<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohadaan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85015229</link>
        <description>فکر می‌کردم که تونستم ماه رو لمس کنم ولی معلوم شد تصویر توی آب بوده...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:57:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4846205/avatar/NsQam9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohadaan</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85015229</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-uomyxdpue7in</link>
                <description>پارت سیزدهمبدنبال سهیوین رفتیم و در برج دیده‌بانی ورودی دهکده منتظر شدیم._ آیان! برو به جنگل و زودتر اون دونفر رو پیدا کن..‌. میترسم سهیوین کار دستشون بده.&quot;آیان نگاهش را از اعماق جنگل تاریک گرفت و از برج چوبی خارج شد.سهیوین با نگرانی دستانش را روی نرده‌های محافظ گره کرده بود:&quot; نمیفهمم! راه نداره کالار همچین کار وحشتناکی کرده باشه.&quot;پس نام کسی که در فیریس با آن فورثولا درگیر شده بود کالار بود. کم کم قطره‌های درشت باران زمین را خیس کرد. به سهیوین نزدیک شدم:&quot; زیاد بهش فکر نکن هرچی که باشه باهم ازش سر در میاریم، قرار نیست همین اول برای چیزی که بهش مشکوکیم مجازات بشه.&quot;بارش باران هرلحظه شدیدتر میشد. امیدوارم آیان بتواند آن دو نفر را بگیرد. هرچند کالار خسته شده و به نیروی تقویت دهکده‌اش نیاز داشت ولی فورثولاها موجودات عجیبی بودند که توانشان به یک آخرالزمانی شباهت داشت، گویی رسیدن به هدفشان به جانشان وابسته بود.نفس‌هایم میلرزید، هوا به شدت سرد شده بود. باران به همان سرعت که شدید شد، بند آمد و مه جنگل را پوشاند. کمی اضطراب داشتم که نکند برای آیان اتفاقی افتاده باشد. دیگر بی‌تاب شده بودم و میخواستم خودم هم به جنگل بروم که سایه‌ای مبهم از دورن مه دیده شد. خوب که دقت کردم متوجه شدم دونفر دیگر هم بدنبالش کشیده می‌شوند.سهیوین سراسیمه پایین رفت و طناب جادویی را از دور کالار باز کرد. به آنها نزدیک شدم، صورت آیان مانند کسی شده بود که گربه‌اش به او چنگ زده باشد، موهای قهوه‌ای رنگش روی پیشانی چسبیده بود و  سه خط سرخ موازی روی گونه‌‌ی چپش افتاده بود.فورثولا به طرز وحشتناکی تا مرز خفگی طناب پیچ شده بود. آیان چنگال‌های تیزش را با پارچه و طناب کاملا پوشانده بود تا دیگر نتواند صدمه‌ای به او بزند یا با پاره کرده طناب فرار کند.چشمان مار مانند فورثولا پر از خشم بود و آیان را هدف قرار می‌داد._ اِهم... بریم داخل ببینیم چه اتفاقی افتاده‌.&quot;سهیوین بعد از این گفته‌ی من کالار را با خودش برد و ما هم همراهش شدیم.به راهی شیب‌دار در پشت دهکده رفتیم که به غاری تاریک میرسید، تا جایی که می‌دانستم این مکان برای مجرمان بود. بوی خفیفی از خون در هوا پیچید. آیان حالتی تدافعی به خود گرفت و زمانی که به غار رسیدیم با دیدن در و دیوار خون‌آلود و مرطوب آنجا گاردش را پایین آورد. باورم نمی‌شود دیدن اینجا اینطور خیالش را راحت کرد که حتی با تاب دادن شمشیر دور مچ دستش آنرا ابراز کند! این مرد دیوانه‌ی آزار دادن و خون دیدن بود؟ مگر زمانی که در دنیای مجاور نبودم چه اتفاقی افتاده که دیدن مناظر خونین حالش را بهتر میکند؟!کالار روی زمین پرت شد. سهیوین که روی صندلی سنگی غار نشسته بود رو به من کرد:&quot; تابلوی جادویی پشت سرته. اگه لازم شد میتونی برای بازجویی ازش استفاده کنی.&quot;به پشت سرم نگاه کردم‌. دقیقا مانند همان تابلوی درون خانه‌اش بود. خالی و بدون هیج طرحی‌. این تابلو برای نشان دادن قصد و نیت، از رنگ‌های مخصوص استفاده میکرد. کافی بود شخص مورد نظر روبروی آن باشد. اگر قصد شیطنت‌آمیزی داشت که صدمه‌ای به کسی نمیزد رنگش سیاه میشد، ولی قصدهای شوم را با قرمز روشن نشان میداد.فورثولا را کنار کالار نشاندم:&quot; اسمت چیه؟&quot; آیان با ناراحتی به من نگاه کرد. توقع داشت با سیلی و لگد بازجویی را شروع کنم تا انتقام چنگ انداختن‌های فورثولا را بگیرم. شانه‌ای بالا انداختم و نادیده‌اش گرفتم.فورثولا هیس هیسی کرد و چیزی نگفت. نگاهش پر از کینه بود. پس سعی کردم کمی تهاجمی سوال کنم هرچند به خوبی می‌دانستم سوالات تلقینی در فرآیند بازجویی درست نیست ولی اینگونه لااقل جواب میگرفتم._ چرا پری محافظ رو کشتی؟&quot;فورثولا عصبانی شد و خیلی سریع جواب داد:&quot; من نکشتم! کار اون موجود پلیده!&quot; با نگاهش کالار را نشان داد. کالار وحشت‌زده به سهیوین رو کرد:&quot; نه رئیس دورغ میگه من پری رو نکشتم. مطمئنم کار خودشه برای ساکت کردنم تا اینجا دنبالم اومده. خواهش میکنم یکاری بکنین!&quot;نفس عمیقی کشیدم که بوی رطوبت و خون حالم را بد کرد. واقعا می‌توانستم تا جواب گرفتن از این دونفر طاقت بیاورم؟</description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 18:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-vunozacqmihk</link>
                <description>پارت دوازدهمسهیوین که تایید آیان برای دیدن فالش را گرفته بود لبخندی مرموز زد:&quot; خیلی خب جناب آیان! من گوی‌ها رو جابجا میکنم و تو میتونی یکیشون رو برداری... بسته به اینکه گوی انتخاب شده مربوط به چه موضوعی باشه برات تفسیرش میکنم.&quot;آیان به سهیوین نزدیک شد و روبرویش نشست:&quot; بیشتر توضیح بده. این گوی‌ها چه موضوعاتی رو میتونن نشون بدن؟&quot;باریکه‌ی نور از پنجره وارد خانه شد و روی صورت آیان افتاد، چشمان طلایی‌اش کلافه و ناباور بود. سهیوین که موقعیت را خوب درک کرده بود هر هفت گوی شیشه‌ای را بلند کرد و جلوی صورت آیان گرفت:&quot; خوب نگاه کن... تا قبل از اینکه دست به شیشه‌ها بزنی اونا هیچ طرحی درون خودشون ندارن ولی وقتی یک نفر لمسشون کنه ذات خودشون که قراره چه آینده‌ای رو نمایان کنن نشون میدن.&quot;شش گوی را زمین گذاشت و آن یکی باقی‌مانده را روی انگشتانش چرخاند، طرح‌هایی مبهم از جنگل درونش نقش بست:&quot; مثلا این‌یکی آینده‌ی مکانی من رو نشون میده.&quot;به محض گذاشتن گوی روی زمین طرح درونش با رنگهایی درهم جایگزین شد. توپ شیشه‌ای دیگر را بالا آورد و نقش‌هایی از حروف ناخوانا به چشم آمد:&quot; این‌یکی طول عمر من رو بیان میکنه.&quot;درحالیکه گوی را زمین می‌گذاشت ادامه داد:&quot; بقیه هم همینطور موارد دیگه رو میگن مثلا آدمای سرنوشت‌سازی که دور و برتن، آینده عشقی، وسیله‌ای که آینده‌ی تو رو تضمین میکنه، مقصر دردسرای اطرافت و در آخر... فقط یک گوی هست که هرسوالی به ذهنت برسه رو جواب میده... .&quot;آیان چشمانش را گرد کرد:&quot; خب من همون آخری رو میخوام.&quot;سهیوین با دهان کجی جواب آیان را داد:&quot; بهت گفتم تا بهشون دست نزنی معلوم نمیشه گوی برای چه موضوعیه، بعدشم این سرنوشته! فکر کردی میتونی همینجوری توش دست ببری و ازش بخوای به سوالات جواب بده؟&quot;گوی‌ها را روی زمین گرداند و به آیان اشاره کرد:&quot; یکی بردار تا برات تفسیرش کنم.&quot;آیان به من نگاه کرد و بعد با بی‌میلی یک گوی را بلند کرد.