<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماری راد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85224155</link>
        <description>اطلاعی ندارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:51:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1499414/avatar/r5yNrt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماری راد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85224155</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنوز نور امید رو می‌بینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85224155/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-rbxc0yrxgck0</link>
                <description>این روزا به نظر میرسه نور امید داره کم و کمتر میشه، مهمه همین نور کم رو ببینیم. حالا بیشتر از قبل ضرورت داره اجازه ندیم حواس مارو پرت کنن. حتی زمانی که حقیقت تحت سلطه‌ی زور هست، نور امید وجود داره. همین نزدیکیاست. به دور و بر نگاه کنیم، واقعا بخوایم، میتونیم ببینیم.سیــاه چشــم ِمــن !کنــون که آن کبوتــر سپیــد زِ بــام ِخانـه‌ها گریختـهتو که هنوز شرنگِ تیره‌گی به کام ِچشم ِکودکانه‌ات نریختهرها کن این خموده خواب را نگه کــن آفتــاب را...که تا اگر چو من شدی، کسی که با دو چشم ِ باز کور بوده استو در کنارِ استوا از آفتاب دور بوده استدر آن زمان که زور، سپیدِ چشم ِ باورِ تو را سیاه می‌کندتـــو را تبـــاه می‌کند...اگرچه حـق از آنِ زور بوده استبه خاطر آوری که نور، بوده استمحمدابراهیم جعفری</description>
                <category>ماری راد</category>
                <author>ماری راد</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 01:09:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی موردعلاقتون چیه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85224155/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%AA%D9%88%D9%86-%DA%86%DB%8C%D9%87-l2xlgkumfggf</link>
                <description>محمودی هرازگاهی می‌پرسه: انصاری باز کجای این دنیا سیر می‌کنی؟ از نظر اون انصاری یه بخش فیلسوف داره که در خانواده‌ایی مذهبی  دیده به جهان گشوده!اون هرازگاهی میگه: انصاری خیلی سوال می‌پرسی! هر بحثی رو فلسفی می‌کنی! بهش حق میدم.نمی‌دونم جای اون بودم چطور برخورد می‌کردم. می‌بینم بعضی وقتا کلافه میشه، بعضی وقتا هم همراهه!ازدواج بازی زندگی مارو به طورکلی عوض کرد.  مثل بچگیا سریع خونه ساختیم و بعد خرابش کردیم. حالا داریم از نو می‌سازیم. این بار به جای خرگوشه، لاکپشته شدیم! اولش باهم بازی نمی‌کردیم. هرکسی تنهایی تلاش می‌کرد یه خونه‌ایی برای خودش بسازه. شبانه روزی فقط روی هدف متمرکز بودیم. می‌خواستیم برنده بازی باشیم. بعد دیدیم برای ما کار نمی‌کنه، حالمون بده. پس جدا جدا به این نتیجه رسیدیم  وقتی باهم خونه بسازیم، بیشتر بهمون خوش میگذره! وقتی تیم شدیم، حال و هوامون عوض شد. دیدیم تو این برهه از زندگی برای ما بردن مهم نیست، مهم اینه از اثری که ساختیم راضی باشیم. چه اهمیتی داره به نظر بقیه قشنگه یا نه؟حالا ساختن، بازی موردعلاقمون شده! </description>
                <category>ماری راد</category>
                <author>ماری راد</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 11:27:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه چیزی برای عرضه داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85224155/%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D8%B6%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kr2fligbfra9</link>
