<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک نویسنده عاشق کتاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_84640831</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:58:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>یک نویسنده عاشق کتاب</title>
            <link>https://virgool.io/@m_84640831</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84640831/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-pzrnltmgyt7o</link>
                <description>زندگی زیباستزندگی تکه ای قلب استتکه ای جان استزندگی دعوای آخر کیک استخواندن فارسی اول مهر استزندگی بوی غذای مادر استزندگی یک خواب شیرینلا به لای دفتر املا استاصلا میدانی اصل کلامم چیست ؟اصل حرف ما این استکه زندگی یعنی عشقورزی بر لحظه لحظه زندگی ❤</description>
                <category>یک نویسنده عاشق کتاب</category>
                <author>یک نویسنده عاشق کتاب</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ آغاز شد جنگی میان کشور ها و میان احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84640831/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-ovpuh6pz0gsz-ovpuh6pz0gsz</link>
                <description>سلام خوب هستید ؟ الان نمیتوانم امیدوار باشم آنقدر خوب باشیدکه لبخند هیچ گاه از صورتتان پاک نشود ولی خب... انسان به امید زنده است . در این شرایط خیلی دلم میخواست چیزی بنویسم ولی ذهنم یاری نمی داد و دستانم جانی برای نوشتن نداشت و در ضمن اینترنتم بالا نمی آمد . نمیدانم از کجا شروع کنم از فکر هایم یا حسم از شروع جنگ نمیدانم ! از شروع جنگ میگویم از شنبه ، شنبه روزی است که هیچ گاه به جنگ در آن زمان فکر نمی کنیم زیرا شنبه آواری از مشکلات را بر سرمان می ریزد و دیگر وقتی برای تحلیل سیاسی نداریم . زنگ اول ریاضی داشتیم معلم ریاضی در حالی که غر میزد که چقد سر و صدا می کنیم و عقبیم درس میداد که یک صدا آمد مثل بمب ولی دور بود ، ،کسی از عقب کلاس گفت :&quot; بالاخره ترامپ زد .&quot; معلم ریاضی با اخم کردن او را ساکت کرد اما چیزی درونم شکست چیزی مثل امید و چیزی روشن شدچیزی مثل بلاتکلیفی . زنگ دوم فارسی داشتیم و از قضا معلم فارسی از هفته پیش با ما در لج افتاده و گیر میداد. دوباره همان صدای زنگ پیش در گوشم پیچید و این بار زود تر از دانش آموزان معلم گفت&quot; جنگ دوباره شروع شد . ولی من نمی ترسم و حوصله ترس شما را ندارم &quot; بچه ها بلاتکلیف مانده بودند نمیدانستند که واقعا آمریکا زد یا از روی لج، معلم فارسی این گونه گفت تا این که یک ربع بعد صدای ناظممان را از توی بلندگو شنیدیم که میگفت :&quot; خونسرد باشید . حمله ها از کشور های دیگر آغاز شده پس بدون عجله به خانه هایتان بروید .&quot; ولی چگونه خونسزد باشیم زمانی که میدانیم قرار است چند جوان این میان دوباره کشته شوند و در آخر هیچ ظلمی به پایان نرسد ،نه نمیشود خونسرد ماند. من و دختر خاله ام و دختر دایی ام در یک مدرسه هستیم شنبه دختر دایی ام غایب بود و دختر خاله ام مرا به حالت شوک شده و متعجب در راهرو دید و دستم را سفت گرفت و مرا باخود کشید تا با هم از آن مدرسه نجات پیدا کنیم. او دست مرا ول نمیکرد و مدام زیر لب چیز هایی میگفت . او مرا تا خانه خودشان کشید . داخل خانه شدیم و او وقتی پایش به خانه رسید شروع به فریاد کشیدن و گریه کردن کرد و به زمین و زمان فحاشی کرد ومن باخودم گفتم چرا ؟چرا زندگی ما این گونه شد ؟چرا ما این همه اتفاق در عمر کوتاهمان افتاد و چگونه از همه ی این اتفاق ها جان سالم به در بردیم ؟ خاله ام شروع به زنگ زدن به دیگران کرد تا شاید از نگرانی هایش کمی کاسته شود . وقتی به مادرم زنگ زد تا از او را آرامش خاطر سازد مادرم به او گفت که به خانه مادربزرگم میرویم و الان او کمی وسیله جمع می کند دختر خاله ام که با گریه کردن کمی آرام شده بود و آرام فکر می کرد ، من هم فکر میکردم چون که کاری جز فکر کردن نداشتم باخودم گفتم چرا ایران این گونه شد ؟