سهیوین شگفت‌زده دستانش را به هم زد:&quot; اوه! خدای من! این همون گوی سواله... همونجور نگهش دار تا ببینم چی میگه.&quot;از پشت سر به آیان نزدیک شدم، طرح‌ها مبهم بود و نمی‌توانستم چیزی بفهمم. سهیوین با نگاهی پر از انزجار به آیان مبهوت نگاه کرد:&quot; باورم نمیشه... تو انسان ناچیز از فال اجدادی قبیله‌ی ما استفاده کردی تا همچین سوال قبیح و زشتی بپرسی؟!&quot;آیان سریع گوی را انداخت:&quot; چی داری میگی؟ من وقتی این فال مسخره رو برداشتم اصلا سوالی توی ذهنم نبود.. داری یه چیزی از خودت درمیاری!&quot; به من نگاهی انداخت تا از معصومیتش دفاع کنم. لبم را گاز گرفتم و رویم را از او برگرداندم.سهیوین:&quot; داری میگی فال من الیکه؟ یعنی داری میگی اجداد من دروغ میگفتن؟... تو موجود ناسپاس! بعد از اینکه بی اجازه اومدی توی دهکده گذاشتم زنده بمونی، و الان داری به پیشینیان من توهین میکنی... .&quot;آیان از جایش بلند شد:&quot; پیرزن دیوونه دارم میگم من اصلا سوالی توی ذهنم نبود هرچی بوده اون گوی لعنتی از خودش درآورده.&quot;در حقیقت من اصلا چیزی خاصی درون گوی ندیدم ولی تماشای این دفاع کردن‌های کسی که برای سالها زبان گفتمانش شمشیر بود، لذت خاصی داشت پس دخالت نکردم.نقش‌های زیر چشمان سهیوین که تا به آن لحظه سبز روشن بود تبدیل به نارنجی شد‌. او جوان‌تر از آن بود که پیرزن خطابش کنند حق میدادم عصبانی شود ولی هنوز مانده بود تا خشمش فوران کند.از درون ظرف چوبی کنار پنجره میوه‌ای سفید رنگ برداشتم. رعد و برق دیگری زمین را به لرزه درآورد. خنده‌ی جادوگرانه‌ی سهیوین فضا را خوف آور میکرد‌:&quot; حالا طبق قوانین قبیله میدم پوستت رو بکنن و توش کاه کنن موجود بی‌خاصیت.&quot; کمی از میوه را مزه کردم، شیرینی‌اش دلم را زد پس بی سر و صدا آن را از پنجره بیرون انداختم. نگاه درمانده‌ی‌ آیان به من بود، می‌توانستم بفهمم چقدر نیاز دارد دخالت کنم و او را نجات دهم. اما من با بی اجازه آوردن او به اندازه‌ی کافی باعث ناراحتی سهیوین شده بودم پس نمی‌توانستم جلوی سرگرمی‌اش را بگیرم.بله! سرگرمی! سهیوین عادت داشت با گوی‌های آموزشی بچه‌های قبیله فال بگیرد و غریبه‌ها را سرکار بگذارد. گوی‌ها برای آموزش مکان، اعداد، الفبا و ... بودند.مدت زمانی که پنج‌ سال پیش باهم در جنگل گذراندیم، از کارهای روزمره‌یمان گرفتن راه کاروان‌های در راه مرکز ایالت بود تا فال بگیریم و آزارشان دهیم.دعوای بین سهیوین و آیان ادامه داشت تا اینکه شخصی سهیوین را صدا کرد. او مدت کوتاهی خانه را ترک کرد و بعد با خبر اینکه فردی که دنبالش هستیم در نزدیکی قبیله دیده شده بازگشت. </description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 19:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-zykawdd0e2j4</link>
                <description>پارت یازدهمسهیوینِ پنج سال پیش دختر جوانی بود که دوست نداشت مسئولیت‌های سنگینی مثل ریاست قبیله را به عهده بگیرد اما چنان با استعداد و زیرک بود که پس از فوت رئیس قبیله بی‌درنگ او را برای هدایت دهکده انتخاب کردند. سهیوین نیز با لجبازی تمام مدتی از روستا فرار کرد تا بتواند زندگی آرامی داشته باشد در همین موقع بود که مرا دید و متوجه شدیم که چقدر به یکدیگر شباهت داریم... . علت وجود نائب السطنه این بود که من نمیخواستم خودم را درگیر مسائل دنیای مجاور کنم و از طرف دیگر ارلان بسیار دلسوز دنیا بود. در نهایت هنگامی که با یکدیگر به دهکده برگشتیم مراسم بزرگی برگزار شد و سهیوین، رئیس جدید قبیله از زندگی بی دغدغه‌اش تا زمانی که بمیرد خداحافظی کرد. مدتی کنار او ماندم و پس از یکماه از دوست عزیزی که پیدا کرده بودم جدا شدم........................................................ ‌‌‌‌‌سهیوین به پشتی پر از نقش و نگار تکیه داد:&quot; توضیح بده! چی باعث شد قول شرفت رو زیر پا بذاری؟&quot;آیان دهن باز کرد تا حرف بزند، با آرنج به پهلویش کوبیدم تا ساکت شود و خودم شروع کردم:&quot; یکی از افراد قبیله‌ت دردسر درست کرده... شواهدی هست که یکی از شما اطراف جسد یک پری توی ایالت فیریس درگیری درست کرده... تو آمار کامل افرادت رو داری، فکر نکنم اون شخص الان توی دهکده باشه میخوام به محض اینکه رسید تحویلش بدی.&quot;سهیوین وحشت‌زده به طرفم آمد:&quot; امکان نداره! من فرستادمش تا از دهکده مراقبت کنه و موردای مشکوک رو دور کنه نه اینکه بره ایالتای دیگه دردسر درست کنه.&quot;نگاهی به چهره‌ی نگران سهیوین انداختم:&quot; بزودی برمیگرده و می‌فهمیم قضیه از چه قراره... فقط بهتره اون رو بیرون دهکده بگیریم از اونجایی که یکی دنبالشه.&quot;نمی‌توانستم مستقیم بگویم یک فورثولا در راه اینجاست. مطمئنم سهیوین مردمش را ردیف میکرد تا فورثولا را بکشند و دیگر چیزی برای بازجویی باقی نمی‌ماند.از جا بلند شدم. حس لطیف فرش زیر پایم تمام خستگی را از روحم جدا میکرد. اگر میشد میخواستم روی فرش غلت بزنم و کتاب‌های سِحر و جادو بخوانم.سهیوین از خانه‌اش خارج شد و آیان که تا آن موقع سکوت کرده بود شروع به صحبت کرد:&quot; یه سوال واقعا ذهنم رو مشغول کرده؛ یعنی واقعا حتی از ایالتی که تابعش هستن هم خودشون رو مخفی کردن؟&quot;به سمت تابلوی خالی روی دیوار رفتم:&quot; بله، حتی حاکم لافرن هم نمیدونه اونا توی جنگلای جنوبی ایالت زندگی میکنن. اصلا نمیدونه مردمی با همچین توانایی وجود دارن.&quot;لافرن بزرگترین ایالت در کل دنیای مجاور بود. در گذشته هروقت کلافه و بی‌حوصله میشدم به اینجا می‌آمدم. به قدری مکان‌های متنوع و سرگرمی‌های جالب داشت که دل کندن و بازگشت را دشوار میکرد._ میخواین سهیوین فالتون رو بگیره؟&quot;سهیوین با هفت گوی شیشه‌ای نسبتا کوچک در دستانش جلوی در ایستاده بود و با جدیت تمام این حرف را میزد. صورت آیان در هم شد، او از فال و خرافات خوشش نمی‌آمد و معتقد بود باعث اینها می‌شوند ناامید یا دچار امید واهی شوی که در نهایت قدرت اختیار را زیر سوال می‌برد و تلاش و کوشش را کم می‌کند.گوشه‌ی لبم بالا رفتم. تابلویی که روبروی آن ایستاده بودم سیاه شد، سریع از آن فاصله گرفتم._ خیلی وقته که دلم میخواست سهیوین یک فال برام بگیره... .&quot; کنار آیان ایستادم و ادامه دادم:&quot; ولی بنظرم بهتره قبلش یکی برای آیان بگیریم... .&quot;آیان خیلی سریع جواب داد:&quot; نیازی نیست من به این چیزا اعتقاد ندارم.&quot;سهیوین وسط خانه نشست و گوی‌ها را با احتیاط روی زمین گذاشت، درون هرکدام موجی از اشکال بود که مدام در حال تغییر بودند. یکی از گوی‌ها را برداشت:&quot; جناب نگهبان کل دنیا! شاید ندونید ولی اینها میراث قبیله‌ی ما هستن، چیزهایی رو نشون میدن که بدون نقص اتفاق میفتن حتی یکبار هم اشتباه نداشته... واقعا کنجکاو نیستی چی درانتظارته؟&quot;ابرهای تیره روی خورشید را پوشاندند و خانه که تا آن لحظه از نور پنجره‌ها روشن شده بود، تاریک شد. نقش‌های زیبای‌ زیر چشمان سهیوین با نوری لطیف از رنگ سبز می‌درخشید. مسلما آرام شده بود که دیگر قرمز آتشین نبود.آیان مدتی طولانی به گوی‌ها و سیهوین نگاه کرد و هنگامی که صدای رعد و برق جنگل را به لرزه درآورد با صدایی آرام قبول کرد تا فالش را ببیند.</description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 17:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-ciwl6iqlv0ap</link>
