<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لِوانا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_84743669</link>
        <description>لوانا | صدای آرامِ زنانه در میان خستگی‌ها و مقاومت‌ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:04:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4110011/avatar/b67tF9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لِوانا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_84743669</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همان‌جا که هنوز دلم برایش تنگ است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84743669/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dhzvaw2yvtc6</link>
                <description>و من، در کشاکش رویا و واقعیت، خودم را گم می‌کنم.چه خیال شیرینی‌ست…که یک بعدازظهر گرم تابستان، جمعه‌ای بی‌دغدغه، بنشینی در کنج دنج خانه‌ات،پنجره نیمه‌باز باشد، هوا سنگین و ساکت،و تو با پیراهن گل‌گلی‌ات، شربت خاکشیر و لیمو را جرعه‌جرعه بنوشی.باد خنکی که گه‌گاه از پنجره به صورتت می‌خورد، شبیه نوازش مادرانه‌ای‌ست از گذشته‌ای دور.نه قرار کاری داری، نه فکری آزاردهنده.فقط سکوت، شیرینی شربت، و تو.عطر برنج ایرانی در خانه پیچیده...همین بو کافی‌ست تا خیال مرا بکشاند به خانه‌ی پدری،جایی‌که مادرم برنج را می‌پخت، خورش را بار می‌گذاشت،و زندگی، بی‌هیچ عجله‌ای، در قابلمه‌ها می‌جوشید.من کنار سفره‌ی کوچکی می‌نشستم و بازی می‌کردم،و هیچ‌کس از من نمی‌خواست قوی باشم.امروز، سال‌ها گذشته.و خانه‌ام دیگر آن نیست.اما گاهی یک بو، یک باد خنک، یا یک پیراهن گل‌گلی،می‌تواند قلبم را ببردبه همان‌جا...جایی که هنوز دلم برایش تنگ است.</description>
                <category>لِوانا</category>
                <author>لِوانا</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 13:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سکوت شب، فقط صدای افکارم را می‌شنیدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84743669/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%85-dbebrha8qiku</link>
                <description>گویی در تاریکی زبان درمی‌آورند، می‌نشینند روبه‌روی آدم و بازخواستت می‌کنند.خسته‌ام، اما این افکار لعنتی خاموش نمی‌شوند؛مثل طوفانی هجوم آورده‌اند و مغزم را پر کرده‌اند.چشم‌هایم را می‌بندم.خودم را می‌سپارم به نسیم خنکی که از دریچه‌ی کولر راهش را به صورتم کج کرده.صدای موتور کولر در خانه پیچیده،انگار برای من موسیقی باخ است.به فکرهایم اجازه می‌دهم جولان بدهند و بتازند.هیچ‌کدام را نه بالا و پایین می‌کنم، نه رد یا تأیید.اصلاً به درک...بگذار آن‌قدر بتازند، خودشان را به در و دیوار مغزم بکوبند،تا شاید خسته شوند و ساکت.همیشه که نباید به افکار گوش کرد.گاهی فقط دلشان می‌خواهد خودی نشان دهند.بهشان بی‌اعتنایی می‌کنم؛انگار از تک و تا می‌افتند.همان‌طور که باد نیمه‌جان کولر با آن موسیقی دل‌انگیزش بر دل و جانم می‌نشیند،چشم‌هایم را می‌بندمو در خیالِ خوشم غرق می‌شوم...</description>
                <category>لِوانا</category>
                <author>لِوانا</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 02:32:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست‌هایی که هنوز خسته‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_84743669/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-qwwah5u9pwvi</link>
                <description>مقدمه:گاهی آن‌قدر نقش‌هایمان سنگین می‌شود که دیگر صدای خستگی‌مان را هم نمی‌شنویم.این نوشته، روایت خستگیِ زنی‌ست که میان بودن برای دیگران، خودش را کم‌کم گم کرده...هیچ‌وقت در هیچ دوره‌ای از زندگی‌ام، این‌قدر احساسات پیچیده و متناقض را تجربه نکرده بودم.دردی عمیق، آرام و بی‌صدا در قلبم رخنه کرده—و حالا دیگر فقط یک درد نیست، یک رنج مداوم است.ظاهرم قوی‌تر از همیشه‌ست، اما درونم مثل شیشه‌ای ترک‌خورده، آماده فروپاشی است.می‌خندم با دیگران، چند دقیقه بعد در تنهایی گریه می‌کنم.با یک ملودی غمگین که از ضبط تاکسی پخش می‌شود، بی‌اختیار اشک می‌ریزم.آهنگ «دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه» را که می‌شنوم، می‌توانم یک ساعت بی‌وقفه گریه کنم.استرس، این روزها دیگر فقط ذهنی نیست—با اولین ضربه‌ی فشار، دردی تیز در دست چپم شروع می‌شود.انگار سال‌هاست نخابیده‌ام.انگار سال‌هاست دارم می‌دوم، اما به جایی نمی‌رسم.می‌توانم وسط نوشتن، وسط تایپ کردن، یکباره بغضم بترکد.خسته‌ام. خستگیِ مزمن، طولانی، فرساینده.از مسئولیت‌هایی که بر دوشم سنگینی می‌کند، از جابه‌جا شدن بی‌وقفه بین نقش‌های مختلف: کارمند. دانشجو. مادر.هیچ‌وقت این‌قدر خودم را تنها ندیده بودم—پر از مسئولیت. تنها. خسته. کلافه. سردرگم.خسته از شغلم که تمام انرژی‌ام را می‌بلعد.اما پناهی نیست، چون همین که وارد خانه می‌شوم، شیفت دومم شروع شده.دخترم گریه می‌کند: «دلم برات تنگ میشه وقتی میری سر کار...»و من با همین جمله، فرو می‌ریزم.گاهی فکر می‌کنم استعفا بدهم. خانه بمانم. شاید دیگر این‌قدر خسته نباشم.اما بعد، آن سایه‌ی لعنتی و تاریکِ بی‌پولی می‌آید—بی‌رحم، سنگین، همیشه حاضر.روزهایی یادم می‌آید که پول نداشتم تاکسی بگیرم، یا چیزی برای بچه‌ها بخرم.فقط فکرِ کار نکردن کافی‌ست تا تمام خاطرات ترس و نداری هجوم بیاورند.می‌مانم بین «بایدها» و «نتوانستن‌ها».بین اشتیاق مادری و وظایف اقتصادی.بین یک قلب خسته و یک ذهن بیدار که فقط هنوز نمی‌داند چه‌کار باید بکند.به خانه‌ی ساکت نگاه می‌کنم. کسی نیست رنجم را با او قسمت کنم.می‌نویسم.دستم تیر می‌کشد.زنگ در می‌خورد.و دخترم، با همان صدای معصوم، می‌گوید:«مامان... پیتزاهارو آوردن.»«مامان... پیتزاهارو آوردن.»</description>
                <category>لِوانا</category>
                <author>لِوانا</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 22:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>