<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عسل افتخاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_84545214</link>
        <description>هنر با زندگی ام عجین و نوشتن به روحم غل و زنجیر شده! و چه اسارت زیبا و پرستیدنی ای است، در بند آزاد هنر زیستن..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:25:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1959705/avatar/RJrbSk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عسل افتخاری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_84545214</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت اینترنت آزاد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84545214/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-rhmyddqoi1hr</link>
                <description>انگار باید خوشحال باشیم که نیمی از حقوق واقعی مان که که به ناحق ماه ها ازمان سلب شده بود، به همان شکل محدود خودش! به ما بازگشته است؛ انگار احساس میکنیم به ما لطف و محبتی ارزانی داشته شده!اصل محدودیت دسترسی ما به سوشال مدیا و سایت های مختلف بین المللی به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست، حال آنکه قرار است آنها برای ما سانسور شده باقی بمانند و ما اجازه ی ورود به آنها را نداشته باشیم( که البته با استفاده از قند شکن میتوانیم دسترسی پیدا کنیم)، از هر سمت میبینم مسخره و مضحک تر به نظر می رسد، چطور است که این محدودیت باید برای عده ای باشد و عده ای دیگر با خط های مخصوص و یا هر طریقی میتوانند در همان فضا های سانسور شده و مغایر با قوانین جمهوی اسلامی ایران حضور پیدا کنند؟ اگر قانون قانون است چرا برای همه یکسان نیست و نوعی اختلاف طبقاتی مالی یا مقام و رتبه ای در این میان بر قرار است؟میخواهم بگویم عادت ذره ذره انسان را از حقوق واقعی اش و احساس مطالبه گری اش دور می کند، کاری می کند به درصد پایینی از حقوق اصلی مان به عنوان یک شهروند به عنوان یک انسان تاثیر گزار در یک اجتماع گسترده و دارای شعور و شخصیت اجتماعی، قناعت کنیم و از درخواست آنچه براستی باید داشته باشیم و به نادرستی از ما سلب می شود، امتناع کنیم و لزومی نبینیم زیرا که حداقل کمی از آن را داریم...</description>
                <category>عسل افتخاری</category>
                <author>عسل افتخاری</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 17:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا چرا چرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84545214/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-w0mwrejehqu3</link>
                <description>نمی دانم چرا اساسا انسان باید انقدر پیچیده باشد و چرا نمیشود همه چیز ساده و بی دردسر پیش برود، مخصوصا مسائل مربوط به عواطف انسانیمگر دوست داشتن و دوست داشته شدن چقدر سخت و دشوار است که روز به روز دارد چالش بر انگیز تر می شود؟ چرا نمیشود به آسانی دو شخص در یک زمان و مکان مناسب ملاقات کنند و همزمان همدیگر را دوست بدارند و این تبدیل به یک حقیقت بی بدیل شود که هیچ خللی به آن وارد نمی شود؟می دانم سوالات و دغدغه هایی کوذکانه است و کاملا نابالغانه به نظر می آید.روز گذشته مطلبی در خصوص بازگشت این اینترنت محدودمان نوشتمگویا تاییدش نکردند!پس چه دارم برای گفتن وقتی آنچه واقعا میخواهم به زبان بیاورم را نمی شود؟!..</description>
                <category>عسل افتخاری</category>
                <author>عسل افتخاری</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:26:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشه ای از زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84545214/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-pz1g2on36zji</link>
                <description>&quot;گوشه ای از زندگی&quot; ماهی ها در چنگال مرغان ماهی خوار آواز سر می دادندگنجشگک ها در طوفان بی امان آسمان بال بال می زدندرود در پی ماهی های از آب رفته اش سیل می ساختبرگ ها رقصان خود را با نوازش باد همراه کردندپنجره باز بودپنجره تماشا می کردپنجره اغاز قصه ی آشنا می کردمردی پشت پنجره می نگریستگریسته بودگریستنش را ماهی ها و مرغان ماهی خوار و گنجشک ها و رود و برگ ها دیده بودندتقلای ماهی ها و مرغان ماهی خوار و گنجشگک ها و رود و برگ ها را مرد تماشا کرده بودهمه در برابر یک چیز زندگی برابر بودندزندگی ملال آور بود و پر جوش و خروش.</description>
                <category>عسل افتخاری</category>
                <author>عسل افتخاری</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 17:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر کاغذ بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84545214/asaleftekhari-z3cbsmis48qq</link>
                <description>اگر کاغذ بودم قطعا از خطی خطی های رنگارنگ شادمانه ی کودکان روی تنم لذت می بردموقتی نوک مدادشان بخاطر فشاری که به من می آوردند می شکست برایشان غصه میخوردم و سوراخ می شدموقتی بزرگسالی هنگامی که مشغول حرف زدن با دیگری یا کاری دیگر بود و همزمان من را هم با خودکارش خط خطی می کرد و خطوط آشفته ی در هم و بر همی به جا می گذاشت برایش غصه ام می گرفت و مچاله می شدموقتی دختر غمگینی در کنج تنهایی اش من را هم همراهش می کرد و آنچه در به زبان جاری کردنش عاجز بود را روی من می نوشت و تمام آن حال بد را خالی می کرد سر من، گریه ام می گرفت و جوهر رویم پخش می شدوقتی پسرکی توپ فوتبالش را انداخته بود روی بلند ترین پشت بام یا همسایه از دست او عاصی بود و توپش را پاره کرده بود یا اصلا توپش را گم کرده بود و تعداد زیادی از من را می گرفت و مچاله می کرد چسب نواری دورمان می پیچید تا شوتمان کند و باهامان فوتبال بازی کنند یا دست همدیگر پرتمان کنند تا وسطی بازی کنندمن هم با انها شاد  بودم و می خندیدم و از خنده مچاله و مچاله تر میشدم و در خاک غلت می خوردموقتی رییسی روی من برای موافقت با وام بیچاره ای امضا می زد از شادی به پرواز و رقص در می امدموقتی دبیرستانی هایی که پشت کنکور بودند مدام رویم می نوشتند و می نوشتند تا انچه رویم نوشتند به خاطر بسپرند یا فرمول های ریاضی و فیزیکشان را مدام روی من تمرین و حل و فصل می کردند خیلی از سنگینی نوشته هایشان خسته می شدم اما باز هم خوشحال بودم که برایشان مفیدم و در موفق شدنشان نقش و تاثیر دارموقتی یک شاهکار ادبی قرن را روی من و دوستانم به چاپ می رساندند و تر و تازه و نو با حروف و کلماتی بی نقص و مشکی و آراسته در دست عاشقان ادبیات میوفتادم، همان ها که نمیگذاشتند حتی یک گوشه ام تا بخورد یا ذره ای افتاب به من بخورد یا حتی کمی خیس شوم، همان ها که در بهترین جای خانه شان نگهداری ام می کردند و با عشق و لطافت به من نگاه و با من رفتار می کردند، همان ها، اگر در دست انها میوفتادم دیگر نان کاغذی ام در روغن نوشته هایم بود و حسابی مرفه و خوشحال و بی دغدغه می شدمخلاصه که انگار حتی اگر کاغذ هم بودم این اختلاف طبقاتی و مسئله ی شانس، حسابی گریبان گیرم بود و نقش تعیین کننده ی بزرگی را ایفا می کرد!به هر صورت من که در هر مسیر و سرنوشتی انعطاف به خرج داده و از سرنوشتم خوشحال و راضی می بودم، همانطور که اکنون، مادامی که انسانم نیز در همین احوال به سر می برم.</description>
                <category>عسل افتخاری</category>
                <author>عسل افتخاری</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 14:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>