                <description>پارت دهم_ خب حالا دلیلت برای اینکه باید به لافرن بریم رو بگو.&quot;آیان با چهره‌ای خنثی حرفش را زد. نفس عمیقی کشیدم و کلاه شنل را از روی سرم برداشتم:&quot; بذار یکم از کاخ فاصله بگیریم تا بهت بگم.&quot;زیر درخت پیر وسط میدان ایستادیم. اطرافمان پر از هیاهو و رفت و آمد مردم بود. همچنان موسیقی با ضرباهنگی ناهمگون پخش می‌شد و اعصابم را خراش میداد. بهترین مکان همینجا بود، به اطراف اِشراف داشتم و میتوانستم بفهمم کسی ما را زیر نظر دارد یا نه. _ تو گفتی کسی که اون فورثولا باهاش مبارزه میکرده طوری بوده که انگار دیده نمی‌شده... این ویژگی مربوط به گروهی از بومی‌های لافرنه! بعنوان ارباب دنیا نخواستم کسی از وجودشون باخبر بشه تا مورد سواستفاده حاکمان ایالات قرار نگیرن! این راز رو پیش خودم نگه داشتم و حتی به تو هم نگفتم. اونموقع حتی فکرش رو هم نمیکردم اینطوری تاریکی جولان بده! اون گروه از بومی‌ها یک نقطه ضعف دارن... برای تامین نیروی خودشون بعد از مبارزات سخت باید به وطنشون برگردن، اگه به لافرن رفته باشه پس فورثولا هم دنبالش رفته! فورثولاها شکارشون رو تا زمانی که نگیرن رها نمیکنن. بنابراین اگه به لافرن بریم جفتشون رو گیر میاریم، فارغ از اینکه قاتل کدومشونه هردوشون رو گیر میاریم.&quot;آیان مدتی با شگفتی و ناباوری به من نگریست و بالاخره به حرف آمد:&quot; اوه... وای...باورم نمیشه تو من رو مسئول نگهداری و مراقبت از این دنیای لعنتی کردی و حتی بطور کامل اطلاعات لازم رو بهم ندادی؟! ببینم نکنه فکر کردی ممکنه خرابکاری کنم یا شورش راه بندازم؟!&quot; به سختی تلاش میکرد تا صدایش را بالا نبرد و توجهی را جلب نکند. کمی احساس شرمندگی کردم:&quot; اینطور نیست که بهت اعتماد نداشتم... من به اون قبیله قول دادم رازشون رو نگهدارم... حالا که موقعیت اینطور شده تو اولین کسی هستی که بهش اعتماد کردم و خواستم بدونی... امیدوارم درک کنی آیان... مسئله تو نیستی، مشکل از جانب منه.&quot;آیان رویش از من برگرداند و کمی به آسمان بالای سرمان خیره شد:&quot; الان وقت این حرفا نیست.. با طلسم جابجایی بریم سمت اون قبیله غافلگیرشون کنیم یا مسیر رو طی کنیم تا اگر سر راه دیدیمشون بگیریمشون؟&quot;هر دو ایده ریسک‌های خودش را داشت. ممکن بود عضو قبیله سرخود عمل کرده باشد و مستقیم برنگردد و از طرفی ممکن بود با طی کردن مسیر به دنبال آنها، متوجه حضورمان شود و مدارک را لاپوشانی کند... چه دیر و چه زود باید به مقر قبیله‌اش برمی‌گشت پس بهترین گزینه استفاده از طلسم جابجایی بود. دستم را دراز کردم و برگه‌های طلسم را از آیان گرفتم. پس از تصور مکان سفر، برگه را پاره کردم.درختان با عظمت و پیر اطرافمان را گرفته بود و درون هرکدام محلی برای اقامت یک خانواده وجود داشت. مردم قبیله با ظاهر خاص و نقش و نگارهای رنگی زیر چشمانشان که مانند آرایشی روح‌نواز بود به ما نگاه کردند. کودکی حدودا سه ساله پشت مادرش پناه گرفت. کمی احساس معذب بودن کردم. باید ورودی اینجا را تصور میکردم نه وسط روستای کوچکشان را!زنی سی ساله درحالیکه نقش زیر چشمانش هرلحظه برافروخته‌تر میشد و در معرض شعله کشیدن بود به سمت ما آمد:&quot; تو قول دادی اینجا رو راز نگه میداری! قول شرف ارباب کجا رفت؟&quot;به زن نزدیک شدم و دستانم را روی شانه‌هایش گذاشتم:&quot; سهیوین عزیزم! سلام! چه استقبال آتشینی... &quot;چشمان قهوه‌ای رنگ سهیوین پر از ناراحتی و خشم بود، زمان احوال پرسی نبود باید سریع برایش توضیح میدادم؛ به آیان اشاره کردم:&quot; این آیانه! میشه بگیم نگهبان کل دنیا... یه سری بهم ریختگی پیش اومده که باید بررسی بشه و اونم لازمه اینجا باشه. میشه بریم داخل صحبت کنیم؟&quot;خشم سهیوین ذره‌ای کم نشده بود اما او هم متوجه بهم ریختگی اوضاع بود پس دامن پر از چین و یشمی رنگش را تکاند و به سمت یکی از درخت‌ها رفت:&quot; بریم خونه‌ی من.&quot;آستین آیان را گرفتم و کشیدم تا دست از نگاه‌های خیره و متعجبش به اطراف بردارد و دنبالم بیاید.داخل خانه‌ی سهیوین پر از وسایل عجیب بود. لبخندی روی لبم آمد. به خوبی به‌خاطر می‌آورم که اولین ملاقاتمان چگونه بود؛ هنگامی که درجنگل گم شده بودم و کلافه بودم او را دیدم و سهیوین با مهربانی این نوجوان سر به هوا را با فال‌های عجیب غریبش سرگرم کرد و دلشوره‌هایش را گوشه‌ای در خاک جنگل دفن کرد. هنگامی که باهم به قبیله رفتیم و متوجه شدم او باید برای مراسم رئیس قبیله شدن آماده میشد، فهمیدم چرا درون جنگل پرسه میزد... .</description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 19:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-bduts1rnvka4</link>
                <description>پارت نهم_ به لافرن میریم!&quot;آیان چشمانش را گرد کرد:&quot; چه ربطی داره؟ یعنی چی به لافرن میریم؟ الان باید بریم روشیرا. اون فورثولا احتمالا تا الان تو مسیر اونجاست.&quot;سرم را به دو طرف تکان دادم:&quot; نه آیان. با توجه به توضیحاتت اونی که مقابل فورثولا بوده از لافرنه به علاو- .&quot; قبل از اینکه بتوانم حرفم را تمام کنم صدای در بلند شد. بعد از اجازه‌ی ورود، خدمتکاری که روز قبل اتاق برایمان آماده کرده بود وارد شد:&quot; درود بر شما ارباب! جناب آرلیوس مایل هستن شما رو برای صرف ناهار به باغ غربی دعوت کنن‌.&quot;لبخند زدم:&quot; خیلی هم عالی! بهش بگو حتما میام.&quot;خدمتکار ادای احترام کرد و رفت. آیان همچنان منتظر بود تا حرفم را تمام کنم. کمی مکث کردم، بعد محض احتیاط به او نزدیکتر شدم و آرام زمزمه کردم:&quot; حواست رو جمع کن آیان! نباید هیچ واکنشی مقابل آرلیوس نشون بدی. اصلا هم به‌روی خودت نیار که دیشب چیا فهمیدی! متوجه شدی؟&quot;صورت‌هایمان فاصله‌ی بسیار کمی با هم داشت و می‌توانستم ریزتر شدم مردمک چشمانش را به وضوح ببینم:&quot; بله ارباب.&quot;_ خوبه! بعدا برات بقیه چیزا رو توضیح میدم.&quot;ردای آبی رنگم را از روی دسته‌ی مبل برداشتم و به آیان اشاره کردم تا اتاق را ترک کند....‌‌‌‌‌‌‌...................‌‌‌‌..................................تکه‌ای از سبزیجات درون بشقاب را روی چنگال کردم:&quot; از مهمون‌نوازی‌ت متشکرم. واقعا احساس راحتی دارم. همه‌ی خستگی سفر به لطف خواب راحت از تنم رفته.&quot;آرلیوس همان لبخند شیرین همیشگی‌اش را زد:&quot; باید هم احساس راحتی داشته باشی! هرچی نباشه همه‌ی این دنیا به تو تعلق داره هرجا که بری خونه‌ی خودته.&quot;چنگال را درون بشقاب گذاشتم:&quot; دیگه اونقدرا هم بی‌شرم نیستم!... ولی حالا که گفتی حس میکنم نیاز دارم زودتر بقیه‌ی جاهای خونه‌م رو هم بگردم.