آیا مردمش خطایی کرده اند که این اتفاق ها تاوان اشتباهشان است یا همه ی این ها امتحان الهی است که ما را بیازماید . شانه هایم می لرزید پاهایم بی قرار بودند و تکان تکان می خوردند و اشکی گرم بر صورتم جاری بود . مادرم به هزار بدبختی رسید و ما با هم با هزار بدبختی دیگر به خانه مادربزرگم رسیدیم . آن جا همه از کوچک و بزرگ به انتظار اتفاقی نشستیم . حس انتظار بدون هیچ اثری بدترین چیز است ،تو منتظری که اتفاقات بد تمام شود در حالی که نمیتوانی برای از بین بردن ذره ای بدی اقدام کنی و باید در آن بدی بسوزی و بسازی . میدانم که میدانید که بعد چه شد پس چیزی نمیگویم از سیاستی که اعتقاد دارم ونمیپرسم از سیاستی که شما اعتقاد دارید تا زمانی که آزادی بیان داشته باشم . می خواستم کمی بنویسم از سیل احساسات بدی که با یک اتفاق یاد آور اتفاق های گذشته بود سبک شدم و از خواندن شما هم متشکرم .۱۴۰۵/۱/۲۱: این نوشته را اوایل جنگ نوشتم و اکنون درخواست ثبتش را توانستم بدهمماشدگریه</description>
                <category>یک نویسنده عاشق کتاب</category>
                <author>یک نویسنده عاشق کتاب</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:11:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نا امید نباش زندگی دو روز است❤</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84640831/%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%E2%9D%A4-jva74odufsnz</link>
                <description>سلام سلام خوب هستید ؟ امیدوارم آنقدر خوب باشید که لبخند از لبانتان پاک نشود . نمیخواهم درباره ۴۰ روز جنگ و آتش بس حرف بزنم  نمیخواهم درباره سیاست حرف بزنم ، نمیخواهم درباره نا امیدی حرف بزنم . اتفاقا میخواهم درباره امید و قدم به جلو برداشتن حرف بزنم . ۴۰ روز بدون هیچ امیدی  فقط نفس کشیدیم ولی حالا وقت آن رسیده دوباره تلاش کنیم .  من تغییر کرده ام ، دیدم به دنیا عوض شده ،شما را نمیدانم . میخواهم از این به بعد بیشتر لبخند بزنم ، میخواهم بیشتر تلاش کنم ، میخواهم بیشتر فکر کنم، میخواهم بیشتر لذت ببرم . ما در زمانی از تاریخ زندگی میکنیم  که معلوم  نیست فردا چه میشود . پس چرا بیشتر لذت نبریم ؟ پس چرا بیشتر تلاش نکنیم ؟ بهتر نیست زود تر به آرزو هایمان برسیم تا زمانی که زنده ایم ؟ بهتر نیست  دل افراد را  بدست بیاوریم  تا دلشان را بشکنیم ؟ من تغییر کرده ام . امیدوارم با این نوشته ام کسی از ناامیدی در بیاید و او هم تغییر کند تا من در زمان زندگی ام به یک فرد کمکی کرده باشم.ناامید نباشیم ، دل نشکانیم ، تلاش کنیم   شاید دیگر نشود.❤🌱</description>
                <category>یک نویسنده عاشق کتاب</category>
                <author>یک نویسنده عاشق کتاب</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگولی در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84640831/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-b7qe33qkvcaq</link>
                <description> سلام سلام خوب هستید ؟ امیدوارم انقدر خوب باشید که  هیچ وقت خنده از لبانتان پاک نشود. خواستم در مورد  چیزی بنویسم، نمیدانستم چه فکر کردم ودرنگ، تا به یاد آوردم.ویرگول .جایی است که تازه با آن آشنا شده ام اما  بسیار از آن آموختم جایی است که می شود پاتوق کتاب خوان ها شود در زمان های کم آن ها .بعد از آشنایی با ویرگول بسیار در موردش فکر کردم ،فکر کردم ،فکر کردم . تا به حال از زمانی که با این علامت نگارشی در فارشی آشنا شده بودم در موردش این قدر فکر نکرده بودم حتی در آن زمان که کوچک بودم و با معنی اش باید آشنا میشدم . ما یاد گرفته بودیم که هر جا ویرگول دیدیم صبر کنیم ،مکث کنیم  ، بعد جمله را ادامه دهیم اما چرا جای دیگر از آن استفاده نکردیم چرا ؟ چرا وقتی که  برای مدرسه شعر حفظ میکردیم صبر نکردیم و به معنایش فکر نکردیم و گذشتیم ؟ چرا در خواندن بعضی از کتاب ها صبر نکردیم و دوباره نخواندیم و گذشتیم؟ چرا هنگام رد شدن از خیابان ها صبر نکردیم و نگاه نکردیم و گذشتیم؟ چرا هنگام عصبانیت صبر نکردیم وفریاد کشیدیم و گذشتیم؟ چرا ؟ خواستم بگویم اندکی صبر کن ای دوست و از مسیر لذت ببر ، خواستم بگویم  هر چرا دیدی چه خوب و چه بد سریع رد نشو  و کمی صبر کن. مگر کسی ما را دنبال کرده است که میخواهیم روز را به شب برسانیم و شب را به روز ؟ مگر به ما جایزه دادند برای این همه عجله کردن ؟ بیایید قرای بگذاریم که کمی صبر کنیم و ویرگولی بین زندگی مان بیاندازیم و فکر کنیم. من یول میدهم به قرارمان عمل کنم و شما هم قول بده و کمی صبر کن .</description>