                <description>-به فضای یوتیوب نگاه می‌کرد، هرکسی درحال صحبت بود. به فضای اینستاگرام، تلگرام، ایتا و غیره هم سر زد، در هرکدام از آن‌ها نیز هرکسی درحال صحبت کردن بود.هرکسی جهان بینی خود را به سایرین معرفی می‌کرد و طرفداران و مخالفانی به دورشان جمع شده بودند.به خویش فکرکرد، چه چیزی برای عرضه داشت در این هیاهو؟ فقط بهر تماشا آمده بود؟ ضرورت دارد اون نیز چیزی عرضه کند؟به خویش فکرکرد، چه چیزی برای عرضه داشت در این هیاهو؟ فقط بهر تماشا آمده بود؟ ضرورت دارد اون نیز چیزی عرضه کند؟شاید سوال‌ها، بله شاید این چیزی باشد که می‌توانست عرضه کند. اما به نظرش گمان نمی‌کند خواهانی داشته باشد، شاید بهتر است این همه سوال را با خود به گور ببرد!بهتر است این همه سوال را با خود به گور ببرد!به خویش فکرکرد، چه چیزی برای عرضه داشت در این هیاهو؟ فقط بهر تماشا آمده بود؟ ضرورت دارد اون نیز چیزی عرضه کند؟شاید سوال‌ها، بله شاید این چیزی باشد که می‌توانست عرضه کند. اما به نظرش گمان نمی‌کند خواهانی داشته باشد، شاید بهتر است این همه سوال را با خود به گور ببرد!گویی زمانه آدم را ترغیب می‌کند، حتما چیزی برای عرضه داشته باشد، انگار  لازم است هرکسی صدایش را به جمعیتی برساند و افرادی را به دور خود جمع کند. د و افرادی را به دور خود جمع کند. به تماشای طبیعت نشست، درخت، خاک، هوا، گویی هر جنبنده‌ایی نیز چیزی برای عرضه داشت، تنها تفاوتشان در این بود :در تمنای تایید و دیده شدن نبودند! آن‌ها فقط سرشان به کار خودشان بود! درخت نمی‌گفت آقا و خانم پلنگه چقد زشت و ایکبیری هستند و یا چرا اینطور بی فرهنگ می‌پرند وسط جنگل، درخت بود تا چرخ زندگی بچرخد و آنجا بود تا هرزمان عوامل بیرونی (بخوانید انسان‌ها) اجازه می‌دادند، به وظایفش عمل می‌کرد!به تماشای طبیعت نشست، درخت، خاک، هوا، گویی هر جنبنده‌ایی نیز چیزی برای عرضه داشت، تنها تفاوتشان در این بود :در تمنای تایید و دیده شدن نبودند! آن‌ها فقط سرشان به کار خودشان بود!درخت نمی‌گفت آقا و خانم پلنگه چقد زشت و ایکبیری هستند و یا چرا اینطور بی فرهنگ می‌پرند وسط جنگل، درخت بود تا چرخ زندگی بچرخد و آنجا بود تا هرزمان عوامل بیرونی (بخوانید انسان‌ها) اجازه می‌دادند، به وظایفش عمل می‌کرد!) اجازه می‌دادند، به وظایفش عمل می‌کرد!دوباره به خویشتنِ خویش فکرکرد. او چه چیزی برای عرضه داشت؟ دوباره همان جواب، شاید هنر تماشا کردن و سوال پرسیدن! حتی وقتی خواهانی نداشت باشد.</description>
                <category>ماری راد</category>
                <author>ماری راد</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 19:03:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سختی در کلامه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85224155/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-wgdpbeiacbpd</link>
                <description>-می‌تونی هرکسی باشی!-هرکسی؟- بله هرکسی که خودت می‌خوای! -عجیبه! چطوری هرکسی باشم؟-هرلحظه انتخاب کن چه ویژگی اخلاقی کمکت می‌کنه. مجبور نیستی فقط از اون ویژگی‌ها که باهاشون شناخته میشی استفاده کنی! ببین هرلحظه واقعا خودت چی می‌خوای و پاش وایسا.-سخت به نظر میرسه!-سختی در کلامه.این رو به خاطرت بسپار.-یعنی چی؟-خودت جوابشو بده، چه معنی برات داره؟</description>
                <category>ماری راد</category>
                <author>ماری راد</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 08:13:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲سال پیش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85224155/%DB%B2%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-imvnfd5gte8c</link>