&quot;دنبال فرصتی بودم که بدون مشکوک شدن آرلیوس زودتر از کاخ خارج شوم. نباید متوجه میشد چه اطلاعاتی بدست آوردیم؛ او خودش یکی از مظنونین بود که نباید بدون مدرک محکم باعث آزارش میشدیم؛ اگر در کنترل یا تغذیه تاریکی نقش داشته باشد با دانستن مسیر پیگیری ما می‌تواند راحت نقشه‌اش را عوض کند... .آیان با آرامشی که بعد از شنیدن لحن غیر رسمی آرلیوس از او بعید بود رو به من کرد:&quot; ارباب! داشت بهتون خوش می‌گذشت که! چی شد؟ چرا یه روز دیگه هم نمیمونید؟&quot;این احمق کله پوک داشت به من طعنه میزد؟! باید آرام باشم، خودم از او خواستم طبیعی رفتار کند و او هم عقده‌هایش را خیلی طبیعی خالی کرد... .ابروی چپم را بالا دادم و درحالیکه سعی میکردم با نگاهم به او بد و بیراه بگویم خیلی مودبانه جواب دادم:&quot; دوست دارم بقیه جاها رو هم ببینم.&quot;آرلیوس:&quot; حیف شد که اینقدر زود قصد رفتن کردی. بذار برات یکم وسیله آماده کنم تا سفر راحت‌تری داشته باشی.&quot;_ نیازی نیست هرچی زودتر و سبک‌تر بریم بهتره. دوست دارم هنوز که هوا روشنه حرکت کنیم... بلند شو آیان.&quot;آرلیوس از جا بلند شد و به دنبال ما آمد. شنل یشمی رنگی که نمی‌دانم کی و از کجا آورده بود را روی شانه‌هایم انداخت:&quot; حداقل این رو قبول کن. از بارون و آفتاب محافظتت میکنه.&quot;بعد از شنیدن نوای شب، و اینکه آن‌چنان سنگین و سِحر آلود به خواب رفتم، چطور میتوانم به راحتی چیزی از آرلیوس قبول کنم؟ حتی چشیدن غذاهای سر میز هم ترسناک بود. اگر اطمینان نداشتم که او شخص بی‌پروایی نیست و برای رسیدن به اهدافش صبوری می‌کند هرگز دعوت ناهار را قبول نمیکردم.در دلم به خودم نهیب زدم &quot;نه هائرا! با تمرکز کردن روی یک مظنون ممکنه مسئول اصلی فاجعه از چشممون بیفته&quot;کلاه شنل را روی سرم انداختم تا نتواند چشمانم را ببیند:&quot; متشکرم.&quot; نمی‌توانستم به او نگاه کنم._ به سلامت بانو هائرا! امیداورم قبل از ریختن شکوفه‌های نقره‌ای برگردی.&quot;تا زمانی که به دروازه‌ کاخ رسیدیم بین من و آیان سکوت برقرار بود. هنوز دو روز نشده بود و اینگونه بریده بودم. با دیدن اینکه آرلیوس یک مظنون رده اول است، گویی بنیان‌های اعتمادم درهم شکسته بود. هیچوقت به او به طور کامل اطمینان نکردم اما هرگز هم فکر نمیکردم ممکن است به تاریکی دست ببرد. امیدوارم یک نفر دیگر مسئول وضعیت به هم ریخته دنیا باشد. </description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 18:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-vjigzu4biaic</link>
                <description>پارت هشتم سیزدهمین روز از اولین ماه سال هجدهمبا صدای در چشمانم را باز کردم. گمان میکردم تنها در حد یک پلک زدن خوابیده‌ بودم اما خورشید چنان به اتاق می‌تابید و هوا را روشن کرده بود که باید برای صبحانه، ناهار می‌خوردم!آیان وارد شد و با دیدن وضعیت خواب آلودم شگفت زده شد:&quot; واقعا تونستی بخوابی؟&quot;موهای جو گندمی‌ام را با دست مرتب کردم:&quot; نمیدونم چطوری اینقدر خوابیدم!&quot;آیان سری تکان داد:&quot; بیخیال... اطراف جسد پری رو بررسی کردم... .&quot;بلند شدم و کنار پنجره ایستادم، درحالیکه مشغول تماشای باغ جنوبی کاخ بودم به صحبت‌های آیان گوش کردم.آیان:&quot; همونجور که حدس زده بودی خون اطراف جسد برای پری نبود! با وسیله‌ای که بهم دادی آزمایش کردم و بنظر متعلق به یک فورثولا بود.&quot;با شوک به طرف آیان برگشتم:&quot; ولی مگه فورثولاها متعلق به ایالت روشیرا نیستن؟ اونجا خیلی دور از فیریسه! تا جایی هم که میدونم رابطه نزدیکی با فیریس ندارن.&quot;آیان از پارچ روی میز کنار تخت برای خودش آب ریخت:&quot; اطراف محل رو بررسی کردم؛ با فاصله یک کوچه روی دیوارا رد شمشیر افتاده بود. از یکی از محلی‌ها پرس و جو کردم گفت نصف شب صدای دعوا شنیده اما چون یه پیرزن تنها بوده جرات نکرده بره ببینه چی شده.&quot;پرده را کشیدم:&quot; فقط خون فورثولا بوده؟&quot;آیان تاکید کرد:&quot; فقط فورثولا... سر نخ‌ها رو دنبال کردم و متوجه شدم به حومه ایالت رفته‌. مطمئنم زنده‌ست ولی انگار آب شده رفته تو زمین دیگه نتونستم هیچی ازش پیدا کنم.&quot;نفسم را با کلافگی رها کردم:&quot; با این حساب الان نمیدونیم فورثولا قربانی بوده یا مجرم. روشیرا رابطه جالبی با فیریس نداره ممکنه اون یک مامور بوده باشه تا اینجا رو بهم بریزه. ولی از طرف دیگه کشته شدن پری‌های نگهبان اتفاق تازه‌ای نیست شاید فورثولا صرفا یک شاهد بوده که خواستن ساکتش کنن.&quot;آیان به من نزدیک شد و آرام زمزمه کرد:&quot; تا الان پنج‌تا پری کشته شدن، ایالت روشیرا اولین ایالتی بود که نگهبانش رو از دست داد. اونا خیلی خوب با من برای حفظ نظم همکاری میکردن و تحقیقات عالی‌ای انجام داده بودن؛ بنابراین معتقدم اون فورثولا برای تحقیق اومده. با توجه به رد شمشیری که روی دیوارا مونده مطمئنم هردو طرف ماهر بودن. پس احتمال اینکه اون فورثولا یک مامور آموزش دیده برای پیگیری کردن مسئله مرگ پری‌ها بوده خیلی زیاده!&quot;دستانم را روی صورتم گذاشتم. روشیرا آخرین ایالت مستقل شده در دنیای مجاور بود، مردمان آنجا از نژادها و گونه‌های خاص بودند و علاوه براینکه جنگجویان فوق‌العاده‌ای داشت، استراتژیست‌هایی نیز در آنجا ساکن بودند که به طرز هوشمندانه‌ای کنترل منطقه‌شان را به عهده داشتند. شاید باید بعد از فیریس به روشیرا برویم. اما وقتی نوای آرامش شب را دیشب شنیدم فکر کردم باید راهی لافرن شویم. اگر آنجا هم ملودی به نحوه‌ی دیشب اجرا شود فاجعه به بار می‌آید. لافرن همین الان هم به دلیل فضای خاصی که دارد گاهی مستعد اتفاقات ترسناک می‌شود چه برسد به اینکه آرامش شب اینگونه در آنجا پخش بشود._ اگه فورثولا قربانی باشه، پس کسی که بهش حمله کرده باید یه ربطی به قضیه داشته باشه.&quot;آیان سرش را پایین انداخت و درحالیکه حرفم را تایید میکرد گفت:&quot; درسته اما نتونستم هیچ اثری از کسی که باهاش درگیر شده بود پیدا کنم. انگار ننافر داشته با چیزی میجنگیده که دیده نمی‌شده و هیچ اثری از خودش نمیذاره. حتی فکر کردن بهش هم باعث میشه هیجان‌زده بشم. بنظرت اگه باهاش روبرو بشم چقدر طول میکشه تا شکستش بدم؟&quot;_ به لافرن میریم!&quot;(مسئول آرشیو خاطرات ارباب دنیای مجاور صحبت میکنه!سلام! بابت یه هفته تاخیر عذرخواهی میکنم سایت مشکل داشت و مدام ارور میداد یا هم اصلا نمیشد خاطرات رو پیست کنم. و یه چیز دیگه! متوجه شدم پارت‌ها در دسته فیلم و سینما قرار گرفته غیر از یکی دو قسمت. انگار سایت داره از پیش خودش تصمیم میگیره کدوم دسته باشه. نمیدونم چرا و باید چیکار کنم T•T)</description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 16:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-hewps94dy9v5</link>