                <category>یک نویسنده عاشق کتاب</category>
                <author>یک نویسنده عاشق کتاب</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 16:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته های یهویی از آخر هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84640831/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-rkigsivudm0x</link>
                <description>سلام سلام خوب هستید ؟ امیدوارم انقدر خوب باشد که یک لحظه هم خنده تون از لباتون پاک نشه . امروز آخر هفته است و من خوشحالم ، من همیشه از آخر هفته خوشم میاد از چهارشنبه ها خوشم میاد . آخر هفته ها این جوری است که لباس مدرسه ات را توی کمد می گذاری و نفس راحت می کشی . کتاب های درسی ات را میگذاری کنار و از توی کشو کتاب داستانی مورد علاقه ات را بیرون می آوری . من خوشحالم چون امروز چهارشنبه است ،درس هایم سبک است ، میتوانم روی داستانم کار کنم ودر ویرگول متن های جالب بخوانم ، این همه دلیل برای خوشحالی چرا ناراحت باشم . گفتم حالا که خوشحالم بنویسم از زندگی، از درس و مشق ، از بوی خوب آخر هفته این همه دلیل برای نوشته های یهویی دارم آن وقت ننویسم . من عاشق نوشته های یهویی ام . اکنون دفتر های نویسندگی ام کنارم گذاشتم و لپتابم را روشن کردم تا روی داستانم کار کنم . کتابی هم برای خواندن از کتابخانه گرفته ام ، زیاد جالب نیست ولی خب.... برای من که خوره کتاب دارم بهترین چیز است . وسایل دستبند سازی هم گوشه ای گذاشتم تا برای عزیزانم دستبند درست کنم . دلم یک خوراکی خوشمزه می خواهد ولی نمی دانم چه . یک عالمه درس دارم ولی خواستم از حس خوب آخر هفته ام لذت ببرم از کتاب، از داستان و شعر نویسی ، از دستبند سازی ، از فیلم دیدن و خوردن غذای خوشمزه ، از مهمانی های شبانه و خنده ها ی زیاد و صد البته از نوشته های یهویی در ویرگول !</description>
                <category>یک نویسنده عاشق کتاب</category>
                <author>یک نویسنده عاشق کتاب</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 17:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید رسیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84640831/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-vpnaoexrdmg3</link>
                <description>درختان سر به فلک کشیده اند وآفتاب آسمان را شکافته استمن امید رسیدن دارمشاید آن سوی تپه هاخانه ای باشد با آدم های خوبزمین را شخم زده باشند با امیدو کاشته باشند بذر هدفشاید آن سوی جاده بهتر باشدبیا نا امید نشویماین غروب و شب می گذردتو در گرگ و میشمی رسی به آرزو هایتمی</description>
                <category>یک نویسنده عاشق کتاب</category>
                <author>یک نویسنده عاشق کتاب</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 16:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84640831/%D9%85%D9%86-ltpz9llqcq7q</link>
                <description> سلام  من یک نوجوانی هستم که متفاوت فکر میکنم . به جای  ترند و مد و این جور چیز ها دنبال کتاب و ورزش  هستم . من به جای سیگار کشیدن و چت کردن و  اکسپلور گردی  غرق کتاب خواندن و  ورزش کردن و تلاش برای زندگی ام بودم . من متفاوت فکر میکنم . وقتی که همه بهم میگن خرخون ، من برای نمره ۲۰ تلاش میکنم ، وقتی همه بهم میگن  چرا انقدر کتاب میخونی مگه توی اون  کتاب چخبره ، من توی  داستان کتاب هدم غرق میشم ، وقتی همه میگن چرا انقدر ورزش میکنی ، من در حالی که خیس عرقم  رویای قهرمانی می پرورانم . این منم من را عقب مونده و بچه مثبت صدا نزنید . من ذهنم را برای  موفقیت باز میکنم و سعی میکنم از لحظات زندگی ام به خوبی استفاده کنممن هیمنم که هستم!</description>
                <category>یک نویسنده عاشق کتاب</category>
                <author>یک نویسنده عاشق کتاب</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 22:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>