<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Jo M</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_84589340</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:10:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1879995/avatar/pFPWsC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Jo M</title>
            <link>https://virgool.io/@m_84589340</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آسان می‌شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84589340/%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-hqkihydrbx8u</link>
                <description>مرا می‌گویی؟ که چرا می‌خواستم آن ساعت در آن روز از آن بالا بپرم؟ یا چرا آن وقتی که از خیابان می‌گذشتم با خود فکر کردم چه می‌شود اگر خودم را جلوی یکی از آن ماشین‌ها بیندازم؟ یا آن روزی که داشتم به سمت باشگاه می‌رفتم و در راه فکر کردم مگر منطقی‌تر از این هم می‌شود که بدانی اگر باشی و اگر بیشتر بمانم باز هم هیچ چیز تغییر نمی‌کند پس چه آسان است اگر تصمیم بگیرم دیگر نباشم. آسان‌تر از هر زمان دیگری. و چه آسان بود و چه آسان می‌شد اگر همان لحظه که فک  کردم آسان‌ترین کار دنیا است، آن را به‌آسانی انجام می‌دادم، اما ندادم و باز هم سخت شد و باز هم لحظاتی هستند که می‌گویم می‌توانم. می‌توانم تغییرش دهم. و باز هم آن امید لعنتی. باز هم آن حس زندگی مسخره. لحظه‌ای می‌آید، عذابم می‌دهد و خیلی زود هم می‌رود و مرا می‌گذارد با فکر اینکه چه آسان می‌شد اگر آن لحظه‌ای که حس کردم چه آسان است، آسانش کرده بودم.</description>
                <category>Jo M</category>
                <author>Jo M</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 02:51:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرم بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84589340/%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-tcanmetzclrx</link>
                <description>کرمی بود در میان پروانه‌ها که زمان زیادی را در انتظار پروانه‌شدن مانده بود. پروانه‌شدن تمام کرم‌های دیگر را به چشم دیده بود، اما خودش همچنان روی زمین می‌خزید. اوایل تولدش چنین حسی نداشت، اما حالا که همه از او انتظار پروانه‌شدن داشتند، خزیدن برایش خفت‌بار شده بود. حس می‌کرد باری پنجاه برابر وزن خود را به دوش می‌کشد. باری که انگار قرار نبود آن را به مقصدی برساند و زمین بگذارد. فکر می‌کرد تا ابد قرار است آن را به دوش بکشد. به چه گناهی؟ نمی‌دانست. آیا اصلا گناهی مرتکب شده بود؟ از آن هم مطمئن نبود. کاش حداقل می‌دانست چرا او؟ از میان این همه کرم، چرا پروانه‌شدن از او دریغ شده بود؟ مقصر خودش بود یا کس دیگری؟ این هم جزو سوال‌هایی بود که پاسخش را نمی‌دانست. او تمام عمرش را در فکر پرواز و بال‌های رنگارنگ سپری کرد و حتی یکبار هم از خزیدن لذت نبرد. همیشه چشمانش را می‌بست که در رویاهای خود پروانه باشد. او تمام عمرش را در رویاهایش پرواز کرد، اما هرگز پروانه نشد.</description>
                <category>Jo M</category>
                <author>Jo M</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 18:16:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84589340/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-mydtvb4wkw6o</link>
                <description>کفشدوزک بی‌بالخسته‌ام. خودم را کفشدوزکی حس می‌کنم که باید از کوه بزرگی بالا برود. کفشدوزک ممکن است زیر پای عابران له و لورده شود. امکان دارد طوری از بین برود که انگار هیچ‌وقت حتی وجود هم نداشته است. کفشدوزک باید تا آن بالا برود بدون اینکه از کوه پایین بیفتد، زیر پا یا سنگی له شود یا از خستگی از پا دربیاید. همین‌قدر خودم را کوچک و احتمال از میان رفتنم را ساده می‌بینم. کوه آن‌قدر برای کفشدوزک بزرگ به نظر می‌رسد که حتی نمی‌داند کجای راه است. چقدر راه آمده و چقدر دیگر راه دارد تا به قله برسد. در قله چه خبر است؟ راستش را بخواهید حتی آن را هم نمی‌داند. پس چرا می‌خواهد به قله برسد؟ چون یا می‌تواند پیش برود و به قله برسد یا می‌تواند له شود و سقوط کند. فعلا انتخاب کرده که پیش برود. کفشدوزک خسته و درمانده است. گاهی از لبه پرتگاه به پایین نگاه می‌کند و با خود می‌گوید، می‌توانم به همین راحتی تمامش کنم. می‌توانم استراحت کنم، اما هربار چیزی او را باز داشته است. او همچنان ادامه می‌دهد.در آشپزخانه‌ام. زمان‌هایی که نمی‌خواهم فکر کنم به سراغ کارهای خانه می‌روم. از کار خانه متنفرم، اما در تنهایی و همراه گوش‌دادن به موسیقی می‌شود یک مسکن عالی برای فرار از افکار و خستگیم. آهنگی پخش می‌کنم و اینور و آنور تاب می‌خورم و همراه آهنگ می‌خوانم. این زمان‌ها می‌شوم شبیه کفشدوزکی که به پرواز درآمده است. آن‌هایی که زندگی معمولی و آرامی دارند هم خسته می‌شوند؟ آن‌هایی که هر روزشان با یک اتفاق تازه، عجیب یا حتی وحشتناک همراه نیست. آن‌هایی که با آدم‌های زیادی در ارتباط نیستند. خانه‌ای دارند و خانواده‌ای. صبح‌ها بیدار می‌شوند. با تنها دوستشان چت می‌کنند. کار می‌کنند. می‌خندند و گریه می‌کنند. می‌دانید از کدام آدم‌ها حرف می‌زنم دیگر؟ از آن‌هایی که مانند یک کفشدوزک مسیر کوهنوردیه زندگی را طی می‌کنند. نه عاشق هستند نه دلشکسته از عشق. نه منتظر کسی هستند و نه به یاد کسی که رفته. تا لبه پرتگاه هم که بروند هیچ‌گاه خود را به پایین پرت نمی‌کنند. آن‌ها همیشه میان زمین و هوا معلق هستند. تا پای سقوط می‌روند؛ هر ماه، هر هفته و هر روز، اما باز هم دلایلشان برای پریدن کافی نیست. حتی خودشان هم فکر می‌کنند که دارند شلوغش می‌کنند. آن‌ها که زندگیه عادی و آرامی دارند. آن‌ها یک مادر تنها با سه بچه معلول در خانه‌ای درحال تخریب نیستند. آن‌ها مردی معتاد که قرار است صاحب‌خانه تا سر ماه آن‌ها را با تمام وسایلشان بیرون بیندازد، نیستند. آن‌ها معشوقی خیانت دیده یا عاشقی رها شده هم نیستد. آن‌ها کفشدوزکی کوچک هستند که می‌خواهد پنهان از دید عابران پیش برود. همین.اما کفشدوزک حالا فهمیده که خسته است. که او هم خسته می‌شود. او فهمیده هرچقدر هم ساده و معمولی باشی هم حق داری خسته و ناامید شوی و درد بکشی. شاید دیر شده باشد یا خیلی طول کشیده باشد، اما او به‌تازگی یاد گرفته است که هیچ واحد اندازه‌گیری‌ای برای درد وجود ندارد. درد یک کفشدوزک خسته درد است و درد مادری که کودکش را از دست داده هم درد است. کفشدوزک کوچک من، می‌دانم که خسته‌ای. اشکالی ندارد اگر از حرکت بایستی و فریاد بزنی که خسته‌ای. من هم خسته‌ام. </description>
                <category>Jo M</category>
                <author>Jo M</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 00:37:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا آدم‌ها آینه‌های خوبی هستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-w4zxhbhnrpxb</link>
                <description>من فردی هستم با اراده کم. از نظر جسمی ضعیف هستم و زود خسته می‌شوم. از نظر روحی هم همین‌طور. کمالگرایی‌ام در کنار اراده پایینم دو بازوی قوی هستند که همیشه من را به عقب هل داده‌اند. من آدمی هستم که اهل جنگ و جدال نیستم. شاید بتوان گفت زود تسلیم می‌شوم. از هیاهوها فاصله می‌گیرم. نظرات شخصی خودم را در عموم و جمع بیان نمی‌کنم. من شبیه یک روح هستم. ساده و ناپیدا. کم در یادها می‌مانم. چندان دوست‌داشتنی نیستم. تنها زمان‌های خیلی کمی و میان افراد بسیار محدودی به فردی اجتماعی تبدیل می‌شوم و اکثر اوقات ساکت و در لاک خودم هستم. در اکثر اوقات بی‌حوصله هستم و توان انجام کارهایی که در مغزم میگذرد را ندارم. گاهی اوقات حرکت‌دادن اعضای بدن هم به نظرم کار مشکلی می‌آید. موردعلاقه‌ترین کار برای من  تنها درازکشیدن در جایی آرام و تماشای فیلم و سریال است. وقتی بخواهم کاری را شروع کنم باید با حجم عظیمی از ترس ناشی از فکر عدم موفقیت در آن کار مبارزه کنم. برای همین همیشه کارها را به تعویق می‌اندازم. تازگی ویدئویی دیدم که می‌گفت افرادی که در کودکی از خود نشانه‌های هوش بالا نشان می‌دهند و از سوی اطرافیان مداوم تشویق می‌شوند در بزرگسالی دچار این مشکل خواهند شد. آن‌ها به‌دلیل ترس از شکست از شروع کارهایی که دوست دارند، می‌ترسند و آن‌ها را به تعویق می‌اندازند. چرا مثال دوری بزنم؟ همین که حالا در حال نوشتن هستم برای این است که از دو سال پیش دلم می‌خواسته این کار را بکنم و حالا توانستم شروعش کنم. همه این‌ها که گفتم گوشه‌ای از چیزهایی هستند که درباره خودم می‌دانم و باور دارم. همه این‌ها را گفتم تا چیزی را بررسی کنم. تازگی‌ها فعالیت بیشتری در صفحه اینستاگرامم دارم. امروز شخصی که تازه چند روز پیش درخواست داده بود و من هم آن را پذیرفته بودم و دنبالم کرده بود حرفی زد که فکرم را مشغول کرد. آن‌طور که به نظر می‌آمد تمام هایلایت‌هایم را دیده بود. پرسیده بود که: تو بالاخره کوهنوردی، نقاش یا ادیب؟ من هم در جوابش گفتم: مگه نمی‌شه آدم علایق مختلفی داشته باشه؟ او پاسخ داد که: آدم انقدر با انرژی هم میتونه باشه؟ این پیام او را زمانی دیدم که در یکی از خسته‌ترین حالت‌هایم بودم. برای فردی که تمام آن ویژگی‌هایی که بالا گفتم را دارد چنین صفتی عجیب به نظر می‌آید. دقیقا در زمانی که داشتم به خاطر اینکه خیلی زود خسته می‌شوم و حال و هوایم به سرعت از یک فرد معمولی به فردی که غم دنیا روی دلش آمده تغییر می‌کند، خودم را سرزنش می‌کردم فرد دیگری که تا به حال من را ندیده بود می‌گفت چقدر آدم پرانرژی‌ای هستم. در حالی که از خستگی روی صندلی اتوبوس ولو شده بودم و چشم‌هایم را بسته و به موزیک گوش می‌کردم از دو لحاظ به این قضیه فکر کردم. اول اینکه فضای مجازی واقعا گول زننده است. فردی بسیاری از جزئیات زندگی‌اش را در صفحه اینستای خود به افرادی نشان می‌دهد و تو فکر می‌کنی که شناخت نسبتا خوبی از آن فرد داری. در حالی که همان بسیاری جزئیات می‌توانند تنها نوک قله یک کوه بزرگ یخی باشند که حجم عظیمی از آن زیر آب و برای تو غیر قابل مشاهده هستند. از سمت دیگر به فکر خودم افتادم. من کوهنوردی می‌کنم. به تصویرگری علاقه‌مندم و کمی هم طراحی و آبرنگ بلدم. ورزش می‌کنم. با بهترین دوستم به گردش می‌روم. می‌نویسم و سعی می‌کنم آن را یاد بگیرم. تلاش می‌کنم کار کنم. کمی مطالعه می‌کنم و از همه مهم‌تر تمام سعیم را می‌کنم زندگی کنم. آیا همه این‌ها نمی‌تواند از من یک انسان کامل بسازد؟ حالا اگر نگویم کامل، آیا همه این‌ها نمی‌توانند نارضایتی من را از خودم برطرف کنند؟ رشته دوم افکار امروز من برمی‌گردد به موضوعی درباره عشق، رابطه یا دوست داشتن. نمی‌دانم دقیقا به کدام یک از آن‌ها مربوط خواهد شد. شاید همه آن‌ها در این مسئله دخیل باشند، اما نمی‌توانم به مورد خاصی اشاره کنم. تازگی به این نتیجه رسیدم که من از افرادی که به سمتم می‌آیند دوری می‌کنم. این افراد برایم قابل اعتماد نیستند. آن فرد می‌تواند از سر بی‌حوصلگی به سمت من آمده باشد. شاید هم تنها شناخت خیلی کمی از من دارد و به‌دنبال شخصیتی است که بسیار از شخصیت واقعی من دور است. این‌ها از مواردی هستند که در این مواقع به ذهنم می‌آیند. اینکه ابتدا من به سمت فردی بروم و او به مرور از من خوشش بیاید، می‌تواند برایم تضمین کوچکی برای صداقت طرف مقابل در علاقه‌اش باشد. ازطرفی اولین و آخرین باری که اول عاشق مردی شدم به خودم قول دادم که دیگر اولین نفر نباشم. حالا که این دو مورد را کنار هم می‌گذارم به یک تناقض بزرگ در خودم می‌رسم. حس می‌کنم یکی از بزرگ‌ترین مواردی که در آن سال‌ها باعث شد بخواهم از چنین چیزی اجتناب کنم مسائل مربوط به عرف و دختربودنم بوده است. هرچند من از آن ماجرا ضربه سختی نخوردم و خودم کسی بودم که هم شروع و هم تمامش کردم. بیشتر برایم شبیه یک درس بود تا ضربه. توانست برای اولین بار ذره بسیار کمی از تلخی عشق را به من بچشاند و من اصلا از آن خوشم نیامد و آن را در مغزم داخل جعبه ممنوعه گذاشتم. حالا که دوباره به آن فکر می‌کنم و می‌فهمم که منی که در آن زمان این تصمیم را گرفت با الان فرق بسیاری دارد، حس می‌کنم که شاید نیاز باشد بازنگری جدیدی در این عقیده و تصمیم بکنم. </description>
                <category>Jo M</category>
                <author>Jo M</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 23:44:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>