<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های reya komiko</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85061088</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 12:25:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1510602/avatar/Uv1uhk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>reya komiko</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85061088</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صفحه اخر دفتر خاطراتم پاره است «پارت 2»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85061088/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-iy7rpfwj0ckt</link>
                <description>یوریکا در اتاقش بود و داشت به بدبختی هاش فکر میکرد. یوریکا: فک کنم بدبخترین ادم دنیا منم. بعد مرگ مادرم کسی به احساسات من توجهی نکرد و باقی عمرم مثل سگ کار کردم وقتی به فرار فکر میکنم میوفتم تو یه گودال پر بدبختی دیگه شاید این ماجرای مراقبت از اون زندانی شروع یه بدبختی دیگس. هه زیاد برام مهم نیسـتـراوی: فردای اون روز یوریکا برای تمیز کردن زندانی به سیاهچال رفت و با صحنه وحشتناکی روبرو شد زندانی تا حد مرگ کتک خورده بود و نزدیک بود بمیره یوریکا میره تو سلول زندانییوریکا: وحشتناکه پدر هم دیگه زیاده روی  کرده این الاناست که بمیره. باید کمکش کنمراوی: رفت جلو و دستای زندانی رو باز کرد و با یه دستمال خون زندانی رو پاک کرد سطل اب و سطح  زمین پر خون شده بود. بعد یه مدت زندانی بیدار میشه و یوریکا رو میبینه که پیشش رو زمین دراز کشیده و دید که زخماش بسته شده و یک دختر کنارش خوابیده رو زمین زندانی: این دیگه کیه    _یوریکا هم بیدار میشهیوریکا: بیدار شدی؟ حالت دیگه خوبه؟ زندانی: اره دیگه حالم خوبه. یوریکا: خداروشکر فکر کردم که میمیریزندانی: هه برای کشتن من این بچه بازی ها کافی نیستیوریکا:؟؟؟   چی داری میگی اگه کمکت نکرده بودم الان تو جهنم بودیزندانی: باشه اریگاتو که نجاتم دادی ولی از کجا میدونی که قراره به جهنم برم یوریکا: اخه اگه ادم خوبی بودی تو این سیاهچال چیکار میکردی زندانی: ددرسته ولی من اونقدرا هم ادم بدی نیستمراستی خدمتکار کوچولو اسمت چیه؟ یوریکا: هها کوچولو خودتی باید به من بگی خدمتکار ساما من دختر همون ادمیم که تورو تا یک قدمی مرگ برد و اسمم توریکو یوریکا عهزندانی: ههههههه ها ها ها ها ه ها ????باش بابا منم باور کردم.  خوب ادب میگه که اگه بانوی اسمش رو به شما بگه شما هم باید خودتونو بهش معرفی کنید با افتخار بنده شوالیه سوار بر اسب سفید کاتایا سوتا دس یوروشکو هیمه سامایوریکا: باور نمیکنی به خودت مربوطه اقای شوالیه سوار بر اسب سفید پس اسمت سوتاست سوتا: بله هیمهیوریکا: ادم جالبی هستی سوتا: تو ههمهر دو تاشون ????راوی: ولی وسط خنده هاشون پدر یوریکا وارد سلول میشهخب اینم پارت دوم اگه دوست داشتی لایک و ذخیره کنید خدایش خیلی سخته اینهمه بنویسیم و باز هم منتظر پارت بعد باشید انشالله فردا ادامشو میزارم.  </description>
                <category>reya komiko</category>
                <author>reya komiko</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 20:22:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحه اخر دفتر خاطراتم پاره است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85061088/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-x9vuaekqfmxq</link>
                <description>فرار کن نگران نباش. مامان هم خودشو بهت میرسونه. دوست دارم دخترم عاشقتم زندگیم پس فرار کن تو باید حتی اگه تنها هم بمونی زنده بمونی. به مامان قول بده. یوریکا: اونا اخرین حرفای مادرم بود. مادری که تو این خونه بزرگ تنها کسی بود که طرف من بود. من از اهالی این خونه از خواهر برادرام پدرم از نامادریام همه متنفرم ولی خب... من توریوکو یوریکا هستم دختر ناخواسته یک اشراف زاده سلطنتی و یک خدمتکار سادم ولی این اشرافزاده با اینکه سه تا زن داشت عاشق یه خدمتکار میشه هه خیلی خنده داره ? ولی این هوس ساده باعث بوجود اومدن من و مرگ مادرم میشه. من کل زندگیم توسط تمام اهالی این خونه تحقیر شدم و پدرم منو بعنوان یک خدمتکار اینجا نگه داشته. من یک بچه 12ساله بودم که مادرمو کشتم. و به یک خدمتکار تبدیل شدم الان 16 سالمه. یه مدته که پدرم هی میره به سیاهچال یعنی چی اونجا هستراوی: یه مدت هست که پدر یوریکا به سیاهچال میرفت. یوریکا تصمیم میگیره پدرشو تعقیب کنه و به سیاهچال  میره و پدرشو میبینه که در حال شکنجه یه پسر جوونه اون از اون صحنه ای که باهاش مواجه شده بود ترسید و وقتی میخواست فرار کنه میوفته زمین و پدرش متوجه حضور یه نفر میشهپدر: کی اونجاس؟      ـ میره بیرون رو برسی میکنه یوریکا  اینجا چیکار میکنی یوریکا: پدر ببخشید قصد تعقیب نداشتم فقط اتفاقی... پدر: دیگه کافیه اگه درمورد این موضوع با کسی حرف بزنی میکشمت یوریکا: چشم ???پدر: حالا که فهمیدی کاریش نمیشه کرد از الان تو از این پسر مراقبت میکنی بعد از شکنجه بیا اینجا رو تمیز کن یوریکا: چشمراوی: یوریکا خارج مبشه و میره تو اتاقش ایناینم از پارت اول  اگه خوبه لایک کنید ممنون میشم منتظر پارت های بعدی هم باشید. </description>
                <category>reya komiko</category>
                <author>reya komiko</author>
                <pubDate>Tue, 15 Feb 2022 21:42:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85061088/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-fmtya1tlnvnw</link>
                <description>سلام تازه اومدم توی ویرگول قراره یه داستان کوتاه داشته باشیم و قراره پارت به پارت بزارم امیدوارم خوشتون بیاد. گاهی اوقات یه چند تا انیمه معرفی میکنم خلاصه امید وارم خوشتون بیاد ♥</description>
                <category>reya komiko</category>
                <author>reya komiko</author>
                <pubDate>Tue, 15 Feb 2022 19:24:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>