی نبود سودممَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّت به الندامهپرسیدم از طبیبی، احوال دوست گفتا«فی بُعدها عذابٌ، فی قُربها السلامه»گفتم «ملامت آید، گر گِرد دوست گردم»و اللهِ ما رَأینا، حُباً بِلا ملامهحافظ چو طالب آمد، جامی به جان شیرینحَتّیٰ یَذوقَ مِنهُ، کأساً مِن الکرامهاین غزل بنوعی نیمی از زندگی منه .بارها و بارها در دلتنگی هایم زمزمه اش کردم ...خواستم لذتش را با تو قسمت کنم .غروب دیروز در ساحلِ روستا جان و روان و قلمت مانا 👏💞🌷🙏 </description>
                <category>Marsh swan 🌄</category>
                <author>Marsh swan 🌄</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 09:10:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>