                <description>پارت هفتمدرب اتاقم را کمی باز کردم و به راهروی کاخ نگاهی انداختم، هیچکس نبود. نور کم ماه از پنجره‌های روبروی اتاق، راهرو را کمی روشن میکرد. با قدم‌های آهسته و بی‌صدا به طرف اتاق آیان که سه در با من فاصله داشت رفتم. به محض رسیدنم در را بی‌هوا باز شد:&quot; آه شمایید! حس کردم یکی داره به اتاقم نزدیک میشه خواستم پیشدستی کنم.&quot;کمی از رفتار ناگهانی‌ آیان ترسیدم، نفس عمیقی کشیدم و اشاره کردم کنار برود:&quot; بریم داخل کارت دارم.&quot;کنار آیان روی مبل سلطنتی سه نفره‌ی وسط اتاق نشستم:&quot; باید قبل از اینکه دیر بشه خونی که اطراف جسد پری بود رو بررسی کنیم ببینیم واقعا مال جنازه بوده یا درگیری‌ای هم رخ داده؟&quot;آیان آرام زمزمه کرد:&quot; نمیتونیم باهم انجامش بدیم پس جمع نبند.. &quot;اخم کردم:&quot; چرا نمیشه؟&quot;آیان با حالتی گرفته به چشمانم نگاه کرد:&quot; هرچقدر هم که به آرلیوس اعتماد داشته باشی من نمیتونم قبولش کنم، اون مشکوکه. بهتره نفهمه چطوری و روی چی داریم تحقیق میکنیم. اینجا بمون تا وقتی تو اینجا باشی بیشتر توجه‌ها روی توئه و من راحت‌تر دنبال مدرک میگردم.&quot;اگر او را نمی‌شناختم حس میکردم مانند کودک خردسالی شده‌ام که وسط بازی او را با مسئله‌ای ناچیز درگیر کرده‌اند تا خودشان به راحتی تفریح کنند. اما حق با آیان بود... . از زمانی‌که آیان از کاخ خارج شده‌بود من درون راهرو‌ها قدم میزدم و منتظر بودم. آنقدر در راهروها قدم برداشتم که تقریبا کل نقشه‌ی جنوبی کاخ در حافظه‌ام برای همیشه حک شد. انتظار واقعا بدترین و سخت‌ترین کار بود مخصوصا که زمان ما هرلحظه کمتر میشد و دنیای مجاور درخطر بود.صدای سازی بین چنگ و زیتر سکوت کاخ را میشکست. این ملودی را به خاطر می‌آورم؛ برای ایالت لافرن بود. پررونق‌ترین مکانی که دنیای مجاور تا به الان به خود دیده و مکانی که هربار با دیدن دستاوردهایش احساس غرور میکردم. ملودی آرامش شب! زنی که او را الهه‌ی آرامش لافرن می‌نامیدند آنرا تنظیم کرده بود و در شب‌های مه گرفته برای اینکه کودکان کمتر احساس ترس کنند می‌نواخت. اما این ملودی تفاوت‌هایی با نوای اصلی داشت. می‌توانستم وجود نیروی جادویی را از آن احساس کنم. گویی باعث می‌شد همه‌ی موجودات زنده‌ی درون ایالت به آن جواب بدهند و زمزمه‌‌های نامفهوم درون شب بپیچد. در و دیوار کاخ صدا میداد. وحشت کردم و به اتاقم رفتم، کم کم نوای جادویی ساز تغییر کرد و صدای زمزمه‌ها کمتر شد. قطعا کار آرلیوس بود؛ دوست نداشت پشت سرش کسی کاری انجام دهد و کنترل بی‌نظیری روی ایالتش داشت.آیا نباید قدرت و حاکمیتش را به رسمیت میشناختم؟ این سوالی بود که از وقتی آرلیوس حاکم ایالت فیریس شد مدام از خودم می‌پرسیدم. مجبور بودم برای حفظ ظاهر نشان دهم به او اعتماد دارم ولی از درون با خودم کلنجار بروم که نگهداشتن او کار درستی هست یا نه؟با سبک سنگین کردن اتفاقات واقعا نمیتوانم به نتیجه برسم. هرقدر که در زمان سختی کنار هم جنگیدیم همانقدر هم دردسر درست کرده بود! درنهایت همانطور که خودش گفت به او اعتماد نداشتم در غیر اینصورت او را به قلعه مرکزی می‌بردم.با گذر زمان دروغ گفتن و مغلطه کردن دیگر برایم راحت شده بود. گویی آخرین شعله‌ی وجدانم در درون سو سو میزد و برای روشن ماندن التماس میکرد اما من کور و کر بودم و به او گوش نمی‌دادم. چه نیازی به وجدان دارم؟ به جایی رسیده‌ام که اگر لازم باشد برای بدست آوردن چیزهایی که میخواهم حتی قتل هم میکنم.من کسی بودم که اگر کسی نیاز به شنیدن یک دروغ شیرین درمقابل حقیقتی تلخ داشت با لبخند آن کار را برایش میکردم. وقتی در بحث‌ها نظرم غیرمنطقی و اشتباه بود به قدری مغلطه میکردم که حتی حکیمان دنیای مجاور هم شک می‌کردند چه چیزی درست چه چیزی غلط است. برای محافظت از خوشی‌های زود گذرم هر دروغ و کاری که لازم بود از انجامش دریغ نمیکردم... .بعد از همه‌ی اینها با خودم فکر میکنم چه کسی شرور واقعی این دنیاست؟با همین فکرها و انتظار کشیدن‌ها برای بازگشت آیان، همگام گرگ و میش به خواب رفتم.</description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 18:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-ghsp9ahb4tco</link>
                <description>پارت ششمآخرین پرتو خورشید قبل از غروب از گوشه چشمان آرلیوس گذشت و خطوط ماسه‌ای درون نگاه سیاهش واضح‌تر شد. غمگین و دلخور به نظر میرسید، گویا می‌خواست توجیهی از جانب من بشنود تا دلش را آرام کند. بیشتر از این او را معطل نکردم:&quot; آرِس! اینطور نیست که بهت اعتماد ندارم فقط فکر کردم بهتره این مسائل رو خودتون حل کنین طرفداری من از کسی همه چیز رو بدتر میکنه.&quot;آرلیوس با صدایی که به زور شنیده می‌شد زیر لب زمزمه‌هایی کرد که بیشتر شبیه غر زدن بود. کمی خنده‌ام گرفت سعی کردم دلجویی کنم:&quot; چطوره که یکم قدم بزنیم؟ دیگه خورشید غروب کرده کم کم میتونیم ستاره‌ها رو ببینیم.&quot;آرلیوس بلافاصله حالت چهره‌اش را تغییر داد و تبدیل به همان مرد جوان خوشرو شد:&quot; البته بانو هائرا، دیدن آسمون و خوردن تنقلات از حیاط خلوت کاخ توی این موقع سال چیز تکرار شدنی‌ای نیست.&quot;درحالیکه به طرف حیاط خلوت کاخ میرفتیم، در ذهنم تقویم دنیای مجاور را بررسی میکردم در این فکر بودم که این زمان از سال چه صور فلکی در آسمان هست که تکرار نمی‌شود، با دیدن درخت شکوفه‌های نقره‌ای در آنجا متوجه شدم.شکوفه نقره‌ای هر صدسال یکبار نمایان می‌شود و مدت زیادی عمر نمی‌کند، همیشه آرزو داشتم یکبار هم که شده آنرا زیر نور ماه ببینم. و حالا آرلیوس این منظره را به من نشان میداد، در آن زمان هرچند ماه هنوز کامل نشده بود اما آسمان را روشن می‌کرد. تنه‌ی پیچ خورده و پیر درخت با آن شکوفه‌های نقره‌ای در میان درختان پراکنده درون حیاط پشتی، به خوبی خود را به چشم می‌آورد.به همراه آرلیوس کنار برکه‌ی زیر درخت شکوفه نشستیم‌. به آب نزدیکتر شدم تا تصویر بازتاب شده درخت درون برکه را ببینم و چند گلبرگ بردارم. دستم را درون آب بردم..._ الان سه تا ماه توی دریاچه هست.&quot;نگاهم متعجبم را به آرلیوس دوختم، آیا چشمانش دچار مشکل شده بود؟ تنها بازتاب ماه درون برکه دیده میشد، آن دوتای دیگر را از کجا آورده بود؟وقتی با چهره‌ی متعجبم روبرو شد خندید و نزدیک برکه آمد، به دستم اشاره کرد، بعد انگشتش را به بازتاب چهره‌ام درون آب زد و دوباره سرجای قبلی‌اش نشست. یک شکوفه از روی آب برداشتم. متوجه منظورش شده بودم:&quot; تو همیشه میتونی حال و هوام رو عوض کنی... .&quot;سرم را بلند کردم و در آسمان به دنبال ستاره جواهر نشانم گشتم:&quot; میدونی آرس؟ تو میتونی روحیه‌م رو هرجور که میخوای تغییر بدی. گاهی وقتی نیاز دارم خوشحالم میکنی، بعضی موقع‌ها اینقدر حال بدم رو بزرگ جلوه میدی که به گریه بیفتم، و حتی موقع‌هایی شده ‌که بی هیچ احساس مثبت یا منفی کنارت بودم و تو خیلی راحت خلق و خوی من رو کنترل کردی... با تجربه این‌همه سال مطالعه علم جادو دستکاری احساسات بقیه نباید برات کار سختی بوده باشه!&quot;از گوشه چشم به آرلیوس نگاه کردم، نسیم از میان موهای زیتونی رنگش گذشت، نگاهش به درخت شکوفه بود:&quot; خب من یه دیوونه و روانی قدرت بودم و درنهایت فهمیدم با جادوی موسیقی میتونم روحیات آدما را بهم بریزم و جوری که میخوام بچینم، بعد از سال‌های طولانی زندگی خیلی چیزا یاد گرفتم ولی الان میدونم باید با یه چهره جوون بگردم و خوشرو باشم چون همین مهربون بودن بزرگ‌ترین جادوی ایالاته که به هیچ نیروی پایه‌ای برای انجامش نیاز نداره!