                <description>لیست پیش نویس ویرگولامشب متوجه شدم مدت زمان زیادیه کشف کردم دلم میخواد بنویسم و پی این علاقه رو نگرفتم! منظورم از نوشتن ، روزمره نویسی، نوشتن مقاله برای دانشجوها، شرکتا و درآورددن چندرغاز نیست. واقعا علاقه‌ایی به این شیوه ها ندارم مگه زور زندگی فشارش بیشتر باشه. که بیشتر وقتا زور زندگی می چربیده! وقتی خودمو مجبور میکنم به اینجور نوشتن ها، صدای نامهربونی از درونم بلندتر میشه، یه چیزی میگه نویسنده خوبی نمی‌شی. اون صدای کذایی نوشته هامو مسخره میکنه. اون هیچوقت از نوشته هام رضایت نداره.  ۲سال پیش هم جرات کردم و اکانت ویرگول ساختم، بازم اون صدا مانعم شده. عبن صداهای ادم بدای تو کارتونا میگفت، ها چیه فکرکردی میتونی فرار کنی؟ تو تا ابد پشت زندان این باورها اسیری! بعد شبیه همونا می‌خندید! ها ها ها ها کار منم ترسیدن بود! میترسیدم پامو فراتر بذارم و ببینم نه بابا خبری نیست همش الکیه، زر زر میکنه؛حالا اینجا هستم، بلاخره تونستم پامو فراتر بذارم. میخوام سبک نوشتن و در واقع یعنی خودم رو پیدا کنم، ممکنه نوشته ها بی سرو ته باشن یا ممکنه  خلاقانه از آب دربیان بیان! و احتمالش هست افتضاح به معنای واقعی باشن! میخوام بدونی مهم نیست واسم.الان فقط مهم اینه بنویسم. بله مِنْ بعد، برنامه اینه رفیق!</description>
                <category>ماری راد</category>
                <author>ماری راد</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 00:38:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع انشاء: آمدنم بهر چه بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85224155/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-elvi7rzqyojv</link>
                <description>زنگ انشاءمعلم: کی میاد اول بخونه؟ همه به هم نگاه میکنن، خانم اجازه! من بیام؟ باشه زودتر بیا! بقیه نفس راحتی کشیدن، خطر از بیخ گوششون گذشت!در حالی کنار میز معلم ایستاد که برق چشمانش برای همکلاسی هایش قابل درک نبود! به نام خدا!می‌خواستم برای یک بار هم که شده کتاب والدن از دیوید ثورو بخوانم. تصورم این بود که می‌توانم با آن ارتباط بگیرم. سپس در بین جستجو‌هایم متوجه شدم که این فیلسوف آمریکایی از سعدی خودمان هم تاثیر گرفته و چنین دیدگاهایی به زندگی داشته. بعدش این فکر افتادم به جای آن به سراغ سعدی بروم.  یک بیت از سعدی هم ملکه ذهنم شد. هرروز با خود تکرار می‌کردم.گرت زدست برآید چون نخل باش کریم/ ورت زدست نیاید چو سرو باش آزادنمیدانم چرا این بیت من را ذوق زده میکرد. انگار ضرورت داشت دنبال سعدی بروم. خب قبول! فقط یک جورایی تنبلی ام می آید کتاب دست بگیرم، باخود می‌گویم چطور است پادکستی که مرتبط است گوش بدهی؟  دوباره جستجوها شروع می‌شود و به پادکست داروخانه سعدی می‌رسم.  عالی است! با آن ارتباط می‌گیرم . سپس از سعدی به قرآن رسیدم.از خودم می‌پرسم چرا دنبال هر نویسنده، فیلم، مستند وکتابی بودی وقتی از ابتدا اصل کاری را داشتی؟ اصلا چرا انقدر سخت شده است کتاب چاپی دست بگیری؟ چرا انقدر مقاومت داری؟ به دلیل اعتیاد به این ماس ماسک؟خب حالا که مقاومت می‌کنی بیا قرآن هادی را بریز علی الحساب شروع کن. باحال است! میتوانم شخصی سازی کنم، قاری و ترجمه دلخواه خودم را انتخاب کنم. فقط خدا میداند که این بنده‌اش تا قبل ازاین پی این چیزها نبود. شاید زمان مناسب این بنده الان بوده!سپس این بنده دوباره برگشت به نقطه اول، از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟آهان یادش آمد، جوابش را سال‌ها پیش در نزد سهراب سپهری یافته بود.کار ما نیست شناسایی راز گل سرخکار ما شاید این استکه در افسون گل سرخ شناور باشیمزیییییینگ؛ زییییییینگ! یکهو کلاس خالی شد!معلم: خوب بود فقط یک نمره کم می‌کنم انقدر وقت کلاس را گرفتی نوبت به بقیه نرسید! </description>
                <category>ماری راد</category>
                <author>ماری راد</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 03:12:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>