&quot;هیچکس نمی‌دانست آرلیوس چه مقدار عمر کرده‌است اما عده‌ی زیادی معتقد بودند او مانند موسیقی‌ای که از دل طبیعت سرچشمه گرفته، همزمان با آن زاده شده و تا به الان نفس کشیده‌است.هرچقدر هم که به طور منطقی فکر کنم نمی‌توانم درمورد آرلیوس به نتیجه‌ای برسم، درنهایت او یک شخصیت خاکستری درون دنیای مجاور است که باید مراقب باشی گرفتار او نشوی.در قصه‌های ترسناکی که مردم باقی ایالات برای کودکانشان تعریف می‌کنند، یک جادوگر هست که روح بچه‌ها را می‌دزدد و ارواح شیطانی را درون بدن آنها می‌گذارد، گاهی فکر میکنم آرلیوس اگر بخواهد می‌تواند این جادوگر خبیث باشد!دانه‌های سیبی که می‌خوردم را کنار برکه درون خاک کردم و بلند شدم:&quot; خوش گذشت ولی خیلی خسته‌م باید استراحت کنم.&quot;.....................................درون اتاقی که برای اقامت در کاخ گرفته بودم قدم میزدم و ذهنم درگیر شده بود، لحظه دیدن پری فراموش کردم خون پاشیده شده اطراف را بررسی کنم، اینجا خون همه به رنگ بنفش بود و باتوجه به الگوی پاشیدن خون ممکن بود یک نفر دیگر را آنجا زخمی کرده باشند. یک مدرک مهم را از دست دادیم. باید هرچه زودتر سراغ آیان بروم.</description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 19:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-bz1wffen9e7g</link>
                <description>پارت پنجمآیان نگاهی به اطراف انداخت:&quot; چطور تونستن نزدیک بازار اینکار رو بکنن؟ درسته که کوچه خلوت و تاریکه اما بازم یعنی هیچکس نفهمیده؟&quot;آیان هرلحظه به اهالی مشکوکتر میشد، باید برایش توضیح میدادم:&quot; هرچند خون بنفش پری اطراف پاشیده اما همه‌ی اینا صحنه سازیه.&quot;آیان:&quot; چطور میتونی اینقدر مطمئن باشی؟&quot;به جسد پری اشاره کردم:&quot; موجودات دور مفاصلشون یه مایع خاص دارن که توی دنیای دیگه بهش پروتوپلاسم میگن، بعد از مرگ این ماده کم میشه و درنهایت بعد حداکثر دوازده ساعت باعث خشک شدن بدن توی حالتی که مرده میشه. اگه جسد قبل دوازده ساعت جابجا بشه با بررسی مایعات بین مفاصل میتونی این رو بفهمی.&quot;آیان افسوس خورد. پری‌های محافظ با اینکه ظاهر کودکان هفت ساله را دارند اما برای منصوب شدن به نگهبانی از ایالات باید حداقل صدسال عمر کنند و تجربه بدست بیاورند. این ظاهر کودکانه و معصوم باعث می‌شد مردم راحت‌تر به آنها اعتماد کنند و کمتر مورد آزار قرار بگیرند. اما درحال حاضر پری محافظ فیریس به قتل رسیده بود و تا آمدن یک نگهبان دیگر معلوم نبود چه اتفاقی خواهد افتاد. حتی نمی‌توانستیم جسد محافظ را جایی دفن کنیم، جابجا کردن و خاکسپاری آن می‌توانست توجه‌های زیادی را جلب کند. روبروی پری نشستم، دستم را روی پلک‌هایش گذاشتم و مدتی همانطور ماندم. اگر بهتر عمل کرده بودم، اگر بجای فرار کردن و پشت گوش انداختن مسئولیت‌هایم فقط کمی بیشتر تلاش میکردم... احساس کردم بغض گلویم را می‌فشارد. نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم:&quot; بریم.&quot; صدایم آنقدر کوتاه بود که به زور شنیده می‌شد، مطمئنم آیان متوجه حالم شده بود. به محض رسیدن به یکی از خیابان‌های اصلی چهره‌ای خنده‌رو و آشنا را دیدم. دستمال گردن نفیسی که با نخ‌های طلا رویش گلدوزی کرده بودند را روی یقه‌ی لباس بنفش‌ تیره‌اش بسته بود و با خوشروئی با پیرزن بازاری روبرویش صحبت می‌کرد. نگاهمان با هم تلاقی کرد. برق چشمان سیاهش از آن فاصله مشخص بود، به طرفم آمد:&quot; بانو هائرا‌... .&quot; با دیدن چهره‌ی عبوس آیان کنارم خودش را جمع و جور کرد:&quot; می‌بخشید ارباب! فکر کردم این یک بازدید غیر رسمیه!&quot;لبخند زدم:&quot; مشکلی نیست جناب آرلیوس.&quot;با دستش به جلو اشاره کرد:&quot; اجازه بدید تا کاخ همراهی‌تون کنم.&quot;سری تکان دادم و به راه افتادم. آرلیوس هزار زندگی، حاکم فیریس، همنوای طبیعت؛ حتی دیدن او باعث آرامش خاطرم می‌شود. درحالیکه که بدنبالش می‌رویم از پشت سر به او نگاه میکنم؛ ارلان همیشه درموردش به من هشدار میداد، خوب می‌دانستم کسی با توانایی‌های او ترسناک‌ترین شخص در کل دنیای مجاور می‌تواند باشد اما هیچوقت نخواستم باور کنم... .زمانی که به کاخ رسیدیم برای صرف چای به گلخانه شیشه‌ای رفتیم. آرلیوس درحالی‌که پا روی پا انداخته بود بدون مقدمه بحث را پیش کشید:&quot; درمورد پری نگهبانه؟&quot;آیان شوکه شد و با خشم شمشیرش را به طرف آرلیوس گرفت:&quot; از کجا میدونی؟ اگه میدونی چطور گذاشتی جسد با بی احترامی اونجا بمونه؟&quot; هرچه به انتهای سوالاتش میرسید صدایش بلندتر میشد.آرلیوس دو قاشق شکر درون فنجان ریخت و با حالتی غمگین جواب داد:&quot; درمورد آسیب دیدن و ناپدید شدن پری‌های نگهبان قبلا شنیده بودم و امروز متوجه شدم این بلا سر ایالت من هم اومده. داشتم توی شهر دنبال مدرکی از قاتل میگشتم. فکر کردم اگه اجازه بدیم جسد همونجا بمونه احتمالا با توجه به رفت و آمدها بتونیم یه ردی از مجرم پیدا کنیم.&quot;روی میز به طرف آرلیوس خم شدم:&quot; چیزی هم فهمیدین؟&quot;_ نه... .&quot;آیان شمشیرش را غلاف کرد و زیر لب بد و بیراه گفت. خدمتکاری که هنگام ورود به کاخ از آرلیوس دستور آماده کردن اتاق گرفته بود وارد شد:&quot; سرورم! اتاق‌های جنوبی رو برای اقامت آماده کردیم.&quot; آیان بدون آنکه چای بنوشد، بدون کوچکترین توجهی به آرلیوس از گلخانه خارج شد و خدمتکار هم پشت سرش رفت. من هم بعد از نوشیدن چای بلند شدم تا بروم. هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آرلیوس متوقفم کرد:&quot; به من اعتماد نداری.&quot; جمله‌اش خبری بود، سوال نمیکرد، با اطمینان این حرف را میزد.صدای کشیده شدن صندلی را شنیدم اما رویم را برنگرداندم، حس میکردم به من نزدیکتر میشود:&quot; وقتی آیان با اون حالت تهدید آمیز شمشیر روی گردنم گذاشت فقط نگاه کردی ببینی نتیجه بازجویی چی میشه.&quot;روبرویم ایستاد:&quot; بانو هائرا! خوب میدونم که فقط افراد قلعه مرکزی اعتماد کامل تو رو دارن... و همینطور خوب میدونم توی شرایط سختی هستیم... خودت رو سرزنش نکن و با اطمینان برو جلو. هر راهی که انتخاب کنی همون درست‌ترین مسیره‌.&quot;    </description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 19:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-yho23ni4metc</link>
                <description>پارت چهارمپس از تصمیم گیری برای ماندن ارلان و سایوین در قلعه و همراه شدن من و آیان، نوبت این بود که برای شروع سفر به ایالات تصمیم بگیریم.آیان به نقشه نزدیک شد و روی شرقی‌ترین ایالت دست گذاشت:&quot; بنظرم توقیا مکان مناسبی برای شروع جستجو باشه؛ اونجا اولین و قدیمی‌ترین ایالت دنیای ماست و یجورایی تاثیر خوبی روی باقی ایالات داره. حتی میشه گفت مادر سرزمینه.&quot;کمی به حرف‌هایش فکر کردم اما نمی‌توانستم بپذیرم:&quot; اینطور فکر نمیکنم، توقیا یک ایالت مقدسه، امن‌ترین جا و تنها ایالتی که کمترین امکان دچار شدن به تاریکی رو داره اونجاست.&quot;  دست روی نزدیکترین ایالت از طرف شمال به قلعه گذاشتم:&quot; ولی درمورد تاثیرگذاری باهات موافقم، برای این مورد باید به سمت فیریس بریم. اونجا بیشترین تاثیر رو روی فرهنگ و حال هوای ایالات دیگه داره. حتی قلعه هم با گذر سالها تا حدودی رنگ و بوی اونجا رو گرفته.&quot;ارلان به وضوح خلق تنگی‌اش را نشان داد:&quot; اونا خوب بلدن با سازشون مردم رو به رقص دربیارن.&quot; و با دهن کجی رویش را آن‌طرف کرد.آیان اخم کرد:&quot; هرچند مشکلاتی از ایالت فیریس به گوشم رسیده اما مردمش درحالت نرمالی هستن تغییر زیادی نداشتن.&quot;لحظه‌ای دلم تکان خورد و پاهایم بی‌حس شد:&quot; آیان! اونجا مردمی داره که خیلی خوب بلدن نقش بازی کنن و همه چیز رو جوری که میخوان نشون بدن. تاریکی توی عمق وجود نهادینه میشه و وقتی قرار باشه از جانب کسایی مثل اونا پخش بشه بسختی میشه فهمید چه خبره! قرار نیست همه جا تیره و تار بشه صرفا الگوی اصلی جهان از کنترل خارج میشه. فکر می‌کنم فیریس خطرناک ترین ایالته. حتی اگه نتونیم منبع تغذیه رو اونجا پیدا کنیم مطمئنم به سرنخهای خوبی می‌رسیم.&quot;این بحث تا ظهر ادامه داشت و بلافاصله بعد از تصمیم‌گیری آماده‌ی سفر شدیم. ارلان جلوی دروازه قلعه ایستاد:&quot; هائرا!&quot;به طرفش برگشتم و منتظر باقی حرف‌هایش شدم. نفس عمیقی کشید:&quot; میدونی چیه؟ اینکه یک کار رو شروع کنی خودش شجاعت زیادی میخواد، ادامه دادن خوبه و تکمیل کردن عالیه ولی گاهی صرفا شجاعت شروع کار رو تموم میکنه پس میخوام بدونی لازم نیست هرکاری رو کامل انجام بدی! لازم نیست همیشه تو مقصر باشی و خودت رو سرزنش کنی، هیچ چیز کاملی توی این دنیا وجود نداره!  برای من همینکه برگشتی کافیه، و اینکه ما اینجاییم تا باهم دنیامون رو نجات بدیم.&quot; تمام بیست و سه سال زندگی‌ام دنبال شنیدم این حرف‌ها بودم. ارلان همیشه بهترین کلمات را انتخاب میکرد... .‌..................‌‌‌‌.............................با طلسم جابجایی سایوین خیلی زود به فیریس رسیدیم. تا حوالی غروب در بازارچه مرکز ایالت پرسه زدیم. صدای ساز و آواز هرلحظه ناهمگون‌تر و آزاردهنده‌تر می‌شد. قطعا تاریکی اینجا حضور داشت در غیر اینصورت چنین هارمونی وحشتناکی امکان نداشت در فیریس بپیچد._ هائرا! از طرف اون کوچه هاله شومی حس میکنم.&quot;بدنبال آیان وارد آن کوچه خلوت شدم. چندین بار به چپ و راست پیچیدیم و درنهایت آیان جلوی من با حالتی گارد گرفته متوقف شد. مستاصل و ناراحت بنظر میرسید.او را و کنار زدم، جسد یک کودک حدودا هفت ساله... نه پشت گوش‌هایش پرهای سفید داشت، او یک پری محافظ بود. یک نفر پری محافظ فیریس را به قتل رسانده بود. خون بنفشش روی لباسش پخش بود و به حالتی خمیده به دیوار تکیه زده بود.به جسد نزدیک شدم و او را بررسی کردم، وسیله جادویی که سایوین درست کرده بود را از کیف بیرون آوردم و مشغول بررسی ماده دور مفصل‌ها شدم. با حالت عادی که باید در بدن یک مرده باشد متفاوت بود. قطعا قاتل جسد را در دوازده ساعت ابتدایی پس از مرگ جابجا کرده بود، الگوی سفت شدن عضلات متفاوت بود و باتوجه به اینکه جسد هنوز حالت جمود و سختی داشت کمتر از دو روز و نیم از مرگش می‌گذشت.</description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 20:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-e5fpgbhjo4jv</link>
                <description>پارت سوم فنجان نوشیدنی که روبرویم بود را برداشتم. به محتوای بیرنگ آن نگاه کردم و کمی از آن چشیدم. حس کردم موجی از سرما کل وجودم را به به لرزه درآورد. گلویم را صاف کردم و رو به آیان گفتم:&quot; توی سالن ماه نمیتونیم از نوشیدنی‌های خفن سایوین استفاده کنیم.&quot; فنجان را بالا آوردم و با لبخند به آن اشاره کردم.آیان هم مثل همیشه دوئل را پذیرفت و نوشیدنی‌اش را یکباره سرکشید. برای لحظه‌‌ای کوتاه احساس کردم چشمانش از طلایی به آبی یخی تغییر کرد.در قلبم احساس سنگینی کردم، این همان آیان همیشگی بود که هرگز نمیتوانستی متوجه شوی آیا از تو دلخور هست یا نه. با همه محبت‌آمیز و صمیمی رفتار میکرد حتی اگر آزارش میدادند بازهم مانند قبل بود اما قطعا جایگاهشان را از دست میدادند.شاید من هم دیگر جایگاهی مانند گذشته در نظر او نداشته باشم....ارلان با ظرافت تمام یک تکه از دایره‌های درون بشقاب را برداشت:&quot; اومدی که بمونی؟&quot;به صورتش که بخاطر آن خوراکی عجیب درحال سرخ شدن بود خیره شدم:&quot; احتمالا.&quot;انگشتان کشیده‌اش را لابلای موهای مشکی‌اش کشید:&quot; درسته! چیزی نمونده که اینجا از بین بره پس نمیتونی بگی که میمونی اونم توی دنیایی که ممکنه دیگه نباشه.&quot;سایوین دستانش را از پشت سر روی شانه‌هایم قرار داد و دهانش را به گوشم نزدیک کرد:&quot; لازمه دفترت رو بیارم تا باهم برای آینده تصمیم بگیریم؟&quot;سایوین، جادوگر پر از شگفتی و شیطنت قلعه، هرگز شکست را قبول نمیکرد. یاد روزی افتادم که آیان این ساحر پلید را دستگیر کرد و در سیاهچال انداخت. به همین زودی دوسال شد... . نتوانسته بودیم جادوی سایوین را مهر و موم کنیم بنابراین بهتر جا برای نگهداری و کنترل او سیاهچال تطهیر بود. فریاد‌های سرکشش هنوز در دیوارهای قلعه باقی مانده که میگفت:&quot; فکر میکنین سرکوب کردن من به همین سادگیه؟ فقط وقتی که ارباب بمیره از شر من خلاص میشید.&quot; ارلان معتقد بود باید جان ساحر نوجوان را بگیریم اما من فکر میکردم با پرورش سایوین درنهایت یک جادوگر قدرتمند خواهیم داشت. به همین منوال یک سال گذشت و سایوین پسر قلعه مرکزی شد. همیشه سر به سر آیان می‌گذاشت و جعبه‌های چای‌ ارلان را با گیاهان جادویی عوض میکرد. اما در مقابل من، رفتارش چیزی بین نفرت و وابستگی بود..............................روی دیوار اتاق سایوین نقشه دنیای مجاور را رسم کردیم.ملاقه‌ی درون دیگ معجون را برداشتم و به ایالات مختلف اشاره کردم:&quot; طبق مطالعات و گزارش‌هایی که دریافت کردم میزان تاریکی توی هر ایالت متفاوته و هیچ تناسب و الگوی خاصی وجود نداره، اما چیزی که واضحه اینه که دو مورد روی بوجود اومدن تاریکی اثر داره: یک مورد از داخل قلعه مرکزی که داره هدایتش میکنه و مورد دیگه خارج از قلعه که داره بهش تغذیه میرسونه. وقت کافی برای اینکه جداگانه هرکدوم رو بررسی کنیم نداریم پس باید دو گروه بشیم و رسیدگی رو شروع کنیم.&quot;سایوین مثل یک گربه نگاهش تمام مدت روی ملاقه بود جوری که شک کردم چیزی فهمیده باشد اما در کمال تعجب از روی حرف‌هایش مشخص بود متوجه شده:&quot; من تمام قلعه رو مثل کف دستم بلدم بهتر نیست من اینجا دنبال هدایتگر تاریکی بگردم؟&quot;درست میگفت. قبل از دستگیر شدن توسط آیان برای مدتی نسبتا طولانی درون قلعه پنهان شده و همه جا پرسه میزد. با این حساب گذاشتن آیان در قلعه و کنار سایوین کار درستی نبود، حتی نمی‌خواهم تصور کنم چگونه دیوارهای اینجا را با اینهمه عظمت نابود خواهند کرد. ارلان هم تمام مدت با نگاه‌های ناجور جادوگر را زیر نظر داشته میترسم آنها را کنار یکدیگر بگذارم. اما خودم هم گزینه مناسبی نبودم، زیرا آشنایی کامل با ایالات مختلف و رابطه با حاکمان آنها همیشه تخصص من بود و پیدا کردن منبع تغدیه باید توسط خودم انجام شود. شاید بهتر باشد به ارلان اعتماد کنم که کار احمقانه‌ای نمی‌کند... .</description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 01:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-pr3fsnyqaltx</link>
                <description>پارت دومدوازدهمین روز از اولین ماه سال هجدهممدتی میشد که کنار پنجره اتاق نشسته بودم و زیر نور لطیف صبحگاهی دفترچه یادداشت‌هایم را نگاه میکردم. تمام وسایلی که باخودم آورده بودم همین دفترچه چرمی و قلم بود.صدایی مانند کشیده شدن چیزی تیز برزمین سکوت قلعه را برهم زد. هنوز هم کسی در قلعه بود؟سراسیمه از پلکان مارپیچ به پایین دویدم، هرچه پایین‌تر میرفتم صدا واضح‌تر میشد.صدا از سرداب می‌آمد؛ نفسم را حبس کردم، با قدم‌هایی آرام به قعر آن مکان تاریک پا گذاشتم. فقط یک شخص بود که عاشق سر و صدا به راه انداختن و شیطنت در سرداب بود.جلوی چهارچوب کوچکی که دور تا دورش را با حروف عجیب حکاکی کرده بودند، پرده‌ای از جنس سنگ‌های جادویی آویزان بود. بسیار شیک و گران‌قیمت به چشم می‌آمد اما فضا و وسایل شلخته پشت آن پرده کاملا جلوه‌اش را گرفته بود.سنگ‌های جادویی را کنار زدم و وارد اتاق نیمه روشن و نمور شدم. پسری حدودا هجده ساله با لباس‌های عجیب مشغول کشیدن میزی فلزی بر روی زمین بود تا آن را به مکانی دیگر ببرد.درحالی که پشت به من بود لباس‌هایش را تکاند و صدای زنجیر‌های آویز روی پیراهنش جرینگ جرینگ صدا دادند. صدای خنده‌ی آرامش را شنیدم. نفس عمیقی کشید:&quot; خوش اومدی هائِرا!&quot; و با پوزخندی شیطانی به سمتم چرخید و ادامه داد:&quot; میز رو جابجا کردم تا باهم صبحانه بخوریم. عالی نیست؟&quot;سرش را کج کرده بود و مانند گربه‌ها نگاهم میکرد. او هنوز اینجا بود و همچنان از آزار دادن بقیه لذت می‌برد. سرم را بالا گرفتم و سینه سپر کردم:&quot; وقت برای این تشریفات ندارم سایوین! ارلان و آیان کجان؟&quot;روی میز نشست و پاهایش را مثل بچه‌ها تکان داد:&quot; اوه خیلی ناراحت شدم. از راه نرسیده سراغ اون بچه‌های نادون رو میگیری. اون نائب‌السلطنه عزیزت زیر نور آفتاب لش میکنه و خودش رو با چرت‌ترین کتاب‌ها سرگرم میکنه. محافظ بی کله‌ای که قرار بود حواسش به امنیت این دنیای لعنتی باشه هم با شمشیرش رفته ماه عسل! با دنبال اونا گشتن فقط وقتت رو تلف میکنی! اگه میخوای انرژی داشته باشی تا به ادامه‌ی روزت برسی و با اونا ملاقات کنی باید اول یه چیزی بخوری، بیا قبل از دیدن اون بچه‌ها باهم صبحانه رو صرف کنیم. هوم؟&quot;پس حالشون خوب بود! به چشمان سایوین که هرکدام رنگی متفاوت داشتند نگاه کردم، درست مانند شخصیتش بود، دورنگ و مکار. همیشه عادت داشت ترکیب‌های عجیب غریب جادویی‌اش را در غالب خوراکی روی ما امتحان کند، برای فریب خوردن زیادی آب‌دیده بودم:&quot; خوبه!... ولی بهتر هم میشه اگه همه باهم دور یه میز جمع بشیم.&quot;یک قدم من یک قدم او. همیشه عقب نشینی‌های یک قدمی جلوی سایوین جواب میداد. نمی‌دانم از خوش قلبی‌اش بود یا راهکارش برای بدست آوردن چیزها اینگونه بودفکش را باحرص به چپ و راست تکان داد:&quot; خیلی خوب!&quot;جلوی سنگ زمردی رنگ روی دیواری که روبروی چهارچوب در بود ایستاد. کلمه‌های مبهمی زمزمه کرد و بعد مشغول چیدن ظروف شد.سرمیز نشسته بودم و با شک و تردید به ترکیبات نامعلومی که قرار بود صبحانه باشد نگاه میکردم.زمان زیادی نگذشت که زنی با چشمانی که از شدت خستگی گود رفته و سیاه شده بود وارد اتاق شد. کمی خیره به یکدیگر شدیم و بعد انگار که متوجه شده باشد چه شده با بهت به من اشاره کرد:&quot; ....&quot; هیچ حرفی از دهانش خارج نشد. سرش را تکان داد و درنهایت ادای احترام کرد:&quot; خوش اومدی ارباب.&quot; تنها شخص مبادی آداب قلعه، قطعا نائب‌السطنه بود. اما الان این رفتار بیشتر بوی گله و دلخوری میداد.لبخندی به او زدم:&quot; راحت باش!&quot;ارلان به سایوین که با غرور به میز اشاره میکرد نگاه کرد و بخاطر بلایی که قرار بود بابت آن مثلا غذاهای جادوگر خبیث سرش بیاد افسوس خورد.صدای ریختن سنگ‌های جادویی مانع ناراحتی بیشتر ارلان شد. آیان با شمشیرش تنها شیء آبرومندانه اتاق را نابود کرد. اما سایوین خونسردتر از این بود که بخواهد خم به ابروهایش بیاورد.آیان بی‌درنگ روی صندلی سمت راستم نشست:&quot; عجب دیدار سمی‌ای! مگه سالن ماه رو گرفتن که توی این آشغالدونی جمع شدیم؟&quot;</description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 00:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب دنیای مجاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85015229/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1-lcq53j8dslz1</link>
                <description>یازدهمین روز از اولین ماه سال هجدهمقبل از سرزدن خورشید از میان ماسه‌های شرقی برای سفر آماده شدم. برای سه هفته ساکن دنیایی خواهم بود که چیزی تا نابودی آن باقی نمانده و محافظین و اربابان آن دست از تلاش کشیده‌اند. به خوبی دوران اوج دنیای مجاور را به خاطر می‌آورم‌؛ ایالت‌هایی با تمدن‌های متفاوت که درکنار یکدیگر ترکیبی بی‌نظیر می‌ساختند، کتابخانه‌های مخفی، جست‌وجوگران بی‌پروا، هزاران هزار گونه گیاهان مرموز و ... .همه چیز خوب بود تا اینکه &quot;تاریکی نهفته وجود&quot; درحالیکه که میخندید روی دنیای مجاور سایه انداخت... .حوالی غروب به دروازه‌های چوبی و بزرگ دنیای مجاور رسیدم. درتمام طول مدت سفر سعی کرده‌بودم برنامه‌ای مستحکم و عملی برای نجات طراحی کنم اما تجربه ثابت کرده‌بود حوادث غیرمترقبه به تنهایی توانایی کن فیکون کردن کل نقشه را دارند.دیگر برایم هیچ اهمیتی ندارد چه بر سر من یا روحم خواهد آمد، اگر قرار است دنیای مجاور نابود شود، بگذار باهم تمام شویم... ‌.این مسئولیتی‌ست که باید بابت رها کردن &quot;تاریکی نهفته وجود&quot; بپردازم!پس از بازکردن درب‌های کهنه و سنگین دروازه، نگاهم را به آسمان دنیای مجاور دوختم؛ تعداد ستاره‌هایی که آخرین باز دیده‌بودم خیلی بیشتر از این‌ها بود.پل سنگی‌ای که از دروازه‌ی دنیا به قلعه‌ی اصلی میرسید چنان فرسوده شده بود که هرلحظه منتظر ریزش آن بودم، با اینحال با قدم‌های پر از دلهره از روی آن عبور کردم‌.بی سر و صدا وارو قلعه شدم، سالن هم‌اندیشی ماه که وسط قلعه بود و همیشه بوی خنک انواع نوشیدنی و چای میداد، حال به تاریکی و سیاهی موهای نائب‌السلطنه، ارلان، شده بود.به سختی جلوی سرازیر شدن اشک‌هایم را گرفتم و به بالاترین اتاق برج در بلندترین برج قلعه رفتم.هیچکس برای خوش‌آمدگویی اینحا نیست، واقعا توانایی بازگرداندن شکوه افسانه‌ای دنیای مجاور را خواهم داشت؟!</description>
                <category>Mohadaan</category>
                <author>Mohadaan</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 20:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>